رفتن به مطلب

رمان مانرِم| گربه مشکی کاربر انجمن نود و هشتیا


گربه مشکی
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: مانرِم

نویسنده: آیناز رستمی تبار 

ژانر: پلیسی، عاشقانه، اجتماعی 

 

خلاصه: 

 

داستان این رمان حول و حوش زندگی عسل پژواک و گذشته تاریک خانواده‌اش است، عسل سال‌هاست که در کانادا برای درمان و زندگی اقامت دارد تا با تماس مشکوک ناپدری‌اش ترغیب می‌شود به ایران بازگردد.

با بازگشت دوباره عسل همه‌ی برنامه‌های شاهرخ رافع برای بدست آوردن عشق قدیمی‌ چندین ساله‌اش  بهم می‌ریزد...

چه کسی تاوان می‌دهد؟

(مانرِم واژه‌ای کردی‌ست به معنی "ماندگار من")

 

 

 

 

ناظر: @ faeze

ویرایش شده توسط گربه مشکی
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یک 

 

چند قدم عقب‌تر می‌آیم و انگشت اشاره‌ام را به چانه‌ام فشار می‌دهم و این‌بار با دقت به رگال لباس‌ خیره می‌شوم... کلافه رو به عقب خودم را روی تخت می‌اندازم.

- پووف خدایی هیچ کاری سخت‌تر از انتخاب لباس نیست!

با تقه در تکان ریزی می‌خورم و با اخم می‌گویم: بفرمایید.

دختر نوجوانی با سینی چای وارد اتاق می‌شود و با تته‌ پته می‌گوید: عسل خانوم بی‌بی‌جان گفتن براتون چای بیارم.

از گارد اولیه‌ام خارج می‌شوم و با لحن ملایمی می‌گویم: مرسی عزیزم بذارش اینجا.

و به عسلی میز کوچک گردی که کنار کاناپه قرار دارد اشاره می‌کنم.

دختر: چشم.

دلم می‌خواهد باز همه تمرکزم را روی انتخاب لباس معطوف کنم ولی به صورت ناگهانی او را مخاطب قرار می‌دهم: وایسا.

در چهار چوب در با سینی خالی پشت به من خشکش می‌زند، آرام از نیم رخ نگاهم می‌کند و می‌گوید: چیکار کردم عسل خانوم؟

خنده‌ام می‌گیرد.

- بیا ببینم.

یک قدم به سمتم بر می‌دارد که ابروهایم را بالا می‌اندازم و با انگشتم به در اشاره می‌کنم و می‌گویم: در رو ببند اول.

با صورت جمع شده از استرس در را می‌بندد و جلویم می‌ایستد.

به موهای باز بلندش نگاه می‌کنم و کمی حسودیم می‌شود.

- اسمت چیه؟

گوشه لبش را می‌جوید و با صدای آهسته می‌گوید: سالومه.

کمی مکث می‌کنم.

- می‌دونی معنی اسمت یعنی چی؟

سالومه: بله خانوم می‌دونم یعنی آرامش و دوستی.

با شیطنت اضافه می‌کنم: افسانه اسمتو چی؟

با چشمان درشت گردش تعجب‌زده نگاهم می‌کند و نچی زیر لب می‌گوید.

دستی به موهایم می‌کشم و به خوبی حرکت مردمک چشمش که به دنبال دستم می‌چرخد را می‌بینم.

- خب... چندسالته؟

سالومه: شانزده سال و هفت ماه.

لبخندی می‌زنم و می‌گویم: باشه می‌تونی بری.

لبخند راحتی می‌زند و با سرعت از اتاق خارج می‌شود.

دوباره نگاهم به رگال لباس می‌افتد و به صدای درون سرم ( اول چای) گوش می‌دهم و به سمت کاناپه می‌روم.

***

شایلین با صدای بلند داد می‌زند: شایان صدا ضبط کوفتی بده پایین.

شایان گوشه از چشم نگاهی به من که با دقت به شهر خیره شدام می‌اندازد و هم زمان با چشمکی که می‌زند بی‌خیال نگاهی از آینه به شایلین می‌اندازد.

شایان: ما راحتیم، ناراحتی پیاده شو.

شایلین با خنده سیگارش را با ژست جذابی روشن می‌کند و زیر لب عوضی حواله شایان می‌کند که باعث خنده من و اخم شایان می‌شود، از اینه دوباره نگاهی به عقب می‌اندازم... لب‌های سرخ از رژش عجیب با سفیدی سیگار دلبری می‌کند.

با آن موهای بلوند بی‌شک کمتر از میرلین مونرو نیست. 

شایلین: با سرعت ایشون ده ساعت دیگه‌ام نمی‌رسیم.

شایان: ایشون خانوم اول سیگارت‌رو خاموش کن خفمون کردی بعد غر بزن.

با ناز می‌خندد و می‌گوید: چقدر گیری تو.

 

 

ویرایش شده توسط گربه مشکی
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم 

 

بلاخره بعد جر و بحث‌های قدیمی شایان و شایلین می‌رسیم و از ماشین پیاده می‌شویم.

با دیدن جمعیتی که هفت صبح برای کوهنوردی آمده‌اند چشمانم تا اخرین حد باز می‌شود، تا همین جا هم شایان به زور مرا از تخت بیرون کشیده بود این جماعت چه حوصله‌ای داشتند!

نگاهی به ست ورزشی صورتی‌ام کردم و با ناراحتی در گوش شایلین پچ زدم: کاش من آبی رو می‌پوشیدم نه تو.

شایلین: گمشو من آبی دوست دارم!

شایان با سبد دستش اشاره کرد راه بیفتیم... نگاهی به دکه‌ای که آن طرف بود انداختم؛ اکیپی از دانشجو‌ها با خنده در حال خوردن چای بودند.

با دیدن این صحنه آشنا آب دهانم را قورت دادم و با دست چپم نیشگونی از پایم گرفتم، نباید  اعصاب خودم را بهم می‌ریختم!

(هنوز یک هفته هم نشده که برگشتی اگه شایان بفهمه هنوز همون عسلی باز تنهات می‌کنن)

لبخندی زدم و خودم را به آن دو رساندم.

با اینکه صبح زود بود و هوا کمی سرد ولی مردم زیادی آمده بودند و با این شیب کوه اگر یک‌نفر پایین می‌افتاد و قِل می‌خورد همه را با خودش به جهنم می‌برد، این افکار مسخره لبخند گشادی را رو لبم آورد که سریع خودم را جمع و جور کردم.

شایلین مشغول صحبت با پسری که کنارش راه می‌رفت شد، بلافاصله صدای آرام شایان در گوشم پیچید: بابا نگرانته.

- اوم چرا؟

لحنش عصبی شد!

شایان: چه می‌دونم حس می‌کنه هنوز درمانت تموم نشده.

دستی به کلاه لبه‌دارم که موهای مدل باب‌ام زیرش آزادانه حرکت می‌کرد کشیدم و گفتم: پس مرض داشت منو تا اینجا کشوند؟

فوری از کنارم به جلویم تغییر مکان داد و با چشمان پر خشم گفت: مراقب حرف زدنت باش.

دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و کنارش زدم، این‌بار با فاصله کم پشتم حرکت کرد.

شایان: نگرانته.

- لطفا به بابات بگو نگران من نباشه حداقل نه بعد اینکه به زور منو تنها فرستاد کانادا.

شایان: قبلا راجبش حرف زدیم.

- و منم قانع نشدم.

شایلین دوباره کنار ما آمد و گفت: پسره دانشجو پزشکی بود یه چشمایی داشت که نگو، سگ داشت.. سگ!

شایان: دو ساعته مغزش‌رو خوردی چی می‌گفتین؟

رو به عقب برگشت و با چشم غره‌ای گفت: شایان جون گفتم لالی که حرف می‌زنی؟

ندیده هم می‌توانستم چهره عصبانی شایان را تصور کنم و همین موضوع باعث لبخندم شد.

دو ایستگاه بعد کنار سنگ بزرگی نشستیم و مشغول خوردن شیرین عسل با چای شدیم.

رو به شایلین گفتم: شاید باهات بیام خونتون.

خندید و گفت: یکی از اون لباس خفنات بپوش تا کف کنن.

با یاداوری خاله زهرا بلند خندیدم و گفتم: از ذوقش به سر و وضعم گیر نمیده.

شایلین: فقط مشکلش منم انگار.

- سر و وضع تو دیگه خیلی فجیعه.

شایلین: می‌زنم تو دهنت صدای سگ بدیا!

بلند می‌خندم و نگاه سنگین چند پسر که آن طرف ایستاده‌اند را حس می‌کنم.

شایان چشم‌ غره‌ای می‌رود و اشاره می‌کند حرکت کنیم.

انگار بدن من فقط تاب نرمش‌های صبحگاهی خودم را داشت نه کوه‌نوردی آن هم صبح زود!

وقتی در مسیر خانه بودیم شایلین مرتب از پسر‌های ورزشکاری که در کوه دیده بود تعریف می‌کرد و حسرت می‌خورد که چرا نخ نداده است.

جلوی آپارتمان‌ خاله زهرا ایستادیم، شایلین وسایل‌اش را تند تند جمع کرد و از پشت گونه‌ام را بوسید و گفت: پس شب منتظریم.

با شیطنت گفتم: قرمه سبزی؟

در ماشین را باز کرد و گفت: اوف حله... فعلا.

- سلام برسون.

دستی تکان داد و مشغول باز کردن در آپارتمان شد؛ شایان ماشین را سریع روشن کرد و راه افتاد.

شایان: چقدر این دختر بی‌عقله!

با ناز گفتم: وا راجب دخترخالم درست صحبت کن.

با خنده نگاهم کرد و لپم را کشید.

شایان: دلمون برات تنگ شده بود وروجک.

ناخودآگاه پوزخندی زدم و گفتم: جالبه.

فشار دستانش دور فرمان ماشین  بیشتر شد.

شایان: چرا نمی‌فهمی بخاطر خودت بود؟

- دلم می‌خواهد مثل گذشته فریاد بزنم و حرصم را خالی کنم ولی فقط سکوت می‌کنم... سکوت!

بالا پایین شدن قفسه سینه‌ام فقط میزان حال خرابیم را نشان می‌دهد ولی با ظاهری خونسرد خودم را آرام نشان می‌دهم.

شایان: شاید بهتره خودت با بابا حرف بزنی.

- بابات!

ناراحت گفت: باشه اصلا بهتره خودت با بهروز حرف بزنی بذار اون و مامانت از مسافرت برگردن.

 

 

ویرایش شده توسط گربه مشکی
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم 

 

دلم می‌خواست فریاد بزنم خب شایان اجازه نمی‌دادی مرا راهی غربت کنند!

ولی باز هم سکوت می‌کنم در بین این آدم‌ها جایی برای یکرنگ بودن نیست.

- منم.

شایان: بابا گفت ببرمت سر پروژه.

پاشنه کفشم را به کف ماشین فشار می‌دهم.

- علاقه‌ای ندارم.

اخم می‌کند.

شایان: یعنی چی؟ بی‌کار بشینی خونه؟ این همه درس خوندی!

- من برای شما، و تو اون شرکت کار نمی‌کنم.

شایان: واقعا شورشو درآوردی عسل.

می‌خندم و می‌گویم:خب دوست ندارم اقا زوره؟

کمی به فکر می‌رود و با مکث می‌گوید: بهتر نیای.

گوشه مانتوام را چنگ می‌زنم.

- منم همین‌رو میگم حوصله ندارم. دوست دارم حالا که برگشتم یکم عشق و حال کنم.

شایان: اون وقت منظورت از عشق و حال چیه؟

با حالت رقص خودم را تکان می‌دهم و می‌گویم:بماند.

نیم نگاهی به من می‌اندازد و با لحن جدی می‌گوید: تو اون موقع که هفده سالت بود هیچ غلطی نکردی الان یادت افتاده؟

با کنایه می‌گویم: چون بزرگ شدنم‌رو ندیدین.

شایان: آمار اونور آب‌ رو هم دارم پاک پاکی.

حالا وقتش شده!

محکم رو داشبورد می‌کوبم و جیغ می‌زنم: نگهدار!

جا می‌خورد و سریع کنار خیابان ماشین را نگه می‌دارد و جا خورده نگاهم می‌کند.

درحالی که دسته کیفم را فشار می‌دهم با صدای بلند فریاد می‌زنم: عوضیا واسم جاسوس گذاشتین؟!

پوزخندی می‌زنم.

- ازتون متنفرم.

آنقدر از واکنشم جا خورده که فقط لب‌هایش بی‌صدا تکان می‌خورند و حرفی برای گفتن ندارد.

از ماشین پیاده‌ می‌شوم.

بلافاصله از عقب داد می‌زند: بیا سوارشو برات توضیح میدم.

بدون توجه به پشت سرم فقط می‌گویم: گمشو!

از پشت بازوام را می‌گیرد، به چشمان پشیمان و ناراحت‌اش نگاه می‌کنم.

شایان: غلط کردم بیا سوارشو تو که جایی بلد نیستی.

( شایان مرا ببخش)

با غیظ بازوام را از دستش بیرون می‌کشم و شمرده شمرده می‌گویم: گم..شو!

و به راهم ادامه می‌دهم، می‌دانم الان عصبی شده و بدون فکر عمل می‌کند.

همین هم شد خیلی زود صدای گاز لکسوس سفیدش که با سرعت از کنارم می‌گذرد را می‌شنوم.

لبخند رو لبم نقش می‌بنند و گوشی را از کیفم در می‌آورم و شماره شایلین را می‌گیرم.

شایلین: چی‌شد آقا شیرِ قاطی کرد؟

با خنده گفتم: تو بازی هوش و قدرت همیشه هوش برندست.

خمار می‌گوید: جون بابا.

می‌خندم.

- بیا دنبالم روباه کوچولو دلش قورمه‌سبزی می‌خواد.

شایلین: اوکی کجایی.

لبم را کج و کوله می‌کنم و می‌گویم: آم نمی‌دونم خیابون نزدیک خونتونیم. 

شایلین: دیوونه هزارتا خیابون هست نزدیک اینجا.

نگاهی به اطراف می‌کنم و با تردید می‌گویم: یدونه پارک اونور خیابونه.

شایلین: پارک... اها گرفتم کجایی الان میام.

- فعلا.

 

@ faeze

ویرایش شده توسط گربه مشکی
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم 

 

تکه‌ای از کاهو را در دهانم گذاشتم و با خوشحالی گفتم: وای شایلین قیافشو ندیدی!

چشم غره‌ای رفت و به خورد کردن کاهوها ادامه داد.

- حالا هی چشم غره برو.

شایلین: مادمازل یه کمکی کن.

- من مهمونم شعور داشته باش.

چپ‌چپ نگاهم کرد و چاقو را روی میز گذاشت و به سمت گاز رفت.

- چاق شدیا شایلی.

از خورشت تست کرد و با ناز گفت: من تو پُرم، مثل تو لابد لاغر مردنی و ریقو خوبه!

به صندلی تکیه دادم و دست به سینه گفتم: حسودیت میشه دست خودت نیست خب.

پوزخندی زد و گفت: فکر این‌رو کردی شایان بفهمه مامان زری و حسنا خونه نیستن و با من تنهایی چه بلبشویی بپا می‌کنه؟

جدی گفتم: قرار نیست بفهمه.

شایلین: همه فکر می‌کنن بخاطر حرف به‍..

با صدای ویبره گوشی روی میز غذاخوری ابروهایم را بالا انداختم و خیره به صفحه گوشی گفتم: شایانه.

شایلین: نگران جواب بده.

بی‌حوصله گفتم: تو برای اون مهم نیستی، توام پس اهمیت نده نگرانِ که باشه.

آرام گفت: ازش متنفری؟

محکم و سریع گفتم: نه!

بی‌شک شایلین با آن ژست و تیشرت گشاد و شلوار قلبی شبیه مادر‌هایی شده بود که می‌خواهند تنبیه‌ات کنند.

روبه‌رویم نشست.

شایلین: پس چرا با شای‍..

وسط حرفش پریدم و گفتم: دارم از شایان سواستفاده می‌کنم.

با خنده نگاهم کرد. تابی به موهایش داد و گفت: از این ورژن جدیدت خوشم میاد.

با لودگی گفتم: منم از دوست پسر جدیدت!

یکی از کاهو‌ها را به سمتم پرت کرد و بلند گفت: عوضی!

خندیدم و به فضای خانه خیره شدم؛ سقف و دیوار اشپزخانه آبی کمرنگ و کابینت‌ها سفید بودند. میز غذاخوری بیضی شکل و به رنگ سفید با رومیزی آبی طرح‌دار بود.

در پذیرایی هم تم سفید و سورمه‌ای حاکم بود... مبل‌ها به رنگ سورمه‌ای با کوسن‌های سفید؛ پرده‌ هم شیری رنگ با شال سورمه‌ای.

در کل خانه نسبت به متراژ صدمتری‌اش تم زیبایی داشت...

بعد شام دلچسبی که شایلین زحمت‌اش را کشیده بود ظرف‌ها را شستیم و فیلم کلاسیک برباد رفته را تماشا کردیم. موقع خواب من روی تخت حسنا که دقیق با فاصله چند قدم کنار تخت شایلین بود دراز کشیدم، شایلین در حالی که روی تخت‌ دو زانو نشسته بود و موهایش را می‌بافت گفت: پس فردا مامان زری میاد تا اون موقع بمون.

نچی کردم و دستانم را بغل کردم.

- می‌ذاره کف دست مامانم که برگشتم.

با تعجب گفت: مگه نمی‌دونه؟

- معلومه که نه حتی عمو بهروزم نمی‌دونه.

شایلین: پس چطوری شایان گفت طبق‌ حرف پدرش بری شرکت سر پروژه؟!

- فقط خواسته منو امتحان کنه، نمی‌دونه باباش خبر نداره من به این زودی اومدم ایران... طبق حرفی که عمو بهروز بهم زد من باید بیست و هشتم میومدم دقیق یک ماه دیگه.

چشمکی زد و گفت: پس اومدی قبل اومدن خاله نسترن و ناپدریت کارا‌ رو راست و ریست کنی؟

پتو را روی خودم کشیدم و گفتم: راست و ریست که نمیشه کرد اومدم واسه جستجو، اگه عمو بهروز و مامان می‌دونن بیست و هشتم میام پس خیلی‌های دیگه هم می‌دونن.

شایلین: مثل شاهرخ و باب‍...

نذاشتم حرفش را کامل کند سریع گفتم: آره.

شایلین: شایان و باباش چطوری تا الان متوجه نشدن بازیشون دادی پس!

دستی به چشمانم کشیدم و گفتم: اونا هیچوقت ریسک نمی‌کنن جلوی مامانم راجب من و مشکلاتم حرف بزنن.

بی‌حوصله گفت: دیر یا زود می‌فهمن.

- بخوابیم؟

چراغ خواب را خاموش کرد و گفت: بخوابیم.

  به دستانی که دور گردنم جمع شده بود خیره شدم و تا دهانم را برای فریاد زدن باز کردم حجم زیادی آب وارد دهنم شد و چشمانم روبه سیاهی می‌رفت..

تنها صدایی که به گوش می‌رسید این بود: مرگ!

با شدت از خواب پریدم، قفسه سینه‌ام تند تند بالا پایین می‌رفت و پیشانی‌ام عرق کرده بود!

ترسیده نگاهی به فضای ناآشنا اطرافم انداختم و با دیدن شایلین نفس عمیقی کشیدم و متوجه شدم باز هم کابوس دیدم.

نگاهی به ساعت دیواری انداختم و با دیدن ساعت هفت و پنجاه و شش دقیقه صبح از جایم بلند شدم و دست و صورت‌ام را شستم.

کتری را پر از اب کردم و زیرش را روشن کردم، به کانتر تکیه دادم و مشغول چک کردن گوشی‌ام شدم.

بیست و پنج‌تا مسیج از شایان!

با خنده باز کردم در اکثرشان ابراز نگرانی کرده بود ولی آخری فرق داشت: ( می‌دونم خونه خاله‌زهرایی ولی وای به حالت با اون دختره سلیطه‌ی بی‌آبرو بری جایی خودم گورت‌رو می‌کنم)

پوزخندی از الفاظی که به شایلین نسبت داده بود زدم.

شایلین: صبح بخیر.

نگاهی به موهای بهم ریخته‌اش انداختم و باخنده گفتم: صبح بخیر.

مرا کنار زد و گفت: اوه اوه می‌بینم روباه کوچولو چای گذاشته!

رو به بیرون هولش دادم و گفتم: برو دست و صورتت‌رو بشور تا من میز رو می‌چینم.

 

 

ویرایش شده توسط گربه مشکی
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...