رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان نامتعادل | مریم شجری کاربر انجمن نودهشتیا


مریم شجری
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

«بسم الله  الرحمن الرحیم»

نام رمان: نامتعادل

نویسنده: مریم شجری کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: تراژدی ، عاشقانه

خلاصه: زاده ی درد که باشی، فرقی ندارد کجای  دنیای قرار بگیری، در روشن ترین نقطه تا عشق یا تاریک ترین نقطه تا مرگ! روایتی از یک زندگی پر فراز و نشیب، دختری در اسارت تن خود و دنیایی که با قدرت او را لگدمال می کند. قصه ی خواسته نشدن، تلاش و دیوانگی و در آخر جنون، جنونی که منتهی است به عشق یا تنفر؟!

مقدمه: در زندگی هر کدام از ما پیش می آید که از یک سنی به بعد، با مشکلات ریز و درشت دست و پنجه نرم می کنیم. یک روز را به شادی و روز بعد را به غم می گذرانیم. یکی خدا را شکر می کند بابت اندک داشته هایش و دیگری زمین و زمان را لعنت می فرستد  بابت نداشته هایش! 

در این داستان می خواهم اندکی از دنیای واقعی بنویسم، دنیایی که در آن قدرت ذهن بر تمام احساسات مثبت و منفی تاثیر مضاعف می گذارد. شروعی آرام، که پیوسته در جهت های مختلف فراز و نشیب دارد. 

 

ویراستار ناظر: @_Zeynab

ویرایش شده توسط مریم شجری
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«به نام خالق نون و قلم»

پارت یک

درد را از هر سو بنویسی، درد است! یک ذهن سیاه و دود گرفته را هر چقدر هم که بتکانی، باز هم سیاه و کدر است. همه می گویند تا خودت نخواهی نمی توانی به خواسته ات برسی؛ هیچکس نمی فهمد که من خواستم، تلاش کردم، زمین خوردم، تکه- تکه شدم؛ اما نتوانستم! قلب کوچکم سرد شد و  بی عشق تپید. من، دیگر نتوانستم «من» باشم! تنها میان مردمی مانده بودم، که هیچ کدامشان مرا باور نداشتند، و شروع قصه دقیقا از همین جا بود!

ماشین جلوی محوطه ی خاکی متوقف شد، بی حوصله بودم. دلم می خواست فرار کنم، احساس بدی داشتم. موبایل و هندزفری ام را به دست خواهرم دادم، از نگاهش می ترسیدم. ترحم، تنها چیزی بود که حالم را هزار درجه خراب تر می کرد. 

- وقتی رفتیم تو اتاق قشنگ همه چیز و براش تعریف کن! هر چی پرسید درست جواب بده.

زیر چشمی نگاهش کردم و سری تکان دادم. دستانم می لرزید، اوایل بهار بود اما سرمای زمستان به تنم رسوخ می کرد. آهسته آب دهانم را قورت دادم و نگاهم را به اطراف دوختم. یک بیمارستان، در فضایی بی آب و علف! از محوطه ی خاکی عبور کردیم و به ورودی رسیدیم. زانو هایم کشش نداشت. می ترسیدم آن چه در فکرم بود، به واقعیت بدل شود. 

برعکس همه ی بیمارستان ها، آن جا بوی الکل نمی آمد. مریض ها آرام نشسته بودند و هیچکس برای ورود به اتاق پزشک عجله نداشت. بیتا دفترچه ام را به دست پرستار داد و قبض ورود گرفت. وقتی روی صندلی های زرد و پلاستیکی نشستیم، اضطرابم غیرقابل انکار شده بود. به حدی تند و محکم پای چپم را تکان می دادم، که بیتا چادرش را روی پایم انداخت و گفت:

- نکن، زشته!

زیر چشمی نگاهش کردم. چشمانش را از من می دزدید. کمی خود را به سمتش کشیدم و گفتم:

- من حالم خوبه! واسه چی اومدیم این جا؟

نگاهم نکرد. در حالی که نوشته های روی قبض را می خواند، پاسخ داد:

- واسه این که مطمئن بشیم حالت خوبه!

این آخرین مکالمه ی من و بیتا قبل از ورود به آن اتاق کذایی بود. وقتی نوبتمان شد و به اتاق پزشک رفتیم، نفس هایم بریده- بریده بودند. بیتا روی صندلی کنار دیوار نشست و من هم مقابل میز پزشک جا گیر شدم. دکتر زنی حدودا چهل ساله بود. تمام لباس هایش تیره بودند. مگر رنگ تیره از عوامل افسردگی نبود؟ بی اختیار پوزخند زدم. با صدای آرام او از فکر و خیال خارج شدم.

- خب خانوم، مشکل شما چیه؟

کمی در سکوت نگاهش کردم. مشکلم چه بود؟ نمی دانستم. خواستم دم عمیقی بگیرم؛ اما نتوانستم. انگار اکسیژن در شش هایم حبس شده بود و قصد بیرون آمدن ندتشت. با صدایی لرزان، که سعی در مخفی کردن لرزشش داشتم، گفتم:

- من، راستش یه کم عصبی ام... اممم، یعنی با هر اتفاقی زود عصبی میشم. 

هوا خفه بود. سخت نفس می کشیدم. دستان سردم را در هم گره زدم و ادامه دادم:

- وقتی عصبی میشم به خودم آسیب می زنم، وسایل خونه رو می شکنم، با همه دعوا می کنم...

در سکوت به حرف هایم گوش می داد. منتظر بودم تا واکنشش را ببینم. قبل از او بیتا گفت:

- دستت رو نشون بده!

عصبی به سمتش چرخیدم. خواستم بگویم: « واجبه حالا این و نشون بدم؟»؛اما سکوت کردم. در نگاهش موجی از غم نمایان بود. لب های خشکیده ام را با زبان تر کردم و آستینم را بالا زدم. سر به زیر دستم را مقابل دکتر گرفتم و با صدایی ضعیف گفتم:

- وقتی عصبی می شدم، بدنم رو زخمی می کردم.

دکتر نگاه کوتاهی به زخم های نه چندان تازه ام انداخت. بعد از مکثی کوتاه پرسید:

- به قصد خودکشی این کار رو می کردی؟ یا فقط می خواستی جلب توجه کنی؟

آستینم را پایین کشیدم. پاسخ سوال هایش را نمی دانستم. شاید هم می دانستم و دوست نداشتم بگویم. 

- نمی دونم، دیدنِ خون آرومم می کرد.

دستی به پیشانی ام کشیدم. گفتن آن حرف ها برایم سخت بود؛ اما می دانستم اگر نگویم، بیتا همه چیز را تعریف می کند و اعصابم را به هم می ریزد.

دکتر چند سوال دیگر هم پرسید. قصد داشت علت کار هایم را ریشه یابی کند. وقتی سوال و جواب هایش تمام شد، دفترچه ام را گرفت و دو خط کوتاه روی آخرین برگه نوشت. قلبم تند تر از هر زمانی می تپید. لب هایم از هم باز مانده بودند. وقتی دفترچه را به دست بیتا داد، گفت:

- مشکلتون خیلی حاد نیست. یه مدت این جا بستری باشید و دارو مصرف کنید حل میشه!

به معنای واقعی کلمه فرو ریختم‌. برای چند ثانیه کل وجودم لرزید. همان که می ترسیدم به سرم آمده بود. ترسیده به سمت بیتا برگشتم و با صدایی بغض دار نالیدم:

- من حالم خوبه، توی خونه هم می تونم درمان بشم. 

سریع به سمت دکتر چرخیدم و ادامه دادم:

- خانوم دکتر من حالم خوبه به خدا... دو هفته اس نه داد زدم، نه چیزی شکوندم... من تو خونه می مونم!

از جا برخاستم و به سمت در رفتم. در همان حین بیتا از پشت سر ساعد دستم را گرفت. بدون هیچ حرفی در چشمانم خیره شد. پرده ی اشک در حلقه ی آبی چشمانش هویدا بود. از دکتر تشکر کرد و مرا با خود به سمت پرستاری کشید. دستم را روی دستش گذاشتم و با التماس نالیدم:

- آبجی به خدا من این جا حالم بد تر میشه! این جا هیچکس نیست که من باهاش حرف بزنم... افسرده تر میشم... تو رو قرآن بذار باهات برگردم خونه!

هیچ توجهی به التماس های من نداشت.

ویرایش شده توسط مریم شجری
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو

از پس پرده ی اشک می دیدم که او هم لب هایش را روی هم می فشارد تا بغض جوانه زده در گلویش را کنترل کند؛ اما این ها برای من فایده ای نداشت. باید کاری می کردم که قانع شود. با همان حال خراب،  هق هق هایم را فورا در  نطفه خفه کردم و محکم بازوی بیتا را گرفتم. لحظه ای سر جایش متوقف شد و هر دو از حرکت ایستادیم.  تمام بدنم می لرزید، او را به زحمت سمت خود چرخاندم و در چشمانش خیره شدم. دو گوی آبی رنگ زیبا که از مادرمان به ارث برده بود. رگه های قرمز در سفیدی چشمانش، وصله ی ناجوری شده بود. با صدایی گرفته از بغض نالیدم:

- به جون خودت  قول میدم دیگه  کار اشتباهی نکنم، فقط من و این جا ول نکن!

ملتمس نگاهش کردم، با عجز... نمی دانم چه در نگاهم دید، که انگشتانش دور ساعدم شل شد. چادر مشکی عربی اش را صاف کرد و لحظه ای پلک بر هم فشرد.

- سه ساله دارم این جمله رو ازت می شنوم خاطره، چرا انتظار داری بازم بهت اعتماد کنم؟

حق داشت، حرف هایش درست بود؛ اما در آن لحظه من هم چاره ای جز عجز و لابه و قسم دروغ خوردن نداشتم! می دانستم که ظاهرم بسیار آشفته و حیران شده بود، دستی به شال مشکی رنگم کشیدم و مو های کوتاهم را سامان بخشیدم. قطعا پوست گندمی صورتم از شدت بغض و حرص، سرخ شده بود. متعادل ترین حالن ممکن را به خود گرفته و گفتم:

- بهت قول شرف میدم، قسم میخورم که دیگه هیچ کار اشتباهی نکنم. قرص هام و سر تایم مصرف می کنم و هر چی بگی گوش میدم، خوبه؟

پوزخند تلخی روی لب هایش نقش بست. با تاسف سری تکان داد و مجدد راه پرستاری را در پیش گرفت و مرا به دنبال خود کشید. سرم را رو به سقف گرفتم و در دل با تمام ناتوانی ام نام خدا را صدا زدم. 

بیتا دفترچه ام را به دست پرستار داد و او بعد از نگاهی گذرا و معمولی به نسخه، از پشت پیشخوان بیرون آمد. کنار ما ایستاد و گفت:

- می خواید اول بخش رو ببینید؟ اگه از اینجا راضی نباشید می تونید به یه آسایشگاه دیگه منتقلش کنید.

بیتا نگاه زیر چشمی به من انداخت و گفت:

- می خوای ببینی؟

خواستم بگویم تو که پیراهن دیوانگی را به اندازه تنم بریدی و دوختی، حالا که وقت پوشاندن است نظرم را می پرسی؟ اما تنها با ناامیدی سری به نشانه موافقت تکان دادم.  به دنبال پرستار، به سمت بخش بستری بیماران رفتیم. تصوری که از دیوانه خانه داشتم چیز دیگری بود؛ با باز شدن در بزرگ چوبی و دیدن آن سالن بزرگ، تمام تصور هایم نقش بر آب شد. آن جا به معنای واقعی کلمه دار المجانین بود!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه

چشمانم برای لحظه ای سیاهی رفتند. انگشتانم را محکم در هم پیچیدم و به دنبال بیتا و پرستار، وارد سالن شدم. در هر دو طرف اتاق هایی کوچک  وجود داشت، که داخل هر اتاق دو یا چهار تخت چیده بودند. فاصله ی تخت ها از هم، به یک متر هم نمی رسید.  زن ها و دختر هایی که در اتاق ها بودند نگاهشان عجیب بود. بی اختیار خود را با آن ها مقایسه کردم، به هیچ وجه شرایط مشابهی با آنان نداشتم.

پرستار وسط سالن ایستاد و به سمت ما چرخید.

- این جا تعداد تخت ها کمه، برای همین مجبوریم تو هر اتاق بالای دو نفر بستری کنیم‌.

مکث کوتاهی کرد، نگاهش را به انتهای سالن دوخت و ادامه داد:

- فقط اون اتاق آخری خالیه، که اونم الان پر شده! یه مریض خیلی بد حال داشتیم که اون جا خوابیده.

بی اختیار به سمت اتاق کشیده شدم. از طرفی دلم می خواست همان جا کنار بیتا بمانم و از سوی دیگر کنجکاو بودم که مریض اتاق آخری را ببینم. پرستار که حالت مرا دیده بود، اشاره ای به اتاق آخر کرد و گفت:

- بیا ببین، مشکلی نداره الان خوابه.

به سمت اتاق رفتیم. سالن نور کمی داشت، که آن هم به لطف مهتابی های  کم توان روی سقف بود. انتهای سالن دو پرستار مشغول صحبت بودند و زیر چشمی مرا نگاه می کردند. با رسیدن به اتاق، حواسم به زنی جمع شد که روی تخت، به حالت دمر افتاده بود. بدن چاق و قد بلندی داشت، کف پاهایش خونی بود. صورتش را نمی توانستم ببینم؛ اما پوست صورتش به کبودی می زد. 

- خیلی بی قراره، مدام اذیت می کنه و بهونه می گیره. الان هم با آرام بخش آرومش کردیم.

برگشتم و به بیتا نگاه کردم. در چند قدمی ما ایستاده بود. با خود فکر کردم، شاید برای ترساندن من این بازی را راه انداخته؛ چون چندین بار در خانه بعد از دعوا هایمان گفته بودم مرا به دیوانه خانه ببرید تا راحت شوم!

محیط داخل سالن بسیار سنگین بود. جوری که آدم سالم هم دلش می خواست آن جا خودش را به دیوانگی بزند. نگاهم را به سرامیک های کثیف کف سالن دوختم. شاید بهتر بود همان جا بمانم و درمان را شروع کنم، خود نیز از آن زندگی نکبت بار خسته شده بودم. حالت هایم در آن لحظات متناقض بود. نمی دانستم چه کار کنم. دل را به دریا زدم و رو به پرستار گفتم:

- همین جا می خوام بستری شم!

ویرایش شده توسط مریم شجری
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار

این را گفتم و لب هایم را محکم روی هم فشردم. قلبم با تمام توان می کوبید. کسی در مغزم نهیب می زد «این چه حرفی بود زدی احمق!» دل آشوبه ای داشتم که تا به آن روز تجربه نکرده بودم.

بیتا نزدیک شد. چادرش را کمی جمع و جور کرد و نگاهش را به من دوخت. آن قدر محو حال خراب خود بودم، که نمی توانستم احساسات او را از نگاهش بخوانم. سرش را کمی کج کرد و گفت:

- می خوای بریم حالا یه جای دیگه؟ اذیت نمی شی این جا؟

لب هایم خشکیده بودند. چشمانم می سوخت و دلم از آن بدتر! نفس هایم مقطع شده بودند. لبخندی بی معنا روی لب نشاندم و دستان لرزانم را تکان دادم.

- مگه فرقی داره کجا باشه؟ مهم اینه که من حالم خوب بشه. 

به زور نفس می کشیدم. سرگیجه شدیدی داشتم. تمایل داشتم به سمت پشت بام بدوم و خود را از همان جا پایین بیندازم. 

همه چیز در بازه زمانی کم تر از سی دقیقه اتفاق افتاد. تشکیل پرونده، تحویل وسایل اعم از گشواره و هر نوع شیٔ زینتی، خداحافظی کوتاه بیتا و آخر سر لباس های آبی رنگی که به تن کردم. روسری سفیدی را روی سرم انداختند و مرا به اتاق ایزوله بردند. بیست و چهار ساعت باید در آن اتاق تنها می ماندم. دلیلش را نمی دانستم، مگر فرقی داشت که بین یک مشت دیوانه باشم یا تک و تنها روی یک تخت چوبی کهنه بخوابم؟! هر چه که بود، کار از کار گذشت و بستری شدم.

اتاق نیمه تاریک بود. یک لامپ صد زرد رنگ وسط سقف آویزان بود. تپش های قلبم هنوز نامنظم بودند و نفس های کش دار و غیر طبیعی! کلافه دستی به صورتم کشیدم و روی تخت نشستم. چند بار پلک زدم و نگاهم را دور اتاق چرخاندم. دیوار های گچی سفید، پنجره ای نزدیک به سقف و دریچه ای که از آن باد کولر عبور می کرد. بی اختیار چشمانم را بستم و با عجز نالیدم:

- این چه کاری بود کردی روانی! خاک بر سرت کنن... خاک بر اون سر احمقت کنن خاطره!

و با مشت به سرم کوبیدم. اشک هایم ماننده گلوله های آتش پوست صورتم را می سوزاند. هر چه هق هق می زدم، مادری نبود که برای آرام کردنم وارد اتاق شود، خواهری نبود که با زور مرا در آغوش بگیرد و نوازش کند؛ تنها من بودم و عجز و لابه های بی جواب!

آن قدر بر سر و صورتم کوبیدم و هق زدم، تا عاقبت پرستاری با روپوش سفید آمد،  دستم را محکم گرفت و سرنگی از جیب مانتو اش بیرون کشید. وحشی و سرکش دستم را از میان انگشتانش بیرون کشیدم و جیغ زدم:

- ولم کن! برو بگو آبجیم بیاد... نمی خوام این جا بمونم، بگو آبجیم بیاد!

پرستار بدون آن که ذره ای مرا جدی بگیرد، مجدداً دستم را گرفت و بی درنگ سوزن را در رگم فرو کرد. گویی آن قدر این کار را تکرار کرده بود که دیگر نیازی به دقت و تمرکز نداشت. هنوز سوزن را از دستم بیرون نکشیده بود، که محکم زیر دستش کوبیدم. سوزن زیر پوستم شکست و خون به حالت بدی بیرون پاشید. از جا بلند شدم تا از اتاق فرار کنم و به خانه بروم؛ اما پرستار نگذاشت. مرا روی تخت نشاند و آن قدر مرا نگه داشت تا از تقلا دست کشیدم. ناگهان به حالت خلسه ای عمیق فرو رفتم.  پلک هایم سنگین شدند و بی اختیار روی تخت افتادم. نگاه بی جانم به سقف مانده بود. صدای پرستار بلند شد:

- صفایی؟ صفایی قیچی و باند بیار، سوزن زیر پوستش شکست.

این آخرین جمله ای بود که در آن روز به خاطر داشتم. چشمانم که بسته شد، دیگر هیچ چیز نفهمیدم. گویی از دنیای کنونی به دنیای دیگری پرت شدم، دنیایی پر از سیاهی و بی حسی!

چشمانم را با رخوت و سستی گشودم. بدنم گرفته و بی حال بود. در وهله اول همه چیز را تار می دیدم. اتاق، همان اتاقی بود که زن زخمی را در آن دیده بودم. تشنه و گرسنه بودم، شکمم درد گرفته بود و گلویم می سوخت. کمی گردنم را کج کردم و نگاه خسته ام را به لبه تخت دوختم. دستانم را به لبه های تخت بسته بودند. قسمتی از لباس آبی رنگ، با خونِ خشک شده پوشانده شده بود. خواستم کسی را صدا کنم تا کمی آب برایم بیاورند؛ اما در همان حد هم توان تکان دادن زبانم را نداشتم. شل و وا رفته نالیدم:

- آب می خوام... تشنمه، آب می خوام!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت پنج

شقیقه ام به طور عجیبی نبض  می زد. چند نفس عمیق کشیدم و مجدد جمله ام را تکرار کردم. تشنگی، گرسنگی و ضعف شدیدی داشتم. به سختی گردنم را بالا گرفتم، جلوی در زنی جوان با لباس های آبی رنگ ایستاده بود و با حالتی ختثی مرا نگاه می کرد. زیر لب زمزمه کردم: « این عقب مونده هم که فقط نگاه می کنه!» نالان سرم را به بالشت نازک زیر سرم کوبیدم. 

کمی که زمان گذشت، باز تلاش کردم. سخت جان بودم و این سخت جانی را باید در آن مکان به نمایش می گذاشتم. جوانی بیست ساله، که به تشخیص دکتر روانی بود و باید درمان می شد. 

کامل نیم تنه ام را از تخت جدا کردم. دهانم خشک بود، با زور به تار های صوتی ام زحمت دادم، با صدایی خش دار گفتم:

- پرستار؟ خانم؟ آب می خوام... چرا جواب نمی دید؟!

چند ثانیه در همان حالت ماندم و چون خبری از کسی نشد، دوباره روی تخت افتادم.  دستانم را محکم از زیر پارچه ای که به لبه تخت بسته شده بود بیرون کشیدم و مشت محکمی به کمد فلزی کنار تخت کوبیدم. استخوان  های انگشتم درد گرفتند؛ اما همین که صدای پای کسی را شنیدم به درد کشیدن می ارزید. پرستاری قد بلند، با لباس سرمه ای  وارد اتاق شد. نگاهی به دستم که از بند آزاد شده بود انداخت و عینک مربعی شکل اش را بالا داد. 

- تو چه جور جانوری هستی؟ چه جوری دستت و باز کردی؟

مانند خودش با بی ادبی و لحنی پرخاش گر پاسخ دادم:

- به تو چه! تو این خراب شده به دیوونه ها آب و غذا نمیدن؟ پس پول چی و از آدما می گیرید؟

شنیدم که زیر لب آهسته گفت: « عوضی زبون دراز» به روی خود نیاوردم. اخم غلیظی کردم و کمی جان دار داد زدم:

- آب می خوام می فهمی؟ لامصب تشنمه! یه لیوان آب بهم بده‌.

دستم را مجدد به لبه تخت بست. از اتاق بیرون رفت و چند لحظه بعد با یک سینی وارد اتاق شد. صبحانه مختصری با یک لیوان آب آورده بود. بعد از آن که با اکراه صبحانه و آب را به طور وحشیانه در دهانم ریخت، رفت.

***

نمی دانم چند  روز در آن خراب شده مانده بودم.  مرا از آن اتاق، به اتاقی چهار تخته برده بودند. تخت کناری ام، همان زنی بود که با نگاه تهی و سرد، تنها خیره نگاهم کرده بود. حالت عجیبی داشت که من از فهم حالش عاجز بودم. طبق روال، صبح  و  ظهر و شب با دارو های سنگین معده ام پر می شد و اشتهایی به غذا نداشتم. روزی سی دقیقه اجازه داشتیم در حیاط پشتی آسایشگاه، زیر نور آفتاب بنشینیم. 

روی زمین نشسته بودم و داشتم تلاش می کردم تا بفهمم چند روز از بستری شدنم می گذرد. سر گیجه تمرکزم را بر هم می ریخت. با افتادن سایه ای روی سرم، گیج و منگ نگاهم را از زمین سیمانی گرفتم. همان زن بود. بدون حرف کنارم نشست. ناخودآگاه کمی از او فاصله گرفتم. با شنیدن صدایش چشمانم کمی گرد  شدند. صدایش عجیب دلنشین و زیبا بود! 

- نمی خواد ازم دور شی، دیوونه ام، ایدز که ندارم!

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شش

نگاهی اجمالی به چهره اش انداختم. چشمان قهوه ای رنگش زیر نور آفتاب، به عسلی می زد. صورت استخوانی و پوست سفید و نازک، به طوری که مویرگ های ریز زیر پوستش پیدا بود. لب های  کوچک و سرخش را تکان داد و گفت:

- این جوری نگام نکن، بدم میاد! چند سالته؟

دستش را سایه بان صورتش کرد و منتظر خیره ام ماند. من که انتظار مصاحبت با او را نداشتم، کمی لبم را بالا دادم و گفتم:

- به تو چه؟ واسه چی پیش من نشستی؟

به گستاخی و زبان درازی عادت کرده بودم. به قول طاها نمی توانستم مثل آدمی زاد به سوال کسی جواب بدهم. زن خونسرد گفت:

- نگو به درک! من می خوام از این جا برم، یکی و می خوام که باهام بیاد و کمکم کنه.

پوزخندی کنج لبم جای گرفت. با کنایه اشاره ای به لباس های آبی رنگمان کردم و گفتم:

- با این سر و ریخت حتما هم می تونی از این جهنم بری بیرون... برو، دعای خیرم بدرقه ی راهته.

نگاه از او گرفتم و خواستم از جا بر خیزم، که مچ دستم را گرفت و با نیمچه اخمی گفت:

- بشین بچه، بذار حرفم و بزنم این قدر زبون درازی نکن! صبر کن حرفم و بزنم.

بر خلاف خوی لجباز و سرکشی که داشتم، در آن لحظه تصمیم گرفتم بمانم و بدانم که حرفش چیست. نیروی کنجکاوی بر لجبازی غلبه کرده بود. آهسته سر جایم نشستم و نگاهم را به زمین دوختم.

- گوش میدم!

- من حدود هفت ماهه که این جام، مطمئنم اگه خودم واسه بیرون رفتن کاری نکنم اون قدر من و نگه می دارن و قرص به نافم می بندن تا بمیرم. 

مکث کرد، انگار تلاش می کرد کلمات را منظم بیان کند. حق داشت، با آن قرص هایی که ما مصرف می کردیم، غیرطبیعی نبود اگر برای لحظاتی نام خود را از خاطر می بردیم.

- آره، می گفتم که من و این جا می کشن،  می فهمی که منظورم چیه؟ بیا با هم از این جا بریم. من بیرون از این جا یه خونه و کلی دم و دستگاه دارم. اصلا اگه نیاز به درمان داشته باشی کمکت می کنم بری خارج از کشور، خوبه؟

در دل با خود گفتم « بی خود نبود از همون اول برام عجیب غریب بودی زنک! » دستی به پیشانی ام کشیدم. سر گیجه به حد کافی کلافه ام می کرد و حرف های صد من یک غاز او بدتر حالم را به هم می ریخت. صورتم را نزدیک صورتش بردم، با حالتی جدی و عصبی گفتم:

- نشستی برا من قصه ی حسین کُرد شبستری میگی؟ جمع کن کاسه کوزه ات رو! تو اگه اینایی که میگی رو داشتی از اول می بردنت خارج نه این جا، بار آخرت باشه  دور و بر من می پلکی!

جمله ی آخرم را با لحنی تهدید آمیز بیان کردم و بدون لحظه ای درنگ از او دور شدم. همان طور هم حالم هر روز بد تر می شد و هم نشین شدن با آن آدم ها باعث می شد حالم از خودم به هم بخورد. از حرف زدن با روانشناس امتناع می کردم و حتی عصر ها هم از تخت کذایی ام بیرون نمی آمدم.

تمام آن  روز و حتی روز های بعدی اش نگاه سنگین زن را به روی خود می دیدم. حرف هایش وسوسه انگیز بودند و من هم از ماندن در آن آسایشگاه خسته بودم. مانند پرنده ای زندانی در قفس، به دنبال راهی برای پریدن و پرواز بودم. نمی دانستم با آن زن پروازم به اوج می رسد یا با سر به زمین می خورم! 

ویرایش شده توسط مریم شجری
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...