رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان انتقام خونین|a.m45کاربرانجمن نودهشتیا


لاوین
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: انتقام خونین

ژانرهای رمان: ترسناک، عاشقانه

نویسنده: a.m45

خلاصه: ما هیچوقت متوجه‌ی موجوداتی که اعترافمون هستن، نمی‌شیم. موجوداتی که بعضی دوستن و بعضی‌هاشون دشمن. این داستان، داستان دختری هست  که خیلی سختی کشیده؛ دختری که از همه ضربه دیده، ولی باز هم استوار ایستاده! آرام  دختری که  به‌خاطر داشتن  قدرت‌های  ماورایی از طرف خانواده طرد شده؛ چون همه اون رو نحس می‌دونستن. مجبور میشه توی سن کم، شهر عزیزانش رو بگذاره و بره؛ ولی برمی‌گرده!  با قدرت برمی‌گرده تا به هم‌نوع خودش کمک کنه.

مقدمه:  تا حالا فکر کردی می‌تونی چه قدرت‌هایی داشته باشی؟ می‌تونی خیلی خاص باشی، بهترین باشی؛ ولی همیشه بهترین بودن باعث میشه دشمن‌هات هم زیاد بشن! دختری  که شنل بلند و سیاهی پوشیده و وسط جنگل ایستاده بود. باد موها و شنل دختر رو به بازی گرفته بود. لبخند شیطانی روی لب‌های دختر، دلهره رو به قلب هر کس وارد می‌کرد. بالأخره وقت شروع بازی فرا رسیده بود، دیگه هیچکس جلودار نبود؛ اون اومده بود که انتقام بگیره!

ویراستار: @ Negin jamali

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا”

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام خیلی ازتون ممنونم من اولین بارم دارم رمان توی یه سایت میذارم اگه میشه راهنماییم کنید که باید چیکار کنم  

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان: انتقام خونین/  پارت 1

نویسنده: لاوین/ مارسا

وحشت‌زده و درحالی‌که نفس- نفس می‌زدم از خواب بیدار شدم. این دیگه چه خوابی بود؟ واقعاً وحشتناک بود. سرم رو تکون دادم تا تصاویر وحشتناک از ذهنم پاک بشن. بلند شدم و رفتم تا دوش بگیرم و برای رفتن به دانشگاه آماده بشم. بعد از یک دوش  ده دقیقه‌ای، سریع آماده شدم و رفتم پایین. مامان داشت میز صبحونه رو آماده می‌کرد. بهش سلام کردم  و گفتم:

- مامان من باید برم، خداحافظ.

مامان گفت:

- دخترم بشین صبحونه بخور و بعد برو!

 گونه‌اش رو  بوسیدم و  گفتم:

نه مامان جان، دیرم شده. خداحافظ!

زدم بیرون و سوار ماشین شدم. به سمت دانشگاه راه افتادم و وقتی رسیدم، ماشین رو پارک کردم. همین که پیاده شدم بهار و روناک رو دیدم. بهار و روناک بهترین دوست‌های  من  بودن! با هم به سمت کلاس  حرکت کردیم. کلاسم دو ساعت طول کشید  و بعد از تموم شدن کلاس با بهار و روناک خداحافظی کردم. سوار ماشین شدم  و یاد خواب صبح هم افتادم. چه‌قدر وحشتناک بود! یک دختر  که لباس سفید بلندی پوشیده و  موهای مشکی‌اش توی صورتش ریخته بود. دست‌های سوخته و تاول زده‌ای داشت و دامن لباسش خونی بود. صدای قهقهه‌ی وحشتناکش هنوز توی گوشم  بود. نگاهم به آینه‌ی جلوی ماشین افتاد. همون دختر پشت سرم نشسته و لبخند وحشتناکی روی لبش بود. جیغی   از ترس کشیدم و کنترل ماشین رو از دست دادم‌. محکم به یک درخت برخورد  کردم و سرم به فرمون ماشین کوبیده شد. چشم‌هام داشت سیاهی می‌رفت  و سرم هم خیلی درد می‌کرد. صدای همهمه‌ی مردم می‌شنیدم. به زور سرم رو بلند کردم. یک نفر در ماشین رو باز کرد من رو بیرون  کشید. وای، خدای من! مراد بود. مراد گفت:

- مارسا، مارسا چشم‌هات رو باز کن!

آروم چشم‌هام رو باز کردم  و به مراد خیره شدم. سعی کردم بلند بشم و گفتم:

- حالم خوبه!

مراد دستم رو گرفت. (مراد نامزد مارسا است) چند دقیقه بعد که حالم یکم خوب شد، مراد گفت:

- باید بریم بیمارستان!

سریع گفتم:

- من حالم خوبه؛ لازم نیست. می‌خوام برم خونه!

هر چه‌قدر مراد اصرار کرد، قبول نکردم که دکتر برم. سوار ماشین مراد شدم و به سمت خونه راه افتادیم. توی راه مراد پرسید که چرا تصادف کردم و من به دروغ گفتم که یک سگ پرید جلوی ماشین و چون ترسیدم بزنم بهش کنترل ماشین رو از دست دادم. وقتی رسیدیم خونه، در زدیم که مامان در رو باز کرد. وارد خونه شدیم‌. مامان و مراد مشغول احوالپرسی بودن  و من هم به اتاق رفتم  تا لباس عوض کنم. وقتی رفتم پایین مامان با نگرانی اومد سمتم و گفت:

- دخترم، فدات شم‌. حالت خوبه؟ چیزی که نشده؟

فهمیدم مراد جریان تصادف رو گفته. دست‌های مامان رو گرفتم گفتم:

- حالم خوبه، چیزی نشده!

مراد گفت که چون براش کاری پیش اومده، باید بره و در مقابل اصرار مادرم برای موندن برای نهار گفت که یک موقع دیگه میاد. مامانم گفت که می‌خواد بره پیش خاله  و بعد از رفتن مامان، من هم رفتم تلویزیون رو روشن کردم تا فیلم ببینم. یک فیلم کمدی گذاشتم که خیلی خنده‌دار بود؛ ولی یکهو شبکه عوض شد.  دوباره همون شبکه رو گذاشتم، ولی باز هم کانال عوض شد. یعنی چی؟ کنترل که کنار منه! وای، خدای من! کنترل کجااست؟ الآن این‌جا بود. از روی مبل بلند شدم  و کوسن رو برداشتم؛ ولی کنترل نبود. صدای افتادن چیزی از آشپزخونه اومد. دستم رو روی قلبم گذاشتم. این‌جا چه خبره؟ آروم به سمت آشپزخونه رفتم و توی آشپزخونه هیچکس نبود. اطراف رو خوب نگاه کردم که نگاهم به کنترل افتاد. کف آشپزخونه  افتاده بود؛  خم شدم و برداشتمش. یعنی چی؟ من مطمئنم  که کنترل کنار خودم بود. قلبم داشت دیوانه‌وار می‌کوبید. دوباره به طرف هال رفتم و آروم روی مبل نشستم. هوای داخل خونه خیلی سرد شده بود. ناخودآگاه زمزمه‌هایی رو شنیدم. یکی داشت اسم خودم رو  زمزمه می‌کرد. دستم رو روی گوشم گذاشتم تا چیزی نشوم. همون موقع صدای آیفن خونه اومد که باعث شد جیغ بلندی بکشم و بعدش به سمت آیفن رفتم. بابا و مامان بودن. نفس آسوده‌ای کشیدم و در رو باز کردم.  خودم به طبقه بالا  رفتم و در اتاقم رو باز کردم. رفتم داخل و خودم رو روی تختم انداختم. خیلی خوابم می‌اومد و چشم‌هام بسته شد؛ دیگه چیزی نفهمیدم.

با احساس سرما پتو رو روی خودم کشیدم؛  ولی چند لحظه بعد احساس کردم یکی داره پتو رو پایین می‌کشه. چون خیلی خوابم می‌اومد  توجه‌ای  نکردم و دوباره پتو رو بالا کشیدم؛  ولی باز هم تکرار شد! یک نفر باز پتو رو پایین می‌کشید. خیلی ترسیده بودم. آروم بلند شدم و از چیزی که جلوم بود کم مونده بود سکته کنم.

یک زن قد بلند و سیاه‌پوست که موهای فرفری قهوه‌ای داشت. چشم‌هاش کاملاً سیاه بود؛  یعنی هیچ سفیدی نداشت. آروم- آروم داشت پتو رو سمت خودش می‌کشید و توی دستش  گوله می‌کرد. از ترس توان هیچ کاری نداشتم. همون‌طور  که بهم  نگاه می‌کرد،  سرش رو کج کرد. با صدای زمخت و ترسناکی گفت:

- اون داره میاد تا انتقام بگیره!

همون موقع در اتاق باز شد و مامانم داخل شد. مامان گفت:

- مارسا، بلند شو دختر! چه‌قدر می‌خوابی؟! عموت  این‌ها اومدن، زشته بیا پایین.

سرم رو تکون دادم و گفتم:

- باشه؛ شما برین، من هم میام!

 مامان رفت. نگاهی به اطراف انداختم که اون زن رو کنار کمد دیدم. انگشت اشاره‌اش رو به معنی سکوت روی لبش  گذاشت. آب دهنم رو با ترس قورت دادم  و پلک زدم که بعدش دیدم نیست. آروم از روی تخت بلند شدم و  بیرون رفتم. از پایین صدای زیادی می‌اومد. نگاهی به لباس‌هام کردم،  بد نبودن؛ ولی حتی اگر مناسب نبودن هم از ترس نمی‌تونستم برم توی اتاق.  پایین رفتم. عموهام و عمه‌هام با بچه‌هاشون، مادربزرگ و پدربزرگم هم بودن. سلام کردم که همه با خوشرویی جوابم رو دادن. روی یه مبل تک‌نفره نشستم و با گوشی‌ام مشغول  شدم. چند تا پیام از طرف مراد داشتم که توش حالم رو پرسیده بود. خیلی مراد رو دوست داشتم؛ خونه‌ی پدربزرگش درست روبه‌روی خونه‌ی ما بود. جواب مراد رو دادم. همون موقع آنلاین زنگ زد که باعث شد همه بهم نگاه کنن.  ببخشیدی گفتم که عمه گفت:

- راحت باش عزیزم!

بلند شدم و رفتم بیرون. جواب دادم  که صدای مراد  توی گوشم پیچید:

- سلام مارسا، حالت خوبه؟

- مرسی، خوبم!

ولی نبودم. با اتفاقاتی که امروز افتاد اصلاً حالم خوب  نبود و نمی‌دونستم به مراد بگم یا نه. با صدای مراد به خودم اومدم:

- مارسا، هستی؟

- چی؟ آره، گوشم با توئه!

مراد: مارسا مطمئنی حالت خوبه؟

- آره، چیزی نشده. مراد من باید برم بعداً می‌بینمت، خداحافظ!

مراد: خداحافظ!

می‌دونستم ناراحتش کردم، ولی دست خودم نبود.  رفتم داخل و همه داشتن می‌رفتن  سر میز شام. با این‌که اشتها نداشتم؛  ولی برای این‌که بی‌احترامی نشه، رفتم نشستم.  اصلاً اشتها نداشتم و همه‌اش با غذام بازی می‌کردم. چند دقیقه بعد بلند شدم که  عمو گفت:

- دخترم، تو که چیزی نخوردی!

 - ممنون عمو، گشنه‌ام نیست.

 توی هال رفتم و جلوی تلویزیون نشستم. اتفاقات امروز یادم اومد. دست‌هام رو  روی سرم  گذاشتم که با صدای علی پسر عموم، بهش نگاه کردم. با نگرانی گفت:

- مارسا، حالت خوبه؟

 لبخند زوری زدم و گفتم:

- آره، ممنون!

 روی مبل کناری‌ام  نشست و چند دقیقه بعد بقیه هم اومدن. پونزده دقیقه گذشت  که همه بلند شدن تا برن. مامان و بابا تا دم در باهاشون رفتن. سرم درد می‌کرد و می‌خواستم دراز بکشم؛  ولی می‌ترسیدم   داخل اتاقم برم. وقتی مامان و بابا رفتن که بخوابن،  مجبور شدم به اتاقم برم. آروم وارد اتاق شدم  و سریع لباس‌هام رو با لباس خواب عوض کردم. زیر پتو رفتم و چشم‌هام  رو بستم. سعی کردم که بخوابم؛ با این‌که بعد از ظهر خوابیده بودم، ولی باز هم خوابم برد.

***

با صدای آلارم گوشی‌ام از خواب بیدار شدم و خمیازه‌ای کشیدم. بلند شدم و خداروشکر امروز کلاس نداشتم. خوشبختانه دیشب کابوس ندیدم و راحت خوابیدم. سریع آماده شدم  و پایین رفتم. زنگ زدم به مراد که با اولین بوق، گوشی رو برداشت:

- به! سلام خانومی خودم، حالت چه‌طوره؟

لبخندی زدم و گفتم:

- ممنون، حالم خوبه!

مراد: خب بگو ببینم، چی‌شد مارسا خانم  افتخار دادن و زنگ زدن؟

- همین‌جوری، دلم تنگ شده بود!

خندید و گفت: 

-  دورت بگردم عزیزم.  همین که برگردم شهر، میام پیشت!

لبخند روی لبم ماسید. کجا رفته؟  کی رفته؟

- مراد  تو کجا رفتی؟

مراد با تعجب گفت:

- مارسا من دیروز بهت زنگ زدم، ولی جواب ندادی و برات پیام فرستادم!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-  ولی هیچ پیامی برای من نیومده!

- مارسا پیام رو دیشب برات فرستادم.

- ببخشید، اصلاً نگاه نکردم،  حالا چرا رفتی؟ کی بر می‌گردی؟

- همون  موضوع همیشگی  انشالله، سه روز دیگه برمی‌گردم.

- اوه، باشه؛ پس مزاحم نمیشم!

- مراحمی.

- خداحافظ!

-  بای.

گوشی رو قطع کردم.  اوف! الآن چی‌کار کنم؟ حوصله بیرون رفتن نداشتم.  توی آشپزخونه رفتم که هیچکس نبود. یه یادداشت  از طرف مامان روی یخچال بود.

(مارسا من رفتم خونه‌ی مادربزرگ، چند ساعت بعد میام.)

وسایل صبحونه رو آماده کردم. در حال خوردن صبحانه بودم که متوجه‌ی صدایی از طبقه بالا شدم. انگار یکی داشت وسایل جابه‌جا می‌کرد. بلند شدم و بالا رفتم؛ ولی هیچکس طبقه‌ی بالا نبود، ولی من خودم صداها رو شنیدم! اگه دیروز اون چیزها رو ندیده بودم،  می‌گفتم توهم زدم. خواستم برم پایین که دیدم در اتاقم آروم  باز شد. از ترس نفس- نفس می‌زدم. آروم به سمت اتاق  رفتم و در رو هل دادم. وارد شدم و به اطراف نگاه کردم. چند قدم  جلوتر رفتم که در  اتاق محکم بسته شد. سریع به  سمت در رفتم و سعی کردم بازش کنم؛  ولی هر کاری کردم در باز نشد. خدای من! کسی هم خونه نبود. با شنیدن صدای زمختی که اسمم رو می‌گفت، برگشتم عقب. همون دختری که توی خوابم بود الآن جلوم ایستاده بود و اسمم رو صدا می کرد. با صدای لرزونی گفتم:

- تو کی هستی؟!

موهاش روی صورتش ریخته بود؛ ولی باز هم می‌تونستم رد لبخندش رو بینم، نه یک لبخند دوستانه. با همون لبخند شیطانی  آوم به سمتم  اومد. وقتی بهم رسید، دست چپش رو روی سرم  گذاشت و نمی‌دونستم چرا نمی‌تونستم تکون بخورم. شروع به زیر لب حرف زدن  با زبون عجیبی کرد. درد وحشتناکی توی سرم پیچید. اون‌قدر وحشتناک که  که انگار داشتن جمجمه باز می‌کردن‌ چند دقیقه بعد دستش رو برداشت که زانوهام خم شد و روی زمین افتادم.  چشم‌هام آروم بسته شد و دیگه نفهمیدم که چی‌شد.

(خب، از این‌جا دیگه ادامه‌ی داستان  هست که شخصیت‌های اصلی وارد میشن. آرام شخصیت اصلیِ دختر که برای کمک به مارسا برمی‌گرده به شهری که روزی ازش فرار کرده).

《آرام》

با صدای آلارم گوشی‌ام از خواب بیدار شدم.  بلند شدم و دست صورتم شستم. به آشپزخونه رفتم و یه قهوه برای خودم ریختم.  پشت میز کارم نشسام تا کارم رو انجام بدم که صدای آیفن خونه اومد. رفتم و در رو باز کردم. استاد مهران پشت در بود. با خوشحالی سلام کردم و استاد رو به داخل دعوت کردم. استاد روی مبل نشست و من هم رفتم تا قهوه آماده کنم. بعد از آماده شدن قهوه‌ها اون‌ها رو توی فنجون ریختم   پیش استاد  رفتم. به استاد مهران تعارف کردم  و خودم هم روی مبل روبه‌رویی‌اش نشستم. استاد کمی از قهوه‌اش  نوشید  و با خوش‌رویی گفت:

- خب، چه خبر دخترم؟ حالت چه‌طوره؟

- ممنون استاد، حالم خوبه. راستی؛ خانواده چه‌طورن استاد؟

- شکر خدا همه حالشون خوبه. آرام امروز اومدم این‌جا چون به کمکت نیاز دارم. یک مورد جدید پیدا شده  و شوری این‌بار تصمیم گرفته تو رو بفرسته، ولی من مخالفم!

- چی؟ چرا باید مخالف باشین؟! مگه به توانایی‌های من شک دارین؟

- نه آرام. اصلاً این‌طور نیست؛ من به توانایی‌های تو شک ندارم. در واقع مشکل کشور و شهری هست که باید بری!

- مگه کجا هست؟

استاد مهران مکث کوتاهی کرد و گفت:

-  ایران!

- خب استاد، من با رفتن  به ایران مشکلی ندارم.

استاد مهران گفت:

- می‌دونم دخترم، ولی موضوع شهری  هست که اون دختر زندگی می‌کنه.

-  مگه چیه؟!

- زاهدان.

- چی؟ اونجا؟!

- دخترم من هم به‌خاطر همین مخالفم؛ ولی شوری برای رفتن تو اصرار داره‌ میگن فقط تو می‌تونی به اون دختر کمک کنی.

استاد بلند شد و گفت:

- خب، من دیگه باید برم؛ فکر کن و بعد بهم خبر بده.

 استاد رو تا دم در همراهی کردم و بعد از رفتنش  داخل اومدم. خودم رو روی مبل پرت کردم.  خدایا چرا دوباره  باید برگردم به اون شهر؟ فکرم به سمت گذشته‌ی کذایی‌ام رفت. زمان بدبختی، آوارگی‌ام،  زمانی که همه تحقیرم می‌کردن  و میگفتن شومی؛ چون باهاشون فرق داشتم. دلم نمی‌خواست به گذشته فکر کنم. نگاهی به اطرافم کردم. چند سال پیش توی انباری سرد نمور زندگی می‌کردم و باید برای در آوردن خرجم صبح تا شب کار می‌کردم؛ با این‌که بابام آدم پولداری بود! ولی الآن  توی خونه‌ی بزرگ و شیکی زندگی می‌کردم و احتیاجی به پول نداشتم. اشک از چشم‌هام   روی گونه‌ام ریخت؛ ولی سریع پاکش کردم. حق با استاد بود. گذشته جزوی از زندگی انسان‌ها هست و نمی‌تونه اون رو پاک کنه.  تا کی باید از کشور وطنم دور بمونم که چی؟ اون‌ها پیدام نکنن. من که دیگه اون آرام سابق نیستم، دیگه تنها و بی‌کس نیستم، ضعیف نیستم؛  من بر می‌گردم! هم برای کمک به اون دختر بی‌گناه و هم برای این‌که ثابت کنم دیگه نمی‌ترسم. بلند شدم، لباس پوشیدم و آماده شدم.  من با این‌که توی آلمان زندگی می‌کردم؛ ولی باز هم همیشه حجاب  رو رعایت می‌کردم.  از خونه  بیرون زدم تا هوایی بخورم. همون‌طور که داشتم قدم می‌زدم گوشی‌ام رو در آوردم به آلیس زنگ زدم که مثل همیشه سریع برداشت. انگار روی گوشی‌اش می‌خوابه.

- سلام آرام!

- سلام آلیس، وقت داری هم رو ببینیم؟

 - آره عزیزم، کجا؟

 آدرس یک   کافه که اون نزدیکی‌ها بود رو دادم. آلیس گفت:

-  زود خودم رو می‌رسونم.

من هم به اون کافه رفتم و منتظر آلیس شدم. یک میز کنار پنجره بود و رفتم اونجا نشستم. گارسون به سمتم اومد و آلمانی گفت:

- چی میل دارید؟

من هم در جوابش گفتم:

- منتظر دوستم هستم. وقتی اومد سفارش میدم!

که رفت و چند دقیقه بعد آلیس  اومد. مثل همیشه شاد  و خوشحال. گاهی اوقات واقعاً بهش حسودی‌ام می‌شد؛ ای کاش من هم مثل اون بودم. با انرژی سلام کرد و گفت:

- سلام دوست خوبم، حالت چه‌طوره؟

بهش لبخندی زدم و گفتم:

- ممنون عزیزم!

به گارسون اشاره کردم که اومد سفارشات رو گرفت. آلیس قهوه خواست و من هم اسپرسو  سفارش دادم. بعد از رفتن گارسون بی‌مقدمه گفتم:

- امروز استاد مهران اومد دیدنم  آلیس!

ساکت نگاهم کرد. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:

- میگه باید برگردم به شهری که یک روز ازش فرار کردم!

گارسون دوباره اومد، قهوه‌ها رو گذاشت و رفت. جرعه‌ای از اسپرسوم رو خوردم.

- آلیس موندم چی‌کار کنم. برم یا نرم؟

- دلیلی واسه رفتن داری؟

فکر کردم. آره، دلیل زیاد داشتم. کمک به همنوع خودم، ثابت کردن خودم؛ ولی دلم اصلاً نمی‌خواست برم. رو به آلیس گفتم:

- دلیل که دارم، ولی...

- دیگه ولی و اما نداره؛ تا کی می‌خوای فرار کنی؟  تو وقتی وارد این‌ کار شدی قسم خوردی از کمک به آدم‌ها دست نکشی. الآن هم یکی به کمکت نیاز داره!

حق با آلیس بود.  باید وقتی برگشتم خونه به استاد زنگ بزنم.  اون روز با آلیس رفتم گردش تا حال هوام عوض بشه  و بعد از این‌که شام رو با آلیس بیرون خوردم، به خونه برگشتم. بعد از عوض کردن لباس‌هام  به استاد زنگ زدم. باز هم دودلی به سراغم اومد؛  ولی دیگه نمی‌تونستم قطع کنم، چون استاد جواب داده بود.

- سلام استاد!

- سلام دخترم.

بدون مقدمه چینی گفتم:

- استاد من فکرهام رو کردم، من میرم.

نفس عمیقی کشیدم که استاد گفت:

- تصمیم درستی گرفتی دخترم؛ اگر وقت داری فردا هم رو ببینیم تا من باهات در مورد مارسا، همون دختری که قرار شده بهش  کمک کنی، حرف بزنیم! چون تا پس فردا باید بری.

- باشه استاد، مشکلی نیست؛ من فردا وقتم آزاد هست.  فقط کجا  استاد؟

- نظرت در مورد باغ انگلیسی چیه دخترم؟

- عالی هست استاد. پس فردا می‌بینمتون، خداحافظ.

بعد از این‌که گوشی رو قطع کردم رفتم تا بخوابم. همین که سرم روی بالش گذاشتم خوابم برد.

این‌جا کجا بود؟ توی یک اتاق بودم و دختری روی تخت، توی اتاق خوابیده بود. کلی  دستگاه پزشکی بهش وصل بود و بوی تعفن خیلی بدی توی اتاق می‌اومد.  نزدیک دختر رفتم. نیروی شیطانی قوی‌ای رو حس می‌کردم. پس این دختر همون مارسا بود! با صدای  تق- تقی که اومد، آروم برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم. در کمد یواش- یواش داشت باز می‌شد و بعد محکم بسته شد. به مارسا نگاه کردم که کنار تختش دختر دیگه‌ای رو دیدم. داشت بهم نگاه می‌کرد. قیافه‌ی وحشتناکی داشت و پوست صورتش سوخته بود. خونی بود و موهای مشکی‌اش دورش ریخته بود. با صدای بلندی بهم گفت:

- نمی‌تونی بهش کمک کنی. به سمتم دوید که  از خواب بیدار شده و دستی به صورتم کشیدم.

صبح شده بود. بلند شدم. امروز با استاد قرار داشتم. تیپ ساده‌ای زدم و بیرون رفتم. سوار ماشینم شدم و به سمت پارک انگلیس حرکت کردم.  وقتی رسیدم، ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم. عاشق این‌جا بودم؛ خیلی قشنگ بود. استاد هر روز صبح برای پیاده‌روی این‌جا می‌اومد.   با دیدن استاد به سمتش رفتم و گفتم:

- صبح بخیر استاد.

با لبخند گفت:

- صبح تو هم بخیر.

با  به کافه‌ای که اون‌‌جا بود، رفتیم.  بعد از سفارش چای، استاد از کیفش یک پوشه در‌ آورد و گفت:

- این‌جا همه چیز در مورد مارسا نوشته شده. ببین دخترم، من چیز زیادی ازش نمی‌دونم. نمی‌دونم  چی‌شده  یا چه اتفاقی افتاده؛ فقط امیدوارم بتونی بهش کمک کنی! ولی این رو بدون اگه نتونستی اون‌جا بمونی یا اذیتت کردن  سریع برگرد. این رو بدون که من همیشه پشتت هستم!

لبخندی زدم. پدر خودم  حتی یک‌بار نخواست نگاهم کنه، یک‌بار هم پشتم نبود. به استاد در مورد خوابم گفتم؛ چون می‌دونستم بی‌دلیل نیست. استاد گفت:

- آرام این خوابت به این معنیِ که تو باید هر چه سریع‌تر بری!

خودم توی همین فکر بودم.  بلند شدم و گفتم:

- استاد من دیگه میرم تا وسایلم رو جمع کنم، خداحافظ!

استاد: خداحافظ.

 وقتی برگشتم خونه‌، اول یک بلیط هواپیما برای امشب خریدم. تنها بلیط برای هشت شب بود. به آلیس و استاد خبر دادم که استاد گفت   از قبل توی بهترین هتل شهر برام اتاق گرفته‌. چمدونم رو جمع کردم و ساعت هشت آلیس  دنبالم  اومد. قرار بود با آلیس برم.

وقتی رسیدیم فرودگاه استاد  هم اون‌جا بود؛ دیگه موقع رفتنم بود. با استاد دست دادم و آلیس رو بغل کردم. چشم‌های خوشگل و سبز رنگش اشکی بود.

- به امید دیدار!

تا لحظه‌ی آخر که  نگاهم به استاد و آلیس بود، نگران بودم و استرس شدیدی داشتم. توی هواپیما  یک دختر دیگه هم کنارم نشسته بود؛ در واقع این پرواز برای تهران بود و از اون‌جا به شهر خودم می‌رفتم. هندزفری رو توی گوشم  گذاشتم و چشم‌هام رو  بستم که کم- کم خوابم برد.

***

با صدای مهمان‌دار هواپیما  بیدار شدم؛ الآن توی خاک ایران بودیم. به اطراف نگاه کردم. همه زن‌ها داشتن شالشون رو سرشون می‌کردن؛ ولی من از اول شالم سرم بود.  بلند شدم وسایلم رو برداشتم.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

15 ساعت قبل، لاوین گفته است:

رمان :انتقام خونین.. پارت یک                                        نویسنده:لاوین                  مارسا:وحشتزده و درحالی که نفس نفس میزدم از خواب بیدار شدم این دیگه چه خوابی بود  واقعا وحشتناک بود سرمو تکون دادم تا تصاویر وحشتناک از ذهنم پاک بشن  بلند شدم رفتم تا دوش بگیرم  برای رفتن به دانشگاه آماده بشم بعد از یه دوش  ده دقیقه‌ای  سریع آماده شدم رفتم پایین مامان داشت میز صبحونه را آماده میکرد بهش سلام کردم  گفتم مامان من باید برم خداحافظ  مامان:دخترم بشین صبحونه بخور بعد برو   گونشو  بوسیدم گفتم نه مامان جان دیرم شده خداحافظ  زدم بیرون سوار ماشین شدم را افتادم سمت دانشگاه وقتی رسیدم ماشین پارک کردم همینکه پیاده شدم بهار روناک دیدم بهار روناک بهترین دوستا من  باهم را افتادیم سمت کلاس  کلاسم دو ساعت طول کشید  بعد از تموم شدن کلاس با بهار روناک خدا حافظی کردم سوار ماشین شدم  یاد خواب صبح هم افتادم  چقدر وحشتناک بود یه دختر  که لباس سفید بلندی پوشیده بود  موهای مشکی ش ریخته بود توی صورتش دستای سوخته و تاول زده‌ای داشت. دامن لباسش خونی بود صدای قهقهه وحشتناک ش هنوز توی گوشم  نگاهم افتاد به آینه جلو ماشین همون دختر پشت سرم نشسته بود لبخند وحشتناکی روی لبش بود جیقی کشیدم که   از ترس کنترل ماشین از دست دادم  محکم به یه درخت خورد  سرم به فرمون ماشین خورد  چشمام داشت سیاهی می‌رفت  سرم هم خیلی درد میکرد صدای همهمه مردم می‌شنیدم به زور سرمو بلند کردم یه نفر در ماشین باز کرد من کشید بیرون  وای خدا من مراد بود  مراد:مارسا مارسا چشم هاتو باز کن اروم چشم هامو باز کردم  به مراد نگاه کردم. سعی کردم بلند بشم. گفتم حالم خوبه  مراد دستمو گرفت. (مراد نامزد مارسا است) چند دقیقه بعد که حالم یکم خوب شد مراد گفت باید بریم بیمارستان سریع گفتم من حالم خوبه لازم نیست  می‌خوام برم خونه  هرچقدر مراد اسرار کرد قبول نکردم که برم دکتر  سوار ماشین مراد شدم را افتادیم سمت خونه توی را مراد پرسید چرا تصادف کردم به دروغ گفتم که یه سگ پرید جلو ماشین من چون ترسیدم بزنم بهش کنترل ماشین از دست دادم  وقتی رسیدیم خونه  در زدیم که مامان در بازکرد وارد خونه شدیم  مامان مراد مشغول حوال پرسی بودن  منم رفتم توی اتاق  تا لباس عوض کنم  وقتی رفتم پایین مامان با نگرانی اومد سمتم گفت مامان:دخترم فدات شم حالت خوبه چیزی که نشده  فهمیدم مراد جریان تصادف گفته  دستای مامان گرفتم گفتم حالم خوبه چیزی نشده مراد گفت باید بره چون برا ش کاری پیش اومده  در مقابل اسرار مادرم برای مون برای نهار گفت به موقع دیگه میاد مامانم گفت میخواد بره پیش خاله  بعداز رفتن مامان  منم رفتم تلویزیون روشن کردم تا فیلم ببینم  یه فیلم کمدی گذاشتم خیلی خنده دار بود  ولی یهو شبکه عوض شد  دوباره همون شبک را گذاشتم ولی بازم کانال عوض شد یعنی چی کنترل که کنار من  وای خدای من کنترل کجاست الان اینجا بود از روی مبل بلند شدم  کوسن را برداشتم ولی کنترل نبود  صدای افتادن به چیزی از آشپز خونه اومد دستمو گذاشتم روی قلبم اینجا چ خبره  ارو رفتم سمت آشپز خونه تو آشپزخونه هیچکس نبود  اطراف خوب نگا کردم که نگام به کنترل افتاد کف آشپزخونه  افتاده بود   خم شدم برداشتم  یعنی چی من متمعنم  کنترل کنار خودم بود قلبم داشت دیوان بار میکوبید دوباره رفتم توی حال اروم روی مبل نشستم هوای داخل خونه خیلی سرد شده بود ناخودآگاه زمزمه های را شنیدم یکی داشت اسم خودمو  زمزمه می‌کرد دستمو گذاشتم روی گوشم تا نشوم. همون موقع صدای آیفون خونه اومد که باعث شد جیق بلندی بکشم رفتم سمت آیفون بابا مامان بودن نفس آسوده کشیدم در باز کردم  خودم رفتم طبقه بالا  در اتاقمو باز کردم  رفتم داخل خودمو روی تختم انداختم  خیلی خوابم می اومد چشمام بسته شد دیگه چیزی نفهمیدم با احساس سرما پتو رو روی خودم کشیدم  ولی چند لحظه بعد احساس کردم یکی داره پتو را پایین می‌کشه چون خیلی خوابم میومد  توجهی  نکردم دوباره پتو را بالا کشیدم  ولی بازم تکرارشد یه نفر باز پتو را پایین میکشد خیلی ترسیده بودم  اروم بلند شدم از چیزی که جلوم بود کم مونده بود سکته کنم یه زن قدبلند سیا پوست که موهای فرفری قهوه‌ای داشت چشماش کاملا سیاه بود   یعنی هیچ سفیدی نداشت  اروم اروم داشت پتو را میکشید سمت خودش توی دستش  گوله میکرد از ترس توان هیچ کاری نداشتم  همون‌طور  که بهم   نگاه میکرد  سرشو کج کرد. باصدایی زمخت ترسناکی گفت  اون داره میاد تا انتقام بگیره  همون موقع در اتاق باز شد مامانم داخل شد مامان:مارسا بلند شو دختر چقدر می‌خوابی عمو ت  اینا اومدن زشته بیا پایین سرمو تکون دادم گفتم باشه شما برین منم میام  مامان رفت نگاهی به اطراف انداختم اون زن کنار کمد دیدم که انگشت اشاره ش به معنی سکوت گذاشت روی لبش  آب دهنمو با ترس قورت دادم   پلک زدم  بعد دیدم نبود اروم از روی تخت بلند شدم رفتم بیرون از پایین صدای زیادی میومد  نگاهی به لباسام کردم  بد نبودن ولی حتی اگه مناسب نبودن هم از ترس نمی‌تونستم برم توی اتاق  رفتم پایین عمو هامو عمه هام با بچه هاشون مادربزرگ پدربزرگم هم بودن  سلام کردم همه با خوشرویی جوابمو دادن روی یه مبل تک نفره نشستم با گوشیم مشغول  شدم چندتا پیام از طرف مراد داشتم که توش حالمو پرسیده بود  خیلی مراد دوست داشتم  خونه پدربزرگش درست روبه روی خونه ما بود جواب مراد دادم  آنلاین همون موقع زنگ زد که باعث شد همه بهم نگا کنم   ببخشید گفتم که عمه گفت راحت باش عزیزم بلند شدم رفتم بیرون جواب دادم  که صدای مراد پیچید توی گوشم مراد:سلام مارسا حالت خوبه مرسی خوبم  ولی نبودم با اتفاقات که امروز افتاد اصلان حالم خوب  نبود نمی‌دونستم به مراد بگم یانه با صدای مراد به خودم اومدم مراد:مارسا هستی چی اره گوشم باتوهه مراد:مارسا مطمعنی حالت خوبه  اره چیزی نشده مراد من باید برم بعداً می‌بینمت خداحافظ  مراد:خداحافظ  میدونستم ناراحتش کردم   ولی دست خودم نبود  رفتم داخل همه داشتن می‌رفتن  سر میز شام  با اینکه اشتها نداشتم  ولی برای اینکه بی احترامی نشه رفتم نشستم  اصلأ اشتها نداشتم همش با غذام بازی میکردم  چند دقیقه بعد بلند شدم که  عمو گفت دخترم توکه چیزی نخوردی  ممنون عمو گشنم نیست  رفتم توی حال جلوی تیوب نشستم اتفاقات امروز یادم اومد  دستامو گذاشتم روی سرم  با صدای علی پسرعمو بهش نگا کردم  بانگرانی گفت مارسا حالت خوبه  لبخند زوری زدم گفتم آره ممنون  نشست روی مبل کناریم  چند دقیقه بعد بقیه هم اومدن به پانزده دقیقه گذشت  که همه بلند شدن تا برن  مامان بابا تا دم در باهاشون رفتن  سرم درد میکرد میخواستم دراز بکشم   ولی میترسیدم   برم داخل اتاقم وقتی مامان بابا رفتن که بخوابن  مجبور شدم برم داخل اتاق  اروم وارد اتاق شدم  سریع لباسام با لباس خواب عوض کردم رفتم زیر پتو چشمام  بستم سعی کردم بخوابم بااینکه بعد از ظهر خوابیده بودم ولی بازم خوابم برد با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم خمیازه ای کشیدم  بلند شدم خدارا شکر امروز کلاس نداشتم  خوشبختانه دیشب کابوس ندیدم راحت خوابیدم  سریع آماده شدم رفتم پایین زنگ زدم به مراد با اولین بوق گوشی را برداشت مراد: به سلام خانومی خودم  حالت چطوره لبخندی زدم گفتم ممنون حالم خوبه مراد: خب بگو ببینم چی شد مارسا خانم  افتخار دادن زنگ زدن  همینجوری دلم تنگ شده بود  خندید گفت  دورت بگردم عزیزم  همینکه برگردم شهر میام پیشت لبخند روی لبم ماسید کجا رفته  کی رفته  مراد  تو کجا رفتی مراد با تعجب گفت مارسا من دیروز بهت زنگ زدم  ولی جواب ندادی برات پیام فرستادم

@ Negin jamali

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به سمت در خروجی هواپیما  رفتم و چمدون رو تحویل گرفتم.   پرواز به شهر خودم نبود، نمی‌تونستم این‌جا صبر کنم و با قطار می‌تونستم برم. سریع از طریق اینترنت یک بلیط قطار گرفتم. دستی به مانتوی قهوه‌ای رنگم کشیدم. یک مانتوی قهوه‌ای با یک شلوار لی و شال قهوه‌ای سوخته! خیلی وقت بود دیگه لباس رنگ روشن نمی‌پوشیدم.  رفتم بیرون و نفس عمیقی کشیدم. ته دلم خوشحال بودم که به ایران برگشتم.   بک تاکسی گرفتم و گفتم  سمت ایستگاه  قطار بره.

به اطراف نگاه کردم. تهران زیاد  تغییر نکرده  بود. رسیدیم ایستگاه قطار. پول تاکسی رو حساب کردم و چمدونم رو برداشتم. به سمت قطار رفتم و واردش شدم. به بلیط توی دستم نگاه کردم. واگن دو، کُپه‌ی هفت! وارد کُپه‌ی هفت شدم  و چمدونم رو سر جاش  گذاشتم. کنار  پنجره نشستم. غیر از من چهار نفر دیگه هم بودن؛ یک دختر نوجوون، یک پیرزن با دو تا بچه که انگار نوه‌هاش بودن. ظاهر پیرزن خیلی عجیب بود. آرایش زننده‌ای داشت و شالش  روی شونه‌اش افتاده بود؛ ولی یک تسبیح توی دستش بود و داشت ذکر می‌گفت. همین باعث تعجبم شده بود! قطار حرکت کرد. ساعت  ده صبح می‌رسید. به منظره‌ی بیرون نگاه کردم  و سرم رو  به  صندلی تکیه دادم.  کم- کم  داشت خوابم می‌گرفت؛ چند دقیقه بعد  چشم‌هام بسته شد.

با صدای گریه‌ی یک نفر از خواب پریدم. شب شده بود و وقتی به خوبی  دقت کردم، فهمیدم همون پیرزن که توی کُپه بود  داشت گریه می‌کرد. به سمتش رفتم. دستم رو روی شونه‌اش گذاشتم و گفتم:

- خانوم؟! حالتون خوبه؟

به سمتم برگشت و نگاهم کرد.  پیرزن گفت:

-  اون داره میاد؛ میاد تا انتقام بگیره!

- چی؟! کی میاد؟ دارین چی می‌گید؟

بدون جواب دادن برگشت و به در کوپه خیره شد. همون موقع  یک دختر  که لباس سفید و بلندی پوشیده بود. پایین لباسش به شدت  خونی بود. از جلوی کُپه رد شد. سریع بلند شدم به سمتش رفتم؛ ولی نبود! وارد واگن یک  که شدم، دیدمش. روبه‌روی پنجره ایستاده بود. آروم چند قدم جلو  رفتم و پرسیدم:

- تو کی هستی؟

جوابم رو نداد. این‌دفعه بلندتر گفتم:

- تو کی هستی؟!

تکونی خورد و آروم به سمتم برگشت. هینی کشیدم و یک قدم عقب  رفتم.  صورتش  خیلی وحشتناک و کاملاً خونی بود. چشم‌هاش  هم کاملاً سفید دیده می‌شد. داشت نفس- نفس می‌زد. با صدای دورگه‌ای گفت:

- نباید بر می‌گشتی، نباید!

 یک‌دفعه  جیغ بلندی کشید و به سمتم  دوید. جیغ کشیدم و از خواب پریدم. وای، خدای من؛ خواب بود! دستی به صورتم کشیدم که خیس  عرق بود. نگاهی به ساعتم کردم  و ساعت   ده و چهل و پنج دقیقه بود. رسیده بودیم، عجیب به‌نظر می‌اومد! کسی توی کوپه نبود. شونه‌ای بالا انداختم و بلند شدم. از قطار پیاده شدم. چه‌قدر شلوغ بود! دیدن مردم توی لباس محلی باعث شد حس عجیبی بهم دست بده.

ترس، نگرانی، خوشحالی، غم. ای کاش می‌تونستم برگردم؛ ولی نمی‌شد. استاد گفت وقتی برسم اون‌جا یک نفر دنبالم  میاد. چند دقیقه بعد دیدم یکی داره اسمم صدا می‌زنه. برای لحظه‌ای وحشت کردم که نکنه کسی من رو شناخته.  وقتی بهم رسید، گفت:

- سلام!

- سلام.

- آرام خانم، من رادوین رستگار هستم؛ از طرف استادتون!

نفس آسوده‌ای کشیدم. به دست دراز شده‌اش نگاهی کردم و بی‌تفاوت گفتم: 

- خوش‌وقتم! من هم آرامِ...

می‌خواستم فامیلی اصلی‌ام رو بگم که جلوی دهنم گرفتم و گفتم:

- آریامنش.

دستش رو جمع کرد و با لبخند گفت:

- استاد گفتن بیام دنبالتون و شما  را برسونم هتل.

سرم رو تکون دادم و دسته‌ی چمدون بزرگم گرفتم که  گفت:

- بگذارید من بهتون کمک کنم.

آروم گفتم:

- ممنون!

کوله پشتی رو برداشتم و دنبالش راه افتادم. به سمت زانتیای سفید که  اون‌جا پارک بود، رفت و چمدونم رو داخل صندوق عقب گذاشت. من هم در عقب رو باز کردم و سوار شدم.  اون هم سریع سوار شد و با تعجب بهم نگاه کرد. خب چیه؟! انتظار نداشت که جلو سوار بشم.  چیزی نگفت و راه افتاد. از شیشه‌ی ماشین به شهر نگاه کردم؛ هنوز همه جا مثل قبل بود و هیچ چیزی عوض نشده بود. ماشین جلوی هتل نگه داشت   و پیاده شدم. آقا رادوین چمدون رو در آورد. به سمتم اومد و گفت:

- بفرمائید آرام خانم!

 لبخندی زدم و گفتم:

- ممنون آقا رادوین.

 اون هم لبخندی زد و گفت:

- خواهش می‌کنم، قابلی نداشت؛ بعداً می‌بینمتون.

 سری تکون دادم و اون هم رفت. وارد هتل شدم. بهترین هتل این شهر همین بود؛ البته هتل قشنگی بود. توی لابی هیچکس نبود  و به سمت پیشخوان رفتم. به پسر جوونی که اون‌جا بود، گفتم:

- آرام آریامنش هستم، این‌جا اتاق رزرو کردم!

بهم نگاه کرد و گفت:

-  بله، یک لحظه...

با لبخند کلیدی رو به سمتم گرفت و گفت:

- بفرمائید طبقه‌ی سوم، اتاق صد و پنجاه و چهار!

کلید رو گرفتم تشکری کردم. با آسانسور به طبقه‌ی سوم رفتم و اتاقم رو پیدا کردم.  در رو باز کردم و داخل رفتم. چمدونم رو کنار تخت گذاشتم و به اتاق نگاه کردم. اتاق شیکی بود؛ دیوارها آبی بودن و سقف سفیدی داشت. یک تخت دونفره توی اتاق بود، به همراه کمد دیواری و میز و صندلیِ آرایشی  که یک آینه  هم داشت. یک در دیگه هم بود که! حتماً حموم و توالت بود. خودم رو روی تخت انداختم؛ خیلی خسته بودم. مانتو و  شالم رو در آوردم؛ می‌خواستم یکم استراحت کنم. سرم رو  روی بالشت گذاشتم و سه نرسیده خوابم برد.

با صدای در اتاق از خواب بیدار شدم. یکی داشت در می‌زد. بلند شدم و مانتوم رو  پوشیدم. شالم رو سرم  انداختم و به سمت در  رفتم. بازش کردم؛ از کارکن‌های هتل بود و می‌خواست اتاق رو تمیز کنه که گفتم:

- اتاق تمیز هست؛ نظافت نمی‌خواد!

اون هم  رفت. صبح شده بود، به ساعت نگاه کردم. ساعت هشت و سی دقیقه‌ بود. از رستورانِ هتل  صبحونه سفارش  دادم و به حمام رفتم. یک دوش گرفتم  و  بیرون اومدم. همون موقع صبحونه رو آوردن و بعد از خوردن صبحونه  آماده شدم تا به خونه‌ی مارسا برم.  لباس پوشیدم؛ یک مانتوی مشکی با شلوار  لی، شال مشکی ‌ام رو هم سرم انداختم  از هتل  بیرون  زدم. استاد برام آدرس فرستاده بود. از کارکن‌های هتل خواستم تا برام آژانس بگیرن  و وقتی اومد،  بیرون  رفتم. یک پراید  مشکی بود. سوار شدم و به راننده آدرس دادم.  وقتی رسید، پیاده شدم.  وای، خدای من! چرا این‌جا؟! پول راننده رو حساب کردم.

انگار خون توی رگ‌هام یخ بسته بود. وقتی دقیق به آدرس نگاه کردم، دیدم واقعاً درست اومدم؛ ولی چرا اسم خیابون عوض شده؟ خونه‌ی مارسا دقیقاً روبه‌روی خونه‌ی پدربزرگم بود. به سمت خونه‌ی پدربزرگم رفتم. زمانی این‌جا خونه‌ام بود. پوزخندی زدم؛ هه، خونه!  سریع عقب کشیدم  و خواستم برگردم که دیدم یک سانتافه‌ی سفید  توی کوچه پیچید و کنار در خونه وایساد‌. یک نفر ازش پیاده شد؛ پسر عموم مراد بود که داشت با گوشی حرف می‌زد. همین‌طوری سرش رو چرخوند که نگاهش بهم افتاد و بی‌خیال گذشت؛ ولی بعدش سریع دوباره بهم نگاه کرد. گوشی رو پایین  آورد و بهت‌زده به سمتم اومد.

- آرام خودتی؟! تو برگشتی؟

- آره برگشتم؛ ولی نیومدم دیدن شما.

با ناراحتی بهم نگاه کرد و گفت:

- آرام نمی‌تونی همه رو به خاطر گناه یک نفر بسوزونی!

- مراد من باید برم؛ تو هم فکر کن که من رو ندیدی.

- آرام اصلاً می‌دونی چند سال هست که دنبالت می‌گردیم؟ بعد میگی فکر کن که من رو ندیدی؟!

بی‌حرف به عقب برگشتم. زنگ خونه‌ی مارسا رو زدم  و چند لحظه بعد  در توسط آدم مسن و شیک‌پوشی باز شد. بی‌توجه به مراد گفتم:

- سلام، من آرام آریامنش هستم!

همین که اسمم رو گفتم با خوشحالی گفت:

- خوش اومدین، من حامد سپهری هستم، پدر مارسا؛ بفرمائید داخل!

با دیدن مراد گفت:

- سلام پسرم.

مراد  نزدیک اومد و گفت:

- سلام عمو، حالتون چه‌طوره؟

به سمت من برگشت و گفت:

- ایشون همون کسی هستن که قراره به مارسا کمک کنن، آرام خانم!

 مراد با تعجب بهم نگاه کرد. با آقای سپهری داخل رفتم و نگاهی به اطراف انداختم. حیاط زیبا و بزرگی داشتن؛ خیلی قشنگ بود. جلوی در ورودی خونه‌شون  یک خانوم مسن و شیک‌پوش ایستاده بود  و وقتی بهش رسیدیم، آقای سپری گفتن:

- ایشون همسرم سارا هستن!

باهاش دست دادم  و گفتم:

- خوش‌وقتم ؛ آرام آریامنش هستم.

به داخل خونه رفتیم. خونه هم مثل بیرون خوشگل به‌نظر می‌اومد و بیشترش پر از عتیقه‌جات بود. خدمتکار با سینی  قهوه وارد شد و بعد از تعارف قهوه، بیرون رفت. جرعه‌ای از قهوه نوشیدم. اضطراب و نگرانی از چهره‌ی پدر و مادر مارسا کاملاً معلوم بود. ضبط کوچیکی رو که همراهم بود روشن  کردم. گذاشتمش روی میز وسطمون و دفتر و خودکار برداشتم. رو به سارا خانم گفتم:

- خب، میشه از اولین اتفاق بگین؟

سارا خانم با دستمال توی دستش اشکش رو پاک کرد  و گفت:

- سه ماه پیش مارسا توی خونه تنها بود، ما هم رفته بودیم بیرون. وقتی برگشتیم مارسا رو توی اتاقش که روی زمین افتاده بود پیدا کردیم. بی‌هوش بود؛ بردیمش دکتر و اون‌ها گفتن که مارسا توی  کما هست!  ولی آزمایش‌ها هیچی نشون نمی‌دادن؛ یعنی معلوم نبود به خاطر چی این‌جوری شده بود. آوردیمش خونه و دو ماه گذشت که من   چیزهاب عجیبی توی خونه می‌دیدم. شب‌ها انگار یکی داشت توی خونه راه می‌رفت. یک بچه رو می‌دیدم که می‌دوید و می‌رفت سمت اتاق مارسا.  اوایل فکر می‌کردم توهم زدم؛ ولی چند وقت بعد همه چیز بدتر شد. یک‌بار وقتی داشتم ملافه‌های تختش رو مرتب می‌کردم روی ملافه، دقیقاً کنار پاش جای یک پنجه‌ی خونی بود که خیلی ترسناک بود! چون مثل دست انسان نبود و خیلی وحشتناک به‌نظر می‌اومد. یک زن که همیشه توی خونه راه میره و نمی‌دونم چی‌کار کنم، درمونده‌ام!

باز هم  زیر گریه زد. با ناراحتی بهش نگاه کردم و گفتم:

-   آروم باشید سارا خانم، من همه‌ی تلاشم رو می‌کنم  تا به مارسا کمک کنم. میشه الآن مارسا رو ببینم؟!

آقای سپهری گفت:

- البته، بفرمائید.

بلند شدن و من هم بلند شدم. باهاشون به طبقه‌ی بالا  رفتم. در اتاق مارسا رو باز کردن و داخل رفتیم. به اطراف نگاه کردم؛ اتاق قشنگی داشت و کلی عروسک توش بود. وقتی بچه بودم همیشه دوست داشتم از این عروسک‌ها داشته باشم؛ ولی این فقط در حد یک آرزو موند.  افکار مزاحم رو پس زدم  و به سمت تخت رفتم. مارسا دختر خیلی خوشگلی بود و واقعاً حق داشتن که بترسن. نیروی شیطانی‌ِ خیلی قوی‌ای توی اتاق بود.

@ همکار ویراستار♥️

 

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نیرو اون‌قدری منفی  و  بد بود که نمی‌تونستم زیاد اون‌جا بمونم.  دمای اتاق به شدت سرد بود؛ به طوری‌ که دست‌هام یخ بسته بود. به پدر و مادر مارسا که هنوز متوجه‌ی سردی اتاق نشده بودن، نگاه کردم. دیگه نتونستم تحمل کنم و سریع از اتاق  بیرون رفتم. سارا خانوم با نگرانی به سمتم اومد و  دستم رو گرفت.

- دخترم، حالت خوبه؟ چی‌شد؟!

سعی کردم لبخند بزنم  و رو بهش گفتم:

-  نگران نباشید، چیزی نشده.

پایین  رفتیم و من بعد از این‌که وسایلم رو برداشتم، گفتم:

- خب، من دیگه میرم؛ ولی فردا باز هم میام  تا به مارسا سر بزنم!

تا دم در همراهی‌ام کردن. بعد از خداحافظی بیرون رفتم. کوچه خلوت بود. مراد من رو دید؛ اگر به پدرم یا امیرسام   بگه چی؟!

آرام، آروم باش؛  تو دیگه مثل قبل ضعیف نیستی. به سمت   کوچه راه افتادم. پس این تاکسی کجا رفت؟  آروم به عقب برگشتم. مراد بود؛ ولی تنها نبود، ارسلان هم باهاش بود.

ارسلان برادرم بود؛ برادر ناتنی چون پدرم دو تا زن داشت.  نگاه سردی بهشون انداختم که  جا خوردن.  هر دوتاشون رو دیدم که از نگاهم جا خوردن. خب حق هم دارن! اون آرام ترسو کجا و این آرام که با بی‌پروایی به چشم‌هاشون زل زده، کجا؟!  با بی‌خیالی رو به مراد گفتم:

- واقعاً تبریک میگم، همه‌ی شهر رو خبر کردی.

- آرام فقط ارسلان می‌دونه؛ من بهش نگفتم. وقتی دیدمت ارسلان هم باهام بود، ولی از ماشین پیاده نشده بود.

 ارسلان اومد و جلوم ایستاد.

-  آرام چرا؟ فقط دلیل این کارِت رو بگو. می‌دونم خواهر کوچولوی من بی‌دلیل کاری رو نمی‌کنه، بی‌دلیل نمی‌گذاره بره!

راست می‌گفت. من چون از امیرسام ناراحتم تر و خشک رو با هم می‌سوزونم. ارسلان تنها کسی بود که همه‌جوره هوام رو داشت  و برام برادری کرد. با صداش به خودم اومدم:

- آرام حرف بزن، یک چیزی بگو!

- چی بگم؟ بگم بهم تهمت زدن؟! بگم  از خونه بیرونم کردن؟

با ناراحتی بهم نگاه کرد.

- کجا بودی  اون موقع که آواره‌ی خیابون‌ها بودم؟! کجا بودی اون موقع که شب‌ها توی حیاط دبیرستان می‌خوابیدم  که نکنه کسی مزاحمم بشه؟ وقتی که همه بهم می‌گفتن خراب کجا بودی ارسلان؟! همین آدم‌ها بهم گفتن برو؛ گفتن از شهر   برم و گورم رو گم کنم. انتظار داشتی  چی‌کار کنم؟ هان؟!

خواست چیزی بگه که دستم رو به معنی سکوت جلوش گرفتم و گفتم:

- بسه ارسلان؛ من الآن نیومدم این‌جا که به حرف‌های شما گوش بدم یا برای رفتنم توضیح بدم. من برای کمک به مارسا  اومدم، فهمیدید؟

 تاکسی که کنارم ایستاد بی‌توجه به اونا سوار شدم آدرس هتل دادم  وقتی رسیدم  سریع رفتم به اتاقم شاملو با حرص از سرم کندم خودمو انداختم روی تخت هه ازم توضیح میخوان  اون همه سال بچگیم نوجوونیم   نابود شد خودشون گفتن برو الان دنبال توضیح   فکرم رفت به گذشته یادمه  هیچوقت محبت پدر مادر ندیدم  چون پدر مادرم از هم جدا شده بودن پدر حتی بهم نگا نمی‌کرد مادرم اونم همین طور بود  ولی تنها کسی که  باعث شد به زندگی امید وار بشم امیر سام بود کسی که  باعث شد بهترین روزای عمرم تجربه کنم ولی بزرگترین ظربه را هم از خودش خوردم بهم خیانت کرد  چرا چون فکر میکرد من با کس دیگه ای دوستم چون بهم تهمت زدن  اونم زود باور کرد یادمه بهم گفت  از زندگیش برم گورمو گم کنم  اون موقع به هر دری زدم تا بی‌گناهی‌ام ثابت کنم  موفق شدم بی‌گناهی‌ام ثابت کردم  ولی بعدش رفتم رفتم حتی پشت سرمو نگاه نکردم  رفتم به شهری که فقط یه اسم ازش میدونستم (تهران)اونجا خدا  آدما خیلی خوبی راه سر راهم قرارداد که یکیش استاد مهران بود من با استاد توی دانشگاه آشنا شدم رشتم روانشناسی بود اونم استادم  بود وقتی در مورد قدرت هام فهمید   سعی کرد کمکم کنه  توی دانشگاه به کسی که رتبه کنکورش یه رقمی باشه بورسه می دادن بورسیه آلمان  وقتی بورسیه گرفتم رفتم آلمان  وضع سختی داشتم چون هم باید کار میکردم هم باید درس می‌خوندم   استاد منو به شورا معرفی کرد اونجا تونستم  بفهمم  می تونم  با استفاده از قدرت هام  به خیلی ها کمک کنم  وضع مالیم خیلی خوب شد چون شورا خیلی به اعضاش می‌رسید اونقدری   توی افکارم غرق بودن به گذشته فکر کردم  که.وقتی به خودم اومدم  شب شده بود  بدون خوردن شام خوابیدم .صبح باخوردن نور خورشید به صورتم  از خواب بیدار شدم  بلند شدم   امروز کلی کار. داشتم و اینکه مطمئنم  همه می‌دونن که من برگشتم  بلند شدم  یه قهوه سفارش دادم  بعد از خوردن قهوه  گوشی را برداشتم  تا به استاد زنگ بزنم  با اولین بوق برداشت استاد:سلام دخترم حالت چطوره مرسی استاد خوبم شما چطورین استاد:خوبم  دخترم استاد من دیروز رفتم دیدن مارسا استاد:خب چیشد استاد شما چطور تونستین بهم نگین استاد: آرام تو  نرفتی اونجا که مخفی بشی رفتی که ثابت کنی دیگه  مثل قبل ضعیف نیستی حتی اگه  خونه مارسا اونجا نبود  بازم امیر سام خان  اون شهره مطمئن باش میفهمید تو اومدی اگه تا آلان نتونست پیدات کنه چون تو ایران نبودی  نه اینکه اون نمی‌تونست تورو توی آلمان پیدا کنه چون فکر میکرد تو ایرانی  دخترم نترس اون نمیتونه کاری کنه پوزخندی زدم گفتم استاد من امیر سام خوب میشناسم می دونم چه کارایی ازش برمیاد نفس عمیقی کشیدم بعد از. معکث، کوتاهی گفتم استاد من باید برم استاد مهران :  آرام تا یادم نرفته  امروز رادوین میاد هتل یه ماشین بهت میده تا رفت آمد برات راحت شه ممنون استاد استاد مهران:                                    قابلتو ندارن دخترم به امید دیدار با استاد خداحافظی کردم خواستم آماده بشم برم دیدن مارسا  مانتو   جلوباز خاکستری پوشیدم باشلوار لی خاکستری رنگ   یه شال خاکستری   امروز میخواستم کلان همه چیمو خاکستری کنم کتونی های خاکستری سفید مو پوشیدم  از پذیرش هتل تماس گرفتن گفتن یه نفر اومده دیدنم حتماً رادوین بود از اتاق اومدم بیرون  سوار آسانسور شدم لابی را زدم از آسانسور اومدم بیرون آقا رادوین دیدم که توی لابی منتظره رفتم سمتش سلام کردم اونم با خوشرویی جوابمو داد رادوین:سلام ارام خانوم حالتون چطوره مرسی  خوبم  رادوین عمو بهم گفتن ماشینتون  برسونم دستتون باهم رفتیم بیرون  رفت سمت یه اسپرتیج وای خدای من ماشین مورد علاقم  رادوین :                                                                       بفرمایید این سویچ ماشینتون تشکر کردم سویچ گرفتم  که گفت رادوین :.                                             بعداً می‌بینمتون آرام خانوم بای   رفت طرف ماشین خودش منم سوار ماشین خودم شدم  رافتادم  سمت خونه مارسا وقتی رسیدم ماشین پارک کردم پیاده شدم بدون توجه به خونه پدر بزرگم رفتم سمت خونه مارسا  در زدم نگهبان که پیرمرد مهربونی بود  در باز کرد  رفتم داخل پدرمادر مارسا جلوی در منتظرم بودن رفتم جلو گفتم سلام  حالتون چطوره با مهربونیت جوابمو دادن دعوتم کردن داخل  رفتیم توی سالن نشستم سارا  مادر مارسا  روربه رو نشست   گفت سارا خانوم :.      حامد رفت بالا چون نامزد مارسا اومده دیدنش  گفتم مگه مارسا نامزد داره لبخندی زد گفت آره دخترم  پس بهتر ایشون هم در جریان باشند  من امروز می‌خوام بهتون دلیل به کما رفتن مارسا بگم  سارا خانوم باخوشحالی گفت سارا:یعنی فهمیدین چی شده اره همون موقع آقای سپری لایه نفر دیگه اومدن پایین  که بادیدن نامزد مارسا حسابی جا خوردم مراد نامزد مارسا مراد بود  اومدن نزدیک مراد:سلام آرام  پدر مادر مارسا با تعجب گفتم شما هم دیگه را میشناسید  اخم کردم سرمو انداختم پایین مراد:بله آرام دختر عمومه سارا خانوم:پس چرا نگفتین  دلم نمی‌خواست این بحس ادامه داشته باشه برای همین گفتم میشه اجازه بدین درمورد مارسا حرف بزنیم همه نشستن خب ببینین اونطور که من فهمیدم این یه نفرین  یه نفر میخواد انتقام بگیره   من فقط اینو می‌دونم که اون آدم با شما مشکل داره  مارسا حالا توی کما نیست اون توی به حالت بیهوشی جسمش اینجاست ولی روحش زندانی شده  وما باید روحشو آزاد کنیم به بدنش برگردونیم   ساراخانوم:                                             چطوری دخترم نفس عمیقی کشیدم گفتم ببینین این یه جن  نیست که من بخوام با جنگیری بهتون کمک کنم اون یه ،جادوگره نیه جادوگر معمولی بلکه خیلی قوی  من اگه بخوام با عجله کاری انجام بدم برای مارسا خوب نیست   آقا حامد :  دخترم ماباید چیکار کنیم  بهش نگا کردم گفتم ببینین من  مرور می‌خوام با دوستام همکاران مشورت کنم  تا بهتون کمک کنیم  سارا خانوم گفت سارا:دخترم تو الان کجا میمونی  گفتم هتل که گفت سارا:بیا اینجا پیش ما بمون تو هتل سخت نیست برات تو بخاطر کمک به دختر ما اومدی اینجا بذار ماهم یه کاری برات بکنیم   خواستم مخالفت کنم که سارا خانوم با آدمای گفت سارا خانوم:دخترم نه نیار بمون مراد ساکت نشسته بود چیزی نمی گفت در واقع بد نبود اینطوری می‌تونستم بهتر به مارسا کمک کنم باشه من میمونم هر دوتامون خیلی خوشحال شدن  گفتن :پس به خدمتکار میگین اتاقتو آماده کنه بلند شدم گفتم ممنون من دیگه باید برم  وسایل مو از هتل بردارم میام اینجا اینطوری به مارسا هم بهتر میتونم کمک کنم مراد هم بلند شد گفت پس منم میرم باهاشون خدا حافظی کردیم رفتیم بیرون خواستم سوار ماشینم بشم که مراد سریع گفت مراد: آرام یه لحظه صبر کن و وایسادم  مراد:آرام پدر رگ فهمیده که تو برگشتی از دیشب تا الان خیلی دلواپسی می‌کنه تور خدا بیا  بریم دیدنش لطفاً پدر بزرگ خیلی دوستش داشتم گفتم باشه بریم مراد:آرام پدر بزرگ اصلأ حالش خوب نیست برای همین بردیمش به خونه باغش توی روستا  باید بریم اونجا سرمو تکون دادم گفتم باشه سوار ماشینم شدم رافتادم نمی‌دونستم دارم کار درستی میکنم که میرم اونجا یانه ولی نمی‌تونستم نرم دیدن  پدربزرگ  از شهر تا روستا یک ساعت را بود وقتی رسیدیم ماشین پارک کردم پیاده شدم  بامراد رفتیم داخل خونه باغ هنوزم مثل قبل قشنگ بود نگاهمو دوختم به زمین  با پریدن ی نفر توی  توی بغلم با تعجب! بهش نگاه کردم  زینب بود دختر عمم مدام صورتمو می بوسید  چقدر دلم براش تنگ شده بود زینب:آرام باورم نمی شه دوباره دیدمت   عزیزم خیلی دلم برات تنگ شده بود  لبخندی زدم گفتم منم دلم برات تنگ شده بود  مراد با خنده گفت بسه زینب بریم داخل رفتیم داخل خونه فرق کرده بود البته هنوزم مثل قلب بود ولی دیوارها رنگ کرده بودن پرده هارا عوض کرده بودن  همینطور قالی هارا پشتی های  قشنگ سنتی هنوز توی خونه بودن  زینب با خوشحالی گفت وای آرام نمیدونی بی بی جون پدر بزرگ وقتی شنیدن داری میای اینجا چقدر خوشحال شدن البته فقط اونا نبودن که خوشحال شدن  انگار روح از تنم رفت این صدا صدای امیرسام بود  برگشتم سمتش ولی نگاهمو انداختم پایین  تنها چیزی که می‌دیدم دستای مشت شدش بود سرم آوردم بالا بهش نگا کردم هنوز مثل  جذاب خوشتیپ بود  چشمای مشکیش دریایی از خشم بود به دفع یه طرف صورتم سوخت   صدای عینی که زینب کشید دیدم این دفه اونطرف صورتم سوخت مراد  سعی می‌کرد امیر ازم دور کنه  امیر سام :مراد ولم کن  زینب دستمو کشید که منو ببره پیش بی بی جون دستمو کشیدم گفتم ولم کن زینب  من نیو مدم مخفی بشم   بزار هرچی میخواد بگه من که زیاد اینجا نیستم  با این حرف انگار اعصبانی ترشد چون مراد هل داد  اومد سمتم  سیلی بهم زد که پرت شدم روی زمین   امیرسام :با داد گفت دختره خیره سر  دیگه  نمی‌ذارم پاتو از خونه بذاری بیرون  میخوای بری به همین خیال باش پاتو از شهر بزاری بیرون پاتو می‌شکنم  بلند شدم گفتم نمیتونی هیچ کاری کنی تو خودت بهم گفتی برو. امیر:آرام خفهه خوش حرف نزن

 

@ Negin jamali

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

3 دقیقه قبل، لاوین گفته است:

  رمان:انتقام خونین                                                              پارت :چهارم                                                                          نویسنده: لاوین                                                              نیرو اون قدری منفی   بد بود که که نمی‌تونستم زیاد اونجا بمونم  دمای اتاق به شدت سرد بود  طوری که دستام یخ بسته بود به پدر مادر مارسا نگاه کردم اونا متوجه سردی اتاق نشده بودن  دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم سریع از اتاق رفتم بیرون سارا خانوم با نگرانی اومد سمتم دستمو گرفت گفت سارا خانوم:دخترم حالت خوبه  چی شد سعی کردم لبخند بزنم  روبه ش گفتم  نگران نباشین چیزی نشده  رفتیم پایین  وسایل مو برداشتم گفتم خب من دیگه میرم ولی فردا باز میام  تا به مارسا سربزنم تادم در همراهیم کردن  بعد از خدا حافظی رفتم بیرون کوچه خلوت بود مراد منو دید اگه به پدرم بگه یا به امیرسام  اگه بگه آرام اروم باش  تو دیگه مثل قبل ضعیف نیستی  را افتادم سمت   سرکوچه پس این تاکسی کجا شد  آرام برگشتم عقب مراد بود ولی تنها نبود ارسلان هم باهاش بود  ارسلان برادرم بود برادر ناتنی چون پدرم دوتا زن داشت   نگاه سردی بهشون انداختم  جاخوردن   هردوتا شونو دیدم ازنگاه  هم جاخوردن  خب حق دارن اون آرام ترسو کجا این آرام که با بی‌پروایی زل زده توی چشماشون کجا  با بی‌خیالی روبه مراد گفتم واقعا تبریک میگم همه شهر خبرکردی مراد:آرام فقط ارسلان می‌دونه من بهش نگفتم  وقتی دیدمت ارسلان هم باهام بود ولی از ماشین پیاده نشده بود   ارسلان اومد جلوم وایساد ارسلان  آرام چرا وفقط دلیل اینکار تو بگو می‌دونم خواهر کوچولوی من بی دلیل کاری را نمیکنه  بی‌دلیل نمی‌ذاره بره  راست می‌گفت من چون از امیر سام ناراحتم ترخشک باهم می سوزونم ارسلان تنها کسی بود که هم جوره هوامو داشت  برام برادری کرد باصداش به خودم اومدم ارسلان :آرام حرف بزن یه چیزی بگو  آرام چی بگم بگم بهم تهمت زدن بگم  از خونه بیرونم کردن با ناراحتی بهم نگاه کرد ارسلان کجا بودی  اون موقع که آواره خیابونا بودم  کجا بودی اون موقع که شبا توی حیاط دبیرستان می‌خوابیدم  که نکنه کسی مزاحمم بشه وقتی که همه بهم میگفتن خ..ر..ا..ب..کجا بودی ارسلان همین آدما بهم گفتن برو گفتن از شهر   برم گورم گم کنم برم انتظار داشتی  چیکار کنم  هان  خواست چیزی بگه که دستمو ب معنی سکوت جلوش گرفتم گفتم بسه ارسلان من الان  نیومدم اینجا که به حرفهای شما گوش بدم یا برای رفتنم توضیح بدم  من برای کمک به مارسا  اومدم  فهمیدین  

  تاکسی که وایساد کنارم بی‌توجه به اونا سوار شدم آدرس هتل دادم  وقتی رسیدم  سریع رفتم به اتاقم شاملو با حرص از سرم کندم خودمو انداختم روی تخت هه ازم توضیح میخوان  اون همه سال بچگیم نوجوونیم   نابود شد خودشون گفتن برو الان دنبال توضیح   فکرم رفت به گذشته یادمه  هیچوقت محبت پدر مادر ندیدم  چون پدر مادرم از هم جدا شده بودن پدر حتی بهم نگا نمی‌کرد مادرم اونم همین طور بود  ولی تنها کسی که  باعث شد به زندگی امید وار بشم امیر سام بود کسی که  باعث شد بهترین روزای عمرم تجربه کنم ولی بزرگترین ظربه را هم از خودش خوردم بهم خیانت کرد  چرا چون فکر میکرد من با کس دیگه ای دوستم چون بهم تهمت زدن  اونم زود باور کرد یادمه بهم گفت  از زندگیش برم گورمو گم کنم  اون موقع به هر دری زدم تا بی‌گناهی‌ام ثابت کنم  موفق شدم بی‌گناهی‌ام ثابت کردم  ولی بعدش رفتم رفتم حتی پشت سرمو نگاه نکردم  رفتم به شهری که فقط یه اسم ازش میدونستم (تهران)اونجا خدا  آدما خیلی خوبی راه سر راهم قرارداد که یکیش استاد مهران بود من با استاد توی دانشگاه آشنا شدم رشتم روانشناسی بود اونم استادم  بود وقتی در مورد قدرت هام فهمید   سعی کرد کمکم کنه  توی دانشگاه به کسی که رتبه کنکورش یه رقمی باشه بورسه می دادن بورسیه آلمان  وقتی بورسیه گرفتم رفتم آلمان  وضع سختی داشتم چون هم باید کار میکردم هم باید درس می‌خوندم   استاد منو به شورا معرفی کرد اونجا تونستم  بفهمم  می تونم  با استفاده از قدرت هام  به خیلی ها کمک کنم  وضع مالیم خیلی خوب شد چون شورا خیلی به اعضاش می‌رسید اونقدری   توی افکارم غرق بودن به گذشته فکر کردم  که.وقتی به خودم اومدم  شب شده بود  بدون خوردن شام خوابیدم .صبح باخوردن نور خورشید به صورتم  از خواب بیدار شدم  بلند شدم   امروز کلی کار. داشتم و اینکه مطمئنم  همه می‌دونن که من برگشتم  بلند شدم  یه قهوه سفارش دادم  بعد از خوردن قهوه  گوشی را برداشتم  تا به استاد زنگ بزنم  با اولین بوق برداشت استاد:سلام دخترم حالت چطوره مرسی استاد خوبم شما چطورین استاد:خوبم  دخترم استاد من دیروز رفتم دیدن مارسا استاد:خب چیشد استاد شما چطور تونستین بهم نگین استاد: آرام تو  نرفتی اونجا که مخفی بشی رفتی که ثابت کنی دیگه  مثل قبل ضعیف نیستی حتی اگه  خونه مارسا اونجا نبود  بازم امیر سام خان  اون شهره مطمئن باش میفهمید تو اومدی اگه تا آلان نتونست پیدات کنه چون تو ایران نبودی  نه اینکه اون نمی‌تونست تورو توی آلمان پیدا کنه چون فکر میکرد تو ایرانی  دخترم نترس اون نمیتونه کاری کنه پوزخندی زدم گفتم استاد من امیر سام خوب میشناسم می دونم چه کارایی ازش برمیاد نفس عمیقی کشیدم بعد از. معکث، کوتاهی گفتم استاد من باید برم استاد مهران :  آرام تا یادم نرفته  امروز رادوین میاد هتل یه ماشین بهت میده تا رفت آمد برات راحت شه ممنون استاد استاد مهران:                                    قابلتو ندارن دخترم به امید دیدار با استاد خداحافظی کردم خواستم آماده بشم برم دیدن مارسا  مانتو   جلوباز خاکستری پوشیدم باشلوار لی خاکستری رنگ   یه شال خاکستری   امروز میخواستم کلان همه چیمو خاکستری کنم کتونی های خاکستری سفید مو پوشیدم  از پذیرش هتل تماس گرفتن گفتن یه نفر اومده دیدنم حتماً رادوین بود از اتاق اومدم بیرون  سوار آسانسور شدم لابی را زدم از آسانسور اومدم بیرون آقا رادوین دیدم که توی لابی منتظره رفتم سمتش سلام کردم اونم با خوشرویی جوابمو داد رادوین:سلام ارام خانوم حالتون چطوره مرسی  خوبم  رادوین عمو بهم گفتن ماشینتون  برسونم دستتون باهم رفتیم بیرون  رفت سمت یه اسپرتیج وای خدای من ماشین مورد علاقم  رادوین :                                                                       بفرمایید این سویچ ماشینتون تشکر کردم سویچ گرفتم  که گفت رادوین :.                                             بعداً می‌بینمتون آرام خانوم بای   رفت طرف ماشین خودش منم سوار ماشین خودم شدم  رافتادم  سمت خونه مارسا وقتی رسیدم ماشین پارک کردم پیاده شدم بدون توجه به خونه پدر بزرگم رفتم سمت خونه مارسا  در زدم نگهبان که پیرمرد مهربونی بود  در باز کرد  رفتم داخل پدرمادر مارسا جلوی در منتظرم بودن رفتم جلو گفتم سلام  حالتون چطوره با مهربونیت جوابمو دادن دعوتم کردن داخل  رفتیم توی سالن نشستم سارا  مادر مارسا  روربه رو نشست   گفت سارا خانوم :.      حامد رفت بالا چون نامزد مارسا اومده دیدنش  گفتم مگه مارسا نامزد داره لبخندی زد گفت آره دخترم  پس بهتر ایشون هم در جریان باشند  من امروز می‌خوام بهتون دلیل به کما رفتن مارسا بگم  سارا خانوم باخوشحالی گفت سارا:یعنی فهمیدین چی شده اره همون موقع آقای سپری بایه نفر دیگه اومدن پایین  که بادیدن نامزد مارسا حسابی جا خوردم مراد نامزد مارسا مراد بود  اومدن نزدیک مراد:سلام آرام  پدر مادر مارسا با تعجب گفتن شما هم دیگه را میشناسید  اخم کردم سرمو انداختم پایین مراد:بله آرام دختر عمومه سارا خانوم:پس چرا نگفتین  دلم نمی‌خواست این بحس ادامه داشته باشه برای همین گفتم میشه اجازه بدین درمورد مارسا حرف بزنیم همه نشستن خب ببینین اونطور که من فهمیدم این یه نفرین  یه نفر میخواد انتقام بگیره   من فقط اینو می‌دونم که اون آدم با شما مشکل داره  مارسا حالا توی کما نیست اون توی به حالت بیهوشی جسمش اینجاست ولی روحش زندانی شده  وما باید روحشو آزاد کنیم به بدنش برگردونیم   ساراخانوم:                                             چطوری دخترم نفس عمیقی کشیدم گفتم ببینین این یه جن  نیست که من بخوام با جنگیری بهتون کمک کنم اون یه ،جادوگره نیه جادوگر معمولی بلکه خیلی قوی  من اگه بخوام با عجله کاری انجام بدم برای مارسا خوب نیست   آقا حامد :  دخترم ماباید چیکار کنیم  بهش نگا کردم گفتم ببینین من  امروز می‌خوام با دوستام همکاران مشورت کنم  تا بهتون کمک کنیم  سارا خانوم گفت سارا:دخترم تو الان کجا میمونی  گفتم هتل که گفت سارا:بیا اینجا پیش ما بمون تو هتل سخت نیست برات تو بخاطر کمک به دختر ما اومدی اینجا بذار ماهم یه کاری برات بکنیم   خواستم مخالفت کنم که سارا خانوم با التماس گفت سارا خانوم:دخترم نه نیار بمون مراد ساکت نشسته بود چیزی نمی گفت در واقع بد نبود اینطوری می‌تونستم بهتر به مارسا کمک کنم باشه من میمونم هر دوتامشون خیلی خوشحال شدن  گفتن :پس به خدمتکار میگین اتاقتو آماده کنه بلند شدم گفتم ممنون من دیگه باید برم  وسایل مو از هتل بردارم میام اینجا اینطوری به مارسا هم بهتر میتونم کمک کنم مراد هم بلند شد گفت پس منم میرم باهاشون خدا حافظی کردیم رفتیم بیرون خواستم سوار ماشینم بشم که مراد سریع گفت مراد: آرام یه لحظه صبر کن و وایسادم  مراد:آرام پدربزرگ  فهمیده که تو برگشتی از دیشب تا الان خیلی دلواپسی می‌کنه تور خدا بیا  بریم دیدنش لطفاً پدر بزرگ خیلی دوستش داشتم گفتم باشه بریم مراد:آرام پدر بزرگ اصلأ حالش خوب نیست برای همین بردیمش به خونه باغش توی روستا  باید بریم اونجا سرمو تکون دادم گفتم باشه سوار ماشینم شدم رافتادم نمی‌دونستم دارم کار درستی میکنم که میرم اونجا یانه ولی نمی‌تونستم نرم دیدن  پدربزرگ  از شهر تا روستا یک ساعت را بود وقتی رسیدیم ماشین پارک کردم پیاده شدم  بامراد رفتیم داخل خونه باغ هنوزم مثل قبل قشنگ بود نگاهمو دوختم به زمین  با پریدن ی نفر توی  توی بغلم با تعجب! بهش نگاه کردم  زینب بود دختر عمم مدام صورتمو می بوسید  چقدر دلم براش تنگ شده بود زینب:آرام باورم نمی شه دوباره دیدمت   عزیزم خیلی دلم برات تنگ شده بود  لبخندی زدم گفتم منم دلم برات تنگ شده بود  مراد با خنده گفت بسه زینب بریم داخل رفتیم داخل خونه فرق کرده بود البته هنوزم مثل قلب بود ولی دیوارها رنگ کرده بودن پرده هارا عوض کرده بودن  همینطور قالی هارا پشتی های  قشنگ سنتی هنوز توی خونه بودن  زینب با خوشحالی گفت وای آرام نمیدونی بی بی جون پدر بزرگ وقتی شنیدن داری میای اینجا چقدر خوشحال شدن البته فقط اونا نبودن که خوشحال شدن  انگار روح از تنم رفت این صدا صدای امیرسام بود  برگشتم سمتش ولی نگاهمو انداختم پایین  تنها چیزی که می‌دیدم دستای مشت شدش بود سرم آوردم بالا بهش نگا کردم هنوز مثل  جذاب خوشتیپ بود  چشمای مشکیش دریایی از خشم بود به دفع یه طرف صورتم سوخت   صدای عینی که زینب کشید دیدم این دفه اونطرف صورتم سوخت مراد  سعی می‌کرد امیر ازم دور کنه  امیر سام :مراد ولم کن  زینب دستمو کشید که منو ببره پیش بی بی جون دستمو کشیدم گفتم ولم کن زینب  من نیو مدم مخفی بشم   بزار هرچی میخواد بگه من که زیاد اینجا نیستم  با این حرف انگار اعصبانی ترشد چون مراد هل داد  اومد سمتم  سیلی بهم زد که پرت شدم روی زمین   امیرسام :با داد گفت دختره خیره سر  دیگه  نمی‌ذارم پاتو از خونه بذاری بیرون  میخوای بری به همین خیال باش پاتو از شهر بزاری بیرون پاتو می‌شکنم  بلند شدم گفتم نمیتونی هیچ کاری کنی تو خودت بهم گفتی برو. امیر:آرام خفهه خوش حرف نزن

 

@ Negin jamali

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان: انتقام خونین

نویسنده: لاوین

پارت:پنجم.                                                                       

چرا خفه شم  مگه خودت نگفتی از زندگیت برم  

امیرسام:

-اره گفتم برو ولی نگفتم کلا از شهر بذار برو نگفتم برو حتی پشت سرتون نگا نکن باشه من یه اشتباه کردم اون حرفا را باورکردم ولی تو نباید این کارا میکردی نباید اینطوری می ذاشتی می‌رفتی  نفس عمیقی کشیدم                                          گفتم :                                                               

-من نیومدم اینجا که  دلیل رفتنم توضیح بدم  اومدم پدربزرگ بی بی جون ببینم در ضمن مطمئن باش اگه مجبور نمی‌شدم عمرا برمی گشتم  به این کشور یا این شهر .

امیرسام:

کشور!منظورت چیه؟ 

نفس عمیقی کشیدم انگار نباید این حرفو میزدم   بهش نگا کردم منتظر بهم نگاه میکرد حتی مراد عایشه هم با تعجب بهمون نگا می‌کردن البته مراد با ترس چون اون از قبل می دونست من این چند سال ایران نبودم توی آلمان زندگی میکردم روبه امیر سام گفتم  مگه برات مهم  با خشم بهم نگاه کرد  برای اینکه بیشتر اعصبانی نشه گفتم البته بازم اعصبانی میشه آلمان من آلمان بودم  اون جا زندگی میکردم با چی بلندی که شنیدم  برگشتم عقب پدر بزرگ  بابا عمو کوچیکم برادر بزرگترم بودن   امیرسام با خشم بازو مو گرفت                                                                          -امیرسام:.                                                                             -با مکث کوتاهی چشماشون بست گفت                 امیرسام:                                                                              -پس بخاطر همین نمی تونستم پیدات کنم اره چنان دادی زد که پرده گوشم پاره شدبا صدای پدربزرگ امیر دستمو ول کرد برگشت سمت پدر بزرگ  پدربزرگ باهمون اقتدار همیشگیش اومد سمتم منتظر سیلی پدر بزرگ بودم ولی به جاش دست گرم پدر بزرگ روی سرم حس کردم چند لحظه بعد توی بغل گرمش بودم صداش مثل همیشه بهم آرامش داد                                         پدربزرگ:                                                                              -آرام نوه عزیزم بالاخره برگشتی با خودت فکر نکردی اینجا یه پدر بزرگ دارم که چشم انتظارم شبا از فکرت خوابم نمی‌برد همش میگفتم کجاست چیکار می‌کنه میگفتم میمیرم نمیتونم ببینمت الان کنارمی پیشمی الان حتی اگه بمیرم هم غمی ندارم  چون دیدمت همش عذاب وجدان داشتم که دربرابر ت کوتا هی کردم  میگفتم عمرا برگردی  از الان به بعد دیگه نمی‌ذارم کسی اذیتت کنه چند سال پیش کوتاهی کردم ولی دیگه همیشه هواتو دارم  منو از خودش جداکرد برگشت سمت بقیه.پدربزرگ:                                           -ازاین به بعد کسی حق ندارد به آرام چیزی بگه  وگرنه بامن طرفه فهمیدین  ما همه خوب می دونیم چیشد که آرام رفت  اگه خودش به خواد میگه توضیح میده که چرا رفته آلمان بابام اومد جلو گفت بابا:                                                                         -بابا خودت می دونی دخترم فرار کرده وجزای کسی که فرار کرده مرگه  .هه دخترم  مگه برام پدری کرده که میگه دخترم دقیقاً همین انتظارم داشتم قبلاً کم تفنگ نذاشته سرم که میخواد منو بکشه  حتی سر این قضیه همین کارا کرد ولی برادر ام نذاشتن البته عمو علی پدر امیر خودشم بودن وگرنه بابام همون روز منو می کشت پدربزرگ روبه پدرم نگاه کرد بعد به امیرگفت پدربزرگ:                                                                                 - ولی نوه من فرار نکرده یادتون نره خودتون گفتین بره الان چرا ادعا دارین‌ کسی به آرام چیزی نمیگه   چند دقیقه بعد عمه هامو برادرم عموم اومدن کنارمو بغلم کردن   ابراز دلتنگی کردن از عایشه در مورد بی بی جون پرسیدم که با ناراحتی گفت عایشه:                                                                         -  آرام بی بی جون حالش اصلأ خوب نیست الانم توی اتاقشه با عایشه رفتیم توی اتاقی که بی بی جون بود بعد از عایشه وارد اتاق شدم چشم گردوندم بی بی جون توی رخت خواب دیدم باورم نمیشه این بی بی جون باشه خیلی لاغر شده بود  رنگ صورتش پریده بود رفتم نزدیکش دستشو توی دستم گرفتم بی بی جون به آرومی چشماشو باز کرد بهم نگا کرد دستشو بلند کرد کشید توی صورتم انگار که بخواد مطمئن بشه من واقعی ام دستشو گرفتم گفتم بی بی جون من برگشتم اروم گفت بی بی جون:.                                                            -چقدر دلم برات تنگ شده بود آهی کشید گفت خوشحالم که می‌بینمت  دخترم که برگشتی عایشه رفت بیرون چند دقیقه پیش بی بی جون بودم بعد برای اینکه استراحت کنه بلند شدم رفتم بیرون پدربزرگ خواست برم کنارش رفتم پیشش نشستم به پشتی تکیه داده بود تسبیش دستش بود ذکر میگفت عایشه با سینی چای وارد شد سینی راگذاشت  روی زمین امیر مراد هم اومدن عایشه جلو همه چایی گذاشت  چند دقیقه‌ای به سکوت گذشت که پدر بزرگ گفت پدربزرگ:               - دخترم درست جلوی پدرت گفتم هروقت بخوای  میتونی توضیح بدم ولی دلم میخواد بدونم چیشد که سر از آلمان در آوردی  میدونستم که باید توضیح بدم  نفس عمیقی کشیدم گفتم:            -من اینجا برای دانشگاه کنکور دادم  بارتبه یه رقمی روانشناسی قبول شدم  نمی خواستم برم ولی وقتی که این اتفاقات افتاد منم دیگه جایی برای موندن نداشتم چند وقتی توی حیاط دبیرستان بودم مدیرم بهم گفت که اسمم برای خوابگا اومده بهتر برم تهران منم قبول کردم رفتم تهران اونجا توی خوابگاه بودم برای اینکه خرجم در بیارم توی یه کتاب خونه کار می کردم میدونین که من بخاطر محبت هایی که داشتم همیشه همه ازم دوری می‌کردن ولی اونجا یه استاد داشتم که وقتی فهمید چه محبت هایی دارم کمکم کرد فهمیدم می تونم به افرادی مثل مارسا کمک کنم  توی دانشگاه یه بورسیه بود که به افرادی که رتبه برتر بودن می‌دادند منم جزوه شون بودم   وقتی استادم فهمید خیلی باهام حرف زد که قبول کنم منم قبول کردم رفتم آلمان اونجا همه چی خوب شد از رشته روانشناسی  فارق تحصیل شدم فوق لیسانس دارم  الآنم برای کمک به مارسا اومدم نمی دونستم مارسا کی یه نمی دونستم نامزد مراد  عایشه گفت.                                   -عایشه : یعنی تو الان دکتری!تو روانشناسی پس چطور میخوای به مارسا کمک کنی؟                             -اون موضوع پیچیدس  عایشه دیگه چیزی نگفت به ساعت نگا کردم  ساعت دو ظهر بود پدربزرگ رفته بود تا نماز بخونه.                                                باید میرفتم هتل تا وسایلم و جمع کنم گفتم :   من دیگه باید برم امیرسام با بی‌خیالی گفت امیرسام:                                         

 

 - انگار تو حالیت نیست من چی میگم  میگم نمی ذارم بری  می دونستم این اتفاق  می یوفته   خواستم جوابشو بدم که گوشیم  زنگ خورد از خونه سپهری بود سریع جواب دادم که آقا حامد با نگرانی ترس گفت آقا حامد: دخترم سریع خودتو برسون حال مارسا بد شده  گوشی قطع کردم بلند شدم گفتم حال مارسا بد شده مراد سریع بلند شد گفت :چی.  باید برم  سریع رفتم بیرون  وقتی رسیدم جلوی در نگهبانا جلوی در نذاشتن برم رو بهشون گفتم:برین کنار.  ولی اونا گفتن:

-نمیتونیم امیر خان گفتن نذاریم برین بیرون  با عصبانیت گفتم: برین کنار ولی توجیهی نکردن  که صدای امیرسام شنیدم که روبه نگهبانا گفت :

برین کناردرو بازکنین   اونا سریع درو باز کردن رفتیم بیرون خواستم برم سمت ماشینم که امیر دستمو گرفت گفت: کجا

با حرص گفتم دستمو ول کن با ماشین خودم میام پوزخندی زد گفت:                                                  - از آلمان با ماشین اومدی  به خدا اگه نگران مارسا نبودم حسابشو می‌رسیدم  حالا نکه خیلی میتونم  مراد سریع روبه منو امیر گفت:.                      - بس کنین امیر دستشو ول من باید زود بریم حال مارسا خوب نیست. امیر وقتی حال بد مراد دید دستمو ول کرد رفتم سمت ماشینم سوار شدم  را افتادم توی را به استاد زنگ زدم بعد سه بوق صدای آروم استاد پیچید توی گوشم استاد:    -سلام آرام حالت چطوره دخترم .

-مرسی استاد خوبم حال مارسا باز بد شده الان دارم میرم اونجا انگار این دفعه خیلی شدید بوده 

استاد مهران:

-آرام معلوم اونا از اومدن تو خیلی ترسیدن  نگران نباش اونا فقط سعی دارن  تورا مثل قبلی ها فراری بدن مارسا چیزیش نشده  ببین آدرس یه نفر برات می‌فرستم برو دیدنش اون بهت کمک می‌کنه  

-ممنون استاد من الان میرم دیدن مارسا ولی فردا حتماً میرم دیدنش  

-استادمهران:باشه خداحافظ  آرام بعداً بهم زنگ بزن 

-خداحافظ استاد باشه حتماً   گوشی را قطع کردم وقتی رسیدیم سریع پیاده شدم رفتم در خونه را زدم که سریع در باز کردن رفتم مراد امیرسام هم اومدن وقتی رفتم توی سالن سارا خانوم با گریه اومد سمتم گفت:

-آرام دخترم  توروخدا به مارسا کمک کن با لبخند گفتم :           

اروم باشین مارسا توی اتاقش آروم سرشو تکون داد رفتم طبقه بالا اتاق مارسا ته راهرو بود در اتاقم باز کردم  با تعجب به اطراف نگاه کردم کل اتاق بهم ریخته بود روی دیوار پرده ها جای  ناخن  بود انگار یکی با ناخن های بلندی روی دیوار پرده ها کشیده بود با صدای امیر به خودم اومدم  امیرسام:

-این دیگه چیه  برگشتم سمتش داشت به دیوار روبه روش نگاه می کرد روی دیوار با خون نوشته بود  انتقام  کنارشم جای دستای خونی بود  برگشتم سمت آقای سپهری گفتم : مارسا کجاست  بهم نگا کرد گفت:

-بردمش توی یه اتاق دیگه اینجا راکه می‌بینید همه چی شکسته شده  دیگه نمیشد اینجا بمونه رفتیم سمت اتاقی که مارسا اونجا بود رفتم نزدیکه تختش  اروم خوابیده بود رنگش از قبل پریده تر بود رفتم بیرون  بقیه رفته بودن پایین وقتی رفتم سالن نشستم روی یه مبل روبه آقای سپهری گفتم میشه دقیق بگین چی شده نفس عمیقی کشید گفت:

ما پایین بودیم که  متوجه شدیم یه بوی خیلی بد پیچید توی خونه هوای خونه به شدت سرد شد چند دقیقه بد  هم صدای شکستن افتادن وسیله ها از اتاق مارسا اومد وقتی رفتیم بالا دیدیم در اتاق قفله در حالی که در اتاق باز گذاشته بودیم هیچوقت در اتاق مارسا را قفل نمی‌کنیم  مجبور شدم درو بشکنم وقتی رفتیم داخل همه چی بهم ریخته بود مارسا هم از تخت افتاده بود پایین   بعداً هم که به شما زنگ زدیم  سرمو تکون دادم  گفتم:.                                                                                      -ببینین اونا از بودن من اینجا خوششون نمی یاد ولی نمی‌خوام پاپس بکشم  اونا قصد دارن با این کارا شمارا بترسونن و هم منو همونطور که  افراد قبلی  را فراری دادن  ساراخونم   گفت:.              -ممنونم دخترم نمی دونم با چه زبونی ازت تشکر کنم

@ Negin jamali

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 رمان : انتقام خونین   

 پارت:شش

 نویسنده:لاوین                                                                        احتیاجی به تشکر نیست  اگه کاری کردم وظیفم بودسارا خانوم لبخندی زد گفت :دخترم بهم بگو سارا جون عزیزم    خدمتکار با سینی چای اومد بعد از تعارفش از سالن رفت بیرون چند دقیقه بعد سارا جون گفت سارا جون : دخترم  پس چمدونت کجاست گفتی میری وسایلتو بیاری؟ ام چیره نرفتم هتل رفتم دیدن پدربزرگم  بعدهم که شما زنگ زدین  اومدم اینجا دیگه وقت نشد برم هتل  با صدای امیر  بهش نگا کردم امیرسام:احتیاجی نیست  آرام اینجا بمونه بهتر توی خونه پدربزرگ بمونه خواستم چیزی بگم که نگاهم به نگاه التماس آمیز  مراد خورد چیزی نگفتم چند دقیقه بعد بلند شدم گفتم می‌بخشید من دیگه باید برم امیر هم بلند شد  خدا حافظی کرد ولی مراد گفت ترجیح میده پیش مارسا بمونه  رفتیم بیرون  رفتم سمت ماشینم که  امیر دستمو گرفت  کجا کجا داری میری رو بهش گفتم ولم کن  می‌خوام برم هتل پوزخندی زد گفت امیرسام:حتی اگه یه درصدم فکر کردی می ذارم بری کورخوندی  ترس به دلم را پیدا کرد ولی دیگه نباید مثل چند سال پیش بترسم بذارم بهم زور بگه سعی کردم دستمو از دستش در بیارم ولم کن مگه اسیر گرفتی  هیچ جایی باهات نمی یام  بی توجه به تقلا هام منو برد توی خونه پدر بزرگ رفتیم توی سالن هر کاری کردم دستمو ول نکرد  باداد جیغ گفتم ولم کن لعنتی نمیام چی از جونم میخوای ولی توجه نکرد  وقتی رفتیم توی حال با چشمای متعجب زیادی روبه رو شدیم به  افراد توی حال نگاه کردم به به ببین کی اینجاست   زن عمو هام  عمه هام خاله های عزیزم با مامانم البته حیفم میاد کلمه مادر برای این زن به کار ببرم   مامانم با  تعجب بلند شد اومد سمتم  اروم گفت: آرام عزیزم سریع اومد بغلم کرد ولی من حتی تلاشی برای بغل کردنش نکردم  بنظرم همش فیلم بود مدام قربون صدقم می‌رفت مامان:آرامم دخترم برگشتی مادر فدات شه با تمسخر بهش نگا کردم  وقتی نگاه پر تمسخرم دید رفت عقب غمگین بهم نگاه کرد  باپوزخند روبهش گفتم:   هه تو اگه مادر بودی اون زمانی که  خواهر زاده عزیزت بهم تهمت زدازم دفاع میکردی  نه اینکه  منو از خودت برونی نمی‌خواستم  اینارابگم ولی این حرفا چند سال توی دلم بودن  یادته  وقتی بابا از خونه بیرونم کرد  وقتی تنها اومیدم تو بودی اومدم  پیشت ولی تو از خونت بیرونم کردی گفتی نمیتونی یه بی آبرو رو توی خونت نگهداری والان ادعا مادری داری همه بهت زده بهم نگاه  می‌کردن خالم با اون زبون نیش دارش   گفت والا چه رویی داری بعد از چند سال برگشتی آلان به جای معذرت خواهی داری این طوری زبون درازی می‌کنی با نفرت بهش نگاه کردم چقدر از این زن بدم می اومد قلبم پر از نفرت شد یادمه توی بچگیم چقدر اذیتم میکرد   چند قدم رفتم جلو دقیقا روبه روش وایسادم  گفتم تو یکی دهنتو ببند کسی که باید خجالت بکشه اون شمایید نه من من کاری نکردم که خجالت بکشم بخوام  معذرت خواهی کنم اگه رفتم چون جایی برای موندن نداشتم الآنم نیو مدم بمونم  با خشم گفت :حرفاشا نگاه دختره گدا اصلأ چطور جرعت می‌کنی اینطوری با من حرف بزنی نه دیگه تقصیر من نیست با داد گفتم خفه شو گدا تویی اون دختر هرزت که بهم تهمت زدین ولی بااین حال وایسادی   جلوم حرف میزنی   خاله : گستاخ بی ادب  وسایلشو برداشت  به دختر ش گفت بریم اونم با عشوه حال بهم زنی بلند شد رفت دنبال مادرش  بعد از رفتن اونا کم کم همه از حالت بهت تعجب در اومدن اول از همه زن عمو ملیحه مادر امیر اومد سمت  سرمو انداختم  زن عمو ملیحه همیشه بهم کمک میکرد  هیچوقت محبتش ازم دریغ نکرد میدونستم از اینکه بی خبر گذاشتم رفتم ناراحته فکر میکردم اونم حرفهای خاله را بزنه ولی محکم بغلم کرد مدام زیر لب میگفت خدارا شکر  منم با کمال میل بغلش کردم  صورتمو توی دستای گرفت گفت عزیزم عروس خوشگلم  چقدر دلم برات تنگ شده بود  خاله بزرگم اومد جلو اونم مثل زن عمو ملیحه رفتار کرد  عمه بزرگم هم همینطور  ولی مادرم دورتر از بقیه وایساد زن عمو منو کنار خودش نشوند امیرم رفت بیرون  زن عمو مدام قربون صدقم می‌رفت  چند دقیقه بعد دختر خاله هامو دختر عمه هامو خواهرام با بچه هاشون اومدن  خواهر بزرگم که مدام گریه میکرد بین خواهرام فقط من مجرد بودم شیش تا خواهر بودیم  شیش تا برادر مامانم زن اول بابام بود من فقط چهارتا برادر داشتم  خواهر ی از مادر پدر خودم نداشتم همه تاشب اونجا بودن برای شام پدربزرگ بی بی جون هم اومدن بعد از شام همه رفتن خون هاشون فقط منو زن عمو پدربزرگ بی بی جون موندیم    خواستم برم هتل که زن عمو نذاشت  خواستم قبول نکنم که گفت بعداً باهم حرف می‌زنیم دیگه چیزی نگفتم  که زن عمو گفت دخترم بریم اتاقت  رفتیم سمت اتاق زن عمو داشت می‌رفت سمت اتاقی که وقتی اینجا بودم  می موندم  در اتاق باز کرد رفت داخل منم رفتم داخل وای خدای من!اتاق دقیقا مثل همون زمانی که اینجا بودم بود  حتی یه چیز کوچیکی هم عوض نشده بود حتی گلای توی گلدون همون گل مورد علاقه من  گل نرگس وحشی   با تعجب گفتم اینجا  چطور هنوز مثل قبله!زن عمو با لبخند گفت بعد از رفتنت امیر نذاشت هیچکس به این اتاق دست بزنه  هرروز خدمتکار تمیزش میکرد ولی گلارا خود امیر همیشه بهشون می‌رسید چی پس برای همین بود که وقتی وارد شدم بوی عطر امیر حس کردم  به خودم که نمی توانم دروغ بگم من عاشق امیر م  زن عمو گفت :دخترم من میرم بیرون  تو لباسات عوض کن اروم گفتم ولی امیر نذاشت برم هتل لباسامو بردارم  زن عمو رفت در کمد باز کرد گفت بفرما اینم از لباسات با تعجب به کمد نگا کردم لباسهای  قدیمیم هنوز بودن و کلی لباس جدید  زن عمو:دخترم من میرم بیرون تو راحت باش راستی امیر زنگ زد گفت آدرس هتل بده که بره وسایلت و بیاره  آدرس دادم زن عمو رفت کولمو از کنار در برداشتم توی کمد گذاشتم مانتو شالمو هم در آوردم  کنار گذاشتم روی رختخواب داراز کشیدم  سعی کردم بخوابم کم کم خوابم برد  پلک زدم چشمام باز کردم به اطراف نگاه کردم دیگه توی اون اتاق نبودم همه جا خراب شده بود  آسمون قرمز بود زمین هم قهوه ای  موجودات عجیب غریب همه جا دیده می‌شدند بالا تنشون مثل انسان بود ولی پاهاشون مثل اسب بود شروع کردم به راه رفتن ..به به دوست قدیمی خوش اومدی برگشتم عقب آلبرت بود با انزجار به ظاهرش نگا کردم اون یه دوال پا بود  بالا تنش مثل انسان بود ولی پاهای شل دراز تسمه مانندی داشت با بی حوصلگی گفتم من دوست تو نیستم آلبرت  قهقهه وحشتناکی زد گفت چرا  بی توجه گفتم مایکل کجاست  من اینجام با صدای مایکل برگشتم عقب  بهش نگاه کردم  آلبرت به محض دیدن مایکل تعظیم کرد گفت سلام سرورم  مایکل سرشو تکون داد گفت: مرخصی بعد از رفتن آلبرت  مایکل گفت سلام آرام چی شده‌ که افتخار دادی اومدی اینجا را افتادم که مایکل هم باهام هم قدم شد گفت گستاخی که از شاهزاده جلوتر بری با بی‌خیالی گفتم میتونی  دنبالم نیای خندید گفت هنوز مثل قبل جسوری کمی جلو که رفتیم  به دستور مایکل میز بزرگ سنگی درست شد با دوتا صندلی سنگی روی میز پر بود از انواع میوه های عجیب قریب که انسان های عادی تا حالا ب چشم ندیده بودن روی صندلی روبه روی مایکل نشستم  مایکل: می‌شنوم بانو چیشد که قدم رنجه فرمودید   مگه قرار نبود جادوگرهای سیا با انسان های بی‌گناه کاری نداشته باشن  مایکل :خب اره مگه چیزی شده  اره یه جادوگر سیا روح یه دختر جوان زندانی کرده درحالی که تو قول داده بودی مزاحمتی برای آدما بیگناه ایجاد نمی کنن مایکل با اخم گفت  این امکان نداره اونا می‌دونن اگه قوانین بشکنن اعدام میشن   انگار یکی قانون شکنی کرده مایکل سرشو تکون داد گفت  مطمعن باش پیداش میکنم ولی تو از کجا می‌دونی اون دختر بیگناه مطمئنم بیگناه بلند شدم گفتم خداحافظ مایکل :از دیدنت خوشحال شدم بانو  به چشمای سبزش نگاه کردم  را افتادم سمت جایی که اومده بودم دوباره همونجا دراز کشیدم وقتی چشمام باز کردم توی اتاق بودم  بلند شدم صبح شده بود  رفتم دست صورتمو شستم لباس پوشیدم شالم انداختم سرم رفتم بیرون امروز باید می رفتم  دیدن دوست استاد مهران رفتم حال زن عمو بی بی جون نشسته بودن صبحانه می خوردن سلا من کردم که جوابمودادن در واقع پدربزرگ بی بی جون با عمو علی زندگی می‌کردن  زن عمو گفت: آرام بشین صبحانه بخور دخترم نشستم کنار سفره زن عمو جلوم چایی گذاشت  فنجون چایی را برداشتم  یه قلپ داغ خوردم   که داغیش زبون کوچیکه ته علقمو سوزوند بعد از خوردن صبحانه  روبه زن عمو گفتم من باید برم بیرون   زن عمو با من من گفت دخترم کجا میخوای بری  با بی‌خیالی گفتم باید برم کتاب خونه زن عمو گفت آخه دخترم امیر جلوی در نگهبان گذاشته که نذارن بری بیرون  چی زن عمو :دخترم اروم باش خب باخودش میری وای خدایا همینو کم داشتم در حالی که داشتم اعصبانیتم کنترل میکردم  گفتم من که اسیر امیر سام نیستم که منو زندانی کنه بلند  شدم گفتم خداحافظ زن عمو زن عمو  گفت :دخترم  از در جلو که نمیتونی بری بیا از در پشتی برو  ولی از الان بگم که خیلی اعصبانی میشه زن عمو پس چرا کمکم میکنید زن عمو چون امیر سام مقصره  دنبال زن عمو رفتم  وقتی از در رفتم بیرون نگاهی به اطراف انداختم  بعد رفتم سمت خیابون تا تاکسی بگیرم  سوار تاکسی شدم وقتی رسیدم کرایه را حساب کردم  را افتادم سمت کتاب خونه کتاب خونه به جای خیلی قدیمی بود واردش شدم رفتم سمت میز روبه پسری که اونجا بود گفتم سلام من دنبال نیما فراهانی میگردم پسره لبخندی زد گفت بفرمایید خودمم   با تعجب بهش نگا کردم !این که انگار فقط بیست پنج سالشه روبه ش گفتم من از طرف استاد مهران اومدم   لبخندی زد گفت  بله شما بفرمایید بشینید تامن   بیام  رفتم  پشت یه میز نشستم   چند دقیقه بعد  آقا نیما هم اومدن  نشست پست میز گفت:خب شما باید آرام خانوم باشین  درسته بله من برای اینکه ازتون کمک بخوام اومدم در واقع کنترل اوضاع داره از دستم خارج میشه  نمیتونم کاری بکنم سری تکون داد گفت:بله متوجم من بهتون کمک میکنم تا مشکل مارسا حل کنیم  مهران بهم حریان گفته  برام خیلی تعجب داره چطور استاد با یه نفر که آنقدر ازش کوچیکه  دوسته  بیخیال به من چه رو بهش گفتم ممنون خب من دیگه باید برم  بلند شدم اونم بلند شد گفت خداحافظ  خداحافظ. رفتم بیرون   دلم میخواست پیاده روی کنم  توی پیاده رو داشتم را می رفتم چقدر اینجا خلوت بود همینطور که داشتم را میرفتم نگام به ساختمان متروکه ای که توی کوچه بود افتاد تا خودآگاه  جلوش وایسادم  یه حس عجیب داشتم  خواستم برگردم ولی  پاهام باهام یاری نمی‌کردن بدون اینکه بخوام را افتادم سمت خونه انگار که تسخیر شده بودم  کاران دست خودم نبود همینکه پامو گذاشتم توی خونه در پست سرم بسته شد سریع برگشتم عقب هرکاری کردم در باز نشد خدایا با صدای افتادن چیزی سریع برگشتم عقب  دستمو گذاشتم روی قلبم که تند میزد یه جعبه افتاده بود بوی خیلی بدی پیچید توی بینیم  نگاهمو دور تا دور خونه چرخوندم یه خونه که نه عمارت بزرگ  متروکه  که انگار آتیش گرفته بود  نگاهم به را پله ها افتاد همون دختری که  پیش مارسا دیده بودم اونجا وایساده بود ولی صورتش نسوخته بود برگشت عقب اروم از پله ها بالا رفت منم سریع رفتم دنبالش وقتی رسیدم بالا نبود راه رو خالی بود وارد راهرو شدم  کف زمین چوبی بود برای همین زیر پام صدا میداد  کلی در اونجا بود متوجه به زمزمه شدم انگار یکی داشت آواز می خواند  اروم رفتم سمت اتاقی که ازش صدای آواز می اومد  در اتاق نیمه باز بود اروم درو هل دادم وارد شدم  اتاق بزرگ اشرافی بود ولی کاملاً سوخته بود فقط یه تخت بزرگ سلطنتی توی اتاق بود که همون دختر روش نشسته بود داشت موهاشو شونه میکرد آواز میخواند در واقع شونه نمی‌کرد اون به چاقو بزرگ توی دستش بود  که اونا می‌کشید روی سرش   اروم بلند شد بدون اینکه برگرده گفت باید از اینجا بری تونباید اینجا باشی  یدفه متوجه   شدم داره  چاقورا توری توی دستش میگیره که بخواد به به نفر حمله کنه  با اینکه خیلی ترسیده بودم ولی گفتم  چرا برم من به مارسا کمک میکنم صد اش عوض شد با صدای ترسناکی گفت نه نمیکنی ناگهان برگشت سمتم و چاقو را بالابردن دوید سمتم وای خدای من سریع شروع کردم به دویدن  اونم دنبالم افتاده بود از را پله ها رفتم پایین سریع خودمو به در رسوندم بازش کردم  خودمو پرت کردم بیرون  دستمو گذاشتم روی قلبم نفس نفس میزدم  در خونه محکم بهم خورد  آروم بلند شدم خاک لباسمو تکوندم شب شده بود یعنی من این همه وقت توی این خونه بودم 

@ Negin jamali

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...