رفتن به مطلب

سرنوشت برفی|atena_bk کاربر انجمن نودهشتیا


atena-bk87
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

 



 

بــِســمِ الــٰلــهِ الـــرَحـــمــٰنِْ رَحــیـــمْ






 

نـــام رمـــان: سرنوشت برفــی
.
.
نــام نــویســنده: Atena_bk
.
.
ژانر: عاشقــانــه، اجتــمــاعی
.
.
خلاصــه:
.

 

دختری از قشر پایین جامعه  که از زندگیش خوشی و شادی زیادی ندیده و میشه گفت مشکلات و سختی های زیادی رو تحمل کرده ، به دلیل یک سری مشکلات مجبور به ازدواجی اجباری میشه
اما ازدواج اون پایان ماجرای ما نیست.
بلکه شروع ماجرایی جدید و رسوایی و رو شدنِ راز های فردی که حالا شریک زندگی اون هسته ، میشه.
و با رو شدن راز های زندگی اون فرد،تغیراتی در زندگی اون ها اتفاق میفته و همین موضوع باعث میشه که زندگی اون ها شبیه به زندگی آدم برفی بشه  که با طلوع خورشید و تابش گرما و نور ، آب میشه و از بین میره.
اما اون نمیخواد این اتفاق بیفته و در پی این ماجرا تلاش میکنه که زندگی خودش و فردی که همسرش است رو حفظ کنه.
اما آیا مگه کسی میتونه از آب شدن برف و آدم برفی جلو گیری کنه!؟
شاید بتونه و بشه،اماشــــــــــاید!





 

مقدمه:




 

زندگی من از اول برفی بود.

حال و هوای سرد و خشن

گاهی اوقات تن آدم رو میلرزوند!

گاهی اوقات هم دل آدم رو...

اما زندگی من بد نبود.

فقط و فقط برفی بود.

اما من زندگیِ برفی تر از خودم رو هم دیدم.

برف و سرمای زندگی من و اون

از هر دو مون یه قطب برفی ساخت.

یه قطبی که زندگی هر دومون بهش وابسته بود.

من و اون شبیه هم نبودیم!

اما زندگی هر دومون برفی بود.

اما رسیدیم به جایی، به جایی که...

قطب مون شروع به آب شدن کرد.

آفتاب میتابید و میخواست برف هامون و آب کنه و از بین ببره.

اما نه، من این رو نمیخوام!

من نمیخوام از بین برم... نمیخوام از بین بره... نمیخوام!


 

 

 

ویراستار: @ ملکه سکوت

ناظر: 
@ Psycho.K

ویرایش شده توسط atena-bk87
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

پارت-#1

 

 

 

 

 

 

 

از اتاقم خارج شدم و سمت آشپزخونه راه افتادم.
همزمان با خارج شدنم، به دره اتاقی که چند در با من فاصله داشت نگاه کردم.
اتاق آرمین، فردی که الان چهار ماه بود که شده کسی که همیشه آرزو میکردم فردی مهربون و دلسوز باشه،  همیشه آرزوم این بود که شوهرم هوام و داشته باشه و اگه تو زندگیه با پدر و مادرم اون خوشی و شادی که انتظارش رو داشتم و نداشتم، در زندگی با همسرم داشته باشم.
البته الان من میگم همسرم،ولی حتی شک میدونم اون روش بشه اسم من و به عنوان همسرش بدونه، به هر حال اون کجا و من کجا!
یه اجبار مسخره که باعث شد من و اون زن و شوهر شیم.
زندگی مردم با عشق و محبت شروع میشه زندگی من و اون بنده خدا با اجبار! حالا کجای زندگی من شبیه مردمه! 

نگاهم و از در اتاقش گرفتم، هیچ وقت یادم نمیره وقتی که پدرش من و به عنوان همسر آیندش معرفی کرد، چجوری وا رفت  و کم کم از عصبانیت میخواست منفجر شه!
سمت پله ها رفتم و خواستم ازشون پایین برم که نگام به لکه خون کوچیکی که روی پله اول بود افتاد، این لکه خون دقیقا مربوط میشه به سه ماه پیش!
وقتی که از اتاقم بیرون اومده بودم، سره راه پله دیدمش که آماده و تیپ زده داشت میرفت بیرون.
اومدم بیخیال از کنارش رد شم و برم که خودش بحث و شروع کرد و شروع به مسخره کردن و خالی کردن اغده هاش سره من کرد.
منم تاب نیاوردم و با هم کلکل مون شد و آخرشم یکی محکم زد تو دهنم و من پرت شدم درست همینجا کنار پله ها و لبم خون شد و ازش این خون چکید.
پام و آروم روی لکه خون کشیدم، خشک خشک شده بود.
الان سه ماه میگذره، میخوام هنوز تازه باشه
بیخیال لکه خون و سه ماه پیش شدم و از پله ها پایین رفتم.
از پله آخری که پایین اومدم به فضای اطراف نگاه کردم.
ولی خدایی خونه آرمین هم خیلی بزرگ بود و هم خیلی شیک.

وارد آشپرخونه که شدم، اشرف خانم و یه خدمتکار دیگه که مشغول تهیه غذا واسه شب بودن رو دیدم.
سلام آرومی به اشرف خانم، که سر خدمتکار بود، دادم و اونم جوابم و داد.
سمت میز غذاخوری که برای صبحانه، وسط آشپزخونه بود رفتم، معمولا این میز فقط برای صبحانه است
برای ناهار و شام از میز غذاخوری که داخل پذیرایی بود  استفاده میشه پشتش نشستم و روبه اشرف خانم گفتم:


 

-اشرف خانم من گرسنمه، چیزی هسته بخورم!


 

نگاه خدمتکاری که داشت سوپ داخل قابلمه روی اجاق رو هم میزد.
سمتم برگشت، از نگاهش اصلا خوشم نیومد انگاری میخواست با نگاهش بفهمونه، انگار نوکرشیم!
شاید در ظاهر و سطح من و اونا هم سطح بودیم، یعنی هم من و هم اون دختره  از یه خانواده سطح پایین باشیم.
ولی خب الان من زن کسی هستم که اونا براش کار میکنن و یه جورایی خدمتکارشن، پس خدمتکار منم دیگه محسوب میشن.
بیخیال نگاهش شدم و به اشرف خانم نگاه کردم که گفت:


 

-بله خانم، الان براتون میوه میارم، تا چند دقیقه دیگه هم شام حاضر میشه!




 

تشکری ازش کردم و خودم و با گلدون کوچیکی که روی میز بود مشغول کردم تا اشرف خانم واسم میوه آورد و مشغول خوردن شدم.



 

**

 



 

 

 

ویراستار: @ ملکه سکوت

ناظر: 
@ Psycho.K

ویرایش شده توسط atena-bk87
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا”

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

 

 

 

پارت-#2

 

 

 

 

 

 

از بس که تو خونه مونده بودم حوصله ام سر رفته بود، تصمیم گرفتم حداقل امروز و برم بیرون و یه دوری بزنم تا شاید دلم بازشه و اعصابم بیاد سره جاش! 
بخاطر همین از روی تختم بلند شدم و سمت کمد لباس ها رفتم و آماده شدم، طبق معمول یه دست از لباس های خودم که کمی رنگ و رو رفته و کهنه بود رو پوشیدم.
با اینکه پدر آرمین، قبل از اینکه توی این خونه بیام، خودش ترتیب همه چیز رو داده بود و لباس و وسیله های جدید برام خریده بود ، اما باز من دلم نمیخواست که از اونها استفاده کنم تا یه وقت فکر نکنن که از خدامه و میپوشم شون!
کیفم و روی دوشم انداختم و از اتاقم بیرون اومدم، از خونه خارج شدم و  قبلش هم به اشرف خانم گفتم کجا میرم تا یه وقت اگه رفتن و دیدن نیستم، تعجب نکنن و دنبالم نگردن!
از حیاط بزرگ خونه رد شدم و به آقا عباس (باغبون) گفتم که در بزرگ رو برام باز کنه و چون دره کوچیک خونه خراب بود، از دَر بزرگ باید میرفتیم.
از مسیر کناریِ خیابون راهم و گرفتم و آروم و قدم زنون داشتم سمت خیابون اصلی میرفتم تا یه تاکسی بگیرم و برم پارک، که همون لحضه صدای یه ماشین که پشت سرم متوقف شد و شنیدم! بهش توجه ای نکردم و به راهم ادامه دادم.
با صدای بسته شدن درِ ماشین و بعدش صدای آشنایی که بهم گفت، وایستا!
با تعجب سره جام وایستادم و چرخیدم.
با دیدن آرمین که داشت از ماشین مشکی رنگش بیرون میومد، با تعجب منتظر شدم تا ببینم چیکارم داره.
از ماشین خارج شد و در حالی که هنوز پاش داخل ماشین بود، دستشو به سقف ماشین زد و با دست دیگه اش عینک دودی شو و از روی چشم هاش روی موهاش گذاشت.

 

-کجا به سلامتی!


 

با لحن  طلبکارش یه ابرومو بالا انداختم و کمی نزدکش رفتم، اولش خواستم مثلِ آدم باهاش حرف بزنم اما نشد و خودش دوباره شروع کرد.

-خدمتتون باید عرض کنم نباید مثه قبل که وِل و دِل تو خیابونها میگشتی الانم بری و بیای، در جریانی که!

 

اخمام و توی هم کشیدم و با حرص نگاهش کردم و چیزی نگفتم، پسره پررو، به من میگه ول و دل!

-چیه لال شدی قبلا که خب بلد بودی زبون درازی کنی!


 

چشمام و واسش نازک کردم و با لحن حرصی گفتم:

 

-اولا به تو هیچ ربطی نداره که کجا میرم و چیکار میکنم، دوما لال نشدم فقط مثه بعضیا انقدر بی شعور نیستم که بخوام وسط خیابون کلکل کنم.

 

و بعدم بدون توجه به قیافه اش که اخماش توی هم رفته بود، پشتم و بهش کردم و از بغل خیابون دوباره به راهم ادامه دادم.


 

**



 

گازی به کیکم زدم و روش یه قلپ از آبمیوم و خوردم.
توی پارک نشسته بودم و نگاهم به پسر بچه شیرینی که داشت با بقیه بچه های توی پارک سرسره بازی میکرد بود.
چقدر بامزه بود، موهاش بلند و خرمایی بود و لپ هاشم تپل ومپل.
یه گاز دیگه از کیکم زدم و به اطراف نگاهی کردم.
همش فضا سبز بود و روبه روش پارک برای بازی بچه ها بود؛ واقعا پارکش دل باز بود.
یادمِ همیشه وقتایی که تنها میشدم یا حوصله ام سر میرفت میومدم اینجا و با دیدن همین سر سبزی و مردم دلم باز میشد.

با لرزش کیفم که روی پاهام بود، با تعجب کیکم و به دست چپم دادم و آبمیوم و کنارم روی نیمکت گذاشتم.
دست تو کیفم کردم و گوشیم و بیرون آوردم، با دیدن شماره غریب، با تعجب بعد از کمی مکث گوشی و جواب دادم و گذاشتمش بغل گوشم.

 

-الو نیاز مادر


 

با شنیدن صدای مامان فاطمه، با تعجب گفتم:


 

-الو مامان تویی!


 

-الو دخترم خوبی عزیزم، آره مادر خودمم!


 

گوشی و از گوشم فاصله دادم و به صفحه اش نگاه کردم، با تعجب دوباره گوشی رو بغل گوشم گذاشتم.
مامان اینا که اصن گوشی نداشتن! پس حتما مال یکی از همسایه هاست.

 

-خوبی دخترم کجایی مادر، چرا صدا میاد!

 

فکر کنم منظورش صدای بازی بچه های اطرافم بود.

 

-خوبم ! من اومدم پارک بهار!


 

-اهان میگم صدا میاد، با آرمینی دخترم!


 

با شنیدن اسمش اخمام خود به خود رفتن تو هم و به جای جواب سوالش سوالم و ازش پرسیدم.

-مامان گوشی مال کیه!



 

-هیشکی مادر از صغرا خانم صاحب خونه گرفتم و بهت یه زنگ زدم تو که از یاد ما رفتی.



 

-اهان، این حرفها چیه مامان منکه یه هفته پیش بهت زنگ زدم!



 

-یه هفته پیش زنگ زدی! زحمت کشیدی!


 

لحنش دلیگیر بود، خودمم ازشون یکم دلگیر بودم که چرا بدون اینکه بهم بگن  مجبور به ازدواج با کسی که اصن تا روز عقد ندیده بودمش، کردن ازشون ناراحت بودم، به هر حال به خودم حق میدم.

-الو، الو مادر!


 

-بله مامان!


 

-چیشد چرا جواب نمیدی؟!


 

-هیچی، هیچی، چه خبر؟!



 

-سلامتیت، همه چی خوبه مامان، با آرمین سازگاری!



 

پوزخندی زدم و با لحنی که ازش حرص می بارید گفتم:

-آره مامان همه چی عالیه، بیست! چرا سازگار نباشیم باهم!

 

 

 

 

ویراستار: @ ملکه سکوت

ناظر: 
@ Psycho.K

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...