رفتن به مطلب

نود طیف سیاه | سایکو کاربر انجمن نودهشتیا


...p𝐒ycho...
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

78a12a91331806b695fe049a2cd853e3_v1kw.jp

عنوان: نود طیف سیاه

نویسنده: سایکو♤


ژانرها: عاشقانه، روان‌شناختی، پلیسی، تراژدی 'ژانر‌ها برحسب غالب بودن در داخل داستان، چیده شده‌اند'

زاویه‌ی دید: خود شخصیت، سوم شخص(نوع: راوی غیرقابل اعتماد)
خلاصه:
ویکتور مرد سی و دو ساله‌ای که به‌ تازگی از عرصه‌ی پر زرق و برق موسیقی کنار کشیده و تصمیم بر این دارد که پس از سالها زیر سلطه ماندن، کنار پدر چهل و نه ساله‌اش در مزرعه‌شان زندگی کند ولیکن یک‌نواختی و آرامش زیاد هم دل می‌زند نه؟
اوه اشتباه نکنید! آرامش، حال حتی بیش از پیش برای ویکتور بی‌معنا شده مخصوصاً با حضور آن جوانک شک‌برانگیز و جولان شغل عجیبش!
__________
- مردها رو بیشتر با هیز بودن  می‌شناسن، باید یاد بگیری پسر!
- متاسفم اما من این‌طوری نیستم.
- حقا که اسمت برازنده‌اته... هیرسا!


مقدمه:
بزرگترین ترس انسان، شکافتن پوسته‌‌ی خود و نشان دادن وجود واقعی‌اش است!
ما انسانها در محدودیتها قد می‌کشیم ولیکن با هر اندازه‌ای، نمی‌توانیم برخی مرزهای عتیقه و به ظاهر ارزشمند را بشکنیم مانند زندگی، محکومیت به زندان زندگانی و رعایت نظام اجباری آن؛ تمامی قوانین و نکات دیکته شده‌اند!

ویرایش شده توسط Psycho
  • لایک 14
  • هاها 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 1

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...
  • کاربر فعال

|آچیلای تک برگ|
مرد به داخل خانه گام برداشت.
سقف چوبی قهوه‌فام، دیوارهای تماما سفید که گویی به‌خاطر وسواس پدرش هر سال رنگ‌شان تمدید می‌شد، کاناپه‌های سرمه‌ای، میزی از جنس چوبی نفیس، بوی چوب خیس، پنجره‌هایی که الگوی ماندلایی در طیف‌های رنگ‌های شادی دارند!
فضای نسبتاً تاریک و پرتوی نسبتاً نازک نوری که از شکاف کوچک پنجره، گستاخانه به داخل نفوذ می‌کرد!
چند سال از آخرین حضورش در این مکان می‌گذشت؟ نمی‌دانست یا واضح‌تر، به یاد نداشت.
'آه'ای سوزناک از میان لبان حجیمش بیرون جهید.
چمدان آبی رنگش را جلوتر کشید، بالاخره به پاهای خسته‌اش تکانی داد و از رصد خانه‌ی قدیمی ولیکن اصیل دست برداشت.
دو فرش حاضر در پذیرایی، حاوی رنگ‌های جیغی مانند سرخ بودند که بیشتر بافت فرش را از آن خود می‌کرد.
می‌توانست صدای ضعیف ولی نوستالژی شعله‌های پر حرارت اجاق گاز را بشنود و اطمینان حاصل کند که غذای بسی خوشمزه‌ای در حال پختن است، لعنت که گشنه بود و فکر کردن به دست پخت پدرش حتی پس از هفده سال باعث تشدید گرسنگی‌اش می‌شود!
نای ایستادن هم نداشت ولیکن از طرف دیگر به‌شدت گشنه بود و بار دیگر لعنت به این تناقض.
یک‌دفعه با 'اوه' کوچکی که شنید به خودش آمد!
نگاهش را چرخاند تا صاحب صدا را ببیند و بله، او را دید؛ جوانکی که انگاری در قد با خودش برابری می‌کرد و اما هیکل کوچک‌تری داشت.
با درنگ لب زد:
- تو...
متاسفانه حرفش با دیالوگ تند دومین شخص حاضر ناتمام ماند:
- شما کی هستین؟!
پسرک رخسار به ظاهر آرامی داشت لیکن می‌شد حس هرچند خفیفِ ترس و تردید را در اعماق چشم‌هایش خواند.
با اخمی ظریف ابرویی بالا انداخت، چرا در خانه‌ی پدری‌اش هویت او را مورد بازخواست قرار می‌دادند؟ و پسر، او یک خواننده‌ی مشهور بود یعنی او را نمی‌شناخت؟
- صاحب این‌جا پدرمه، و تو از بچه‌های روستایی؟
- نه...
با درنگ ادامه داد:
- شاگرد آقای ویلیامزم!
ویکتور ابروانش را درهم کشید و پرسید:
- شاگرد؟
پسرک هول کرد ولی گویا فرشته‌ی نجاتی از راه رسید:
- اوه پسرم اومده؟ خوش اومدی پسرم!
با نغمه‌ی بشاش آقای آدونیا هردو نفر از جو سنگین خارج شده و در شوکی لحظه‌ای فرو رفتند!
- ویکتور؟ بعد چند سال اومدی و جواب هم نمیدی؟
ویکتور لحن دلخور و ساختگی پدرش را می‌شناخت.
لبخندی خجل میان لبانش جای داد، سرش را برگرداند و او را در یک و نیم‌متری‌اش، داخل چهارچوب در دید.
قدم‌هایی تند برداشت و با آغوش باز به استقبالش رفت، با حس آغوش گرمش در پیراهن مردانه‌‌ی کرمی، اشک درون چشم‌هایش حلقه زد.
- پسر، مرد که گریه نمی‌کنه!
و ویکتور سی و دو ساله بی‌شرم، بیشتر گریست! بیشتر، تندتر و پرسر و صداتر!
مادرش دیگر در این‌جا نبود و پدرش تمام این سه ماه را به تنهایی عزاداری کرده بود... اوه نه! همراه آن پسر بیگانه؛ لیکن آیا خودش بیگانه محسوب نمی‌شد؟ مخصوصاً با شانزده سال غیبت و سر زدن‌های سرد!
پیراهن پدرش را در چنگ خود گرفت و مچاله کرد.
- معذرت می‌خوام.
تمام احساساتش را در آن جمله ریخت و به زبان آورد.
یک‌مرتبه با شنیدن صدای قطع شدن اجاق گاز، پدر و پسر که گویی تازه متوجه جوانک شده بودند دستپاچه کنار هم ایستادند، آدونیا ویلیامز سریع‌تر زبان تکاند:
- هیرسا ایشون پسرم ویکتور ویلیامز هست، ویکتور...
به ویکتور نگاهی عمیق و گرم روانه کرد:
- این پسر جوون و جذاب هم هیرسا، شاگرد منه.
هیرسا ناخودآگاه چند قدم جلو آمد و پنجاه درجه خم شد.
- خوشوقتم آقا! همون‌طور که می‌دونید من هیرسام، نوزده سالمه و از اون‌جایی که عموجان یعنی پدرتون توی دانشگاه استاد رشته‌ی روان‌شناسی بودن، من برای یه مدت به توصیه‌ی یکی از اساتید این‌جا مستقر شدم، البته یه سوژه هم دارم.
ویکتور تک‌خنده‌ای از طریق لب‌هایش آزاد کرد و لب گشود:
- پسر نفس بگیر! از دیدنت خوشحال شدم، منم ویکتور ویلیامزم، خواننده‌ و آهنگساز.
لبخندی پهن کنج لب‌های هیرسا سبز شد.
- خوشوقتم!
با دیگر سمفونی آدونیا به گوش خورد:
- از این راهرو برو، سومین اتاق مال خودته یادت که نرفته هوم؟
سپس پس از اتمام حرفش با دست راهروی نسبتاً عریض و بلند را نشان داد.
تند دستی به صورتش کشید و لبخندی دندان‌نما به روی پدرش پاشید.
- حقیقتش یادم نبود!

@ arisky   @ _Bita_  @ Negin jamali☆ویژه☆  @ Negin Yazdani99   @ Ela6   @ Sonya   @ Z.A.D

ویرایش شده توسط KocAinE

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

|دومین برگ آچیلا|

ادیت نشده ،،

نگاهش را در دور تا دور اتاق چرخاند.
بوی عود لوندر می‌آمد، عود در ظرف گچی کوچکی که به رنگ طلایی، رنگ شده و فرشته‌ای کوچک به دورش پیچیده شده بود، می‌سوخت.
هوفی گفت و چمدانش را کنار در چوبی قهوه‌ای تنها گذاشت!
دکمه‌های پیراهن مشکی‌فامش را از هم جدا کرد و با بالا تنه‌ی برهنه باز به سوی چمدان رفت.
خم شد و با زدن رمز و دکمه‌ی مخصوص، چمدان را گشود و سرسری تیشرت سفیدی با شلوار راحتی‌ای که دارای رنگ سبز لجنی بود، به دست گرفت.
لباس‌های منتخبش را بر کف زمین رها کرد و برخاست، شلوار پارچی سیاهش را هم از تن کند، ابتدا شلوار راحتی‌اش را پوشید و سپس نوبت به تیشرت سفید رسید.
با حوصله دمی از هوای خوش‌بوی اتاق قدیمی‌اش دزدید، مردمک‌های خاکستری‌اش را در جای- جای اتاق چرخاند و به حریم آن‌جا پس از شانزده سال تجاوز کرد!
به طرز ناراحت‌کننده‌ای حس معذبی داشت و در مدار ذهنش، بخش مزاحمها، نام پسرکی جوان به نام 'هیرسا' به طرز وحشتناکی می‌چرخید!
در دل به خود نهیب زد:
《اون فقط یه سال از دوره‌ی اتمام بلوغش می‌گذره و تویی که سی و دو سالته بهش حسودی می‌کنی؟ افکارت رو خفه کن احمق!》
روند افکارش را خوب می‌دانست، آن‌قدر برروی هم
تلنبار می‌شدند که مرد را به کام مرگ می‌کشاندند!
حتی باری همراه دوست مورد اعتمادش که ادعا می‌کرد بر اثر ترس و وحشت دچار افکار ناراحت‌کننده شده، دست به دامن یک رَمال باکلاس شد و در آخر؟
خب دختر جوانی ‌که به اصطلاح منشی آن زن رمال بود از آن دو عکس گرفته و فردایش عکسی با مضمون:
- "ویکتور ویلیامز، خواننده مشهور هوی متال همراه با گیتاریستِ معروفِ گروهِ راکِ استخوان‌های پوسیده، به علت‌های نامعلومی به ساحره‌ها پناه برده‌اند!"
و سوشیال مدیا مانند آتش‌فشان منفجر شد!
حقیقتاً جنجال خوبی در قبال مشهوریت بیشتر بود اما برای رفع آن جنجال تقریباً نان‌های آن دختر لعنت شده را هم از جنس پول کرد، بماند که پس از مدتی خبر رسید دخترک یعنی لیلی، برهنه در بالکن خانه‌اش خودکشی کرده!
شاید او خودکشی نکرده بود، شاید طعمه‌ی جدیدش گول نخورده و به او مزه‌ی مرگ چشانده بود یا شاید هم یکی از شکارهای قدیمی زیادی زیرک بوده مانند ویکتور ویلیامزی که ضریب هوشی‌اش هم در کنار حنجره‌ی وحشی‌اش زبان‌زد بود.
با تق- تقی که به گوشش خورد برای چندمین بار در آن روز به خودش آمد!
- ب... بله؟
چرا چنین کلمه‌ی کوتاهی را مضطرب بر لب آورد؟
در اتاق گشوده شد.
- بیاید برای ناهار.
ابرویی بالا انداخت و در جواب پسر سر تکان داد.
هیرسا قصد دور شدن داشت که با صدای مرد جوان ایستاد:
- بیا با هم بریم.
گام‌های محکمش را از زمین کند و جلو رفت.
هنگام خروج از اتاق زیر لب زمزمه‌وار گفت:
- امیدوارم از حضورم توی خونه معذب نباشی.
هیرسا لبخند کوچکی تحویل مرد داد و لب گشود:
- نه، اتفاقاً خوشحالم.
ویکتور دوباره سر تکاند.
- ولی نکته این‌جاست، آیا شما هم از حضورم راضی هستین یا نه؟
گردن ویکتور با ضرب چرخید که نغمه‌ی آزاردهنده‌ی قرچ و قروچ استخوان‌های گردنش گوش‌هایش را کر کرد!
- منظورت چیه؟!
علت تعجبش لحن پسر جوان بود!
《نیم‌وجبی!》
می‌توانست میان واژه‌های آن پسر لعنت شده هیس- هیس یک افعی را بشنود!
- می‌خواستم ببینم اگه راضی نیستید من... می‌تونم برم.
ویکتور این تغییر لحنها را می‌شناخت!
اولین دیالوگش را همچون تهدیدی نرم و جمله‌ای رمزی بیان کرده بود، به گونه‌ای که انگاری می‌گفت:
- به یه ورمم نیست معذبی یا نه ویلیامز، به پر و بالم نپیچ من ترسناکم!
و ولیکن جمله‌ی دوم را مانند گربه‌ای که التماس ماندن می‌کرد، ادا کرد!
- نه، علتی برای معذبی نیست چون در هرحال این‌جا خونه منم هست.
با کمی تاخیر دیالوگش را به زبان آورد لیکن گویی می‌خواست مالکیتش را علیه جوانک به رخ بکشاند.
- سرویس کجاست؟
یک‌مرتبه پرسید و هیرسا به پشت چرخید.
- ته راهرو، راهروی کوتاه سمت چپ، در دوم.
- باشه.
زیر لب گفت و برروی پاشنه‌ی پا، سبک چرخید.
احساس کودکی را داشت که خواهر یا برادر بزگترش را به او برتری داده‌اند!
و این حس را منزجرکننده می‌خواند!

ویرایش شده توسط KocAinE

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

|سومین برگ آچیلا|

با تق- تقی که به گوشش خورد برای چندمین بار در آن روز به خودش آمد!
- ب... بله؟
چرا چنین کلمه‌ی کوتاهی را مضطرب بر لب آورد؟
در اتاق گشوده شد.
- بیاید برای ناهار.
ابرویی بالا انداخت و در جواب پسر سر تکان داد.
هیرسا قصد دور شدن داشت که با صدای مرد جوان ایستاد:
- بیا با هم بریم.
گام‌های محکمش را از زمین کند و جلو رفت.
هنگام خروج از اتاق زیر لب زمزمه‌وار گفت:
- امیدوارم از حضورم توی خونه معذب نباشی.
هیرسا لبخند کوچکی تحویل مرد داد و لب گشود:
- نه، اتفاقاً خوشحالم.
ویکتور دوباره سر تکاند.
- ولی نکته این‌جاست، آیا شما هم از حضورم راضی هستین یا نه؟
گردن ویکتور با ضرب چرخید که نغمه‌ی آزاردهنده‌ی قرچ و قروچ استخوان‌های گردنش گوش‌هایش را کر کرد!
- منظورت چیه؟!
علت تعجبش لحن پسر جوان بود!
《نیم‌وجبی!》
می‌توانست میان واژه‌های آن پسر لعنت شده هیس- هیس یک افعی را بشنود!
- می‌خواستم ببینم اگه راضی نیستید من... می‌تونم برم.
ویکتور این تغییر لحنها را می‌شناخت!
اولین دیالوگش را همچون تهدیدی نرم و جمله‌ای رمزی بیان کرده بود، به گونه‌ای که انگاری می‌گفت:
- به یه ورمم نیست معذبی یا نه ویلیامز، به پر و بالم نپیچ من ترسناکم!
و ولیکن جمله‌ی دوم را مانند گربه‌ای که التماس ماندن می‌کرد، ادا کرد!
- نه، علتی برای معذبی نیست چون در هرحال این‌جا خونه منم هست.
با کمی تاخیر دیالوگش را به زبان آورد لیکن گویی می‌خواست مالکیتش را علیه جوانک به رخ بکشاند.
- سرویس کجاست؟
یک‌مرتبه پرسید و هیرسا به پشت چرخید.
- ته راهرو، راهروی کوتاه سمت چپ، در دوم.
- باشه.
زیر لب گفت و برروی پاشنه‌ی پا، سبک چرخید.
احساس کودکی را داشت که خواهر یا برادر بزرگترش را به او برتری داده‌اند!
و این حس را منزجرکننده می‌خواند!

.

.

.

سمفونی توبا و رقص عارشه برروی ویولن در گوش‌ها طنین می‌اندازد، کمی بعد صدایی خش‌دار، ملایم می‌خواند:
- به خداهاتون بگید بیان
خداهای روم
خداهای یونان
شیاطینی که عبادت می‌کنین
مجسمه‌هایی...
انگاری آنشرلی را باز به نمایش درآورده.
موسیقی قطع می‌شود.
- ببخشید براشون عود روشن می‌کنین یا چی؟
خواننده با گستاخی می‌گوید و قهقهه می‌زند.
کفش‌های واکس خورده‌اش را با ریتم و آرام بر سن می‌کوبد.
- به همه‌شون بگین بیان تا من رو لعنت کنن...
و نوبت به گیتاریستها رسیده تا وحشیانه تارهای‌شان را انگشت بزنند!
- تا من رو لعنت کنن، آره من رو لعنت می‌کنین انسان‌های خدانما!
آدم‌هایی که پیامبر شدن!
یه مشت مزخرفات تو سرتون کردین!
بی‌رحم جلوه دادن مردم جالبه؟
سادیسمی بودن یه سبکه؟
کت سیاه و رسمی‌اش را از تن می‌کند و تتوهایش را به وسیله‌ی تی‌شرتش به بقیه نشان می‌دهد.

و در همان حین گلوله‌ای در سر دخترکی خالی شد.

ویرایش شده توسط KocAinE

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...
  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

|چهارمین برگ آچیلا| 

دست‌هایش را ناخوداگاه به طرز رقت‌انگیزی محکم زیر آب سرد سابید ولیکن ثانیه‌ای دیگر آن مایعی که برروی دستش جاری می‌شد رنگ خون به خود گرفت و لحظه‌ای بعد، ویکتور اصلاً در سرویس خانه‌‌ی پدری‌اش نبود!
با فاصله‌ی یک و نیم‌متری از بالکن خانه‌ی دختر مجردی که همچون تابلوی زایش ونوس، برهنه و فریبنده بررویش لبخند می‌پاشید، ایستاده و وزن کلت روی کمربند و نیشخند میان لبانش، حکم سنگینی نامه‌ی اعمالش را داشتند.
- آم... پدرتون صداتون کردن!
نفس در سینه‌اش حبس و دستانش لرزیدند.
- دارم میام.
جرات نگاه کردن به آینه و دیدن رخسارس دهشت‌زده‌اش را نداشت، بی‌توجه به خیسی اجزای صورتش باز به صورتش آب سرد را پاشید، دل‌پیچه‌اش را نادیده گرفت و دست لرزانش را به دستگیره‌ی طلایی در قهوه‌ای سوخته رساند.
- صورت‌تون خیسه!
اولین جمله‌ای که پس از بیرون زدنش از لبان هیرسا شنید همین بود.
ناخودآگاه چشم‌غره‌ای رفت و با همان ابروان گره خورده راهش را به سوی سالن کوچک تغییر داد.
- فکر نمی‌کردم یه روز بیاد که با یه معتقد سر میز غذا بشینم.
باید انرژی منفی‌اش را به شخص دیگری منتقل می‌کرد تا آرام شود!
- منم فکر نمی‌کردم یه روز بیاد که با یه راک‌استار بی‌اعتقاد سر جیزغذا بشینم؛ همون‌طور که اعتقادات شما به من ربطی نداره، اعتقاد من هم به شما مربوط نیست آقا!
از پاسخ دندان‌شکن‌ و یک نفس پسر جا خورد، اوه امینم باید از او راضی می‌بود!
- ولی جاش بیوفته به‌خاطر همون صلیبی که همراهته تیکه پاره‌ام می‌کنی!
- من به عقاید هرکسی احترام می‌ذارم و برای بار دوم، حد خودت رو بدون ویکتور ویلیامز!
وارد آشپزخانه شدند، نیش‌دار لب گشود:
- اول حدس زدم، ولی تو واقعاً معتقدی!
لحظه‌ای هیرسا که معنای واقعی کلمه یخ زد و خشکیده، متعجب ماند.
- هیرسا! می‌دونی ما چرا الان این‌جاییم؟
با حرکات و لبخندی مستانه که نشان از سرگرم شدنش می‌دادند صندلی چوبی را عقب کشید.
- متون گمشده‌ی کتاب مقدس رو پیدا کردن، سیب سرخ نشان عشق فیزیکیه، می‌دونی که منظورم از 'عشق فیزیکی' چیه؟
نگاه به رخسار هیرسا که حالا او هم پشت میز نشسته بود، انداخت.
ادامه داد؛
- معتقدن حوا مقصر خوردن سیب سرخ بود اما ما از سیب سرخ حرف می‌زنیم، سرخ! اون یه سیب نبود، سیبی بود با رنگ سرخ و اشتهاآور. میگن حوا جذب ابلیس شد و سیب آتشین رو خورد اما می‌دونی مشکل چیه؟ این حوا نبود که جذب سیب سرخ رنگ شد، مقصر آدم بود، آدم مجذوب ابلیس ممنوعه‌ای شد که عزیز بهشت بود، ولی اون بین درون شکم حوا نطفه‌ی قابیل داشت رشد می‌کرد، حوا معترض از همسرش با ضجه خدا رو صدا زد و پروردگار، شاکی از عمل آدم برای آدم برادری خلق کرد تا لاپوشی بشه برای اون رسوایی، خداوند اسم آدم رو گرفت و روی برادرش گذاشت، عزرائیل رو مامور کرد تا جون آدم خطاکار رو بگیره ولی ابلیس برای نجات جون آدم بهشت رو آتیش زد! بهشت رو برای نجات آدم جهنم کرد و نیمی از بدن عزرائیل رو سوزوند، پروردگار اما جون آدم رو گرفت و به تمام فرشته‌ها دستور داد تا در مقابل برادر آدم یا آدم جدید سجده کنن، همه سر به زمین گذاشتن ولی ابلیس اون بین سر پا ایستاد و اشک ریخت.
بعد هم ابلیس طرد شد و خدا، این‌بار شاکی از مخلوقات خاکی‌اش که باعث این ماجراها بودند، آدم جدید و حوا رو هم طرد کرد!
مشتش را محکم برروی میز چوبی کوچک که جنس نفیس و رنگ قهوه‌ای تیره داشت، کوباند و غرید:
- مزخرفه!
ویکتور خندید.
- البته، اینا نتیجه‌ی فسفر سوزوندنم موقع خوابه!
هیرسا بار دیگر غرید:
- فقط تمومش کن.

ویرایش شده توسط Psycho

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • کاربر فعال

|پنجمین برگ آچیلا|

گل‌های رنگارنگ و ریز و درشت باغچه بر اثر نسیم تابستان تکان می‌خوردند.
آسمان هم مانند روزهای پیش رنگ آبی خود را حفظ کرده بود.
با صدای موزیک متال ضعیفی که درون گوشش پیچید نگاهش را گرداند.
پسری نوزده ساله بی‌اعتنا نسبت بر کثیف شدن لباس‌های نازکش روی زمین خاکی نشسته و از گرما لذت می‌برد.
هیرسا آهنگ متال گوش می‌داد؟
او ایرپاد داشت و از مزاحمت آهنگش در فضای بیرون می‌شد به راحتی متوجه شد که ولوم موسیقی‌اش بسیار بالاست و خب نتیجه‌ی پایانی، اگر بر تن او دست می‌زد هیرسا وحشت می‌کرد!
لب‌هایش شیطانی‌وار کش آمدند.
لب تکاند:
- هیرسا!
خندید، واقعاً نمی‌شنید!
دستش را محکم روی شانه‌ی لباس نعنایی رنگ پسرک قرار داد و اوه!
انتظار این را نداشت!
آن موجود مزاحم و لعنتی مشتی سنگینتر و محکمتر از هرسنگ و آهنی، روی بینی‌اش نشاند!
هیرسا اما، ابروان سیه‌اش را همچون ماری افعی درهم تنید و دستش را که رد کمی از خون بینی ویکتور داشت، به سوی موهایش برد تا طبق عادت مزخرفش، چنگی نصیب‌شان کند.
- چی شد؟!
کلافه غرید.
ویکتور برای دومین‌بار در آن روز خندید.
- مردک تو بهم یه مشت زدی و لعنت! دماغم نشکسته عوضی؟!
ابرویی بالا انداخت.
- نه پسر خوب!
- ها؟
از پاسخ پسرک جا خورد، او الان "پسر خوب" خطاب زده بود؟
- حیوون!

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

برای دوست داشتن عده‌ای، واقعاً انسان‌ها می‌بایست یک نابغه باشند!
پدر من مرد عجیبی بود، خصوصیاتش را نمی‌شد در واژه‌های خاصی مانند مغرور، بیمار، روانی، دمدمی و یا مهربان جا داد!
در وصف او تنها می‌شود کلمه‌ی پر از خالیه "عجیب" را صرف کرد.
جریان افکاری که آن مرد در زمان مناسب و اوج وقتی که سرم داغ می‌کرد، در ذهنم خواب کرد هیچ شخصی نمی‌تواند متوقف کند!
وقتی عصبی می‌شد چشم‌هایش به معنای واقعی شعله‌هایی از اتش را در خود جا می‌دادند و در ابتدای هر خشمی این جمله را می‌گفت:
- من وقتی عصبانی میشم کنترلم رو از دست میدم!
و سپس حمله می‌کرد، پرده‌ای از جنس منحوس خون برروی مردمک‌های لعنت شده‌اش کشیده می‌شد و حملات مرگبارش اوج می‌گرفت.

لیدر/ 3 سپتامبر 2023

.
.
.
حوله‌ی سرد را روی بینی‌ام گذاشت.
- می‌خواستی من رو بترسونی نه؟
بی‌خیال "هوم"ای کشیدم، هرکس جای او بود می‌فهمید!
چشم‌های سیاه و درشتش می‌درخشیدند، روی موهای شب‌رنگش به‌خاطر چنگ زده شدن‌شان رد کمی از خون داشتند.
با پیچید صدای زنگ موبایل نا آشنایی چشم‌هایم دو- دو زدند.
- حواست باشه سرت رو پایین نبری.
پس از ادای جمله‌اش حوله را روی دماعم راه کرد و رفت.
نیشخندی زدم.
《عجب!》

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

|ششمین برگ آچیلا|

فلش فوروارد'آینده':
- من برای تو ذهنم رو آتیش زدم، خودم رو آتیش زدم، من زندگی‌ام رو پای آسبازی تو باختم اما تو چرا این‌طوری انجامش دادی؟
چرا برام یه رویا ساختی و زدی به چاک پسر؟!


لیدر(حرف‌هایی که ناگفته ماندند)/3 سپتامبر 2023
***
حال:
ثانیه‌ای دیگر تلفن خودم زنگ خورد!
یک‌تای ابرویم را بالا انداختم و از درون جیب شلوار راحتی‌ام درش آوردم.
محض دیدن نام مخاطب، عصبی زبانم را به دیوار لپم فشردم.
برخاستم و نگاهم را در دور تا دور خانه‌ی نقلی گرداندم، گویا هیرسای نوزده ساله داخل اتاق خود با مخاطب خوش‌وقتش سخن می‌گفت.
- الو؟
آرام لب زدم.
- موقعیتت چطوره ویلیامز؟
پوزخندی میان لبانم جای دادم.
نمی‌شد ریسک کرد، پس پاسخی قانع‌کننده از جانب من به گوشش نخورد.
- اوه آره پسر! دیگه پیر شدم وقت کنار کشیدن بود!
می‌توانستم اخمش را از چند مایلی و در حالی که پشت تلفنیم، هم ببینم!
دستم را روی دستگیره‌ی در چوبی گذاشتم و گشودمش.
دورتر که شدم لب زدم:
- نگران شنود بودم؛ می‌خوام برام مشخصات یه بابایی رو دربیاری رئیس!
- جوابم رو بده ویلیامز!
خشمگین از میان دندان‌هایم غریدم:
- مدام ویلیامز خطابم نکن!
سه ثانیه‌ی طاقت‌فرسا درون هاله‌ای خفقان‌آوری به رنگ خشم، گذشت و بالاخره کوتاه آمد:
- خیلی خب، کی رو می‌خوای؟
در همان حال که روی خاک قهوه‌ای گام برمی‌داشتم و سمفونی نوستالژی‌ای زیر پاهایم ایجاد می‌شد، هوفی گفتم و لب گشودم:
- اسمش هیرساست، یه چند ماهی هست که اومده دهکده و در کل زیاد نیست.
شکاک پرسید:
- چی باعث شده بهش مشکوک بشی؟
- مطمئنم یه چیزی توی پاچه‌اش داره!
فرمانده کلافه گفت:
- ویکتور من درباره‌ی حس ششمت نپرسیدم، علت و استدلال ثابت خواستم!

ویرایش شده توسط Psycho

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

سخن نویسنده:

سلام خواننده‌های عزیز! بین اپیزودها مزاحمتون میشم اما می‌خوام براتون یه روشن‌سازی‌ای درباره‌ی کلیت داستان بکنم.

نود طیف سیاه درسته اسمش مثل فیفتی شیدز گری هست اما هیچ رابطه‌ای باهم ندارن و این فیلم فقط اسمش من رو کنجکاو کرد که با خودم گفتم    هی!  بیا ازش استفاده کنیم... و خلاصه نتیجه‌‌اش شد نود طیف سیاه، ببینید نُه(9) نماد منجیه و حالا توی داستان، هیرسای معتقد و ویکتور بی‌اعتقاد مقابل هم قرار گرفتن.

درباره‌ی سیاه هم که الان از انتخاب رنگ خیلی راضی‌ام... باید بگم خیلیا نمی‌تونن رک بگن که کدوم رابطه ولی می‌خوان رابطه‌ی بین اونا اونطوری نباشه!

درباره‌ی ملت عشق خیلی‌ها شنیدن، از الیف شافاک که رابطه‌ی معنوی بین شمس و مولانا رو نشون میده. منم تصمیم گرفتم  یه رابطه‌ی شهسوارانه داخل داستانم ایجاد کنم که صد البته به پای معنویت اون نمی‌رسه البته روی رابطه‌شون چندان فوکوس نیستم*دروغ!*  و خلاصه بگم که واستون، سیاه به بی‌احساسی شخصیت‌ها اشاره می‌کنه "نود طیف" هم نشون میده که اون سیاهی رنگ می‌گیره.

ویرایش شده توسط Psycho

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال

ادامه
.
.
.
با لحنی یخ‌زده و خونسرد گفتم:
- کدوم نوزده ساله‌ی لعنتی‌ای تا غافلگیرش می‌کنی بهت اولگول جیروگی میزنه؟ ضمناً کدوم نوجوون احمقی بهترین دانشگاه‌ها رو ول می‌کنه و میاد پیش یه استاد پیر تا بهش آموزش بده؟
فرمانده مسن خصمانه لب زد:
- ویکتور! نکنه زده ناکارت کرده؟
بر طبق عادت هیس- هیسی از دهانم جهید و تلاشم را پای عربده نکشیدن ریختم.
- فرمانده ازتون یه درخواست کردم؛ این‌جا اتاق بازرسی نیست!
نغمه‌ی خش‌دار بر اثر پیری، و شل و ول بر اثر بی‌میلیِ فرمانده، درون گوشم پیچ و تاب خورد:
- خیلی خب ویلیامز به تیم سایبری می‌سپارم اما فامیلی‌اش رو نداری؟!
- ندارم متاسفانه! امروز روز اولمه حتی اگه چیزی تو چنته‌اش نباشه هم مشکوک میشه، نمی‌خوام گند کارم قبل هفته‌ی آینده، دربیاد!
گویی قانع شد.
- خیلی خب، از امروز ماموریتت رسماً شروع میشه.
لبخندی یک‌طرفه کنج لبانم نقشی مبهم بست.
- امر فرمانده مطاع است!
- خداحافظ ویکتور ویلیامز.
به تماس خاتمه دادم.
گام‌هایم را سمت خانه‌ی کودکی‌هایم راندم.
در باز را هل دادم و جلو رفتم، صدایش کردم:
- هیرسا!
محض خطاب شدن از راهرو بیرون پرید و رخسار اخم‌آلودش را که علاوه بر اخم، به دهن کجی عجیبی هم مزین بود؛ درون دیدگانم طنین انداخت.
به شکل نمایشی و بی‌خیالانه لب برچیدم:
- کشتی‌هات غرقن که پسر!
شانه‌ای بالا انداخت و این‌بار چهره‌ای ترحم‌برانگیز به خود گرفت.
- پدر و مادرم به‌خاطر این‌جا موندنم عصبانی‌ان!
واژه‌ها را کمی کش داد، نگاری او همان شخص محکم و عصبی چند دقیقه پیش نبود.
لبخندی سرخوش به آغوشش انداختم.
- حیف شد، سرگرمی‌ام هم پرید!
نگاهم را از اندامش گرفتم و روی کاناپه نشستم.
- حالا کی میری؟

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
ارسال شده در (ویرایش شده)

|هفتمین برگ آچیلا|

همین جمله کافی بود تا آتش بگیرد و ترکش‌های اعصاب خط- خطی‌اش روی من بنشیند.
- مثل این‌که بدجوری خوشحال شدی ها؟!
گردنم را به شکل خمیده گرفتم.
- پسر باهام مشکل نداشته باش، هنوز جوونی و کله‌ات هم داغ پس خودم میگم که یادت باشه، من ازت سیزده سال بزرگترم؛ داری شکل نیمفت‌های به‌دردنخور هامبرت رفتار می‌کنی!
او هم مانند من گردنش را کج کرد ولیکن حالتش همانند گربه‌ای بود که قصد بازی با صاحبش را دارد!
- اولش رو فهمیدم و خب شرمنده‌ام! ولی بقیه‌اش... ها؟
اولین واژگان دیالوگش را به شکل نمایش افتضاحی جوید و تف کرد، در ادامه‌اش هم صاف ایستاد و حالت گیجی به خود گرفت.
با تنبلی تمام قوسی به کمرم دادم و پاکت سیگار گران‌قیمتم را همراه فندک گازی نقره‌ای‌‌ام بیرون کشیدم.
- کلمه از کتاب لولیتا میاد، ته تهش یه کتابه ازش فیلم و همچین مزخرفاتی هم ساختن؛ به دخترای کم‌ سنی که دوست دارن بیشتر از سن خودشون دیده بشن نیمفت میگن.
یک‌تای ابرویش بالا انداخت و گوشه‌اش را با ناخن خاراند.
- آ... اسمش رو شنیده بودم و با موضوعش آشنایی داشتم ولی کلمه... نوچ!
نخ سیگار را میان انگشتانم گرفتم.
- خیلی خب چیت چت بسه، حالا برو واسمون شام بپز پسر خوب!

ویرایش شده توسط Psycho

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...