رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان میخک سرخ|ماه تی تی کاربر انجمن نودهشتیا


ماه تی تی
 اشتراک گذاری

رمان میخک سرخ  

3 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. از خوندن این رمان لذت می برید؟آیا از سطح قلم نویسنده راضی هستید؟

    • آره لذت میبرم،بله راضی ام
      3
    • نه خوشم نیومد،اصلا راضی نیستم
      0


ارسال های توصیه شده

نام رمان: رمان  میخک سرخ

نویسنده: شقایق بهرامی فرد(ماه تی تی)

ژانر: عاشقانه- اجتماعی

هدف: یادگیری

ساعت پارت‌گذاری: نامعلوم

خلاصه: روزی می‌رسد که رویایش، همانکه قلب بی‌قرارش را به تپش وا می‌دارد، تحقق می‌یابد؛ هرچند مسیرش هموار نیست. او یک دختر است که پشت آن نگاه سرد و بی‌روحش، کوهی از احساسات را پنهان کرده و مجبور است در پیله بماند تا روزی پروانه شود.

مقدمه:    چقدر تنها می‌شوم

       وقت‌هایی که فکر می‌کنم تنها هستم

       و چقدر ناامید می‌شوم

      وقت‌هایی که فکر می‌کنم به غیر از او امیدی هست

        و چقدر از خود دور می شوم

      وقت‌هایی که از او دور می‌مانم

       و چقدر این نادانی بزرگی است

     که بدانی و ندانی

♡شقایق بهرامی فرد

سخن نویسنده:  میخک سرخ به معنای عشق و علاقه ی بسیار هستش.

 

ویراستار:   @Otayehs

ناظر: @m.azimi

ویرایش شده توسط ماه تی تی
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 9

-رمان-از-نگاهِ-او- 👉😍بزن روی لینک🤍

negar-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یک

گرمای سوزان آفتاب از پشت پلک‌هایم چشمانم را می‌سوزاند . پتو را کنار زدم، چشمانم را باز کردم و به اطرافم نگاهی انداختم. یکی از بدی‌های روی پشت بام خوابیدن همین بود که صبح زود نور آفتاب چنان مستقیم بر سر و صورتت می‌تابد که انگار از روی لجبازی این کار را می‌کند.

درحالی که خمیازه‌ی عمیقی می‌کشیدم،  یادم افتاد که کلی کار نکرده دارم‌. آهی کشیدم و از جایم بلند شدم پتو و تشک قهوه‌ای و کهنه پاره‌ام را تا زدم و درحالی که آن‌ها را در دست گرفته بودم، تا جایی که امکان دیدن بود نگاهی کلی به حیاط و بقیه‌ی اتاق‌ها انداختم.

ماشین های اوراقی و تصادفی که به زور جای خالی‌ای در حیاط آن گاراژ  متروکه‌ی بزرگ، باقی می‌گذاشتند، آنجا را تبدیل به قبرستان ماشین‌ها کرده بود. نگاهم را از آن‌ها گرفتم و    به آشپزخانه  چشم  دوختم. ننه با ملاقه‌ی دسته بلندش چندتا از بچه‌ها را که به غذا ناخونک می‌زدند، دنبال می‌کرد.

آن‌ها هم  با لبخندهای  پیروزمندانه درحالی که یک مشت سیب زمینی سرخ کرده در  دستشان  بود، از زیر دست ننه در می‌ رفتند. با دیدن این صحنه لبخندی روی لب‌هایم نشست. یاد بچگی‌های خودم افتادم. البته همچین بچه هم نبودم؛ تازه هجده سالم بود که به اینجا آمدم؛ ولی الان چهار سال از آن روزها می‌گذرد. با خودم گفتم:

- چقدر من سرتق بودم و ننه از دستم عاصی بود! چه بلاهایی که سرش نمی‌آوردم! از دیوار راست بالا می‌رفتم!

 با لبخند تلخی از خاطرات  دل کندم و به اتاق رئیس خیره شدم که کمی آن طرف‌تر از آشپزخانه قرار داشت.    طبق معمول در و پنجره‌هایش بسته و پرده‌هایش کشیده بودند. دیگر نمی‌دانستم  خواب است یا بیدار؟ خانه بود یا نه؟ هرچند دلم می‌خواست رفته  باشد    چون اصلاً  حوصله‌ی بدخلقی‌هایش را نداشتم.

حدوداً دومتر آن طرف تر سمت راست دوتا اتاق اتوبوسی قرار داشت که جای خواب ده- بیست تا کودک قد و نیم قد بود. مهری و ننه هم توی همین اتاق که خودم روی سقفش ایستاده بودم می‌خوابیدند. البته من هم روزهای برفی و بارانی به جمع دونفره‌شان می‌پیوستم.

به خودم آمدم و پله‌های پشت بام را یکی یکی پایین آمدم از راهرو که گذشتم، وارد اتاق شدم. پتو و تشک را گوشه‌ای گذاشتم، در آهنی زنگ زده‌ی اتاق را باز کردم و بیرون رفتم.

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 10

-رمان-از-نگاهِ-او- 👉😍بزن روی لینک🤍

negar-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 5
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو

مهری را دیدم که گوشه‌ای از حیاط، زیر شیر آب لباس می‌شست. با اینکه هوا آفتابی و تقریباً گرم بود و آب سرد نبود، شستن لباس‌ها با دست، ظرافت دست‌هایش را از بین برده بود؛ اما دیگر عادت کرده بود. از وقتی یادم می‌آید کارش همین بود.

از نگاه‌های خیره‌ام متوجه‌ی حضورم شد. از لباس شستن دست کشید و چشم‌هایش را ریز کرد. یکی از ابروهایش را بالا برد  و به صورت سوالی نگاهم کرد و گفت:

- به به لعیا خانوم، صبحت بخیر!    یه وقت خسته نشی لنگه‌ی ظهر از خواب شیرینت زدی و بیدار شدی! یکم بیشتر می‌خوابیدی تو رو خدا!

با سکوت نگاهش کردم که گفت:

- ها؟ چته؟چرا اینجوری بهم زل زدی؟

لب‌هایم را کج کردم و بدون اینکه پلک بهم بزنم، بی‌حوصله و جدی به چشم‌هایش زل زدم. به هر خوبه اینجوری نگاه می‌کردم خودش می‌فهمید که باید خفه شود. مهری هم منظورم را فهمید ولی امان از زبانش که اینقدر وراج است! بعد از مکث کوتاهی گفتم:

- صبح تو هم بخیر ور وره جادو خانوم. لنگه‌ی ظهر کجا بود؟ تازه ساعت هشت صبحه. نکنه صبحونه نخوردی؟ می‌بینم اشتهات خیلی زیاده؛ یه وقت منو نخوری؟!

دمپایی‌اش را در آورد و با دست راستش بالا گرفت، از رد نگاهش مشخص بود که سرم را نشانه گرفته. کلاً هر وقت نمی‌دانست چه بگوید از اسلحه‌اش استفاده می‌کرد. هنوز در همان حالت بود که گفت:

- همین الان از جلو چشم‌هام گورت رو گم می‌کنی یا   کتکت رو نوش جون می‌کنی بعد میری؟

از آنجایی که نشانه گیری‌اش حرف نداشت، با خودم فکر کردم که اگر از او دور شوم بهتر است چون سر به سر مهری گذاشتن آخرش به کتک ختم می‌‌شود. دست‌هایم را به حالت تسلیم بالا بردم و گفتم:

- باشه حالا چرا بهت بر می‌خوره! شوخی موخی هم سرت نمیشه!

- بیا برو بچه اعصاب مصاب ندارم می‌زنم شل و پلت می‌کنم‌ ها!

دیگر داشت خنده‌ام می‌گرفت. مهری و عصبانیت اصلاً با هم جور در نمی‌آمد  فقط بعضی وقت‌ها از دنده‌ی چپ بلند می‌شد. باشه‌ای گفتم، آن هم از خر شیطان پیاده شد و دمپایی‌اش را جلوی پایش انداخت و پوشید. دمپایی‌های پلاستیکی صورتی و پیراهن و دامن گل- گلی زرد و روسری آبی آسمانی؛ همیشه همین‌جوری تیپ می‌زد،

با اینکه لباس‌هایش کهنه بود، به خاطر رنگی رنگی بودنشان به آدم روحیه می‌داد. قیافه‌اش هم بدک نبود؛ پوست سبزه و چشم‌های قهوه‌ای روشن و ابروهای پیوندی و موهای خرمایی و بینی تقریباً بزرگ. روی دماغش به شدت حساس بود. با اینکه سی و دو سال از سنش می‌گذشت  و دوران بلوغ را پشت سر گذاشته بود، بر این باور بود که دماغش چند وقت دیگر کوچک می‌شود؛ اما نمی‌دانم آن چند وقت کی می‌آید.

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 7

-رمان-از-نگاهِ-او- 👉😍بزن روی لینک🤍

negar-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه

از جلوی مهری رد شدم و بعد از دستشویی، به سمت سنگ روشویی روبه‌روی درحمام رفتم. حمام کنار دستشویی و چند متری در حیاط قرار داشت. به آینه‌ی کوچک شکسته‌ای که ننه با گچ به دیوار چسبانده بود نگاه کردم؛ یک لایه خاک رویش نشسته بود‌.

شیر آب را باز کردم و آینه را شستم. صورت نَشُسته و چشم‌های پف کرده‌ام، آدم را از زندگی سیر می‌کرد. بعد از شستن دست‌ها و صورتم، پیراهنم را  بالا آوردم، سرم را خم کردم و صورتم را با گوشه‌ی پایین پیراهن خشک کردم و همچنین دستم‌هایم را. وقتی حوله نباشد همین می‌شود دیگر؛مجبور می‌شوم از خلاقیت خودم استفاده کنم.

صدای قار و قور شکمم و بوی سیب زمینی سرخ کرده، مرا  مثل آهنربا به سمت آشپزخونه می‌کشاند؛ اما وقتی به در آشپزخانه رسیدم، ننه مانند یک آهنربای همنام دفعم می‌کرد؛ با نگاهش، جدیتش، اخمش و سکوتش! یکدفعه زبان باز کرد و گفت:

- اولاً که علیک سلام، دوماً صبح تو هم بخیر، سوماً سیب زمینی‌ها رو واسه ناهار سرخ کردم، چهارماً امرت؟

اوه، فکر کنم امروز هیچ‌خوبه  قرار نیست روی خوش به من نشان دهد. آن تیکه‌ی سیب زمینی اش کمرم را شکست!

کمی چهره‌ام را مظلوم کردم و دستم را روی شکمم گذاشتم  و خم شدم. در خود پیچیدم؛ مثلاً اوضاعم خیلی وخیم است. از این ترفند چند بار بیشتر استفاده نکردم پس نمی‌توانست دستم را بخواند. با مکث و جان کندن که مثلاً با درد دارم حرف می‌زنم، گفتم:

- نَ نِ... دلم... آخ آخ دلم... وای خیلی درد می‌کنه! راستی سَ... لام.

لحظه‌ای با تردید نگاهم  کرد ولی وقتی دید زیادی دارم به خود می‌پیچم، باورش شد و گفت:

- یه لحظه دندون رو جیگر بذار الان میام؛ حتماً فشارت بالا پایین شده ننه!

سرم را به نشانه‌ی باشه تکون دادم، ننه هم به آشپزخانه رفت. با لقمه‌ی بزرگ سیب زمینی برگشت و به سمتم گرفتش و گفت:

- بگیرش ننه، زودتر بخور بلکه رنگ و روت برگشت؛ مثل گچ شدی!

دلم برای لحن مادرانه‌اش قنج می‌رفت، از اینکه گولش زدم وجدان درد گرفتم اما چه بگویم که زور شکمم بیشتر از وجدان بی‌صاحابم است!

تازه دو لقمه‌اش را خورده بودم که یکی از بچه‌ها  با قیافه‌ی مظلومش نگاهم کرد. نگاهی به لقمه انداختم بعد نگاهی به بچه‌ هم دلم نمی‌آمد از سیب زمینی سرخ شده بگذرم هم نمی‌توانستم  بچه را ناراحت کنم؛ ولی دیگر از گلویم پایین نمی‌رفت. از خیرش گذشتم و آن را به بچه دادم...

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 7

-رمان-از-نگاهِ-او- 👉😍بزن روی لینک🤍

negar-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار

چقدر خوشحال شد‌! اولش کمی تعارف کرد ولی  بعد با اصرار من قبول کرد. در دل نالیدم:

- بمیرم براشون که باید هر روز، صبحونه نخورده و با شکم خالی برن سر کار. خدایا این بچه‌ها تاوان کدوم گناهشون رو پس میدن؟گناه این بچه‌های معصوم چیه که زندگیشون شده این؟ صبح تا شب سگدو بزنن و بیفتن زیر دست و پای مردم که آخرش یکی مثل جمشید بیاد همین چندرغازی هم که درمیارن کوفت کنه و یه آبم روش؟ آره شاید هم در‌به‌دری این بچه‌ها حاصل گناه ما آدم بزرگ‌ها باشه؛ گناه خساست، گناه طمع به مال دنیا گناه هوس، حرص زیاد وَ، وَ، وَ...

بالاخره از گله و شکایت دست کشیدم و به سمت مهری برگشتم. داشت لباس‌ها را از بند آویزان می‌کرد. یکی از لباس‌ها را برداشتم، روی بند گذاشتم و گفتم:

- مهری!

- ها؟

- رییس کو؟

- امروز صبح ساعت شیش- شیش و نیم بود که غلومی اومد دنبالش با هم رفتن‌

- اِ، می‌بینم نیستش؛ پَ بگو!

- آره.

- حالا بچه‌ها رو من باید ببرم یا امروز کار تعطیله؟ جمعه هم هست اتفاقاً.

- میگم آفتاب زد پس کله‌ات خل شدی نگو نه!

- مگه چی گفتم آخه؟

- دِ آخه بچه روز تعطیل ما کجا بود؟ مگه یادت رفته هر روز کار کار کار؟ تعطیلی آخر هفته واسه کارمندها و پولدارهاشه نه امثال من و تو! حالا هم برو سوییچ فِراری رو از ننه بگیر بلکه بچه‌ها رو بردیم!

- باشه حالا ما یه غلطی کردیم، یه حرفی زدیم، به دل نگیر تو رو خدا! تا تو لباس‌ها رو بندازی رو بند منم بچه‌ها رو آماده می‌کنم و میام.

- باش برو، زود باش!

منظورش از فراری نیسان آبیِ رییس بود که یک چادر مشکی رویش را پوشانده بود و گلیمی کهنه که قبل از اینکه من به این خراب شده پا بگذارم تا الان کف آن پهن کرده بودند. با این حال بهتر از هیچی بود چون وقتی هوا سرد می‌شد تمام آهن‌های نیسان سرد می‌شد. بچه‌ها یخ می‌زدند تا به شهر برسیم؛ چون گاراج ما حدوداً چهل و پنج دقیقه با شهر فاصله داشت. ننه داشت درِ آشپزخانه را قفل می‌کرد و کلیدش را که از بندی آویزان کرده بود، مثل گردنبند دور گردنش آویخت. هنوز متوجه‌ی حضورم نشده بود که صدایش زدم:

- ننه!

به سمتم برگشت و از توی جیبش سوییچ ماشین را در آورد. انگار خودش می‌دانست برای چه رفتم. گفت:

- بیا این هم کلید؛ برو بچه‌ها رو جمع کن یه گوشه از حیاط تا من بیام.

سوییچ را از او گرفتم، باشه‌ای گفتم و سراغ بچه‌ها رفتم. چه خندان و معصومانه بازی می‌کردند! هر چند آنقدر زود بزرگ شدند که یادشان رفت بچگی کنند. آنقدر غرق بازی بودند که دلم نمی‌آمد صدایشان بزنم؛ اما چه می‌شد کرد؟ چاره‌ای جز توقف اجباری خنده‌هایشان را نداشتم! روی سقف یکی از ماشین‌های اوراقی وسط حیاط پریدم و بلند صدایشان زدم:

- بچه ها! دخترها، پسرها، همه آماده باشین بازی مازی رو بذارید کنار که حسابی کار داریم!

همه‌شان با نگاه‌های معترضاته و لب و لوچه‌ی آویزان در حیاط جمع شدند. ننه که یکی از پاهایش درد می‌کرد، لنگ- لنگان به سمتمان آمد‌. مهری را که آن سر حیاط، لباس‌های بچه‌ها را روی بند پهن می‌کرد، صدا زد:

ننه: مهری!

مهری: ها؟

ننه: برو از زیر زمین گل‌ها و فال‌ها و... رو بردار بیار!

مهری: باشه.

ننه به چند تا از بچه‌ها اشاره کرد که به کمک مهری بروند؛ آن‌ها هم بدو بدو رفتند. بعد از چند دقیقه با وسایل در دستشان برگشتند. همه را  روی زمین گذاشتند و ننه به بعضی از بچه‌ها گل و بعضی‌ها فال و به دیگری کبریت و بادکنک و به هر کدام چیزی برای فروختن داد. ماند چند تا شاخه گل اضافی و چند دانه فال حافظ.  دیدم محسن و نرگس بارشان از همه سبک‌تر است رو به ننه گفتم:

- ننه این گل‌ها رو بدم محسن یا نرگس؟

- بده نرگس؛ محسن از این به بعد باید فال بفروشه!

باشه‌ای گفتم و کاری که ننه گفت را انجام دادم.   دلم برای این بچه‌ها می‌سوخت. چرا یک دختر بچه‌ی شش ساله که الان باید به فکر کارتون دیدن و بازی کردنش باشد،  الان باید زندگی‌شان را برای فروختن فال و... در جاده‌ها و خیابان‌های ناامن  و سر و کله زدن با آدم‌های مختلف که معلوم نیست از جانب آن‌ها چه خطراتی تحدیدشان کنند، تلف کنند؟ اصلاً از این موضوع بگذریم که اگر بخواهم از درد و رنج‌های این بچه‌ها بگویم، از شاهنامه هم طولانی‌تر می‌شود، ولی  باز هم خوش به حال شاهنامه که آخرش خوش تمام می‌شود. ما چه بگوییم که معلوم نیست نان شب داشته باشیم یا نه؟ چه برسد به پایان خوش!

 

ویراستار:   @Otayehs

ناظر: @m.azimi

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 2

-رمان-از-نگاهِ-او- 👉😍بزن روی لینک🤍

negar-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنج

بچه ها یکی یکی با وسایل در دستشان سوار نیسان شدند، مهری هم بقیه‌ی لباس‌ها را به ننه سپرد و روی صندلی کنار من نشست. ماشین را روشن کردم و استارت زدم. اولش حرکت نمی‌کرد ؛ولی بعد از چندتا استارت پشت سر هم بالاخره راه افتاد. دستم را روی ضبط گذاشتم و  آهنگ را پلی کردم. این تنها راه خفه کردن مهری در طول راه بود. من در حال رانندگی و مهری هم چشمانش را بست و سرش را به شیشه چسباند و مشغول گوش دادن به آهنگ شد.
🎶 🎶 🎶 🎶
دیگه عاشق شدن، ناز کشیدن، فایده نداره نداره

دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره

چرا این در و اون در می‌زنی ای دل غافل

دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره

وقتی، ای دل به گیسوی پریشون می‌رسی خودتو نگه دار

وقتی ای دل به چشمون غزل خون می‌رسی

خودتو نگه دار، خودتو نگه دار
🎵 🎵 🎵
دیگه عاشق شدن، ناز کشیدن فایده نداره نداره

دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره

ای دل دیگه بال و پر نداری

داری پیر میشی و خبر نداری

ای دل دیگه بال و پر نداری

داری پیر میشی و خبر نداری
🎵 🎵 🎵
وقتی ای دل به گیسوی پریشون می‌رسی خودتو نگه دار

وقتی ای دل به چشمون غزل خون می‌رسی

خودتو نگه دار، خودتو نگه دار

دیگه عاشق شدن، ناز کشیدن فایده نداره نداره

دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره

دیگه عاشق شدن، ناز کشیدن فایده نداره نداره

دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
🎶 🎶 🎶 🎶
(آهنگ عاشق شدن از علیرضا افتخاری)

چون با سرعت رانندگی می‌کردم حدوداً بعد از نیم ساعت رسیدیم. سر چهار راه نگه داشتم، پیاده شدم و   به ماشین تکیه دادم. همه بچه‌ها پیاده شدند؛ به جز آن‌ها  که باید با مهری می‌رفتند. داد زدم:
- بچه‌هایی که گل دارن همگی بهشت زهرا، فاطمه، مریم، غزل و... بدویین دیگه! فال و کبریت و بادکنک، بزرگ راه.
- اِ رضا، مگه نگفتم بهشت زهرا؟ پَ چرا داری اونوری میری؟

- باشه باشه حواسم نبود.

- ای زهرمار، بیا برو دیگه!

آخیش این‌ها هم رفتن. از توی آینه بغل نگاه خریدارانه‌ای به خودم انداختم؛ موهای کوتاه پسرانه و شلوار لی و تیشرت مشکی آستین کوتاه؛ درست عین پسر ها. به عقل جن هم نمی‌رسید که دختر باشم! نه تنها به خاطر لباس‌ها و هیکلم بلکه قیافتاً هم عین پسرها بودم؛ البته به لطف سیبیل‌های سبز و ابروهای پر مشکی و نامنظمم. دیگر زیادی در خودم غرق شدم. دوباره در ماشین را باز کرد و  پشت فرمون نشستم. مهری هم وقتی خیالش از بچه‌ها راحت شد، دوباره سوار شد و تا نزدیک‌های پارک رساندمشان. کارش طالع بینی و گرفتن انواع فال بود. تعدادی از بچه‌ها را با خودش برد و در پارک متفرق شدند. حالا باید به کار‌های خودم می‌رسیدم.

ویراستار:   @Otayehs

ناظر: @m.azimi

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 2

-رمان-از-نگاهِ-او- 👉😍بزن روی لینک🤍

negar-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شش

#آتیلا

- جم...  شید، جمشید! اوف،   از اسمش معلومه چه جونوریه ولی چاره چیه؟!

- هیچ، باید کنار بیام.

به شدت فکرم مشغول بود. از خودم سوال می‌کردم و جواب می‌دادم. جواب‌های مبهم و غیرمنطقی که مجبور بودم با آن‌ها خودم را قانع کنم.
وارد اتاق شدم نگاهی به لباس‌های روی تخت انداختم و بی‌اختیار داد زدم:

- اَه این‌ها چی‌ان؟ مگه دستم بهت نرسه حامد!

حامد، دوستی که پایه‌ی تمام خرابکاری‌ها و مشاور قابل اعتمادم بود.

گلنار با شنیدن صدایم از درون راهرو با صدای بلند پرسید:

- چیزی شده آقا؟ مشکلی پیش اومده؟

- نه نه چیزی نیست؛ خودم حلش می‌کنم.

با بی‌میلی لباس‌ها را تنم کردم. شلوار شیش جیب مشکی‌ای که از کهنگی رنگش رو به سرخی می‌رفت و جیب‌هایش پر از فندک و سیگار بود و پیراهن هاوایی گلدارِ سبزِ بدرنگی که نپوشیدنش آبرومندانه‌تر از پوشیدنش بود، دستمال یزدی چرک گرفته‌ای که ظاهرً باید دور دست چپم می‌پیچیدم. تسبیحی که باید با دست راستم می‌‌چرخاندمش و چند تا زنجیر ضخیم با پلاک حروف انگلیسی مختلف که باید دور گردنم می‌آویختم.

جوراب‌های سوراخ و بدبویی که موقع پوشیدنشان با هر عوقی که می‌زدم یک فحش آبدار نثار حامد می‌کردم. وای کفش! روی کفش‌هایم بشدت حساس بودم؛ ولی با اکره کفش‌های اسپرت سفید خاک خورده و پاره پوره‌ای را پوشیدم که حداقل پنج سال با دوخت و دوز دوام آورده بودند.

روبه‌روی آینه قدی ایستادم و به خودم نگاه می‌کردم که بوم، باضربه‌ای محکم در باز شد.

با دیدن حامد از توی آینه چشمانم را محکم به هم فشردم و با حرص گفتم:

- مگه هزار بار بهت نگفتم وقتی میای خونه‌ی من اول در بزن بعد بیا داخل؟

با خنده گفت:

- ببخشید حاج خانم، نمی‌دونستم حجابت کامل نیست وگرنه اول در می‌زدم.

به زور خنده‌ام را نگه داشتم و با اخمی ساختگی گفتم:

- حالا ببند نیشت رو! بگو ببینم این لباس‌ها رو از کجا آوردی؟

این‌بار با دقت براندازم کرد و از شدت خنده و قهقه‌های بلند روی تخت و افتاد و هر هر می‌خندید. داد زدم:

- زهرمار، مگه دلقک دیدی اینجوری ریسه میری؟

کمی خود را جمع کرد و با آخرهای خنده‌اش تیکه- تیکه گفت:

- از... از دلقک‌ها هم خنده‌دارتر شدی. این‌ها رو  دادم یکی از بچه‌ها از معتاد‌های پارک گرفت.

ویراستار:   @Otayehs

ناظر: @m.azimi

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 2

-رمان-از-نگاهِ-او- 👉😍بزن روی لینک🤍

negar-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفت

- هر هر هر، بی‌مزه! خوبه آفرین، فقط یادت باشه از امروز من رو  کیوون (کیوان) صدا کنی، آتیلا با این سر وضع یکم لوسه برام.

- اتفاقاً من رو یاد سه در چار انداختی که علی صادقی پسره رو کیوون صدا می‌کرد اون هم حرص می‌خورد؛ ولی خوبه، بهت میاد!

- ممنان. راستی از این به بعد هرجا خواستی بهم سر بزنی با این سر وضع نبینمت ها! چند دست از این لباس‌ها هم برا خودت بگیر واسه منم بیار!

دست به کمر ایستاد و با حرص گفت:

- باوشه میارم، حالا مگه سر وضع من چشه؟

- دِ آخه اگه یکی تو رو با این تیپ نانازی و اتوخورده با من ببینه نمیگه تو که شیپیش تو جیبت بالانس می‌زنه چه سر و کاری با این بچه پولدار داری؟

- راستم میگی ها، به اینش فکر نکرده بودم.

- حالا هم نمی‌خواد فکر کنی، سرچ کن تو اینترنت چندتا کلمه‌ی لاتی یادم بده. من الان به جز مخلصیم و چاکر پاکریم هیچی بلد نیستم.

- اوکی ولی حواست باشه حتماً پیش یه گریمور برو یا حداقل یه تغییری توی چهره‌ات ایجاد کن آشنایی کسی نبینه برات دردسر درست کنه!

- خیالت تخت دادا فکر همه جاش رو کردم جون تو!

حامد ابرویی بالا داد و با خنده گفت:

- هنوز نرفته چه فاز برداشته واسه ما.

با خنده گفتم:

- آره دیگه.

- خیلی خب بریم سراغ لحن لاتی؛ بذار سرچ کنم.

درحالی که صفحه‌ی گوگلش را باز می‌کرد،  همزمان با تایپ کردن، کلمات را زیر لب زمزمه می‌کرد.

- جُمَلات و کَلَماتِ لاتی و کوچه بازاری.

صفحه‌ی گوشی را به سمت من متمایل کرد و با خوشحالی گفت:

- آها آورد.

لبخندی زدم و موبایل را از دستش گرفتم. با خواندن هر جمله با هم قهقه می‌زدیم.

حامد: چقد این لات و لوت‌ها باحال حرف می‌زنن! حس شاخ بودن به آدم دست میده.

درحالی که به تصورات بچه گانه‌ی حامد می‌خندیدم گفتم:

- آره دادا کلاً دنیای ما با شوما بچه سوسول‌ها زمین تا آسمون فرق داره.

چپ چپ نگاهم می‌کرد؛ دوباره گفتم:

- جون تو راست میگم!

ویراستار:   @Otayehs

ناظر: @m.azimi

 

ویرایش شده توسط همکار ویراستار
☆ویراستاری | otayehs☆
  • لایک 1

-رمان-از-نگاهِ-او- 👉😍بزن روی لینک🤍

negar-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...