رفتن به مطلب

تولد بوقلمون انجمن​ 😋🥰🦃 ​


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

خب خب بوقلمون ها خبر آوردن که تولد داریم اون هم چه تولدی😍😍تولد بوقولی انجمن🦃😍 دختر ادمین @ admin✯mah✯  😂 و پرتو @ پرتوِماه و برادرزاده من😋🤪

خب میخوام تبریک تولدش رو با یه داستان جذاب شروع کنم!

d2e8e075-e5ce-4d99-9a67-ea574f72ba4d_1pk

روزی از روزها در مزرعه ای بزرگ و زیبا حوالی شهر خوش آب و هوای رشت ، پسری خوش چهره و خوش قد و بالا که به تازگی، پس از فارغ التحصیلی در رشته محبوب خود، دامپزشکی از فرانسه به ایران و دیار سبز و دیرین پدر و مادر خود یعنی   رشت  آمده بود به خاطر علاقه شدید خود  به حیوانات و خصوصاً بوقلمون ها از کودکی، برای کار به مزرعه ای معرفی می شود که ریاست آن را ثروتمندترین مرد روستا بر عهده دارد،  او در آن مزرعه با دختری جسور و مغرور به نام شرمین اشنا می شود در حالی که هیچ یک از رفتارهای او شبیه به زنان عادی روستا نبود!

1419691884-samatak-com_xcgj.jpg

او دختری کاملاً متفاوت بود. شرمین  نه تنها ناز و افاده ای نداشت بلکه مجزای تمام دختران، روحیه ای سرسخت و جدی همچون مردان یغور داشت. او در آن مزرعه بزرگ همچون مردان، پر تلاش و سخت کار می‌کرد، صبح ها به رسیدگی به بوقلمون ها مشغول می شد و عصرها سوار بر اسب سیاه خود تاخت و تاز کنان روانه روستا می شد.

شرمین آن زمان به طرز عجیبی چکمه های بلند مردانه   به پا می کرد  و اگرچه دامن های بلند و پلیسه دار او خبر از زن بودنش می دادند اما اگر کسی ابتدا با قد و بالای او رو به رو می شد در همان نگاه نخست با دیدن پیراهن جین مردانه ای که به تن داشت و ان کلاه لبه داری که همیشه بر روی سرش بود در حالی که تمامی موهایش را پشت سرش چون دم اسبی پنهان کرده بود گمان می کرد مردی سوار بر اسب خود از انتهای مزرعه می آید. از طرفی شانه های تنومند  و هیکل بزرگ شرمین کمی از ظرافت زنانه به دور بود!

رفتار عجیب و روحیه متفاوت شرمین در همان نگاه اول مهدی را جذب خود کرد. دختری که برخلاف سایر دختران مزرعه با وجود زیبایی و جذابیت های مردانه ای که مهدی داشت نه تنها روی خوش نشانش نمی داد بلکه دائما با او سر ناسازگاری و دعوا  داشت.

یک روز که  در مزرعه سر سلامت یکی از بوقلمون ها و مرگ بی دلیل و ناگهانی چندی از جوجه ها دعوایشان می شود، در حالی که مهدی به عنوان پزشک بوقلمون ها به سختی سعی داشت  به  شرمین بفهماند که جیره غذایی جوجه بوقلمون ها باید طبق فاکتور رشد و بر اساس نیازهای تقویتی شان باشد شرمین بی توجه به صحبت های  مهدی بی آنکه چیزی از حرف های او سر در آورد یکسره غر می زد و با یاغی‌گری هایش خطاب به او لجبازانه می گفت:

-وقتی تو هنوز تو شکم مادرت بودی من بوقلمون پرورش می دادم! این بوقلمون هایی که الان می بینی همه شون یه روز یه جوجه بیشتر نبودن و زیر دست من بزرگ شدن. حالا توئه تازه به دوران رسیده فرنگی اومدی و به من میگی که چطور تیمارشون کنم و اب و غذاشون رو بدم؟

farjadco-500-turkey3_vlii.jpg

از طرفی دیگر نیز مهدی که  سعی داشت مرگ مشکوکانه  جوجه ها را  به گردن او بیاندازد دائما اصرار داشت که سهل انگاری شرمین در غذارسانی به جوجه ها سبب مرگشان شده است!

چرا که جوجه بوقلمون ها بر خلاف جوجه های سایر پرندگان هیچ استعدادی برای خوردن یا آشامیدن  ندارند و تمام این زحمات بر دوش پرورش دهندگان آنان است. ( البته بماند که بعد ها مشخص شد که مرگ مشکوک بوقلمون ها به علت ورم روده هایشان بوده است که   این بیماری معمولا در اثر میکروب های روده این پرندگان ایجاد می شود.  )

در هر حال بگذریم، مهدی و شرمین هر دو یاغی و لجباز  در حالی که حسابی به تیپ و تار هم زده بودند توسط رئیس مزرعه احضار شده و برای  دریافت جایزه تنبیه شان نزد او می روند!

عصر که به همراه یکدیگر برای حل و فصل ماجرا به دفترخانه رئیس می روند آنگاه که رئیس مزرعه  مقابل روی مهدی، شرمین را دختر خود صدا می زند و از او می خواهد تا با جناب دکتر کمی نرم تر تا کند و رفتار بهتری داشته باشد، مهدی سخت جا می خورد و لحظاتی طولانی به سکوت می نشیند. سپس انتهای بحث آنگاه که هنوز هیچ جوره باورش نمی شد که شرمین دختر صاحب مزرعه باشد به ناچار  به درخواست رئیس خود بی میل با او  به آشتی می پردازد و مقابلش شمشیر می اندازد.

می گذرد و می گذرد و بعد از آن ماجرا  شرمین که اندکی تغییر رفتار داده بود و به سختی سعی می کرد تا در رفتار با مهدی نرمش بیشتری از خود نشان دهد یک روز با خداحافظی از او  در یک عصر زمستانی مزرعه را ترک می  گوید و برخلاف همیشه بدون اسب مهربان خود  با پای پیاده تا جاده می رود تا از آنجا با تاکسی به خانه برود، میان راه ناگهان پایش سر خورده و با قل خوردن از روی سراشیبی وسیعی کنار پایش به طرزی وحشتناک در کانال آب مزرعه که همچون گودالی بزرگ و پر آب  پایین سرازیری قرار داشت می افتد و در همان دقایق نخست پس از کمی تقلا و دست و پا زدن در آب و کشیدن فریادهای پی در پی  برای گرفتن کمک و یاری از جانب کسی، در حالی که این امر در سکوت و خلوت اطراف مزرعه  کاملاً غیرممکن به نظر می رسید تحت تأثیر سرمای بیش از حد آب در فصل زمستان در دم بیهوش می شود.

مهدی که بعد از مدت ها حس عجیبی به شرمین و خلقیات خاص او پیدا کرده بود آن روز را بی دلیل همراه با ماشین خود به تعقیب  او پرداخته بود، در واقع هدف  مهدی تماشای سوارکاری جسورانه و ماهرانه شرمین بود که ناباورانه با چنین صحنه ای یکه و پیاده پشت سر او مواجه می شود و سراسیمه به کمکش می شتابد.

به محض قرار گرفتن مهدی بالای سراشیبی  با دیدن جسم بی جان و بیهوش شرمین با چشمان خاکستری خاموشش  بی محابا خود را برای نجات او با زدن شیرجه ای از آن بالا به پایین پرتاب کرده و دخترک را در آغوش می‌کشد. در میان تقلاهای مهدی برای بیرون کشاندن شرمین از کانال آب چندی از اهالی مزرعه نیز به کمک آن ها آمده و شرمین را نجات می دهند و او را به بیمارستان  منتقل می کنند. مهدی نیز به ناچار با همان سر و وضع خیس و  آشفته به مزرعه باز می گردد و برای گرم کردن تن لرزان خود از بخاری کوچک و قدیمی هیزمی در اتاق رئیس  کمک می گیرد و از کوفتگی و خستگی همان جا روی زمین سرد کنار بخاری به خواب می رود اما زمانی که با احساس دردی عمیق چون فرو رفتن خنجری در سینه اش از خواب بیدار می شود با دیدن بدن رنگ پریده، انگشتان کبود و بی حس خود ترسیده و ناگه به لرز شدیدی دچار  می شود.

درد رفته-رفته در بدن مهدی بیش از پیش خودنمایی کرده و او را از پا در می آورد تا اینکه پسرک بیچاره در آن اتاق سرد که تنها وسیله گرمایشی آن در زمستانی با سرمای استخوان سوزش یک بخاری هیزمی قدیمی بود از هوش می رود و این در حالی بود که  از شانس بد او به علت  کسالت ناگهانی دختر رئیس، مزرعه  دو روز تعطیل شده و تنها گروه تیمار و غذارسانی  اجازه سرکشی به مزرعه و مراقبت از بوقلمون‌ها را داشتند.

یک روز گذشت و جسم بی جان مهدی در آن اتاق سرد یکه و تنها ماند. تا اینکه با پیگیری مادر پیر او حینی که چندی از اهالی روستا به دنبال او این سو و آن سوی  مزرعه را می گشتند او را در آن اتاق  شوم یافتند. مهدی دچار ذات‌الریه یا همان سینه پهلوی شدید شده بود و می بایست به سرعت تحت معالجه و درمان پزشکان قرار می گرفت. ریه های او در این دو روز تماماً از مایع غلیظ چرک پر شده بودند و بع علت عفونت بالایی که داشتند نفس کشیدن بر او سخت و طاقت فرسا شده بود.

سه روز پس از آن ماجرا شرمین که پس از حاصل شدن بهبودی کامل همراه با  هدیه ای برای قدردانی و تشکر از مهدی و همچنین برای دیدار او به مزرعه باز می گردد ناباورانه با جای خالی او مواجه می شود. دخترک یاغی علت نبود آقای دکتر را که  جویا می شود در می یابد که ناجی او بخاطر او به چنین دردی مبتلا شده است. او که خود را بی چون و چرا مدیون مهدی می دانست و از همه مهم تر گمان می کرد باعث این حال و روز مهدی ست    شب و روز به دعا  برای او مشغول شده تا اینکه او بهبودی کامل بدست می آورد...

 

و طی اتفاقات و دیداری عاشقانه آن دو با یکدیگر ازدواج می کنند...

حالا مقصود ما جدای بحث این عاشقانه زیبا حکایت ثمره این عشق است!

سیما! سیمای بوقلمون زاده، زاده در مزرعه بوقلمون ها...دخترکی که در مزرعه پدربزرگ میان بوقلمون ها دیده به جهان گشود!

download_(3)_1dwb.jpg

پس از ازدواج پر ماجرای آن دو، در حالی که شرمین 8 ماه و چند روز باردار بود، در دمادم فراغت از بار  خود همچنان به همراه خواهر و همسر دامپزشک خود به دیدار بوقلمون ها می رفت و دل از آن مزرعه نمی کند.

یک روز مهدی که برای دریافت تاییدیه سلامت جوجه بوقلمون ها می بایست به سازمان بهداشت می رفت آن روز شرمین را با خواهرش تنها گذاشته و به ناچار راهی شد. همه چیز سر جای خودش، امن و امان بود، شرمین مشغول ناز و نوازش جوجه بوقلمون ها بود که ناگهان دردی عمیق در میان کمر و شکم خود احساس می کند و صدای جیغ بی هوایش میان هیاهوی بوقلمون ها در  فضای بزرگ مزرعه می پیچد.

شهربانو خواهر شرمین به محض اینکه صدایش را می شنود سراسیمه به کمک او آمده و سعی می کند او را گوشه ای نشانده و کمی آرامَش کند. کودک چند هفته زودتر از موعد میل چشم گشودن و دیدن جهان داشت.

شهربانو شرمین را روی زیراندازی که بین جایگاه بوقلمون ها برای استراحت و وقفه بین کار انداخته شده بود خوابانیده و سراسیمه از او  سراغ مهدی را می گیرد و با آگاهی از ماجرا و نبود مهدی در حالی که فاصله بین مزرعه تا خانه شان و نزدیک ترین بیمارستان کیلومتر ها راه بود راهی بجز به دنیا آوردن کودک آن هم در آن مزرعه همان جا میان بوقلمون ها به نظرش نمی رسد!

وقتی شهربانو شروع به کمک گرفتن از دختران می کند و از آن ها می خواهدتا چند تشت آب گرم و پارچه ای تمیز  تهیه کرده و بر بالین شرمین حاضر شوند شرمین سراسیمه و هراسان نیم خیز شده و با آگاهی از مقصود شهربانو میان درد و دلهره وحشت زده می نالد:

-دیوونه شدی شهربانو؟ تو دامپزشکی!  

و سپس آنگاه که شهربانو بی توجه به ناله ها و تقلاهای شرمین می خواهد از نو او را روی حصیر نشسته بر زمین بخسباند فریاد می زند:

-وای مهدی کجایی این دیوونه شده، به دادم برس! باید بریم بیمارستان.

 

.......

در تکاپوی به دنیا آوردن بچه یکی از دختران بلافاصله با مهدی تماس گرفته و او را از آمدن ناگهانی فرزندش و ماجرای زایمان همسرش در مزرعه بوقلمون ها باخبر می سازد.

مهدی که  از کودکی عاشق و شیفته بوقلمون ها بود بجز اندکی ملال و نگرانی برای زایمان سخت همسرش نه تنها از این بابت ناراحت نمی شود بلکه خوشحال هم می شود.

 

شرمین بلافاصله با  شنیدن صدای مهدی چون همیشه غرغرو و  لجباز از پشت تلفن به او توپیده و با غیظ می گوید:

-مردشور خودت و اون مجوزت رو ببرن الان وقت رفتن بود؟ همیشه  همه کارهات بی موقع ست بی خاصیت تو الان باید پیش من بودی !🤣😐

و سپس در حالی که جیغی بنفش از روی فشار و پیچیدن دردی در ناحیه کمر و شکمش می کشد مهدی با بدجنسی خندیده و شیطنت آمیز می گوید:

-حرص  نخور شرمین جان لطفاً همکاری کن! تا می تونی  نفس عمیق بکش، عمیق نفس بکش و با تمام قدرت فشار بده! می دونم که تو می تونی!

با صدای خشمگین و حرصی شرمین که خطاب به مهدی می گفت خفه شو! دخترکان یک به یک زیر خنده زدند و مهدی نیز از پشت تلفن ریز-ریز خندید.

مدتی گذشت و جز صدای نفس ها و ناله های شرمین از روی درد و تقلا، صدای دیگری شنیده نشد تا اینکه...

همزمان با جیغ و اعلام حضور سیمای چشم خاکستری و بور صدای فریاد و هیاهوی بوقلمون ها نیز  یکی پس از دیگری برخاسته  و آوای شادشان مزرعه را فرا می گیرد.

breeding2-turkeys6_zfzw.jpg

 

 

میلادت مبارک زیباترین بوقلمون دنیا! دختر چشم خاکستریِ زیبا، سیمای خوش سیما و دلربا🦃❤️😍😘

@ بوقولی پلیسه

download_8zho.jpg

tazeen-cake-satisho-34_7qll.jpg

 

images_ku3l.jpg

 

download_(1)_46na.jpg

download_(2)_i9ta.jpg

c5aa2688d3ab6d4a23af31993e769130dykl4wjh

 

download_(4)_wg0u.jpg

@ ببعی معتاد   این هم همسر دلبندشون. ببعی خان که دل بوقول انجمن رو برده و پس نیاورده😂🤩🚗😛

 

جیییغغغ تولدت کلی مبارک عشقولیِ من🤪🤩😂ماچ @ بوقولی پلیسه

 

@_NAJIW80_ @Atria  @Beretta @Esteghlalabi @Ghazal @Maria @ساتوری @ببعی معتاد @بوقلمون معتاد @پرتوِماه @melika_sh @nina4011 @Melika.Y @_Zeynab @Farinaz  @Hony.m  @Nilay07 @خلناز  @کاکائو. @Shervin @Viyana@-Atria- @Bhreh_rah @bita.mn @Damon.S_E @F. Naseri @Fardis @Farfis @farid-arjmand@Farinaz @Ghazal @golpar@K.A @NAEIMEH_S @Najmeh@Pardis@Partomah @sanaz87 @Viyana  @..Raha.. @.Abi.AR @_Zeynab @_NAJIW80_@-ℳAhsA- @-Nightmare @-Tehyan- @آیلار مومنی @بوقلمون  @Atefeh L @NAEIMEH_S @Maria @سادات.۸۲@..Satiyar.. @khazan

ویرایش شده توسط Masi.fardi
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زادروزت شیرین، پر عشق و نور آفرین باد.

قهقهه هایی آسمانی و آرامش زلال زندگی را برایت آرزو دارم . . .

 

بازم تولدت مبارک عشق من🤩😍 @ بوقولی پلیسه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

3 ساعت قبل، Masi.fardi گفته است:

خب خب بوقلمون ها خبر آوردن که تولد داریم اون هم چه تولدی😍😍تولد بوقولی انجمن🦃😍 دختر ادمین @ admin✯mah✯  😂 و پرتو @ پرتوِماه و برادرزاده من😋🤪

خب میخوام تبریک تولدش رو با یه داستان جذاب شروع کنم!

d2e8e075-e5ce-4d99-9a67-ea574f72ba4d_1pk

روزی از روزها در مزرعه ای بزرگ و زیبا حوالی شهر خوش آب و هوای رشت ، پسری خوش چهره و خوش قد و بالا که به تازگی، پس از فارغ التحصیلی در رشته محبوب خود، دامپزشکی از فرانسه به ایران و دیار سبز و دیرین پدر و مادر خود یعنی   رشت  آمده بود به خاطر علاقه شدید خود  به حیوانات و خصوصاً بوقلمون ها از کودکی، برای کار به مزرعه ای معرفی می شود که ریاست آن را ثروتمندترین مرد روستا بر عهده دارد،  او در آن مزرعه با دختری جسور و مغرور به نام شرمین اشنا می شود در حالی که هیچ یک از رفتارهای او شبیه به زنان عادی روستا نبود!

1419691884-samatak-com_xcgj.jpg

او دختری کاملاً متفاوت بود. شرمین  نه تنها ناز و افاده ای نداشت بلکه مجزای تمام دختران، روحیه ای سرسخت و جدی همچون مردان یغور داشت. او در آن مزرعه بزرگ همچون مردان، پر تلاش و سخت کار می‌کرد، صبح ها به رسیدگی به بوقلمون ها مشغول می شد و عصرها سوار بر اسب سیاه خود تاخت و تاز کنان روانه روستا می شد.

شرمین آن زمان به طرز عجیبی چکمه های بلند مردانه   به پا می کرد  و اگرچه دامن های بلند و پلیسه دار او خبر از زن بودنش می دادند اما اگر کسی ابتدا با قد و بالای او رو به رو می شد در همان نگاه نخست با دیدن پیراهن جین مردانه ای که به تن داشت و ان کلاه لبه داری که همیشه بر روی سرش بود در حالی که تمامی موهایش را پشت سرش چون دم اسبی پنهان کرده بود گمان می کرد مردی سوار بر اسب خود از انتهای مزرعه می آید. از طرفی شانه های تنومند  و هیکل بزرگ شرمین کمی از ظرافت زنانه به دور بود!

رفتار عجیب و روحیه متفاوت شرمین در همان نگاه اول مهدی را جذب خود کرد. دختری که برخلاف سایر دختران مزرعه با وجود زیبایی و جذابیت های مردانه ای که مهدی داشت نه تنها روی خوش نشانش نمی داد بلکه دائما با او سر ناسازگاری و دعوا  داشت.

یک روز که  در مزرعه سر سلامت یکی از بوقلمون ها و مرگ بی دلیل و ناگهانی چندی از جوجه ها دعوایشان می شود، در حالی که مهدی به عنوان پزشک بوقلمون ها به سختی سعی داشت  به  شرمین بفهماند که جیره غذایی جوجه بوقلمون ها باید طبق فاکتور رشد و بر اساس نیازهای تقویتی شان باشد شرمین بی توجه به صحبت های  مهدی بی آنکه چیزی از حرف های او سر در آورد یکسره غر می زد و با یاغی‌گری هایش خطاب به او لجبازانه می گفت:

-وقتی تو هنوز تو شکم مادرت بودی من بوقلمون پرورش می دادم! این بوقلمون هایی که الان می بینی همه شون یه روز یه جوجه بیشتر نبودن و زیر دست من بزرگ شدن. حالا توئه تازه به دوران رسیده فرنگی اومدی و به من میگی که چطور تیمارشون کنم و اب و غذاشون رو بدم؟

farjadco-500-turkey3_vlii.jpg

از طرفی دیگر نیز مهدی که  سعی داشت مرگ مشکوکانه  جوجه ها را  به گردن او بیاندازد دائما اصرار داشت که سهل انگاری شرمین در غذارسانی به جوجه ها سبب مرگشان شده است!

چرا که جوجه بوقلمون ها بر خلاف جوجه های سایر پرندگان هیچ استعدادی برای خوردن یا آشامیدن  ندارند و تمام این زحمات بر دوش پرورش دهندگان آنان است. ( البته بماند که بعد ها مشخص شد که مرگ مشکوک بوقلمون ها به علت ورم روده هایشان بوده است که   این بیماری معمولا در اثر میکروب های روده این پرندگان ایجاد می شود.  )

در هر حال بگذریم، مهدی و شرمین هر دو یاغی و لجباز  در حالی که حسابی به تیپ و تار هم زده بودند توسط رئیس مزرعه احضار شده و برای  دریافت جایزه تنبیه شان نزد او می روند!

عصر که به همراه یکدیگر برای حل و فصل ماجرا به دفترخانه رئیس می روند آنگاه که رئیس مزرعه  مقابل روی مهدی، شرمین را دختر خود صدا می زند و از او می خواهد تا با جناب دکتر کمی نرم تر تا کند و رفتار بهتری داشته باشد، مهدی سخت جا می خورد و لحظاتی طولانی به سکوت می نشیند. سپس انتهای بحث آنگاه که هنوز هیچ جوره باورش نمی شد که شرمین دختر صاحب مزرعه باشد به ناچار  به درخواست رئیس خود بی میل با او  به آشتی می پردازد و مقابلش شمشیر می اندازد.

می گذرد و می گذرد و بعد از آن ماجرا  شرمین که اندکی تغییر رفتار داده بود و به سختی سعی می کرد تا در رفتار با مهدی نرمش بیشتری از خود نشان دهد یک روز با خداحافظی از او  در یک عصر زمستانی مزرعه را ترک می  گوید و برخلاف همیشه بدون اسب مهربان خود  با پای پیاده تا جاده می رود تا از آنجا با تاکسی به خانه برود، میان راه ناگهان پایش سر خورده و با قل خوردن از روی سراشیبی وسیعی کنار پایش به طرزی وحشتناک در کانال آب مزرعه که همچون گودالی بزرگ و پر آب  پایین سرازیری قرار داشت می افتد و در همان دقایق نخست پس از کمی تقلا و دست و پا زدن در آب و کشیدن فریادهای پی در پی  برای گرفتن کمک و یاری از جانب کسی، در حالی که این امر در سکوت و خلوت اطراف مزرعه  کاملاً غیرممکن به نظر می رسید تحت تأثیر سرمای بیش از حد آب در فصل زمستان در دم بیهوش می شود.

مهدی که بعد از مدت ها حس عجیبی به شرمین و خلقیات خاص او پیدا کرده بود آن روز را بی دلیل همراه با ماشین خود به تعقیب  او پرداخته بود، در واقع هدف  مهدی تماشای سوارکاری جسورانه و ماهرانه شرمین بود که ناباورانه با چنین صحنه ای یکه و پیاده پشت سر او مواجه می شود و سراسیمه به کمکش می شتابد.

به محض قرار گرفتن مهدی بالای سراشیبی  با دیدن جسم بی جان و بیهوش شرمین با چشمان خاکستری خاموشش  بی محابا خود را برای نجات او با زدن شیرجه ای از آن بالا به پایین پرتاب کرده و دخترک را در آغوش می‌کشد. در میان تقلاهای مهدی برای بیرون کشاندن شرمین از کانال آب چندی از اهالی مزرعه نیز به کمک آن ها آمده و شرمین را نجات می دهند و او را به بیمارستان  منتقل می کنند. مهدی نیز به ناچار با همان سر و وضع خیس و  آشفته به مزرعه باز می گردد و برای گرم کردن تن لرزان خود از بخاری کوچک و قدیمی هیزمی در اتاق رئیس  کمک می گیرد و از کوفتگی و خستگی همان جا روی زمین سرد کنار بخاری به خواب می رود اما زمانی که با احساس دردی عمیق چون فرو رفتن خنجری در سینه اش از خواب بیدار می شود با دیدن بدن رنگ پریده، انگشتان کبود و بی حس خود ترسیده و ناگه به لرز شدیدی دچار  می شود.

درد رفته-رفته در بدن مهدی بیش از پیش خودنمایی کرده و او را از پا در می آورد تا اینکه پسرک بیچاره در آن اتاق سرد که تنها وسیله گرمایشی آن در زمستانی با سرمای استخوان سوزش یک بخاری هیزمی قدیمی بود از هوش می رود و این در حالی بود که  از شانس بد او به علت  کسالت ناگهانی دختر رئیس، مزرعه  دو روز تعطیل شده و تنها گروه تیمار و غذارسانی  اجازه سرکشی به مزرعه و مراقبت از بوقلمون‌ها را داشتند.

یک روز گذشت و جسم بی جان مهدی در آن اتاق سرد یکه و تنها ماند. تا اینکه با پیگیری مادر پیر او حینی که چندی از اهالی روستا به دنبال او این سو و آن سوی  مزرعه را می گشتند او را در آن اتاق  شوم یافتند. مهدی دچار ذات‌الریه یا همان سینه پهلوی شدید شده بود و می بایست به سرعت تحت معالجه و درمان پزشکان قرار می گرفت. ریه های او در این دو روز تماماً از مایع غلیظ چرک پر شده بودند و بع علت عفونت بالایی که داشتند نفس کشیدن بر او سخت و طاقت فرسا شده بود.

سه روز پس از آن ماجرا شرمین که پس از حاصل شدن بهبودی کامل همراه با  هدیه ای برای قدردانی و تشکر از مهدی و همچنین برای دیدار او به مزرعه باز می گردد ناباورانه با جای خالی او مواجه می شود. دخترک یاغی علت نبود آقای دکتر را که  جویا می شود در می یابد که ناجی او بخاطر او به چنین دردی مبتلا شده است. او که خود را بی چون و چرا مدیون مهدی می دانست و از همه مهم تر گمان می کرد باعث این حال و روز مهدی ست    شب و روز به دعا  برای او مشغول شده تا اینکه او بهبودی کامل بدست می آورد...

 

و طی اتفاقات و دیداری عاشقانه آن دو با یکدیگر ازدواج می کنند...

حالا مقصود ما جدای بحث این عاشقانه زیبا حکایت ثمره این عشق است!

سیما! سیمای بوقلمون زاده، زاده در مزرعه بوقلمون ها...دخترکی که در مزرعه پدربزرگ میان بوقلمون ها دیده به جهان گشود!

download_(3)_1dwb.jpg

پس از ازدواج پر ماجرای آن دو، در حالی که شرمین 8 ماه و چند روز باردار بود، در دمادم فراغت از بار  خود همچنان به همراه خواهر و همسر دامپزشک خود به دیدار بوقلمون ها می رفت و دل از آن مزرعه نمی کند.

یک روز مهدی که برای دریافت تاییدیه سلامت جوجه بوقلمون ها می بایست به سازمان بهداشت می رفت آن روز شرمین را با خواهرش تنها گذاشته و به ناچار راهی شد. همه چیز سر جای خودش، امن و امان بود، شرمین مشغول ناز و نوازش جوجه بوقلمون ها بود که ناگهان دردی عمیق در میان کمر و شکم خود احساس می کند و صدای جیغ بی هوایش میان هیاهوی بوقلمون ها در  فضای بزرگ مزرعه می پیچد.

شهربانو خواهر شرمین به محض اینکه صدایش را می شنود سراسیمه به کمک او آمده و سعی می کند او را گوشه ای نشانده و کمی آرامَش کند. کودک چند هفته زودتر از موعد میل چشم گشودن و دیدن جهان داشت.

شهربانو شرمین را روی زیراندازی که بین جایگاه بوقلمون ها برای استراحت و وقفه بین کار انداخته شده بود خوابانیده و سراسیمه از او  سراغ مهدی را می گیرد و با آگاهی از ماجرا و نبود مهدی در حالی که فاصله بین مزرعه تا خانه شان و نزدیک ترین بیمارستان کیلومتر ها راه بود راهی بجز به دنیا آوردن کودک آن هم در آن مزرعه همان جا میان بوقلمون ها به نظرش نمی رسد!

وقتی شهربانو شروع به کمک گرفتن از دختران می کند و از آن ها می خواهدتا چند تشت آب گرم و پارچه ای تمیز  تهیه کرده و بر بالین شرمین حاضر شوند شرمین سراسیمه و هراسان نیم خیز شده و با آگاهی از مقصود شهربانو میان درد و دلهره وحشت زده می نالد:

-دیوونه شدی شهربانو؟ تو دامپزشکی!  

و سپس آنگاه که شهربانو بی توجه به ناله ها و تقلاهای شرمین می خواهد از نو او را روی حصیر نشسته بر زمین بخسباند فریاد می زند:

-وای مهدی کجایی این دیوونه شده، به دادم برس! باید بریم بیمارستان.

 

.......

در تکاپوی به دنیا آوردن بچه یکی از دختران بلافاصله با مهدی تماس گرفته و او را از آمدن ناگهانی فرزندش و ماجرای زایمان همسرش در مزرعه بوقلمون ها باخبر می سازد.

مهدی که  از کودکی عاشق و شیفته بوقلمون ها بود بجز اندکی ملال و نگرانی برای زایمان سخت همسرش نه تنها از این بابت ناراحت نمی شود بلکه خوشحال هم می شود.

 

شرمین بلافاصله با  شنیدن صدای مهدی چون همیشه غرغرو و  لجباز از پشت تلفن به او توپیده و با غیظ می گوید:

-مردشور خودت و اون مجوزت رو ببرن الان وقت رفتن بود؟ همیشه  همه کارهات بی موقع ست بی خاصیت تو الان باید پیش من بودی !🤣😐

و سپس در حالی که جیغی بنفش از روی فشار و پیچیدن دردی در ناحیه کمر و شکمش می کشد مهدی با بدجنسی خندیده و شیطنت آمیز می گوید:

-حرص  نخور شرمین جان لطفاً همکاری کن! تا می تونی  نفس عمیق بکش، عمیق نفس بکش و با تمام قدرت فشار بده! می دونم که تو می تونی!

با صدای خشمگین و حرصی شرمین که خطاب به مهدی می گفت خفه شو! دخترکان یک به یک زیر خنده زدند و مهدی نیز از پشت تلفن ریز-ریز خندید.

مدتی گذشت و جز صدای نفس ها و ناله های شرمین از روی درد و تقلا، صدای دیگری شنیده نشد تا اینکه...

همزمان با جیغ و اعلام حضور سیمای چشم خاکستری و بور صدای فریاد و هیاهوی بوقلمون ها نیز  یکی پس از دیگری برخاسته  و آوای شادشان مزرعه را فرا می گیرد.

breeding2-turkeys6_zfzw.jpg

 

 

میلادت مبارک زیباترین بوقلمون دنیا! دختر چشم خاکستریِ زیبا، سیمای خوش سیما و دلربا🦃❤️😍😘

@ بوقولی پلیسه

download_8zho.jpg

tazeen-cake-satisho-34_7qll.jpg

 

images_ku3l.jpg

 

download_(1)_46na.jpg

download_(2)_i9ta.jpg

c5aa2688d3ab6d4a23af31993e769130dykl4wjh

 

download_(4)_wg0u.jpg

@ ببعی معتاد   این هم همسر دلبندشون. ببعی خان که دل بوقول انجمن رو برده و پس نیاورده😂🤩🚗😛

 

جیییغغغ تولدت کلی مبارک عشقولیِ من🤪🤩😂ماچ @ بوقولی پلیسه

تولدت مبارک، انشالله آرزوهات خاطره شن❤⚘

@ بوقولی پلیسه  

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • طراح گرافیک

تولدت مبارک پلیس مخفی 😉


رمان‌های تکمیل شده👇

 به گسی خرمالو🍂 (فایل)

 شعله رقصان این آتش تویی🔥 (در دست چاپ)

در حال تایپ👇🏻

رمان کوه به کوه می‌رسد...🗻

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

 دردي است درد عشق که درمان پذير نيست

از جان گزير هست و ز جانان گزير نیست  
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

3 ساعت قبل، Masi.fardi گفته است:

خب خب بوقلمون ها خبر آوردن که تولد داریم اون هم چه تولدی😍😍تولد بوقولی انجمن🦃😍 دختر ادمین @ admin✯mah✯  😂 و پرتو @ پرتوِماه و برادرزاده من😋🤪

خب میخوام تبریک تولدش رو با یه داستان جذاب شروع کنم!

d2e8e075-e5ce-4d99-9a67-ea574f72ba4d_1pk

روزی از روزها در مزرعه ای بزرگ و زیبا حوالی شهر خوش آب و هوای رشت ، پسری خوش چهره و خوش قد و بالا که به تازگی، پس از فارغ التحصیلی در رشته محبوب خود، دامپزشکی از فرانسه به ایران و دیار سبز و دیرین پدر و مادر خود یعنی   رشت  آمده بود به خاطر علاقه شدید خود  به حیوانات و خصوصاً بوقلمون ها از کودکی، برای کار به مزرعه ای معرفی می شود که ریاست آن را ثروتمندترین مرد روستا بر عهده دارد،  او در آن مزرعه با دختری جسور و مغرور به نام شرمین اشنا می شود در حالی که هیچ یک از رفتارهای او شبیه به زنان عادی روستا نبود!

1419691884-samatak-com_xcgj.jpg

او دختری کاملاً متفاوت بود. شرمین  نه تنها ناز و افاده ای نداشت بلکه مجزای تمام دختران، روحیه ای سرسخت و جدی همچون مردان یغور داشت. او در آن مزرعه بزرگ همچون مردان، پر تلاش و سخت کار می‌کرد، صبح ها به رسیدگی به بوقلمون ها مشغول می شد و عصرها سوار بر اسب سیاه خود تاخت و تاز کنان روانه روستا می شد.

شرمین آن زمان به طرز عجیبی چکمه های بلند مردانه   به پا می کرد  و اگرچه دامن های بلند و پلیسه دار او خبر از زن بودنش می دادند اما اگر کسی ابتدا با قد و بالای او رو به رو می شد در همان نگاه نخست با دیدن پیراهن جین مردانه ای که به تن داشت و ان کلاه لبه داری که همیشه بر روی سرش بود در حالی که تمامی موهایش را پشت سرش چون دم اسبی پنهان کرده بود گمان می کرد مردی سوار بر اسب خود از انتهای مزرعه می آید. از طرفی شانه های تنومند  و هیکل بزرگ شرمین کمی از ظرافت زنانه به دور بود!

رفتار عجیب و روحیه متفاوت شرمین در همان نگاه اول مهدی را جذب خود کرد. دختری که برخلاف سایر دختران مزرعه با وجود زیبایی و جذابیت های مردانه ای که مهدی داشت نه تنها روی خوش نشانش نمی داد بلکه دائما با او سر ناسازگاری و دعوا  داشت.

یک روز که  در مزرعه سر سلامت یکی از بوقلمون ها و مرگ بی دلیل و ناگهانی چندی از جوجه ها دعوایشان می شود، در حالی که مهدی به عنوان پزشک بوقلمون ها به سختی سعی داشت  به  شرمین بفهماند که جیره غذایی جوجه بوقلمون ها باید طبق فاکتور رشد و بر اساس نیازهای تقویتی شان باشد شرمین بی توجه به صحبت های  مهدی بی آنکه چیزی از حرف های او سر در آورد یکسره غر می زد و با یاغی‌گری هایش خطاب به او لجبازانه می گفت:

-وقتی تو هنوز تو شکم مادرت بودی من بوقلمون پرورش می دادم! این بوقلمون هایی که الان می بینی همه شون یه روز یه جوجه بیشتر نبودن و زیر دست من بزرگ شدن. حالا توئه تازه به دوران رسیده فرنگی اومدی و به من میگی که چطور تیمارشون کنم و اب و غذاشون رو بدم؟

farjadco-500-turkey3_vlii.jpg

از طرفی دیگر نیز مهدی که  سعی داشت مرگ مشکوکانه  جوجه ها را  به گردن او بیاندازد دائما اصرار داشت که سهل انگاری شرمین در غذارسانی به جوجه ها سبب مرگشان شده است!

چرا که جوجه بوقلمون ها بر خلاف جوجه های سایر پرندگان هیچ استعدادی برای خوردن یا آشامیدن  ندارند و تمام این زحمات بر دوش پرورش دهندگان آنان است. ( البته بماند که بعد ها مشخص شد که مرگ مشکوک بوقلمون ها به علت ورم روده هایشان بوده است که   این بیماری معمولا در اثر میکروب های روده این پرندگان ایجاد می شود.  )

در هر حال بگذریم، مهدی و شرمین هر دو یاغی و لجباز  در حالی که حسابی به تیپ و تار هم زده بودند توسط رئیس مزرعه احضار شده و برای  دریافت جایزه تنبیه شان نزد او می روند!

عصر که به همراه یکدیگر برای حل و فصل ماجرا به دفترخانه رئیس می روند آنگاه که رئیس مزرعه  مقابل روی مهدی، شرمین را دختر خود صدا می زند و از او می خواهد تا با جناب دکتر کمی نرم تر تا کند و رفتار بهتری داشته باشد، مهدی سخت جا می خورد و لحظاتی طولانی به سکوت می نشیند. سپس انتهای بحث آنگاه که هنوز هیچ جوره باورش نمی شد که شرمین دختر صاحب مزرعه باشد به ناچار  به درخواست رئیس خود بی میل با او  به آشتی می پردازد و مقابلش شمشیر می اندازد.

می گذرد و می گذرد و بعد از آن ماجرا  شرمین که اندکی تغییر رفتار داده بود و به سختی سعی می کرد تا در رفتار با مهدی نرمش بیشتری از خود نشان دهد یک روز با خداحافظی از او  در یک عصر زمستانی مزرعه را ترک می  گوید و برخلاف همیشه بدون اسب مهربان خود  با پای پیاده تا جاده می رود تا از آنجا با تاکسی به خانه برود، میان راه ناگهان پایش سر خورده و با قل خوردن از روی سراشیبی وسیعی کنار پایش به طرزی وحشتناک در کانال آب مزرعه که همچون گودالی بزرگ و پر آب  پایین سرازیری قرار داشت می افتد و در همان دقایق نخست پس از کمی تقلا و دست و پا زدن در آب و کشیدن فریادهای پی در پی  برای گرفتن کمک و یاری از جانب کسی، در حالی که این امر در سکوت و خلوت اطراف مزرعه  کاملاً غیرممکن به نظر می رسید تحت تأثیر سرمای بیش از حد آب در فصل زمستان در دم بیهوش می شود.

مهدی که بعد از مدت ها حس عجیبی به شرمین و خلقیات خاص او پیدا کرده بود آن روز را بی دلیل همراه با ماشین خود به تعقیب  او پرداخته بود، در واقع هدف  مهدی تماشای سوارکاری جسورانه و ماهرانه شرمین بود که ناباورانه با چنین صحنه ای یکه و پیاده پشت سر او مواجه می شود و سراسیمه به کمکش می شتابد.

به محض قرار گرفتن مهدی بالای سراشیبی  با دیدن جسم بی جان و بیهوش شرمین با چشمان خاکستری خاموشش  بی محابا خود را برای نجات او با زدن شیرجه ای از آن بالا به پایین پرتاب کرده و دخترک را در آغوش می‌کشد. در میان تقلاهای مهدی برای بیرون کشاندن شرمین از کانال آب چندی از اهالی مزرعه نیز به کمک آن ها آمده و شرمین را نجات می دهند و او را به بیمارستان  منتقل می کنند. مهدی نیز به ناچار با همان سر و وضع خیس و  آشفته به مزرعه باز می گردد و برای گرم کردن تن لرزان خود از بخاری کوچک و قدیمی هیزمی در اتاق رئیس  کمک می گیرد و از کوفتگی و خستگی همان جا روی زمین سرد کنار بخاری به خواب می رود اما زمانی که با احساس دردی عمیق چون فرو رفتن خنجری در سینه اش از خواب بیدار می شود با دیدن بدن رنگ پریده، انگشتان کبود و بی حس خود ترسیده و ناگه به لرز شدیدی دچار  می شود.

درد رفته-رفته در بدن مهدی بیش از پیش خودنمایی کرده و او را از پا در می آورد تا اینکه پسرک بیچاره در آن اتاق سرد که تنها وسیله گرمایشی آن در زمستانی با سرمای استخوان سوزش یک بخاری هیزمی قدیمی بود از هوش می رود و این در حالی بود که  از شانس بد او به علت  کسالت ناگهانی دختر رئیس، مزرعه  دو روز تعطیل شده و تنها گروه تیمار و غذارسانی  اجازه سرکشی به مزرعه و مراقبت از بوقلمون‌ها را داشتند.

یک روز گذشت و جسم بی جان مهدی در آن اتاق سرد یکه و تنها ماند. تا اینکه با پیگیری مادر پیر او حینی که چندی از اهالی روستا به دنبال او این سو و آن سوی  مزرعه را می گشتند او را در آن اتاق  شوم یافتند. مهدی دچار ذات‌الریه یا همان سینه پهلوی شدید شده بود و می بایست به سرعت تحت معالجه و درمان پزشکان قرار می گرفت. ریه های او در این دو روز تماماً از مایع غلیظ چرک پر شده بودند و بع علت عفونت بالایی که داشتند نفس کشیدن بر او سخت و طاقت فرسا شده بود.

سه روز پس از آن ماجرا شرمین که پس از حاصل شدن بهبودی کامل همراه با  هدیه ای برای قدردانی و تشکر از مهدی و همچنین برای دیدار او به مزرعه باز می گردد ناباورانه با جای خالی او مواجه می شود. دخترک یاغی علت نبود آقای دکتر را که  جویا می شود در می یابد که ناجی او بخاطر او به چنین دردی مبتلا شده است. او که خود را بی چون و چرا مدیون مهدی می دانست و از همه مهم تر گمان می کرد باعث این حال و روز مهدی ست    شب و روز به دعا  برای او مشغول شده تا اینکه او بهبودی کامل بدست می آورد...

 

و طی اتفاقات و دیداری عاشقانه آن دو با یکدیگر ازدواج می کنند...

حالا مقصود ما جدای بحث این عاشقانه زیبا حکایت ثمره این عشق است!

سیما! سیمای بوقلمون زاده، زاده در مزرعه بوقلمون ها...دخترکی که در مزرعه پدربزرگ میان بوقلمون ها دیده به جهان گشود!

download_(3)_1dwb.jpg

پس از ازدواج پر ماجرای آن دو، در حالی که شرمین 8 ماه و چند روز باردار بود، در دمادم فراغت از بار  خود همچنان به همراه خواهر و همسر دامپزشک خود به دیدار بوقلمون ها می رفت و دل از آن مزرعه نمی کند.

یک روز مهدی که برای دریافت تاییدیه سلامت جوجه بوقلمون ها می بایست به سازمان بهداشت می رفت آن روز شرمین را با خواهرش تنها گذاشته و به ناچار راهی شد. همه چیز سر جای خودش، امن و امان بود، شرمین مشغول ناز و نوازش جوجه بوقلمون ها بود که ناگهان دردی عمیق در میان کمر و شکم خود احساس می کند و صدای جیغ بی هوایش میان هیاهوی بوقلمون ها در  فضای بزرگ مزرعه می پیچد.

شهربانو خواهر شرمین به محض اینکه صدایش را می شنود سراسیمه به کمک او آمده و سعی می کند او را گوشه ای نشانده و کمی آرامَش کند. کودک چند هفته زودتر از موعد میل چشم گشودن و دیدن جهان داشت.

شهربانو شرمین را روی زیراندازی که بین جایگاه بوقلمون ها برای استراحت و وقفه بین کار انداخته شده بود خوابانیده و سراسیمه از او  سراغ مهدی را می گیرد و با آگاهی از ماجرا و نبود مهدی در حالی که فاصله بین مزرعه تا خانه شان و نزدیک ترین بیمارستان کیلومتر ها راه بود راهی بجز به دنیا آوردن کودک آن هم در آن مزرعه همان جا میان بوقلمون ها به نظرش نمی رسد!

وقتی شهربانو شروع به کمک گرفتن از دختران می کند و از آن ها می خواهدتا چند تشت آب گرم و پارچه ای تمیز  تهیه کرده و بر بالین شرمین حاضر شوند شرمین سراسیمه و هراسان نیم خیز شده و با آگاهی از مقصود شهربانو میان درد و دلهره وحشت زده می نالد:

-دیوونه شدی شهربانو؟ تو دامپزشکی!  

و سپس آنگاه که شهربانو بی توجه به ناله ها و تقلاهای شرمین می خواهد از نو او را روی حصیر نشسته بر زمین بخسباند فریاد می زند:

-وای مهدی کجایی این دیوونه شده، به دادم برس! باید بریم بیمارستان.

 

.......

در تکاپوی به دنیا آوردن بچه یکی از دختران بلافاصله با مهدی تماس گرفته و او را از آمدن ناگهانی فرزندش و ماجرای زایمان همسرش در مزرعه بوقلمون ها باخبر می سازد.

مهدی که  از کودکی عاشق و شیفته بوقلمون ها بود بجز اندکی ملال و نگرانی برای زایمان سخت همسرش نه تنها از این بابت ناراحت نمی شود بلکه خوشحال هم می شود.

 

شرمین بلافاصله با  شنیدن صدای مهدی چون همیشه غرغرو و  لجباز از پشت تلفن به او توپیده و با غیظ می گوید:

-مردشور خودت و اون مجوزت رو ببرن الان وقت رفتن بود؟ همیشه  همه کارهات بی موقع ست بی خاصیت تو الان باید پیش من بودی !🤣😐

و سپس در حالی که جیغی بنفش از روی فشار و پیچیدن دردی در ناحیه کمر و شکمش می کشد مهدی با بدجنسی خندیده و شیطنت آمیز می گوید:

-حرص  نخور شرمین جان لطفاً همکاری کن! تا می تونی  نفس عمیق بکش، عمیق نفس بکش و با تمام قدرت فشار بده! می دونم که تو می تونی!

با صدای خشمگین و حرصی شرمین که خطاب به مهدی می گفت خفه شو! دخترکان یک به یک زیر خنده زدند و مهدی نیز از پشت تلفن ریز-ریز خندید.

مدتی گذشت و جز صدای نفس ها و ناله های شرمین از روی درد و تقلا، صدای دیگری شنیده نشد تا اینکه...

همزمان با جیغ و اعلام حضور سیمای چشم خاکستری و بور صدای فریاد و هیاهوی بوقلمون ها نیز  یکی پس از دیگری برخاسته  و آوای شادشان مزرعه را فرا می گیرد.

breeding2-turkeys6_zfzw.jpg

 

 

میلادت مبارک زیباترین بوقلمون دنیا! دختر چشم خاکستریِ زیبا، سیمای خوش سیما و دلربا🦃❤️😍😘

@ بوقولی پلیسه

download_8zho.jpg

tazeen-cake-satisho-34_7qll.jpg

 

images_ku3l.jpg

 

download_(1)_46na.jpg

download_(2)_i9ta.jpg

c5aa2688d3ab6d4a23af31993e769130dykl4wjh

 

download_(4)_wg0u.jpg

@ ببعی معتاد   این هم همسر دلبندشون. ببعی خان که دل بوقول انجمن رو برده و پس نیاورده😂🤩🚗😛

 

جیییغغغ تولدت کلی مبارک عشقولیِ من🤪🤩😂ماچ @ بوقولی پلیسه

 

@_NAJIW80_ @Atria  @Beretta @Esteghlalabi @Ghazal @Maria @ساتوری @ببعی معتاد @بوقلمون معتاد @پرتوِماه @melika_sh @nina4011 @Melika.Y @_Zeynab @Farinaz  @Hony.m  @Nilay07 @خلناز  @کاکائو. @Shervin @Viyana@-Atria- @Bhreh_rah @bita.mn @Damon.S_E @F. Naseri @Fardis @Farfis @farid-arjmand@Farinaz @Ghazal @golpar@K.A @NAEIMEH_S @Najmeh@Pardis@Partomah @sanaz87 @Viyana  @..Raha.. @.Abi.AR @_Zeynab @_NAJIW80_@-ℳAhsA- @-Nightmare @-Tehyan- @آیلار مومنی @بوقلمون  @Atefeh L @NAEIMEH_S @Maria @سادات.۸۲@..Satiyar.. @khazan

وای مرسی مصییی من عاشقتم عشق من😭😭😭تو خیلی خوبی لعنتی😍😍😍😍بیخود نیس همه عاشقتن منم بیشتر از همشون این بزرگترین سوپرایز تولدم بود😍😥😭😭😭😭

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

41 دقیقه قبل، M.M گفته است:

تولدت مبارک گلی ۱۲۰ سالگیتو جشن بگیری ارزوهات خاطره شن❤

مرسی عزیزم😚😍🦃

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

38 دقیقه قبل، Parya گفته است:

تولدت مبارک، انشالله آرزوهات خاطره شن❤⚘

@ بوقولی پلیسه  

مرسی گلم😚😍😗🦃

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

28 دقیقه قبل، Masoome گفته است:

تولدت مباااارررررک عشقم ایشالله همه آرزوهات خاطره شن♡

مرسی مصی😚😍😗🦃💃

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

23 دقیقه قبل، mahdiyeh گفته است:

تولدت مبارک عزیزم، امضای خدا پای تمام آرزو هات باشه، ♥️🌹

@ بوقولی پلیسه

مرسی خواهرشوهر ناسم😂🦃😗🦃🤗😚😍

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تولدت بسی بسیار مبارک

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

4 ساعت قبل، Masi.fardi گفته است:

خب خب بوقلمون ها خبر آوردن که تولد داریم اون هم چه تولدی😍😍تولد بوقولی انجمن🦃😍 دختر ادمین @ admin✯mah✯  😂 و پرتو @ پرتوِماه و برادرزاده من😋🤪

خب میخوام تبریک تولدش رو با یه داستان جذاب شروع کنم!

d2e8e075-e5ce-4d99-9a67-ea574f72ba4d_1pk

روزی از روزها در مزرعه ای بزرگ و زیبا حوالی شهر خوش آب و هوای رشت ، پسری خوش چهره و خوش قد و بالا که به تازگی، پس از فارغ التحصیلی در رشته محبوب خود، دامپزشکی از فرانسه به ایران و دیار سبز و دیرین پدر و مادر خود یعنی   رشت  آمده بود به خاطر علاقه شدید خود  به حیوانات و خصوصاً بوقلمون ها از کودکی، برای کار به مزرعه ای معرفی می شود که ریاست آن را ثروتمندترین مرد روستا بر عهده دارد،  او در آن مزرعه با دختری جسور و مغرور به نام شرمین اشنا می شود در حالی که هیچ یک از رفتارهای او شبیه به زنان عادی روستا نبود!

1419691884-samatak-com_xcgj.jpg

او دختری کاملاً متفاوت بود. شرمین  نه تنها ناز و افاده ای نداشت بلکه مجزای تمام دختران، روحیه ای سرسخت و جدی همچون مردان یغور داشت. او در آن مزرعه بزرگ همچون مردان، پر تلاش و سخت کار می‌کرد، صبح ها به رسیدگی به بوقلمون ها مشغول می شد و عصرها سوار بر اسب سیاه خود تاخت و تاز کنان روانه روستا می شد.

شرمین آن زمان به طرز عجیبی چکمه های بلند مردانه   به پا می کرد  و اگرچه دامن های بلند و پلیسه دار او خبر از زن بودنش می دادند اما اگر کسی ابتدا با قد و بالای او رو به رو می شد در همان نگاه نخست با دیدن پیراهن جین مردانه ای که به تن داشت و ان کلاه لبه داری که همیشه بر روی سرش بود در حالی که تمامی موهایش را پشت سرش چون دم اسبی پنهان کرده بود گمان می کرد مردی سوار بر اسب خود از انتهای مزرعه می آید. از طرفی شانه های تنومند  و هیکل بزرگ شرمین کمی از ظرافت زنانه به دور بود!

رفتار عجیب و روحیه متفاوت شرمین در همان نگاه اول مهدی را جذب خود کرد. دختری که برخلاف سایر دختران مزرعه با وجود زیبایی و جذابیت های مردانه ای که مهدی داشت نه تنها روی خوش نشانش نمی داد بلکه دائما با او سر ناسازگاری و دعوا  داشت.

یک روز که  در مزرعه سر سلامت یکی از بوقلمون ها و مرگ بی دلیل و ناگهانی چندی از جوجه ها دعوایشان می شود، در حالی که مهدی به عنوان پزشک بوقلمون ها به سختی سعی داشت  به  شرمین بفهماند که جیره غذایی جوجه بوقلمون ها باید طبق فاکتور رشد و بر اساس نیازهای تقویتی شان باشد شرمین بی توجه به صحبت های  مهدی بی آنکه چیزی از حرف های او سر در آورد یکسره غر می زد و با یاغی‌گری هایش خطاب به او لجبازانه می گفت:

-وقتی تو هنوز تو شکم مادرت بودی من بوقلمون پرورش می دادم! این بوقلمون هایی که الان می بینی همه شون یه روز یه جوجه بیشتر نبودن و زیر دست من بزرگ شدن. حالا توئه تازه به دوران رسیده فرنگی اومدی و به من میگی که چطور تیمارشون کنم و اب و غذاشون رو بدم؟

farjadco-500-turkey3_vlii.jpg

از طرفی دیگر نیز مهدی که  سعی داشت مرگ مشکوکانه  جوجه ها را  به گردن او بیاندازد دائما اصرار داشت که سهل انگاری شرمین در غذارسانی به جوجه ها سبب مرگشان شده است!

چرا که جوجه بوقلمون ها بر خلاف جوجه های سایر پرندگان هیچ استعدادی برای خوردن یا آشامیدن  ندارند و تمام این زحمات بر دوش پرورش دهندگان آنان است. ( البته بماند که بعد ها مشخص شد که مرگ مشکوک بوقلمون ها به علت ورم روده هایشان بوده است که   این بیماری معمولا در اثر میکروب های روده این پرندگان ایجاد می شود.  )

در هر حال بگذریم، مهدی و شرمین هر دو یاغی و لجباز  در حالی که حسابی به تیپ و تار هم زده بودند توسط رئیس مزرعه احضار شده و برای  دریافت جایزه تنبیه شان نزد او می روند!

عصر که به همراه یکدیگر برای حل و فصل ماجرا به دفترخانه رئیس می روند آنگاه که رئیس مزرعه  مقابل روی مهدی، شرمین را دختر خود صدا می زند و از او می خواهد تا با جناب دکتر کمی نرم تر تا کند و رفتار بهتری داشته باشد، مهدی سخت جا می خورد و لحظاتی طولانی به سکوت می نشیند. سپس انتهای بحث آنگاه که هنوز هیچ جوره باورش نمی شد که شرمین دختر صاحب مزرعه باشد به ناچار  به درخواست رئیس خود بی میل با او  به آشتی می پردازد و مقابلش شمشیر می اندازد.

می گذرد و می گذرد و بعد از آن ماجرا  شرمین که اندکی تغییر رفتار داده بود و به سختی سعی می کرد تا در رفتار با مهدی نرمش بیشتری از خود نشان دهد یک روز با خداحافظی از او  در یک عصر زمستانی مزرعه را ترک می  گوید و برخلاف همیشه بدون اسب مهربان خود  با پای پیاده تا جاده می رود تا از آنجا با تاکسی به خانه برود، میان راه ناگهان پایش سر خورده و با قل خوردن از روی سراشیبی وسیعی کنار پایش به طرزی وحشتناک در کانال آب مزرعه که همچون گودالی بزرگ و پر آب  پایین سرازیری قرار داشت می افتد و در همان دقایق نخست پس از کمی تقلا و دست و پا زدن در آب و کشیدن فریادهای پی در پی  برای گرفتن کمک و یاری از جانب کسی، در حالی که این امر در سکوت و خلوت اطراف مزرعه  کاملاً غیرممکن به نظر می رسید تحت تأثیر سرمای بیش از حد آب در فصل زمستان در دم بیهوش می شود.

مهدی که بعد از مدت ها حس عجیبی به شرمین و خلقیات خاص او پیدا کرده بود آن روز را بی دلیل همراه با ماشین خود به تعقیب  او پرداخته بود، در واقع هدف  مهدی تماشای سوارکاری جسورانه و ماهرانه شرمین بود که ناباورانه با چنین صحنه ای یکه و پیاده پشت سر او مواجه می شود و سراسیمه به کمکش می شتابد.

به محض قرار گرفتن مهدی بالای سراشیبی  با دیدن جسم بی جان و بیهوش شرمین با چشمان خاکستری خاموشش  بی محابا خود را برای نجات او با زدن شیرجه ای از آن بالا به پایین پرتاب کرده و دخترک را در آغوش می‌کشد. در میان تقلاهای مهدی برای بیرون کشاندن شرمین از کانال آب چندی از اهالی مزرعه نیز به کمک آن ها آمده و شرمین را نجات می دهند و او را به بیمارستان  منتقل می کنند. مهدی نیز به ناچار با همان سر و وضع خیس و  آشفته به مزرعه باز می گردد و برای گرم کردن تن لرزان خود از بخاری کوچک و قدیمی هیزمی در اتاق رئیس  کمک می گیرد و از کوفتگی و خستگی همان جا روی زمین سرد کنار بخاری به خواب می رود اما زمانی که با احساس دردی عمیق چون فرو رفتن خنجری در سینه اش از خواب بیدار می شود با دیدن بدن رنگ پریده، انگشتان کبود و بی حس خود ترسیده و ناگه به لرز شدیدی دچار  می شود.

درد رفته-رفته در بدن مهدی بیش از پیش خودنمایی کرده و او را از پا در می آورد تا اینکه پسرک بیچاره در آن اتاق سرد که تنها وسیله گرمایشی آن در زمستانی با سرمای استخوان سوزش یک بخاری هیزمی قدیمی بود از هوش می رود و این در حالی بود که  از شانس بد او به علت  کسالت ناگهانی دختر رئیس، مزرعه  دو روز تعطیل شده و تنها گروه تیمار و غذارسانی  اجازه سرکشی به مزرعه و مراقبت از بوقلمون‌ها را داشتند.

یک روز گذشت و جسم بی جان مهدی در آن اتاق سرد یکه و تنها ماند. تا اینکه با پیگیری مادر پیر او حینی که چندی از اهالی روستا به دنبال او این سو و آن سوی  مزرعه را می گشتند او را در آن اتاق  شوم یافتند. مهدی دچار ذات‌الریه یا همان سینه پهلوی شدید شده بود و می بایست به سرعت تحت معالجه و درمان پزشکان قرار می گرفت. ریه های او در این دو روز تماماً از مایع غلیظ چرک پر شده بودند و بع علت عفونت بالایی که داشتند نفس کشیدن بر او سخت و طاقت فرسا شده بود.

سه روز پس از آن ماجرا شرمین که پس از حاصل شدن بهبودی کامل همراه با  هدیه ای برای قدردانی و تشکر از مهدی و همچنین برای دیدار او به مزرعه باز می گردد ناباورانه با جای خالی او مواجه می شود. دخترک یاغی علت نبود آقای دکتر را که  جویا می شود در می یابد که ناجی او بخاطر او به چنین دردی مبتلا شده است. او که خود را بی چون و چرا مدیون مهدی می دانست و از همه مهم تر گمان می کرد باعث این حال و روز مهدی ست    شب و روز به دعا  برای او مشغول شده تا اینکه او بهبودی کامل بدست می آورد...

 

و طی اتفاقات و دیداری عاشقانه آن دو با یکدیگر ازدواج می کنند...

حالا مقصود ما جدای بحث این عاشقانه زیبا حکایت ثمره این عشق است!

سیما! سیمای بوقلمون زاده، زاده در مزرعه بوقلمون ها...دخترکی که در مزرعه پدربزرگ میان بوقلمون ها دیده به جهان گشود!

download_(3)_1dwb.jpg

پس از ازدواج پر ماجرای آن دو، در حالی که شرمین 8 ماه و چند روز باردار بود، در دمادم فراغت از بار  خود همچنان به همراه خواهر و همسر دامپزشک خود به دیدار بوقلمون ها می رفت و دل از آن مزرعه نمی کند.

یک روز مهدی که برای دریافت تاییدیه سلامت جوجه بوقلمون ها می بایست به سازمان بهداشت می رفت آن روز شرمین را با خواهرش تنها گذاشته و به ناچار راهی شد. همه چیز سر جای خودش، امن و امان بود، شرمین مشغول ناز و نوازش جوجه بوقلمون ها بود که ناگهان دردی عمیق در میان کمر و شکم خود احساس می کند و صدای جیغ بی هوایش میان هیاهوی بوقلمون ها در  فضای بزرگ مزرعه می پیچد.

شهربانو خواهر شرمین به محض اینکه صدایش را می شنود سراسیمه به کمک او آمده و سعی می کند او را گوشه ای نشانده و کمی آرامَش کند. کودک چند هفته زودتر از موعد میل چشم گشودن و دیدن جهان داشت.

شهربانو شرمین را روی زیراندازی که بین جایگاه بوقلمون ها برای استراحت و وقفه بین کار انداخته شده بود خوابانیده و سراسیمه از او  سراغ مهدی را می گیرد و با آگاهی از ماجرا و نبود مهدی در حالی که فاصله بین مزرعه تا خانه شان و نزدیک ترین بیمارستان کیلومتر ها راه بود راهی بجز به دنیا آوردن کودک آن هم در آن مزرعه همان جا میان بوقلمون ها به نظرش نمی رسد!

وقتی شهربانو شروع به کمک گرفتن از دختران می کند و از آن ها می خواهدتا چند تشت آب گرم و پارچه ای تمیز  تهیه کرده و بر بالین شرمین حاضر شوند شرمین سراسیمه و هراسان نیم خیز شده و با آگاهی از مقصود شهربانو میان درد و دلهره وحشت زده می نالد:

-دیوونه شدی شهربانو؟ تو دامپزشکی!  

و سپس آنگاه که شهربانو بی توجه به ناله ها و تقلاهای شرمین می خواهد از نو او را روی حصیر نشسته بر زمین بخسباند فریاد می زند:

-وای مهدی کجایی این دیوونه شده، به دادم برس! باید بریم بیمارستان.

 

.......

در تکاپوی به دنیا آوردن بچه یکی از دختران بلافاصله با مهدی تماس گرفته و او را از آمدن ناگهانی فرزندش و ماجرای زایمان همسرش در مزرعه بوقلمون ها باخبر می سازد.

مهدی که  از کودکی عاشق و شیفته بوقلمون ها بود بجز اندکی ملال و نگرانی برای زایمان سخت همسرش نه تنها از این بابت ناراحت نمی شود بلکه خوشحال هم می شود.

 

شرمین بلافاصله با  شنیدن صدای مهدی چون همیشه غرغرو و  لجباز از پشت تلفن به او توپیده و با غیظ می گوید:

-مردشور خودت و اون مجوزت رو ببرن الان وقت رفتن بود؟ همیشه  همه کارهات بی موقع ست بی خاصیت تو الان باید پیش من بودی !🤣😐

و سپس در حالی که جیغی بنفش از روی فشار و پیچیدن دردی در ناحیه کمر و شکمش می کشد مهدی با بدجنسی خندیده و شیطنت آمیز می گوید:

-حرص  نخور شرمین جان لطفاً همکاری کن! تا می تونی  نفس عمیق بکش، عمیق نفس بکش و با تمام قدرت فشار بده! می دونم که تو می تونی!

با صدای خشمگین و حرصی شرمین که خطاب به مهدی می گفت خفه شو! دخترکان یک به یک زیر خنده زدند و مهدی نیز از پشت تلفن ریز-ریز خندید.

مدتی گذشت و جز صدای نفس ها و ناله های شرمین از روی درد و تقلا، صدای دیگری شنیده نشد تا اینکه...

همزمان با جیغ و اعلام حضور سیمای چشم خاکستری و بور صدای فریاد و هیاهوی بوقلمون ها نیز  یکی پس از دیگری برخاسته  و آوای شادشان مزرعه را فرا می گیرد.

breeding2-turkeys6_zfzw.jpg

 

 

میلادت مبارک زیباترین بوقلمون دنیا! دختر چشم خاکستریِ زیبا، سیمای خوش سیما و دلربا🦃❤️😍😘

@ بوقولی پلیسه

download_8zho.jpg

tazeen-cake-satisho-34_7qll.jpg

 

images_ku3l.jpg

 

download_(1)_46na.jpg

download_(2)_i9ta.jpg

c5aa2688d3ab6d4a23af31993e769130dykl4wjh

 

download_(4)_wg0u.jpg

@ ببعی معتاد   این هم همسر دلبندشون. ببعی خان که دل بوقول انجمن رو برده و پس نیاورده😂🤩🚗😛

 

جیییغغغ تولدت کلی مبارک عشقولیِ من🤪🤩😂ماچ @ بوقولی پلیسه

 

@_NAJIW80_ @Atria  @Beretta @Esteghlalabi @Ghazal @Maria @ساتوری @ببعی معتاد @بوقلمون معتاد @پرتوِماه @melika_sh @nina4011 @Melika.Y @_Zeynab @Farinaz  @Hony.m  @Nilay07 @خلناز  @کاکائو. @Shervin @Viyana@-Atria- @Bhreh_rah @bita.mn @Damon.S_E @F. Naseri @Fardis @Farfis @farid-arjmand@Farinaz @Ghazal @golpar@K.A @NAEIMEH_S @Najmeh@Pardis@Partomah @sanaz87 @Viyana  @..Raha.. @.Abi.AR @_Zeynab @_NAJIW80_@-ℳAhsA- @-Nightmare @-Tehyan- @آیلار مومنی @بوقلمون  @Atefeh L @NAEIMEH_S @Maria @سادات.۸۲@..Satiyar.. @khazan

تولدت مبارک بوقولیییییی😂🍓

خواهرکم‌ که نمیشناسمت‌ اما یه روزی اومدم نمایه ات😎 تولدت پر تکرار😂😂🌖

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جیییییییغ. جیغ نه‌ها، جیییییییییییییغ😐😂🤦‍♀️

تولدت مباااااااااارک خل و چل دیوونه😐😂

عررررر داری پیر میشی😐😂 داری روز به روز به مرز مردن نزدیک‌تر می‌شی😐😂

اصلا هم لازم نیست به خاطر تبریکات گرم و صمیمانه‌ام تبریک بگی. خودم می‌دونم خیلی خوبم😐😂

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

-نه! اشتباه نکن! من از اون و بلایی که سرم آورد نگذشتم! من، فقط، به شیوه خودم، تاوان بعضی حماقت‌ها رو نشونش دادم!

من گفتم، تو انجام دادی! همه فکر می‌کردن اون زنده می‌مونه و من می‌میرم! ولی تهش چی شد؟

من به زندگیم ادامه دادم، اون دار فانی را وداع گفت! من زنده بودم، اون سرش از تنش جدا شد!

پایان خاصی برای زندگیش تدارک دیدم! یه داماد، کنار عروسش،  تو شب عروسیش، با سری که دیگه رو تنش نیس...!

 

به زودی....

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تولدت مبارک پلیس خشن انجمن 😂♥️

تنفسی که بدون نفس، نفس کشیدن را از یاد می‌برد( رمان تنفس بی نفس)

ایا میتوان بدون نفس، نفس کشید... تنفسی که محکوم است به بی نفسی

•••

مسلخی از جنس درد و تنهایی (دلنوشته مسلخ من) 

{پایان یافته}

تیزر رمان تنفس بی نفس

🖤🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عزیزمممم💜 تولدت مبارک  امیدوارم هممون شاهد پیشرفتای چشم گیر و درخشانت باشیم.⚘🍻🎂

                                                        ☆ رمان مُتَّحِدین

                           _______________________________________

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...