رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان باب دل|iamobiiina کاربر انجمن نودهشتیا


iamobiiina
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

اسم رمان: باب دل

اسم نویسنده: مبینا طاهری نسب (liamobinal)

خلاصه: دختری به اسم جانا! دختری زخم خورده اما محکم! تک دختر آقای مجید امیری، مدیرعامل شرکت معماری در تهران. در یک خانواده اصیل تهرانی بزرگ شده اما هرگز مغرور نیست! زندگی جانا پر از سختی و درد هست. میون این‌ها، دردی به سراغش میاد که زندگی‌اش رو زیر و رو می‌کنه. درد هست، اما شیرین! درد عشق!   عشقی که رسيدن بهش رو همه محال می‌دونن؛ اما جانا برای عشقش، برای رسیدن به مرد رویاهایش می‌جنگه! در این جنگ پیروز میشه یا نه؟

مقدمه: در قلبم کسی را دارم که صدای خنده‌هایش را، طرز نگاه کردنش را، حتی راه رفتنش را هم دوست دارم! آنچنان دوستش دارم که می‌خواهم فقط مال خودم باشد.

فقط به من نگاه کند و عطر تنش را فقط من تنفس کنم!

می‌دانی حقیقت چیست؟! 

هر روزِ من با دوست داشتن او سر می‌شود.

***

مسخ قاب عکسش شده بودم، هر دو دستم را دور زانوهایم حلقه کرده و چانه‌ام را روی زانویم گذاشته بودم. مسخ لب‌های خندانش و آن ته‌ریشی که صورتش را صد برابر جذاب‌تر کرده بود! به قربانش نروم؟

ای که این دل به فدای آن چشم‌های مشکی تو! من دیوانه را بگو! چند روزی می‌شد که مرا ترک کرده بود و من این‌جا جان خود را فدایش می‌کردم؟!

اشکی که روی گونه‌هایم سرازیر شد را با پشت دستم پاک کردم. باز هم گریه و باز هم گریه!

چند روز گذشته بود؟ سه روز؟ چهار روز؟ نمی‌دانم... انگار سال‌ها از دوری‌اش می‌گذشت! قاب عکسش را برعکس کردم که دیگر چهره‌اش را نبینم، اما نشد!

دوباره برعکسش کردم و نگاهش کردم. چرا بی‌معرفت؟ تویی که می‌گفتی من عمر تو هستم، چرا این‌گونه مرا رها کردی و به قلبم زخم زدی؟

با یادآوری آن روز به شدت غم‌انگیز اشک می‌ریختم؛ اما این‌بار اشک‌هایم را حتی پاک هم نکردم. گریه کن دل من! می‌دانم دلتنگ هستی.

دلتنگِ مردی که تمام وجودِ من بود! تمام عمرش بودم اما حالا...

با صدای در، عکس را زیر پتویم قایم کردم و در را باز کردم. مادرم بود. لبخند تلخی زدم و گفتم:

- سلام مامان، کی اومدی؟

صدای لرزانم، چشم‌های پر اشکم را دید و او هم بغض کرد و خیلی زود اشک از چشمانش سرازیر شد.

اخلاقش را می‌شناختم! زود بغض می‌کرد، زود اشک می‌ریخت و من هم همین عادت را داشتم!

به آغوش گرمش پناه بردم و باز هم اشک ریختم. کار هر روزم پناه بردن به آغوش مادرم شده بود.

مادر گفت:

- به فدات دخترکم! دختر ارشدم، چرا این‌طوری می‌کنی با خودت؟

- طاقت دوری‌اش رو ندارم مامان، دارم  از دوری‌اش می‌میرم!

دستم را گرفت و به سمت تخت برد؛ نشست و من را هم مجبور به نشستن کرد. دستی نوازش‌گونه روی موهای مشکی و لختم کشید.

با اشک گفت:

- دختر ارشد مامان، این‌قدر خودت رو به‌خاطر کسی که تو رو نمی‌خواد اذیت نکن. می‌دونم عاشقش بودی اما دیدی که! نباید اعتماد می‌کردی؛ چون اون دوستت نداشت. نمی‌خوام ناراحتی‌ات رو ببینم؛ بابات با دیدن تو  هر روز پژمرده‌تر میشه. خودت رو جمع و جور کن و به زندگی‌ات برس، به درس‌هات برس! اصلاً فراموشش کن!

با هر کلمه‌ای که می‌گفت، قلبم تکه- تکه می‌شد و من صدایش را به وضوح می‌شنیدم. مادر از نرسیدن چه می‌دانست؟ خودش به عشقش رسیده بود و من؟!

یعنی چه فراموشش کن؟ مگر می‌شود؟ اصلاً امکانش هست؟ در دل پوزخندی زدم و پاسخی به حرف‌هایش ندادم. فقط سری تکان دادم و او از اتاق خارج شد!

فراموش کردن عشق محال بود اما با حرفش هم کمی موافق بودم. پدرم با دیدن من هر روز شکسته‌تر می‌شد و باعث و بانی‌اش من بودم!

باید کمی خودم را جمع و جور می‌‌کردم. از درس‌های دانشگاه عقب مانده بودم و باید خودم را می‌رساندم. نمی‌شد به عشق یگانه‌ام فکر نکنم، اما حداقل می‌شد میزان آن را کم کرد؛ نه؟

لباس‌های خوابم را با مانتو و شلوار مشکی تعویض کردم!

مقنعه‌ی مشکی‌ام را سرم کردم و در آیینه به خود خیره شدم. انگار عزادار بودم! خواستم رُژَم را بردارم و کمی به لبم بزنم تا شاید از بی‌روحی نجات پیدا کنم؛ اما صدای مردانه و محکمش در گوشم اکو می‌شد: 《جانا برو پاک کن اون رژت رو! با اجازه‌ی کی به اون لب‌هات رژ زدی؟》

سرم را به چپ و راست تکان دادم. فکر می‌کردم با تکان دادن سر، فکرش از سرم به بیرون پرت می‌شود؛ اما نمی‌شد.

بی‌خیالِ رژ شدم و فقط یک رژ گونه‌ی کم‌رنگ و اندکی هم ریمل زدم!

شاید کمی موفق شده بودم چهره‌ی غم‌انگیز خود را با آرایش پنهان کنم، اما فقط مقدار کمی!

اصلاً برایم مهم نبود. با همان حال از مادر خداحافظی کردم و از خانه بیرون رفتم!

چند روز بود از خانه خارج نشده و در خیابان‌های خلوت شهر هم قدم نزده بودم. آهی کشیدم و با دیدن تاکسی، دستم را دراز کرده و تکان دادم. توقف کرد و آدرس دانشگاه را به او دادم.

سرم را به پنجره‌ی سرد خودرو تکیه داده بودم و اطراف را نگاه می‌کردم. انگار دنبال کسی بودم! حس می‌کردم در میان این همه شلوغی می‌توانم او را بیابم!

اما اشتباه می‌کردم. وقتی به دانشگاه رسیدم نااُمید پیاده شدم و پس از پرداخت کرایه به داخل دانشگاه رفتم.

از دور، سونیا یعنی دوست و هم‌بازی کودکی‌ام را دیدم!

پا تند کرد و محکم مرا در آغوش کشید؛ اما من بدون هیچ حرکتی ایستادم. با بغض گفت:

- نامرد چه‌طوری می‌تونی ما رو فراموش کنی؟ 

جوابی نداشتم، فقط لبخند تلخی زدم و گفتم:

- سلام!

چرا این‌گونه شده بودم؟ لبخندهایم تلخ بودند و صدایم می‌لرزید. سونیایی که مرا خوب بلد بود، گفت:

- لبخند نزنی بهتره، نه؟ 

از من جدا شد و پس از دو دقیقه همراه مسیح نزدیکم شد. مسیح دوست ده ساله‌ی من بود.

نزدیکم شد و پس از این‌که دستم را گرفت، گفت:

- خوبی خواهری؟

به چشمانش خیره شدم و آرام گفتم:

- نه!

چشم‌هایش رنگ غم گرفته بودند. مسیح نه برادری داشت نه خواهری! به قول خودش من برای اون هم خواهر بودم هم برادر. فرد آرام و مهربانی بود و البته وقتی عصبی می‌شد کسی جلو دارَش نبود. این را نگفتم که مسیح به شدت غیرتی بود و من این اخلاقش را دوست داشتم.

با صدایش به خود آمدم:

- می‌خوای این کلاس رو نیای؟

- نه نه؛ میام!

سری تکان داد و چیز دیگری  نگفت. می‌دانستم سونیا کمی دلخور است؛ اما این را هم می‌دانستم که درکم می‌کند.

در کلاس همه حالم را می‌پرسیدند و فقط تعداد کمی از وضعیت من خبر داشتند.

با آمدن استاد آذرخش، همگی سکوت کردیم! خیلی محکم و استوار قدم برمی‌داشت و بعضی از بچه‌ها از او به شدت می‌ترسیدند.

همیشه عادت داشت اسپرت باشد و اصلاً کت نمی‌پوشید. قیافه‌اش را رصد کردم؛ یک پیراهن و شلوار مشکی! 

دقیقاً شبیه به من...

پس از سلام و احوالپرسی، اسامی را خواند. می‌دانستم نامم را بخواند حتماً بازجویی‌ام می‌کند که: چرا چهار جلسه نیامدی؟

به اسمم که رسید کمی مکث کرد و گفت:

- خانوم جانا امیری؟

با چشم دنبال من بود. و وقتی بلند شدم متوقف شد و با آن چشم‌های مشکی و ترسناکش به من خیره شد.

ادامه داد:

- به- به! بالأخره شما اومدی به کلاس من! فکر کردم با کلاسم مشکلی داری که از هر کلاس چهار جلسه‌اش رو نرفتی!

سر به زیر گفتم:
- ببخشید استاد، حال روحی خوبی نداشتم!

صدایم باز هم لرزان بود. طوری که چشم‌هایش آرام شد و صدایش آرام‌تر!

نزدیک‌تر آمد و گفت:
- خانوم امیری خوب هستید؟

سر تکان دادم و گفتم:
- خوبم استاد!

با تردید عقب رفت و بعد از خواندن بقیه‌ی اسامی، درس را آغاز کرد؛ اما همه‌ی حواسش پیش من و حالت نگاهم بود!

می‌دانستم نگاهم غم دارد، این را همه فهمیده بودند. دست خودم نبود که!

درس که تمام شد صدایش را از بین شلوغی کلاس شنیدم:

- خانوم امیری، شما صبر کنید!

بچه‌ها با تردید به چشمانم خیره شدند و سپس از کلاس بیرون رفتند. همان‌طور روی صندلی جا خوش کرده بودم. دلم می‌خواست همه‌ی وقت را روی آن صندلی بنشینم و اصلاً به بیرون نروم.

برگه‌هایش را که مرتب کرد، نزدیکم آمد و روی صندلی کنارم نشست. دستانش را قفل به هم، روی میز گذاشت و گفت:

- خوب... 

پرسشی نگاهش کردم و گفتم:

- چی خوب؟

لبخندی زد و گفت:

- چهار جلسه کلاس نیومدی و توی این چهار جلسه، دو تا امتحان گرفتم! چه‌طوری میخوای پاس کنی این‌ها رو؟

آخ- آخ! استاد آذرخشی که من می‌شناختم، خندیدن یا لبخند زدن بلد نبود! رفتارش بد نبود اما تا به حال لبخند‌ زدنش را هم ندیده بودم.

ویراستار: @ Negin jamali

ناظر: @ Negin Yazdani99

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...