رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان آسیه | الیف کاربر انجمن نودهشتیا


𝓢𝓐𝓣𝓘𝓨𝓐𝓡𝓪𝓶
 اشتراک گذاری

پیام توسط زهرارمضانی افزوده شد,

سطح قلم: C

ارسال های توصیه شده

  • سانسورچی

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%B3%DB%

این داستان در حال ویرایش است

نام داستان: آسیه
نویسنده: sati235
ژانر: عاشقانه،تراژدی
خلاصه:
حماقت! ابلهی محز! 
زندگی من در این دو کلمه خلاصه میشد‌. زندگی‌ای که با جهالت باعث شدم تا آخر این راه رو گند بزنم و خودم رو به خاک سیاه بنشونم...! البته، اون هم بی تقصیر نبود..

سخن نویسنده: اول از همه باید بگم این داستان بر اساس‌ واقعیت هستش، واقعیتی‌ که تقریبا به اون اگاهم‌ ولی خب من هیچوقت جای اون فرد نبودم که بدونم‌بفهمم واقعا اوضاع زندگیش‌ از چه قراره..خلاصه و اینا رو ویرایش میزنم..

ویرایش شده توسط Sati235

spacer.png

آسیه!=)

______________________________________________

بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!🖤🥀

____

دودی کہ از سیگار بالا میره همون اشڪایی کہ قرار بود پایین بیوفتہ:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

پارت یک

سال ۱۳۸۸
دستم خالی بود، دلم انگشتر ساده‌ای می‌خواست تا دستم رو زیبا تر نشون بده.
از پشت میز بلند شدم و به سمت کمد چوبی‌ِ گوشه اتاق رفتم. در کمد رو باز کردم و لباس ها رو کمی کنار زدم تا به صندوقچه‌‌قهوه‌ای نسبتا‌ بزرگی برخوردم. دوباره لباس ها رو کنار زدم و اون رو از بینشون‌ برداشتم‌. سنگین بود!
در صندوقچه رو باز کردم که نگاهم به تکه کاغذی برخورد‌. کنجکاو برش‌داشتم و باز کردم. شماره رندی بود! 
باسردرگمی بهش نگاه کردم که همون موقع اسم سیاوش توی ذهنم پدیدار شد. شماره خودش بود!
برای زنگ زدن تردید داشتم، اولین باری بود که از جنس مخالف شماره می‌گرفتم‌ و ترسیده بودم، اما سیاوش رو دوست داشتم؛اون واقعا مرد خوبی بود!
با وجود اینکه سیاوش مرد خوبی بود، مطمئن بودم اگر زنگ می‌زدم و خانوادم‌ بویی می‌بردند، تا آخر عمر زندگی به کامم‌ زهر می‌شد و اگر پشت گوشم رو می‌دیدم، روی خوش زندگی رو هم می‌دیدم!
با این فکر ها، آهی کشیدم و در صندوچه‌ رو بدون برداشتن انگشتر بستم و دوباره اون رو تو گوشه کمد گذاشتم. 
با دست های‌ کشیده‌ام موهای قهوه‌ای روشنم رو به پشت گوشم‌روندم و خودم رو روی تخت چوبی قدیمیم‌ولو کردم‌ و به سقف سفید زل زدم‌.
همیشه با اینکار آرامش می‌گرفتم و می‌تونستم زندگیم‌ رو روی سقف سفید تصور کنم. قدرت تخیلم بالا بود!
در یک ثانیه ذهنم پر شد از سیاوش، سیاوشی‌ که فقط اون رو چند بار دیده بودم اما در اون‌چند بار به این پی برده بودم که چقدر خوش قیافه و متشخص هست؛ مخصوصا با اون موهای مشکی و چشم های قهوه‌ای که وقتی می‌خندید، گوشه چشم‌هاش چین می‌افتاد.
اون خیلی با محبت بود، خیلی!
یاد روری افتادم که بر خلاف همیشه، با خجالت صدام کرد، اون روز عروسی بودیم. مثل همیشه عروسی ها‌ توی حیاط بزرگ خونه عمه سیاوش برگزار میشد، جایی که اکثر عروسی های شهر کوچِکمون اونجا بود.
دم در حیاط زنونه‌ ایستاده بودم و منتظر مادرم بودم، چون اون مهری رو بغل داشت کمی دیر تر از من بود، کمی هم نه، یک چند کوچه‌ای! من برای این که گمش نکنم، هنوز داخل نرفته بودم و منتظرش ایستاده بودم.
جزئیات رو دقیق یادم بود، این که شال شکلاتی‌ رنگی همرنگ چشم هام به سر کرده بودم و سرم پایین بود. 
-‌ آسیه!
اینجا بود که صدای پر از خجالت سیاوش به گوشم خورد. تعجب کردم، هیچوقت‌ نشنیده بودم اینجوری‌ صحبت کنه‌. نگاهش کردم‌ و بله‌ بسیار آرومی گفتم.
وقتی نگاهش کردم، سریع سرش رو پایین انداخت و به خیابون خاکی که هنوز کامل آسفالت نشده بود چشم دوخت. 
دستش رو برد توی‌‌جیبش و کاغذی در آورد و به سمتم دراز کرد. 
با شک نگاهی بهش انداختم که سرش رو بالا آورد. اشک توی چشم هاش جمع شده بود. یعنی چی می‌تونست باشه که اینجور‌ غمگین شده بود؟ از سیاوش بعید بود بخواد گریه کنه.‌ 
نمیدو‌نم چرا ولی دوست نداشتم اون رو با چشم های گریون ببینم

ویرایش شده توسط Sati235

spacer.png

آسیه!=)

______________________________________________

بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!🖤🥀

____

دودی کہ از سیگار بالا میره همون اشڪایی کہ قرار بود پایین بیوفتہ:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

پارت دو 
با تردید نگاهی به دستش انداختم و کاغذ رو از بین دست هاش برداشتم. 
-‌ دوستت دارم!
شوکه شدم، بدون اینکه چیزی بگه عقب - عقب حرکت کرد و از کوچه خارج شد‌.
مادرم رو دیدم که داره به طرفم میاد؛ هول شدم و کاغذ رو مچاله کردم‌ و توی آستین لباسم جا دادم. 
آستین  شتری  رنگ لباسم پف داشت و سر آستینش، کش به کار برده شده بود، پس کاغذ از توی آستینم‌ نمی‌افتاد.
هنوز جمله سیاوش رو هضم نکرده بودم که مامان از راه رسید. 
دنبالش راه افتادم و وارد حیاط عروسی شدم‌

***

-‌آسیه، آسیه بیا شام.
با صدای مامان دست از فکر و خیال برداشتم و بلند شدم. کی شب شد؟
چون توی یک حالت به مدت طولانی خوابیده بودم، پشتم عرق کرده بود، پس لباسم رو عوض کردم و از اتاق خارج شدم.
مامان سفره رو چیده بود و داشت زیر لب غرغر می‌کرد و وقتی من رو دید گفت: بیا دیگه هی چپیدی توی اون اتاقت بیرون‌ نمیای. شدی پوست و استخون!
چیزی نگفتم و به سمت سرویس بهداشتی حرکت کردم. دست‌ هام رو شستم و با حوله صورتی رنگی خشکش کردم.
قبل از اینکه دوباره مامان صدام بزنه، خودم رو به سفره رسوندم و نشستم.
شام، قرمه سبزی مونده از ناهار امروز بود.
چند لقمه‌ای‌ خوردم و بلند شدم، از مامان تشکر‌کردم و بعد از شستن دوباره‌ دستم،  به سمت اتاق رفتم. 
در رو که باز کردم، نگاهم به گوشی ساده‌م افتاد که روی میز افتاده بود.
وسوسه شدم و برش داشتم و به سمت کمدم رفتم. دوباره اون صندوقچه قهوه‌ای رنگ رو رو از لابه‌لای لباس هام در آوردم و سرش رو باز کردم. دستی کشیدم و با یک گشتن ساده، کاغذ سفیدی که به شکل قلب بود رو برداشتم.
نوشته های روش رو دوباره برای خودم توی دلم تکرار کردم.
-‌ آسیه عزیزم، همون‌طور که گفتم دوستت دارم؛ نمی‌خوام اذیتت کنم پس اگر افتخار میدی با من حقیر دوست بشی، این شماره منه.
این کار اون از نظرم به شدت جذاب اومده بود. کسی برای اولین بار به من ابراز علاقه کرده بود!
بدون از دست دادن وقت، با تمام سرعت شماره رو توی گوشی وارد کردم و به اسم سارا، دوستم که حتی هنوز گوشی نداشت چه برسه به سیمکارت، ذخیره کردم.
خواستم دوباره کاغذ رو لابه‌لای انگشتر و گردنبند ها بزارم که به این فکر افتادم شاید پیدا بشه، پس بهتره اون رو یک جای دیگه بزارم، ولی کجا؟
گوشی رو گذاشتم کنار و همین که خواستم بلند شم در اتاق باز شد، هول شدم و کاغذ رو توی دهنم گذاشتم و جویدم و با تمام سرعت قورتش دادم.

ویرایش شده توسط Sati235

spacer.png

آسیه!=)

______________________________________________

بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!🖤🥀

____

دودی کہ از سیگار بالا میره همون اشڪایی کہ قرار بود پایین بیوفتہ:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

پارت‌ سه
-‌ آسیه، هی آسیه!
به سمت مامان برگشتم و لبخندی زدم. 
-‌  بله؟
مامان چشم هاش رو ریز کرد و گفت:چرا ترسیدی؟
شونه‌هام رو بالا انداختم و گفتم:چرا باید بترسم؟
مامان: هیچی، من دارم با گلی و مهری میرم‌ خونه مامان بزرگ‌. میای تو هم؟ 
در فکر این که فرصت هم جور شد، توی دلم لبخندی زدم و گفتم: نه، من فردا مدرسه دارم نمیام. ان‌ شا‌ الله دفعه بعدی.
مامان سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت. 
بلند شدم و در اتاق رو بستم خودم رو روی تخت پرت کردم‌. واقعا داشت خوابم میومد.
***
-‌ آسیه، آسیه پاشو!
صدای مامان بود، اما اصلا حال و حوصله مدرسه رو نداشتم، به‌خصوص که امروز امتحان داشتم و من، خب هیچی نخوندم بودم. دریغ از یک کلمه!
-‌ آسیه میگم پاشو! من دیگه بیدارت نمی‌کنم ها.
بی‌حوصله پاشدم و خمیازه‌ ای کشیدم.
بعد از شستن دست و صورتم، رفتم تا آماده بشم.

***

سر کلاس نشسته بودم.‌ این زنگ ریاضی داشتیم و من بی‌حوصله به مبحث توان که مبحث جدیدی بود گوش می‌کردم و البته ناگفته نماند، با مدادی‌ داشتم روی کاغذ اسم سیاوش رو می‌نوشتم و خط--طی می‌کردم تا اگر کسی پیدا کرد، لو نرم.
سارا امروز هم نیومده بود و من باز هیچ سرگرمی‌ نداشتم‌. دوست داشتم دیشب به سیاوش  زنگ بزنم هم که خوابم گرفت. کاش زنگ می‌زدم!

***
بی حوصله چادرم رو سرم کردم و کیفم رو برداشتم. 
امروز اصلا حال و حوصله درست و حسابی نداشتم. علاوه بر نبود سارا و ناراحت از استفاده نکردن از موقعیت دیشب، امتحانم رو هم کاملا خراب کرده بودم و اگر مادر و پدرم می‌فهمیدند، که قطعا می‌فهمیدند از زندگی ساقطم‌ می‌کردند.
-‌ بند کفشت بازه!
ممنون آرومی رو به مریم که این حرف رو زده بود گفتم‌ و بند کفشم رو محکم کردم.
آروم_آروم قدم ‌برمی‌داشتم. دیگه پاهام توان یاری کردن رو نداشت. دوست داشتم مثل اکثر همکلاسی هام، کسی باشه که بیاد دنبالم و تا خونه برسونتم‌ اما پدرم که ایران نبود و مادرم، خب رانندگی نمی‌کرد و البته ماشینی هم در کار نبود
- آسیه بیا بالا!
با شنیدن صدا، سرم رو به بغل چرخوندم. ایول خدا!
عمو احمدم بود، خونه‌ اون فقط یک کوچه با مدرسه فاصله داشت و الان از شانس خوبم اینجا بود.
خواستم مثلا تعارف کنم پس برای همین گفتم: خیلی ممنون، خودم میرم‌

ویرایش شده توسط Sati235

spacer.png

آسیه!=)

______________________________________________

بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!🖤🥀

____

دودی کہ از سیگار بالا میره همون اشڪایی کہ قرار بود پایین بیوفتہ:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

پارت چهار

 

- تعارف نکن دیگه بیا سوار شو

آن چنان محکم گفت که‌ دیگه جای هیچ حرفی باقی نمی‌موند. 

بدون هیچ حرفی به سمت موتور‌ بزرگش رفتم و سوار شدم.

وقتی به خونه رسیدم، تشکر کوتاهی کردم‌ و با تمام سرعت در رو باز کردم و سریع وارد خونه شدم‌. 

هوا به شدت گرم شده بود، به شدت گرم!

مثل اکثر روز ها مامان خونه نبود و حالا که بهش فکر می‌کنم، الان هم فرصت‌ خوبی بود. 

سریع-سریع لباسم رو عوض کردم و لباس راحتی پوشیدم. بعد از شستن دست و پام، در خونه رو محض احتیاط قفل کردم و به سمت اتاقم رفتم‌.

گوشی نوکیا‌ ساده‌م رو برداشتم و شماره سیاوش رو‌ گرفتم.

احساس می‌کردم قلبم با تمام توان توی حلقم می‌زنه.‌ به شدت استرس داشتم، حتی به سرم زد قطع کنم. آره، قطع می‌کنم، این بهترین راه بود!

همین‌ که خواستم قطع کنم، صدای گرم و محکم سیاوش به گوشم رسید. هول شدم و با لکنت گفتم: س..سلام!

سیاوش پاسخ داد: سلام، شما؟

سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم. گفتم: آسیه هستم.

احساس کردم که لبخندی زد.

اینبار‌ با لحن صمیمی تری گفت: سلام عزیزم!

همزمان‌هم خجالت کشیدم و هم ترس داشتم‌. احساس می‌کردم گونه هام گرم شده و عرق کرده بودم. نگاهم‌ رو به دیوار سفید رنگ دوختم چیزی نگفتم‌.‌احساس می‌کردم قدرت تکلم ندارم.

سیاوش-‌ چطوری عزیز دلم؟ 

لبخندی زدم. حس عجیبی داشتم‌. اینبار جواب دادم و گفتم: ممنون!

سیاوش- دوستیم دیگه؟

باز هم چیزی نگفتم‌. سردرگم‌ شده بودم‌ و نمی‌دونستم چه جوابی بدم. شاید برای لحظه ای پشیمون شده‌ بودم.

سیاوش- سکوت اینجا نشونه رضایتِ آسیه من؟

آره آرومی گفتم که صداش رو خودم به زور شنیدم. از پشت تلفن شنیدم که کسی صداش زد. فکر کنم مادرش بود.

سیاوش- ببخشید عشقم، من باید برم، از راه دور می‌بوسمت، بعدا بهت زنگ می‌زنم.

- مواظب خودت باش!

فقط خدا می‌دونه توی اون لحظه چقدر سرخ و سفید شدم.

سیاوش خنده شیرینی کرد و بعد گفت: فدات گلم، من برم، تو هم مواظب خودت باش.

- خداحافظ!

سریع قطع کردم و گوشی رو بغل کردم. نمی‌دونم، شاید حس‌‌میکردم الان سیاوش رو در آغوش دارم.

صدای در باعث شد از اون حس و حال بیرون بیام و دست و پام رو گم کنم. باید خیلی شانس داشته باشم که مامان صدام رو نشنیده باشه.

سریع گوشی رو روی رو تختی یاسی رنگم انداختم و به سمت در قهوه‌ ای رنگ رفتم. 

به در سالن که رسیدم‌ سریع‌ در رو باز کردم و سلامی گفتم. کنار ایستادم تا مامان وارد بشه.

مامان طلبکار با چشم هایی ریز جواب داد: علیکم‌ السلام. داشتی با کی حرف میزدی؟مطمئن بودم رنگم پریده‌ و احساس می‌‌کردم یک سکته ناقص نوش جان کردم!

ویرایش شده توسط Sati235

spacer.png

آسیه!=)

______________________________________________

بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!🖤🥀

____

دودی کہ از سیگار بالا میره همون اشڪایی کہ قرار بود پایین بیوفتہ:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

پارت پنج

سعی کردم خودم رو بزنم به اون راه و گفتم: کِی؟
مامان: همین الانا، زنگ زدم اشغال بودی.
توی دلم نفس‌ راحتی کشیدم. صدام رو نشنیده بود. خدایا، من رو ببخش ولی مجبورم دروغ بگم.
-‌ هیچی،  سارا نیومده بود مدرسه، داشتم با‌ اون حرف می‌زدم.
سرش رو تکون داد و وارد خونه شد، منتظر بودم بعدش مهری و گلی وارد بشن اما نبودن. 
رفتم بیرون اما باز هم نبودن.
با صدای بلند داد زدم- مامان! مهری و گلی کجان؟
مامان جواب داد: هی! صدات رو نبر بالا الان کل محل می‌شنون. دختر که انقدر‌ صداش رو نمی‌بره بالا. 
کلافه  باشه‌ای گفتم‌. 
کمی مکث کرد و بعد گفت: خونه‌مامان‌ بزرگتن، اونجا پیش خاله شهرزاد موندگار شدن.
آهانی گفتم و در رو به هم کوبیدم. خاله شهرزاد خاله کوچکترم بود که هنوز ازدواج نکرده بود و طبیعتا پیش مامان بزرگ و بابابزرگم‌ زندگی می‌کرد.
نرده چوبی رو‌ توی‌ دستم فشردم و از‌ پله ها بالا رفتم‌. اتاق اصلی درس خوندن  طبقه بالا بود‌ و بیشتر روز ها باید این مسیر رو طی می‌کردم.
اتاق خودم میز داشت، اما بابا دوست داشت یک فضای جدا از اتاق شخصی برای درس خوندن ما درست کنه، به همین دلیل کامپیوتر‌ رو هم آورده بود توی‌ این اتاق‌.
کامپیوتری‌ که تو این دوره زمونه زیاد ازش موجود نبود و ما با داشتن این خیلی لاکچری‌ محصوب می‌شدیم.
الان به قصد درس خوندن و کامپیوتر نمی‌رفتم، فقط دوست داشتم برم و روی صندلی بزرگش بشینم و مامان فکر کنه‌ دارم درس می‌خونم و خب زیاد بهم گیر نده.
طبق انتظار خودم رو روی صندلی ولو کردم و با انگشت‌ های کشیده‌م موهای‌خرمایی روشنم رو به هم ریختم که لبخندی روی لب های کوچکم‌ نشست‌. پس از مدتی نگاه کردن به روبه روم که گلدون قهوه‌ای با گل مصنوعی قرار داشت به فکر فرو رفتم.
کم-کم اواخر آذر داشت می‌رسید و شب ها کمی سردتر‌ شده بود و علاوه بر این، کم-کم داشت امتحانات دی ماه از راه می‌رسید و این یعنی بدبختی بزرگی پیش رو دارم. ماهی که باید بشدت‌ درس بخونم.
سرگرمی‌ خاصی نداشتم و وقت کافی برای درس خوندن داشتم، اما اگر فکر و خیال اون برام جایی بزاره!
سیاوش رو میگم، همیشه قسمت پنهانی از مغزم داره به اون فکر می‌کنه. اونی که به تازگی وارد زندگی‌م شده و داره میشه همه چیزم‌، در حالی که خودش بی‌خبره.
کسی که در هر لحظه و هر جا بدون هیچ استثنایی ذهنم درگیر اونه.
نفس عمیقی کشیدم، کم-کم اوضاعم داشت خطرناک میشد.  اگر ولم کنه چی؟
سعی کردم افکار منفی روپس بزنم. نه، اون آدم خوبیه!
مثل همیشه، با صدای مامان که برای خوردن غذا صدام میزد به افکارم پایان دادم و از جام بلند شدم.

ویرایش شده توسط Sati235

spacer.png

آسیه!=)

______________________________________________

بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!🖤🥀

____

دودی کہ از سیگار بالا میره همون اشڪایی کہ قرار بود پایین بیوفتہ:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

.

ویرایش شده توسط Sati235

spacer.png

آسیه!=)

______________________________________________

بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!🖤🥀

____

دودی کہ از سیگار بالا میره همون اشڪایی کہ قرار بود پایین بیوفتہ:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

.

ویرایش شده توسط Sati235

spacer.png

آسیه!=)

______________________________________________

بدترين درد وقتيه كه لبخند ميزنى تا جلوى ريختن اشكات رو بگیری...!🖤🥀

____

دودی کہ از سیگار بالا میره همون اشڪایی کہ قرار بود پایین بیوفتہ:)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...