رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

پاییز_نویسنده:علی خلیل ارجمندی


علی
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان پاییز درباره  دختری در استان گیلان شهر سیاهکل است که بخاطر عشق خیانت کارش وارد داستان عجیبی میشود و اتفاقاتی برایش رخ میدهد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

روز خوبی نداشتم
تابستون تموم شده بود همون تابستونی که کلی میدیدم منتظرش هستن .
دانش آموزایی که عشقشون تموم شدن مدرسه ورسیدن تابستون بود .
ولی برای من دیگه فرقی نمیکرد که چه فصلی باشه!
بدون اون دیگه هیچ فصلی معنا نداشت .
روز اول پاییز بود ویادآور پاییز تلخ پارسال .
یک سال گذشته بود ولی یادم نمیرفتش .
آخه چجوری میتونستم فراموشش کنم دلم رو شکونده بود از آخرین باری که دیدمش حاال
دقیقا یکسال میگذشت .
پارسا دلم رو شکونده بود .
من کوچیک بودم سنی نداشتم،وقتی پونزده سالم بود باهاش آشنا شدم. و تبازار سیاهکل
اون هیجده سالش شده بود. میخواست بره خدمت، روزی که رفت خدمت رو یادم نمیره؛
پیشونیم رو بوسید دستم رو گرفت گفت: پاییز من میخوام برم پای من وایسا تا برگردم .
محل خدمتش رشت بود. هر چند وقت یه بار میومد سیاهکل،میتونستم ببینمش .
من دختر زیبایی بودم وکلی آدم کشته مرده من بودن. میتونستم پارسا رو ول کنم یا
مخفیانه باهاشون باشم ؛
پارسا هم که خدمت بود ومتوجه نمیشد .
ولی من قول تعهد داده بودم قول داده بودم پاش وایسم .
من وظیفم رو انجام دادم تاوقتی که از خدمت برگشت .
رفته بودم دم در پادگان که اگه داداشم میدید من اومدم همچین جایی من رو میکشت !
پارسا رو دیدم کوله پشتی روی دوشش ولباس سربازی تنش بود.از دور چشمام داشت
برق میزد میخواستم بدو بدو بپرم تو بغلش ولی خب توی جمعی از سرباز ومردم دم در
پادگان نمیشد از این کارا کرد .
پارسا اومد منتظر بودم یه کاری کنه آروم از بغلم رد شد جوری که انگار من نامرئی
بودم !
سوار یه ماشین گرون قیمت شد ورفت. بهت زده شدم نفهمیدم داستان چیه !

همه چی مثل یه کتاب از پیش تعیین شده ورق میخورد و جلو میرفت .
گریه ها و اشک ها نمیتونست این لحظات رو توصیف کنه.
خب اصال مگه من چی کم گذاشتم؟
چیکار کردم که نباید برای پارسا میکردم؟
باکلی امید وآرزو اومده بودم رشت که پارسا رو ببینم حاال اینجوری شد .
خدایا این چه زندگی عجیبی شده که باید نصیب من بشه !؟
ترمینال کلی شلوغ بود به سمت سیاهکل.
چون معموال سیاهکل جای خیلی قشنگیه ومردم اهل رشت هم خودشون روزای تعطیل
میان به سیاهکل واسه تفریح و خوش گذرونی .
اگه ماشین گیرم نیا دکه بدبخت میشم تصمیم گرفتم ماشین شخصی سوار بشم وبیام ولی
میترسیدم !
انقدر شنیده بودم درباره این حوادث آدم کشی وتاراج اعضای بدن و ...
ریسکش رو بجون خریدم .
یه پسر جوون همون هم سن وسال پارسا پشت فرمون بود .
سوال پرسید ازم که بچه کجایی و اینا کمی صحبت کردیم .
بچه تهران بود.
گفتم چرا اومدی رشت بعد االن میخوای بری سیاهکل؟
گفت واسه انتقام اومدم .
گفتم انتقام !!!؟
سری تکون داد به نشونه تایید .
تو دلم گفتم مردم دیوونه شدن .
گفتم چه انتقامی؟
گفت امون از این قلب بی صاحاب من که این همه پاش وایسادم .بعد آروم زد زیر گریه !
همونجا فهمیدم دلش شکسته خیلی ناراحت شدم چون درکش میکردم .
گفتم خب میشه توضیح بدی !؟

گفت ۳ ساله یه دختره رو میخواد اما بابای معتادش میخواد اونو بده به یه پسر دیگه .
چون اون پسره به بابای دختره مواد میداده .
مغزم سوت کشید .
گفتم بهش میخوای چیکار کنی؟
گفت میخوام خون اون پسر رو بریزم .
خیلی دوست داشتم کمکش کنم وازش بخوام یکاری کنیم از پارسا هم بتونم انتقام بگیرم !
فکرم کال رفته بود به سمت انتقام ولی بازم من دیوونه وخل وچل هنوز ته دلم پارسا
رو دوست داشتم .
براش مطرح کردم داستان خودم رو اونم گوش داد وقبول کرد .
گفتم من امشب باید برم خونه زودتر بابام نمیدونه اومدم رشت . اونم سریع گازشو گرفت
ورسیدیم .
آخرشم هرکاری کردم از من کرایه نگرفت و گفت فردا ساعت۱۱ صبح میخواد بره
پسره رو ببینه !
از من خواست برم باهاش .من کال علی رو یه بار تو همون ماشین دیدم ولی حس
اعتمادی که بهش داشتم یاحس انتقامی که از پارسا باعث شده بود خون جلو چشمام رو
بگیره باعث شد بهش بگم باشه .
رفتم خونه وبعد سالم واحوال پرسی باهمون لباس ها افتادم رو تخت .اصال نفهمیدم
کی صبح شد تااینکه باصدای خروس بی محل مهلقا خانم اینا ساعت ۹ بود که از خواب
بیدار شدم ویه چیزی خوردم .
رفتم حموم کردم واومدم تا آماده شدم ساعت شد ۱۱ وطبق جایی که قرار گذاشتیم
حاضر شدم وعلی اومد دنبالم .
نویسنده بود واتفاقا یکی از رمان هاش رو خونده بودم اسم رمانش(دروغ نامه )بود .
رمان قشنگی هم نوشته بود .
نویسنده بود ودانشجوی ترم آخر روانشناسی .تو راه ازش درباره دختری که دوسش
داشت پرسیدم .
گفتم علی آقا توضیح میدی درباره این خانوم؟
شروع کرد :

اسمش آتناست .تک فرزنده وخانواده خوبی داره بجز پدرش که اعتیاد داره وخیلی ساله
خانوادش کنار اومدن بااین قضیه ولی نمیخواد کوتاه بیاد سر قضیه آتنا ومیخواد اون
رو بده به یه پسره که کارش خالفه وتولید مواد مخدره.
علی که اینا رو تعریف کرد گفتم آها چقدر بد ولی من یه چیز رو متوجه نشدم .تو چرا
میخوای از آتنا انتقام بگیری؟
علی با تمام حرصش دنده رو عوض کرد وگفت جون اونم بهم گفت عاشق پسره شده .
!این حسش رو فقط من درک میکردم
رفتیم یه جایی بیرون !!سیاهکل داشتیم از سیاهکل خارج میشدیم تقریبا
گفتم علی آقا راستی آتنا که میگی بچه همین گیالن مثل ماست؟
گفت نه بخاطر این .پسره داغون اومده گیالن
متوجه شدم! خب االن داریم کجا میریم؟
علی خیلی جدی از توی آینه ماشینش من رو نگاه کرد و گفت: داریم میریم ببینیم این
.پسره کدوم گوری این مواد کوفتی رو تولید میکنه
اسم مواد که اومد بدنم لرزید !
نمیدونستم با موضوع مواد باید چطور کنار .بیام و خیلی ترسیده بودم
!میخواستم بگم میخوام پیاده بشم
!ولی ته دلم میخواستم ببینم ته این ماجرا چیه؟
و در ضمن به کمک علی برای انتقام از پارسای خائن نیاز داشتم !
هنوز نرسیده بودیم ساعت شده بود۱۲ وهنوز توی راه بودیم و منم اعصابم واقعا خورد
شده بود از این قض .یه
!گوشیم زنگ خورد نگاه کردم دیدم مامانم پشت خطه
از علی خواستم بزنه کنار و شیشه ها رو بکشه باال تا صدای ماشین ها و ماشین در حال
.حرکت توی گوشی نره و مامانم نفهمه
گوشی رو برداشتم مامانم زنگ زد و گفت کجایی از مدرسه ات زنگ زدن و گفتن باید
میومدیم کارنامه بگی !ریم
.سال دوازدهم بودم رشته علوم انسانی
.مامان و بابام خیلی حساس بودن رو درس خوندنم

.خیلی براشون مهم بود که درسم رو ادامه بدم
!منم یادم رفته بود به خونه بگم
.گفتم مامان آخ یادم رفت و اینا میشه بری بگیری
با هزارجور حرف زدن راضیش کردم بره کارنامه منو .بگیره
گفتم علی آقا کی میرسیم؟
.گفت تقریبا یک ربع دیگه میرسیم شما استراحت کن یکم
!منم پشت دادم کامل به صندلی تا اینکه با صدای علی بیدار شدم
.یه جای داغون بودیم و یه ساختمون قدیمی متروکه
.قرار شد بشینیم تا اون پسره رو ببینیم
یهو دیدم یه ماشین خارجی دقیقا عی ن همون ماشین خارجی که پارسا رو از دم در پادگان
.سوارکرد اومد
.اولش توجه نکردم چون ممکنه این همه ماشین مثل اون داشته باشیم
ولی یکم دقت کردم به پالکش خیلیآشنا !بود
!!انگار دیده بودم قبال
اینم بگم منذهنم خیلی فعال بود. یعنی اگه یه متنی یا چیزی میدیدمسریع ب ه خاطر
.میسپردم یا تو ذهنم حکاکی میشد
با دیدن پالک سریع !اون پالکی که جلوی پادگان دیدم رو به یاد آوردم
.ولی میگفتم نه این اون نیست
!!!در ماشین باز شد.پارسا اومد پایین از ماشین
اومد م برم سمتش .علی نزاشت
گفتچیکار !!میکنی دیوونه
گفتم این پارساست.من باید .حسابش رو برسم
علی متحیر و سرگردون گفت چی؟!!! مطمئنی؟
گفتم بابا خودم۲ .ساله میشناسمش خود نامردشه
گفت یعنی میخوای بگی این پارسا تولید کننده این مواد مخدره؟! یعنی همین پسر رفته
سراغ آتنا !من؟

!گفتم نمیدونم
من اصال از کثاف .ت کاری های این خبر نداشتم
پارسا و م !!!!واد؟؟
درسته...بخاطر این کارش ازش شاکی ام ولی اون
!با علی منتظر موندیم ببینیم کجا میخواد بره
وارد انبار شد . یه در کوچیک پشت یکی از کمد های اتاق بود. بازش کرد و وارد اتاقک
.شد
.چند تا بسته سفید آورد که فکر کنم کوکائین بود
!علی گفت تکون نخور فقط !تکون بخوری میگیرنمون
گوشیم زنگ خورد یکی دویید سمتمون علی اومد باهاش درگیر شد بزن بزن منم جیغ و
.داد میکردم
یهو .یه چوب کوبیدن پشت سر علی افتاد زمین و بیهوش شد
علی رو بردن تو انباری کنار گونی های برنج ،منم نشوندن روی یه صندلی دوتا آدم گنده
اومدن من رو با ط !ناب ببندن
.پارسا گفت الزم نکرده
!گفت اون پاییز منه. دست کشید به صورتم زدم زیر گوشش
!شوک شد
گفتم فک کردی من مثل اون دخترای هرزه بدرد نخور اطرافتم؟
!گفت تو هم خیانت کردی
گفتم من کی خیانت کردم بهت؟
گفت این نره غول کیه آوردت اینجا!؟
.گفتم راننده ماشین
خندید گفت باور کنم ؟
گفتم .جیبشو بگردید
(قبال کارت رانندگی تو تاکسی رو بهم نشون داده بود)
پارسا قشنگ اون کارت رو از جیب علی پیدا کردو خوند.

گفت از کی تاکسیرانی های تهران میان تو گیالن مسافر کشی میکنن؟
گفتم به من چه ربطی داره؟ اون رو تو ترمینال دیدم شاید می .خواست برده تهران
گفت ترمینل رشت؟
.با سرم تایید کردم
گفت اونجا چیکار میکردی؟
گفتم اومده بودم دم پادگان توی آشغال .
گفت مگه من چیکارت کردم ؟
!ها چیکارت کردم؟
.با خنده گفت بدبخت فقط عین یه دستمال انداختمت دور
بلند میخندید و نمیتونسنم بهش چیزی بگم .
اگه میفهمید !ازش آتو دارم ولم نمیکرد
پرتم کردن بیرون، ی ه کارایی کردن علی بهوش اومد بعد چشماش رو بستن آوردن
.نشوندن تو ماشینش و رفتن
!منم نشوندن صندلی عقب ماشین گفتن سریع گمشید از اینجا
!سریع سوار همون ماشین شدن و از اون ساختمون قدیمی دور شدن
منم چشمای علی .رو باز کردم
سرش هنوز خونی بود. از صندوق عقب ماشینش وسایل کمک های اولیه رو .آوردم
.سرش رو با بتادین روی زخم هاش کشیدم و از درد داد میزد
سر علی رو با بانداژ بستم و کامل پانسمان کردم .
ازش پرسیدم حالش چطوره .و چشماش رو بست با درد گفت نگران نباش حالم خوبه
.حافظش سرجاش بود خداروشکر
تو این فیلم ها زیاد اتفاق میفتاد و منم یکم نگران شدم که حافظه علی مشکل پیدا کرده
.باشه
!گفتم من باید برم خونه. میتونی رانندگی کنی؟
.گفت آره چیز خاصی نیست حالم خوبه

کمی که بهتر شد رف .تیم سمت سیاهکل و من رو رسوند دم در خونه
تو خونه که رفتم متوجه شدم بابا و مامانم و داداشم میخوا م برن عروسی پسرعمه بابام
توی رشت منم با هزار تا بهونه و این چیزا که خسته ام و حوصله ندارم موندم توی
.خونه
به علی زنگ زدم حالش رو پرسیدم بعد به سرم زدیه جا باهاش صحبت کنم ببینم
!داستانش با آتنا چجوری بوده
.زنگ بهش زدم و اونم قبول کرد و اومد
در حیاط رو باز کردم .
.خونه ما از پشت حیاط به باغ خودمون راه داشت که باغ پرتقال بود
اونجا صندلی داشتیم .و نشستیم
بعد از حا ل و احوال کردن با علی ازش خواستم داستان آشناییش با آتنا رو تعریف .کنه
:علی شروع کرد
.کالس دوازدهم بودم امتحان داده بودم و اومده بودم خونه و خیلی خسته بودم
توی راه دوستم درباره پیام شما به علت تخطی از قوانین برای مدیریت ارسال شد!(N.a25) و ربات دوستیابی و این چیزا داشت میگفت و اصرار
داشت من اون ربات رو نصب کنم .
من اعتقادی به دوستی مجازی و آدم های مجازی نداشتم اما با اصرار دوستم نصب کردم
.و رفتم خونه
یچیزی خوردم و رفتم شروع کردم به باز کردن ربات،بعد از پر کردن اطالعات و این
چیزا زدم شانسی یه !نفر بیاد و همون اولین نفر آتنا بود
سالم و احوال پرسی باهم کردیم من از خودم گفتم اون از خودش گفت و من از مدل
.رفتاریش بدم نیومد و حس کردم دختر خوبیه
اون کالس یازدهم بود و رشته ت حصیلی که توش درس میخوند هم تجربی بود ومن
.انسانی بودم و سال آخرم بود
بعد از چند روز صحبت کردن اعتمادش به من جلب شد و شماره اش رو داد که دیگه
.توی ربات صحبت نکنیم و گفت و گوی شخصی باشه
روز به روز عالقه ام بهش بیشتر شد تا جایی که بهش ابراز عالقه کردم و اونم حسش
.به من همینطوری بود

منمهرجوری
.بود با اینکه اون امتناع میکرد تونستم راضیش کنم که داستان زندگیش رو بگه
اونم از خانوادش گفت که وقتی۳ سالش بوده پدر و مادرش از هم جدا شدن بخاطر
مسئله اعت یاد و تا االن که۱۷ سالش شده چندین بار دوستای خالفکار پدرش از طرف
.اون اومدن و قصد آزار آتنا رو داشتن
آتنا هم بخاطر همین فشار عصبی سنگین داشت و میگفت کسی پای من نمیمونه و من
.قول دادم که بمونم
از اون موقع۵ سال میگذره و من االن۲۳ سالمه و توی این۵ سال خاط رات قشنگی
باهم ساختیم و لی پدرش اومده و با مالکیت کامل میخواد اون رو بده همون پسره گه تو
.میگی
آها راستی اسمش چی بود؟
.منم که گریم گرفته بود اشکام رو پاک کردم و گفتم: پارسا.اسمش پارسا بود
بعد کلی حرف زدن گفتم خب االن بنظرت باید چیکار کنیم؟
علی هم یکم دست کش !ید الی موهاش و گفت واقعا نمیدونم! گیج گیج شدم
من که تکلیفم معلوم بود. داشتم دیوونه میشدم که به یه آدم داغون و خالفکار دل بستم و
االن دلم از درون داشت ریشریش .میشد
!با علی قرار شد روز خواستگاری پارسا بریم اونجا رو بهم بریزیم
اون شب علی رفت ولی من تا .صبح گریه کردم و اشک ریختم
صبح که شد اصال نفهمیدم .کجا و چطور خوابم برد
فقط صدای مامانم رو شنیدم که میگفت: الهی ذلیل بشی دختر. بالمیسر دیوانه چرا رفتی
.تو باغ خوابیدی
.من سریع پاشدم از دست کتک هاش فرار کردم و اومدم تو خونه
با مامانم راجب عروسی صحبت کردم که . خوش گذشت و این حرفا
.بعدش رفتم تو اتاقم یه لباس واسه اون روز انتخاب کردم و گذاشتم کنار
.با علی هم هماهنگ شدیم روز چهارشنبه که شبش قرار خواستگاری بود بریم اونجا
!پنجشنبه والدت امام علی (ع) بود.روز پدر میشد.

منم رفتم یه کادویی که در توانم بود برای پدرم خریدم و گذاشتم یه گوش ه و رفتم تعقیب
پارسا که .ببینم کجاها میره و چیکارا میکنه
رفته بودطال فروشی .حاج رحیم
یادش بخیر!
.یه روزی قول داد که انگشتر نامزدیمون رو اینجا بخریم
خیل .ی حالم بد شد. گریم گرفته بود
خودمو جمع و جور کردم و اون روز هرجا پارسا رفت زیرنظر گرفتم و تا شب که
برگشتم خونه و فردا وقت خواستگاری پارسا بود و ماهم باید میرفتیم اونجا .
به علی زنگ زدم و آخرین هماهنگی ها رو انجام دادیم برای .رفتن
قرار شد طاعت۶ .غروب بیاد دنبالم
ساعت۵ .بود و من از استرس داشتم میمردم
باالخره علی اومد و رفتیم سمتخونه آتنا .
.خانواده علی خیلی نگرانش بودن اون روز هی زنگ میزدن و علی رد تماس میداد
هرچی میگفتم چرا جواب نمیدی میگفت که بخاطر اینه که یک هفته شده که جواب نمیده
اونا نگران شدن و برای .همین تند تند دارن زنگ میزنن
هرچی اصرار کردم که جواب بده .قبول نکرد
لج کرده بود با خودش.
.نمیدونم چی تو سرش بود ولی قرار بود دعوا و درگیری نشه
رسیدیم جلوی در خونه آتنا .
.منتظر بودیم پارسا بیاد
همون ماشین خارجی با.همون پالک اومد و پیادش کرد
ت !نها اومده بود
خواستگاری و تنهایی؟
... آخه
واقعا عجیب بود .برام
وایسادیم .پارسا رفت تو

. یه ماشین هم رفت تو پارکینگ
.ماهم سریع از تو پارکینگ وارد شدیم
خونه۳ .واحدی بود و اونا واحد اول بودن
.بعد از وارد شدن پارسا از کنار در وایسادیم و سعی کردیم گوش بدیم
علی خیلی مضطرب .بود
مدام انگشتای دستش رو فشار میداد و ناخن .میجویید
استرس شدیدی داشت .و حق هم داشت
یچیز از بالکن انداخته بود داخل نمیدونم چی بود ولی یه هدفون درآورد و گذاشتیم رو
.گوشامون داشتیم گوش میدادیم
پارسا ذلیل شده چیزایی میگفت که اصال ...
!نمیتونم بگم چی میگفت
این انگار .ذاتا سر سفره ننه و باباش بزرگ نشده بود
میگفت بیا این مواد رو بگیر سهم این هفته !!!
.به بابای دختره بود
!!بعد به دختره گفت باید بشینی روی پام
.خون جلوی چشمای علی رو گرفت رفت
هرکار کردم آرومش کنم .نتونستم
.به طرز وحشتناکی در رو میکوبید
در رو که باز کردنپرید داخل تا می تونست پارسا رو زد پارسا هم میخواست از زمین
.بلند شه اما نمیتونست
.همه جیغ و داد میزدن آتنا هی داد میزد علی بسه علی بسه علی کشتیش
اما علی این چیزا رو اصال نمیشنید .فقط میزد
یهو .علی خورد زمین
!همه مات شدن
من از جلوی در پریدم داخل ،گلدون خورد شده رو سر علی و جیغ آتنا خونه رو مبهوت
.کرده بود

.با دیدن زمین

.چند دقیقه بعد فقط متوجه آب قندی شدم که بزور به خوردم میدادن

.همسایه ها اومده بودن پایین و پلیس هم خودش رو رسونده بود

نیرو های پلیس پارسا و آتنا و من رو بردن به بازداشتگاه و حدود۳ روز سواالتی که

داشتن ازمون میپرسیدن و من۳ .روز تو بازداشتگاه بودم و خانوادم باالخره فهمیدن

توی بازداشتگاه۲ .بار اقدام به خودکشی کردم

.آتنا قصاص شد و خانواده علی رضایت ندادند

.علی که دیگه توی این دنیا نیست و از دنیا رفت

پارسابخاطر تولید و توزیع مواد مخدر .اعدام شد

.این تمام داستان زندگی من به یه عشق و دلبستن کوفتی بود

.مسئول آسایشگاه: خانوم ها سریع حاضر بشید وقت ناهاره

زهرا:پاییز هر سال این خاطره رو تعریف میکنه.خانوم ما تو تیمارستان هستیم و اینجا

زندگی میکنیم دیوونه ایم؟

مسئول آسا یشگاه: عزیزم اوال من هزار بار گفتم اینجا خونه شماست تیمارستان نگید بهش

و در ضمن .عزیزم قربون شکل ماهت نه اونایی که به شما میگن دیوونه مریض هستن

.زهرا: خانوم این پاییز هر سال این داستانش رو میگه

یعنی فصل پاییز که میاد .همیشه این رو تعریف میکنه میگه دلیل اینجا بودن من عشق

بوده .خانوم عشق آدما رو دیوونه میکنه؟

.مسئول آسیاشگاه: گمونم آره

پاییز جان بیا ناهار. پاییز! پاییز خوبی؟

.بچه های آسیاشگاه: خانوم پاییز تکون نمیخوره! پاییز پاییز پاییز

گر مرگ بود حاصل عشقچه گویم همه را؟

گر صبر کنان قاتل این مر گبوند یا رمه را ؟

 

ویرایش شده توسط علی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

spacer.png

صدایی مانند خرـ‌ خر از گلویش خارج می‌شد، با دستانش چنگ می‌انداخت به گردنش تا شاید راه تنفسش باز شود، پاهایش را بر تخت می‌کوبید تا از آن مخمصه رهایی یابد، ناگهان راه تنفسش باز شد و چشمانش را در آن حالت به سرعت گشود، که با دیدن فردی که دیدگانش آن را تماشا می‌کردند بهت زده شد؛ مقابل صورتش، درست در یک وجبی صورتش فرشته مرگش را دید که با لبخندی خوفناک به او خیره شده بود...

 

°•روایتی از نوع بی‌رحمی، روایتی از نوع تناقص•°

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...