رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

شب تولدم| atena-Bk کاربر انجمن نودهشتیا


Atna, Bk
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: شب تولدم

نام نویسنده:  Atena, Bk

ژانر: عاشقانه-اجتماعی

 

خلاصه:

شب تولدم، شبی که آرزوی خوشبتی و شادی کردم  و خدا مهر تو رو به دلم نشوند، تو رو دیدم و انگار بقیه، همه محو شدن!
همه جا برام تاریک شد و تنها روشنی تو بود که فضا رو برام روشن می‌کرد.
من عاشقت شدم و شب تولدم برام قشنگ‌ترین رویداد زندگیم اتفاق افتاد!


مقدمه:

زیباترین منظره‌ی خیالم چشمان توست. 

ناب‌ترین لحضاتم با تو، سَر می‌شود.

خنده‌هایم با تو، از ته دل نیست،   بلکه    از ته اعماق وجودم است.

می‌خندم و دوستت دارم،  دوستت دارم و خیال عاشقی تو در سرم پرسه می‌زند.

شبیه به یک قایقی هستم که خودم را به امواج می سپارم، خودم را به امواج می‌سپارم،   تا   شاید مرا به تو برسانند و من و تو مال هم شویم!


ویراستار: @ ᴀꜱʜᴇɢʜɪ

ناظر: @ MOBINA.MN

ویرایش شده توسط Atna, Bk
ویراستاری زهراعاشقی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱

بعد از فوت کردن شمع‌های روی کیک تولدم، هم‌زمان صدای دست و جیغ مهمونا به خصوص، رها و آیدا که  کنارم ایستاده بودن و جیغ می‌زدن به هوا رفت. 

با خوشحالی و خنده از مامان که کارد پاپیون  زده‌ رو برام آورد و دستم داد گرفتم و یه برش از کیک بزرگ و قلبی شکلم و بریدم، بعد از اون مامان و یکی از خدمتکارها کیک و بردن تا برشش بزنن. 

مهمونا همه جلو اومدن و مشغول تبریک گفتن شدند، که وقت کادو دادن رسید، باز مثل هر سال مامان و بابا و بعد هم دانیال جلو اومدن و زودتر از همه کادوهام رو دادن. 

با خوشحالی و ذوق از مامان و بابا که بهم یه لپ تاب جدید و به‌روز تر هدیه داده بودند تشکر کردم و هر دوشون و بغل کردم.

نوبت رسید به دانیال که با خنده جلو اومد و یه گردنبند انداخت دور گردنم و تولدم رو تبریک گفت.  با خوشحالی دستی به زنجیر ظریف گردنبند کشیدم و از دانیال تشکر کردم. 

بقیه مهمون‌ها هم جلو اومدن و آیدا و رها هم کادوهاشون رو دادن،  آیدا برام یه ساعت خوشگل و مارک‌دار و رها هم یه سرویس ست نقره نگین‌دار خریده بودن. واقعا من و خوشحال کردن؛ از اونا هم تشکر کردم. 

مابین مهمونی بود که با رها و آیدا مشغول حرف زدن و نگاه کردن به مسخره بازی‌های آیدا که دختر عموها و دختر عمه‌های من و مسخره می‌کرد، بودیم و می‌خندیدیم.

واقعا هم حرف‌هاش راست بودها!  آیدا در حالی که با دست دماغش و داده بود بالا و سوراخ های بینیش به صورت بالا کشیده شده بودن، گفت: 

- دِ آخه بگین یعنی چی دماغ و میارین اینجا؟ باور کنین این دماغ عروسکی نمیشه، این میشه دهانه‌ی همون غاری که خرس‌ها برای خواب زمستونی میرن توش می‌خوابن! 

رها با خنده  به شونه آیدا زد و گفت: 

- ببینم خوشگلم، اگه خودش بینتت هم همین جوری ادا در میاری جلوش! 

منظورش از خودش، دختر عموم نازیلا بود. 

- نه‌بابا مگه الاغم یا شاخ دارم واسه خودم دردسر درست کنم. 

با خنده رو به بچه‌ها گفتم: 

- نگران نباشین، راحت باشین اون اینجاها نیست، رفته تو حیاط داره با گوشیش حرف میزنه. 

آیدا از داخل آشپزخونه سرکی به بیرون کشید که همون لحضه مامانم وارد آشپزخونه شد. 

- اِه دخترم، چرا اینجایین عزیزم؟! بیا برو پیش مهمونا، ناسلامتی تولدته‌ها! 

برگشتم سمت مامان و گفتم: 

- چشم مامانی، من و بچه‌ها اومدیم ببینیم همه چی خوبه یا نه، شما برو منم الان میام! 

مامان با لبخند سری تکون داد و سمت یکی از خدمتکارها رفت و چیزی بهش گفت و دوباره اومد که از آشپزخونه بره بیرون که سریع سمتش رفتم و گفتم: 

- اه، راستی مامان!

ایستاد و برگشت سمتم. 

- جانم عزیزم! 

- میگم مامان کیک  به همه مهمون‌ها رسید؟!

لبخندی بهم زد و گفت: آره عزیزم، شما خوردین.؟

برگشت و به رها و آیدا که با هم حرف می‌زدن نگاه کرد که من آروم گفتم: بچه‌ها! 

دست از حرف زدن کشیدن و به من و مامان نگاه کردن، مامان گفت: خاله    شماها کیک خوردین! 

آیدا با لبخند گفت: بله خاله جون، مرسی دستتون طلا، خیلی چسبید! 

مامان لبخندش پررنگ‌تر شد و رها گفت: بله خاله همه چی عالیه، عالی! 

مامان لبخندی زد و چیزی نگفت و از آشپزخونه بیرون رفت. 

 

 

 

 

ویراستار:  @ زهراعاشقی

ناظر: @ MOBINA.MN

ویرایش شده توسط Atna, Bk
ویراستاری زهراعاشقی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۲

از آشپزخونه بیرون اومدم و  سمت بچه‌ها که بین مهمونا بودن، رفتم! 

داشتم با خودم حساب می‌کردم، که بعد از این چجوری باید برای کنکور ثبت نام کنم و چیکار کنم، یعنی قبول میشم و این چیزا که همون لحضه محکم با یه چیزی برخورد کردم و تعادلم و از دست دادم و افتادم زمین! 

با تعجب  سرم و بالا آوردم و از زمین بلند شدم و به فردی که باهاش برخورد کرده بودم نگاه کردم.  با دیدن یه پسر، تقریبا بیست و نه یا شاید هم سی ساله، که با تعجب من و نگاه می‌کرد. 

گیج شدم و خیلی غیرارادی دست و پام  رو گم کردم و گیج بهش زل زدم. بعد از چند لحضه که فقط داشتم به چشم‌های مشکی نافذش که بدجوری شبیه سیاه چال بود، نگاه می‌کردم. 

که یهو به خودش اومد و سریع اخم‌هاش و کشید توی هم و یه "ببخشید" آروم گفت و از کنارم رد شد و رفت. 

با تعجب به خودم اومدم و برگشتم پشت سرم  و به اطراف نگاه کردم.  هر جا رو که  نگاه کردم، خبری ازش نبود. 

اوف، این دیگه کی بود! حالا من خر و بگو که دیگه چه جور آدمی هستم که مثل الاغ زل زدم به پسر مردم. 

دستی به لباسم کشیدم و مرتبش کردم، به جلوم نگاه کردم. نمی‌دونم چرا خیلی دوست داشتم بدونم اون کی بود و یه بار دیگه ببینمش!

 یه حسی داشتم، حسی که نمی‌دونم چی بود و اصلا چرا یهو بهم قالب شد. چند بار دو سه تا زدم پس کله‌ام و به خودم گفتم این‌قدر بی‌جنبه نباش، اما باز هم یه کششی بود که دلم می‌خواست چشم‌هاش و یه بار دیگه ببینم، بهم قالب بود! 

چند تا نفس عمیق کشیدم و سعی کردم بیخیالش بشم، اما مگه  لامصب فکرش دست از سرم برمیداشت! 

***

با آیدا مشغول صحبت و حرف زدن بودیم و رها هم معلوم نبود کجا رفته بود. 

داشتم با خنده به حرف های آیدا گوش می‌کردم و به اطراف نگاه می‌کردم.  مهمونا همه مشغول صحبت و حرف زدن و میوه خوردن بودند و الان یه یک ساعتی  از شام می‌گذشت. 

قرار شده بود بعد از این‌که یکی دو ساعت  از شام گذشت، آهنگ بزاریم و  بریم وسط واسه رقص! 

در واقع خودم از تولدم همیشه اون صحنه‌های رقصش رو دوست دارم.  نگاهم و از خاله بلقیس که بغل گوش دخترش ملیکا پچ-پچ می‌کرد، گرفتم که همون لحضه نگاهم میخ جایی شد. 

خودش بود، آره همون پسری  بود که باهاش برخورد کرده بودم و افتاده بودم زمین، با تعجب سریع سرم و یکم اونور‌تر کردم و کنارش  و نگاه کردم که دانیال  رو دیدم. 

 سرجام درست شدم و نگاهم و میخ روشون نگه داشتم.  یعنی ممکنه یکی از دوست‌های دانی باشه؟!

وایی خدایا، من چرا اینجوری شدم.  خب هست که هست، اصلا این پسره به من چه که دارم این‌جوری واسه دیدنش تقلا می‌کنم!

واقعا دارم خل میشم، عین همین پسر ندیده‌ها! 

با ضربه‌ای که به پهلوم خورد سریع به خودم اومدم و با تعجب به آیدا که داشت نگاهم می‌کرد نگاه کردم. سرم و به معنی چیه تکون دادم، که با حالت حرصی گفت: 

- من خر، دارم سه ساعت عر-عر می‌کنم بعد اون‌وقت خانم زل زده به اون مردیکه خیکی! 

با چشم‌های گرد شده به محلی که با دستش نشون داد نگاه کردم که شوهر خاله بتولم  رو که جلوی دانیال و اون پسره قرار گرفته بود، رو  دیدم. 

برگشتم و به آیدا نگاه کردم، اومدم چیزی بگم که همون لحضه رها اومد و گفت که دستشویی رفته بوده. 

رو به بچه‌ها گفتم: خب بچه‌ها الان دیگه بریم آهنگ بزاریم واسه رقص! 

رها و آیدا همزمان گفتن: آره-آره! 

با خنده از جام پا شدم و به   سمت مامان رفتم و بهش گفتم آهنگ بزاره وسط، رقص بریم! 

مامان با سر حرفم و تایید کرد و  رفت که به یکی از خدمتکار ها بگه تا آهنگ رو پلی کنن و بعد هم به مهمون‌ها گفت که هر کی خواست بره وسط واسه رقص، اولین نفراتی هم که حمله کردن  وسط سالن، خودم و آیدا و رها بودیم و بعد هم بقیه بهمون اضافه شدن. 

 

 

 

ویراستار: @ زهراعاشقی

ناظر: @ MOBINA.MN

ویرایش شده توسط Atna, Bk
ویراستاری زهراعاشقی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۳

ساعت حدودا نزدیک به دوازده شب بود که مهمونا  کم- کم عزم رفتن  کرده بودن و خونه تقریبا میشه گفت، خالی شده بود.
خمیازه‌ی بلند و کشداری کشیدم و رو به آیدا که کنارم روی مبل چرت می‌زد، کردم و گفتم:

- هوی، آیدا!

یهو پرید و گیج سرش و بالا آورد و با چشم‌های خمار به خاطر خواب نگاهم کرد و گفت:

- هوم!؟

از جام پا شدم و گفتم:

- پاشو- پاشو، بریم تو اتاق من بگیر بخواب امشب و که به مامانت گفتی پیش من می‌مونی!

آیدا با چشم های نیمه باز از جاش پا شد و شل و ول گفت:

- باشه، بریم!

دستش و گرفتم و با هم سمت اتاق خوابم به راه افتادیم. در و باز کردم و آیدا اول داخل شد.
خودمم وارد شدم و در و بستم. آیدا خودش رو، روی تختم انداخت. نگاهم و ازش گرفتم و سمت عسلی کنار تختم  رفتم و موبایلم و از روش برداشتم.

شماره رها رو گرفتم و منتظر شدم تا جواب بده. بعد  از سه تا بوق صداش توی گوشی پیچید.

- بله!

- الو رهایی، رسیدی خونه؟

- آره عزیزم، همین الان رسیدم.

- باشه خب کاری نداری؟

- نه گلم، خداحافظ!

بعد از این‌‌که ازش خداحافظی کردم و مطمئن شدم رسیده ، صفحه گوشی رو خاموش کردم و دوباره روی عسلی گذاشتمش. 
خانواده‌ی رها برعکس آیدا که اصلا به این چیزها که دختر نباید شب بیرون باشه و خلاصه از این چرندیات‌ها، خیلی معتقد بودند، اما آیدا اینا، اصلا این حرف‌ها واسشون مهم نبود.
البته بود، اما نه به این اندازه که حق نداشته باشن شب خونه‌ی دوستشون بمونن! خب در ظاهر سخت گیری‌های خانواده‌ی رها از آیدا بیشتر بود.
به هر حال هر کسی عقاید و نظراتی داره، ولی خداییش امشب واقعا واسم جالب شد که خاله مهرانه چجوری گذاشت رها تا ساعت دوازده خونه نره و بیرون باشه!

نگاهی به آیدا کردم، خوابِ خواب بود. قدری که مطمئنم حتی اگه یه بمبم بترکونیم پا نشه! حقم داره من خودمم خیلی خسته شدم؛  امروز و واقعا خیلی کار کردیم. هم من هم رها و هم آیدا!
طفلکی‌ها اومدن کمک و با هم خونه رو تزیین و مرتب کردیم.
البته چند تا از خدمتکار ها هم کمک دستمون بودن،  اما باز خودمونم نظارت داشتیم و یه کارهایی کرده بودیم.

از اتاقم بیرون رفتم و به مامان که داخل آشپزخونه بود، گفتم که میرم بخوابم و از خاله بتول و خانواده‌اش که فقط همونا از مهمون‌ها باقی مونده بودند هم تشکر و خداخافظی کردم و دوباره داخل اتاقم برگشتم.

آخ هیچی مثل خواب و تشک گرم و نرمم الان احتیاجم نیست!
لباس‌های مهمونی رو عوض کردم و یه دست لباس راحتی پوشیدم. نگاهی به آیدا کردم با لباس‌های مهمونیش خوابیده بود، پاک یادم رفت بگم لباساش رو عوض کنه؟ اه!

حالا بیخیال، الان که دیگه نمیشه بیدارش کرد، فردا صبح که بیدار شد یه دست لباس تمیز بهش میدم.
سمت چراغ رفتم و کلیدش رو زدم،  برگشتم سمت آیدا  و کنارش دراز کشیدم.
به پهلو شدم و چشمام و بستم و هنوز گرم خواب نشده بودم که همون لحضه دو جفت چشم مشکی اومد تو نظرم!
با تعجب چشم هام و سریع باز کردم و به جلوم زل زدم.

ناخوداگاه یاد لحضه‌ای که بهم برخوردیم افتادم!  واقعا نمی‌دونم چرا دارم به اون فکر میکنم، یا اصلا چرا اون یهو واسم مهم شده.

پوف، هجده سال از خدا عمر گرفتم تا حالا هیچ پسری این‌قدر واسم مهم نشده بود، حالا بعد از این همه وقت نظرم سمت یه پسره که اصلا نمیشناسمش جلب شده،  واقعا هم که!
بیخیال، از ذهنم میپره! الکی نمی‌خواد خودم و عذاب بدم.
آره از خیالم میره، اینم یه امروزی هست و یه فردایی، بعدش دیگه درگیر کنکور و دانشگاه و بقیه چیزها میشم و اصلا وقت فکر کردن هم نمیکنم.
و با همین خیال، راحت چشم‌هام و بستم و کم- کم چشم‌هام گرم شدن و دیگه چیزی نفهمیدم.

 

 

 

ویراستار: @ زهراعاشقی

ناظر: @ MOBINA.MN

ویرایش شده توسط Atna, Bk
ویراستاری زهراعاشقی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۴

 

آروم چشم‌هام رو باز کردم و به اطراف نگاه کردم. خیلی خسته بودم، انگار که یه کوه کنده باشم بدنم کرخ شده بود.
با خستگی و بی‌حالی روی تخت نشستم و شل و ول یه خمیازه کشیدم.
کش و قوصی به خودم دادم و چند تا حرکت صبگاهی همون‌جور نشسته داخل تختم انجام دادم تا بلکه‌ یه کم بدنم از این بی‌حالی و سستی در بیاد.
از تختم بیرون اومدم و تازه نگاهم به جای خالی آیدا افتاد.
حتما واسه صبحانه رفته!

به سمت دستشویی داخل اتاقم رفتم و ما بین راه ساعت و نگاهی کردم، ساعت نه و بیست دقیقه بود.
وارد دستشویی شدم و بعد از دستشویی و شونه کردن موهام و زدن یه چند تا مشت آب خنک به صورتم از دستشویی بیرون اومدم.
حوله‌ای رو که صورتم رو باهاش خشک کردم و روی دسته‌ی کاناپه گذاشتم و از اتاقم بیرون رفتم.  از پله‌ها پایین رفتم و یه راست وارد آشپزخونه شدم.
دو سه نفری از خدمتکارها مشغول کار بودن و خبری از مامان و آیدا نبود.
با تعجب اومدم از اشپزخونه خارج شم که همون لحضه مامان وارد آشپزخونه شد،  سره جام ایستادم و گفتم:

- سلام مامان، صبح بخیر!

مامان نگاهم کرد و گفت:

- سلام، صبحت بخیر عزیزم!

نزدیکش رفتم و ازش پرسیدم:

- مامان شما نمی‌دونین آیدا کجاست؟!

- چرا عزیزم، امروز صبح ساعت هشت از خواب پا شد و گفت که کاری واسش پیش اومده و رفت.

سرم و تکون دادم و با تعجب به خاطر این‌که چرا من و بیدار نکرده از آشپزخونه بیرون اومدم و وارد اتاقم شدم. به  سمت موبایلم رفتم و شماره ایدا رو گرفتم.

- الو!

 

- الو سلام.

 

- سلام ناناسی خودم، چطولی!

 

- مرسی خوبم عزیزم،  آیدا تو چرا این‌قدر زود رفتی و منم بیدار نکردی هان؟

- هیچی گلم، راستش تو  جوری خوابیده بودی  این اطمینان و به خودم دادم که تا هفت هشت ساعت دیگه هم بیدار نمیشی، منم دیدم حوصله ام سر میره گفتم برم دیگه، به مامانت هم گفتم که کار دارم تا زیاد اصرار نکنه بمونم.

- ای بابا خب من و بیدارم می‌کردی!

- عزیزم وقتی میگم جوری خوابیده بودی یعنی این‌قدر صدات زدم که اصلا نفهمیدی دیگه!

لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم و گفتم:
- آره دیشب خیلی خسته بودم، همین الانشم هستم، پوف!

- خیلی خب، برو بگیر بخواب منم برم به کارام برسم.

- باشه خانم کارمند چقدم تو کار داری  برو خداحافظ.

 

خنده ای کرد و گفت:خداحافظ.

گوشی رو قطع کردم و روی میز گذاشتم و سمت تختم رفتم با این‌که خیلی خسته بودم، اما گشنگی هم امونم رو بریده بود.
بیخیال خواب شدم و از اتاقم بیرون رفتم و وارد اشپزخونه شدم. به اختر خانم(سر خدمتکار)گفتم واسم میز صبحانه رو بچینه و پشت میز نشستم و مشغول خوردن صبحانه شدم.

 

ویراستار: @ زهراعاشقی

ناظر: @ MOBINA.MN

ویرایش شده توسط Atna, Bk
ویراستاری زهراعاشقی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

۵

 

عصر ساعت شش و نیم بود که رها زنگ زد و گفت که میان دنبالم تا با هم بیرون بریم.
با این‌که امروز زیاد شاد و شنگول نبودم، اما باز قبول کردم و گفتم شاید حالم بهتر شه. حالا هم ما اگه ساعت شیش بریم مطمئنا هفت باید رها بره خونه، واسه همین هم زیاد حرص و جوش این‌که حال ندارم و چیکار کنم و نخوردم.
از جام پا شدم و یه دست لباس مناسب پوشیدم و به  سمت میز آرایشم رفتم و یه آرایش ملایم هم کردم.
شالم و درست کردم و دستی به مانتوی قهوه‌ای روشنم کشیدم. کفش‌های کتونیم رو پام کردم و آماده روی تخت نشستم تا بچه‌ها بیان.
بعد از چند دقیقه که سرگرم گوشیم بودم، صدای در اتاقم اومد. همون‌جور که نشسته بودم روی تخت، صدام و بلند کردم و گفتم:

- بله!

در باز شد و یکی از خدمتکار ها تا نصفه داخل شد و گفت:

- خانم دوستاتون تشریف اوردن، گفتن دیگه داخل نمیان شما آماده شید برید بیرون.

سرم و تکون دادم و بعد از رفتن خدمتکار دوباره نگاهی به خودم داخل آیینه کردم و کیف کوچیک مشکیم و برداشتم و از اتاقم بیرون رفتم.
سمت اتاق مامان رفتم و در زدم و یکم بعد در و باز کردم. مامان  آماده و مرتب روی میز آرایشش نشسته بود و مشغول آرایش کردن بود.  با تعجب وارد اتاق شدم و گفتم:

- مامان جایی میری!؟

مامان دست از خط چشم کشیدن کشید  و چرخید سمتم و نگاهم کرد.

- آره عزیزم، مثل این‌که تو هم داری میری بیرون، نه؟

کیفم رو روی دوشم انداختم و گفتم:
- بله، بچه‌ها اومدن دنبالم با هم میریم بیرون، شما کجا میرین؟

مامان سرش و تکون داد و گفت:

- امشب دوست پدرت یه مهمونی داشت من و پدرت و هم دعوت کرده بود، منم داشتم اماده می‌شدم.

- اهان، خب پس بابا کجاست!

در حالی که دوباره مشغول زدن ادامه خط چشمش می‌شد گفت:

- رفت  کت و شلوارش و از خشک‌شویی بگیره!

اهانی گفتم و دیگه چیزی نگفتم و فقط یه "خداحافظ " گفتم و از اتاق مامان بیرون اومدم.

پا تند کردم و از خونه سریع خارج شدم، تا یه وقت بچه‌ها دوباره جیغ و داد نکن که دیر کردم و خلاصه دوباره رو سرم آوار بشن!
سمت در حیاط رفتم و دستم رو روی دستگیره‌اش گذاشتم و خواستم بازش کنم، که از بیرون باز شد. با تعجب دستم و عقب کشیدم و دانیال در و کامل باز کرد و وارد شد.

با تعجب کمی کنار رفتم و گفتم:

- سلام دانی، تویی!

دانیال نگاهم کرد و گفت: آره منم، جایی میری لادن؟

- اهوم، بچه ها اومدن دنبالم، میریم بیرون یه دوری بزنیم!

سرش و تکون داد و گفت: باشه پس زود برگردین‌ها!

لبخندی زدم و سرم و تکون دادم.

- مراقب خودتونم باشین!

- حتما، تو هم همین طور داداشی!

و بعد هم در و باز کردم و از خونه بیرون رفتم. نگاهی به اطراف خیابون کردم که یکم اون‌طرف‌تر ماشینی چراغ داد و کمی که نزدیک‌تر رفتم ماشین دویست شیش رها رو دیدم.
با لبخند سوار شدم و گفتم:

- سلام بچه‌ها!

- سلام، کجایی دو ساعته ما رو علاف کردی، هان؟!

نگاهی به آیدا که طلبکار بود کردم و یکم خودم و جلو کشیدم و ما بین دو تا صندلی قرار گرفتم و خیلی حق به جانب گفتم:

-به من چه، می‌بایست داخل میومدین!

آیدا چپ- چپ نگام کرد و رها هم با خنده سرش و تکون داد و در حالی که ماشین و روشن می‌کرد گفت:

- خب حالا کجا بریم؟!

آیدا با حرص گفت: کجا بریم؟ فوقش میریم یه کافه، یه  ساعت هنوز ننشستیم مامانت زنگ میزنه باید بری، پوف!

رها سری تکون داد و گفت: خب چی‌کار کنم، حالا بریم کافه!

با خنده سری تکون دادم و گفتم: آره بریم کافه، خب دیوونه‌ها چرا زود پتر نیومدین تا بریم بیرون‌که به شب نخوریم!

آیدا با حرص گفت:

- من از ساعت یک، خونه اینا اتراق کرده بودم، دختر خاله این از شهرستان اومده بود، ما شده بودیم وسیله سرگرمی اوشون که یه وقت حوصله شون سر نره!

با خنده سری تکون دادم و رها هم چیزی نگفت و راه افتاد و آیدا هم همون لحضه سریع صدای ضبط و زیاد کرد. 

 

 

ویراستار: @ زهراعاشقی

ناظر: @ MOBINA.MN

 

ویرایش شده توسط زهراعاشقی
ویراستاری زهراعاشقی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۶

 

 

 

بعد از اینکه از بچه ها خداحافظی کردم از ماشین پیاده شدم. 

همزمان با رفتن سمت خونه دستی براشون تکون دادم و کلید رو از داخل کیفم بیرون آوردم. 

کلید و داخل در خونه کردم و دستم و برای بچه ها بالا آوردم که رها یه بوق زد و وقتی  وارد خونه شدم ماشینش حرکت کرد و رفت. 

در و پشت سرم بستم و مشغول بستن بند مانتوم بودم و داشتم باهاش کلنجار میرفتم که صداهایی رو از داخل حیاط شنیدم. 

با تعجب سرم و بالا آوردم و نگاهم به روبه روم افتاد. 

دانیال همراه با همون پسره که از دیشب فکرم درگیرشه همراه با هم بودن و از تعارفات دانیال برای موندن به اون پسره، فهمیدم که اومده بوده داخل و الانم میخواد بره. 

سریع دستی به لباسم کشیدم و شالم و مرتب کردم. 

کمی که نزدیک رفتم، دانیال و اون پسره متوجه ام شدن و وایستادن. 

به تبعیت از اونا وایستادم و با دیدن نگاهشون روی خودم، سریع گفتم: 

 

-سلام

 

بعد از چند لحضه پسره گفت:-سلام 

 

نگاه کوتاهی بهش کردم و سریع نگاهم و به دانیال دادم که  گفت: 

 

-اومدی لادن! 

 

نگاهش و ازم گرفت و روبه پسره کرد و گفت: 

 

-ایشون خواهرمه که دیشب تولدش بود، میشناسیش دیگه امید! 

 

پسره که حالا فهمیده بودم اسمش امید هسته بدون اینکه نگاهم کنه سری تکون داد و گفت: 

 

-بله میشناسم. 

 

نگاهم کرد و ادامه داد: 

 

-با اینکه اولین دیدارمون نیست، اما باز از دیدنتون خوشوقتم! 

 

لبخند سریع و عجولی زدم و آروم گفتم:-همچنین

 

-خب من دیگه برم ممنون دانیال ببخشید مزاحمت شدم! 

 

سرم و بالا اوردم و به امید نگاه کردم. 

دانیال روبهش گفت:-این حرفا چیه داداش! 

 

دانیال نگاهش و به من داد و ادامه داد:-شما برو داخل منم الان میام! 

 

سرم و تکون دادم و  امید روبه من خداحافظی گفت و منم جوابش و دادم. 

بعد از اون همراه با دانیال راه افتادن و دانیال رفت تا بدرقه اش کنه! 

نگاهم و ار جلوم گرفتم و چرخیدم و به امید و دانیال که میرفتن نگاه کردم. 

نگاهم و به پشت امید و اون کاپشن چرمی مشکی رنگش نگه داشتم. 

ولی خداییش خیلی جذابه ها! 

با اینکه تیپش رو تا اونجایی که دیده بودم  چه امروز و چه دیشب ساده بود، اما باز خاصه! 

 

محو مسیر رفتنشون شده بودم که با صدای بهم خوردن دَر از فکر پریدم و به خودم اومدم. 

پوف، دوباره مسیر ذهنم و دادم به بیراه! 

اصن جذابه که جذابه، به من چه! 

سرم و محکم تکون دادم که دانیال  سمتم اومد. 

 

-چرا نرفتی داخل؟! 

 

در حالی که با هم همراه میشدیم و سمت ساختمون میرفتیم، گفتم: 

 

-وایستادم تا تو هم بیای! 

 

چیزی نگفت و با هم وارد ساختمون شدیم. 

اومدم برم سمت اتاقم که دانیال پرسید: 

 

-خوش گذشت! 

 

وایستادم و سری تکون دادم و گفتم: 

 

-با اینکه فقط یک ساعت بیرون بودیم اما خب بازم خوب بود! 

 

دانیال لبخندی زد و سمت مبلها رفت و من اون لحضه فقط دوست داشتم در مورد اون پسره که امید بود ازش بپرسم. 

نمیدونم چرا اما دوست داشتم بیشتر بشناسمش، راستش خب شخصیتش واسم جذاب و جالب بود، حسی که اولین باره در مورد یه جنس مذکر بهم دست داده! 

 

بیخیال سوالات ذهنم شدم و سمت پله ها رفتم  و ازشون بالا رفتم، وارد اتاقم شدم. 

لباسام و عوض کردم و یه دست لباس راحتی پوشیدم. 

چون هم گرسنه ام بود و همم باید از دانی می پرسیدم که مامان اینا اومدن یا نه، از اتاقم خارج شدم. 

سمت پذیرایی رفتم که دیدم دانیال در حالی که روی مبل روبه روی تی وی نشسته و مشغول تماشای تلویزیون هسته. 

سمتش رفتم و کنارش نشستم. 

 

برگشت و نگاهم کرد و گفت: 

 

-تو هم حوصله ات سر رفته! 

 

نگاهش کردم و گفتم: 

 

-راستش نه، اومدم ازت بپرسم مامان و بابا اومدن! 

 

دانیال نگاهی به ساعت دستش انداخت و گفت: 

 

-نه بابا هنوز ساعت هفت و چهل دقیقه است، خودت میدونی مامان اینا اگه مهمونی برن کمه کمش ساعت دوازده یک میان! 

 

چیزی نگفتم و ساکت سره جام نشستم. 

بعد از چند لحضه با صدای شکمم، یاد این افتادم که گرسنمه. 

پوف اینقدی که درگیر افکارمم اصن یادم میره که گرسنم بوده! 

از جام بلند شدم و روبه دانیال گفتم: 

 

-دانیال گرسنت نیست! 

 

نگاهم کرد و یکم فکر کرد و گفت: 

 

-اومم، خب یکم آره! 

 

چیزی نگفتم  و سمت آشپزخونه راه افتادم. 

واردآشپزخونه شدم و به یکی از خدمتکار ها گفتم شام حاضره که گفتن هنوز نه. 

چون گرسنم بود، واسه همین گفتم بیسکوییت و دوتا لیوان شیر بیارن داخل پذیرایی! 

از آشپزخونه بیرون رفتم و برگشتم پیش دانیال. 

سره جای قبلیم نشستم و گفتم: 

 

-شام هنوز حاضر نیسته، من گرسنم بود گفتم واسمون بیسکوییت و شیر بیارن! 

 

نگاهم کرد و گفت:-مگه بیرون چیزی نخوردی! 

 

سرم و تکون دادم و گفتم: 

 

-من نه اما بچه ها یه چیزی خوردن! 

 

اهانی گفت و دیگه چیزی نگفت و بعد از چند دقیقه خدمتکار بیسکوییت و شیر و آورد. 

 

 

 

ویراستار: @ زهراعاشقی

ناظر: @ MOBINA.MN

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

 

 

۷

 

 

 

 

 

**

 

 

 

 

 

 

با آیدا و رها اومده بودیم مرکز خرید و دنبال لباس مناسب و مجلسی واسه فردا شب که عروسی خواهر رها بود می گشتیم.
میون نگاه کردن به مغازه ها و حرف زدن با هم رو به رها کردم و گفتم:

 

-ولی رها میگم این خواهرت خیلی زود دست به کار نشد!؟


 

به جای رها آیدا پرید وسط و گفت:


 

-اینکه عروسی چهار ماه جلو افتاده واسه عجله رویا نیسته، آقا داماد خیلی عجولن نه!


 

و بعد هم چشمک شیطونی برای رها زد و آروم و ریز ریز خندید.
رها با لبخند سری از تاسف واسه آیدا تکون داد و روبه من کرد و گفت:

 

-والا خودمم نمیدونم یهویی چیشد، حالا من موندم چجوری تو این یه روز یه لباس خوب پیدا کنم، پوف!



 

در حالی که به لباس های خوشکل و پر زرق و برق تن مانکن ها از پشت شیشه پاساژ ها نگاه میکردم گفتم:

 

-نگران نباش جور میشه!

 

و همون لحضه نگاهم و چرخوندم سمت چپ که یهو نگاهم روی یه لباس تن مانکن از پشت شیشه پاساژی خیره موند.
با دیدن اون لباسه که ازش خوشم اومده بود.

سره جام وایستادم و یهو رو به بچه ها کردم و گفتم:

 

-منکه پیدا کردم!


 

و بعدم با سرعت سمت پاساژی که اون لباس داخلش بود دوییدم.
از پشت صدای بچه هارو شنیدم اما جوابشون و ندادم، فعلا خرید لباس مهتره!
با ذوق پشت شیشه وایستادم و دقیق تر به لباس زل زدم.
واقعا خیلی خوشکل بود، هم خـوشکل هم پوشیده!
آستیناش سه ربع بودن و رنگش مشکی براق بود، حالتش هم از کمر به پایین گشاد میشد.
در کل ساده بود اما به نظر من که خیلی قشنگه!

بچه ها کنارم وایستادن و آیدا با حرص رد نگاهم و گرفت و وقتی به لباس رسید گفت:

 

-خاک تو سرت واسه این اینهمه ذوق کردی!

 

نوچ نوچی کرد و ادامه داد.

 

-به نظرم هنوز بیژامه بابام از این شیک تره!

 

با حرص نگاهش کردم که همون لحضه صدای خنده رها بلند شد.
بیخیال اون دوتا شدم و سریع وارد مغازه شدم.
سمت فروشنده رفتم و مشخصات لباس و گفتم که گفت قیمتش پانصد و بیست تومنه!
با خوشحالی گفتم سایزم و برام بیاره تا پرو کنم.
آیدا و رهاهم وارد مغاره شده بودن.
لباس و از فروشنده گرفتم و بدون توجه به اون دوتا که مشغول تماشای لباس مجلسی های داخل پاساژ بودن وارد اتاق پرو شدم و لباس و پوشیدم.
 

دقیق-دقیق اندازم بود.
به نظر خودم خیلی بهم میومد،وایی خدایا مرسی که بالاخره یه چیز خوب پیدا کردم!
چرخی زدم و دستی به لباس کشیدم، عالیی!

دره اتاق پرو رو کمی باز کردم و اومدم بگم که بچه ها بیان و ببینن، که همون لحضه پشت در چهار تا چشم منتظر رو دیدم.

لبخندی زدم و چون بچه ها نزدیک اتاق پرو بودن و این قسمت به فروشنده دید نداشت در و بیشتر باز کردم و روبه بچه ها گفتم:

 

-چطوره!؟



 

رها نیشش و باز کرد و گفت:

 

-خیلی بهت میاد! با اینکه سادست، اما تو تنت خیلی قشنگه!



 

لبخندم عمق گرفت که آیدا گفت:

 

-خوبه! همچینی بگی نگی از بیژامه بابام بهتره!



 

با حرص به آیدا نگاه کردم که با دیدن نگاهم روی خودش، سریع گفت:

 

-اِه خب چیه! یعنی اینکه هر چیزی تو تن هر کسی قشنگه!
مثلا بیژامه بابام تو تن خودش قشنگه، شلوارک داداشم تو تن خودش قشنگه، سوتی...


 

و داشت ادامه حرفش و میزد، که  سریع فهمیدم میخواد چی بگه و زود تر گفتم:

 

-اه بسه دیگه خجالت بکش برین، برین!


 

همون لحضه رها زد زیر خنده و آیدا هم در حالی که ریز ریز میخندید در و بست و من از داخل قفلش و زدم.

واقعا این دختر خل و چله!
بعد از در آوردن لباس و بیرون رفتن از اتاق پرو و حساب کردن لباس، از پاساژ بیرون اومدیم و خداروشکر بد پسند ما یعنی آیدا همون لحضه چشمش به یه لباس شب داخل مغازه کناری خورد و از اون خوشش اومد و اون و خرید!

این وسط فقط مونده بود  رها، که  اونم بعد از اینکه پنجاه و هفت-هشت بار ما رو بین پاساژا چرخوند بالاخره یه لباس پسند کرد و اونم  لباسش و خرید!
پوف بازهم خداروشکر!




 

بعد از اینکه رها لباسش و خرید از پاساژ بیرون اومدیم.
با خستگی و درد پایی که دیگه داشت کفرم و در میاورد روبه رها کردم و کفتم:

-آخ رها کشتیمون، وایی خدا!

 

نگاهی به اطراف کردم و از خداخواسته چشمم به یه صندلی کنار یه پاساژ اونور تر خورد.
بدون توجه به بچه ها با سرعت سمتش رفتم و خودم انداختم روش، اوف مردم!

رها و آیدا که هر دوشونم بیحال و خسته شده بودند، سمتم اومدن و آیدا در حالی که بالای سرم وایمیستاد با لحن زاری گفت:

-جون من پاشو من بشینم!


 

نوچ نوچی گفتم، که آیدا با حرص یکی زد به شونه ام که خنده بیحالی کردم.


 

رها:
-ای بابا، بسه شماها هم، انگاری کوه کندن! پاشین بریم تو ماشین بشینین زشته!

 

همزمان با آیدا نگاه حرصی به رها کردیم که چیزی نگفت و خودش فهمید که الان سکوت طلاست!

دِ آخه کدوم آدم عاقلی پنجاه بار توی پاساژ ها میچرخه، نه آخه کدوم آدم عاقل!
هیشکی، حالا باز خداروشکر پاکتی چیز زیادی، دستمون نبود و فقط لباس خریده بودیم!
اگه کفش و چیز های دیگه هم بود، لابد دستامونم کنده شده بودن تا الان!

 

آیدا:
-وایی خدا بکشتتون که دیگه به من نگین بد پسند!


 

نگاهی به رها کردم، اینو واقعا راست میگفت ها!

رها با حرص گفت:
-ای بابا عجب غلطی کردم، زبونتو و گاز بگیر، چی چیو خدا بکشمون!


 

-خب آخه خواهر عزیزم آدم عاقل واسه خرید یه لباس تمام پاساژ های مرکز خرید و پنج شیش بار نگاه میکنه، نه تو بگو نگاه میکنه!

 

رها دست به کمر شد و نگاه حرصی به من و آیدا که پنجر بودیم کرد و یهو گفت:

 

-اصن میرم اینو میدم پَس، دوباره شروع میکنیم میریم میگردیم دنبال لباس، شماها هم اگه مخالفت کنین مجبورتون میکنم که بیایین، آره!

 

با دهن باز نگاهش میکردم، اومد بره،که آیدا سریع سمتش رفت و مچ دستش و گرفت و گفت:

 

-اِه من غلط کردم بابا، بیا- بیا بریم جون من!

 

به من اشاره کرد که پاشم.
نفسم و کلافه بیرون دادم و از روی صندلی بلند شدم.
راست میگه این رها خیلی کله شقه، خدایی نکرده اگه حرفی رو زد بهش عمل کنه، دیگه من و ایدا جونی واسمون نمیمونه!


 

با بچه ها راه افتادیم و طبق گفته رها بعد از گذاشتن لباس ها داخل ماشین، به یه کافه خوب همون نزدیکی ها رفتیم و دیگه ناهار و بیرون خوردیم!
ساعت حدودا نزدیک به سه بود که رها من و رسوند خونه و بعد از خداحافظی ازشون از ماشین پیاده شدم و قرار شده بود فردا عصر  بیان دنبالم و من و رها و آیدا با هم بریم آرایشگاه، وارد خونه شدم.
داشتم سمت اتاقم میرفتم که تو راه مامان و دیدم که داشت از پله ها میرفت بالا!

وایستادم و با لبخند گفتم:

 

-سلام مامانی!


 

نگاهم کرد و به تبعیت از من لبخندی زد و گفت:

 

-سلام دخترم اومدی!


 

-بله مامان از صبح ساعت هشت رفته بودیم تا الان که ساعته سه اوف،مردیم!؟


 

مامان نزدیکم شد و گفت:

-خسته نباشی دخترم، حالا لباس خریدین!


 

-ممنون مامان، بله ایناهاش!


 

و به پاکت دستم اشاره کردم.
مامان با لبخند سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت و از پله ها بالا رفت.

با خوشحالی و البته خستگی فراوان، منم سمت اتاقم رفتم و واردش شدم.



 

با اینکه خیلی خسته بودم اما باز دوست داشتم لباس و یه بار دیگه  بپوشم.
با ذوق دوباره لباس و پوشیدم و اینبار موهام و هم به صورت باز دورم ریختم.

سمت آیینه قدی داخل اتاقم رفتم و نگاهی به خودم کردم.
موهای بلند و لخت که تا روی کمرم میومدن با چشم های مشکی درشت و ابروهای کمونی نازک که زینت بخش صورتم بودن.
لبایی نه نازک و نه قلوه ای با بینی متناسب با صورتم.

لبخندی به خودم زدم و لباسم و در آوردم و داخل کمدم گذاشتم!

وایی خدایا چقد خستم!
سمت تختم رفتم و خودم و انداختم روش، آخیش. 

طبق عادتم که همیشه به پهلو میخوابیدم به پهلو شدم و کم کم چشم هام روی هم اومدن و باز هم مثل هر شب که فکرم پر میزنه سمت دوست دانی امید ، گرم خواب شدم و دوباره به خودم نوید این و دادم که چند روزیه و از سرم میپره!... 

 

 

 

ویراستار: @ زهراعاشقی

ناظر: @ MOBINA.MN

 

ویرایش شده توسط Atna, Bk
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

۸

 

 

 

زیر دست آرایشگر که یه زن تقریبا جوون بود و داشت آرایشم میکرد نشسته بودم. 

چشم هام و بسته بودم و گلپری جون همون آرایشگره داشت آرایش چشم هام و تکمیل میکرد. 

بی حوصله انگشت اشارم و به صندلی آرایشگاه به صورت ضربه ای میزدم و منتظر بودم که زود تر تموم بشه! 

 

بعد از گذشت چندین دقیقه که دیگه داشت صبرم لبریز میشد، بالاخره دست از سرم برداشت و گفت، تموم شد! 

 

سریع چشمام و باز کردم و روی صندلی که به حالت کمی دراز کش خوابیده بودم، نشستم و به آینه نگاه کردم.

با چیزی که دیدم یهو شوکه شدم! 

 

کمی سرم و نزدیک تر به آیینه کردم و دقیق تر به قیافه ام زل زدم. 

 

نه! منکه اصن باورم نمیشه! 

این، یعنی این منم!؟ 

واوو،چه خوشکل، چه جذاب، چه ناناز، وایی باورم نمیشه! 

 

به چشمام نگاه کردم پشتشون ترکیبی از رنگ های بنفش و آبی بلوبری و فیروزه ای خورده بود و براق بودن، به مژه هام ریمیل زده بود و به صورت فر خورده و پر نشون داده میشدن. 

نگاهم و به لب هام دادم، به لبهام یه رژ لب جیگری زده بود و رژ گونه هم همرنگ رژ لبم بود. 

یکم که بیشتر دقت کردم، فهمیدم زیر ابروهام یکم نازکتر شده. 

آره زیر ابرو هام نازکتر شده بود و باریک تر دیده میشدن! 

 

با هیجان و ذوق نگاهم و به موهام دادم، موهام همونطور مشکی بودن و فقط حالت داده بودشون و یه مدل خیلی خوشکل شینیون کرده بودشون! 

نگاهی به گلپری جون که مشول جمع کردن وسیله ها و مرتب کردنشون بود کردم. 

 

با ذوق گفتم: 

-وایی چه کردی گلپری جون، چقد عوض شدم، نه!؟ 

 

نگاهم کرد و لبخندی با اون لبهای پروتز شده و ور قلبمبیده اش زد و گفت: 

-معلومه خانومی، خوشکل بودی الان خیلی خوشکل تر و نازتر شدی! 

 

لبخندم پررنگ تر شد، اومدم از روی صندلی پا شم که برم لباسم و بپوشم، که همون لحضه آیدا از اتاق کناری پرده رو کنار زد و وارد شد. 

با دیدنش تو جام ماتم زد! 

 

وایی، آیدا چقدر خوشکل شده بود! 

یعنی واقعا خیلی ناز شده بود ها! 

موهاشو رنگ کرمی زده بود و ابروهاشو شیطونی برداشته بود، چشم هاشو حالتشون و خمار کرده بود و لنز عسلی گذاشته بود. 

رنگ رژ لب و رژ گونه اش هم شبیه بهم صورتی مات بود. 

 

نگاهم و پایین آوردم و به لباسش دادم،رنگ لباسش صورتی کمرنگ بود که از کمر به پایین کمی پفی میشد، تا بالای سینه هاش لباس میومد که از گردن و شونه هاش لخت بود و موهاش به صورت باز دورش ریخته شده بودن. 

 

واقعا خیلی خوشکل شده بود، با اون قد بلند و اندام باریک دقیقا شده بود عینه باربی! 

 

-من صاحاب دارم ها اینجوری با نگات قورتم نده! 

 

به خودم اومدم و با حرص به آیدا که با ناز این حرفا رو زد نگاه کردم، این دختر هیچ وقت آدم نمیشه ها! 

 

گلپری جون سمتش رفت و چرخی دورش زد و گفت: 

 

-واقعا که ماه شدی ها! 

 

آیدا لبخندی بهش زد و تشکری کرد و نگاه من کرد. 

یکم نزدیکم شد و گفت: 

-اینجاست که جمله لولو میدیم هلو تحویل میگیریم معنا میده! 

مگه نه  لولو... 

 

یهو حرفش و قطع کرد و گفت:_چیز منظورم هلوئه، هان هلو! 

 

با حرص سمتش رفتم و یکی زدم به بازوش و گفتم: 

 

-به نظرم این جمله به تو خیلی بیشتر معنی میده ها! 

 

بیخیال در حالی که سمت آیینه میرفت و به خودش نگاه میکرد گفت: 

-منکه از اول هلو بودم، حالا شاید اومدم آرایشگاه شدم شفتالو! 

 

با شینتطت از داخل آیینه نگاهم کرد و چشمکی زد. 

 

با خنده سرم و تکون دادم و گفتم: 

 

-بله بله کاملا موافقم، هلو بودی الان شدی شفتالو شهلیده! 

 

و بعدم با خنده ازش دور شدم و سمت اتاق کناری رفتم تا لباسم و بپوشم. 

 

وارد اتاق که شدم، همون لحضه رها برگشت سمتم. 

با دیدنش واقعا خیلی ذوق کردم. 

خدایی رها هم خیلی ماه شده بود ها! 

با لبخند و ذوق سمتش رفتم. 

خدای من چی آفریدی!؟ 

 

رها هم آرایشش خیلی خوشکل شده بود! 

پشت چشم هاش و سایه زده بودن و ابروهاش دست نخورده بود. 

خط چشمی کشیده بود که چشم هاش و گربه ای نشون میداد. 

رژ لبش رنگش آجری بود و رژ گونه قهوه ای زده بود. 

موهاش رو هم با حالت خوشکلی بالا بسته بود و لباسی هم که پوشیده بود، یه لباس ماکسی کوتاه که از بالای سینه  تا دستاش توری میشد و کلا فیت تنش بود! بود. 

 

با خوشحالی گفتم: 

-وایی خدایی خیلی ناناز شدی رهایی! 

 

رها لبخند پررنگی زد و گفت: 

-تو و آیدا هم خیلی خوشکل شدین! 

 

لبخندم عمق گرفت که همون لحضه آیدا هم به جمع مون پیوست! 

 

نگاهی به من کرد و با حرص گفت: 

-دِ واس چی داری مارو نگاه میکنی برو لباستو بپوش، دیر میشه ها! 

 

تازه به خودم اومدم و یادم اومد هنوز لباس نپوشیدم. 

سریع سرم و تکون دادم و سمت لباسم رفتم و برداشتمش و وارد اتاقکی که لبلس رو داخلش می پوشیدیم  شدم  لباس رو پوشیدم... 

 

 

 

**

 

 

 

 

ویراستار: @ زهراعاشقی

ناظر: @ MOBINA.MN

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۹

 

 

 

بعد از اینکه لباسم و پوشیدم، برگشتم پیش بچه ها و بعد از حساب کردن پول آرایشگر، از آرایشگاه بیرون اومدیم.
سمت ماشین آیدا رفتیم و سوار شدیم.
امروز رها ماشینش و نیاورده بود و با ماشین آیدا که یه ام وی ام بود اومده بودیم. 

آیدا نشست پشت فرمون و ماشین و روشن کرد و راه افتاد.

ما بین راه بودیم و داشتیم میرفتیم سمت تالار که رها با استرس گفت:

 

-آیدا یکم تند تر برو، باید زود تر برسیم ،ناسلامتی عروسی آبجیمِ ها!

 

آیدا در حالی که دستش و روی ترمز دستی میگذاشت و جابه‌جایش میکرد گفت:

-باشه جوشت نباشه،چند مین دیگه رسیدیم!

 

 

**

 

حدودا بعد از گذشت ده دقیقه، رسیدیم به تالار بزرگ(...) 
آیدا ماشین و پارک کرد و با هم از ماشین پیاده شدیم.
مانتوی بلندم و که تا بالای مچ پاهام میومد رو کمی بالا کشیدم و با بچه ها سمت تالار راه افتادیم.

وارد تالار که شدیم نصف مهمون ها رسیده بودن.
از دور نگاهم به خانواده آیدا افتاد.
نگاهی به آیدا کردم و اومدم بهش بگم که خودش سریع تر رفت سمتشون!
رها هم که با سرعت رفت سمت خانواده اش تا ازشون بپرسه عروس اومده یا نه!
نگاهی به اطراف کردم.
کاش خانواده منم اومده بودن!
کاش...

 

کاش خانواده منم عینه خانواده رها با آیدا بودند،از وقتی که یادمه هر جا که میخواستم برم یه بهونه ای میاوردن،یادمه همیشه هر جا که میرفتم تنهایی یا بعضی وقتا با دانی میرفتم!

یه لحضه یکم دلم گرفت اما سریع به خودم اومدم و بیخیال پوکری شدم و لبخند زدم که همون لحضه آیدا صدام کرد.
برگشتم سمتش و سمت میزی که خانواده اش نشسته بودند رفتم.
نگاهی به خاله فتانه و عمو معین و برادر آیدا، آرش کردم و گفتم:

-سلام!

 

خاله فتانه و عمو معین از جاشون پا شدن اما آرش مثل همیشه همونجور که سره جاش نشسته بود، نشسته بود و بیخیال سرش تو گوشیش بود!

خاله فتانه سمتم اومد و گفت:
-سلام عزیزم، چه خوشکل شدی خاله جون!

 

لبخندی زدم و تشکر کردم که عمو معین گفت:
-سلام عمو جون! خوبی؟ 

با لبخند از عمو معین تشکری کردم که آیدا بهم اشاره کرد و گفت بشینم، صندلی رو عقب کشیدم و روش نشستم.
خاله فتانه وعمو معین و آیدا هم نشستن.

خاله فتانه اشاره به اطراف کرد و گفت:
-خاله جون مامانت اینا نیومدن؟!

 

با سوالی که خاله پرسید، دوباره یاد مامان اینا افتادم و دوباره اومدم برم پی فکر و خیال و غصه که اجازه ندادم و  سریع از حالت ناراحتی و دلخوری از دستشون که هیچ وقت، هیچ جا همراهم نبودن، سریع لبخندی زدم و گفتم:
-نه خاله جون، کار داشتن!


 

خاله مثل اینکه فهمیده باشه که موضوع چیه و همیشه خانوادم کار دارن و من از این بحث زیاد راضی نیستم، دیگه در مورد خانواده ام چیزی نگفت.
 

یکم که گذشت عمو گفت:
-خب عمو جون چع خبرا!

 

-سلامتیتون، خبر خاصی نیست! 


 

آیدا در حالی که کنارم نشسته بود، زد به بازوم و روبه عمو گفت:
-خبر که بابا هر چی باشه من براتون میارم، فعلا خبر خاصی نیسته!

 

عمو معین با خنده سری تکون داد و چیزی نگفت.

 

آیدا:
میگم لادن، پس کو این رویا(نگاه خاله فتانه کرد و گفت) عروس هنوز نیومده؟


 

خاله فتانه در حالی که مو های شرابی شو میزد پشت گوشش گفت:
-نه مامان هنوز نیومده!


 

آیدا چیزی نگفت و من اومدم برگردم و به اطراف سالن بزرگ تالار نگاه کنم تا ببینم رها رو میبینم که همون لحضه آرش برادر آیدا هم سرش و بالا آورد و نگاهمون افتاد بهم.
با دیدنم لحضه ای خیره نگاهم کرد که سریع نگاهم و ازش گرفتم و به اطراف دادم.
با اینکه هنوز سنگینیه نگاهش و حس میکردم اما خودم و بیخیال گرفتم و زیاد به نگاهش اهمیتی ندادم.
این پسر کلا همیشه عجیب بوده!

زبونش نچرخید حتی جواب سلامم و بده!

حالا به درک محتاج سلام اون که نیستم!


 

با ضربه ای که از جانب آیدا به پهلوم خورد، بهش نگاه کردم و گفتم:
-چیه؟


 

از جاس پا شد و در همون حال هم گفت:
-پاشو بریم لباسمون و عوض کنیم!


 

نگاهی به مانتوی سبز پررنگی که روی لباسش پوشیده بود کردم و از جام پا شدم.
آیدا رو به خاله گفت:
-مامان ما کجا باید بریم لبلسمون و عوض کنیم؟

 

خاله فتانه به آیدا و من نگاهی کرد و گفت: 

-برید اون سمت سالن(با دستش به یه قسمت از سالن بزرگ رو نشون داد و ادامه داد) سرویس بهداشتیه، همونجا میتونین عوض کنین. 

 

آیدا چیزی نگفت و راه افتاد و منم دنبالش  همراه شدم و با هم سمت همون قسمت رفتیم تا لباس هامون و عوض کنیم. 

 

 

**


 

آخرای عروسی بود که خسته و بیحال از  آیدا و رها که میرقصیدن، جدا شدم و از بین شلوغی و صدا و بوی عطر های مختلف و افرادی که دور عروس حلقه زده بودن و میرقصیدن سمت میزی که با خاله فتانه اینا سرش نشسته بودیم، رفتم.
یکی از صندلی ها رو عقب کشیدم و نشستم، پام و بالا آوردم و اومدم کفش پاشنه بلندم و از پام در بیارم و پام و یکم ماساژ بدم، که همون لحضه چشمم به آرش که داشت نزدیکم میشد، افتاد!
سریع کفش و که تا نصفه از پام در آورده بودم، پوشیدم و پام و پایین انداختم و لباسم و صاف کردم.

آرش سمتم اومد و روی صندلی روبه روم نشست.
نگاهم و ازش که توی تاریکی و نور کم فضا خیلی واضح نبود گرفتم و پایین انداختم،کلافه از جو بینمون که راحت نبودم اومدم از جام پاشم و برم یکم دور تر بشینم تا راحت تر باشم که توی اون سر و صدا و گوپس گوپس آهنگ،حرفی رو که زد شنیدم و با تعجب سره جام وایستادم و با چشم های گرد شده نگاهش کردم! 

-امشب خیلی خوشکل شدی!

 

با چشم های گرد و متعجب نگاهش میکردم که کمی خودش و روی میز خم کرد و نزدیک ترم شد و به چهرم زل زد و یهو نیشخندی زد و نگاهش و ازم گرفت! 

 

به خودم اومدم و عادی شدم و در حالی که  ازش دور میشدم داشتم با خودم چند لحضه پیش و مرور میکردم که ببینم واقعا همون حرفی رو زد که گوشام بین اون همه هیاهو شنیده بود یا نه! 
اوف، این امشب یه چیزیش شده ها، نه، واقعا این یه چی خورده! 

حتما مشروب خورده، آره، صد در صد مشروب خورده، آخه اصلا با عقل جور در نمیاد که آرش  از یه دختر اونم کی؟ من، منی که تا پریروز حتی جواب سلامم نمیداد تعریف کنه! اوف! 



 

**


 

ویرایش شده توسط Atna, Bk
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱۰

 

 

ساعت نزدیک به دو نیم، سه شب بود که لباسام  و پوشیدم و چون آخر مهمونی بود و میخواستم برم آرایشمم کمتر کردم و سمت رها و آیدا  که گوشه ای از سالن بودن، رفتم. 

روبه مادر رها که کنار رها وایستاده بود کردم و گفتم:
-خاله مهرانه جون دستتون درد نکنه، ببخشید زحمت دادم من دیگه برم!

 

قبل از اینکه خاله چیزی بگه رها با اهتراز گفت:
-اِه یعنی چی که برم؟ هنوز عروس کشون مونده تازه ما تا ساعت سه، چهار میخواهیم برقصیم، کجا میخوای بری!؟

 

لبخند بی حال و خسته ای زدم و گفتم:
-مرسی عزیزم امشب خیلی خوش گذشت ولی دیگه باید برم! 


 

خاله مهرانه لبخندی بهم زد و گفت:
-منکه کاری نکردم عزیزم شما زحمت کشیدی و ما رو به خجالت انداختی عزیزم!


 

لبخندی زدم و فکر کنم منظورش از خجالت انداختی، همون یه جفت گوشواره ای  بود که به رویا دادم.

اومدم چیزی بگم که آیدا گفت:
-مگه من میذارم بری، میمونی خودم میرسونمت!

 

-نه آیدا باید برم، خیلی خستم!


 

رها با لحن دلگیری گفت:
-بمون دیگه!


 

اومدم چیزی بگم که خاله مهرانه گفت:
-ای بابا بچه ها خب اگه خسته ست، اذیتش نکنین!
روبه من کرد و ادامه داد:
-باشه خاله جون بزار به رهام میگم برسونتت!


 

رهام بردار رها بود، برای اینکه باعث زحمتشون نشم، گفتم:
-ا نه خاله ممنون، خودم میرم!


 

آیدا مچ دستم و گرفت و در حالی که من و میکشوند گفت:
-بیا بریم خودم میرسونمت!


 

سریع وایستادم و گفتم:
-نه نمیخواد واسه چی تو رو بکشونم این همه راه که من و برسونی! صبر کن!

 

اومد دوباره دستم و بکشه و اهتراز کنه که سریع گفتم:
-وایسا نمیخواد تو بیای سوییچ ماشینتو بده من خودم میرم!

 

وایستادم و یکم مردد نگاهم کرد و سرش و تکون داد و گفت:
-خیل خب، ولی مراقب خودت باشی ها!

 

سرم و تکون دادم و آیدا رفت سوییچ ماشینش و بیاره و منم رفتم تا از رها و خانواده اش و عروس و داماد و خاله فتانه اینا خداحافظی کنم و دیگه برم! 

بعد از گرفتن سوییچ از آیدا ازش خداحافظی کردم و سمت ماشینش رفتم!

در و باز کردم و پشت فرمون نشستم.
ماشین و روشن کردم و راه افتادم!


 

وسطای راه بودم و داشتم به آهنگی که توی فضا پخش میشد گوش میدادم که یهو ماشین با پت پت، سرعتش کم شد.
با تعجب سریع فرمون و دادم بغل خیابون و ماشین کم کم جلو رفت و وایستاد!
با تعجب  چند بار استارت زدم و هر کار کردم، روشن نشد.
عصبی دستام و بالا آوردم و محکم روی فرمون کوبیدم. 
اَه، یعنی چی، چرا خاموش شد؟!

با خستگی و کلافکی  از ماشین پیاده شدم و کاپوت و زدم بالا...
چون اطراف تاریک بود و فقط نور چراغ های اطراف فضا رو کمی روشن میکرد، چراغ قوه گوشیم و روشن کردم و گرفتم روی کاپوت.
با تعجب به جلوم و اون اجزای ماشین زل زدم! 
وا! منکه اصن از این چیزا سر در نمیارم!
یعنی چی؟

کلافه کاپوت و پایین آوردم و برگشتم داخل ماشین.
اوف، دِ آخه واس چی خاموش شدی؟!

داخل ماشین نشستم و چراغ سقف و زدم و فضاش یکم روشن شد، چون دیگه نیازی به نور گوشیم نبود خاموشش  کردم.

یهو با به یاد آوردن بنزین سریع صاف شدم و به صفحه ای که بنزین رو نشون میداد داره یا نه، نگاه کردم!
با دیدن خط قرمزه که پایین بود، با حرص دستم و محکم زدم بهش و گفتم:

-اَه تو دهنت آیدا که ماشنتو درست بتزین نمیزنی!

 

کلافه گوشی رو دستم گرفتم و اومدم شماره آیدا رو بگیرم که منصرف شدم،  اون الان سرش گرمه و به احتمال زیاد گوشیش هم خاموشِ! 

دستم روی شماره دانیال نزدیک کردم و اومدم شماره اون و بگیرم، که باز منصرف شدم و صفحه گوشی رو خاموش کردم!دانیال هم هر شب گوشیش و میزاره رو حالت پرواز! 
پوف، حالا چیکار کنم، به کی بگم!
هر چی فکر کردم فکری به ذهنم نرسیده!

از ماشین پیاده شدم و از جعبه عقب یه بطری خانواده بزرگ برداشتم.
آباش و خالی کردم و سمت خیابون رفتم.
منتظر شدم تا ماشینی بیاد تا دستم و بگیرم بالا، تا ببینم  بنرین داره یا نه!

 

حدودا یه پنج دقیقه ای میگذشت که نا امید اومدم برگردم داخل ماشین، که همون لحضه صدای ضبط یه ماشین توجه ام و جلب کرد.
یه ماشین از این مدل بالا ها که ضبطش تا ته بود بهم نزدیک میشد!

مردد به خاطر اینکه دستم و بالا بگیرم یا نه نگاهی به ماشینه و ماشین آیدا انداختم.

ناچارا دستم و بالا آوردم که ماشین با سرعت یکم جلو تر رفت و یهو با فرمون بدی دنده عقب گرفت و برگشت عقب!

بخاطر سرعتش  ترسبدم و یکم عقب رفتم، یا خدا خوب شد نزد زیرم! 

با استرس و ترس اب دهنم و قورت دادم و منتظر شدم ببینم چی میشه؟

وقتی ماشین نزدیکم شد و شیشه اومد پایین، تازه نگاهم به دو تا پسره که قیافه های ناجور و شل و ولی که نشون از مست بودنشون میداد رو دیدم و همون لحضه قلبم هوری ریخت پایین!

وایی، اینا چه وضعشون خرابه! 

با استرس و ترسیی که بهم غلبه کرده بود، بیخیال بنزین شدم و سمت ماشین آیدا دوییدم، لحضه ای که میدوییدم صدای یمیشون و شنیدم اما نفهمیدم چی گفت و سریع خودم و داخل ماشین انداختم و در و قفل کردم و چراغ سقف که روشن بود رو هم خاموش کردم.
یا خدا حالا باید چیکار کنم؟عجب غلطی کردم اومدم! 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

۱۰

 


 

با استرس و یکم ترس و نگرانی خودم و تو ماشین پنهون کردم تا اون ماشینه بره و تمام مدت هم دعا میکردم واینسته و بره!
در کمال بدبختی دوتا پسره که طبق حدسم تو حال خودشون نبودن و مست بودن از ماشین پیاده شدند و سمت ماشین اومدن و هی به شیشه میزدن و میگفتن پیاده شم و با حرف هایی که میزدن هر لحضه ترس من بیشتر میشد!
یا خود خدا اینا برن،وایی عجب غلطی کردم!

حدودا یه چند دقیقه ای میگذشت که صداشون نمیومد اما حضورشون و دور ماشین حس میکردم و واسه همین هم هنوز نگران و ترسون بودم.
یکم دیگه گذشت که یهو صدای فرد جدیدی که از قضا واسم آشنا هم بود رو شنیدم!
با تعجب گوشام و تیز کردم تا ببینم چیشده و کیه؟
از شیشه های ماشین که دودی بودند به زور تونستم بیرون و ببینم،با دیدنش لحضه ای هم متعجب شدم و همم دلم میخواست از ماشین پیاده شم و ازش بخوام این دو تا پسره رو بفرسته رد کارشون!
خودش بود،آره همون فردی که از شب تولدم و از اون برخوردمون با همدیگه فکرش افتاده بود توی سرم و بدون هیچ شناختی من بهش فکر میکردم و شاید هر شب یه جورایی در موردش کنجکاوی میکردم!

یکم دقت کردم که دیدم امید داره به اون دوتا پسره  با لحن تندی اخطار میده پا شن و برن !
لحضه ای ترس و نگرانی از فکرم دور شد و اون لحظه فقط زل زده بودم به چهره اخم و جدی امید که داشت اون دوتا پسره رو از ماشین دور میکرد!
بعد از چند لحضه که اون دو تا پسره  به زور رفتن سریع از ماشین پیاده شدم و امید که برگشت و اومد سمت ماشین بیاد با دیدن من تو جاش میخ وایستاد و با تعجب به من نگاه کرد!

 

-سلام شمایین ..من..من فکر نمیکردم..


 

سکوت کرد و دیگه چیزی نگفت و اومد نزدیکم و من اون لحظه فقط داشتم از خجالت آب میشدم،پوف حالا واسه چی خجالت میکشم!

-حالتون خوبه؟

 

سرم و بالا آوردم و سعی کردم نگاهم و به چشم هاش ندم و در حالی که به موهاش نگاه میکردم گفتم:
-بله من خوبم مم..ممنونم ازتون!


 

لحضه‌ای سکوت شد و چیزی نگفت و بعد از چند لحضه با تعجب پرسید:
-ببخشید اما اگه فضولی نیسته اینجا، این وقت شب ،تنها چیکار میکنین!؟

 

با خجالت گفتم:
-خب راستش..من..چیز..من عروسی خواهر دوستم بودم ..بعد..بعد دیگه ماشینه دوستم و گرفتم و اومدم برم خونه که ماشین بنزین تموم کرد و بعد دیگه..دیگه اینجوری شد!

 

-خب چرا به کسی نگفتین واستون بنزین بیارن؟!

 

-خب..خب دیگه دوستام موبایلشون خاموش بود و دانیال و مامان و بابامم همیشه عادت دارن موقع خواب گوشیشونو یا خاموش کنن یا بزارن رو حالت پرواز!


 

سکوت کردم و به صوروت نامحسوسی یه نفس راحت کشیدم،پوف چقد سخته جوابش و بدم!

-اهان خب الان بنزین ندارین،بیایین من بهتون بدم!


 

و بعدم سمت ماشینش که یکم اونور تر بود رفت و من چیزی نگفتم و فقط نگاهش میکردم!
سمت جعبه عقب رفت و از جعبه یه بطری برداشت و سمتم اومد.
بطری که مشکی رنگ بود و داخلش دیده نمیشد رو  دستش گرفت و گفت:

-این بنزین تا یه جاهایی میرسونتون بعدش برین پمپ بنزین بزنین!


 

به خودم اومدم و از عالم هپروت بیرون اومدم و سریع گفتم:
-مم..ممنونم!

چیزی نگفت و سمت ماشین رفت و منم همراهش رفتم بهم گفت برم تا سوییچ و بیارم تا دره باک که قفل بود و باز کنم!
سوییچ آوردم و توی تمام مدت اون نگاهم میکرد و من هی گیج بازی در میاوردم و هول میشدم،پوف!
بالاخره در باک و باز کردم و اون بنزین هارو ریخت داخل ماشین و برگشت سمتم و گفت:
-بفرما بشینین ببینین روشن میشه!

با هولی و گیجی پشت فرمون نشستم و چند تا استارت زدم!
ماشین روشن شد و با خوشحالی برگشتم سمت امید که کمی اونور تر وایستاده بود و نگاهم میکرد و گفتم:
-روشن شد ممنون!

 

لبخند کمرنگی زد و نزدیک ماشین شد و من با خوشحالی تو دلم خدارو شکر کردم که بیشتر از این علاف نشدم،پوف خیلی خسته بودم فشار هول شدنم در مقابل امیدم داشت کلافم میکرد!

-خب دیگه برین!


 

-خیلی ممنونم،خداحافظ

 

و بعدم اومدم حرکت کنم  و برم که با حرفی که زد با تعجب وایستادم!

 

-راستی!شما که احیانا گواهینامه دارین؟


 

تو جام کمی صاف نشستم و گفتم:
-خب،راستش یعنی هنوز یه سال دیگه مدرکم و میگیرم یعنی هنوز..هنوز


 

لحظه ای نگاهش رنگ نگرانی گرفت که سریع گفتم:
-نه ،یعنی..یعنی من رانندگیم خوبه نگران نباشین!


 

به خودش اومد و مردد سرش و تکون داد و چیزی نگفت و من سریع حرکت کردم و آخر سر یه بوق براش زدم و ازش دور شدم،پوف عجب شب پر ماجرایی بود ها!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱۱

 

 

 

(امید)

 

 

 

 

بعد از دور شدن ماشین لادن خواهر دانیال،یکم به مسیر رفتنش نگاه کردم و یه جورایی یه حس کمرنگ بدی نسبت بهش پیدا کرده بودم!

نمی دونم شاید من اشتباه میکنم ولی خب اینکه میگه تا این وقت شب عروسی بوده و اونم تنهایی واسم تعجب آوره خب معلومه به احتمال زیاد یا پارتی بوده و یا هم از این مهمونی هایی که تا شبا و نیمه شب‌ها دختر و پسرها قاطی هستن بوده!

به هر حال اونا هم که پولدار هستن و خانواده اش هم از شناختی که از دانیال دارم خانواده آزاد و بی قیدی هستن دیگه.

به هر حال فکر میکردم این دختر با بقیه دختر های پولدار و آزاد فرق داره!

 

بیخیال تفکراتم شدم و سمت ماشینم رفتم،پشت فرمون نشستم و راه افتادم.

پوف، پاک از یاد اینکه واسه چی نصف شب تو خیابون ها بودم و برای چی از خوابم زده بودم و بیرون اومده بودم در رفته بودم!

سریع مسیر ماشین و سمت خونه ارسطو که باز دوباره نازنین زنش و زده بود و  با هم نصف شب دعوا کرده بودند تغیر دادم و دوباره افتادم به فکر ارسطو،پوف این پسر آدم بشو نیسته!یادمه از سه سال پیش که مامان فاطمه دختر خالمون نازنین و برای داداشم ارسطو نشون کرد همیشه اینا با هم دعوا داشتن.

هر وقت هم تقی به توقی میخورد نازنین سریع دست به زنگ میشد و دور از چشم ارسطو با گریه و زاری به من زنگ میزد و میگفت برم و چقدر هم بخاطر اینکه نازنین پای بقیه رو به دعاهاشون باز میکرد ارسطو باهاش کلنجار میرفت!

 

**

 

 

عصبی دستی به موهام کشیدم و سمت ارسطو که میخواست خیز ببره سمت نازنین که  جوابش و میداد ببره،که رفتم سمتش و گرفتمش و گفتم:

-چیکار میکنی،هان!

 

نازنین که با این حرکت ارسطو دوباره به گریه افتاده بود نشست روی کاناپه کناریش و ارسطو با عصبانیت و خشم سعی داشت من و کنار بزنه و بره سمت نازنین،اما چون هیکل من دو برابر ارسطو بود نمیتونست کاری کنه!

-بس کن داداش بشین ،تمومش کنین!

 

 

 

ارسطو با حرص به زور دستش و از دست من کند زد و رفت و روی کاناپه روبه روی نازنین که گریه میکرد نشست!

-من به تو چی گفتم،هان!مگه نگفتم وقتی دعوامون میشه به این دیگه زنگ نزن هان،مگه من نگفتم!

 

و دوباره اومد خیز ببره سمتش که سریع  گرفتمش،اَه ،بسه دیگه!

 

 

حدودا یه یکی دو ساعتی خونه ارسطو بودم و سعی داشتم آرومش کنم و نذارم بخاطر یه چیز کوچیک اونم اینکه نازنین چرا میره سره کار و مخالفت ارسطو باعث از هم پاشیده شدن زندگیشون نشه.
بعد از اینکه یه کم جو آروم شد نگاهی به ساعت انداختم،با دیدن ساعت چهار و چهل دقیقه صبح،کلافه دستی به موهام کشیدم و روبه ارسطو که روی کاناپه نشسته بود و عصبی دستاشو به سرش زده بود گفتم:

-من دیگه برم،خواهش میکنم بس کنین این بچه بازیارو!

 

چیزی نگفت و منم بی حرف دیگه ای از خونه اش بیرون زدم و نازنین هم چون رفته بود بخوابه دیگه مزاحمش نشدم.
سوار ماشینم شدم و یه راست سمت تعمیر گاه راه افتادم.
از ماشین پیاده شدم و در تعمیر گاه و باز کردم و داخل شدم و دوباره در و بستم،با وارد شدنم مثل هر روز صبح بوی تند بنزین و روغن ماشین توی مشامم پیچید،سمت قالیچه کوچیکی که یه گوشه از اونجا بود رفتم و برداشتمش و گوشه ای پهنش کردم و یه بالشت کوچیک هم از همونجا پیدا کردم و گذاشتم زیر سرم و قبلش هم موبایلم و روی هفت و نیم کوک کردم و گذاشتم کنارم و سرم و روی بالش گداشتن و خوابیدم تا یکی دو ساعت دیگه که پا شم و دره تعمیرگاه و باز کنم!

ویرایش شده توسط Atna, Bk
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱۲


 

(لادن)


 

با خستگی و کرختی لای چشم هام و باز کردم و از خواب بیدار شدم.
تن و بدنم خیلی سست و بی حال بود و رمق از تنم رفته بود،با همون چشم های خمار از خواب نگاهی به ساعت کردم،ساعت یه ربع به ده بود.پوف ،حقم دارم بدنم کرخ باشه،دیشب که ساعت چهار و نیم پنج رسیدم خونه تا خوابیدم شد شیش از شیش تا الان هم سه-چهار ساعتی میگذره!
روی تخت نشستم و عینه همین معتاد های خمار به اطراف نگاهی کردم،هیچ خبری نبود نه مامان اومد بپرسه اومدم و خبر از حالم بگیره،نه آیدا برای گرفتن سوییچ اومده بود و هیچِ هیچ؛خب دیگه منم الان چیکار دارم؟هیچی!بیخیال دوباره توی جام دراز کشیدم و پتوی گرم و نرمم و کشیدم روی سرم و چشم هام و روی هم گذاشتم و اومدم که دوباره برم در محضر خواب،که یاد دیشب افتادم!
چشم هام و بی‌حال باز نگه داشتم و به جلوم زل زدم،پوف،عجب شبی بود ها شب پر ماجرا!
راستی اصلا امید اون وقت شب بیرون چیکار می‌کرد،حالا هر کاری میکرد به من‌چه!
ماشینش چی‌بود؟اها فکر کنم دویست شیش بود!
دیشب هم مثل همیشه تیپش ساده بود،ساده و جذاب!
پوف ،نمیدونم چرا اون شلوار کتون مشکی ساده و پیرهن مشکی و کاپشن چرم مشکی رنگ امید به نظر من جذابِ!
نمیدونم شاید به خاطر رفتارها و حرکاتش‌ِ که ازش خوشم اومده!
هرچی که هسته،انگار سلبریتی مورد علاقه ام باشه ازش خوشم میاد و یه حسی بهش دارم!
حالا نه مثه سلبریتی مورد علاقم ولی خب یه حسایی بهش دارم!
پوف،بیخیال حالا هرچی فعلا خیلی خسته‌ام!
چشم هام و روی هم گذاشتم و ذهنم و آزاد کردم و کم کم دوباره به حضور خواب شرف‌یاب شدم!

 

**

وقتی از خواب بیدار شدم،یکم سرحال تر بودم و میشه گفت اون بی‌حالی قبل خیلی کم شده بود،خب بله دیگه پنج- شیش ساعت خوابیده بودم!
تازه مطمئنم اگه گشنگی فشار نمیاورد همون ساعت سه چهار عصر هم از جام پا نمیشدم!
به هر حال دیگه نمیشد بیشتر از این خوابید،انگار کل روزم به خواب تموم میشد و شب میشدم عینه همین جغد ها!شب بیدار!
از تختم بیرون اومدم و بعد از شستن دست و صورتم و زدن چند تا مشت آب یخ به صورتم سرحال تر هم شدم و خستگی هام کلا از سرم پرید،خب بازم خداروشکر!

از اتاقم بیرون رفتم و سمت پله ها راه افتادم و داشتم میرفتم سمت آشپزخونه که توی راه دانیال رو دیدم،در حالی که با گوشیش حرف میزد و تیپ زده بود از پله ها پایین میرفت!
با دیدن من زود تماسش و قطع کرد و من گفتم:

-سلام داداش!

 

دانیال نزدیک ترم شد و گفت:

-سلام ،لادن این درسته دیشب تو خیابون بنزین تموم کرده بودی؟

 

با خیال اینکه امید بهش گفته باشه،سرم و تکون دادم و گفتم:

-آره،با ماشین آیدا بودم بنزین تمون کردم دوست تو، امید بهم کمک کرد!

 

منتظر شدم تا ببینم حرف دیگه ای در ارتباط اینکه اون دوتا پسره مزاحمم شده بودند هم میزنه یا اصلا عصبی میشه که چرا دیر وقت و تنها بودم، یا چیز دیگه ای میگه،که دیدم نخیر گوشیش دوباره زنگ خورد و سری سمت من تکون داد و از پله ها پایین رفت!
با قیافه آویزون به خاطر اینهمه نگرانی و دلسوزی برادراتش به رفتنش زل زدم!
بیخیال،به احتمال صد در صد امید قضیه پسرها رو بهش نگفته،آره نگفته!
از پله ها پایین رفتم و سمت آشپزخونه راه افتادم.
مامان داخل آشپزخونه پشت میز نشسته و مشغول خوردن عصرونه بود .
سمتش رفتم و در حالی که صندلی رو عقب می‌کشیدم تا بشینم گفتم:

-سلام صبح بخیر!

 

مامان خیلی ریلکس نگاهم کرد و گفت:

-صبحت بخیر دخترم!

 

چیزی نگفتم و منتظر شدم در مورد دیشب ازم سوال کنه،میخواستم ببینم می‌پرسه کی اومدم،اصلا می‌پرسه خوش گذشت یا اصلا چیشد!
اما نه،مامان هم چیزی نگفت!
با قیافه پکر به دستام که روی میز گذاشته بودم زل زدم و باهاشون بازی می‌کردم که با سوالش سرم و بالا آوردم:

-گرسنت نیست مامان؟

 

-خیلی!

 

رومو کردم سمت یکی از خدمتکار ها و گفتم کیک و شیر برام بیاره تا بخورم.

 

-به یکی از خدمتکار ها گفتم که بیاد واسه ناهار صدات بزنه،اومد و گفت خواب بودی و صداتم زده پا نشدی،منم گفتم بزاره بخوابی،الان بزار ناهار بیاره برات بخوری دخترم!

 

سرم و به نشانه منفی تکون دادم و گفتم:

-نمیخواد همون شیر و کیک خوبه!

از جام بلند شدم و روبه خدمتکار که داشت لیوان شیر و کیک که داخل سینی بود رو سمتم می‌آورد گفتم:

 

-بده میبرم اتاقم!

 

از دستش گرفتم و از آشپزخونه خارج شدم!
واقعا چقدر مامان نگران شد،چقدر در مورد دیشب کنجکاوی کرد! هِ

خیلی دمغ  شده بودم،نمیدونم چرا اما از انتظاراتی که از دانیال و مامان داشتم و اونها اینجوری کرده بودند،واقعا اشتهام کور شده بود!

وارد اتاقم شدم و روی تختم نشستم و سینی دستم رو هم گذاشتم روی عسلی کنار تخت!
چرا واقعا؟نه واقعا چرا من اینقدر خانواده بیخیالی دارم!
اصلا شاید من بچه‌شون نیستم!
نه بابا ،واسه دانیال هم همینجوری هستن که!
پس فکر کنم هم من همم دانیال بچه واقعی پدر و مادرمون نباشیم!
پوف!

با بی میلی شروع به خوردن کردم و سعی کردم از فکر و خیال های الکی که من و از خانواده ام ناامید میکرد ذهنم دور کنم و بیخیال باشم،ولی مگه میشد؟!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱۳

 

 

عصری ساعت پنج بود که آیدا اومد پیشم برای گرفتن سوییچ، از اونجایی که زیاد حالم خوب نبود و دمغ بودم و دلم یه هم زبون میخواست به آیدا گفتم بمونه و با همدیگه کلی حرف زدیم و خلاصه که موضوع دیشب و همه اتفاقات امروز و مو به مو براش تعریف کردم و یکم دلم باز شد!
بعداز رفتن آیدا وارد اتاقم شدم.
یکم خسته بودم،توی جام دراز کشیدم اما خواب نرفتم!

مشغول فکر کردن شدم و داشتم خیال پردازی می‌کردم بعد از اینکه چند سال دیگه مدرک مهندسی ‌مو گرفتم چیکار کنم و چی میشه که همون لحضه فکرم پر کشید سمت امید،یکم در موردش فکر کردم ،خیلی کنجکاو شدم برم در موردش از دانیال بپرسم،اما خب چجوری بپرسم که شک نکنه؟
از روی تخت بلند شدم و به این فکر کردم که چجوری از دانیال در مورد امید بپرسم که مشکوک نشه!
از اتاق خارج شدم و سمت اتاق دانیال راه افتادم.
خداروشکر وقتی آیدا اومد پیشم دانیال هم همون موقع ها بود که از بیرون برگشت خونه!
تقه آرومی به در زدم که بعد از چند لحضه صدای "بله" دانیال اومد.
در و آروم باز کردم و سرم و داخل کردم و گفتم:

-میشه بیام تو!

دانیال روی میز مطالعه‌اش که کمی اونور تر از تختش بود نشسته بود و سرش تو برگه های روبه روش بود و فکر می‌کنم مربوط میشه به کارش و برگه ها ،نقشه‌ی ساختمون بودن و امید مشغول کشیدن نقشه ساختمون بود.

-آره بیا داخل!

 

 

وارد اتاقش شدم و در و آروم بستم‌.
نزدیکش رفتم و روی کاناپه روبه روی میز مطالعه‌اش نشستم؛برگه های جلوش و مرتب کرد و نگاهم کرد و گفت:

-چیزی شده؟

 

تکونی توی جام خوردم و گفتم:

-نه،راستش اومدم درباره..درباره دانشگاه ازت بپرسم!

 

با تعجب گفت:دانشگاه؟!

 

-منظورم اینه که امسال چجوری باید برم دانشگاه و این چیزها!؟

 

-اهان،خب ببین تو باید کنکور بدی اگه قبول شدی دانشگاه ثبت نام میکنی و میری دانشگاه..همون رشته خودت دیگه ،مهندسی آره؟!

 

-اهوم،بعدش مثل تو میتونم برم سره کار و توی شرکت استخدام شم و شروع به کار کنم، درسته؟

 

از پشت میزش بلند شد و سمتم اومد و روبه‌روم به پشت میزش تکیه زد و گفت:

-بله ،بعد از دانشگاه میتونی مشغول کار شی و بشی یه خانوم مهندس!

 

لبخند پررنگی زدم و داشتم تو ذهنم دنبال حرف میگشتم تا صحبت‌مون و بکشم سمت دوستش که طاقت نیاوردم و اول کاری گفتم:
-دانیال راستی من یه سوال درباره دوستت امید دارم!

 

با تعجب نگاهم کرد و گفت:

-امید،چطور؟!

 

یکم من-من کردم و گفتم:
-خب..چرا قبلا این دوستت و مهمونی هامون دعوت نمیکردی یا چرا ما قبلا اون و ندیده بودیمش؟

 

-راستش من با امید چند سال پیش آشنا شدم! چند سال پیش وقتی که تصادف کردم بردمش یه تعمیر گاهی که دوستم خیلی ازش تعریف میکرد،از قضا اون تعمیر گاه مال امید بوده و دوستیه ما از همونجا شروع شد!

سرم و تکون دادم و با اینکه هنوز سوالات زیادی توی ذهنم بود اما دیگه بیشتر از این کنجکاوی نکردم و جلوی فضولیم و گرفتم.
بعد از چند لحضه از جام پا شدم و گفتم:
-من دیگه برم ببخشید مزاحم کارت شدم!

دانیال سرش و بالا آورد و نگاهم کرد و گفت:
-نبابا کدوم کار ،اگه بیکاری و تنهایی بمون خب!

 

سمت در رفتم و گفتم:
-نه ممنون

از در اتاقش بیرون اومدم و سمت اتاق خودم رفتم،پس جناب امید خان کارگاه دارن،خوبه!

...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 


 

یک ماه بعد*




 

یک ماه عینه برق و باد گذشت و توی این مدت زمان هیچ اتفاق خاصی نیفتاد و روز ها در عین سرعت تکراری می‌گذشتند و تنها چیز جدیدی که این مدت برام جذاب بود امید بود!
پوف، امید ..امید..امید!
تمام این مدت شده بود تنها فکر و ذکرم.
راستش من اینقد فکرم درگیرش نشده بود و اینجوری دیگه حسم نسبت بهش قوی  نبود،همه این ماجرا و موضوع ها از یک هفته پیش که با دانیال و امید و چند تا از دوستاشون رفته بودم کوه شروع شد!
برای کوهنوردی رفته بودیم کوه،همونجا بود که وقتی با امید بیشتر آشنا شدم و بیشتر باهاش نشست و برخواست کردم حسمم نسبت بهش بیشتر شد!
الان دیگه میتوتم به جرعت بگم،شب‌ها باید بهش فکر کنم تا خواب برم!
نمیگم احساسم از یک هفته پیش غلغلک خورده  و من درگیر امید شدم،راستش از همون شب تولدم،همون لحضه‌ی برخوردمون با هم که عینه فیلم‌ها بود من یجورایی یه حسی به امید پیدا کردم.
شاید اگه بگم با یه برخورد ساده و یه نگاه به یکی علاقه مند شدم یکم مضحک باشه،اما برای من این اتفاق افتاد!
از همون شب تولدم یه حس ضعیفی عینه شعله کوچیک نوری توی دلم نسبت به امید روشن شد،وقتی بیشتر باهاش آشنا شدم اون نور کوچیک یهو فوران کرد و الان شده عینه یه شعله آتیش که با هر بار دیدن امید به نظرم نورش شعله ور تر میشه!
پوف،با این سن کمم خودم و درگیر چی کردم؟درگیر دلدادگی!
خدایی خنده داره،توی این مدت فهمیدم امید اونجور خانواده مرفعی نداره و خانواده اش وضع زندگیشون متوسطه و کلا امید پسر ساده ای هسته.
حالا هرچی که باشه،خانواده من پولدارن چه گلی به سر خودشون و بقیه میزنن که حالا امید بزنه!

از تختم بیرون اومدم و سمت پنجره اتاقم رفتم و پشتش وایستادم!

طی این مدت  برای کنکور ثبت نام کردم و همین پریروز بود که جواب نتایج اومد و فهمیدم دانشگاه شیراز قبول شدم که باز بابا با پارتی بازی کاری کرد که همینجا دانشگاه تهران ثبت نام شم و خلاصه که از فردا باید برم دانشگاه برای ثبت نام و انتخاب کلاسها!
آیدا و رها هم دانشگاه تهران قبول شدن منتهی اونها رشته‌شون با من فرق میکنه،اون دو تا رشته گرافیک میخونن من مهندسی ساختمون!

 

_________________



 

فردا صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم،از تختم بیرون اومدم و بعد از دستشویی مسواک و شونه زدن موهام سمت کمدم رفتم تا لباس هام و بپوشم.
از داخل کمدم یه مانتوی بلند مشکی و یه شلوار لی راسته و یه مقنعه مشکی پوشیدم،برای آرایش هم یه رژلب کمرنگ و یه خط چشم کمرنگ زدم و تمام!
کوله‌ام و روی دوشم انداختم و از خونه زدم بیرون.

*

رسیدم دانشگاه ،از ماشین دانیال که امروز و داده بودش به من پیاده شدم وبعد از قفل کردن در های ماشین با ریموت ،سمت دانشگاه راه افتادم،وارد که شدم قدری شلوغ بود که چشم چشم و نمیدید،اوه چه خبره؟!
همه هم برای ثبت نام اومده بودن،توی صف که دانشجو ها وایستاده بودند و ثبت نام میکردند،وایستادم و منتظر شدم تا نوبتم شه!
بعد از ثبت نام و انتخاب واحد ها و کلاسهام با استادها،از دانشگاه بیرون اومدم و ایشالله از فردا که کلاسهام شروع بشه ، بیام دانشگاه!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱۵

 

فردا صبح پرانرژی و شاد از خواب بیدار شدم.
بعداز دستشویی از اتاقم با سرخوشی زدم بیرون و سمت آشپرخونه برای خوردن صبحانه رفتم.
بعد از خوردن صبحانه از پشت میز بلند شدم و سمت اتاقم دوباره راه افتادم،وارد اتاقم شدم و سمت کمد رفتم،امروز قراره برم دانشگاه..دست بردم داخل کمدم و یه دست لباس مناسب دانشگاه که شامل؛یه مانتوی بلند سبز رنگ که روی کمرش یه کمربند مشکی میخورد ،یه شلوار پاچه گشاد مشکی و یه مقنعه مشکی بود رو برداشتم.
بعد از پوشیدن لباسام یه آرایش ملایمم کردم و حاضر و آماده از اتاقم زدم بیرون ،قبلش هم کوله و گوشیمم برداشتم ،از خونه که بیرون اومدم از داخل حیاط سمت ماشینی رو که دیشب دانیال برام آورد رفتم.
نگاهی به ماشین انداختم،با اینکه زیاد تر و تمیز و نو نبود اما خب همینم برای من غنیمت!
این ماشین ،ماشین چند سال پیش دانیالِ که باهاش تصادف کرد و بعد از اینکه درستش کرد یه روز به طور اتفاقی جای حمل جرثقیل پارک کرده بود و واسه همین ماشینش رو بردند پارکینگ،با اینکه میتونست به راحتی از پارکینگ درش بیاره ولی نیاورد و گذاشت همونجا بمونه،به خیال خودش میگفت"این ماشین واسه من بد یُمنِ"
خلاصه که دیروز به خاطر من با کمک دوست بابا از پارکینگ درش آورد و امروز هم که در اختیار من‌ِ!
سوییچ و که از روی اپن آشپرخونه از یکی از خدمتکار ها گرفته بودم و از کوله‌ام بیرون آوردم و سوار ماشین شدم.
فضای داخل ماشین خوب بود ،ماشین جمع و جوری بود کلا!
ماشین و روشن کردم و راه افتادم و پیش به سوی دانشگاه!


 

**




 

بعد از پایان کلاسم،کلاسور و وسیله هام و جمع کردم و داخل کوله‌ام گذاشتم و از کلاس اومدم بیرون.
سمت کافه‌ای که اون نزدیکی بود رفتم و کیک و آبمیوه‌ای برای خودم گرفتم و سمت یه نیمکت همون نزدیکی رفتم و نشستم.
نگاهی به اطراف کردم،دانشجوها با همدیگه دو به دو یا چند نفری و دسته‌ای دور هم بودن و با همدیگه حرف نمی‌زدند!
پوف،کاشکی یکی هم با من دوست میشد،اصلا کاشکی رها و آیدا هم توی این دانشگاه بودند و کنار هم بودیم!
با یادآوری اینکه تنهام و هیچ دوستی هنوز پیدا نکرده بودم،آه از نهادم بلند شد و اومدم اولین گاز رو به کیکم که بازش کرده بودم بزنم که با ضربه ای که به پشت کفتم خورد آب دهنم پرید تو گلوم و به صرفه کردن افتادم و جوری صرفه میزدم انگاری میخواستم بمیرم!
فردی که زده بود به پشتم با ترس و نگرانی اومد کنارم و با چشم های گرد شده و هول سریع دست کرد داخل کیفش و یه بطری آب بیرون آورد و گذاشت جلوی دهنم و من قلوپ قلوپ آب‌ها رو خوردم!
آخ داشتم میمردم،این دیوونه دیگه کیه؟
با تعجب سرم و سمتش چرخوندم و نگاهش کردم که با چهره ناز و شیطون یه دختر روبه‌رو شدم!
با تعجب نگاهش میکردم،که با حالت خجالتی کنارم نشست و گفت:وایی ببخشید اشتباهی زدم، شما رو با کسی اشتباه گرفتم!

به خودم اومدم و موضوع رو گرفتم وبا لبخند آرومی گفتم:اشکالی نداره،چیزیم که نشد!

خنده ریزی کرد و گفت:هیچی نشد داشتی خفه میشدی!

با تعجب نگاهش کردم که سریع خنده‌اش جمع کرد و یه"ببخشید " گفت.
پوف،دیوونه است ها!

بعد از چند لحضه برگشت سمتم و گفت:اِه راستی با هم آشنا نشدیم،من ملیکام، ملیکا محمدی و شما..


 

نگاهش کردم و لبخندی زدم و گفتم:منم لادن خرسند هستم،از آشنایی باهات خوشبختم!

 

نیشش و تا ته باز کرد و گفت:منم از آشناییت خوشبختم گلی!

 

لبخندم پررنگ تر شد و تازه یادم اومد کیک تعارف نکردم،سریع کیک و سمتش گرفتم و گفتم:بفرمایید!

فکر کردم الان یا نمیگیره یا هم خیلی تعارف میکنه تا بگیره،اما از دستم گرفتش و گفت:ممنون خیلی گرسنم بود،مرسی!

لبخند پررنگی زدم و چیزی نگفتم و آبمیوه رو هم سمتش گرفتم که باز اون و هم در حالی که دستش و دراز میکرد بگیره، گفت:خودت نمیخوری گلم؟

 

درجوابش با لبخند گفتم:نه عزیزم بخور نوش جونت!

 

و آبمیوه رو هم از دستم گرفت و مشغول خوردن شد.
نگاهم و ازش گرفتم و به اطراف دادم که همون لحضه یکی با سرعت اومد سمت نیمکت‌مون و یکی محکم زد پشت ملیکا که بیچاره  به صرفه افتاد و اونم عینه من نزدیک بود خفه شه!

با چشم های گرد شده سریع چند تا مشت زدم پشتش و اون دختره هم سریع یه بطری آب گرفت جلوی دهنش و ملیکا با سرعت آب خورد تا یکم بهتر شد.
با تعجب برگشتم سمت اون یکی دختره که در کمال ناباوری یکی دیگه عینه خود ملیکا رو دیدم،هِ، فکر کنم دو قلو باشن، چه باحال!

اون دختره یکم که نفس ملیکا سره جاش اومد گفت:حالت خوبه ،خوبی!

 

ملیکا با حرص یکی زد تو سرش و گفت:خاک بر سرت داشتی خفه‌ام می‌کردی!

 

دختر با حرص دستش و گذاشت روی سرش و تازه نگاهش به من افتاد.
با دیدن من لبخندی زد و گفت:سلام خوبین !

 

به تبعیت از اون لبخندی زدم و تشکری کردم که ملیکا گفت:اِه پاک یادم رفت ایشون لادن جون هستن!

دختره لبخندش عمق گرفت و گفت:منم مهسا هستم از آشناییتون خوشبختم!

 

با لبخند آرومی گفتم:همچنین!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...