رفتن به مطلب

خاطرات منیع | خون آشام


Zahra.bm
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

gif_ersd.gif

❤𝐖𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐦𝐞𝐦𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬❤

@ منیع

..اینجا خاطرات یک خون آشام اصیل ثبت خواهد شد..

هشدار و قوانین  ها را جدی بگیرید!

🌟کاربران محترم لطفا از دادن اسپم پرهیز کنید و با واکنش هایتان خون آشام محبوب خود را تشویق کنید🌟

خون آشام عزیز!

🌹🌹این گوی و این میدان🌹🌹

 

صاحب این دفتر:   @ منیع

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

قسمت اول: مزاحم

همه چیز در سکوت فرو رفته بود.

شب سایه خود رو روی تمام شهر کشیده بود، سه ساعت از  نیمه شب گذشته بود و مثل همیشه وقتی بیشتر مردم این شهر پر جنب و جوش در خواب شیرین خود به سر می‌بردن چشم‌های  منیع باز بود و به سقف اتاقش که به لطف روحیه شاد مادرش با ساتن پف پفی صورتی و قرمز تزئین شده بود نگاه می‌کرد.

حتی دیگه ور رفتن با گوشی هم سر شیر باز شده حوصله‌اش رو نمی‌بست تا سر نره الان پنج شنبه بود و کلی تا یکشنبه و اکران یک قسمت دیگه از انیمه مورد علاقه اش فاصله داشت.

با صدای تق- تقی که از طبقه بالا آمد توی تخت نیم خیز شد.

طبقه بالای خونه‌اشون یه واحد بود که مادرش با گذاشتن انواع چرخ‌های صنعتی برای خودش کار اینترنتی در محدوده خیاطی دست و پا کرده بود.

و مشخصا جز خانواده چهار نفره خودشون کس دیگه ای توی خونه زندگی نمی‌کرد!

با کسالت آهی کشید دو تا احتمال وجود داشت دزدهای ناخونده  یا  اجنه های ولگرد واقعا حسش نبود تا طبقه بالا بره پس دوباره خودش رو روی تخت پهن کرد؛ اما صدای تق‌- تق بعدی حس عذاب وجدان خاک گرفته‌است رو فعال کرد.

با حرص بلند شد و فحشی زیر لبش به عامل این صداها داد از اون فحش‌ها که اگر مادر یا پدرش می‌نشید مطمئنا باید دنبال کارتون برای جای خواب می‌گشت!

اگر اون عامل مجهول رو پیدا می‌کرد گردنش رو می شکست.

خدایا خودت کاربران انجمن را این زیر تک بفرما:/

چرا تک کردن انقدره رو اعصابه توف

@ زری گل🌻  @ khakestar  @ Gh.a29  @ Gh.azal  @ Ghazal @ m.azimi

ویرایش شده توسط منیع

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...