رفتن به مطلب

چه زمانی از نوشتن رمانت خسته میشی؟


_Mahta_
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

چه زمانی اون چیزی رو که با خون دل و روشنایی دیده واسش وقت گذاشتی و خیلی برات ارزش داره رو رها کنی؟

 

ویرایش شده توسط _Mahta_
  • لایک 4

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی اولش رو دوباره می‌خونم و می‌بینم که چقد قلمم در طولش فرق کرده. قطعل از پیشرفتم خوشحال می‌شم ولی مجبورم اون کتاب رو بازنویسی کنم تا همش یکسان بشه. برای همین واسه یه مدت کنارش می‌ذارم تا دوباره حسش بیاد.

  • لایک 4

نوشته‌ی نویسنده‌ای که به دنبال بهترین ها می‌گشت.

روح و روان هایی که پیوندشان با اشک و خون، ناگسستنی به نظر می‌رسید.

⌫رمان روح‌واره، به قلم   پرتویی از ماه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خب، وقتی که حس می‌کنم داستانم تکراریه دیگه نمی‌تونم بنویسمش و این واقعا بده

  • لایک 4

تنفسی که بدون نفس، نفس کشیدن را از یاد می‌برد( رمان تنفس بی نفس)

ایا میتوان بدون نفس، نفس کشید... تنفسی که محکوم است به بی نفسی

•••

مسلخی از جنس درد و تنهایی (دلنوشته مسلخ من) 

{پایان یافته}

تیزر رمان تنفس بی نفس

🖤🖤

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلایل زیادی هست! من خودم وقتی احساس می‌کنم رمانم مشکل داره و برطرف کردنشون سخته؛ در حدی که باید از اول بکوبم و بسازم، از چیزی که نوشتم خسته میشم و واقعاً سرم درد می‌گیره!

  • لایک 5

photostudio_1662484842780_7wgh.png

به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی...♡

سوگند به ابتدای روز [وقتی که خورشید پرتوافشانی می‌کند] و سوگند به شب آن‌گاه که آرام گیرد

که پروردگارت تو را رها نکرده و مورد خشم و کینه قرار نداده است!

#ضحی_آیات_یک_دو_سه_چهار#

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

4 دقیقه قبل، Negin jamali گفته است:

دلایل زیادی هست! من خودم وقتی احساس می‌کنم رمانم مشکل داره و برطرف کردنشون سخته؛ در حدی که باید از اول بکوبم و بسازم، از چیزی که نوشتم خسته میشم و واقعاً سرم درد می‌گیره!

دقیقا مشکل منم همینه

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

4 دقیقه قبل، Hony.m گفته است:

دقیقا مشکل منم همینه

آه😑

  • لایک 3

photostudio_1662484842780_7wgh.png

به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی...♡

سوگند به ابتدای روز [وقتی که خورشید پرتوافشانی می‌کند] و سوگند به شب آن‌گاه که آرام گیرد

که پروردگارت تو را رها نکرده و مورد خشم و کینه قرار نداده است!

#ضحی_آیات_یک_دو_سه_چهار#

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی که از رمان ناامید میشم! حس میکنم نمیتونم با بچه هام «شخصیت هام» ارتباط برقرار کنم و اون ها هم لج کردن باهام و نمیخوان زندگیشون رو ادامه بدن! 

  • لایک 4

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1 دقیقه قبل، Torkan dori گفته است:

وقتی که از رمان ناامید میشم! حس میکنم نمیتونم با بچه هام «شخصیت هام» ارتباط برقرار کنم و اون ها هم لج کردن باهام و نمیخوان زندگیشون رو ادامه بدن! 

ببین یه چیزی. من شاید دیگه اقتناص رو ادامه ندادم؛ حالم رو داغون می‌کنه خدایی

  • لایک 4
  • غمگین 1

photostudio_1662484842780_7wgh.png

به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی...♡

سوگند به ابتدای روز [وقتی که خورشید پرتوافشانی می‌کند] و سوگند به شب آن‌گاه که آرام گیرد

که پروردگارت تو را رها نکرده و مورد خشم و کینه قرار نداده است!

#ضحی_آیات_یک_دو_سه_چهار#

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

هیچ وقت... فقط می ترسم از روزی که اتفاقی بیوفته و خودم نتونم اون رو ادامه بدم... مثل مردن، یا از دست دادن چشم هام و دست هام.. حس بدیه

  • لایک 4
  • غمگین 1

1643830351710_ni8k.jpg

رمان کابوس افعی _ تخیلی

 

رمان ها:

دیگه نیستم _ تقدیرخونین _ عصیانگرقرن _ پس از تردید(چاپ شده) _ کابوس افعی

داستان ها:

زیرتخت _ ماژور _ شیشه شکسته _ آخرین لحظه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

وقتی می‌خوام برم بخوابم یا باید درس بخونم.

  • لایک 2
  • هاها 1

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی چیزی رو که با زحمت و ذوق و علاقه نوشتی رو دیگران روش عیب بذارن

کلا دیگه از رمان خوندن و نوشتن زده میشم و یه درگیری ذهنی پیدا میکنم😔

البته اینم بگم وقتی که هزارتا ایده خفن دارم ولی حس میکنم اگه دوکلمه بنویسم قطع نخاع میشم

 

 

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...