رفتن به مطلب

داستان اخت‌های گریخته|بهاره رهدار


Bhreh_rah
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

                       «به نام او»

🌿نام داستان: اخت‌های گریخته (خواهران فراری)

🌿نام نویسنده: بهاره رهدار

🌿خلاصه:  سه خواهر، سه همدم که چشم باز کردند، قدم گذاشتند، دویدند در راستای فرار از یک‌چیز بودند! چی؟ خرافات.

تک کلمه‌ای که آن‌ها با او آشنا بودند و زندگی کردند! چه شد؟ چه شد که خرافات دامن گیر خاندانشان شد، چه شد که فرار سرنوشتشان شد؟ چه شد که این شد!

🌿مقدمه:

یک چند به کودکی باستاد شدیم

یک چند به استادی خود شاد شدیم!

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

از خاک در آمدیم و بر باد شدیم!

                                                #استاد_خیام

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_1
سه کالبد، شش دست، شش چشم که در کمدی تنگ‌و تاریک به هم‌ می‌پیچند که درامان بمانند گویا که در شکم مادرند، تا اینکه دیده نشوند! شبنم‌های سرد از چشم‌هایشان می‌چکد، دست‌هایشان راه نفس کشیدن را بسته‌‌اند. آنها شاهد ماجرای هستند که هیچ در خواب هم آن را تصور نکردند. کوچک ترین صدای از آنها شنیده نمی‌شود، شبنم‌ها هنوز در حال ریزش هستند، نفس‌هایشان به سختی کشیده می‌شود و تنشان به رنج وصال یافته است.
آن ور کمد در بسته، چهار جفت چشم که پرچاشنی از ترس و ابهت می‌باشد گردانده می‌شود، دو نفر سجده زده و دو تن اقامه گو! سه کالبد بیشتر از قبل بهم نزدیک می‌شوند، آنقدر نزدیک که انگار یک تن هستند.در ذهن هر سه یک‌چیز می‌گذرد، چرا آنها؟ مگر چه کرده‌اند؟ آیا ارزششان این است که در کمدی باشند و شاهد ماجرای رنج کشیدن والدینشان یا حتی مرگشان باشند؟!
واژه مرگ، تک واژه‌ای زمینی‌ست که بارهای معنی یافته و قرن‌ها بین آدمیان زندگی‌کرده و می‌کند! مرگ زیباست، اما شیوه آن گاهی جفاکار است.

صدای جغد سیاه رنگ بیرون کلبه بر روی درخت چنار، خبر از وجود مرگ را می‌دهد، آسمان لباس عزا به تن دارد، ماه از شرم این کار هلالش را بسته است. ترس همچنان در وجود خانواد «دالی» موج می‌زند، مادر بازوی پدر را در‌چنگ دارد، پدر قوی‌ست،‌ لیکن بخاطر خانواده‌اش التماس می‌کند. ستارگان از اتفاقی که قرار است رخ دهد، دیگر نمی‌درخشند، خون در رگان خواهران دالی خشک می‌شود و از تن والدینشان گرما شکل فوران می‌کند!
سکوت همه جا را فرا می‌گیرد، دو تن پر از خون برو روی زمین سرد که آنها را در آغوش گرفته دیده می‌شوند، دختران جیغ نمی‌زنند، عزاداری نمی‌کنند، فقط اشک گونه‌هایشان را می‌بوسد و قلبشان آن‌ها را تسلی می‌دهد!

@ آفتابگردون  @ آیلار مومنی  @ پرتوِماه  @ Psycho.K  @ Li_liumღ  @ ZeinabHDM  @ elsa_a  @ m.azimi  @ K.Mobina  @ Aramis.R_U  @ artina  @ Masi.fardi  @ Z.mim  @ Ladan  @ Panah._.msz  @ Roghayeh.k  @ ناز بانو  @ مهسا  @ مهسا نویسنده  @ Tired  @ YAS.JFI  @ Omaay  @ Otayehs  @ Atefeh L  @ Atria  
@ AshkaN  @ Fardis  @ Farinaz  @ Najm..  @ Atlas _sa

ویرایش شده توسط Bhreh_rah
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۲
نه جسدی دیدند و‌ نه سوگواری کردند! کف خانه‌ی خونین که آتش به دیوارِهایش اثابت می‌کرد، نشسته بودند، حرفی نمی‌زدند وحتی تلاشی برای زنده ماندن نمی‌کردند. انگیز‌‌ه‌ی زیبا نوجوانی‌شان در پیش چشم‌ جان باخت و باد با خود برد. آتش زبانه می‌زد، اما کف خانه‌چوبی آتش را در آغوش جا نمی‌کرد تا از آنها نگاهداری کند، کسانی که مرگ را به حیات ترجیح داده بودند! دیوار‌ِها سوختند و خاکستر شدند، آسمان روشن شد، اما همچنان کف خانه آسیبی ندیده بود، معجزه بود یا شانس؟  سه خواهر  از دل آتش سلامت جستن، دامن‌های نخ نمایشان در آسمان سماع می‌کردند، سماع غم یا شادی بسی مشخص نبود!‌‌ منتها در دلشان فقط تک چیز ممتاز  بود، اندوه! اندوه‌ی که جان و‌روح را می‌گیرد و زخم می‌زند، چشم را چشمه می‌کند، اراده  پاک را مزرعه کینه دوزی!

قاتلان سنگ دل که منتظر اتمام آتشی که به جان خانه پر محبت زده بودند، سر می‌کشیدند که ناگهان با نسیمی مه شکل که وزید و آتش را بلعید چشم‌هایشان دریای حیرت گشت!
  سه دختر را دیدند، سه فرد قبراق که در دل شعله‌‌های مرگ آوری که حال خاموش شده بود، مقیم بودند. با شتاب از اسب‌های به رنگ دل‌های مشکینشان پایین آمدند، چطور امکان داشت؟ چگونه سه آدم از دل آتش سالم بیرون آمده بودند؟ زمین می‌خندید به چهره‌ی آدم‌کش‌های حیرت زده، به این چهره‌‌های که حتی التماس جان‌های که می‌گرفتند، باعث انقلاب نمی‌شد. تیزی را کشیدند امکان نداشت از دست آنها کسی قسر در برود، همین که در نزدیکی سه موجود زنده، اما همانند مجسمه بی حرکت بودند، شدند. آسمان خشمگین شد، زمین خشمگین تر! برای همین دست به دست هم دادند تا از دل پاک‌ها مراقبت کنند، فرشته‌های کوچک زمینی که والدینشان سلاخی شده بودند! بنا به همین دلیل گردبادی شکل گرفت، گرم و سوزاننده بود مانند خورشید از نزدیک، تیز و کشنده بود همانند قندیل‌های مغاکی*. قاتلان را در هم پیچید و به بیشترین فاصله‌ها به شدت کوباند. بر حیراتشان افزونی یافت، ترسید سبب شد که آن‌ها این پدیده را با عقل خفته‌شان مغایرت ندهند، لینکن داد زدند:
- ساحره‌! ساحره‌! آنها ساحره‌ی طبیعت هستند! آنها آمده‌اند جان‌ها را بگیرند.

*******

مغاک:غار

@ Atefeh L  @ آتنا شکاری  @ آیلار مومنی  @ _NAJIW80_  @ elsa_a  @ مهسا نویسنده  @ ZeinabHDM  @ mahdiyeh  @ Atlas _sa  @ Masi.fardi  @ Omaay  @ Otayehs  @ Fardis  @ Snowrita  @ Li_liumღ  @ LioOla  @ VampirE  @ Negin Yazdani99  @ Negin jamali  @ Neginm  @ AshkaN  @ amin141  @ S.malkzad  @ m.azimi  @ M.f  @ حضرت مرگ  @ کروئلا  @ هانی بانو  @ یارا  @ بانوی غم  @ ساتوری  @ ملکه سکوت  @ ملکه غم  @ دخترخورشید  @ Aramis.R_U  @ Niayesh1389  @ Torkan dori  @ Shadow.rh

ویرایش شده توسط Bhreh_rah
  • لایک 5
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

#پارت_۳
«گذشته»
دور هم روی پارچه‌ای کهنه شدی قهوه‌ای رنگ که مانند سپری از آن‌ها از زمین چمن دار محافظت می‌کرد، نشسته بودند.خنده اجزای زیبا و‌ پایه جمع آن‌ها بود!
سه دختر با ظرافات ریز و کوچک در بین درخت‌های چمن زار بازی می‌کردند، می‌دویدند و آسمان را قلقلک می‌دادند.
این شادی طنین انگیز و دلنشین بود، حتی گوش نواز! 
مادر نگاهی به فرشته‌های زمینی‌اش زد، بعد چشم‌های آبی رنگ صافش را به پدر دوخت که تیکه کیکی در دست داشت و به دختر‌ها با خنده تذکر می‌داد که یک وقت دور نشوند که پدر به دنبالشان نمی‌رود.
مادر ‌مهربانانه، دلسوزانه حتی با اضطراب به پدر چشم دوخته بود، با وجود اندی سال زندگی مشترک و سه ثمره‌ی عشق باز هم باور نمی‌کرد که این مرد کنارش است!
دائم با خود می‌پنداشت که این رویا یک روزی به پایان می‌رسد، آری مادر خانواده این زندگی، این مرد و حتی بچه‌های زیبایش را رویا و خواب می‌دانست که روزی از بین می‌روند. البته و هزاران تاکید که هر آنچه اطراف ما هست پایان می‌یابد، زیبا و زشت ندارد، شادی و غم نمی‌داند، پیر و جوان نمی‌شناسد، یک روزی اجل، پایان همه چیز را می‌خواند!
پدر که متوجه نگاه معنادار مادر خانواده به خودش شد، بدان آنگه نگاه‌ش را از دختر‌های بازیگوش بگیرد، فقط کیک را روی بشقاب قرار داد و دست‌هایش را به هم کوبید تا خورده ریز کیک‌ها فرار کند و با صدای که همواره آرامش مخلوطش بود، گفت:
- چه چیزی بانوی خانه‌ام را لرزانده است؟!
مادر مضطرب‌تر یا حتی دست و پاچه نشد، سرش را پایین انداخت و با گل‌های برجسته دامنش شروع به بازی کرد، بی مقدمه رفت سر موضوعی که در سرش همیشه خانه کرده بود.
- میگم سرورم.
می‌خواست ادامه حرفش را بزند که پدر مانع شد، آن‌هم با صدای که رگه‌های خشم در آن موج می‌زد!
- بانوی خانه بهتان که هزاران بار گفته‌ام که من را با این لقب صدا نزنید، دیگر همه چیز تمام شد!
- آخه سرو‌رم!
به سمتش برگشت، قصد اینکه به او خشم  یا ناراحتش‌ کند را نداشت، فقط پی برده بود که بانویش هنوز گذشته را رها نکرده است.
- بانوی خانه، گذشته را اگر نخش را نبری، به دور سرت طناب دار می‌افکند.
مادر نگاهی به مرد روبه رویش انداخت که روزی تخت سلطنت را بخاطر او و فرزندانش رها کرد و حال عصبی به او چشم دوخته بود.
- گذشته مثل بیماری بدنی است. بخواهی نخواهی همیشه و هرجا درکنارت است، پنهان می‌شود تا گمان کنی که تمام شده، اما ناگهان پیدایش می‌شود. گذشته‌ هم همین است سرورم، اینکه می‌ترسم از آن چیز تازه‌ی نیست! بارها به چشم دیده‌ام که گذشته می‌آید و گیربانت را در لحظه خوشی می‌گیرد!

@ masoo  @ Masoome  @ Atria  @ melika_sh  @ Melika.Y  @ Psycho.VA  @ Li_liumღ  @ LioOla  @ Atlas _sa  @ K.Mobina  @ mahdiyeh  @ mah86  @ Mahsa83  @ Mahsabp4  @ Mahsa kaff  @ bita.mn  @ Boray  @ Ghazal  @ Gh.azal  @ Atefeh L


 

ویرایش شده توسط Bhreh_rah
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...