رفتن به مطلب

جاده رنگین کمانی...


Toska
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

من زندانی عقلم بودم و میخواستم خودم را از راه رستگاری آزاد کنم درحالیکه نمیدانستم برای آزاد شدن به هیچ عشق مقدسی نیاز ندارم...

من زندانی عقلم بودم و بارها خواستم از هزارتویی از جنس تفکرات عقلم از عقل فرار کنم...

از کودکی و در تمامی ثانیه های زندگیم بارهای زیادی بر شانه ام گذاشتم ، طوریکه این اواخر فکر میکردم حتی اندازه سر سوزن برای رنج و اندوه دیگری جا نیست...

شب هایی که هجوم زخم های جسور در بند بند روح آبی ام ، مانند کشیدن ناخن بر دیوار زجرم میداد ، به عقلم پناه آوردم در حالیکه همان عقل فرمانده زخم ها بود...

من زندانی عقلم بودم ، تا زمانی که پرواز پروانه های آبی به سمت گلی که در قلبم به تازگی جوانه زده بود را حس کردم ، اون گل از کجا اومده بود؟

نمیدانم...!

شاید از همان روزی که به جای بالا آوردن دردم در تاریکی پیش تو گفتمشان...

شاید از زمانی که ناراحتیام رو خوندم...

شاید از جایی که به جای قدم گذاشتن در رنگ آبی این پل رنگین کمانی با تو قدم زدن در جاده رنگ های دیگر را تجربه کردم...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...