رفتن به مطلب

رمان فراغ‌بال | Narges.Sh کاربر انجمن نودهشتیا


Narges.Sh
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: فراغ بال

نویسنده: نرگس شریف (Narges.Sh)

هدف: تمرینی برای محک زدن خود در زاویه اول شخص_استفاده از زمان حال برای توصیفات و افعال.

ژانر: معمایی، تراژدی، عاشقانه

خلاصه:

هیاهوی خباثت که در سر آدمی جان بگیرد، چنان پرورش می‌یابد که آتش کشیدن بر سال‌های آینده‌ای نیامده برایش سهل باشد. فراغ‌بال، روایت می‌کند معمایی ساده را که از نسیانی غریب سرچشمه می‌گیرد. روز عروسی که تنها عروسش بود و خروش اشک‌ها و انگشت اتهاماتی که او را روانهٔ دیاری غریب می‌کند. تنها یک عکس کافی‌ست برای گره زدنِ گذشتهٔ منحوسش با کسی که در پستوی خاطرات همگان، در آتشی سوزان، خاکستر و میهمان برزخ شده است! لیکن در واقعیت...

مقدمه:

هوای ستمگری هم‌قدم با گذر روزگار،

می‌راند این و آن را از دامان.

بارانی می‌شود هوای دل، آسودگی غبار می‌گیرد کنج دل؛

خورشید امید رخت می‌بندد از جان و دل!

معما آهسته‌وار متولد می‌شود؛

نسیان، رفته- رفته نامتعادل می‌شود؛

فتنه‌ای بس هولناک، خفته است پشت آن دیوار.

خانه‌ای در آتش می‌سوزد، دل‌ها نم- نمک چرکین می‌شوند؛

زندگانی از دنیایشان پر می‌کشد، فراغ‌بالی پشت ابر، کتمان می‌شود.

***

شروع نگارش: بیست و سوم دی ماهِ سالِ نود و نه

 

توضیحات تکمیلی:

تصمیم گرفتم که این رمان را بر اساس ژانر معمایی که اولین و مهم‌ترین ژانر رمان هستش رقم بزنم. بر اساس تجربیاتم در این ژانر، امیدارم که بتونم اثری پیش‌کش چشمان زیبایتان کنم که از آن لذت کافی را ببرید. لازم دیدم که بگویم تا انتهای رمان، معما وجود دارد و تمامی قسمت‌های رمان رازهایی سرنخ‌وار در میان کلمات خود محفوظ دارند.

 

نظرهای ارزشمندتون و نقدهای سازنده‌تون رو اینجا با من به اشتراک بذارید:

(صفحه نقد و برسی رمان)

ویرایش شده توسط Narges.Sh
  • لایک 19
  • تشکر 1
  • غمگین 3

معمایی درآمیخته با گذشته‌ای دفن شده:

رمان فراغ‌بال

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 7
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 9 ماه بعد...

خوشحال میشم کسانی که قصد دارن این رمان رو بخونن، موضوع رو دنبال کنن و اگر هم نه...در نمایه بنده اعلام کنن تا زیر پست‌ها تگ بشن. با تشکر فراوان!

 

«پیش‌گفتار: هاله‌ای از حقیقت، آینده‌ای شوم»

خنکای هوایی که از کولر کنج سالن ساطع می‌شود، چون باد پیکرم را به سان بید می‌لرزاند. شالِ نخی و مشکی‌ام را بیش‌تر به دور گردن می‌پیچانم.

پاهایم از زور اضطراب تکان‌هایی هیستریک می‌خورند و این احساس درونم غلغله می‌کند که نکند این مبل پارچه‌ای، هیولا شود و همین پس‌ماندهٔ انرژی‌ام را هم یک‌جا ببلعد!

-‌ می‌تونی بری داخل.

با سرعتی غیرقابل تصور از جای برمی‌خیزم. صندل‌های یاسی رنگم بر روی کاشی‌های سپید سالن علناً به دنبالم کشیده می‌شوند. بدون هیچ مکث، نگاه، یا سخنی اضافه از جنب میز منشی عبور می‌کنم. در طول این دوبار رفت و آمدم به اینجا، پی برده بودم بی‌خیالیِ بیش‌تر مواقع او، به کارکنانش هم سرایت کرده است!

درب شیشه‌ای و مات را با پنجه‌هایم فشاری نچندان محکم داده و ترکیب شیری‌شکلاتیِ دیوارهای سالن را ترک می‌کنم. اتاقش زیرزمینی‌ست که ده پله پایین‌تر از سالن قرار دارد.

گام‌هایم بر روی پله‌های اول و دوم می‌لغزند. درب شیشه‌ای پشت سرم، با حرکتی آرام بسته شده و هم سطح لنگهٔ دیگر و ثابتش می‌شود. حتم دارم خون به زیر گونه‌هایم لغزیده است؛ نه از شرم، نه از حیا! بلکه از حیرت، بهت، شاید هم ترس!

آخر هیچگاه خودش شخصاً مرا به اینجا فرا نخوانده بود، مگر آن یکبار که...

سرم را به قدری محکم تکان می‌دهم که دنیا لحظه‌ای به دور سرم می‌چرخد. لب زیرین و رژ خورده‌ام به انحصار دندان نیشم درمی‌آید و طعمش تمام کامم را دربر می‌گیرد. دستم به حصار پله‌ها چنگ می‌شود و لحظه‌ای توقف می‌کنم تا از کله پا شدنم جلوگیری کرده باشم.

نوای ضعیف آهنگی بی‌کلام که شکار قوهٔ شنوایی‌ام می‌شود، گام‌هایم حرکت اختیار می‌کنند تا آن‌هنگام که آخرین پلهٔ شیری رنگ را جا می‌گذارم و روی کاشی‌های صیقلی اتاقش، جای‌ می‌گیرم.

میز کارش پیش‌رویم قرار دارد؛ لیکن صندلی‌اش پشت به من. گردن کج می‌کنم. الآن وقت بغض کردن نیست دیگر، هست؟! گامی جلو می‌روم که به آهستگیِ حرکتی حلزون‌وار، به سویم می‌چرخد.

به معنای واقعی کلمه بر روی صندلی‌اش ولو شده است. تازه آن زمان پی بردم که مکان میز کارش را از وسط اتاق، به ضلع شرقی تغییر داده است. گوشی‌اش را به سانِ شیئ بی‌ارزش چنان میان دو انگشت شصت و اشاره‌اش می‌گرداند که گویا هیچ ترسی از بر زمین کوفتن و خاکشیر شدنش ندارد.

زانوی راستم برای برداشتن گام بعدی خم می‌شود؛ لیکن با سخنش، تمام مرا در جای میخکوب می‌کند.

-‌ همون‌جا بایست.

نفس لحظه‌ای در گلویم می‌ماند و نیش اشک، چشمانم را به سوزشی دردناک وا می‌دارد. گوشی را بر روی میزش رها می‌سازد و من از صدای آزار دهنده‌اش چشم می‌بندم. پاکتی سفید را از کشوی قهوه‌ای رنگ میزش بیرون می‌کشد و آن را نیز، بر روی میز پرتاب می‌کند.

کمان ابروهایم تنها اندکی درهم فرو می‌روند. تحلیل رفتار مضطربش برایم سخت است. دهان باز می‌کنم تا سخنی بر زبان جاری سازم که ناگهان، شروع به ردیف کردن جملات و پرتابشان به سوی من می‌کند.

-‌ این پاکت رو بردار. سریع‌ترین بلیط رو برات جور کردم، با اولین پرواز طبق خواستهٔ خودت برمی‌گردی خونه!

تیک‌تاک عقربه‌های ساعت درون مجرای شنوایی‌ام علناً عربده می‌کشد. نور ساطع شده از لامپ‌های آویزانِ سقف، مدام کم و زیاد می‌شود؛ گاه آنقدر سفید که پلک چین می‌دهم و گاه به قدری تیره که تا حد امکان دیده گرد می‌کنم.

برق گرفتگی یا چه؟! خانه؟ نکند دیوانه شده بود؟ حیرت‌زده دهان باز می‌کنم و می‌گویم:

-‌ خونه؟! حالت خوش نیست انگار!

بی‌توجه به جملهٔ مضطرب یا نه، بی‌توجه به منِ مضطرب و رو به موت از روی صندلی‌اش برمی‌خیزد. پیراهن چهارخانه‌اش را دست می‌کشد و قصد دارد از جنبم گذر کند که این‌بار با فریادی در آمیخته با تمام احساسات فوران کردهٔ درونم، او را در جای نگاه می‌دارم.

-‌ می‌فهمی داری چی میگی؟! شب خوابیدی صبح بیدار شدی، سرت خورده به سنگ داری آیه یأس می‌خونی؟ تا دیروز که حرف از برگشتن می‌زدم فقط نمی‌اومدی بزنی تو دهنم! من...

انگشت بر روی لبانش می‌گذارد و من مأیوسانه جمله‌ام را نیمه تمام به امان خدا رها می‌کنم. لااقل نمی‌خواست توضیحی بدهد؟

-‌ بلیطت رو بردار و مثل یه دختر خوب برگرد آشتی!

پوزخندی از قعر گلویم جان می‌گیرد و چنان خودش را از حنجره‌ام رها می‌کند که صدای متمسخرش حتی خود را هم به شگفتی می‌اندازد. گویا به راستی خودش را به نفهمی میزند. باید باور می‌کردم که نمی‌دانست من دیگر آن دخترِ خوبی که چپ برود، راست برود بگوید چشم، نبودم؟

لبانم در میان ارتعاش دردناکی که از زور غضب و بغض بر جانم چنگ انداخته است، از هم فاصله گرفته و آخرین کوششم برای بدست آوردن اطلاعات، به صورت کلمات جاری می‌شوند.

-‌ ولی...من...

جلو می‌آید و من از وحشتی بی‌دلیل گامی عقب می‌جهم. خودش، من، مغزم، قلبم، تک به تک اندام‌های پیکرم از این حرکتم در شوکی عظیم فرو می‌روند. فرار من؟! آن هم از او؟!

مصرانه و شاید الآن، اندکی عصبی جلو می‌آید و دست بر روی شانه‌هایم می‌نهاند؛ درست همانند دوست‌های صمیمی! دوست؛ واژهٔ قشنگی‌ست!

حال نگاه من در میان حرکت موهای قهوه‌گونش به سبب باد کولر، بازی می‌کند و یک‌جا بند نمی‌شود. می‌فهمد، متوجه می‌شود که چشمانم را به دیدگانش نمی‌دوزم که دست بر روی موهایش می‌کشد و حرکتشان متوقف می‌کند.

دلیل نگرانی موج‌زده درون چشمانش، اندکی برایم گنگ است. نفسی می‌گیرد و رگبار‌ مانند، کلماتش را چون رپری حاذق پشت بر سر یکدیگر ردیف می‌کند.

-‌ آشتی! اما و اگرت نمیشه دوای دردت، نمیشه سپر بلات! هر لحظه موندنت اینجا، پیشِ من، اطرافِ من، برابره با قرار گرفتن جونت توی مشت اونایی که قصد از دور خارج کردنت رو دارن، پس چی؟! احساس... پر! عاطفه...پر! هرچیزی، هر فکری و هر فردی هم که باعث بشه بیش‌تر از خودت بهش اهمیت بدی هم...پـر!

واژهٔ آخرش در قالب عربده‌ای خفه شده، تیغ می‌شود و در سلول به سلول پیکرم تا ته فرو می‌رود. بی‌حسی، تنها حسی بود که قادر به تحلیلش بودم. نگرانیِ چشمانش، در ترکیب با چهرهٔ عصبی‌اش اندکی وهم‌انگیز به نظر نمی‌رسد؟!

ویرایش شده توسط Narges.Sh
  • لایک 2
  • غمگین 1

معمایی درآمیخته با گذشته‌ای دفن شده:

رمان فراغ‌بال

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست دوم:

 

شانه‌هایم سرد می‌شوند. دستانش کناری می‌روند و با دیدهٔ تارم می‌بینم که چهره‌اش از دید رسم دور و دورتر می‌شود. خون در رگ‌هایم می‌جوشد، حرص بر پیکرم چنگ می‌زند و خفگی با خباثت در رگ به رگ ریه‌هایم جا خشک می‌کند.

نمی‌توانستم، دیگر قدرت قبول کردن پس زده‌شدن را نداشتم. نایی برایم نمانده بود که در این تکرارِ وقیحانه و دوبارهٔ تاریخ، دست به دامان التماس شوم. زانوانم تا خورده، ولی خود را جمع و جور می‌کنم.

نمی‌دانم گریه می‌کنم یا نه؛ ولیکن در گلویم می‌غزم و با لحنی لرزان می‌گویم:

-‌ باشه، هرچی تو بگی!

جا می‌خورد؟! نمی‌دانم، لیکن من به سبب چنین رفتارهایش بیش‌تر جا خورده‌ام. حضم رفتارش یا اصلاً هر چیزی که در این چند دقیقه میانمان رد و بدل شده است، برایم سخت و با کوه کندن فرقی ندارد.

حرکتی کوتاه از سوی زانوانم کافی‌ست تا پیکره‌ام جنب میزش برسد. ناخن‌های ساده‌ام خراشی مصلحتی بر روی کاغذ پاکت‌نامه می‌اندازد و من، دندان بر هم می‌سابم. انقباض فکم این احساس را در دلم زنده می‌کند که نکند دندان‌هایم در دهانم خرد شوند.

پاکت را در چنگ می‌گیرم و گردن به پشت می‌گردانم تا گفته‌ای به عنوان آخرین جمله در مغزش حکاکی کنم؛ لیکن گویا زمین دهان باز کرده و او را بلعیده است.

ندیدنش به تشویشم می‌افزاید و جوشیدن خون در رگ‌هایم را با تمام وجود به حس می‌کشم. حس دقیقم را نمی‌دانم؛ ولی هر دردی که هست، همانند اسیدی‌ست که آهن را به سهل‌ترین حالت ممکن در خود حل می‌کند.

مشتم بسته و پاکت‌حاوی بلیط هم درون پنجه‌ام چلانده می‌شود. به سوی پله‌های مارپیچی حرکت کرده و از این مکان اختناق‌وار خارج می‌شوم. رسیدن به طبقهٔ هم‌کفت، مساوی می‌شود با خشک شدن گام‌هایم روی آخرین پله.

پس شهر ارواح که می‌گویند، منظورشان چنین مکانی‌ است! خبری از منشیِ بی‌خیال نبود. درب‌های اتاقِ کارکنان چهار طاق باز بود و گویا درحال قهقهه زدن به حالِ من بودند.

هیچ لامپی روشن نیست و هر لحظه، پس افتادنم را پیش‌بینی می‌کنم. دوربین‌های بزرگ به همراه لایت‌های گرد درون یکی از اتاق‌ها، برایم دهان کجی می‌کنند.

درست است که به دفتر اصلی و زیرزمینی‌اش دوبار بیش‌تر نرفته‌ام؛ لیکن به این اتاق‌ها، صدها بار سرک کشیده‌ام.

صدای صحبت دو نفر از بیرون سالن می‌آید. صد در صد که نه، به احتمال هزار درصد یکی از آنها، نگهبان است. پلکی می‌زنم و حرکت می‌کنم.

لایهٔ خلأ مانندی چنان مرا دربر گرفته است که گذرم از جنب نگهبان و زنی میان‌سال، و حتی سلام کردن نگهبان به من هم، سبب نمی‌شود کوچک‌ترین توجهی حواله‌شان کنم؛ تا آن هنگام که نامش را بر زبان آورد.

-‌ خانم، آقا دامون گفتن این رو بدم بهتون!

می‌ایستم؛ واضح‌تر بگویم، قوای حرکت را از دست می‌دهم. گردنم به پشت گردش می‌کند و نگهبان میان‌سال در حیطهٔ بینایی‌ام جا خشک می‌کند.

با دو گام پیش‌رویم قرار می‌گیرد و من برای چند صدمین بار اعتراف می‌کنم با وجود سنِ نزدیک به پنجاه‌اش، قد و هیکلی مناسب نگهبانی دارد؛ به طوری که من گردن می‌کشم تا چهره‌اش را رصد کنم.

  • لایک 2

معمایی درآمیخته با گذشته‌ای دفن شده:

رمان فراغ‌بال

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست سوم:

 

تلفن نوکیای قدیمی‌ای را پیش‌روی دیدگانم تکان‌تکان می‌دهد و من، برای جلوگیری از چپ شدن عنبیه‌هایم به سبب تاب خوردن گوشی، آن را با سرعت از دستش می‌گیرم.

عقب گرد می‌کند و اینبار، زنِ میان‌سالی که دورتر از ما ایستاده است را مخاطب قرار می‌دهد.

-‌ پس بهش بگم که دست از کاراش بکشه؟!

نفهمیدم! اتفاقاتِ چندی پیش به قدری گیجم کرده است که هیچ از مفهوم سخن نگهبان دستگیرم نمی‌شود. نگاهم با دیدهٔ زن تلقی می‌شود. لبخندی بر لب دارد، لبخندش عادی نیست! چین کنج پلک‌ها و برقِ درخشان سیاهی عنبیه‌هایش، به هیچ وجه عادی نیست!

می‌شناسمش! عکسش را هزاران دفعه دیده‌ام. مادرش است؛ مادرِ دامون! همین مردی که مرا مثلاً راهی خانه‌ام کرده است! رگ به رگ چشمانم از سنگینی نگاهش می‌سوزد. نمی‌دانم مرا نگاه می‌کند یا نگهبان را؛ ولیکن قدرتی که در این دو تیله است، هر حریفی را کیش و مات می‌کند!

گردن می‌گردانم و نگاه از او می‌ربایم. لرزان، تراسان، شاید هم اضطراب‌وار تشکری حوالهٔ نگهبان کرده و با تمام سرعت از حیاط کوچک ساختمان خارج می‌شوم. رد دستان دامون روی شانه‌هایم به سوزش افتاده است.

تاکسی جلوی پایم روی ترمز می‌زند و من برای فرار از گرما و هوایی که مشتاقانه می‌دوید تا سیاهی را به آسمان هدیه کند، سوار شده و آدرس را با بی‌جان‌ترین حالت ممکن برایش بازگو می‌کنم.

می‌بینم که مادر دامون از حیاط بیرون می‌آید. لبخندش اکنون پر مهر است. شاید صحبت دربارهٔ پسرش اینگونه بشاشش کرده است. لحظه‌ای پیش از حرکت تاکسی، نگاهش کلافِ چشمان مخمورم می‌شود و لبخندش رنگی مضاعف می‌گیرد.

اینبار احساسِ قبل را دریافت نمی‌کنم که هیچ، من هم لبخندی می‌زنم. کاش دامون‌ هم اندکی از این احساسات را به ارث می‌برد!

-‌ راه خونه رو در پیش داری دیگه، درسته آرامش؟!

لبخند بر روی لبانم می‌ماند که هیچ، تمامِ من در جایش قندیل می‌بندد. آهنگ صدایش، همانی‌ست که تا کنون درحال فرار از آن بودم! امکان نداشت! اینجا؟

تمام قوایم را در انگشتان مرتعشم جا می‌کنم و دست به سوی دستگیره می‌کشم که با یک حرکتِ کوتاهِ انگشتش، قفل مرکزی زده می‌شود. چشمان بیرون‌زده از حدقه‌ام، حتم دارم زیادی خوفناک است.

کشیده شدن مویرگ‌های پشت پلک‌هایم را با تمام وجود حس می‌کنم و می‌دانم که الآن است این شوک، مرا تا مرز سکته‌ای قلبی هل بدهد. سخن بعدی‌اش، برخلاف تمام سخنانی تا به‌حال از او شنیده‌ام، خنثی نیست! به قدری حرص در میان کلماتش رخ نمایان کرده است که من نیز گویا آن‌ها را لمس می‌کنم.

-‌ داریم می‌ریم خونه آرامش! همونطور که خودت می‌خوای!

چشمانم از روز اشک می‌سوزند و پیشانی‌ام از فشار عصبی که بر مغزم وارد می‌شود، نبض‌هایی هولناک می‌زند و می‌دانم که مرگم نزدیک است.

-‌ بازیچه، کلمهٔ قشنگی نیست! چهره‌ت رو قبیح کرده آرامش! مشتت سیاهه از جوهرِ دفعاتی که مردم رو پازیچهٔ خودت کردی! ولی یه چیزی رو یادت رفته بود وقتی که رؤیای رنگ کردن من رو توی سرت می‌پروروندی...!

زبانم را گویا به یغما برده‌اند. در مقابل الفاظی که بر رویم می‌گذارد، قدرت واکنشی ندارم. بازیچه؟ حتی نمی‌دانم چگونه نوشته می‌شود!

جملهٔ بعدی، یا بهتر است بگویم جملهٔ آخری که بر زبان می‌آورد، چنان مرا میخکوب از چرخش چرخ روزگاری که هیچگاه به مراد من نرفته است، می‌کند که در لحظه، حس از دست و پایم می‌گریزد و با پلک‌هایی نیمه‌باز، تکیه بر پشتی صندلی می‌دهم.

-...یادت رفته بود...کسی مثل من که قدرت داره بیست و هشت سال تموم راز‌های آتیلا رو لا پوشونی کنه، حدس رفتارت براش مثل آب خوردنه!

و باز هم، من هیچ نفهمیدم. نادان‌ترین انسان روی زمین، الحق که من بودم! همه دانا بودند و من حتی از حول و اطراف خود هم خبر نداشتم! بیچاره که می‌گویند، من بودم دیگر، نه؟!

خودرو حرکت می‌کند و علناً انگار که مرا به قتلگاهم می‌برند. دیگر دامونی نیست، پدری نیست، مادری نیست، حتی نگهبان هم دیگر نیست! تنها من هستم و ناصری تشنه. آری، تشنه! به خونِ من تشنه است و این را با تمامِ حواس پنج‌گانه‌ام احساس می‌کنم.

چرخ روزگار چرخیده و چرخیده است، و باز هم این منم که هدف ترکش‌های ظالمانه‌اش قرار می‌گیرم. گوشی نوکیای سیاه رنگ درون پنجه‌ام، خیس است از عرقِ وحشتی که لایه مانند تمام پیکرم را احاطه کرده است. زندگانی تمامی انسان‌ها پایانی دارد؛ لابد پایان من هم اینگونه است!

***

ویرایش شده توسط Narges.Sh
  • غمگین 1

معمایی درآمیخته با گذشته‌ای دفن شده:

رمان فراغ‌بال

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پست چهارم:

 

«فصل اول: نسیان‌زده»

«بیست ماه قبل»

غلظت اتمسفر اطرافم ریه‌هایم را به خس‌خسی دردمند وا داشته است. پلک از هم می‌گشایم، سقف در تاریکیِ مضحکی فرو رفته است و خود را از الآن آماده می‌کنم تا با مسببِ خاموشی چراغ اتاقم، جدالی پر هیاهو داشته باشم.

روی جایم نیم‌خیز می‌شوم. نفسی عمیق می‌کشم، گویا هوایی نیست که اسشمام کنم. خفقانی احمقانه گریبانم را گرفته است خود منشأش را نمی‌دانم. لب باز می‌کنم، به آرامی لب می‌زنم.

-‌ شکوه؟

پاسخی دریافت نمی‌کنم. مغزم هوشیار و دهانم برای دریافت اکسیژن بیش‌تر از پیش گشوده می‌شود. گردن می‌چرخانم تا شاید بیابم‌اش و بدانم در همین حوالی است. لحظه‌ای نگاهم به کنج اتاق گره می‌خورد.

پلک چین می‌دهم و خیره به شیئ سپید رنگی که از ورای کارتن‌ها حرکت‌هایی غریب می‌کرد، می‌شوم. شیئ به هوا می‌رود و من با رؤیت دقیقِ بافت تور مانند و گل‌های سپید رویش، بغض می‌کنم.

تور جلوی چشمان دودو زنم جان می‌گیرد و به بالا پرواز می‌کند. هاله‌ای از صاحبش در ذهنم نقش می‌بندد و سلول‌های عصبی‌ام گویا در سرم جیغ می‌کشند. خنده‌های سرخوشم در گوش‌هایم جان می‌گیرد. تصویر خود را می‌بینم که با ذوقی دخترانه دست به دور تور می‌پیچم و روی گیسوانم جای گیرش می‌کنم.

مالامال شدن چشمانم، سرریز کردن اشک از گوشهٔ دیدگانم و اوج گرفتن هق‌هق‌ام تنها به اندازهٔ زدن یک بشکن به طول می‌انجامد. با دیدهٔ تارم می‌بینم که تور ناگهان در هوا پودر می‌شود، من نیز نابود می‌شوم!

-‌ آرامـ...شتی!

دو آوا هستند که مرا صدا می‌زنند. یکی به نامم و دیگری به لقبم! در این زمان، انزجاری بی حد و مرز نسبت به هرکدام از این دو صدا دارم که قابل وصف نیست. ضربه‌ای به سر می‌کوبم و کمر بر جای می‌نهانم.

انگار که قلبم بجای خون، درد به رگ‌های پیکرم تزریق می‌کند. مویرگ‌های اطراف چشمم از زجهٔ بعدی و بلدم بیخ تا بیخ می‌سوزند و من، از کابوس مشمئز کنندهٔ عروسیِ بی‌دامادم، به بیرون پرتاب می‌شوم.

-‌ آشتی!

اینبار تنها صدای اوست که مرا خطاب قرار می‌دهد. پنجهٔ لرزانم بر روی گلویم چنگ می‌شود. اکنون هوا رقیق است، می‌توانم تنفس کنم. نفسی عمیق را هدیهٔ ریه‌هایم می‌کنم.

چاکی میان پلک‌های خیسم ایجاد و تصویر مات شکوه در صفحهٔ مغزم حکاکی می‌شود. چیزی در گلویم جان می‌گیرد و چنان درشت می‌شود که در لحظه به سرفه‌ای اسفناک دچار می‌شوم.

دستان شکوه، پیچک‌وار دور بازوان آب رفته‌ام حلقه می‌شوند و صدایش این‌بار با ولوم بیش‌تری مجرای شنوایی‌ام را دربر می‌گیرد؛ شاید تفکر می‌کند بسمل شده‌ام که طوری فریاد می‌زند گویا به عزایم آمده!

با بیش‌تر شدن فشار پنجه‌های قدرتمندش، دلم از درد ضعف می‌رود با هر جان کندنی که هست، می‌گویم:

-‌ زنده‌م شکوه! ولم کن.

در لحظه رهایم می‌کند و من با ضرب بر روی تشک کوفته می‌شوم. آخی دردمند جستی می‌زند و از میان لبانم به بیرون پرتاب می‌شود. چشمانم را باز می‌کنم. انوار طلایی ولی کم‌نور خورشید روی زمین می‌رقصند. با کمک دستانم روی جای می‌نشینم.

-‌ با روز و شب فکر کردن به اتفاق پیش اومده، پشیزی عایدت نمیشه که هیچ، حتی باعث میشه روز به روز پیرتر بشی از غضه!

به راستی انتظار داشت چه کنم؟ دستمال بردارم و با خوشحالی به دور خود بچرخم، ساز و تنبک بزنم، پاکوبی کنم و خرسند باشم از آنکه زندگانی‌ام به لجن کشیده شده؟! مسخره است!

چهرهٔ در هم رفته‌ام را می‌بیند و پوفی می‌کشد. قد بلندش سبب شده برای دیدنش گردن به پشت کج کنم. به من پشت می‌کند و سمت آشپزخانهٔ شش متری که با سکویی پنج سانتی از اتاق جدا شده، می‌رود.

گیسوان مشکی‌اش را با وجود کوتاه بودنشان، با کشی ظریف به دار آویخته است و اجازهٔ تکان خوردن هم به هیچ طره‌ای نمی‌دهد. دستی به گردنم می‌کشم که شکوه، همانگونه که عنبیه‌های سیه‌فامش را با حرص گرد کرده است، می‌گوید:

-‌ خوشحالم که کابوست به قدری غرقت کرده بود که صدای در رو نشنیدی! طرف آزار داره آشتی. هنوز خورشید نزده بیرون لنگه در رو داشت می‌کند از جا! عموهات اومدن جمعش کردن، چه حرفایی که نمی‌زد یعنی!

اوقاتم تلخ‌تر از پیش می‌شود و این‌بار حرص همانند آبی که به دمای صد درجه رسیده است، در رگ‌هایم می‌جوشد. چهرهٔ سبزهٔ شکوه را از نظر می‌گذارنم و حرص‌زده، در میان بغضی که گلویم را به انحصار در آورده است، می‌گویم:

-‌ رو نیست که، سنگ پاست! آدم ندونه فکر می‌کنه اومده کدورت‌ها رو از بین ببره، نمی‌دونن اومده شر به پا کنه! همه آتیشا از گور اون بلند میشه و خودش هم طلب کاره!

شکوه پوزخندی می‌زند. لیوان آبی می‌ریزد و با قدوم سریعش به سویم می‌آید. لیوان را دستم می‌دهد و من در چشمان عصبی‌اش رصد می‌کنم که منتظر است که مخالفتی در نوشیدنش کنم تا تمام غضبش را آجر به آجر بر سرم آوار کند.

  • غمگین 1

معمایی درآمیخته با گذشته‌ای دفن شده:

رمان فراغ‌بال

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست پنجم:

 

آن را یک نفس می‌نوشم و لیوان خالی را به دست شکوه می‌دهم. دوباره می‌ایستد و با حرص و غم، شروع به سخن گفتن می‌کند.

-‌ آشتی...نمیشه که تا ابد کِز کنی کنج یه چهار دیواری مثل این‌جا، تا بلکم دست ناصر بهت نرسه. می‌دونم که می‌ترسی ازش، می‌دونم که وقتی عصبی میشه، عین‌هو یه ببر گرسنه میشه؛ ولی باور کن با اینجا موندنت و بیرون نرفتنت حریص‌ترش می‌کنی.

پتو را از روی پیکرم به گوشه‌ای پرتاب می‌کنم و من هم به تبعیت از او، می‌ایستم. سخنانش جز حق، چیزی را به دوش نمی‌کشند و مخالفتم با آن‌ها، مصادف است با زیر سؤال بردن منطق خود.

 پیکره‌ام که در مقایسه با شکوه، یک ریز جثهٔ ریز بیش نیست را از جنبش عبور می‌دهم.

با آنکه نمی‌بینم، ولی کاملاً حس می‌کنم که با نگاهش بدرقه‌ام می‌کند. دستم بر روی دستیگرهٔ دربِ اتاق می‌نشیند. اندکی مکث کرده و در پاسخی برای گفته‌های شکوه، می‌گویم:

-‌ عقیدهٔ همه مثل توئه شکوه، من هم به همه چیزش فکر‌کردم و قرار نیست تا ابد کنج این اتاق کِز کنم. دنبال کارهامم، همین روزا میرم؛ ولی...خواهشاً به فامیل نگو، به عمو، عمه، هرکسی اصلاً؛ نگو که چنین حرفی رو از من شنیدی.

به سویش بازمی‌گردم. به اُپن تکیه می‌زند و اخم در هم می‌کشد. ابروهای مشکی و نسبتاً ضخیمش ابهتی خاص به چهره‌اش عطا کرده است. به آرامی می‌پرسد:

-‌ جایی قراره بری؟!

می‌خندم. خود هم نمی‌دانم این خندهٔ ناگهانی از کجا پیدایش شده. او هم متعجب است از واکنشی که داشته‌ام؛ پاسخ می‌دهم:

-‌ آره، شما اسمش رو بذارید فرار.

اخم‌هایش بیش‌تر درهم فرو می‌رود و من با سرعتی مضاعف از اتاق خارج می‌شوم. همین که اجازه داده است در این مدت زمان منحوس در اتاقش لنگر انداخته و صبح تا شب آزار و اذیت‌های ناصر را به جانش بیندازم، به اندازهٔ کافی مرا شرمنده‌اش کرده است.

روبه روی روشویی که در حیاطِ بیش از حد کوچک این به اصطلاح خانه، می‌ایستم و مشت‌مشت آب بر صورتم می‌ریزم. علاقه‌ای ندارم به آینهٔ شکسته‌ای که روز پیش شکوه، از شدتِ عتابِ حضور ناصر در اطراف خانه‌اش، شکسته بود را، ندارم.

اگر جاخالی نمی‌دادم، می.بایست دسته‌گل مشت‌های سنگینش بجای این آینه، در جای‌جای چهره‌ام کاشته شده می‌بود.

دستانم را به صابون آغشته می‌کنم و با خشونت هر دو کفِ دستم را روی چهره‌ام می‌کشم. چشمانم از سوزش اشک بالا می‌آورند و من پلک بر هم می‌فشارم.

تمام سرم را زیر شیر آب می‌برم و احساس می‌کنم هر لحظه که می‌گذرد، سرم بیش‌تر داغ می‌کند؛ گویا که مغزم در جمجمه درحال گذاختن است. خنکای آب هم آرامم نمی‌کند و آن هنگام که قطرات آب از پشت، یقه‌ام را تر و بر روی کمرم می‌لغزند، به خود می‌آیم و عقب می‌کشم.

نفسی عمیق می‌گیرم و خنده‌ای سرخوش در سرم جیغ می‌کشد. صدای موسیقی بلند و رقص‌های دسته جمعی وسط تالار، با وجود پلک‌های بسته‌ام، پیش‌روی چشمانم قد علم می‌کنند.

مردی بلند قد را می‌بینم که از درب تالار وارد، و با همان اخم‌های خوفناکش به من و خانواده‌ام، خبرِ نبودن ناصر را می‌دهد. می‌بینم که پچ‌پچ میهمانان زیاد شده و هر اراجیفی را بر زبان می‌آورند.

-‌ آشتـی!

شانه‌هایم بالا می‌جهد و ترسیده ورایم را می‌نگرم. شکوه دست‌هایش را با بانداژی کرم رنگ بسته است و آمادهٔ مشت زدن.

کیسه بوکس آبی رنگِ آش و لاش پیش‌رویش به قدری اوضاعش خراب است که ترحم مرا برانگیخته است. با چهره‌ای جدی می‌گوید:

-‌ انقدر فکر نکن...شل مغز!

چهره‌ام از صفتی که برایم انتخاب کرده بود، در هم فرو می‌رود و به این فکر می‌کنم که راست می‌گوید. اگر شل مغز نبودم که عهد و پیمانِ موضوع مهمی مانند ازدواج را با فردی مثل ناصر نمی‌بستم که درست شب عروسی‌ام رهایم کند و با فردایش، پرو‌تر از همیشه، باد به غب‌غب‌ بیندازد و وقیحانه بگوید هیچ چیز از قول و قرار ازدواجمان به یاد ندارد!

  • غمگین 1

معمایی درآمیخته با گذشته‌ای دفن شده:

رمان فراغ‌بال

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...