رفتن به مطلب

رمان جوخه‌ی انتقام|به قلم زهراعاشقی کاربر انجمن نودهشتیا


زری بانو
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان: 

جوخه‌ی  انتقام

نویسنده: 

زهراعاشقی

ژانر:

 جنایی، مافیایی، عاشقانه، پلیسی

خلاصه:  

 جانا  دختری هست که نزدیک دو ساله ازدواج کرده و عاشقانه با مهیار  زندگی می‌کند. او از همان زمان آشنایی فکر می‌کرده که مهیار یک حسابدار ساده است، در  حالی که مهیار یکی از پلیس‌های مخفی ایران است. در این بین، مهیار که روی یک پرونده جنایی کار می‌کند و با یک سهل‌انکاری  محل زندگیش به دست دشمنانش شناسایی می‌شود و  این آغاز تلخ یک پایان نافرجام است.

مقدمه:

تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد/ زندگی درد  قشنگیست که جریان دارد.
زندگی درد قشنگیست  به جز شبهایش/ که بدون تو فقط خواب پریشان دارد. 

یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند/ کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد.

خواب بد دیده‌ام، ای کاش خدا خیر کند/ خواب دیدم که تو رفتی بدنم جان  دارد.

شیخ و من هر دو طلبکار بهشتیم،ولی/ من به تو  او به نماز ایمان دارد.

من از آن روز که در بند توام، فهمیدم/ زندگی درد قشنگیست  که جریان دارد.


ناظر: @ Negin Yazdani99

ویرایش شده توسط زری بانو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...

#پارت_1


صدای کفش‌های پاشنه بلندم کل اتاق را در بر گرفته بود. آرام نبودم، یعنی نمی‌توانستم که آرام باشم. با حرص تره‌ای از موهای طلایی بِلوندم را به پشت گوش‌هایم هدایت کرده و سعی ‌کردم آرامش خود را حفظ کنم.
به سمت میز کارم که بسیار زیبا طراحی شده بود، قدم برداشتم و دستم را روی لبه‌‌های تیزش گذاشتم و با عصبانیتی که سعی در کنترل کردنش داشتم لب زدم:
- چقدر بود؟
وقتی صدایی از اِریک بلند نشد نفس عمیقی کشیده و هم‌زمان که پشتم به او بود بریده- بریده لب زدم:
- گفتم چقدر بود!
با صدای آرام اِریک، به سمتش برگشتم و با فریاد در صورت زخمی‌اش که شاهکار خودم بود، غریدم:
- مرتیکه نفهم مگه با تو نیستم؟ دِ حرف بزن، چرا لال‌مونی گرفتی!
اِریک دست‌هایش را در هم پیچید و با چشمان بسته، سرش را پایین انداخت و گفت:
- تقریباً همه‌ی طلاهای که قرار بود ماه آخر به دستمون برسه، نزدیک بیست و سه میلیارد دلار.
با شنیدن حرفش کنترل رفتارم را از دست دادم و عرض اتاق را در چند قدم طی کردم و مقابلش ایستادم. کت و شلوار مشکی با موهای بورش تطابق خوبی داشت، اما انگار ریش‌هایش کمی بلندتر از قبل شده بودند. چندی بعد از کنکاش صورتش دست برداشتم و سیلی محکمی مهمان صورتش کردم‌‌‌ که به دلیل ناگهانی بودنش کمی به عقب قدم برداشت و صورتش به سمت راست متمایل شد.
- لعنت‌ به همتون! مرده شور همتون و ببرن!
با عصبانیت به او پشت کرده و با دست چپم، پیشانی‌ام را ماساژ دادم. حال باید چه‌ می‌کردم؟ چطور شد که آن‌قدر سهل انکاری کردم؟ نمی‌دانم چطور مأمورین ایران از قضیه بو برده بودند! نکند فردی آن وسط به ما دم تکان می‌داد و از طرف دیگر جاسوسی‌مان را می‌کرده؟
با فکر به وجود جاسوس در دم و دستگاهم حجومی از افکار منفی در ذهنم طغیان بست. باید کاری می‌کردم؛ با لو رفتن جان و مارگارد، باند هم شناسایی می‌شد و این اصلاً خوب نبود!
با عجله به سمت میز قدم برداشتم و صندلی چرمی‌ام را کنار کشیدم. با پشت دستم کاغذهای معامله‌ی بندر نیویورک را کنار زده و تلفن را از زیر کاغذها بیرون کشیدم. باید با رابطم در ایران تماس می‌گرفتم! باید هر چه زودتر از دستشان خلاص می‌شدم تا آن مهره‌های سوخته دردسر بیشتری برایمان درست نکنند.
- خانم من الان چی‌کار کنم؟
با شنیدن صدای منفور اِریک، دوباره نقطه‌ی جوشم فوران کرد، کتاب  که کنار دستم بود را لمس کرده و در آنی با قدرت به سمتش پرتاب کردم و بلند فریاد زدم:
- فقط از جلوی چشم‌هام گمشو!
اِریک بدون هیچ حرف اضافه‌ای از اتاق خارج شد و سکوت مطلق، کل اتاق را فرا گرفت. صندلی را جلو کشیده و روی آن نشستم. گوشی را روی شانه‌ام گذاشتم و همان‌طور که روی میز را مرتب می‌کردم، منتظر پاسخ از طرف اِستیوِن بودم.
- بله خانم، به گوشم!
با پیچیده شدن صدای اِستیوِن، بدون مقدمه چینی به صندلی تکیه دادم و کاغذها را رها کردم. همان طور که با پا‌هایم روی زمین ضربه می‌زدم سیگاری را از داخل قاب مخصوص بیرون کشیدم و به دیواری که با کاغذ رنگی پوشیده شده بود خیره شدم.
- تا دو ساعت دیگه هر جوری که شده سر به نیستشون می‌کنی! اِستیوِن، دقت کن چی بهت میگم! فقط وای به حالت که گند بزنی و اون دو تا مهره‌ی سوخته همه رو لو بدن، فهمیدی؟!
با صدای پر تحکم اِستیون که چشمی بلند زمزمه کرد "خوبه‌ای" زیر لب زمزمه کردم و در ادامه گفتم:
- راستی، احساس می‌کنم یه  جاسوس بینمون هست، برام پیداش کن! زیادی داره موش می‌دوونه.
در ادامه دستم را روی میز گذاشتم و سرم را بین دست‌هایم گرفتم.‌ جواب بریان را که می‌خواست بدهد؟!

@ N.H  @ petrichor  @ Snowrita  @ _Ario_  @ N.ia  @ ...Kimia...  @ Ayda.r  @ VampirE☆ویژه☆  @ Z.A.D  @ سارا رئیسی  @ کروئلا  @ کرومتوفیلیا   @ زهرا بانو  @ جانان بانو  @ هانی بانو  @ SADAT.82 @ دارثی نایت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...