رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

ارسال های توصیه شده

اسم:  در مه

نویسنده: Maya

هدف: پرواز روح! 

ژانر: _____

ساعات پارت گذاری:  نامعلوم

***

خلاصه: نمی‌دانم! شاید در این نزدیکی، شاید در آن دوری. ایستاده‌ای و  مرا مینگری، اما من در اینجا نشسته‌ام و قلم در میان انگشتانم فشار می‌دهم تا کمی خالی شوم! 

یاد سخنت در ذهن خسته‌ام فریاد می‌کشد.

- هرگاه دیدی دیگر نمی‌شود، قلم بردار و هر کجا که می‌توانی بنویس! تا شروع دوباره یابی. 

***

مقدمه: همگانی خسته‌ایم! 

بال‌هایمان را شکستند! 

پای رفتنمان را کشیدن! 

و آستانه صبرمان را، لبریز کردند! 

هیس! 

سکوت کنید! 

ناامیدان را خفه کنید! 

هیچ‌خوبه را سخنی روا نیست! 

شاعر: @-Atria-

***

اینجا محلی‌ایست برای تخلیه ذهن نویسنده! و پارت‌ها هیچ ارتباطی با یکدیگر ندارند، تنها یک سریال در زندگی روتین را تکرار می‌کنند. 

ویرایش شده توسط Maya
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

 

دلش پر می‌کشید برای دقایقی تنهایی، شال کاموایی‌اش را برداشت و راه جنگل را درپیش گرفت. هوا گرگ و میش شده بود، باران باریده بر خاک بوی خاک نم دیده را به او هدیه می‌داد تا به دنیایی دیگر  برود و مست خیال شود.

در کلبه میان جنگل غرق در درخت را که باز کرد؛ لحظه‌ای متحیر شد از این همه زیبایی! صدایی از میان جنگل گوشش را نوازش کرد، ناخواسته به سمت صدا کشیده شد، مه‌ای غلیظ همه جا را فرا گرفته بود. هرچه به صدا نزدیک تر می‌شد، بوی خاک نم دیده دیوانه ترش می‌کرد. 

با زانوهایی سست به روبه رویش خیره شده بود، تصویری که جلو رویش بود توصیف ناپذیر بود. مه غلیظی در هوا پراکنده بود. خورشید نرم نرمک با آغاز طلوع خود آسمان را رنگی می‌کرد و  رودخانه‌ای در آن میان گذر می‌کرد،   مکمل این زیبایی بود. 

به جلو گام برداشت. دستانش را در رودخانه فرو کرد و سردی آب روحش را نوازش کرد، او خواب نبود همه‌ی این‌ها حقیقت محضی بود که آفریننده‌ای جز مالک جهانش نبود. 

@خدانگهدار @خلناز @هــhanaــانا @هدیه @عسل ابراهیمی @کبری اسدی @مثلِ پری @مانشMansh @ماه تی تی @نجمه @بوقلمون @دخترخورشید @زهرارمضانی 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

 

سال هاست که در تنهایی عمیق خود فرو رفته و اوقات فراغت خود را با ذهن پر طلاتمش می‌گذراند. 

زوزه‌های خشمگین باد بر پنجره این سکوت طاقت فرسا هر چند دلپذیر را می‌شکند، گویی او را به هوای آزاد دعوت می‌کند. 

به سمت دعوت باد حرکت کرد پنجره را باز میکند تا این باد بیقرار را خفته کند، ریه‌هایش را پر می‌کند از هوای پاک و گوش فرا می‌دهد به نجوای آبشاری که در آن نزدیکی ایست، تک تک سلول‌های بدنش از آرامش پر می‌شوند. 

نسیمی که در این میان روحش را تازه می‌کند و  ما بین همه‌ی این احساسات وصف نشدنی که تمام آلودگی‌های شهر را در پاکی روستایی اینجا از دیدگانش محو می‌شوند. 

 چه مدت به پنجره تکیه داده بود و چشم بسته در حال افزوند انرژی بود را نمی‌دانست؛ اما زمانی که چشم باز کرد با نقاشی که بهترین رنگ‌آمیزی را در خود داشت به وجد آمد. رنگی که با تک ستاره‌ی شیری که سعی داشت با نشان دادن خودآغاز دیگری را اعلام کند. 

خود را روانه‌ی بهشت سبز رنگ کرد. بوی خاک نم دیده مستش می‌کرد، صدای قناری‌ها و چهچه‌ی بلبل روحش را نوازش می‌کرد. نسیم خنکی که نشان از بیداری درختان اطرافش بود جانش را تازه می‌کرد. قطره‌های شبنمی که بر روی برگ‌های شسته شده بود و در سبزی رنگ گل‌های محبوب شب غرق می‌شد در حسی که کمتر کسی توان درکش را داشت. 

و او بینهایت خوشحال بود که قبل از مرگش طعم زندگی واقعی را حتی به اندازه‌ی یک روز می‌کشید. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

 

راهی برای بازگشت نیست! 

تنها پیش میرویم به سمت آینده‌ای نامعلوم! 

چه سدهای بسیار که پیش رویمان نگذاشتند و چه آبروها که از ما نبردند. 

آری! این است خصلت مردم زنده‌کشِ، مرده پرست. 

مردمانی که چشم‌هایشان جایگزین عقلشان است و رنگ و بویشان از انسانیت دور و غیرتشان در فراسوی خیالشان  گمشده ‌است. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  چهارم

 

تصور کنید در یکی از روزهای گرم تابستان درست مثل امروز در گوشه‌ای لمیده و در حال استراحت هستید که ناگهان متوجه نزدیک شدن چیزی شبیه پهباد می‌شوید. 

اما نه! صدا متعلق به یک پشه است که مرتباً نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود، روی بدن شما تغییر موقعیت می‌دهد و خواب را بر شما حرام می‌کند در این مواقع شما دستتان را تکان می‌دهید تا حشره را دور کنید؛ اما ناگهان سیلی محکمی به خود میزنید و درست همان لحظه که فکر می‌کنید همه چیز تمام شده، درد و سوزش ناشی از نیش‌های این حشره ملعون به سراغتان می‌آید. 

در همان لحظه است که شما جد و آباد پشه را مورد عنایت قرار می‌دهید؛ اما درد و خارشی که در اثر نیش است هر آن بیشتر می‌شود. 

در همین حین که شما به دنبال تسکینی برای درد و سوزش خود هستید باید بگم پشه‌ای که شما را نیش زده ماده است و طی تحقیقات دانشمندان ثابت شده پشه های نر از گل و گیاه تغذیه می‌کنند و تنها این پشه های ماده هستند که از طریق خون جانوارن از جمله انسان‌ها تغذیه می‌کنند. 

خب از قدیم الایام بیشتر فتنه‌ها از گور زن‌ها بلند می‌شد که در این مورد پشه ها نیز نقش دارند. 

در پایان این یک شوخی بسیار زشت با خود نیز بود. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

 

از بس دویده بودم ماهیچه‌های پام گرفته بود و همش تقصیر موبایلمه اگه خاموش نمی‌شد الان نفسم سر جاش بود، حالا اگه بخواییم منصف باشیم تقصیر خودم بود که تا نصف شب سرم تو گوشی بود. 
همین طور که داشتم غر میزدم به اتوبوس در حال حرکت رسیدم و  نفسی از سر آسودگی بیرون دادم که حداقل به این یکی اتوبوس رسیده بودم، سریع جایی خالی پیدا کردم و نشستم. 
بعد از چند ایستگاه، اتوبوس شلوغ شد. از فکر در آمدم و به بالای سرم را نگاه کردم. خانم میانسالی را دیدم، با خودشم  گفتم حتما من باید پاشم و فیلم هندی رو شروع کنم و با خوش رویی بگم:

- بفرمایید مادرجان!

بعد اونم یکم ناز کنه و بشینه سر جای من که تا اخرین ایستگاه واسم و از دعاهای خیرش فیض ببرم. 
به نظرم فکر بدی هم نبود. پاشد و رو به خانم میانسال گفتم:

- بفرمایید مادرجان!

خانم میانسال هم چنان نگاهی به من انداخت که حساب کار دستم اومد، بعد هم نشست و گفت:

- زودتر از این‌ها باید پا می‌شدی.

چشم‌هایم شده بود قد نلبعکی و شاخ‌هام سبز شده بود.

زیر لب گفتم:

به حق چیزای ندیده خوبی هم به هیچکس نیامده.

هنوز خیلی از راه مانده بود، تصمیم گرفتم در خیال خودم فرو روم. همیشه همین طوری بودم، وقتی که خیال بافی میکرد چیزی از دنیا اطرافم نمی‌فهمیدم. لبخندی کنج لبم نقش بست که با صدای گوش خراش یک نفر کم رنگ شد، مات و مبهوت به دختر روبه رویم زل زده بودم که باز صدای گوش خراش‌اش شنیده می‌شد.

- با توام! میگم چی توی من خنده داره؟
به خودم آمدم. با توجه به این سوال دختر رو به رویم، به صورتش خیر شدم که باز با صدای جیغ دختر  به خودم اومدم. چون از جیغ  آن  دختر   ترسیده بودم. عصبی شدم و با نگاهی غضبناک به دختر خیره شدم، همه ساکت شدند به راننده‌ی اتوبوس قاطعانه گفتم:

- پیاده میشم. 

راننده نگه داشت و پیاده شدم، بعد از دور شدن اتوبوس خنده‌ای از ته دل کردم و راه دانشگاه را در پیش گرفتم. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...