رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

سرنوشت beretta | خالق جن


زری گل
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • مدیر سرپرست

5bb7a66a-d68a-4969-8550-ab2e55f48e1f_y7g

..اینجا  نوشته های مخوفی ثبت خواهد شد..

@ Beretta

هشدار و قوانین  ها را جدی بگیرید!

🌟کاربران محترم لطفا از دادن اسپم پرهیز کنید و با واکنش هایتان ارواح محبوب خود را تشویق کنید🌟

برترین   عزیز!

🌹🌹این گوی و این میدان🌹🌹

خالق:  @ Beretta

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نور،  صدا،  تصویر،  رفت؛  شروع! 

نیشخندی به تلاش‌های بیهوده‌اش میزنم. به دور خودش میچرخد و به موهای ژولیده و چرب شده‌اش چنگ میزند. دست خون‌آلودش به شاخه‌ها گیر می‌کند اما او بی‌توجه به پیچش درخت‌ها و محاصره شدنش، ناله می‌کند و همانند دیوانه‌های به جنون رسیده، فقط قدم برمی‌دارد. خودش هم می‌داند توی دام افتاده و راه فراری ندارد!

چشم‌های تیزم را به چشم‌های حیرانش میدوزم و به آرامی نسیم، روی زمین فرود میایم. لباس‌های سفید و به خون نشسته‌ای که در ذهنش تصور می‌کند و توهم میزند، من را شاداب‌تر می‌سازد! از ترس او تغذیه می‌کنم و با جیغی قدرتمند که گوش‌ها را کر می‌کند، به سمت او قدم برمیدارم. 

چهره‌اش رنگ می‌بازد و با فریادی از سر وحشت، قدم‌هایش را به سرعت به عقب برمیدارد.  برایم اهمیتی ندارد اگر در دو قدمی او، پرتگاهی قرار دارد و چیزی به سقوطش نمانده! او صاحب کابوس‌های شبانه‌ام بود، او روزهای خوب انسان بودنم را از من ربوده بود! خوشحال بودم که این بار کسی نیست که جلویم را بگیرد. 

ابرهای تیره‌ی آسمان بالای سرمان جمع شده‌اند و با جرقه‌ای که میان ابرها زده می‌شود و صاعقه‌ای براق، باران با شدت شروع به باریدن می‌کند. نیشخندی ترسناک میزنم و دندان‌هایم را که در نظر او سیاه دیده می‌شود، به نمایش می‌گذارم. قدم‌هایم آرام و بدون عجله است اما او سینه‌اش با شدت بالا و پایین می‌رود و گه گاهی نفسش می‌گیرد. 

زمزمه‌ام زیر گوش‌هایش می‌پیچد و همچون فیلمی که فریم‌هایش اشتباه شده‌اند، به سرعت از پشتش درمی‌آیم و لب میزنم:

- سقوط، ته دره!

قهقهه‌ام در فضای تاریک جنگل اکو می‌شود و او با ترس و لکنت، در حالی که به درختی چنگ زده، زبان باز می‌کند. 

- تو... تو کی هستی؟!

نفس‌هایم زیر گوش‌هایش میپیچد و وحشتش بیشتر می‌شود. خون از چشم‌هایم میچکد و با صدایی تیز اما زیر لب، می‌گویم: 

- قربانی قدیم!

سرم را کج می‌کنم و اجازه می‌دهم موهایم روی شانه‌هایش بریزد، همزمان درحالی که دور میشوم، لب میزنم: 

- تو من رو کشتی! 

با بهت پلک میزند. باورش نمی‌شود! از چشمان گرد شده‌اش هم می‌توان خواند که تعجب کرده و گیج شده است. ساده لوح! 

picsart_22-02-11_14-09-05-871_rv6.jpg

- قانون هیچوقت به احساسات توجه نمی‌کنه، هیچوقت هم نمی‌کرد! نمیگه فلانی چرا عقده‌ای شده، چرا کینه به دل گرفته، چرا از دیوونگی به سیم آخر زده! براشون مهم نیست چرا یه کاری رو کردی، فقط براشون مهمه که چه کاری کردی! ساتی این زندگی همیشه بی‌عدالت بوده، همیشه همین بوده! تلاش نکن که همه‌چی رو خوب جلوه بدی، خودت هم می‌دونی که هردومون به یه اندازه نابود شده‌ایم و دیگه چیزی واسه از دست دادن نداریم. فقط باید دور شیم، میفهمی؟ تحت تعقیبیم، میفهمی؟! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

اما چه کسی می‌داند که واقعا مرا کشته یا چه؟ من که مقتول نبودم و او هم که قاتل نبود؛ اما هم‌اکنون، من قاتل و او مقتول می‌شود!

دست‌هایم را که با ناخن‌هایی بلند مزین شده‌اند، دور گلویش حلقه می‌کنم. نفسش می‌رود و پاهایش خم می‌شوند. روی زمین زانو می‌زند و من با رضایت، به دورش می‌چرخم و او را از پشت، به سمت دره هدایت می‌کنم. در حالی که ناخن‌هایم گلویش را خراشیده و چشم‌هایش نیمه‌باز و دهانش باز مانده است، به اعماق دره سقوط می‌کند.

قهقهه‌ای می‌زنم، همزمان که دور می‌شوم و گِل و لای هم اقدامم را ثبت نمی‌کند، می‌غرم: 

- توی جهنم می‌بینمت، یکی از دلایل خودکشی‌م!

دست‌هایم را باز می‌کنم و مِه من را می‌بلعد.

***

زمزمه‌ها بالا می‌گیرند و صدای ناله‌ی دخترک رو به رویم را بلند می‌کند. از وحشت چشم‌هایش گرد، و لب‌هایش از شدت گزیده شدن به خون آلوده شده‌اند! نیشخند بی‌تفاوتی می‌زنم و با چشم‌هایی که انتقام را فریاد می‌زنند، جلویش زانو می‌زنم. دست لرزان و سردم را زیر چانه‌اش می‌کشم و می‌گویم:

- من رو یادت میاد؟

صدایم همچون بادی گذرا، در گوش‌هایش می‌پیچد. زبانم را روی دندانم می‌کشم و بلندتر می‌گویم:

- چشم‌هام گود رفته، بازم من رو می‌شناسی؟ لب‌هام کبوده، من رو می‌شناسی؟ صورتم رنگ پریده‌ست، بازم من رو می‌شناسی؟!

فریادم با جیغ وحشت‌زده‌اش هماهنگ می‌شود. 

- دارم بهت میگم من رو می‌شناسی؟! ها؟! 

بادی که به دورمان می‌پیچد، لباس‌هایمان را در هوا معلق می‌کند و موهای شلخته‌ی من و اتو کشیده‌ی او را به هم می‌ریزد. با خنده‌ای تلخ، موهایش را به عقب می‌کشم و او را به درخت می‌کوبم. پشت همان درخت پنهان می‌شوم و او با ترس جیغ می‌کشد:

- من رو تنها بزار! از جون من چی می‌خوای؟!

به خودش می‌لرزد و تکیه داده به درخت، لب می‌زند: 

- تو یه توهمی، تو واقعیت نداری!

صدایش می‌شکند و با بهت می‌گریَد. 

- تو... تو مردی! من جسدت رو خودم دیدم!

دست‌هایم را روی شانه‌های برهنه‌اش می‌کشم و به آسمان که با درخت‌های سر به فلک کشیده پوشانده شده، خیره می‌شوم. 

- من زنده‌ نیستم؟

چشم‌‌های سرخ شده‌ام را به او می‌دوزم و با صدای تیزم زمزمه می‌کنم:

- آره، من مردم ولی هنوز اینجام!

فشار دست‌هایم را بیشتر می‌کنم و با حرص لب می‌زنم:

- اینجام تا انتقام بگیرم! انتقام! 

picsart_22-02-11_14-09-05-871_rv6.jpg

- قانون هیچوقت به احساسات توجه نمی‌کنه، هیچوقت هم نمی‌کرد! نمیگه فلانی چرا عقده‌ای شده، چرا کینه به دل گرفته، چرا از دیوونگی به سیم آخر زده! براشون مهم نیست چرا یه کاری رو کردی، فقط براشون مهمه که چه کاری کردی! ساتی این زندگی همیشه بی‌عدالت بوده، همیشه همین بوده! تلاش نکن که همه‌چی رو خوب جلوه بدی، خودت هم می‌دونی که هردومون به یه اندازه نابود شده‌ایم و دیگه چیزی واسه از دست دادن نداریم. فقط باید دور شیم، میفهمی؟ تحت تعقیبیم، میفهمی؟! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...