رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان سرنوشت دوباره|کاربر انجمن98ia


فاطمه زهرا سلطانی
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان سرنوشت دوباره
نویسنده: فاطمه زهرا سلطانی
ژانر: تخیلی، معمایی
تعداد جلد: دو تا
هدف: برای رسیدن به یک نویسنده عالی

مقدمه: 
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم...
مرا فریاد کن!

(شعر از احمد شاملو)

خلاصه:
ای عشق!
این شعله که بر  دارو ندارم افتاد/گره‌ای بود که بر رشته‌ی کارم افتاد.
جانم از راه گلو داشت می‌آمد بالا/ آن‌چنان سخت که یک دفعه فشارم افتاد.
آخرین نامه‌ات از دست من انجایی که/ گفته بودی که تو را دوست ندارم افتاد.

سخنی از نویسنده:
به نام خدا
سلام، من نویسنده رمان هستم.
رمان اولم هست و حتما اشکالات جزئی داره و اگه خدا بخواد رمان‌های بعدی جبران می‌شه.
رمان من خواب‌هاش واقعی هست، یعنی شخصی از نزدیکانم خواب‌های آرتمیس رو دیده که از بردن اسم شخص معذوریم، ولی خواب‌ها رو یکم پر و بال دادم. اسم‌ها و مکان‌ها رو هم عوض کردم که سوء تفاهم نشه. و این‌که دختر داستانمون دارای یک هویت یا نیروی خاصی نیست.
با ما همراه باشید...


(فصل یک)
(آرتمیس)

در حالی که بستنی خوشمزه‌ی طالبی و توت فرنگیمو قاشق می‌زدم و می‌خوردم از این طرف خیابون رفتم اون‌ور، پام و گزاشتم روی کناره‌های جوی آب و تا اومدم با یه پرش اون‌ور بپرم، خانمی میانسال بهم ضربه‌ای زد و پام پیچ خورد. داشتم می‌افتادم که سریع دستش و دراز کرد و کمکم کرد روی نیمکت‌های پیاده رو بشینم، به زمین نگاه کردم که بستنی خوشمزم ریخته بود. با صداش بهش نگاه کردم.
- من اسمم نیکو شراره‌اس.
زیرِ نگاهش اصلا حس خوبی نداشتم خب من چی‌کار کنم اسمت چیه؟ نه که خیلی بدردم می‌خوره! زیر لب جوابش و دادم.
- اوه! آرتمیس صُلحی هستم، خوشبختم خانم شراره.
- بهم بگو نیکو، وقتی میگی شراره حس می‌کنم دو تا اسم دارم.
بعد خودش به حرف بی‌مزه‌اش خندید، 
هیچی نگفتم؛ اون‌قدر از آدمای خود شیرین بدم میاد! نیکو بلند شد و رو به روم وایساد.
همین‌طور که دستش توی کیفش بود حرف زد.
- خب من یه کارتی دارم، لازمه که بدونی چه کارتی؟ هوم؟ فروشگاه زنجیر طلا و مروارید کیهانی، حتما یه سر به فروشگاهمون بزن خب؟ بابت پیچ خوردن پات هم شرمنده‌!
بعد دستش و از کیف بزرگش در آورد، برای من سواله چرا اون‌قدر کیفش بزرگه؟!
یه کارتی بهم داد طرحش عجیب و غریب بود. کیهانی رو به صورت ماه و ستاره و محو نوشته بود، اون گوشه هم با خط عجق وجقی نوشته بود "نیکو شراره". 
وا این چیه داد دستم؟ برای این‌که بهش بر نخوره و نگه دختره چرا بی‌ادبه جواب دادم.
- مرسی حتما به فروشگاه سر میزنم نیکو جون!
نیکو با قدمای بلند ازم دور شد و از همون جا برام دست تکون داد، منم به تکون دادن چهار انگشت اکتفا کردم.
- هوف
اصلا حس خوبی به این نیکو ندارم، کلا از قیافه‌ش معلومه! موهای شرابی و چشم‌های میشی رنگ به من مثل شکارش زل می‌زنه، لب و دهنشم که خدایی واقعا گشاده نگرانم واسش! 
اروم از نیمکت جدا شدم و کیفم و مرتب کردم، دِ بُرو که رفتیم. به سمت خونه پا تند کردم تا قبل از تاریکی خونه باشم.
کلید و از جیب کناری کوله در اوردم و در و باز کردم. هی یادش بخیر، بچه که بودم نمی‌تونستم در و باز کنم‌، خندم می‌گیره خیلی دست و پا چلفتی، ولی اروم بودم به قول خودم اروم، ولی بی سر و صدا کارام و انجام می‌دادم.
از حیاط میگذرم و کفشم و همون پله اول درمیارم هول هولکی در ورودی رو باز می‌کنم.
- آرامتیس، آمتیس.
قبول دارم اسم‌هامون خیلی هم اهنگه، ولی چیکار کنیم خیلی وقت‌ها قاطی میشه!
- ها، بله؟!
- خسته شدم!
- چیکار کنیم؟ نه که ما همسن تو بودیم اسون بود‌!
- نامردا، حداقل من افسری‌ام شما کامپیوتراین، همیشه همین و میگین آشغالا.
- حالا فحش نده (بعد اَدا مو در اورد)
- اشغالا، اشغالا! 
- آرتمیس، این و آبکش بده.
- اه هنوز نیومده شروع کردین؟!
- خواهر جان من الان باید واسه امتحان ترم آخرم بخونم ولی ببین دارم شام درست می‌کنم.
آمتیس: - منت نزار نوبت توعه!
همین‌طور که شالم و در می‌آوردم، کابینت زیر گاز رو باز کردم. آبکش پایه بلند رو همراه بشقاب به آرامتیس دادم 
- اِ که این‌طور، پس تو هم ظرفی، ببین چقدر ظرف تو سینکه! 
آمتیس- نه، چند تا بشقاب و دو تا قابلمه هم ماله دیروزه که میشه نوبت آرامتیس، ما برنامه‌ی کاریمون این‌جوریه که مثلا ظرف، غذا، کار خونه.(به ترتیب)
- مثلا امروز من کار خونه‌ام، یعنی باید  خونه رو تمیز کنم، حیاط و تمیز کنم، سرویس و حمام هم جزوشون حساب میشه. آرامتیس که همیشه قبل از منه غذا اِ، یعنی فقط غذا درست می‌کنه که ما اکثرا صبحانه و شام نمی‌خوریم، ولی ناهار خیلی میخوریم.
مثلا غذا که خوردیم شخصی که کار غذا هست باید سفره جمع کنه، آمتیس هم که ظرفه! خب این مشخصه، یعنی هر چیز شستنی که باشه باید آمتیس بشوره و الانم کلی ظرف تو سینکه هم برای دیروز هم برای امروز، البته این چرخه ظرف غذا و کار خونه هر روز به ترتیب میچرخه. غذا و کار خونه و ظرف دوباره کار خونه، ظرف و غذا.

*

شام خوشمزه‌ای بود در کل دستپخت آرامتیس و آمتیس حرف نداره درجه یک.
مثل هر شب بابام طوطی‌وار میگه: لحاف بزار.
از وقتی دزد اومد و میز عسلی پایه بلند طرح پاریس خوشگلمون و زد شکوند بابام تو حال میخوابه و به لطف بابا هر کی یه اتاق داره. بعد از این‌که برای بابا لحاف گزاشتم رفتم اتاقم. جلوی آیینه ایستادم و به خودم زل زدم؛ ایا خوشگلم؟
به نظر خودم خیلی زشتم ولی این دوقلو‌ها (آرامتیس و آمتیس ) میگن خوشگلی، ولی...
صورتم سفیده البته مایل به سفید و زاویه داره، چشمام خب قهوه‌ایه، ولی داره کم-کم روشن میشه. 
بابام چشماش عسلیه و رگه‌های خاکستری و سبز داره و مامانم چشماش شکریه و یه رنگ دیگه هم هست که فعلا نامعلومه، به‌خاطر  همین منم چشمام داره رنگ عوض می‌کنه.
مژه‌هامم که لخته، ولی چند وقته کرم میریزم، صابون ابرو رو به مژه‌هام میزنم، الان مژه‌هام پر تر شده و خودش و نشون میده. موهام هم خرمایی تیره‌اس با رگه‌های طلایی و فندقی حالت داره اگه شونه نکنم فر میشه، دماغم یکم،
یکم‌ها بزرگه و  لب‌هامم بالایی بزرگه، پایینه متوسط، ولی وقتی حرف می‌زنم برعکس و یا وقتی که لبخند می‌زنم مثل یه خط صاف می‌شه؛ نامردا از لب هام بدم میاد!
کلا من شانس ندارم، خیلی زشتم... وقتی دو قلوها به دنیا اومدن، چشماشون رنگی بود، ولی من از همون اول سیاه، نمیگم سیاه زشته، ولی خب چیکار کنم به من که نمی‌اومد!
در اول دراور رو باز کردم و دنبال کرم می‌گشتم، ولی نبود یه چند وقته دستام خشکه؛ با چشمام همین‌طور داشتم دنبال کرم می‌گشتم که زنجیر گردنبند و پیدا کردم، خیلی وقته گمش کرده بودم.
چشمام کم-کم سنگین شد از خیر کرم گزشتم و لحاف و بالشت پهن کردم و روی خودم کشیدم. چیه؟ الان انتظار داری بگم رفتم روی تخت خوشگلم خوابیدم؟ نه جانم نداریم!

*

- شیدا-شیدا خخ نکن! ای بابا دفتر قشنگم، ای بابا نکن اه!
شیدا- اه آرتمیس، بده من اون دفتر بی صاحاب رو  اِ!
- نه خخ‌ نگیری ها، اولا دفتر بی‌صاحاب نیست و صاحاب داره و صاحابشم سور و مو رو گنده پهلوت نشسته، انگل خانوم!
شیدا_آقا
- جون؟
ترقی دستش و بالا آورد و زد پس کله‌ام. 
شیدا- نگفتم نگو جون؟ ی
اد پسرای دم مدرسه میوفتم اه اه چندش!
- باشه-باشه نمی‌گم دیگه، توام دیگه نزن.
شیدا از روی نیمکت بلند شد رفت روی نیمکت خودش نشست و روش و کرد اون ور، بعد انگار چیزی یادش امده باشه تند سرشو چرخوند طرفم و انگشت اشاره‌شو تهدیدوار برام تکون داد‌.
- ببین نزدیکم نمیای ها! بیای با جفت پاهام میام تو ده...
چشاش گرد شد، رد چشمای عسلی‌شو گرفتم و رسیدم به دفتر، فهمیدم که فهمید، با بیچارگی گرفتمش و پشتم بردم، نیم خیز شد سمتم بیاد که... 
- سلام.
نگام رفت سمت نیکایی که چند ماهه بلاکم کرده و داره بهم سلام میکنه. بی‌معرفت اشغال، دوست دارم هر چی لیاقتشه بارش کنم. اه-اه اصلا لیاقت نداره!
همیشه خدا خودش و میزد به نفهمی و سادگی، حالا بقیه نمی‌دونستن این فیلمشه، کلا یه بازیگری هست این مارمولک که کوچه علی چپ پیشش کم میاره؛ اون‌قدر ازش بدم میاد دوست دارم خفش کنم. 
ناخوناشو دونه دونه بکنم کچلش کنم تا دیگه اون‌قدر مظلوم بازی در نیاره اه-اه. از ساده بدم میاد از اونایی که مظلوم هستن یا اونایی که مثل این نیکوی بی‌شرف خودشو به سادگی میزنه، حالم و بهم می‌زنه از قیافه‌اش، از صداش، کلا اوقاتم تلخ میشه و لحنم خود به خود تلخ می‌شه‌. 
- چیشده یادی از ما کردی؟ نگفتی ارتمیسی هست که ۷ ساله باهاش دوستم؟
نیکا- هه ببین کی میگه! اشغال تو که بهم یه پیام هم نمیدی، تویی که وقتی میای مدرسه اصلا سمتم نمیای؟! 
- برو بابا! من کی وقت داشتم ها؟ شما همه بی‌معرفتین! اون از فاطیت که هر چقدر التماس کردم ولم کرد، برو گم‌شو پیش فاطیت دختره‌ی... گمشو برو
نیکا بهم نگاه کرد دهنش باز شد چیزی بارم کنه که زود گفتم:
- ببین من اصلا وقت نداشتم، فکر کردی من وقتم ازاده؟ من اون‌قدر مشغول هستم که اصلا نمی‌دونم معلم تا کجاها درس داده هر معلمی... مگه من تریلی‌ام که هم درس بخونم هم سراغ تو رو بگیرم هم به بدختیام برسم؟ هان؟!
ولم کنین همه‌تون!
صفحه عوض شد خودمو نمی‌دیدم کجام؟
از اون‌ور سالن، دختر شر مدرسه ملیکا عابدی، کلی بگم! شاخ مدرسه با اون کک و مک های زشتش که به صورت کثافطش میومد نزدیک دفتر مدرسه ایستاد رفتم نزدیک‌تر اصلا من و ندید!
تکونش دادم حتی ذره ای تکون نخورد وای! وحشت سر تا پام و گرفت رعشه‌ای به تنم افتاد که کل تنم مور-مور شد و قلبم تیر کشید.
خدایا! دور خودم چرخیدم چشمم خورد به مدیرمون که با حالت نزاری وایستاده بود و به یکی از دخترهای پرورشی حرف می‌زد.
نزدیک‌تر رفتم و کاملا بهشون چسبیدم به ملیکا نگاه کردم که نگاهش میخ مدیر بود، با نگاه کنجکاوش جلو‌تر اومد به حدی که به در دفتر چسبید، مدیر و دختره که از نزدیک قیافش و شناختم (مهسا) یه‌جورایی به پشت در دید نداشتن.
- مهسا این و بده به خانوم ابراهیمی، به هیچ کس دیگه هم نده فهمیدی؟
گوشام ناخودآگاه تیز شد همه‌ی وجودم دو تا چشم و دو تا گوش شده بودن.
مدیر ادامه داد: به خانم ابراهیمی بگو مانور زلزله رو اجرا کنه.
مهسا- چشم، فقط امروز دوشنبه است‌‌‌ خب ما هر ماه پنجم مانور اجرا می‌کنیم و الان سوم...
مدیر حرف مهسا رو قطع کرد و کلافه گفت: اون‌قدر رو حرف من حرف نزن! من مدیرم تو که مدیر نیستی، اها راستی کسی هم نباید بفهمه‌ حالم و فهمیدی؟
مهسا با ترس سر تکون داد و تصویر تار شد، سیاهی کل چشمام و گرفت. چشمام و خاروندم، فایده نداشت تو سرم فقط یه جمله بود ″ کسی هم نباید بفهمه‌ حالمو فهمیدی؟″ بی‌فایده‌اس محکم یه چک به خودم زدم و ...
نفس عمیق هی هوف هیم هوف...
دور و برم و نگاه کردم، تو اتاقم بودم
این چه رویایی بود؟ نه-نه رویا نبود خواب بود‌. نفس عمیق کشیدم. ذهنم و درگیر کرده یعنی چی مدیر حالش بد بود؟ خیلی ذهنم رو درگیر کرده، یعنی مدیر حالش چرا بد بود؟
صورتش سفید بود و زرد سبز اصلا معلوم نبود. الان که دارم فکر می‌کنم می‌بینم که مدیر، مدیر ما نبود!
اصلا مدیر ما اینجوری نیست...
مهسا کیه؟ ملیکا کیه؟ ناخوداگاه من تو خواب شناختم یعنی؟
ای بابا من گیج شدم...‌‌

@ ᴀꜱʜᴇɢʜɪ

ناظر: @ faeze

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
ویراستاری زهراعاشقی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...