رفتن به مطلب

رمان: گِردابِ ماهی | یاسمن علیپور کاربر انجمن نودهشتیا


YᗩՏI..
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: B

نظرتون؟  

33 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. نظرتون؟

    • عالی 😍
      29
    • متوسط 😜
      3
    • بد 🤕
      1

این نظرسنجی برای ارسال رای های جدید بسته شده است


ارسال های توصیه شده

  • نویسنده حرفه ای

                 "به نام تک نوازنده‌ی گیتار عشق"
 

نام رمان:  "   گِردابِ ماهی  "
نام نویسنده:  یاسمن علیپور  
ژانر: عاشقانه، اجتماعی ، تراژدی


( این رمان بر اساس واقعیت نوشته شده است ... )
 

خلاصه:   آن زمان که عشق در قلب‌هایشان ریشه می‌زند، آتشی شعله‌ور میانشان جدایی می‌اندازد و عشقی نافرجام را برایشان رقم می‌زند.
سر گذشتی سراسر غم با عاشقانه‌هایی از جنس باران که به روح لطیف‌شان تازیانه می‌زند.
سرانجامی تلخ که عاقبت مسیر زندگی غمباری را برای دو عاشق رقم خواهد زد. 

ناظر: @ Psycho

ویراستار :  @m.azimi

 

@_Zeynab

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB% 

منتظر نَظراتتون توی صفحه‌ی نقد هستم     シ︎☟︎︎︎

 

گالری شخصیت های رمان: گرداب  ماهی  👇

 

 

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 37
  • تشکر 3
  • هاها 2
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 58
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • نویسنده حرفه ای

مقدمه: 

یکسری چیزها هستن که تا آخرین لحظه تو ذهنت میمونن و تو هرگز نمیتونی فراموششون کنی، میدونی مثل چی؟
مثل تصویر چشم‌های کسی که عاشقشی،  
بوی اونی که بهت آرامش میده عطر تنش، دست‌های کسی که بهت احساس امنیت میده و حس میکنی یه تکیه‌گاهه و اگه ولت کنه از پرتگاه پرت میشی پایین.

مثل صدای کسی که هیچ موقع از شنیدنش خسته نمیشی و یه مسکنه برای دردهات و غصه‌هات.

مثل اولین قرار و آخرین دیدار با کسی که آینده‌ت رو باهاش ساختی اما فقط و فقط تو رویاهات، مثل اون شب‌هایی که به‌جای این‌که تو بغل کسی که بهت آرامش میده بخوابی و لبخند بزنی، بالشتت رو بغل میکنی و گریه زاری می‌کنی.

این‌ها رو هرگز نمیتونی فراموش کنی، هرگز!

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 35
  • تشکر 2
  • هاها 2
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 21
  • تشکر 4
  • هاها 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

Part 1

از سردرد چشم‌هام رو به زور باز کردم که تانی داشت  بالای سرم رژه می‌رفت.

تانیا:   ماهی به‌خدا از صبح زبونم مو در آورد از بس التماست کردم، پاشو بریم دیگه!
نفسم رو محکم بیرون فرستادم و دستی توی موهام کشیدم.
- تانیا چرا درک نمی‌کنی؟ بهت گفتم که نمی‌تونم بیام. وقتی سمیر رفت سربازی چی بهت گفتم؟ چه قولی بهش دادم؟ بهش گفتم؛ بهش قول دادم مواظب باشم، قول دادم جاهایی که بدش میاد نرم، قول دادم جوری که می‌خواد رفتار کنم، این‌ها
رو بهش قول دادم یا   نه؟
از جاش بلند شد و دستی توی هوا به معنی "برو بابا" برام تکون داد، کنار پنجره ایستاد.

- تو بگو من چی‌کار کنم تانیا؟  به سمیر که کیلومترها از من  دوره   دروغ بگم؟ تازه من اصلاً   اون‌جا چی‌کار دارم؟  اون‌جا پر   از پسر و دختره. اگه من هم بخوام عمو اجازه نمیده، اخلاقش رو که می‌شناسی.

کنارم اومد و ذوق زده نگاهم کرد، چشم‌هاش رو ریز و خودش رو لوس کرد.

- یعنی تو الان فقط مشکلت عموته؟ اگه من راضیش کنم چی؟ قول میدی بیای؟

بدون اینکه بذاره من حرفی بزنم تو هوا بشکنی زد و رفت، در رو هم بست. به دیوونه بازی‌هاش خندیدم. از جام بلند شدم و تخت رو مرتب کردم. به اتاق نگاهی انداختم. تختی که کنار پنجره بود و میزی که کنار در قرار داشت. کل بچگی من اینجا گذشت. اخلاق عموم رو می‌شناختم، می‌دونستم عموم بداخلاق‌تر و لجبازتر از اونی هست که بذاره برم. توی همین فکرها بودم که در  توسط تانیا باز شد و با رقص وارد اتاق شد.
سری از روی تأسف براش تکون دادم.
کنارم اومد.
- حدس بزن چی گفت؟!
خندیدم و بالش رو روی تخت پرت کردم.
- گفت ماهی غلط میکنه شب بره مهمو... 
تانی: خفه‌شو چرت و پرت نگو! اجازه داد.

چشم‌هام از شدت تعجب گرد شده بودن، امکان نداشت قبول کنه.
قری به گردنش داد.

تانی: به لطف تانیا باهوشه اجازه داد، ببینم نزنی زیر قولت ها! بهم قول دادی ماهی، قول دادی.  بهش گفتم بابا و مامانم هم میاد تا اجازه داد.

از این عصبی تر نمی‌شد بشم، از دروغ متنفر بودم و دلم نمی‌خواست دروغ بگم.

- تانیا من تو رو چی‌کارت کنم؟ چرا دروغ گفتی؟
تانی: خب چی‌کار کنم؟ اگه نمی‌گفتم که اجازه نمی‌داد.

نفسم رو محکم بیرون فرستادم.
- اگه به بابات زنگ بزنه بپرسه چی؟ بدبخت می‌شم تانیا، اصلاً  من نمیام.
تانی: اولاً زنگ نمی‌زنه بابا، تو چه‌قدر ترسویی! دوماً باید بیای! قول داده بودی. 
- تانیا من از دست تو چی‌کار کنم؟

بلند شد و رفت سمت کمد. خودم رو روی تخت پرت کردم و به سمیر فکر کردم.
- تانیا من به سمیر قول دادم.
به لباسی که توی دستش بود، نگاهی کرد.
تانی: مگه می‌خوای چی‌کار کنی؟ میریم دو ساعت می‌شینیم و بعدش پا می‌شیم میاییم. مگه قراره کار خلافی انجام بدیم؟

دستی به صورتم کشیدم.
- تانیا فقط دو ساعت. به‌خدا گفتی بیشتر بمونیم من می‌دونم و تو.
تانی:   باشه خانوم غر- غرو، حالا پاشو آماده بشیم! بیا این هم تو بپوش.

لباس قشنگی بود ولی از بالا زیادی باز بود.
- نمی‌پوشم.
تانی: لجباز، بیا بپوشش یک   کوفتی می‌ذاری روی پیرهنت!
این‌قدر حرصش دادم که خودم هم خندم گرفت.

دوتایی‌مون آماده شدیم. من فقط یک  رژ زدم و تانیا هم غر می‌زد، من‌هم می‌خندیدم. موهام رو اتو کشیدم و دورم ریختم. موهای
من و تانیا یه اندازه بود تا پایین کمرمون.

تانی:  چه‌طور شدم؟
با صدای تانیا بهش خیره شدم، خیلی ناز شده بود کثافت.
- خیلی ناز شدی!
- تو که قشنگ‌تر شدی خره!
هردومون خندیدیم.

مانتوها رو پوشیدیم و بیرون زدیم.
عمو و زن‌ عمو، شبنم و شاهین و دختر کوچولوش روی کاناپه نشسته بودن.

زن‌عمو: کجا بسلامتی؟
سرم رو پایین انداختم. همیشه این با من مشکل داشت، از بچگی همین‌طور بوده که هست.
- عمو خبر داره.
زن‌ عمو به من و بعدش به عمو نگاهی انداخت.

زن‌عمو: خوبه دیگه، توی این خونه هرکی هر غلطی می‌خواد می‌کنه من باید آخرین نفر خبر دار بشم.

شاهین: مامان!

شاهین با تشر صداش کرد ولی زن‌عمو سرش برای کسی درد نمی‌کرد.

زن‌عمو: چیه هی مامان، مامان می‌کنی؟ دروغ میگم؟

عمو: ساعت ده  خونه باش!
بغضی راه گلوم رو بست. چرا نباید پدری باشه که این‌جوری عذاب نکشم؟
- چ... چشم.

به سمت در رفتیم.

شاهین:  ماهی!
برگشتم، چند لحظه به اشک توی چشم‌هام خیره شد.
شاهین: می‌خوای من برسونمتون؟

زن‌ عمو بد نگاهم کرد و تانیا اجازه‌ی صحبت بهم نداد.
تانی: ممنون ولی آژانس دم‌ دره.

خداحافظی کردیم و از خونه بیرون زدیم.
سوار تاکسی شدیم که دم در منتظر بود. تانیا آدرس رو داد ، من هم سرم رو به شیشه‌ی ماشین تکیه دادم و به اَبرهای سیاه رنگ توی آسمون خیره شدم.
اول زمستون بود و من‌ هم عاشق بارون. دلم برای سمیر  تنگ شده بود، خیلی هم تنگ!
الان هشت ماه هست   که ندیدمش. یک سال و هشت ماهه که از سربازیش می‌گذره. من چطوری چهار ماه دیگه رو دووم بیارم؟ 

اشک‌ چشم‌هام رو پاک کردم.
توی این یک سال و هشت ماه به اندازه‌ی ده سال پیر شدم. دلم برای مامان و بابا هم تنگ شده بود که توی سن هشت سالگی
من رو تنها گذاشتن.
چرا آخه؟ خدایا چرا ازم گرفتیشون که باید زن‌عمو هر روز بهم بگه سربار، هر روز بهم بگه اضافی؟!
یازده ساله که دارم حرف‌های طعنه‌آمیز عمو و زن‌ عمو رو می‌شنوم و دم نمی‌زنم، دم نمی‌زنم چون سمیر بهم قول داده بعد خدمتش بیاد خواستگاریم و من رو از این‌جا نجات بده.
چهار ساله که با سمیر آشنا شدم، چهار ساله که عاشقشم و عاشقمه، چهار ساله که نفسم به نفسش بنده و قلبم با تپش قلبش
ضربان میزنه.
توی این یک سال و هشت ماه هر روز باهاش حرف می‌زدم، اگه صداش رو نمی‌شنیدم نمی‌تونستم زندگی کنم، اگه... 
تانی: ماهی! کجایی دختر؟ صد دفعه دارم صدات میکنم.

از فکر بیرون اومدم و به تانی که داشت صدام می‌کرد نگاه کردم.

از ماشین پیاده شدم.

@همکار ویراستار 

 

@همکار ویراستارویرایش توضیحات رمان و پارت اول

ویرایش شده توسط YᗩՏI..
☆ویراستاری| m.azimi☆
  • لایک 35
  • تشکر 3
  • هاها 2
  • سردرگم 2
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

Part  2


در رو بست و خندید.
تانی: باز کجا بودی؟ پیش سمیر خان؟
دستش رو گرفتم و چیزی نگفتم. نزدیک ویلا که شدیم تانیا سوتی کشید:

تانی: اوه- اوه ویلاشون رو نگاه انگار قصره.

وارد ویلا شدیم. ویلای قشنگ و بزرگی بود، صدای موزیک همه جا رو برداشته بود. تموم دختر و پسرها درحال رقص وسط پیست بودن.
آهی کشیدم.

- آخه منِ روانی همچین جایی چه غلطی می‌کنم؟!
صدای آهنگ اینقدر بلند بود که تانیا متوجه حرفم نشد.

تانی: بیا بشینیم اینجا فعلاً.
روی میز چهار نفره‌ای نشستیم و به بقیه که در حال رقص بودن خیره شدیم.

- سلام خوش اومدین.
به بهار هم کلاسیمون که صاحب این مهمونی بود، نگاهی انداختم.
یک پیرهن دو بنده‌ی سفید کوتاه تنش بود.
چشم‌هام رو بستم و باز کردم.
من و تانیا بغلش کردیم.

- سلام چطوری؟
بهار: خوبم عزیزم و دگیر مهمونی.
تانیا: چه مهمونی هم گرفتی ها!
بهار خندید.

- آره دیگه آخرین روزیه که اینجام گفتم مهمونی بگیرم که توی خاطر همه بمونم.سه تایی خندیدیم. بهار نگاهی به ما انداخت.

بهار: بچها برید طبقه‌ی بالا لباس هاتون رو عوض کنید و بیایین پایین خوش بگذرونید.
من هم همین اطرافم، کاری داشتین صدام کنید؛ با اجازتون.

تانیا سری تکون داد.
- حتماً.
بهار رفت و من هم روی جام نشستم.
تانی چشم‌هاش و ریز کرد و نگام کرد.
- اونجوری نگام نکن که عمراً بیام لباسم رو در بیارم.
روی پیشونی خودش زد و نگام کرد.
تانی: خدایا این چیه انداختیش گردن من؟ همه رفیق دارن من هم رفیق دارم. از اینجا تکون نخوری تا بیام.

خندیدم که مرضی گفت و بالا رفت.
به جمعیت خیره شدم.
همه‌ی دختر و پسرا در حال رقص باهم بودن. چجوری می‌تونستن اینجوری تو بغل هم برقصن؟! اگه سمیر بفهمه صددرصد میکشم.
نفسم رو عمیق بیرون فرستادم، گلوم خشک شده بود.
اینجا باید می‌رفتم می‌گشتم تا بلکه یه نوشیدنی بدون الکل پیدا کنم.
فضا تاریک بود، رقص نورها روشن و صدای آهنگ کر کننده!
به سمت میز رفتم و لیوان آب پرتقالی رو برداشتم.
اینقدر شلوغ بود که هر دفعه به یکی برخورد می‌کردم.

@shahrzad.rh

@همکار ویراستار ویرایش شد.

@_Zeynab

ویرایش شده توسط YᗩՏI..
ویراستاری| Zeynab_💞
  • لایک 35
  • تشکر 3
  • سردرگم 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

Part  3

چند قدم به میزی که روش نشسته بودم مونده بود که یک‌دفعه به شخصی برخورد کردم و تموم آب پرتقالِ توی دستم روی پیرهن مشکی رنگش ریخت.
- هیی!
+ اَه تف تو این شانس!

صدای خشنی داشت و جرعت سر بلند کردن نداشتم.
+ حواست کدوم گوریه که همین‌جور سرت رو انداختی پایین و واسه خودت راه می‌ری؟ مگه کوری که آدم به این گنده‌گی رو نمی‌بینی؟ اُمل‌هاهم همچین شال درازی سرشون نمی‌ندازن که تو انداختی، با این حال معلومه که من رو نمی‌بینی.

دهنم رو وا کردم چهارتا حرف بارش کنم که مثل گاو سرش رو انداخت پایین و ازم دور شد.
مرتیکه‌ی الاغ به شال من گیر می‌ده.
نه پس دلش می‌خواد مثل این دخترها لباس ناجور بپوشم.
انقدر عصبی بودم که پله‌ها رو یکی-یکی پیش گرفتم و بالا رفتم.
در هر اتاقی رو باز می‌کردم تانیا نبود.
ای بمیری تانیا که هر چی می‌کشم از دست تو می‌کشم! آخه من رو آوردی اینجا که چی؟ حالا هم که آوردیم کدوم گوری غیبت زده؟
در اتاق دیگه‌ای رو باز کردم با چیزی که رو به روم دیدم قلبم واسه لحظه‌ای ایستاد.
همون پسره که پایین دیدم با بالا تنه‌ی برهنه در حال لباس عوض کردن وسط اتاق بود!
بهم خیره شده بود و من هم از ترس بهش خیره شده بودم.
پسر قد بلندی بود با چشمای قهوه‌ای و ته ریش مشکی. یک لحظه به خودم اومدم و سرم رو پایین انداختم.

- ع.. عذر می‌خوام.
دستگیره‌ی در رو گرفتم خواستم در رو ببندم برم که مچ دستم توسط دستش قفل شد. تموم تنم از ترس داشت می‌لرزید. توی یک حرکت داخل کشیدم و در رو بست! ضربان قلبم روی هزار رفت، چشم‌هام پر از اشک شد و کم مونده بود که سرازیر بشن. سرش رو خم کرد تا صورتم رو بهتر ببینه که سرم رو پایین‌تر فرو بردم.

+ تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟ اون بلایی که سرم آوردی بس نبود؟
- م... م... من... .
+ هیس! تو داشتی من رو تعقیب می‌کردی؟ چرا دنبالم راه افتادی؟

نزدیکم شد و دستش رو روی گلوم گذاشت.
نفسم داشت بند می‌اومد.
با چشم‌های اشکیم توی چشم‌های قهوه‌ایش زل زدم.

@همکار ویراستار ویرایش شد.

@shahrzad.rh

@_Zeynab

ویرایش شده توسط YᗩՏI..
ویراستاری| Zeynab_💞
  • لایک 32
  • تشکر 4
  • سردرگم 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

💫   part   4  💫


+ چی ازم می‌خوای؟مگه تو من رو ول نکرده بودی؟ مگه تنهام نذاشتی، پس چی از جونم می‌خوای؟

اشک می‌ریختم و التماس می‌کردم.
_تو...توروخدا ولم کن، دارم خفه میشم...ولم کن !

انگار حرف هام رو نمی فهمید و همون‌جور با خشم بهم خیره شده بود.
شروع به سرفه کردن کردم که در باز شد و تانیا فرشته‌ی نجاتم رو دیدم.

تانیا: داری چه غلطی میکنی؟

پسره حواسش به سمت تانیا بود که محکم به عقب هلش دادم. شروع کردم به سرفه کردن و گلوم رو ماساژ می‌دادم. پسره دور خودش می‌چرخید و عصبی توی موهاش دست می‌کشید. انگار فهمیده بود داشت چه غلطی میکرد.
تانیا عصبی داد زد:

تانیا: چه مرگت بود؟داشتی دختره رو خفه می‌کردی رسما می فهمی؟داشت میمرد.

پسره عصبی غرید:
+ گمشید بیرون.

چنان دادی زد که  کر شده بودم.
تانیا روانی نثارش کرد و کمکم کرد تا بیرون برم.
به طبقه ی پایین رفتیم و روی همون میز قبلی نشستیم.
یک لیوان آب دستم داد.

تانیا: خوبی قربونت برم؟!
لیوان آب رو سر کشیدم.گلوم می سوخت.

سرم رو روی میز گذاشتم و به حرف های پسره فکر کردم.
منظورش از اون‌ها چی بود؟ من که اون رو نمی‌شناختم پس...

تانیا: تو اون اتاق چی می‌خاستی؟چرا پسره داشت گلوت‌ رو فشار می‌داد؟

سرم رو بالا آوردم که نگاهم توی همون دو جفت چشم قهوه ای قفل شد؛ خیره ی چشم‌هاش بودم. چقدر چشم‌هاش برام آشنا بودن ، انگار قبلا جایی دیده بودمشون.
چشم ازش گرفتم و به تانیا خیره شدم.

- داشتم توی اتاق ها دنبال تو می گشتم که این پسره توی اون اتاق بود. نمی‌دونم چش شده بود یه لحظه انگار دیونه شده بود. حرف هایی می‌زد که سر در نیاوردم، فکر کنم من رو با کسی دیگه ای اشتباه گرفته بود.

تانیا: چیا می‌گفت؟

دستی به شالم کشیدم.
_ می گفت من تنهاش گذاشتم و این چیزا.

تانیا مشکوک نگام کرد.
تانیا: عجب! میگم ماهی؟
نگاش کردم.
یه ابروش رو بالا انداخت.
تانیا:‌ میگم نکنه تو قبلا با این پسره دوست بودی و به من نگفتی؟

جعبه دستمال رو به سمتش پرت کردم.

@shahrzad.rh

@_Zeynab

ویرایش شده توسط YᗩՏI..
  • لایک 32
  • تشکر 3
  • سردرگم 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

💫   part   5   💫


_خبر مرگت من تا میرم دستشویی تو با خبر میشی بعد انتظار داری از همچین موضوعی بیخبر باشی؟

هردو خندیدیم.
پسره هنوز بهمون خیره شده بود، دیگه کلافه شده بودم.

- بریم دیگه تانیا؟
تانیا: بریم و زهرمار.پاشو بریم یه کم برقصیم،   با من برقص نه با اونا.
_فقط یه کم ها!
تانیا تو سر خودش زد و گفت:

تانیا:‌ ماهی به خدا پیرم کردی،به ولا موهام سفید شد باهات.پاشو دیگه نگاه کن تروخدا مانتو و شالش رو هم هنوز در نیاورده .

دستم رو گرفت و رفتیم وسط پیست رقص .
آهنگ ملایمی نواخته می‌شد و همه جا تاریک بود.

- تانیا این روانیه هنوز روی ما خیره شده.

تانیا به اون سمت نگاهی انداخت‌.

تانی: ولش کن بابا بزار انقدر نگاه کنه تا کور بشه.
صدای خندمون توی موزیک گم شده بود.

تانیا: اوه پسره سمت چپی رو نگاه کن چه نازه لامصب.
چشم غره‌ای بهش رفتم.

تانیا:نه جون من یه نگاه بنداز داره همش نگام می‌کنه.
به سمت چپ نگاهی انداختم که یه پسر حدود بیست و سه یا چهار ساله با کت و شلوار مشکی دیدم. نگاهش روی تانیا بود و تانیا هم با نیش باز داشت نگاهش می‌کرد؛ یکی زدم توی پهلوش.

- خاک بر سرت تانیا.
داشتیم می‌رقصیدیم که تانیا چرخی زد و رفت توی بغل همون پسره، با چشم های گرد شده داشتم بهش نگاه می‌کردم که چشمکی نثارم کردو به رقصش ادامه داد. خاک بر سرت تانیا که آدم نمیشی.
خاستم به سمت میز برم بشینم که توی تاریکی دستی دور کمرم حلقه شد.
ترسیده سرم رو بالا گرفتم و همون پسره که توی اتاق بود رو دیدم. از دستش خیلی عصبانی بودم و با خشم توی چشم های آشناش زل زدم.

- میشه ولم کنی؟
کمرم رو محکم تر گرفت .

+ نه!
- چی می‌خوای از جونم؟ اون چرت پرت ها چی بود توی اتاق گفتی؟

+ میشه انقدر تکون نخوری؟

صدام بالاتر رفت.
- نه نمیشه، دست از سرم بردار لطفا.

با عصبانیت نگاهم کرد.
+ من تورو آدم می‌کنم.

پوزخندی زدم:

@shahrzad.rh

@_Zeynab

ویرایش شده توسط YᗩՏI..
  • لایک 33
  • تشکر 4
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

💫  part  6  💫


- اون وقت شما کی باشین؟

+ سمیح تاحالا به گوشت خورده؟

از این که انقدر حرف می‌زد خسته شده بودم و ولم هم نمی‌کرد.

- بسه هرچی گفتی برو گمشو دیگه ولم کن.

دست هاش شل شد.
سمیح: آدمت می‌کنم...من باید تو رو آدم کنم.

عصبی نگاهش کردم و به سمت میز رفتم؛ قلبم به شدت می کوبید. هرچقدر که اونجا خودم رو قوی نشون داده بودم اینجا پیش خودم ضعیف بودم. از خودم بدم اومد، بدم اومد که به حرف سمیر گوش ندادم و به این خراب شده اومدم، غلط کردم سمیر، ببخشم.
توی این ۴ سال اولین باری بود که پشت سرش کاری انجام می‌دادم.
از خودم بدم میومد؛ حالم از خودم بهم می‌خوره که چند دقیقه پیش دست یه غریبه رو کمرم نشسته بود. من متعلق به سمیرم، سمیر هم متعلق به منه. جای هیچ غریبه ای نباید بینمون باشه، نباید.
به ساعتم نگاهی انداختم نیم ساعت به ده بود.
به تانیا که داشت می‌رقصید اشاره کردم.

کنارم اومد و نفس نفس می‌زد.

تانیا: چیشده ماهی؟
با اخم نگاهش کردم .

_ خوش گذشت؟
چشمکی زد و به همون پسره سمیح اشاره کرد.

تانیا: به تو که بیشتر خوش گذشت.

_ چرت و پرت نگو تانی؛ برو لباست رو بپوش بریم دیگه.

تانیا با غر-غر رفت و لباسش رو پوشید.
تانیا : بریم.
تا موقع رفتن نگاه سمیح روی ما بود.سوار تاکسی شدیم.تانیا روبروی خونشون و من‌ هم در خونمون پیاده شدم. کلید رو توی
در انداختم و داخل رفتم. خدا کنه که زن عمو خواب باشه چون دیگه اصلا ظرفیت حرف های اون رو ندارم.

عسل: خاله جون!
عسل با دو به سمتم اومد و خودش رو توی بغلم انداخت.

- ای جانم.خاله قربونت بره چرا تا الان بیداری تو گل دختر ؟
عسل خودش رو لوس کرد و محکم بغلم کرد.

عسل: اخه خوابم نیومد توهم نبودی برام قصه بگی.

- ای جانم تو چقدر شیرین زبونی اخه.

لپ تپلش رو بوسیدم.
- لباس هام رو عوض می‌کنم و میام برات می‌خونم قبوله؟

خندید.
عسل: قبوله.

شاهین: بیا بابا جون من برات قصه میگم، خاله الان خسته‌ست.

از زمین بلند شدم و به شاهین نگاهی انداختم.

- سلام.
شاهین: خوش اومدی.

درسته شاهین پسر عموم بود ولی همیشه به چشم داداشم می‌دیدمش. دوسال پیش زنش توی تصادف فوت کرده بود و از اون موقع پیش ما یعنی خونه ی باباش زندگی می‌کرد.چون وقت هایی که می‌رفت سرکار عسل تنها بود و این برای یه بچه‌ی پنج ساله زیادی خوب نبود.

شاهین: خوش گذشت؟
سرم رو ماساژ دادم و نگاهش کردم.

- اوم نه زیاد؛ خیلی شلوغ بود و خسته کننده.

شاهین: پس بریم داخل که خسته ای.
دست عسل رو گرفتم و سه تایی داخل رفتیم. شبنم که مثل همیشه توی اتاقش بود. عمو در حال تی وی دیدن بود و زن‌‌عمو داشت میوه پوست می کَند.

- سلام.
عمو: سلام.
زن عمو بشقاب میوه رو دست عمو داد و به من خیره شد.

زن عمو: اینجا شده خوابگاه؟ روزا می‌زنی بیرون شبا واسه خواب به اینجا پناه میاری؟

بغض راه گلوم رو بست. اگه منم خانواده داشتم، اگه منم پدر و مادر داشتم هیچ وقت همچین حرف هایی رو نمی فهمیدم.

زن عمو: برو بخواب که بازم فردا بری بیرون.

بدون حرف وارد اتاقم شدم و در و بستم. خودم رو روی تخت انداختم و صدای گریه ام رو توی بالش خفه کردم چرا من
نباید خانواده داشته باشم؟ اگر پدرو مادرم زنده بود به کجای دنیا فشار می اومد؟ این حقه منه خدا؟ این حقمه که هر روز
باید ازشون حرف بشنوم؟ گوشیم رو در اوردم رفتم توی گالری و به عکس سمیر خیره شدم. قربونت برم، دردت توقلبم کی میای دیگه؟ چقدر دیگه باید تحمل کنم تا بیای؟ توروخدا زودتر بیا، بیا که دلم داره برای عطر تنت پر میکشه. دوست دارم سمیر، تو فقط مال منی، منم فقط مال تو .

اینقدر با عکسش حرف زدم که نفهمیدم کی چشمام گرم خواب شد .

@shahrzad.rh

@_Zeynab

ویرایش شده توسط YᗩՏI..
  • لایک 29
  • تشکر 4
  • سردرگم 3
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

💫   part  7  💫


با صدای آلارم گوشیم چشمام رو باز کردم.
کش و قوسی به بدنم دادم و از جام بلند شدم. از دیشب با همون لباس ها به خواب رفته بودم؛ حولم رو برداشتم و یه دوش نیم ساعته گرفتم.
لباس هام رو با یه تیشرت و شلوار مشکی عوض کردم. به ساعت نگاهی انداختم ده صبح رو نشون می‌داد.
با صدای زنگ گوشیم نگاهم رو از ساعت گرفتم و جواب دادم.

-جانم؟
تانی: سلام خره چطوری؟

- تازه بیدار شدم رفتم حموم لباس پوشیدم و...
تانی: زهرمار نگفتم نکته به نکته رو بگو که.

هردومون خندیدیم.
تانی: دوازده پایین خونتون منتظرتم که بریم مدرسه.

- باشه.
تانی: من برم پس.

گوشی رو که قطع کردم هنوز از دیشب توی گالری و روی عکس سمیر بودم. صبحت بخیر عشق دلم، گونش رو از رو گوشی بوسیدم، رفتم توی مخاطبین و شماره ی پادگانشون رو گرفتم.

گوشی نداشت و من هر روز صبح به اینجا زنگ می‌زدم تا باهاش حرف بزنم.

+بله؟
_سلام . ببخشید من با آقای سمیر سهیلی کار داشتم.
+چند لحظه منتظر بمونید.
دل توی دلم نبود تا صداش رو بشنوم؛ نمی‌دونم چرا وقتی پشت گوشی منتطرش می‌موندم دست‌هام شروع به لرزیدن می‌کردن. خدایا فقط زودتر بیاد، فقط زودتر.

سمیر: صبحت بخیر دورت بگردم.

ضربان قلبم روی هزار رفت و قطره اشکی از چشمم سرازیر شد. دستم رو جلوی دهنم گرفتم تا صدای گریه‌ام رو نشنوه.

سمیر: ماهی؟
نمی‌تونستم حرفی بزنم، گریه اجازه بهم نمی‌داد.

سمیر: ماهی مگه بهت نگفتم دلم نمی‌خواد از چشم هات اشکی بباره! ماهی؟
نفس عمیقی کشیدم.

- ج...جانم؟

سمیر: دردت تو قلبم.
صدای هق-هقم بلند شد.

سمیر: ماهی بخوای گریه کنی به جون خودت قطع می‌کنم.

اشک هام رو زود پاک کردم.
_ نه... نه ببخشید .

سمیر: من قربون اون نه گفتنت بشم.
بینیم رو بالا کشیدم.

- خدانکنه سمیر مگه نگفتمت اینجوری نگو؟
سمیر: پرنسس خودمی دیگه هرجور بخوام میگم.

نفسم رو بیرون فرستادم.
- حالت خوبه سمیر؟
سمیر: تو خوب باشی منم خوبم. ماهی میگم اونا که اذیتت نمی‌کنن؟

یاد دیشب افتادم. یاد حرف های زن عمو.

- نه... همه چی خوبه. سمیر؟

سمیر: جون دلم؟

- مگه قرار نبود یه کاری کنی بیای مرخصی؟ سمیر دیگه نمی‌تونم تحمل کنم دلم برات یه ذره شده بخدا.

سمیر: دورت بگردم تو که نمی‌دونی من اینجا دارم چی می‌کشم از دوریت. می‌خواستم بیام ولی نشد بهم مرخصی ندادن.

تموم امیدم نا امید شد.
_ چرا آخه؟

سمیر: چیکارشون کنم دیگه، میگن نمی‌دیم.

اعصابم بهم ریخت. فردا سالگرد آشناییمون بود و دلم می‌خواست کنارم باشه.

- سمیر من چیکارکنم دلم برات تنگ شده از طرفی هم فردا....

بقیه‌ی حرفم رو خوردم.

سمیر: فردا چی ماهی؟

نمی‌خواستم بگم. خودش باید یادش باشه نه این که من بگم.
- هیچی.

سمیر: ماهی؟
_ بله؟

خودش می‌دونست وقت هایی که ناراحت یا عصبی می‌شم نمیگم جانم میگم "بله" .
صداش ناراحت شد.

سمیر: خب تو بگو ماهی من چه غلطی بکنم وقتی بهم اجازه نمیدن؟

می‌دونستم تقصیر سمیر نبود ولی دلم می‌خواست کنارم باشه.

_ سمیر الان "هشت" ماهه که ندیدمت، هشت ماهه که کنارم نیستی، هشت ماهه که دست هات رو نگرفتم، بغلت نکردم؛ سمیر به ولا دارم نفس کم میارم. نمی‌تونم دیگه تحمل کنم.

صدای گریه‌ام بلند شد. صدای نفس های عصبیش رو از پشت گوشی شنیدم.

سمیر: ماهی مگه بهت نگفتم دلم نمی‌خواد اینجوری اشک بریزی دختر؟ وقتی کنارت نیستم و آرومت کنم داغون می‌شم میفهمی؟  وقتی نیستم اشک هات رو پاک کنم روانی میشم. پس نکن ماهی ،مرگ سمیر گریه نکن... پاک کن اون لعنتی هارو دیگه.

اشک هام رو پاک کردم.

- من... من باید برم کاری نداری؟

سمیر: ماهی اینجوری نکن.

_خدافظ.

حرفی نزد. به صدای نفس هاش گوش دادم.

+آقای سهیلی وقتت تمومه.

گوشی رو قطع کردم. اولین بار بود که با دلخوری گوشی رو قطع کرده بودم.
صدای تقه‌ای به در اومد که سریع اشک هام رو پاک کردم.

- بیا تو.

ویرایش شده توسط YᗩՏI..
  • لایک 28
  • تشکر 3
  • هاها 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

💫  part  8  💫


در باز شد و شبنم توی اتاق اومد.
شبنم یک سالی از من بزرگ تر بود. شبنم و شاهین برعکس پدر و مادرشون خیلی مهربون بودن و رفتارشون باهام خوب بود. نمی‌دونم این دو تا شبیه کی شدن که اینقدر با پدر و مادرشون فرق داشتن .
کنارم نشست و نگاهی بهم انداخت.

شبنم: چیشده ماهی، چرا گریه کردی؟
سرم رو روی شونهاش گذاشتم، از این‌که می‌دونستم سمیر نمیاد قلبم درد گرفت.

- به سمیر مرخصی ندادن. نمی‌تونه بیاد... شبنم؟

شبنم: جانم؟
بغضم رو قورت دادم.

- دلم براش تنگ شده.

اروم توی آغوشش کشیدم.
از جریان سمیر فقط تانی و شبنم خبر داشتن.

شبنم: پاشو صورتت رو بشور و بیا ناهار بخور باید بری مدرسه.
لبخندی زدم.
- باشه.
بیرون رفت من هم آبی به صورتم زدم و از اتاق بیرون زدم. همه روی میز نشسته بودن.

عسل: خاله بیا کنار من بشین...لطفا .
یه جوری لطفا گفت که دلم نیومد نه بگم. با لبخند کنارش نشستم و لپش رو بوسیدم.
برای خودم و عسل کمی غذا کشیدم.
عمو همون‌جور که غذاش رو می‌خورد صدام زد:
عمو: ماهی؟
قاشقم رو پایین گذاشتم.

_ بله؟
یه ذره مِن-مِن کرد و گفت:

عمو: پسر آقای صبری همین همسایهمون ازم اجازه خواست تا بیاد خاستگاری.

تنم واسه لحظه ای لرزید.
اشک توی چشم هام حلقه زد. نگاهم به شبنم افتاد که با ناراحتی نگاهم میکرد.
_ عمو من... من نمی‌خوام... بهشون بگین نیان.
لیوان آبی که کنارش بود رو سر کشید.
عمو: خودمم زیاد از پسره خوشم نیومد.

نفس راحتی کشیدم. انگار یه وزنه‌ی صد کیلویی رو از روی دوشم برداشتن.

زن‌عمو: یعنی چه دیگه محمود؟ خب بگو بیان شاید آدم های خوبی بودن بلکه این دخترم بدیم بره دیگه.

شبنم غرید: مامان!

اشک هایی که چند دقیقه پیش توی چشم هام جمع شده بودن بالاخره روانه شدن. از روی میز بلند شدم و به اتاقم رفتم. با اشک لباس پوشیدم  و  کوله‌ام رو برداشتم و بیرون زدم.

شبنم: ماهی صبر کن.

توجهی نکردم و از خونه بیرون زدم. خدایا اینقدر ظلم دیگه حقم نیست به ولا که نیست.
به ساعتم نگاهی انداختم یه کم زود از خونه بیرون زدم پس راه افتادم سمت خونه‌ی تانیا.
بعد از چند دقیقه پیاده‌روی در خونه‌شون بودم. زنگ رو زدم و متتظر بودم تا بیاد.
تانی: سلام دختر چی‌شد تو اومدی، قرار بود من بیام!

چیزی نگفتم.
تانی: ببینمت ماهی، گریه کردی؟

از بدشانسیم هر وقت گریه می‌کردم قیافم ضایع میشد.
راه افتادیم سمت مدرسه و توی راه تموم اتفاقات صبح رو براش تعریف کردم. از زنگ زدن به سمیر تا ناهار کوفت کردنم.

تانی: چرا اینقدر حرص می‌خوری تو دختر؟ این همه سال و ماه صبر کردی یه کم دیگه صبر کن میاد. راجب اون خاستگارم بگم که عموت قبولش نیست پس بهش میگه نیاد.

خندیدم.
- خوشم میاد همیشه اینقدر خوش بینی.

دستم رو گرفت و وارد مدرسه شدیم. از دوازده تا پنج عصر توی کلاس بودیم. خانوما درس می‌دادن و تانی حرص می‌خورد
و غر می‌زد. صدای زنگ آخر رو که شنید نفس راحتی کشید.

تانی: آخیش خسته شدم.
خندیدم.
- نه این که خیلی درس خوندی.

چپکی نگام کرد.
تانی: مرض.
هستی: بچها میایین باهم بریم؟

تانی به من نگاهی انداخت.
- نه هستی جون یه جایی کار داریم باید بریم اونجا.

هستی: باشه پس من رفتم بچها.

تانی کیف کولیش رو برداشت .

تانی: ما کجا کار داریم؟
سمت خروجی مدرسه راه افتادیم.
- بریم بازار.

تانی: چرا اونجا؟
- خبر مرگت فردا چه روزیه؟
توی فکر رفت. 

تانی: اوم... فردا... فردا چندمه اصلا؟
چپکی نگاش کردم.

_ َده دی ماه.
بازم توی فکر رفت. یه دفعه خودش رو توی بغلم انداخت و صورتم رو تف بارون کرد.

- تانی... خفم کردی. بسه دیگه خجالت بکش چیکار میکنی جلوی مردم؟
_ اَه

تانی:خاک بر سرت *سالگردتون مبارک* .
خندیدم.

- این چه مدل تبریک گفتنه آخه روانی.
هردومون با خنده به سمت فروشگاه رفتیم.
خیابون ها توی این زمستون هم هنوز شلوغ بودن. هوا یخ بود. یاد سمیر افتادم که پارسال توی زمستون مجبورش کردم
بستنی بخوره. اون غر می‌زد که یخ کرد و منم می‌خندیدم و بهش می‌گفتم بچه سوسولی باید بخوری. آخرشم قربونش برم
گلودرد گرفت که من مردم و زنده شدم تا خوب شد.

روی نیمکت نشستم.
تانی: خل شدی ماهی، تو این سرما چرا اینجا نشستی؟
نگاهش کردم که داشت دست‌هاش رو به هم می‌مالید.

- بیا بشین.

تانی: یخ زدم دختر. مگه قرار نبود بری کادو بخری؟

پالتوش رو کشیدم و کنار خودم نشوندمش.
همش "ها" میکرد لای دست هاش که خندم گرفت.

تانی: بایدم بخندی، بخند. خانوم می‌خواد واسه عشقش کادو بخره من باید سرماش رو بکشم.

خودشم خندهاش گرفت.
- تانی؟
تانی: هوم؟
- نمی‌دونم چی براش بخرم آخه. تو کمک کن.

توی فکر رفت.
تانی: ساعت خوبه؟
- اوم نه... خوشم نمیاد، تکراریه.
تانی: عطر؟
- نه... شنیدم جدایی میاره.

چپکی نگاهم کرد.
تانی: حلقه؟ انگشتر؟
دستم رو آوردم بالا و حلقم رو نشونش دادم.

- این انگشتر هارو پارسال باهم خریدیم. یکیش دست منه یکی دست سمیر.

تانی: مرض. پاشو ببینم مغزم یخ کرد. می‌ریم تو فروشگاه یه چیزی پیدا میکنی دیگه.

دستم رو گرفت و بلندم کرد، وارد فروشگاه شدیم.
هرچی انتخاب می‌کرد یه بهونه‌هایی میاوردم. آخه به دلم نمی‌نشستن دست خودم نبود.

تانی عصبی نگاهم کرد:
تانی: ماهی بخدا ولت میکنم همینجا و می‌رم!

مظلوم نگاش کردم.
- دلت میاد؟
می‌خواست اخم کنه ولی خندش گرفت.

تانی: حالا مثل گربه‌ی شرک بهم نگاه نکن آره دلم میاد.
یه بار دیگه همونجور نگاش کردم.

تانی: باشه سگ دلم نمیاد، حالا انتخابت رو کن زودتر بریم. اون کت و شلواره چطوره؟
نگاهی بهش انداختم.
- نوچ .

تانی: نوچ و درد .
خندیدم و سرم رو به سمت راست چرخوندم که چشمم به گردنبند فروشی افتاد. از همون دور چشمم گردنبند "وان‌یکاد" رو
گرفت.
دست تانیا رو کشیدم به سمت همون مغازه.

تانی: هوی چی دیدی داری دستم رو مثل طناب میکشی؟!
روبه‌روی شیشه وایسادیم. به همون گردنبند "وان‌یکاد" اشاره کردم.

- تانی اون چطوره؟
نگاهی بهش انداخت.
تانی: عالیه ماهی ،خیلی قشنگه.

گردنبند به جای زنجیز یه چیزی شبیه بند مشکی بود و وان‌یکاد که پلاکش بود هم مشکی بود. گردنبند خیلی شیکی بود.
واقعا عاشقش شدم.
یاد گردنبند خودم افتادم که سمیر برای روز تولدم خریده بود. یه زنجیر و پلاک نقره که پلاکش یه ماهی ظریف بود. وقتی
دیدمش اینقدر ذوق کرده بودم که کل صورت سمیر رو بوسه بارون کرده بودم.

تانی: چیکار میکنی می‌خری یا نه؟
از فکر بیرون اومدم و وارد مغازه شدیم. همون "وان‌یکاد" رو خریدم و توی یه جعبه‌ی مخملی مشکی گذاشتم. توی دلم ذوق اون روزی رو داشتم که این رو گردنش بندازم.
جعبه رو توی کوله‌م گذاشتم.

تانی: به سلامتی کارات تموم؟ می‌تونیم بریم خونه؟
- اینقدر غر نزن، بریم.

یه تاکسی گرفتیم و تانیا روبه‌روی خونشون و من هم در خونه پیاده شدم.

@shahrzad.rh

@_Zeynab

ویرایش شده توسط YᗩՏI..
  • لایک 27
  • تشکر 3
  • سردرگم 1
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

💫  part  9  💫


کلید انداختم و وارد خونه شدم.
به آسمون نگاهی انداختم؛ بدجور سیاه شده بود به خاطر ابرها، چون زمستون بود هوا هم خیلی زود تاریک می‌شد، نفس عمیقی کشیدم و وارد خونه شدم.
- سلام.

شبنم روی مبل نشسته بود؛ با دیدن‌ من نگاهی بهم انداخت و لبخندی زد.

شبنم: سلام ماهی خوش اومدی.

زن‌عمو: بله که خوش اومده. کجا بودی این دو ساعت تاخیرت رو؟ من باید جواب عموت رو چی بدم؟ قراره هرروز هر کاری
دلت میخواد بکنی؟

سرم رو پایین انداختم.
_ ر...رفته بودم بازار یه چیزی نیاز داشت....

زن‌عمو: چی نیاز داشتی؟ تو این خونه که ماشالا همه چی فراهمه برات، چی کم داری مگه؟

شبنم: مامان! کافیه دیگه حتما یه چیزی نیاز داشته، شما هم اینقدر بهش گیر ندین.
زن‌عمو همون طور که شبکه ها رو بالا پایین میکرد جواب شبنم رو داد:

زن‌عمو: ماشالا ماهی خانوم کم تو این خونه طرفدار نداره. تا صدامون در میاد از همه طرف می‌ریزن سرمون. ما صلاحش
رو می‌خواییم وگرنه چیکارش داریم.

بازم این اشک های لعنتی راه خودشون رو پیدا کردن. پا تند کردم و توی اتاقم رفتم ولی صداشون می‌اومد:

شبنم: مامان اینقدر به این دختر گیر نده. چیکارت کرده که این کار هارو باهاش میکنی؟

زن‌عمو: تو ساکت شو شبنم توی کارای من دخالت نکن.

کولم رو روی تخت انداختم و رفتم توی تراس.
اشک هام رو پاک کردم و چند نفس عمیق کشیدم.
خدایا چهار ماه دیگه ...فقط اندازه‌ی چهار ماه دیگه بهم صبر بده. کمک کن زودتر سمیرم بیاد و از اینجا ببرم.
لباس هام رو با لباس راحتی عوض کردم و از اتاق بیرون زدم. بارون نم-نم می‌بارید. روی تابی که زیر درخت نصب شده بود رفتم و نشستم.
پام رو به زمین زدم و تاب رو به حرکت دراوردم.
به حلقه‌ی توی دستم خیره شدم. روی حلقه رو بوسیدم؛ دورت بگردم سمیر، دلم برات تنگ شده.
تلفنم رو درآوردم و شماره‌ی پادگان رو گرفتم. این موقع ها امیدی نبود که سمیر رو صدا بزنن. بهم گفته بود فقط صبح ها
بهشون اجازه میدن.
تلفن رو برداشت.

+ بله؟
- سلام ببخشید با سمیر سهیلی کار داشتم.
+ ببخشید ولی الان امکان صحبت کردن نیست، صبح تماس بگیرید.

صدام همراه با بغض بود.
- تو... تورو خدا بذارید باهاش حرف بزنم ... فقط بذارید صداش رو بشنوم.
+ببخشید خانوم ولی امکانش رو نیست.

- آقا توروخدا فقط چند لحظه.
نفسش رو بیرون فرستاد.

+ فقط چند لحظه چون اگه سرهنگ بفهمه....
- باشه باشه فقط چند لحظه.

چند لحظه منتظر موندم که سمیر پای تلفن اومد.
سمیر: جان دلم خانومم.

اشک هام رو پاک کردم و بینیم رو بالا کشیدم.
سمیر: ای خدا خانوم ما چقدر اشک ذخیره داره که هر روز یه کم ازشون میریزه.
خندیدم.

- دردت تو نفسم.

سمیر: هوی هوی از این چیزا نداشتیم دیگه، خدانکنه.
- سمیرم؟

سمیر: جانم؟
- از دستم که ناراحت نیستی، بخاطر صبح؟

سمیر: اوم.. انصافا یه کم ناراحت شدم ولی وقتی فکر کردم دیدم حق داری، وقتی یه پسر به این خوشگلی و خوشتیپی
کنارت نیست حق داری که ناراحت بشی و اشک....

جیغ زدم:
- سمیر؟!

سمیر: ای خدا ببین چطور آقاش رو صدا میزنه، جان دلم پرنسسم؟

لوس گفتم:
- اذیتم نکن خب... دلم برات تنگ شده.

سمیر: آخه من که دلم نمیاد اذیتت کنم. حالا بگو ببینم چیکار کردی تا اجازه دادن باهام حرف بزنی؟

می‌دونستم اگه بگم اصرار کردم حتما عصبانی میشه پس گفتم:

- وقتی اجازه نداد بدون اختیار اشک هام سرازیر شدن اونم وقتی دید ناراحتم اجازه داد.

سمیر: ماهی؟
- جانم؟

سمیر: مگه بهت نگفتم جلوی کسی اشک نریز؟ نگفتمت دلم نمیخواد کسی اشک هات رو ببینه؟
- ببخشید.

جوابی نداد.
- سمیر قهر نکن.

سمیر: قهر نیستم.
- پس چی؟

سمیر: یه کم اعصابم بهم ریخت.
- سمیر گفتم ببخشید.

سمیر: باشه فقط اگه تکرار بشه من میدونم و تو.

خندیدم که حال و هواش عوض بشه.
- ای به چشم.

سمیر: فدای اون چشم گفتنت پرنسسم. کاری نداری دیگه برم که این دم اخری دردسر نشه برام.

- دوست دارم.

سمیر: من دیونتم. الانم برو شام بخور و بعدشم بگیر بخواب، نبینم آنلاین باشی تو این برنامه ها .
- چشم دیگه امری نیست؟

سمیر: دوست دارم.

- من بیشتر. مراقب خودت باش.

گوشی رو قطع کردم.

قطره های بارون روی صورتم می‌ریختن که حس خوبی رو بهم منتقل کرده بودن، هم بارون هم صحبت کردن با سمیرم.

خواستم تاب رو تکون بدم که پتویی روی شونه هام نشست. تازه فهمیدم چقدر سردم بود.
نگاهی به شاهین انداختم که کنارم روی تاب نشست.

لبخندی زدم.
- ممنون.

شاهین: الان خیس میشی بارون شدید تر شده.
- می‌شناسیم دیگه...

خندید.
شاهین: از بچگی عاشق بارون و هوای سرد بودی.

سرم رو تکون دادم.
- عسل کجاست؟

شاهین: از مهد خسته اومد خونه زود خوابش برد.
یاد لپای سرخش افتادم.
- ای جانم.

کمی بدون حرف کنارم نشست و از بعد جاش بلند شد.
شاهین: من میرم داخل تو هم بیا تو سرما نخوری هوا خیلی سرده.

لبخندی زدم و سری تکون دادم.
- باشه.

شاهین رفت.

از پنجره‌ی اتاق زن‌عمو رو دیدم که داشت چهارچشمی ما رو نگاه می‌کرد.
 نفسم رو بیرون دادم. خدا این رو شفا بده.
خواستم با گوشی آهنگی پلی کنم که زن‌عمو با اون هیکل تپلش تند تند به سمتم می‌اومد.
این اینجا چیکار میکنه؟
توی یه حرکت موهام رو از پشت سر توی مشتش گرفت که درد بدی توی سرم پیچید.

زن‌عمو: کار جدید داری؟ حالا می‌خوای تور پهن کنی واسه پسر من؟ حالا با ناز کردنات می‌خوای اون رو گول بزنی؟ نه دختر جون من نمی‌ذارم همچین غلطی بکنی، نمی‌ذارم برا پسرم نقشه بکشی.

حس می‌کردم الانه که موهام از سرم جدا بشه . از درد اشک هام همراه بارون قاطی شده بودن.
- و...ولم کن.

زن‌عمو: بار آخرته که دور و بر پسر من میپلکی فهمیدی؟

تند تند سرم رو تکون دادم.
_ باشه... باشه.

موهام رو ول کرد و داخل رفت.
زیر بارون نشستم و اشک می‌ریختم. شاهین مثل داداشم بود. چرا همچین فکری درموردم می‌کرد، مگه کار خطایی ازم سر
زده بود؟ منی که هیچ کار اشتباهی مرتکب نشده بودم.
من توی ذهنم، توی قلبم فقط و فقط اسم سمیر هک شده و بس.

به آسمون نگاهی انداختم و اشک هام همراه بارون می‌بارید. این موقع ها چقدر همه چیز جهان دلگیره. هوای بارونی با
بودن تو چقدر زیبا بود سمیر.
حتی بارون هم وقتی نیستی خرخرهام رو می‌گیره و نفسم رو به ثانیه می‌اندازه و دیگه مثل دختربچه‌های گستاخ زیر بارون
خیس نمی‌شم. راستی سمیر جهان قبل از دلتنگی به تو چطوری بود؟ چرا دیگه آسمون توی چشم هام آبی نیست؟
صدای پرندهها ، عطر گلها، حتی عطر نرگس چرا دیگه من رو مست نمیکنه؟
چه انقلابی توی وجودم به پا کرد نبودنت سمیر.
بی شک دنیا فقط با دوست داشتنت زیباست سمیرم.
***

@shahrzad.rh

@_Zeynab

ویرایش شده توسط YᗩՏI..
  • لایک 30
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

💫  part   10  💫


چشمام رو باز کردم.
صدای داد و بیداد های زن‌عمو که نمی‌ذاشت کسی بخوابه. از جام بلند شدم و آبی به صورتم زدم. ساعت "ده" شده بود. گوشی رو برداشتم و روی تخت نشستم.
دلم هوای صدای سمیر رو کرده بود. 
گوشی رو برداشتم و شماره‌ی پادگان رو گرفتم.

+ بله؟
- سلام.
+ سلام بفرمایید؟
- ببخشید با آقای سمیر سهیلی کار داشتم.
+ چند لحظه منتظر بمونین.

پشت خط منتظر موندم، بعد از چند دقیقه اومد.
+ خانوم پشت خط هستین؟
- بله... هستم.
+ آقای سهیلی نمی‌تونن حرف بزنن.

دلشوره‌ی بدی به دلم افتاد.
- چ... چرا؟
+ از دیشب حالشون کمی خوب نیست سرماخوردن نمی‌تونن صحبت کنن.

- آخه مگه میشه... تورو خدا...

+ نمیشه خانوم گفتن که نمی‌تونن، خدافظ.

گوشی رو قطع کرد. اشک هام دونه دونه می‌ریختن. مگه میشه؟ دیشب که خوب بود.
اصلا... اگه سرما هم بخوره بازم باهام حرف میزد پس چرا الان اینجوری کرد؟ نکنه حالش خوب نباشه؟ الهی بمیرم که
نمی‌تونم پیشش باشم و کمکش کنم... .
صدای هق-هقم رو توی بالش خفه کردم.
چرا باید ازم دور باشه که اینطور بشه؟ چرا نباید پیشش باشم، تا کی دیگه... تا کی این جدایی تموم میشه، تا کی باید
توی حسرتش بمونم و دم نزنم.

یهو در باز شد و صدای شاد تانیا به گوشم خورد.

تانی: سلام بر ماهی خانوم خودم که...

چشمش که به چشم های اشکیم افتاد حرفش رو نصفه گذاشت.
کنارم نشست و بدون حرف توی بغلش کشیدم. به همین بغل احتیاج داشتم تا گریه‌هام شدت بگیره و خالی شم.

تانی: هیس! آروم باش دختر... قربونت برم این‌جوری نکن. بگو ببینم چی‌شده؟

محکم تر بغلش کردم.
- سمیر باهام حرف نزد تانی... چرا حرف نزد؟ 

گریه اجازه‌ی حرف زدن بهم نداد.

تانی: آروم باش ماهی چی‌شده حالا مگه؟ شاید نتونسته، دستش بند بوده یا چیزی؛ چرا اینقدر شلوغش می‌کنی؟ این همه اشک برای چیته آخه دیونه؟ 

اشک هام رو تند تند پاک کردم.
- تانی تو دیگه اینو نگو. تو که می‌دونی سمیر سابقه نداشت تلفنم رو جواب نده، همیشه توی هر شرایطی جواب می‌داد.

تانی یکی توی پهلوم زد و گفت:
تانی: برو بابا... تقصیرت نیست سمیر زیادی لوست کرده. حالا بیچاره نتونست جواب بده ببین چه سروصدایی به پا
کرده این ماهی خانوم. پاشو ببینم من دارم میرم خونه "دوازده" در خونه منتظرتم. توهم پاشو برو یه چیزی بخور جون
بگیری.

سمت در رفت و یه دفعه چرخید سمتم. نگاهش کردم.
- هان؟
تانی: نبینم من نیستم باز بشینی آبغوره بگیری ها؟
- کوفت... برو دیگه .

خندید و بیرون رفت. نمی‌دونستم اگه تانیا نبود چه به حال و روز من می‌اومد. همیشه با انرژی مثبت به همه چیز نگاه
می‌کرد دقیقا برعکس من که تا یه اتفاق کوچیک می‌افتاد دلشوره ولم نمی‌کرد.

سراغ کوله‌م رفتم و جعبه‌ی گردنبند رو در آوردم.
نگاهی به پلاکش انداختم. دستی به روش کشیدم.
سمیر امروز که سالگرد آشناییمون هست باهام حرف نزدی یادت باشه. خودت رو که نشد ببینم حتی صدات رو هم ازم
دریغ کردی .
گردنبد رو توی جعبه‌ش گذاشتم و گذاشتمش توی کوله‌م.
خدایا خودت به دادم برس.

از جام بلند شدم. دست و صورتم رو شستم.
روبه‌روی آیینه نشستم و به تصویر خودم خیره شدم.
عاشق لپ‌هام بود، همیشه وقتی پیشم بود حتما باید می‌کشیدشون. چشم های قهوه‌ای بادمی، صورت گرد و ُپری داشتم. بینی کوچیک و لبای برجسته. موهام لخت بود تا پایین کمرم. 

بی اختیار دستم سمت اتو مو رفت و موهام رو اتو کشیدم با این که لخت بودن ولی می‌خواستم لخت تر بشن. 
برق لبم رو از روی میز برداشتم و به لب هام زدم.
قطره اشکی از چشمم ُسر خورد که با پشت دست پاکش کردم.
دردت بجونم سمیر تو فقط خوب شو هیچی نمی‌خوام.
عکسش رو از روی گوشی بوسیدم.
 سمیر هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد که موهام بیرون باشن؛ پس موهام رو کامل بستم .
لباس های سرمه‌ای مدرسه‌م رو پوشیدم و کوله‌م رو برداشتم و از اتاق بیرون زدم.

زن‌عمو: کجا بسلامتی؟ نیم ساعت تا "دوازده" مونده که. با کی قرار داری حالا؟

حرفی نزدم.
به اندازهی کافی بخاطر موضوع سمیر حالم خراب شده بود.

شبنم: مامان بسه لطفا!
نگاهی به من انداخت.
شبنم: ماهی بیا ناهار بخور بعد برو.

زن‌عمو: آره بیا ناهار بخور، من از صبح باید جون بکنم شما بخورین .

شبنم: مامان !
همونطور که سمت در می‌رفتم رو به شبنم گفتم:
- نه... بیرون با تانیا یه چیزی می‌خورم خدافط.

شبنم: خدافظ.

کفش هام رو پوشیدم و بدون برداشتن چتر از خونه بیرون زدم.
دلم می‌خواست بارون روی سرم بباره نه روی چتر.
چقدر با سمیر زیر بارون قدم می‌زدیم. چقد با هم خاطره داریم، لامصب من چطور می‌تونم به این چیزا فکر نکنم ؟
هرجایی که قدم می‌ذاشتم یاد یه خاطره می‌افتادم.
بارون آروم می‌بارید، خیابون ها خیس و بوی خاک نم زده که من عاشقش بودم بلند شده بود.

@shahrzad.rh

@_Zeynab

ویرایش شده توسط YᗩՏI..
  • لایک 32
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • نویسنده حرفه ای

Part  11

تانی: هوش دختر وایسا... هوی ماهی با توام‌.
از فکر بیرون اومدم و به پشت سرم که تانیا بود نگاهی انداختم.

- چیه؟
بهم رسید و نفس نفس می‌زد.
تانی: چته و درد... زهرمار... آخه نفهم اینقدر دوییدم نفسم گرفت. باز رفتی تو هپروت؟

دستی به صورتم کشیدم، قطره های بارون رو از صورتم پاک کردم و بدون حرف به راهم ادامه دادم.
دستی به پشت کمرم زد.
تانی: حالا یه امروز رو آقا سمیر باهاش حرف نزده باید با هممون قهر کنه.  آی... خاک تو سرمون که نه تو چتر آوردی نه حواس گذاشتی برا من.

سرم رو به سمت آسمون گرفتم.
- دلم بارون رو خواست.

تانی: حداقل بیا ماشین بگیریم.
اخمی کردم. می‌دونست وقتی بارون هست سوار ماشین نمی‌شم ولی بازم حرف زد‌.
تانیا غر می‌زد و منم توجهی نمی‌کردم.

چشمم به در مدرسه افتاد.
- اینقدر غر نزن رسیدیم.

تانی: حالا که موش آب‌کشیده شدیم؟
با دیدن قیافش که خیس خالی شده بود نتونستم جلوی خنده‌م رو بگیرم و بلند خندیدم.

+ مگه صددفعه بهت نگفتم تو خیابون اینجوری نخند؟

صدای خنده‌ام خود به خود قطع شد و زل زدم به تانیا که روبروم بود. صدا از پشت سرم اومد و جرعت روبرو شدن با صاحبِ صدا رو ازم گرفته بود.
اشک هام سرازیر شدن و کلمات بریده بریده از دهنم خارج می‌شدن.

- این... این یه تَوَهُمه... من... من اشتباه شنیدم مگه نه تانیا؟

به تانی زل زده بودم و تانی به پشت سر من.
توی دلم دعا می‌کردم که صدایی که شنیدم حقیقت داشته باشه.

توی یه حرکت شخص پشت سرم من رو به سمت خودش برگردوند و قفل چشم‌هاش شدم. قفل چشم های قهوه‌ای روشنش و مژه های سیاه بلندش. مطمئن بودم ضربان قلبم روی هزار بود.

- تو... تو...
وقتی دست گرمش دست سردم رو لمس کرد دقیقا همونجا دلم می‌خواست زمان متوقف بشه.

تانی: من برم.

اینقدر محو چشم‌هاش سمیرم بودم که متوجه‌ی رفتن تانی نشدم.

نگاهم می‌کرد... نگاهش می‌کردم... براندازش می‌کردم و ته دلم آروم میگم:
- دنیا به تو نیاز داره.
نفس عمیقی می‌کشم و عطر تنش رو یک جا به ریه هام می‌فرستم و ته دلم آروم میگم:
- دنیا به این عطر نیاز داره.
اون چشم های خوشگلش که با تعجب نگام میکنه، ته دلم آروم میگم:
- دنیا به این لبخند نیاز داره.
توی آغوشش گم میشم و زیر لب آروم میگم:
- دنیا بدون بغلت مفت هم نمی ارزه.
می‌شنوه و سفت تر بغلم می‌کنه و دنیا یک سر و گردن از بهشت بهتر میشه.

سمیر: ماهَم؟
بینیم رو بالا کشیدم.
- جان دلم؟
سمیر: خوبی؟
با اشک خندیدم.
- یه چیزی بالاتر از خوب.

دستی به سرم کشید.
سمیر: پس این اشک ها چی میگن؟

سرم رو از روی سینه‌اش بلند کردم که چند زن و مرد رو خیره روی خودمون دیدم. 
از خجالت سرخ شده بودم. سمیر هم که متوجه شده بود خندید.
سمیر: کارا رو می‌کنی بعد خجالت می‌کشی؟

با مشت به بازوش کوبیدم و چشم غره ای بهش رفتم‌.

یهو با اخم نگام کرد.
سمیر: برو بشین تو ماشین تموم لباسات خیسه.

نگاش کردم که هنوز اخم داشت. بدون حرف توی ماشین نشستم.
سمیر هم سوار شد و بخاری ماشین رو روی درجه‌ی آخر زد. زیر چشمی نگاهم می‌کرد و منم خودم رو می‌زدم به اون راه.

سمیر: تو این هوا چرا بدون چتر بیرون اومدی؟ سر و وضع خودت رو دیدی؟ سر تا پات خیس آب شده این‌جوری بهم قول میدی مراقب خودت باشی؟ تموم لباس هات به تنت چسبیدن، خوشت میاد وقتی این‌جوری تو خیابون راه میری و تموم نگاه‌ها رو تو زوم میشه؟

بغض کرده بودم. طاقت صدای بلندش رو نداشتم. تحمل نداشتم اینجوری باهام صحبت کنه. چشم هام پر اشک شد.

 نفسش رو محکم بیرون فرستاد و عصبی دستی توی موهاش کشید.

سمیر: فقط جرعت داری بذار اون لعنتی ها از چشمات بریزن اونوقت من می‌دونم و تو.

سرم رو رو به بالا گرفتم تا اشک هام سرازیر نشن. می‌دونستم طاقت دیدن اشک هام رو نداره. همیشه با دیدن اشک هام کنترلش رو از دست می‌داد و عصبی تر میشد.

ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. هیچی نمی‌گفت و منم جرعت حرف زدن نداشتم.
آخرین باری که سرما خورده بودم یک هفته طول کشید تا خوب بشم واسه این همیشه روی مریض شدنم حساس بود. وقتی هم سرما می‌خوردم تب می‌کردم و حتما باید چند ساعت می‌رفتم توی وان آب سرد تا یه کمی بهتر شم‌ اینو بهتر از هرکسی سمیر می‌دونست‌.

جلوی آپارتمان نگه داشت. این واحد رو دقیقا چهار سال پیش با انتخاب هم خریده بود. می‌گفت دلم نمی‌خواد وقتی پیشم میای توی خیابون بمونیم‌.
به سمت طبقه‌ی چهار رفتیم و روبروی واحدش ایستادم.
یاد اون روزای اول افتادم که چقدر می‌ترسیدم، چقدر استرس داشتم که بخوام با سمیر تنها باشم.

سمیر: برو تو!

نگاهی به سمیر انداختم. دردش تو قلبم حتی یه بارم کاری نکرده که احساس ترس کنم، حتی یه بار هم دستش خطا نرفته. دردش تو نفسم حتی یه بار هم ازم درخواست نابجایی نکرده بود.

وارد خونه شدیم و سمیر در رو بست.
با همون اخمی که بین ابروهاش نشسته بود روی مبل ولو شد.

سمیر: برو لباس هات رو عوض کن.
به اتاق خواب اشاره کرد.

مثل بچه های مظلوم و خطا کار بدون حرف وارد اتاق شدم. اتاقی با دکوراسیون سفید و طوسی.

ویرایش شده توسط YᗩՏI..
  • لایک 30
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

part   12

سمت کمد رفتم و نگاهی به لباس های خودم و سمیر انداختم .
نمی‌دونم چه حسی بود که با دیدن لباس هامون کنار هم کلی ذوق کردم.
بی اختیار دستم به سمت پیرهن سمیر رفت، برش داشتم و بوی تن سمیرم رو به ریه هام فرستادم. بوی تنش همیشه من رو مست می‌کرد. هوس کردم همین رو تن کنم. 

مانتوم رو درآوردم و تیشرت سفید سمیر رو تن کردم. پیرهنِ بلندیش تا بالای زانوم بود و گشاد.
بی اختیار لبخندی روی لبم نشست. 
یعنی در برابر سمیر اینقدر کوچولوام؟

سمیر: اره زندگیم تو ریز پیزه خودمی، به هیچ‌کَسَم نمیدمت.

صداش رو کنار گوشم شنیدم و بعدش دست هاش که دور کمرم حلقه شده بود. 
خندیدم و دستم رو روی دستش که دور کمرم بود گذاشتم و خودم رو لوس کردم.

- اونوقت کی گفته من مال توام؟

توی صداش جدیت موج می‌زد.
سمیر: "یه تار موت که سهله فکرتم به کسی نمیدم".

توی دلم کلی ذوق کردم واسه همین جمله‌ش.
خدا همه چیزم رو ازم بگیر فقط کاری به سمیرم نداشته باش. حساب اون رو از همه چیز و همه‌کَس جدا کن.

سمیر: به چی فکر میکنی؟
با صدای سمیر به خودم اومدم‌.
- هیچی .

سمیر: بیا بریم یه قهوه از دست خانومم بخوریم.

همون‌جور که باهاش راه می‌رفتم گفتم:
- الان داری خرم میکنی که قهوه درست کنم نه؟

ته ریشش رو خاروند و یه خورده فکر کرد.

سمیر: نه بابا خر چیه آخه، ولی حالا اگه بگی گاوی، شتری....

نذاشتم حرفش رو کامل کنه و موهاش رو کشیدم.

- خیلی بدی.

سمیر: اخ... تو موهام رو میکشی من بدم؟

نگران دستی به سرش کشیدم.
-ببخشید... دردت گرفت؟

نگاهی بهم انداخت.

سمیر: نگاش کن تورو قران ببین چطور بغض کرده... نه دورت بگردم درد نداشت.

محکم بغلم کرد که هلش دادم و ولو شد روی مبل.

-شیطونی بسه! بشین اینجا تا من بیام.
خنده‌ی قشنگی کرد که داخل آشپزخونه رفتم.

قهوه رو آماده کردم. داشتم می‌ریختم توی لیوان که سنگینی نگاه سمیر رو روی خودم حس کردم‌. سرم رو بلند کردم که یهو قهوه روی دستم ریخت.

-آخ...

دستم به طور فجیهی می‌سوخت.

صدای داد سمیر بلند شد.
سمیر: چیکار کردی با خودت دختر؟

نزدیکم شد و دستم رو زیر آب گرفت. 
دستم می‌سوخت و اشک هام روی گونه هام می‌ریخت.

سمیر: حواست کجا بود تو؟ چرا مراقب نیستی؟

با دادی که سرم زد گریه‌ام شدید تر شد و با بغض نگاش کردم.

- تقصیر تو بود... تو داشتی نگام می‌کردی.

سمیر: من نگات کردم تو چرا نگاه کردی؟

یه لحظه به حرفش خندم گرفت و بین گریه خندیدم.
سمیر عصبی نگام کرد.

سمیر: نخند .
خندم رو کنترل کردم. وقتی چیزیم می‌شد عصبی می‌شد و نمی‌شد باهاش شوخی کنم.

سمیر من رو روی صندلی گذاشت و خودش از کابینت کمک های اولیه رو آورد.
کنارم نشست و اروم برام پماد می‌زد.

نگام می‌کرد.
سمیر: درد دادی دردت به سرم؟

نگاهم که به چشم‌هاش افتاد درد رو فراموش کردم.

- فقط همیشه پیشم باش من درد رو فراموش میکنم.

بغلم کرد.
سمیر: تا وقتی که نفس می‌کشم و زنده‌ام نه از قلبم نه از ذهنم بیرون نمیری‌ هیچکس هم نمی‌تونه جات رو برام پر کنه.

دستم رو گرفت و باهم روی مبل نشستیم. پتوی کنار مبل رو روی هردومون انداخت. طوری دراز کشیده بودیم که من توی بغلش بودم و سرم رو روی سینه‌اش بود.

سمیر: بهتری؟
سرم رو تکون دادم.

دستم رو دور کمرش حلقه کردم.
- دلم خیلی برات تنگ شده بود.

موهام رو بو کشید.
سمیر: من داشتم دیونه می‌شدم به مولا.

یه لحظه یاد گردنبندی افتادم که براش خریده بودم. از جام بلند شدم.

سمیر: کجا؟

خنده‌ای کردم.
- بشین الان میام.

رفتم داخل اتاق و جعبه رو از کیفم در آوردم.
یه لحظه به خودم گفتم نکنه خوشش نیاد؟ نه بابا سمیر حتی با یه شاخه گل هم از طرف من خوشحال میشه.
مثل دیونه ها با خودم حرف می‌زدم و از اتاق بیرون زدم. پشت سر سمیر ایستاده بودم. خواست برگرده که جیغ کشیدم:

- نه...نه برگردی کشتمت.

بیچاره تکون نخورد و خنده‌ی بلندی کرد.

- تکون نخور.
سمیر: چشم تکون نمی‌خورم، تو فقط مراقب دستت باش.

نزدیکش شدم و گردنبند رو از جعبه‌ش در آوردم و گردنش انداختم. از پشت سر گونه‌ش رو بوسیدم.

- سالگرد آشناییمون مبارک.

نگاهی به گردنبند انداخت و لبخندی روی لبش نشست.
دستم رو گرفت و کنار خودش نشوندم.
از جیبش جعبه‌ای رو بیرون آورد و درش رو باز کرد.
از خوشحالی توی چشم هام اشک جمع شد.
 یه حلقه‌ی سفید رنگ از داخلش بیرون اورد و داخلِ حلقه رو نشونم داد. داخل حلقه اسم سمیر هک شده بود. 

حلقه رو دستم کرد و پیشونیم رو بوسید.

سمیر: هیچ‌وقت از دستت درش نیار. هم روی انگشترت هم روی قلبت باید اسم من هک شده باشه. اگه یه روز ببینم این دستت نباشه یعنی دیگه من رو نمی‌خوای.

محکم بغلش کردم.
- اگه بمیرم هم از دستم در نمیارم‌.

پیشونیم رو بوسید.
سمیر: دورت بگردم.
به سینه‌اش تکیه دادم.

سمیر: ماهی؟

چشم هام بسته بود نمی‌دونم چرا خوابم گرفت.
- هوم؟
سمیر: هنوزم اذیتت میکنن؟

چشم هام رو باز کردم. دلم نمی‌خواست ناراحت بشه. نمی‌خواستم حالا که ازم دور میشه نگران من باشه.

- کاری به کارشون ندارم. اونا هم کاری با من ندارن.

روی موهام رو بوسید.
سمیر: می‌دونستی دروغگوی خوبی نیستی؟

صورتم رو با دست هام پوشوندم و خندیدم‌.
- خیلی ضایع بود؟

محکم به خودش فشارم داد.
سمیر: خیلی.

به حلقه‌ی توی دستم خیره شدم. آرزو کردم هرچه زودتر حلقه‌ی عقد رو دست هم کنیم.
نگاهی به سمیر انداختم.

- سمیر یه سوال میشه بپرسم؟

همون طور که دستم توی دستش بود گفت:
سمیر: بپرس.

- به نظرت اگه بخوای یه نفر رو بکشی کدوم روش سخت تره؟

خندید.
سمیر: تو آب خفش کن.

با مشت روی سینه‌ش زدم.
- نه دیونه منظورم از کشتن قتل یه آدم نیست منظورم قتل احساسه، چطور یه نفر با این که نفس می‌کشه ولی حس میکنه مرده‌ست؟

سمیر: این رو از کجا در آوردی؟

- همین‌جوری، سوال پیش اومد برام.

روی موهام که دست می‌کشید آروم چشمام رو بستم‌.

سمیر: به نظر من اگه می‌خوای یه نفر رو بِکُشی پیشنهاد می‌کنم اول بهش محبت کن، با هم دیگه خاطره بسازید... ساعت ها با اون وقت بگذرون... غافلگیرش کن، به هر بهونه‌ای باعث شادیش شو. کلا براش سنگ صبور باش. این‌جوری زنده‌اش میکنی و دقیقا زمانی که توی زندگیش به جز تو کسی رو نداره رهاش کن. اون رو در بدترین شرایط زندگی‌ش درست وقتی که بیشتر از هرکسی بهت نیاز داره تنهاش بذار‌. ترجیح میدم رفتنت هم بدون دلیل باشه. بی هیچ حرفی... بدون خداحافظی. در آخرین پیامی هم که براش ارسال می‌کنی آرزوی خوشبختی کن. ماهی شک نکن که اون میمیره. هر روز از نو... هر روز از نو میمیره و تا عمر داره اون آدم سابق نمیشه.

بینیم رو بالا کشیدم. دستی به سرم کشید‌

سمیر: ببینمت دیونه، داری گریه میکنی؟.

- اینجوری خیلی سخته سمیر... اخه آدم چطور دلش میاد یه همچین کاری با یه آدم دیگه بکنه؟

سمیر: این قانون طبیعته... اگه هم تو نخوای همه چیز دست به دست هم میدن تا اون بلا رو سرت بیاره‌.

روی دستش رو بوسیدم.
- من هیچ وقت تنهات نمی‌ذارم سمیر... هیچ وقت.

سمیر: تو تموم هست و نیستمی ماهی... اگه یه روز نباشی دنیا رو به آتیش می‌کشم.

سینه‌اش رو از روی پیرهن بوسیدم.

صدای زنگ گوشیم بلند شد. گوشی رو از روی میز بلند کرد و نگاهی به صحفه‌ش انداخت.

سمیر: تانیاست.
ازش گرفتم و جواب دادم:

- جانم؟
صدای خندونش از پشت گوشی بلند شد.

تانی: چشمت روشن ماهی خانوم حالا آقا سمیر اومده جواب میدی جانم؟ تا دیروز که می‌گفتی چه مرگته، بنال و...

- عه میگم تو آدم نیستی باهات درست صحبت کنم. حالا بگو ببینم چه مرگته؟

تانی: خبر مرگت یه نگاه به ساعت بنداز ببین ساعت چنده.

نگاهی به ساعت گوشیم انداختم پنج و بیست دقیقه بود.

- هیی خاک به سرم من...

سمیر با اخم نگاهم کرد که دهنم رو بستم.

تانی: زودباش با اون آقات پاشو بیا من در مدرسه منتطرتم.

- باشه باشه.
گوشی رو دست سمیر دادم و پریدم توی اتاق و لباس هام رو پوشیدم و بلند بلند حرف می‌زدم.

- سمیر پاشو دیر شد تانی در مدرسه منتظره.

سمیر سویچ ماشین رو برداشت و با هم بیرون زدیم.

 

@_Zeynab

@shahrzad.rh

ویرایش شده توسط YᗩՏI..
  • لایک 29
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

part  13

 

یه کم پایین تر از مدرسه ماشین رو نگه داشت. نگاهی همراه با بغض به سمیر انداختم که دستی روی گونه‌ام کشید.

سمیر: چرا مثلِ گربه‌ی شرک داری نگام می‌کنی؟

با حالت قهر روم رو ازش گرفتم.
- من میرم دیگه.

دستم رو کشید.
سمیر: حالا میشه دلیل قهر کردنت رو بدونم؟

با اخم گفتم:

- قهر نیستم.

سمیر: خب بگو چیشده که ماهی خانوم برا آقاش بغض کرده؟

- ناراحتم واسه این که...

وسط حرفم پرید:
سمیر: واسه این که از آقاش قراره جدا بشه.

از این که اینقدر پرو بود حرصم گرفت. خودم رو به کوچه‌ی علی چپ زدم.

- اووم... من واسه این ناراحت شدم که چرا بارون قطع شد.

یه نگاهی بهم  انداخت و یهو زد زیر خنده. دلم ضعف می‌رفت واسه یه لحظه دیدن خنده‌هاش.

- دردت تو نفسم.

خندش قطع شد.
سمیر: مگه نگفتم دیگه این کلمه رو نگو ها؟ چندبار دیگه باید بگم تا حرف حالیت بشه؟

سرم رو پایین انداختم.
- ببخشید.

خندیدن هاش یه طرف و عصبانیت هاش یه طرف دیگه. همیشه هم روی این جمله هام حساس بود.
توی موهاش دست کشید، دستم رو توی دستش گرفت و روی دستم رو بوسید.

سمیر: برو مراقب خودتم باش، زود برو پشت سرتون میام.

- چشم. توهم مراقب باش؛ با تاکسی میریم دیگه توهم برو خونه خسته ای.

سمیر: برو ماهی گفتمت حرفم رو یه بار می‌زنم.

از ماشین پیاده شدم.
- خدافظ.

سری تکون داد.
همیشه این لجبازیاش حرصم رو در میاورد. همیشه حرف خودش رو به کرسی می‌نشوند.

تانی: آهای دختر کجا سِیر میکنی بریم دیگه.

مظلوم نگاهش کردم.

- تانی؟

نگاهی بهم انداخت.
- دلم براش تنگ شده.

چشم غره‌ای بهم رفت و یکی توی بازوم زد که هردومون خندیدیم.

تانی: خجالت بکش بابا دو دقه نیست از پیشش اومدی ها! 

گوشیم توی جیبم لرزید، سمیر بود. به اطراف نگاهی انداختم، سمیر رو توی ماشین اون طرف خیابون دیدم که داشت به ما نگاه می‌کرد. جواب دادم.

- جانم؟

صدای عصبیش توی گوشم پیچید:
سمیر: اگه جلب توجه بازی هاتون تموم شد دیگه برین خونه.

- سمیر ما....
گوشی رو قطع کرد. نفسم رو محکم بیرون فرستادم.

- تانی صد دفعه گفتم جلوی سمیر از این جنگولک بازی ها در نیار.

دستی برای ماشین تکون داد که وایسه و گفت:

تانی: جمع کن بابا حالا بازم سمیر اومد خانوم چرت و پرت بازی هاش شروع شد.

سوار ماشین شدیم.

- تو که دیگه اخلاقش رو می‌شناسی.

تانی: اره میدونم مثل سگ فقط پاچه می‌گیره.

- تانی بخدا میزنمتا، این‌جوری راجبش حرف نزن.

تانی: برو بابا.

تانی جلوی خونه‌شون پیاده شد منم کمی بالاتر.
خواستم وارد حیاط بشم که سمت راست خیابون نگاهی انداختم، سمیر توی ماشین نشسته بود و بهم خیره شده بود.
خدایا میشه یه شب، یه روز، یه وقتی برسه که مال من بشه؟ که دیگه نخوام این‌جوری قایمکی ببینمش.

با دست اشاره داد که برم داخل. 
وارد حیاط شدم.

خدایا شکرت که دوباره دیدمش، که دوباره کنارش نشستم.

وارد خونه شدم و سلامی دادم.

شبنم: سلام خوش اومدی. بدو لباس هاتو عوض کن بیا این فیلم رو نگاه کنیم خیلی قشنگه.

- باشه. عمو و زن عمو کجان؟

شبنم: بابا هنوز نیومده، مامان هم تو اتاقش فکر کنم خوابه. عسل هم توی اتاقش، شاهین هم بیرونه.

خندیدم.
- اینا رو گفتی که دیگه نپرسم هوم؟

خندید و یه چیپس توی دهنش گذاشت. نزدیکش شدم و بسته‌ی چیپس رو از دستش قاپیدم.

شبنم: عه، داشتم می‌خوردما!
خندیدم.
- ذرت بخور خب .

مشکوک نگام کرد.
شبنم: تو چرا اینقدر شنگول میزنی؟ وایسا فیلمم تموم بشه واست دارم.
با خنده رفتم توی اتاق و لباس هام رو عوض کردم.
با صدای پیامک گوشیم به سمتش رفتم. سمیر بود.
سمیر:(( یکی یدونم داره چی‌کار میکنه؟ ))
شمارش رو گرفتم بوق دوم نخورده بود جواب داد.

سمیر: جانم؟
خندیدم.

- جانت سلامت زندگیم. کجایی؟ رفتی خونه؟
سمیر: آره بابا به زور از زیر دست سارا بیرون‌ اومدم.

اخم کردم و چیزی نگفتم.
سمیر: خانوممون چرا باز اخم کرده؟

- تو از کجا فهمیدی؟

خندید.
سمیر: می‌خوای توی این چندسال هنوز نشناخته باشمت؟ حالا بگو چیشده؟

- هیچی بیخیال. چیزی خوردی؟

سمیر: ماهی نذار سگ بشم بگو چت شده؟ کسی اذیتت کرده؟ کسی چیزی گفته؟

- نه.
سمیر: پس حرف بزن.

- اووم... خب مگه بهت نگفته بودم اون بغل فقط مال منه چرا همه رو بغل میکنی؟

صدای نفسش رو که بیرون فرستاد شنیدم‌.

سمیر: اووف دختر تو آخر من رو سکته میدی.

- خدانکنه.

سمیر: من به جز تو و سارا کی رو بغل کردم آخه که میگی همه رو بغل میکنم؟

- نمی‌خوام هر کسی به جز من میشه همه. اونجا فقط جای منه نه کسی دیگه. اصلا خوبه منم برم شاهین رو....

سمیر: دهنت رو ببند ماهی یه کلمه دیگه حرف بزنی من می‌دونم و تو.

با دادی که زد بغض راه گلوم رو بست. طاقت همه چی رو داشتم بجز ناراحتی و داد زدنش.

- سمیر من...

سمیر: هیس! هیچی نگو که با هر حرفی میزنی همه چی رو بدتر میکنی. ماهی مگه من صد دفعه بهت نگفتم همچین حرفایی نزن؟ مگه نگفتم بهت حتی یه ثانیه نمی‌تونم بهشون فکر کنم؟ مگه بهت نگفتم داغون میشم حتی اگه بخوای راجبشون حرف بزنی؟ ماهی گفتم یا نگفتم؟

دستم رو جلوی دهنم گرفتم که صدای لرزونم به گوشش نرسه.
با دادی که زد تموم وجودم لرزید.

سمیر: گفتم یا نگفتم؟

با صدای لرزونم تند تند گفتم: 
- آره... آره... گفتی...

سمیر: پس چرا... چرا بازم تکرار می‌کنی؟ می‌خوای اذیتم کنی؟ می‌خوای کفرم رو در بیاری؟ می‌خوای اعصابم رو خراب کنی؟

- نه... نه ...بخدا حواسم نبود... نفهمیدم چی....

سمیر: دفعه‌ی بعدی بفهم چی میگی چون خودت خوب میدونی رو چه چیزایی حساسم.

- سمیر...

گوشی رو قطع کرد.
صدای گریه‌م بلند شد، چرا همش یه جوری باید بحث ما به دعوا ختم بشه؟!
از جام بلند شدم و آبی به صورتم. سرم انقدر درد می‌کرد که روی تخت خزیدم و نفهمیدم چقدر اشک ریختم تا چشمام گرم خواب شد.
*****

@_Zeynab

@shahrzad.rh

ویرایش شده توسط YᗩՏI..
  • لایک 27
  • تشکر 3
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

part 14

با تکون های شبنم بیدار شدم.
شبنم: ماهی... دختر پاشو شام حاضره، مثلا قرار بود بیای با من فیلم ببینی.
پتو رو روی سرم کشیدم.

- باشه برو میام.
شبنم: نگیری بخوابی ها، زود بیا که صدای مامان رو در نیاری.
- هوم باش.

شبنم رفت و منم خواب از چشمام پریده بود. از جام بلند شدم و آبی به صورتم زدم.
به گوشی نگاهی انداختم و شماره‌ی سمیر رو گرفتم. با بوق سوم جواب داد.

سمیر: جانم؟
نفس عمیقی کشیدم.
- شامت رو خوردی؟
سمیر: نه .
- چرا؟
سمیر: منتظر بودم از خواب بلند بشی.
لبخندی روی لبم نقش بست. همیشه شاید داد میزد و عصبی میشد ولی در همه حال حواسش بهم بود. عاشق همین کارهاش بودم.

- برو غذات رو بخور، منم برم که صدای زن‌عمو در نیاد.
سمیر: باشه. مراقب خودت باش.
- چشم.

گوشی رو قطع کردم و رفتم روی میز. همه نشسته بودن. سلامی دادم و کنار عسل نشستم.

-عشق خاله حالش چطوره؟
همون‌جور که با دست های تپلش دوغ رو بلند می‌کرد گفت:
عسل: خوبم خاله جون.
 بوسه ای روی گونه‌اش کاشتم و برای خودم کمی برنج کشیدم.
همه در سکوت غذاشون رو می‌خودن.

عمو: آخر هفته قراره یکی از بزرگترین سهام دار و سرمایه گذار شرکت که دوست من هم هست رو به خونه دعوت کنم.

زن‌عمو: عه وا الان به من میگی؟ من تا سه روز دیگه چه غلطی بکنم؟
شاهین: مادر جان مگه قراره چیکار‌کنی؟ رئیس جمهور که قرار نیست بیاد.

من و شبنم خندیدیم که با چشم غره‌ی زن‌عمو مواجه شدیم.

زن‌عمو: شما که از این چیزا سر در نمیارین، نفهمیدین که گفت بزرگترین سهام دار؟ نباید خونه رو مرتب کنم و...

شبنم: باشه مامان جان، باشه هر چی تو بگی.

شام رو خوردیم و هرکی رفت به کاری مشغول شد.
روی تخت نشستم و شماره‌ی سمیر رو گرفتم. با بوق اول جواب داد:

سمیر: جانم؟
خندیدم.
- روی گوشی خواب بودی که اینقدر زود جواب دادی؟
یه کمی خندید.

سمیر: ببین ماهی می‌خوام یه چیزی بهت بگم ولی قول بده اول گوش بده بعد هر کاری خواستی بکن باشه؟

تموم حس های بد دنیا یهو توی دلم ریختن.

- اتفاقی افتاده سمیر؟ حالت خوبه؟
سمیر: آروم باش من خوبم فقط گوش بده. 
نفسم رو بیرون فرستادم و تند تند توی اتاق رژه می‌رفتم.

- باشه... باشه بگو.
سمیر: عمم اینا رو که یادته؟ دوتا دختر داشتن و یه پسر؟

یهو اخم هام توی هم رفت.
- خب؟
سمیر: وقتی فهمیدن اومدم، اومدن پیشم.
- سمیر تو....
سمیر: هییس... گوش بده. به جون زندگیم فقط سلام کردم و رفتم توی اتاقم و در رو هم بستم. الان هم خودم تنها توی اتاق نشستم‌.

عصبی بودم ولی با طرز صحبت کردنش خنده‌ام گرفته بود.
- تو اتاق که نیومدن؟
سمیر: نه.
- نگاه‌شون که نکردی؟
سمیر: من خودم یه زندگی دارم چرا آخه به کسی نگاه کنم؟

یه دفعه بغض گلوم رو گرفت.
- س... سمیر؟
سمیر: جان سمیر؟
- سمیر اگه... اگه...
سمیر: اگه چی؟
نفسم رو محکم بیرون فرستادم.
- یه سوال بپرسم قول میدی راست میگی؟
سمیر: قول بپرس.
- اگه یه وقتی، یه روزی خدایی نکرده نشد..‌. نشد به هم برسیم قول میدی ازدواج نکنی؟ قول میدی به جز من به کسی دیگه ای فکر نکنی؟ قول میدی دست های کسی دیگه ای رو به جز من نگیری؟ 

سمیر: این چرت و پرت ها چیه میگی ماهی؟ دیونه شدی؟
- سمیر جوابم رو بده.
سمیر: ازدواج نمی‌کنم ماهی، به جز تو نمی‌تونم با کسی باشم... نمی‌تونم.

گوشی رو قطع کردم و صدای هق‌هقم رو توی بالش خفه کردم. حس عجیبی داشتم، حس بد.... حس ناتوانی و....
پیامی براش ارسال کردم: ( بخواب دردت بجونم. )

نمی‌دونم چقدر و چند دقیقه گریه کردم که صدای پیام گوشیم بلند شد.
پیام رو باز کردم سمیر بود: ( بیا پایین منتظرتم‌. )

حس عجیبی بهم دست داد مثل مهم بودن، با ارزش بودن. وسط گریه خندیدم. آخه سمیر اگه تو نباشی من چیکار کنم، چطور دووم بیارم؟

مانتو و شالم رو از توی کمد برداشتم ولی نپوشیدم که اگه کسی دیدم نپرسه کجا میرم.
آروم از اتاق بیرون زدم. اطراف رو نگاه کردم همه جا تاریک بود و خبری از کسی نبود.
از اتاق بیرون اومدم و کفش هام رو پوشیدم.
آخ... آخ چه بارونی هم می‌بارید.
از در حیاط بیرون زدم. یه سنگ لای در گذاشتم که بسته نشه.
اطراف خیابون رو نگاه کردم که ماشین سمیر رو بالای خیابون دیدم.
بارون می‌بارید و خیس شده بودم. دویدم سمت ماشین. انگار جون دوباره گرفته بودم. در ماشین رو باز کردم و سوار شدم. بدون حرف بغلش کردم‌. بغلش کردم و بازم اشک هام روی گونه هام ریختن‌.
حتی فکر نبودن سمیر دیونم می‌کرد چه برسه به این که واقعا نباشه.

سمیر: هیس! چیشده آخه... چیشده ماهی؟
حرفی نمی‌زدم و فقط اشک هام روی گونه هام روونه می‌شدن.

- چیزی نیست فقط... دلم برات تنگ شده.
دستی به سرم کشید و بخاری ماشین رو روشن کرد.

سمیر: چرا نگفتی بیام پیشت؟
- شب بود... نمی‌خواستم اذیتت کنم.

بدجنس نگام کرد‌.
سمیر: دلت تنگ شده بود یا...
با خنده نگام کرد. عقب کشیدم و اشک هام رو پاک کردم.
- یا چی؟
سمیر: یا به دختر عمه هام حسودی کردی؟

هیچ‌وقت نمی‌تونستم چیزی رو ازش مخفی کنم. توی این چند سال خوب همه‌ی رفتار هام رو از بَر بود. من رو از خودم بیشتر می‌شناخت.

سرم رو پایین انداختم.
- چیکارکنم خب... نمی‌تونم طاقت بیارم وقتی اونا نزدیکت میشن و من پیشت نیستم. دلم نمی‌خواد اصلا حتی کسی نگات کنه. خودت میدونی که چه بخوای چه نخوای حسودم اونم روی تو .

دستم رو توی دست گرفت و بوسه‌ای کف دستم کاشت.

سمیر: توی مغزم، توی قلبم و روی دستم فقط یه نفر هک شده " ماهی ".

به دستش که اشاره کرد نگاهی انداختم. مچ بندش رو درآورد، دستش رو توی دست گرفتم که روی مچ دستش یه طرح ماهی خیلی ناز خالکوبی کرده بود.

تعجب کرده بودم.
- سمیر این.‌‌.. این خیلی خوشگله.

پیشونیم رو بوسید.
سمیر: ولی نه به خوشگلی تو.

اخمام رو توی هم کشیدم.
- اصلا کی بهت اجازه‌ی خالکوبی داد؟ از من اجازه گرفتی؟

خیلی مظلوم پشت سرش رو خاروند.
سمیر: اوم... خب... خواستم سوپرایزت کنم. خوشحال نشدی؟

لبخندی زدم که خیالش راحت شد.
- ولی دفعه‌ی آخرت باشه بدون اجازه از این کارا میکنی ها! 
خندید.
سمیر: چشم.
- من برم دیگه الان یکی متوجه نبودم میشه بدبخت میشم.
سمیر: بوس منو بده بعد می‌تونی بری.
صورتم رو جلو بردم که لپم رو بوسید و بعدش کشید.
از درد دست گذاشتم روی صورتم.

- آخ .
سمیر: اصلا من واسه این لپا عاشقت شدم. اینا فقط مال منن.
خندیدم.
- مراقب خودت باش.
دستگیره ماشین رو خواستم بگیرم که صدام کرد:
سمیر: ماهی؟
برگشتم.
- جان؟
سمیر: رفتی خونه گوشیت خاموش باشه، زنگ زدم روشن بود من می‌دونم و تو.

گاهی از این همه حساس بودن و غیرتی بودنش اذیت می‌شدم ولی عشقم نسبت بهش اینقدر زیاد بود که این چیزا به چشم نمی‌اومد.

- چشم.
پیاده شدم. هنوز بارون می‌بارید.سمت خونه دویدم، روبروی در ایستادم و برای سمیر دست تکون دادم.
با سر اشاره کرد که داخل برم.
رفتم داخل همه جا تاریک و ساکت بود. 
سریع وارد اتاق شدم و لباس های خیس رو از تنم در آوردم. تموم موها و لباس هام خیس شده بود. لباس ها رو توی سبد حموم انداختم و داشتم با حوله موهام رو خشک می‌کردم که صفحه‌ی گوشی خاموش و روشن میشد.

با دست یکی کوبیدم روی پیشونیم. خاک به سرم گوشی رو خاموش نکردم.
گوشی رو توی دست گرفتم. حالا چی بهش بگم؟
با ترس جواب دادم:
- ج..جانم؟
سمیر: بهت چی گفته بودم؟ قرار بود چیکارکنی؟

هول جواب دادم.
- ب... بخدا داشتم لباس هاپ رو عوص می‌کردم بعدش موهام...
پرید توی حرفم.
سمیر: پونزده دقیقه گذشته ماهی چرا خاموش نکرد بعد کارت رو انجام بدی؟

نفسم رو محکم بیرون فرستادم.
حالا چطور بهش ثابت می‌کردم یادم رفته بود؟ یکی از اخلاق های بدش این بود که توی عصبانیت حرف هیچ‌کس رو باور نداشت الی خودش.

- سمیر بخدا....
سمیر: بخدا چی ها، بخدا چی؟ به کی داشتی پیام می‌دادی؟
هنگ کردم.
- سمیر چی دار....
توی حرفم پرید و عصبی غرید:
سمیر: گفتم به کی داشتی پیام می‌دادی که گوشی رو خاموش نکردی؟
بغض کردم.
- سمیر بخدا... به هیچ‌کی پیام ندادم فقط داشتم لباس هام رو....
سمیر: هییس ساکت چیزی نمی‌خواد بگی گوشی رو خاموش میکنی و می‌خوابی. دو دقیقه دیگه بهت زنگ میزنم اگه روشن بود وای به حالت ماهی.

گوشی رو قطع کرد و منم هاج و واج به گوشی خیره شدم. من نفهم چرا یادم رفت خاموش کنم ؟!

به خودم اومدم، سریع گوشی رو خاموش کردم و زیر پتو خزیدم.

به سمیر فکر کردم، به رفتاراش، به کاراش، به حساس بودنش، به شکاک بودنش و...
تانیا همیشه بهم می‌گفت چطور می‌تونم سمیر رو تحمل کنم با این اخلاقش ولی واقعا خودم هم گاهی بهش فکر میکنم چطور می‌تونم؟

می‌دونم دوسم داره... می‌دونم عاشقمه ولی خیلی بیشتر از حد تصور حساسه، خیلی شک میکنه.
 اگه یه کار اشتباهی انجام بدم مثل همین الان دیگه حرف من رو باور نمی‌کنه فقط و فقط حرف خودش رو باور داره و این گاهی اذیتم میکنه.
وقتی هم باهاش حرف می‌زنم که چرا این‌طوری میکنی مگه باورم نداری، مگه بهم اعتماد نداری میگه: هم دوست دارم هم اعتماد دارم ولی وقتی عصبی میشم دست خودم نیست، نمی‌تونم خودم رو کنترل کنم. میگه از دوست داشتن زیاد گاهی با یه اشتباه تو دیونه میشم.

میگه از این که فکر کنم از دستت میدم یا تو به کسی دیگه‌ای بخوای فکر کنی به مرز جنون می‌کشونم‌.

تانیا میگه سمیر مریضه... از دوست داشتن زیادی بهت گیر میده یا خیلی روت حساسه. میگه نذار حسش از این بیشتر بشه ولی من چیکار می‌تونم بکنم آخه؟ 
من کاری نمی‌کنم ولی اون حس میکنه قراره از دستم بده یا یه همچین چیزی.
ولی سمیر رو با وجود این رفتارهاش نمی‌تونم ترک کنم، حاضرم روزی صد بار کتکم بزنه ولی کنارم باشه.

چشمام رو بستم و بیشتر توی فکر سمیر رفتم.

به نظرم خیلی قشنگه آدم یکی رو داشته باشه که وقتی دلش گرفت زنگ بزنه بگه دلم گرفته اونم بگه: قربون دلت برن مگه من مردم که دلت بگیره؟
وقتی عصبانی هستی و هی کل‌کل کردی درکت کنه و بعد که گفتی ببخشید اعصاب نداشتم اونم بگه: اشکال نداره مهم اینه که الان خوبی.
آدم باید یکی رو داشته باشه که شب ها با فکر اون خوابش ببره، با صدای اون صبح ها بیدار بشه.
آدم باید یکی رو داشته باشه که دلش گرم باشه به بودنش، دوست داشتنش و بدونه هر چقدر هم قهر و آشتی کنن کسی جاش رو نمی‌گیره و آخرش مال خودشه.
آدم باید گرمی عشق رو توی چشم‌های طرفش، توی صداش، دست هاش حتی اس‌ام‌اس هاش حس کنه.
آدم باید یکی رو داشته باشه که نفسش به نقس اون بند باشه.
یکی که چه پیشت باشه چه نباشه همه‌ی دقایق زندگیت با فکر و یادش بگذره.
*****

@_Zeynab

@shahrzad.rh

  • لایک 26
  • تشکر 2
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

part   15   

زن عمو از صبح دور خونه بود و همه جا رو ریز به ریز به خدمت کارها می‌گفت تمیز کنن.
عسل تازه از مهد اومده بود و توی اتاقش بود. من و شبنم هم توی کار ها کمک زن عمو می‌کردیم.

شاهین با خنده رو به زن‌عمو گفت:
شاهین: مادر من بیا بشین دیگه حالا انگاد قراره آدم مهمی بیاد، سهام داره که باشه مبارکش به ما چه ؟ خودتون رو کشتین از صبح دارین کار می‌کنین.

زن‌عمو با اخم دستمال رو انداخت.
زن‌عمو: آدم مهمی نیست ولی دست کمی از آدمای مهم نداره. ماشالا پسره "بیست‌و‌هشت" سالشه ولی‌ کلی شرکت و ویلا و فلان چیز داره، چیزایی که ما تو خوابمون هم ندیدیم‌.

از این رفتار زن‌عمو همیشه بدم می‌اومد. همیشه همه چیز رو به پول می‌فروخت. حاضر بود هنه چیزش رو فدای پول کنه و این رفتار رو دقیقا عمو هم داشت ولی نمیدونم بچه‌هاشون به کی رفتن که پول براشون اولویت اول رو نداشت.

زن‌عمو: اون دستمال رو بگیر دستت حداقل اون میز رو تمیز کن.
دستمال رو برداشتم و میز رو گردگیری کردم. از صبح که بلند شدم یه سر دارم کار میکنم. اگه هم اعتراضی کنم به قول زن‌عمو فقط واسه خوردن و خوابیدن که نمی‌تونم اینجا بمونم‌.

بالاخره بعد از کلی کار کردن زن‌عمو رضایت داد که دیگه کافیه.
من و شبنم ولو شدیم روی مبل.

شبنم بی حال گفت: وای ماهی دیگه جونی توی تنم نمونده.


زن‌عمو: پاشین اون هیکلتون رو از روی مبل جمع کنین و برید دوش بگیرید.

هردومون توی اتاقمون رفتیم.
در اتاق رو که بستم صفحه‌ی گوشی داشت خاموش روشن می‌شد.
سریع پریدم روی گوشی و جواب دادم:

- جان دلم؟

جوابی نشنیدم، نگران شدم.
- سمیر، چرا چیزی نمیگی؟

صدای نفس عصبیش رو از پشت گوشی شنیدم.
- سمیر؟
سمیر: گوشیت رو نگاه کن ببین چندبار  زنگ زدم و جواب ندادی.

اوه اوه چقدر عصبانیه. گوشی رو نگاهی انداختم "شش" تا تماس بی پاسخ. گوشی رو روی گوشم گذاشتم.

سمیر: دیدی؟

باید آروم باهاش حرف می‌زدم اگه من عصبی می‌شدم سمیر بدتر میشد.

- ولی خب مهم اینه که جواب دادم نه؟

نفسش رو بیرون فرستاد.
سمیر: بهت نگفتم اون گوشی سگ صاحابت رو کنار خودت نگهدار؟ نگفتم وقتی جواب نمیدی فکرم هزار راه میره؟

- بله گفتی ولی خب چیکارکنم زن‌عمو از صبح به کار گرفتمون تا الان که...

سمیر: همون پسره که دیروز راجبش گفتی قراره بیاد؟

- آره همون.

سمیر: ماهی دیروز هم سه ساعت واست توضیح دادم وقتی اون بی همه‌چیز اومد از اتاقت بیرون نمیزنی و...

وسط حرفش پریدم.
- چشم، چشم نمیام‌.

خنده ای کرد.

سمیر: حالا هم زود بیا پایین که دلم واست لک زده.

متعجب گفتم:
- تو... تو پایینی؟

سمیر: آره پایینم، حالا زودی بیا.

جیغ خفه‌ای کشیدم.
- الان میام، الان میام.

خندید.
سمیر: دردت به سرم، منتطرتم.

گوشی رو انداختم روی تخت. حالا چطور برم پایین؟
در اتاق باز شد و شبنم داخل اومد.
پریدم بغلش و بی هوا بوسیدمش.
هاج و واج نگاهم کرد.

شبنم: چته روانی؟

ملتمس نگاهش کردم.

- شبنم دستم به دامنت یه کاری کن برم پایین.

منگ گفت: پایین چرا....

بعد انگاری که به خودش اومد گفت:
شبنم: آها پس آقاتون پایینه.

مظلوم نگاهش کردم.
شبنم: خب حالا چیکار کنیم و چطور بفرستمت؟

یه کم فکر کرد و یهو بشکنی تو هوا زد.

شبنم: بدو دنبالم بیا.

متعجب نگاهش کردم.
شبنم: دِ مگه نمی‌خوای بری پیش سمیر خان؟

سر تکون دادم.
شبنم: خب پس بیا دیگه.

باهم دیگه رفتیم توی آشپزخونه که زن‌عمو درحال میوه شستن بود.
شبنم در یخچال رو باز کرد و داخلش رو نگاه کرد. ای خدا من ازش چی خواستم اون داره چیکار میکنه.

شبنم: مامان یه چیز بگم دعوا نمیکنی؟

زن‌عمو: شبنم حرف بزن که اصلا حوصله‌ی درست و حسابی ندارم.

شبنم: ظهر که فرستادیم واسه اون چیز میزا؟

زن‌عمو: خب؟

شبنم: من یادم رفت شربت پرتغال بگیرم.

زن‌عمو عصبی غرید:
زن‌عمو: چی؟

شبنم مظلوم سرش رو پایین انداخت.

زن‌عمو: حالا چه خاکی توی سرم بریزم، جلوی مردم الان آبروم میره. آخه دختر نفهم مگه من بهت سفارش نکردم که چیزی رو از قلم نندازی؟ حالا من آب بذارم جلوی مردم؟

شبنم که تظاهر به ناراحتی کرد گفت: 
شبنم: مامان چرا همه چیز رو سخت می‌گیری آخه؟ 

زن‌عمو هم حسابی عصبی شده بود.
زن‌عمو: چرا سخت نگیرم ها؟ الان به این شب شربت از کجا بیارم؟

شبنم: کاری نداره دیگه ماهی یه دقیقه میره پایین از همین سوپری یه شربت می‌گیره میاد.
زن‌عمو هم که حسابی از آبروش ترسیده بود نگاهی بهم انداخت.

زن‌عمو: می‌تونی بری؟

شبنم چشمکی زد.
شبنم: می‌تونه دیگه چرا نتونه، ماهی برو زود لباس بپوش یه دقه برو بگیر.

از خوشحالی داشتم بال در می‌اوردم. سریع پریدم توی اتاق ،مانتوم رو برداشتم و بیرون زدم.
کفش هام رو پوشیدم. به آسمون نگاهی انداختم که چند قطره بارون روی صورتم خورد.
- خدایا دمت گرم.

دویدم سمت خیابون.
همه جا خلوت بود.
ماشین سمیر رو دیدم که بالا تر پارک شده بود. 
کلاهم رو روی موهام درست کردم و سمت ماشین دویدم.

@_Zeynab

@shahrzad.rh

ویرایش شده توسط YᗩՏI..
  • لایک 26
  • تشکر 2
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

part  16  

چند روزی بود که ندیده بودمش و دلم براش پر می‌کشید.
در ماشین رو باز کردم و روی صندلی جلو نشستم.
وقتی نگاهم به اون ته ریش مردونش افتاد تازه فهمیدم که چقدر دلم براش تنگ شده بود. با بغض نگاهش کردم.

- کجا بودی سمیر... چرا اینقدر دیر اومدی، نمیگی ماهیت یه لحظه نبینتت میمیره؟

دست‌هام رو توی دستش گرفت و کف دست‌هام رو عمیق بوسید.
حرفی نزد ولی توی بوسش هزارتا حرف خوابیده بود.

- دلم خیلی تنگت شده بود.
سمیر: فکر میکنی دوریت برای من راحته ماهی؟ این خدمت لعنتی دیگه اعصابم رو خورد کرده. دوماه برام سخته... دوماه خیلی زیاده تا تموم شدنش‌. نمی‌خوام تو این خونه بمونی، نمی‌خوام دیگه عذاب بکشی، نمی‌خوام دیگه زن عموت بهت حرفی بزنه.

از این که فکرش درگیر من باشه از خودم بدم میومد.
دست‌هاش رو محکم فشار دادم.

- سمیر من... من منتظرت می‌مونم تا برگردی این رو مطمئن باش. این دوسال رو صبر کردم دوماه دیگه که چیزی نیست. به جون خودت سمیر اگه بحث تو باشی من تا دوقرن دیگه صبر میکنم.

سمیر: دردت به بسرم.
سرم رو روی شونه‌اش گذاشتم.
- خدانکنه.
دستی به موهام کشید.
سمیر: وقتی برگشتم قول میدم ماهی، قول میدم حتی یه روز هم عقب نندازم.
- باشه، پس دیگه بهش فکرنکن.
روی بینیم زد.

سمیر: بگو ببینم توله چطور بیرون اومدی؟

خندیدم که سمیر انگشتش رو توی چال کنارلبم فرو برد.

- شبنم یه بحث وسط انداخت که تونستم بیرون بیام.
سمیر: چی؟
- اون مهمونی که گفتم قراره امشب بیاد خب؟
سمیر: خب؟
- خب دیگه شبنم الکی در اومد گفت که شربت یادش رفته بگیره من رو فرستاد تا از سوپری بگیرم.

آرنج دستش رو روی شیشه‌ی ماشین گذاشت و با اون یکی دستش روی فرمون ضرب می‌زد.

وقتی عصبی می‌شد از رفتارش متوجه می‌شدم.
آروم صداش زدم:
- سمیر؟

سرش رو به سمتم چرخوند و توی چشمام خیره شد. هروقت توی چشم‌هاش نگاه می‌کردم خفه می‌شدم.
سرم رو پایین انداختم.

سمیر: این وقت شب تورو فرستادن دنبال شربت؟
- سمیر گوش ک...

انگشتش رو جلوی صورتش گرفت.
سمیر: هییس! حرف نزن. یعنی اینقدر نفهمن که این وقت شب یه دختر رو بفرستن توی خیابون؟ ماهی نکنه وقتی منم نیستم همین کار رو باهات می‌کنن؟ نکنه وقتی منم نیستم نصفه شب از خونه بیرون میزنی؟

دلم می‌خواست زبونم لال می‌شد ولی چیزی بهش نمی‌گفتم. وقتی خودش یه چیزی می‌گفت دیگه هیچ‌کَس نمی‌تونست نظرش رو عوض کنه.

با صدای عربدش سرم رو بلند کردم.

سمیر: ماهی چرا ساکتی؟ چرا حرف نمی‌زنی؟
- آخه چی... چی بگم سمیر، مگه وقتی من حرف می‌زنم تو باور میکنی؟ مگه من بگم نه تو متقاعد میشی؟ 

عصبی دستی توی موهاش کشید.
سمیر: من میگم باورم نمیشه ولی تو بازم بگو نه، من میگم چیزی تو کَتَم نمیره ولی تو بازم برام توضیح بده، بگو و خیالم رو راحت کن.

- جایی نمیرم سمیر، تا حالا بدون اجازت...

سرم رو پایین انداختم و قطره اشکی از چشمم پایین چکید. یاد اون شب مهمونی افتادم و حالم از خودم و دروغ‌هام بهم می‌خورد ولی مجبور بودم. توی این دوسال اولین و آخرین باری بود که بدون اطلاعش کاری می‌کردم‌ ولی اگه می‌فهمید بیچار‌ه‌ام می‌کرد‌..

سمیر: بدون اجازه‌ام چی؟
- تا حالا بدون اجازه‌ات... جایی نرفتم. جایی نرفتم که تو خبر نداشته باشی.

دست سمیر دورم حلقه شد و سرم رو روی سینه‌اش گذاشت.

سمیر: دیونه میشم اگه بفهمم بدون اجازه‌ام کاری کردی‌. میشناسی من رو ماهی، می‌دونی دست خودم نیست کار‌هام، حرف‌هام، به هیچ‌کَس و هیچ چیز اعتماد ندارن و تنها کسی که تموم زندگیمه "تویی". خودت میدونی دلیل زندگیمی و اگه بفهمم کاری کردی که باب میل من نبود نمی‌تونم ببخشمت‌

با تموم وجودم عطر تنش رو به ریه‌هام فرستادم‌.
سمیر: بریم دیگه شربت بگیریم.

روی بازوش بوسه ای زدم و مظلوم نگاهش کردم.

سمیر چشم‌هاش رو ریز کرد و ملتمسانه گفت:
سمیر: ماهی نه!

مظلوم تر نگاهش کردم.
سمیر: این‌جوری نگام نکن که نمی‌ذارم.
با اخم نگاهش کردم و محکم بازوش رو گاز گرفتم.

- آخه مگه باید از تو اجازه بگیرم آقا سمیر؟
صدای فریادش بلند شد:
سمیر: روانی چیکار کردی؟ یه کم آروم تر می‌گرفتی خب توله.

روی جام نشستم.
- مگه توله ها بلدن آروم گاز بگیرن؟
دستی روی بازوش کشید.
سمیر: چیکارت کنم اخه دختر؟

خندیدم.
ماشین رو روشن کرد و کنار سوپری نگه داشت.
خواستم در ماشین رو بازکنم که صداش در اومد: 
سمیر: تو کجا؟
منگ نگاهش کردم.
- خب شربت بگیرم دیگه.
سمیر: لازم نکرده تو با این سر و وضع پیاده بشی‌.
- عه.
پیاده شد.
ماشین رو دور زد و داشت به سمت سوپری می‌رفت که یهو برگشت سمت ماشین.
شیشه رو پایین دادم.
نگاهم کرد.
سمیر: در ضمن دفعه‌ی آخرتم باشه با کلاه میای بیرون گفتم که بعدا نگی نگفتی.
کلاه رو کشید روی صورتم و کمی عقب رفت.
- سمیر!!!
صدای خنده‌اش بلند شد و توی دلم ضعف رفتم واسه خنده‌اش.
سمیر: جون دلم خانومم؟ چیزی می‌خوای؟
کلاهم رو درست کردم و با حرص گفتم:
- تو هم دفعه‌ی آخرت باشه این‌جوری موهام رو بهم می‌ریزی.
با خنده داشت به سمت سوپری می‌رفت که صداش کردم:
- آقا سمیر اون خنده‌ت رو هم جمع کن جلوی اون همه دختر دلبری نکن.
چشمکی زد. خنده‌ش رو جمع کرد و داخل رفت.
به صندلی تکیه دادم.
- خدایا شکرت.

از سوپری بیرون زد و سوار ماشین شد.
- سمیر زود بریم که الان دیگه زن‌عمو کَلَم رو میکَنه.

دنده رو عوض کرد و گفت:
سمیر: زن عموت به گور هفت جدش خندیده که دست روت بلند کنه.

توی دلم کلی قند آب شد.
پلاستیک رو روی پاهام انداخت. با دیدن شکلات ها چشمام برق زد.
- اینا براچیت بودن آخه؟
سمیر: واسه زندگیم خریدم تو چیکار داری؟
دستش رو توی دست گرفتم و بوسه روی دستش زدم.
چشمم به خالکوبی روی مچ دستش افتاد.

- سمیر؟ میگم این خالکوبی رو کسی ندید؟
ماشین رو بالا تر از خونه نگه داشت.
سمیر: فعلا که نذاشتم کسی ببینه، مچ بند می‌بندم. وقتی مال خودم شدی دیگه میذارم کل دنیا ببینن و بدونن که ماهی فقط مال سمیرشه‌.

سرم رو توی بغلش گرفت و بوسه ای روی موها کاشت‌‌.

سمیر: زود برو بالا.
روی دستش بوسه ای زدم.
- خدافظ.
چشم‌هاش رو باز و بسته کرد. همیشه می‌گفت از خداحافظی خوشش نمیاد و حس بدی بهش میده، هیچ‌وقت خداحافظ نمی‌گفت.

سمیر: زود برو خونه.
خندیدم و در ماشین رو بستم.
- چشم قربان.
سمیر: برو اینقدر دلبری نکن پیاده شدم نمی‌ذارم بری خونه ها!

دویدم سمت خونه و در رو باز کردم. 
صدای لاستیک ماشین خبر از رفتن سمیر رو می‌داد.
پلاستیک رو مخکم توی دست گرقتم و به اتفاقات چند دقیقه پیش فکر کردم.
لبخند از لبم جدا نمی‌شد.
داشتم می‌دویدم سمت خونه که یه لحظه پام روی سنگی رفت و پخش زمین شدم.
- آخ .
مچ پام بدجور درد می‌کرد در حدی که نمی‌تونستم تکونش بدم.
گوشی توی جیبم شروع به لرزیدن کرد.
نمی‌تونستم پام رو تکون بدم و گوشی رو در بیارم که این بدتر اذیتم می‌کرد.
کم‌کم بغض داشت راه گلوم رو می‌بست که دستی به سمتم دراز شد.

نگاهی به صاحب دست انداختم که نمی‌شناختم‌.
اخم‌هام رو توی هم کشیدم.

+ دستتون رو بدین تا کمکتون کنم.

@_Zeynab

@shahrzad.rh

ویرایش شده توسط Yasi..
  • لایک 27
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

part   17

بی توجه به اون شخص سعی می‌کردم تکون بخورم.

+ حتما مچ پاتون پیچ خورده، نمیتونین تکونش بدین.

بی توجه بهش وسایلی که روی زمین ریخته بود رو توی پلاستیک گذاشتم. دستی به سرم کشیدم.
واای... کلام، کلام کجاست؟ از خجالت داشتم آب می‌شدم که کلاهم رو به سمتم گرفت.

+ بگیرش.
سریع از دستش گرفتم و روی سرم کشیدمش.
سرش رو خم کرد و توی صورتم خیره شد.
+ نکنه زبون نداری کوچولو؟

این چشم ها... این چشم ها رو من جای دیگه ای هم دیدم. وای... این‌ که...
+ تو ؟
با دردی که توی پام پیچید آروم سعی می‌کردم بلند بشم که کم یا بیش موفق هم شدم و سر پا ایستادم، ولی نمی‌تونستم قدم از قدم بردارم.
دوباره گوشی توی جیبم لرزید.
چند دقیقه‌ی پیش هم جواب ندادم مطمئنم که این دفعه زنده‌ام نمی‌ذاره.

- شما بفرمایید داخل من خودم میام.
گوشی داشت خودش رو می‌کشت که جواب دادم: 
- جانم ؟
+ داره بارون می‌زنه بریم داخل تا....

ترسیده سریع دستم رو روی دهنش گذاشتم.
فقط صدای نفس های تند سمیر رو از پشت گوشی می‌شنیدم و بعدش بوق ممتدد.

تموم... نابود شدم.
بی رمق گوشی رو توی جیبم گذاشتم و با چشم های اشکی به همون پسری که اون روز توی مهمونی دیدم زل زدم.
- چیکار کردی تو... چیکار کردی؟
سمیح : چیکار کردم؟
گوشی رو از توی جیبم درآوردم و شماره‌ی شبنم رو گرفتم بدون اینکه بذارم حرفی بزنه گفتم: بیا حیاط.
گوشی رو قطع کردم که صدای خنده‌ی پسره بلند شد.

سمیح: دوست پسرت بود؟
بی تفاوت بهش نگاهی انداختم و بی اختیار اشک‌هام روی صورتم می‌ریخت.

سمیح: عیب نداره که این نباشه یکی دیگه، پسر زیاده واسه شب های....

با سیلی که توی صورتش زدم بقیه‌ی حرفش نصفه موند.
با نفرت بهش خیره شدم.

- همه رو مثل خودت لجن ندون.

در باز شد و شبنم بیرون اومد.
سمیح: این سیلی رو فراموش نکن، شاید تو فقط یه سیلی زدی ولی این رو بدون صد برابرش رو تلافی میکنم.

ترس بدی به جونم افتاد. این... این تهدیدش یعنی چه؟
سرش رو پایین انداخت و با عصبانیت داخل رفت.

شبنم: قربونت برم ماهی حالت خوبه؟ چرا مثل بید داری می‌لرزی؟ زودباش بریم داخل ببین سر تا پاش رو تموم خیس شدی.

شربت رو دستش دادم.
- برو داخل بعدا میام.
شبنم: بارون داره میاد، مریض میشی.
- چیزی نمیشه، فقط کمکم کن تا بشینم روی تاب.
دستم رو گرفت و کمک کرد تا روی تاب بشینم.
شبنم: پات چیشده؟
- چیزی نیست تو برو داخل.
شبنم: باشه ولی قول بده سردت شد صدام کنی‌.
- باشه.

شبنم داخل رفت و منم آروم آروم اشک می‌ریختم. الان سمیر پیش خودش چه فکر هایی که نمی‌کنه. حالا چطور واسش توضیح بدم؟توضیح دادن واسه سمیر از هر کاری واسم سخت تره.

گوشی رو برداشتم و شمارش رو گرفتم.
ریجکت کرد.
خدایا خودت کمکم کن.

@_Zeynab

@shahrzad.rh

  • لایک 23
  • تشکر 1
  • غمگین 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

part  18

" از زبون سمیر: "

عصبی ماشین رو جلوی ساختمون گذاشتم.
از پله ها دوتا یکی بالا می‌رفتم بلکه از عصبانیتم کم بشه، لامصب هر دقیقه بیشتر میشد ولی کمتر نمیشد.
در واحد رو باز کردم و داخل رفتم. کلید ها رو روی میز پرت کردم و توی اتاق عصبی راه می‌رفتم.
صدای پسره از این ذهن بی‌صاحاب بیرون نمی‌رفت.
《داره بارون میزنه بریم داخل تا....》

تموم شیشه های روی میز رو پخش زمین کردم. داد زدم: 
- ماهی داری باهام چیکار می‌کنی.... داری چه غلطی می‌کنی؟

صدای پسره توی سرم اکو میشد: 《 داره باروم میزنه بریم داخل تا....》 
توی آیینه روبروم تصویر خودم رو می‌دیدم. یعنی من اینقدر بی غیرت شدم که...
《 داره بارون میزنه بریم داخل تا...》

ناخودآگاه مشتم توی آیینه فرود اومد و صدای جیغ سارا بلند شد.
به پشت سرم نگاهی انداختم.

- تو اینجا چیکار می‌کنی؟
سارا: سمیر دستت...
داد زدم:
- گفتم تو اینجا چیکار میکنی؟
سارا هول کرد، به سمتم اومد و دست خونیم رو توی دست گرفت.

سارا: بشین اینجا تا من بیام.
روی مبل نشستم.
- ماهی داری چیکار میکنی؟ مگه فقط من زندگیت نبودم؟ مگه فقط من مَردت نبودم؟

سارا با جعبه‌ی کمک های اولیه کنارم نشست.
سارا: این چه بلاییه که سر خودت میاری؟
سوالش رو بی جواب گذاشتم.
دست راستم که سالم بود رو توی موهام کشیدم.
بتادین رو روی دستم ریخت که سوز بدی زد.

سارا: ماهی کیه؟ 
با چشم هایی که از عصبانیت سرخ شده بودن نگاهی بهش انداختم.
- پاشو برو نمی‌خواد کاری کنی.
سارا: باشه...باشه چیزی نمی‌پرسم.
- اینجا چیکار میکنی؟

همون‌طور که باند رو روی دستم می‌پیچید گفت:
سارا: خیلی بهت زنگ زدم جواب ندادی دیگه اومدم اینجا.

- خب بعدش؟
سارا: عمه دعوتمون کرده مامان هم گفت بیام دنبالت باهم بریم.

گوشی شروع به زنگ خوردن کرد.
نگاهی به تصویرش انداختم، ماهی بود.
بدون تعلل قطع کردم و بعدش گوشی رو خاموش کردم.

روی مبل دراز کشیدم و دستم رو روی پیشونیم گذاشتم.

سارا: پاشو دیگه عمه اینا متتظرن.
- خودت برو سارا میدونی که حوصله ندارم.
سارا: آخه سمیر....
- سارا گفتم نمیام.
سارا: باشه پس من میرم تو هم مراقب خودت باش دیونه بازی در نیاری ها.

جوابی ندادم که رفت.

چشم‌هام رو بستم.
ماهی اصلا خوشش نمی‌اومد برم خونه عمه‌ اینا. البته بیشتر بخاطر تبسم می‌گفت که همش دور و برم می‌پلکید.
بازم فکرم به سمت ماهی کشیده شد. تصویر صورت معصوم ماهی و صدای اون پسر بی‌شرف یه لحظه از ذهنم بیرون نمی‌رفت.
یعنی چرا اون حرف رو به ماهی زد؟
چرا بهش گفت بریم داخل؟
چرا...
چرا...

  • لایک 26
  • تشکر 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

part  19

" از زبون ماهی: "

توی حیاط داشتم یخ می‌زدم ولی حاضر نبودم برم داخل تا قیافه‌ی نحس اون پسره ‌رو ببینم.
دستی به موهای خیسم کشیدم و نفسم رو بیرون فرستادم.
حالا سمیر پیش خودش چه فکری میکنی؟

بیشتر از "سه" ساعت همونجا روی تاب نشسته بودم که بالاخره مهمون عمو اینا بیرون زد‌.
چشمش به من افتاد.
با نفرت نگاهش کردم که با عمو اینا خداحافظی کرد و رفت.
حتی یه لحظه هم نمی‌خواستم جلوی چشمم باشه.
شبنم به سمتم اومد.

شبنم: ماهی میگم مشکلت با اون پسره چیه؟

هیچ نایی توی تنم نبود که بخوام توضیح بدم.
- هیچی، کمک کن برم داخل.

با کمک شبنم داخل رفتم.
زن‌عمو: باز چیکار کردی که خودت رو به این حال و روز انداختی؟

نگاهی بهش انداختم.
- چیزی نیست، زمین خوردم.
زن‌عمو:از بس معلوم نیست حواست کجاست.
چیزی نگفتم.
زن‌عمو: حالا چرا مثل عقب افتاده ها نشسته بودی بیرون؟ مثلا می‌خواستی بگی مهمونتون برام مهم نیست و فلان؟

سکوت رو ترجیح دادم. امشب به حد کافی از طرف سمیر داغون شده بودم دیگه حرفای زن‌عمو برام اهمیتی نداشت.

- شبنم کمک کن برم اتاقم.

روی تخت دراز کشیدم و شبنم برام مسکنی آورد.
شبنم: بخواب تا دردش کمتر بشه.
- ممنون.
لبخندی زد و بیرون رفت.

طاقت نداشتم بدون حرف زدن با سمیرم بخوابم.
اشک هام دونه دونه پایین می‌ریخت.
گوشی رو برداشتم و شما‌ره‌ی سمیر رو گرفتم. 
بازم بدون جواب گذاشتم.

پیام فرستادم:《سمیر توروخدا خودت رو ازم دریغ نکن. باشه قهر باش ولی صدات رو ازم نگیر. سمیر من فقط بخاطر تو نفس میکشم پس راه نفسم رو قطع نکن.》

ارسال کردم.

طولی نکشید که گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد.
با دیدن شماره‌ی سمیر زود جواب دادم.

- جانم زندگیم؟! یه کم حرف بزن باهام دردت تو سرم.
سمیر: هییس!
ساکت شدم.
سمیر: فقط برام حرف بزن تا آروم بشم باشه؟

اشک هام شدت بیشتری گرفت.
همیشه عادت داشت وقتی عصبی میشد باید براش حرف میزدم تا آروم میشد، تا بتونه چند ساعت بخوابه.

-اول از همه بدون که هیچ وقت هیچ‌کسی جای تو رو نمی‌گیره تحت هیچ شرایطی.

جوابی نشنیدم.
با جواب ندادنش اشک هام شدت گرفت و شروع کردم به حرف زدن:

- بعضی ها پرت میشن به گذشته، شاید چون فاصله‌شون با گذشته زیاده و باید به اون پرتاب بشن تا بهش برسن.
بعضی ها پاشون می‌لغزه و سُر می‌خورن، لابد حواسشون نیست و این اتفاق خودآگاه نمی‌افته.
بعضی ها غرق میشن به گذشته چون کاملا تسلیم او شدن، گذشته مثل یه دریا گاهی طوفانی و گاهی آروم موج هاش رو می‌فرسته تا ساحلِ ذهن و آدم رو می‌کشه تو خودش.
آدم غرق شده اصلا کاری هم نداره در زمان حال یا آینده ی.
《نفسم رو بیرون فرستادم و با بغض ادامه دادم.》
- این آدما مثل افعال بعید همه چیزشون در گذشته اتفاق افتاده و تموم شده.
بعضی ها روبرو میشن با گذشته مثل ایستادن جلوی آینه قدی و تماشای آنچه که هستی و نیستی و نبوده ای، زل زدن به آنچه پشت سر گذاشتی و آنچه در انتظار توعه.
بعضی ها به گذشته سر میزنن فقط برای اینکه مطمئن‌ بشن همه چیز سرجاشه و اون خاطره های خوب تغییر نکرده باشه، اون لذت عمیق هنوز هم مزه‌ی قدیم رو میده، اون یادگاری ها گم نشده باشن، تصویر ها مخدوش نشده باشن و بعد دوباره دَر رو قفل می‌کنن و بر می‌گردن به روال عادی زندگی.
گذشته چه مکان اسرار آمیزی که برای هر کسی به نسبت تجربه و احوالش شکل و شیوه‌اش عوض میشه، گذشته....

صدای نفس های یک دست سمیر نشونه‌ی به خواب رفتنش رو میداد.

- سمیر؟
جوابی نداد.
- سمیر خوابیدی؟
به جز صدای نفس هاش صدای دیگه ای نمی‌شنیدم.
لبخندی روی لبم نشست.
خداروشکر که توی دعوا هم فقط با صدای خودم خوابش میبرد.

چشمام رو بستم و به خواب رفتم.
*****

ویرایش شده توسط Yasi..
  • لایک 28
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

part 20

از حموم بیرون زدم.
موهام رو خشک کردم و شونه زدم.
به موهایی که سمیر عاشقشون بود خیره شدم.
از دیشب هزاربار زنگ زدم ولی جوابی نداد.
می‌دونست وقتی جواب نمیده قلبم وایمیسته، می‌دونست نفسم به نفسش بنده ولی به قول خودش می‌خواد به اشتباهم فکر کنم.
ولی مگه من اشتباهی مرتکب شدم؟ مگه من گناهی کردم؟
کلافه از جام بلند شدم و لباس هام رو با لباس های بیرون عوض کردم.
امروز جمعه بود و کلاس نداشتم.
از خونه بیرون زدم و شماره‌ی تانی رو گرفتم.

تانی: چیه بلای جونم؟
بعد یک روز یه لبخند بی جونی روی لبم نقش بست.
- اگه کسی زنگ زد من پیش توام باشه؟
تانی: عه... نخیرم تو کجا پیش منی؟
- مرض... حوصله ندارم فعلا.
تانی: اها بازم با اون گوریل دعوات شده؟
- میام برات تعریف می‌کنم.
تانی: باشه.

گوشی رو قطع کردم و دوباره شماره‌ی سمیر رو گرفتم ولی بازم جواب نداد.
خدایا این کجاست !

ماشین گرفتم و به سمت آپارتمان سمیر رفتم.
اگه اونجا نبود دیگه نمی‌دونستم باید کجا پیداش کنم.

کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم.
به سمت واحد رفتم.
به در خونه‌ نگاه کردم، خونه ای که داخلش با سمیر کلی خاطره داشتم.
زنگ در رو چند بار زدم ولی هیچ خبری نبود.
یاد کلیدم افتادم.
ار توی کیف کلید رو درآوردم و وارد خونه شدم.
اگه هم خونه نباشه صبر می‌کنم تا بیاد. باید براش توضیح بدم که من کاری نکردم.

در رو بستم.
جلوتر رفتم که سمیر رو روی مبل دیدم. دراز کشیده بود و به سقف زل زده بود.
درد اون نگاه کردنت تو سرم .
بدون حرف روی میز روبروش نشستم حتی نیم نگاهی هم بهم ننداخت.

سمیر: چرا اومدی؟
زبونم به لکنت افتاد.
- سمیر... من...
بلند شد و نشست.
با دادی که زد اولین قطره‌ی اشکم از چشمام پایین ریخت.
سمیر: نگفتم برام قصه بباف ماهی، گفتم چرا اومدی؟
- سمیر قصه نیست... اجازه بده حرف بزنم... توروخدا واسه یه بار هم که شده اجازه بده حر....

از سر جاش بلند شد و بلند بلند حرف میزد: 

سمیر: اجازه بدم که چی ماهی؟ که خودت رو مظلوم نشون بدی و سر ما رو شیره بمالی هی برو که رفتی؟ اون مرتیکه کی بود که باید به تو بگه بریم داخل؟ ببین ماهی هر طوری که بخوای حرف بزنی و داستان ببافی بازم من تو کَتم نمیره میفهمی مگه نه ؟ می‌شناسیم که چطور آدمی ام؟ میدونی که حساسم‌.

از بغض و گریه داشتم خفه می‌شدم. با پایی که لنگ میزد به سمتش رفتم.
به پام خیره شد.

- سمیر بخدا کاری نکردم که بخوای این حرف هارو بهم بزنی... به جون خودت هیج کاری نکردم، تورو قرآن باورم کن.

عصبی دستی به موهاش کشید و دور خودش می‌چرخید‌.
عصبانیت از تک تک کارهاش مشخص بود. می‌دونستم وقتی عصبی میشد به مرز دیونگی می‌رسید.

داد می‌کشید و بلند بلند حرف می‌زد:
سمیر: خستگی از من می‌باره ماهی از چشم‌هام از حرف‌هام، از کارهام، از دلتنگی‌هام؛ تو چطور نمیبینی؟ من از این که ازت دورم و چندتا آدم بی سر و پا کنارتن دارم روانی میشم. ماهی میبینی اینارو؟ نکنه میبینی و عین خیالت نیست؟ نکنه ذره ذره آب شدنم رو میبینی و کاری نمی‌کنی؟ نکنه می‌فهمی حالم رو فقط تظاهر می‌کنی که نمی‌فهمی؟

گلدون روی میز رو محکم به دیوار کوبید که هزار تیکه شد.
سمیر: کاش این‌طور نباشه ماهی... کاش من رو نفهمی، کاش واقعا تو این عالم نباشی و متوجه حال خرابم نشی. چون اگه با همه این ها باهام مثل یه موجود اضافی برخورد کنی من فقط باید برم بمیرم... می‌فهمی چی میگم باید سرم رو بذارم و بمیرم.

از گریه نفسم بند اومده بود. واقعا سمیر چطور می‌تونه این حرف هارو بهم بزنه؟ 

توی چشم های به خون نشستش زل زدم.
- سمیر چطور می‌تونی‌‌.... چطور می‌تونی اینجوری راجبم فکر کنی... سمیر مگه توی این چندسال نفهمیدی چقدر عاشقت....

+ عشقم کی میریم خونه دیگه مامان اینا منتظرن.

زبونم قفل شد و مغزم هنگ کرد.
تبسم‌‌... تبسم اینجا... اینجا چیکار داره؟
با چشم های پُر از اشک چشم از تبسم گرفتم و به چشم های سرخ سمیر خیره شدم.

- سمیر... این... این یعنی چه؟ بهم بگو ... بگو که دارم اشتباه میبینم... بگو ماهی داری اشتباه متوجه میشی! بهم بگو اشتباه برداشت نکنم.

سمیر: تبسم برو تو اتاق.
اشک می‌ریختم و به سمیر نگاه می‌کردم تا برام توضیح بده که اشتباه برداشت نکنم.
تبسم از جاش تکون نخورد که سمیر عصبی شد و غرید:
سمیر: مگه با تو نیستم، میگم گمشو تو اتاق.

تبسم با صدای داد سمیر یک متر از جاش پرید و سریع توی اتاق رفت و در رو بست.

نزدیکم شد. داشتم سکته می‌کردم.
نمی‌تونستم باور کنم... به هیچ وجه توی کَتم نمی‌رفت که تبسم اینجا باشه.
نزدیک تر اومد... در حدی که فاصله‌ای بینمون نبود‌.
روی صورتم دست کشید و اشک هام رو پاک کرد.

سمیر: دردت بجونم مگه بهت نگفتم دلم نمی‌خواد تحت هیچ شرایطی اشکت رو ببینم؟

هیچی حالیم نمی‌شد، اینقدر عصبی بودم که دیگه اشک ریختن برام مهم نبود.

دستش رو توی دست گرفتم. بوسه‌ای روی دستش زدم.

- سمیر بهم بگو اون چیزی که دیدم اشتباه بود... بهم بگو هنوز هم عاشق منی... بگو به جز من به کسی فکر نمی‌کنی... بگو هنوز هم فقط با صدای من خوابت میبره... بگو هنوز هم وقتی بارون می‌باره به خاطرات دوتاییمون فکر می‌کنی... سمیر تورو خدا بگو ....

سمیر: هییس!
دهنم قفل شد.
سرش رو جلو آورد و در گوشم زمزمه کرد:
سمیر: برو ماهی... برو و پشت سرت رورهم نگاه نکن.

نفسم قطع شد.
- چ... چی؟

دستم رو گرفت و سمت در برد.
سمیر: برو واسه خودت زندگیت رو بساز، فرض کن... فرض کن سمیری توی زندگیت نبوده. ماهی من نمی‌تونم خوشبختت کنم، نمی‌دونم مریضم یا چه مرگمه ولی اگه با تو باشم اذیتت می‌کنم؛ نمی‌خوام اذیت بشی... برو ماهی، برو.

از استرس کل بدنم یخ بست‌.
- سمیر... چی داری میگی؟ بهم بگو این یه شوخیه... بگو داری اذیتم می‌کنی اره بگو. سمیر بخدا هر جوری که باشی من باهات می‌سازم اصن هر روز کتکم بزن فقط نرو ... باشه سمیر، باشه ؟

هیچی نگفت ولی... ولی پس چرا داشت گریه می‌کرد؟
جیغ کشیدم و روی سینه‌اش مشت می‌زدم.

- مگه بهم نمیگی برم هان؟ پس چرا داری گریه میکنی؟ چرا داری پا به پای من اشک می‌ریزی؟ مگه دلت نمی‌خواد از زندگیت برم پس چه مرگته سمیر، چرا چشمات یه چیز دیگه میگن؟ تو مگه دَم از عاشق بودن نمی‌زدی سمیر، توی این یک شب لعنتی چی عوض شد که تورو از این رو به اون رو کرد؟ سمیر تورو به همون "وان‌یکادی" که گردنته قسم زندگیمون رو نابود نکن.

هق می‌زدم:
- سمیر "چهار سال" کم نیست که ما عاشق همیم... بهم بگو چت شده، بهم بگو چی عوض شده؟

اشک می‌ریختم و بهش خیره شده بودم که توی یه حرکت محکم بغلم گرفت.
هر دوتاییمون توی بغل هم اشک می‌ریختیم.

سمیر: هیچ وقت فکر نمی‌کردم یه روزی برسه که واسه آخرین بار بغلت کنم ولی قول بده بعد من خودت رو اذیت نکنی، میبینی که لیاقت تورو نداشتم که مال من نشدی.

هق‌هق می‌کردم... پیرهن سفیدش از اشک های من خیس شده بود.
عطر تنش رو واسه آخرین بار به ریه‌هام فرستادم.

- سمیر میدونی که بدون تو نمی‌تونم... سمیر برای این که دوسم داشته باشی هر کاری که بگی می‌کنم. قیافم رو عوض می‌کنم، همون شکلی میشم که تو می‌خوای. اخلاقم رو عوض می‌کنم، همون‌طوری میشم که تو می‌خوای. حتی صدام رو هم عوض می‌کنم، همون حرف هایی رو می‌زنم که تو می‌خوای. اصلا... اصلا اسمم رو هم عوض می‌کنم، هر اسمی که می‌خوای روی من بذار. خب حالا دوسم داری؟!

صدای گریه‌اش بلند شد... صدای گریه‌ی مردی که غرورش زبان زد خاص و عام بود.
پیشونیم رو محکم بوسید و از کنارم گذشت. پله هارو دوتا یکی پایین می‌رفت.

صدای هق هقم توی کل ساختمون پیچید.
رفت... یعنی دیگه تموم شد؟
اشک هام جلوی دیدم رو تار کرده بود‌

وارد اتاقش شدم.
بوی عطرش همه جای اتاقش پخش شده بود و این من رو بیشتر به گریه می‌انداخت.

در کمدش رو باز کردم.
تیشرت مشکی که خیلی دوسش داشتم رو برداشتم و توی کیفم گذاشتم.
عطری که همیشه می‌زد رو هم از روی میز برداشتم‌.
فکر این که دیگه ندارمش داشت دیونم می‌کرد.

از اتاق بیرون زدم و روبروی اتاقی که تبسم داخلش بود ایستادم. یعنی... یعنی سمیر این رو دوست داشت؟
اگه آره پس چرا چهارسال با من بود؟ اگه نه که الان اینجا چیکار داره؟ 
سوال های توی ذهنم هر دقیقه بیشتر و بیشتر می‌شدن.
با چشم های گریون از خونه بیرون زدم.

اگه سمیر دوسم نداشت پس چرا مراقبم بود؟ چرا روم حساس بود؟
زیر بارون توی خیابون راه می‌رفتم و غرق گذشته شده بودم.

سمیر: ماهی بدون اجازه‌ی من حق نداری جایی بری ها!
+ رفتی بیرون لباس گرم بپوش، اگه بفهمم مریض شدی 
 من می‌دونم و تو!

+ ماهی زیاد آرایش نمیکنی که چشمای همه روی تو زوم بشه ها می‌دونی که همین‌جوری هم خوشگلی!

+ ماهی وقتی من نیستم نمی‌ذاری کسی نزدیکت بشه!

+ ماهی درسته باهم قهریم ولی باید برام حرف بزنی تا خوابم ببره!

+ ماهی مگه صد دفعه بهت نگفتم آخر شب ها وقتی زنگ می‌زنم باید گوشیت خاموش باشه!

+ ماهی مگه نگفتم نباید لباس تنگ و جلف بپوشی!

+ ماهی مگه نگفتم نباید با غریبه بگی و بخندی!

+ ماهی مگه نگفتم وقتی من نیستم تنها جایی نرو!

+ ماهی مگه....

چشمام دیگه جایی رو ندیدن... فقط برخوردم با زمین رو حس کردم و بعدش سیاهی مطلق.

*****

@Hasti.m

@_Zeynab

ویرایش شده توسط Yasi..
  • لایک 19
  • تشکر 3
  • غمگین 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

part  21

دو هفته گذشت.
دو هفته ای که برام مثل دو قرن گذشته بود.
بدون سمیر زندگی کردن برام مثل جهنم بود. 
از شانس بد من توی این چند وقت امتحانات نهایی شروع شده بودن، اصلا نمی‌فهمیدم چطور امتحانان رو پشت سر گذاشتم؛ اصلا قبول میشم یا نه.

بعد اون روز دیگه سمیر رو ندیده بودم. به پادگان زنگ زدم گفتن که اومد. چند باری می‌خواستم باهاش حرف بزنم ولی اون پای تلفن نمی‌اومد.

تانی همیشه کنارم بود و بهم آرامش می‌داد. نمی‌دونم اگه اون نبود می‌تونستم دووم بیارم یا نه.

توی این دو هفته چهار  روز رو داشتم توی تب می‌سوختم. وقتی شوک عصبی بهم وارد می‌شد چند روزی تب می‌کردم.
دلم می‌خواست بمیرم ولی سمیر ترکم نکنه، یعنی به هیچ طریق نمی‌تونستم به خودم بفهمونم که سمیر رفته.
سمیر نمی‌رفت، من عشق رو توی چشم‌هاش دیدم، دیدم که چقدر عاشقمه، دیدم که در حد جنون دیونمه ولی چرا؟ 
یعنی فقط بخاطر همون حرف اون روز پسره که پشت گوشی شنید؟ یعنی واقعا فکر می‌کرد بهش خیانت کردم؟ فکر می‌کرد نمی‌خوامش؟

اشک هایی که بدون اراده از چشمم سرازیر شدن رو پاک کردم و گوش سپردم به حرف های جدید زن عمو:

زن‌عمو: نمی‌دونم این دختره کی دیگه می‌خواد به فکر یه کاری باشه برا خودش، امتحاناتشم که تموم پس دیگه دنبال چی می‌گرده؟ مگه ما چقدر پول در میاریم که بتونیم خرج این رو هم بدیم؟ آخه دختر پاشو برو دنبال کار دیگه....

اشک هام رو پس زدم و بلند شدم.
لباس هام رو با لباس بیرون عوض کردم و از خونه بیرون زدم.
صدای شاهین رو از پشت سرم شنیدم ولی توجهی نکردم.
شاهین: ماهی صبر کن... وایسا...

دویدم و از خونه خارج شدم. کوله‌ام رو روی دوشم جابجا کردم.
اشک هام بی اختیار می‌ریختن و به آسمون ابری نگاه کردم.
- خدایا بسه دیگه... دیگه تحمل ندارم، نمی‌تونم ادامه بدم... بسه‌‌.

ماشین گرفتم و به سمت بام رفتم.

اونجا اولین باری بود که با سمیر آشنا شدم، اونجا فقط می‌تونستم کمی آروم بشم.

کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم.
باد سردی می‌اومد و منم لباس گرمی تنم نبود از بس با عجله بیرون اومدم‌.
دست‌هام رو دور بازو‌هام پیچیدم و بالا رفتم. اونقدر بالا رفتم تا جایی که کل تهران رو زیر پاهام دیدم.
اشک می‌ریختم و به خاطراتم با سمیر فکر می‌کردم.

خدایا بزرگیت رو شکر فقط راه رو نشونم بده چون دیگه تحمل ندارم، دیگه از حرف و کنایه ها خسته شدم به ولا که اگه سنگ هم جای من بود تا الان آب شده بود.

همین‌جوری اشک می‌ریختم که یه بچه تقریبا ۵ ساله به سمتم اومد.
نگاهی بهش انداختم.
همین که خواست از کنارم رد بشه بستنیش روی لباسم افتاد.
از این همه بدشانسی مخم سوت کشید.
- این رو فقط کم داشتم.

مادرش با عجله به سمتمون اومد.
+ بردیا اینجا چیکار می‌کنی؟

نگاهش به لباس من افتاد‌.
+ ای وای خانوم واقعا ببخشید، نمی‌دونم چطور معذرت خواهی کنم.

لبخندی زدم. ای کاش درد من فقط همین کثیف شدن لباسم بود.

- مشکلی نیست، بچه‌ست پیش میاد.
+ ببخشید دستمال هم همراهم نیست.
نگاهی به دستش انداخت.
+ شرمنده ولی به جز این روزنانه چیز دیگه ای نیست بهتون بدم، اگه می‌خوایین با این تمیز کنین‌

روزنامه رو گرفتم و بعد از کلی معذرت خواهی رفت.

به روزنامه توی دستم خیره شدم. 
ای کاش منم الان شش سالم بود، ای کاش دلم های بستنی می‌کرد و با یه بستنی دلم آروم می‌گرفت ولی...

نگاهم به قسمت آگهی های روزنامه افتاد.
شروع کردم به خوندن.
- شرکت معماری مروارید سیاه به چند معمار نیازمند است و....
خدایا دمت گرم.
دیکه نگاهی به بقیه‌ی نوشته نکردم. باید برم سرکار تا دیکه زن عمو بهم تیکه نندازه که ما داریم خرجش رو میدیم.
از جام بلند شدم و راه افتادم به سمت پایین.

ماشین گرفتم و آدرسی که توی روزنانه بود رو به راننده دادم. دیگه هر چی قسمته.

سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم و به بارونی که آروم روی شیشه مینشست خیره شدم.
خدایا خودت از زندگیم خبر داری؛ خودت دستم رو بگیر.

+ خانوم رسیدیم.
کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم.
بارون می‌بارید و همه‌ی آدم‌ها به فکر فرار از بارون بودن ولی من به فکر سمیرم.
چرا باید اینقدر زجر بکشم؟
چرا هرجایی که قدم میذارم باید خاطرات سمیر رو جلوی چشم‌هام ببینم؟

با صدای بوق ماشین حواسم رو جمع کردم.
به ساختمون خیره شدم که اسم بزرگش توی چشم بود: 《مروارید سیاه》.
دوباره به ساختمون نگاهی انداختم و بعدش به خودم که واقعا خنده‌ام گرفت، اگه قبولم نکنن چی؟
توی دلم آیت‌الکرسی خوندم و وارد ساختمون شدم و به طبقه‌ی هشت رفتم.

کل ساختمون با رنگ مشکی و طوسی طراحی شده بود، واقعا خیلی قشنگ بود.

به سمت میز منشی رفتم. دختری تقریبا بیست و شش یا هفت ساله ای بود که آرایش کاملی داشت‌.
به خودم نگاهی انداختم حتی یه رژ هم نداشتم آخه سمیر از آرایش خوشش نمی‌اومد.
باز هم فکر سمیر ذهنم رو درگیر کرده بود.

- سلام.
سرش رو بالا آورد و نگاهی بهم انداخت، از نگاهش حس خوبی دریافت نکردم.

+ سلام...بفرمایید امرتون؟
- ببخشید من واسه آگهیتون مزاحم شدم؛ گفته بودین به چند نفر واسه نقشه‌کشی ساختمون نیاز دارین.

یه فرم روی میز گذاشت.
+ این رو پر کنین.

برگه رو برداشتم و روی صندلی نشستم.
حالم از همچین دخترایی بهم می‌خوره. انگار از دماغ فیل افتادن یا فکر می‌کنن چون به خودشون می‌رسن حتما خیلی از بقیه سر ترن. منم می‌تونم به خودم برسم و هزار قلم آرایش کنم ولی چون سمیرم بدش میاد نمی‌‌‌‌...

قطره اشکی از چشمم پایین افتاد. بازم سمیر.... بازم اون "میم" مالکیت. یعنی الان تبسم صداش میکنه سمیرم؟ یعنی الان به تبسم میگه آرایش نکن؟ یعنی‌‌‌‌...

+ خانوم اگه میشه یه کم سریع تر وقت نداریم‌.

اشکم رو پاک کردم و فرم رو پر کردم‌.
به سمت منشی رفتم و برگه بهش دادم.

+ سوابق کاریتون رو هم بدین.

از چیزی که می‌ترسیدم سرم اومد.
- ببخشید ولی سوابق کاری ندارم، تازه می‌خوام شروع به کار کنم.

تیز نگاهم کرد و صداش رو بالاتر برد.
+ یعنی چی که نداری؟ مگه ما مسخره شماییم؟ اگه سوابق کاری نداری پس اینجا چی‌ می‌خوای؟

دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و منم مثل خودش باهاش برخورد کردم.

- اول اینکه شما برد طرز درست صحبت کردن با آدما رو یاد بگیر بعد بیا پشت این میز بشین، دوماً شما وظیفتون اینه که اینجا کار های مردم رو انجام بدین، سوماً نمی‌تونی منت بذاری سر مردم چون واسه هر دقیقه‌ای که اینجایی داری پول می‌گیری پس حواست به حرفایی که میزنی باشه.

کوله‌ام رو روی دوشم انداختم و به سمت خروجی رفتم.
هم فکرای سمیر دیونم کرده بود هم رفتار اون دختره رو اعصاب بود
سمیر کجایی که نمی‌ذاشتی برم سرکار، حالا دارم با چند تا آدم زبون نفهم سر و کله می‌زنم.
اعصابم جوری بهم ریخته بود که داشتم دیونه می‌شدم.

+ ببخشید خانوم یه لحظه صبر کنین.
برگشتم و یه پسر تقریبا بیست‌و‌شش ساله روبروم دیدم که یه لبخند هم روی لبش بود.

- بفرمایید؟
دست‌هاش رو بالا برد.

+ من از الان تسلیمم و کاری باهات ندارم لطفا نزن.

قیافه‌ش رو طوری کرده بود که بی اختیار لبخندی زدم.

+ حالا شد. ببخشید ولی ناخواسته حرفاتون رو که نه ولی دعواتون رو شنیدم، البته باید بگم دمتون گرم واقعا خوب سرجاش نشوندینش.

سرم رو پایین انداختم. هر چقدر من کم حرف بودم این آقا پر حرف بود.

- اگه کاری ندارین من برم.

آخه سمیر دوست نداشت با پسرا هم کلام شم.
بازم فکر سمیر از این ذهن لعنتی بیرون نمی‌رفت.

+ وایسا...وایسا... شما دنبال کار می‌گردین درسته؟
- بله‌.
+ سابقه کاری هم ندارین؟
- بله.
+ اگه میشه اون فرمی که پر کردین رو بدین به من.
- چرا؟
+ می‌خوام ببرمش پیش رئیس و ازش بخوام اگه میشه استخدامتون کنه.

از این که کسی بخواد بهم ترحم کنه بیزار بودم.
- چرا همچین لطفی رو می‌خوایین در حقم بکنین؟

چشمکی زد و فرم رو از دستم کشید.
+ شاید بخاطر اینه که منم اندازه‌ی تو از اون منشی افاده‌ای بدم میاد.

خندید و به سمت اتاق ریاست رفت.
پسر شوخی بود از نگاه اول میشد فهمید ولی با همه‌ی شیطونی هاش آدم بدی نبود، کلا از حرف زدن باهاش حس بدی به آدم دست نمی‌داد.

روی صندلی نشستم تا بیاد.
منشی با حرص و اخم نگاهم می‌کرد که خنده‌ام گرفته بود.

 

@Hasti.m

@_Zeynab

ویرایش شده توسط Yasi..
  • لایک 18
  • تشکر 2
  • هاها 4
  • سردرگم 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

part  22

" از زبون سینا: "

در اتاق رئیس رو زدم و بدون اینکه اجازه بده وارد شدم.
با وارد شدن من رئیس که پشت میز بود سرش رو از توی برگه ها بلند کرد.

+ سینا من هنوز درکت نکردم؛ واقعا قصدت از در زدن چیه؟
- آخه آدم نیستی بهت احترام بذارم.

خنده‌اش گرفت.
+ این چه احترام گذاشتنیِ که نمی‌ذاری بگم بیا تو یا نه؟
خندیدم و به سمتش رفتم.
- نه دیگه در اون حد احترام نمی‌ذارم.
چشم غره‌ای بهم رفت.
- خب این هارو ولش کن؛ یه دختر اومده واسه استخدام.
+ خب این‌ها به من چه ربطی داره باید با خانوم امیری....
- مشکل این‌جاست که اون دختره امیری رو نشوند سرجاش.

کل اتفاقات رو براش توضیح دادم و می‌خندیدم.
+ عجب دختری.
- آره منم از همین دخترِ خوشم اومد. خب حالا بگو ببینم استخدامش می‌کنی؟

سرش رو دوباره توی برگه ها برد.
+ می‌دونی که امکان نداره بدون سابقه کاری کسی رو استخدام کنیم.
- حالا تو قبول کن و اون دختره طرح هاش رو برامون بفرسته شاید از یه سابقه دار هم طرح هاش بهتر بود.

+ نمیشه امکان نداره.
- بابا اگه طرح‌هاش بد بود میگم بره دیگه؛ گناه داره دختر بیچاره زیاد سنی هم نداره.

کلافه نفسش رو بیرون داد.
+ سینا گفتم نه.
- خاک تو سر لجبازت کنن.

فرم دخترِ رو روی میز گذاشتم و به سمت در رفتم.
همیشه خدا سگ اخلاق بود و هست.

+ وایسا.
برگشتم و با اخم نگاهش کردم.
- وایسم چیکار قیافه‌ی تورو ندیدم؟
تیز نگاهم کرد که الحق ترسناک شده بود.

+ به خانوم امیری بگو کارهای استخدامش رو انجام بده.
حس کردم گوش‌هام اشتباه شنیدن.
- چی؟
+ همون که شنیدی.

به سمت میزش رفتم و نگاهی به فرم انداختم.
- این که چیزی هم توش نیست.
+ چی باید توش باشه؟

چشم‌هام رو ریز کردم و نگاهش کردم.

- مگه نگفتی نمیشه استخدام کرد و فلان، پس حالا چی دیدی توی فرم که نظرت عوض شد؟

+ نکنه دوباره می‌خوای بگم استخدام نشه؟

سریع فرم رو برداشتم و رفتم سمت در.

- اگه همیشه همین‌طوری باشی چی ازت کم میشه خدایی؟

عصبی نگاهم کرد.
+ برو اینقدر حرف نزن.

از اتاق بیرون زدم.

@Hasti.m

@_Zeynab

  • لایک 22
  • تشکر 2
  • سردرگم 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...