رفتن به مطلب

رمان دالهان | FAR_AX & Roshana کاربران انجمن نودهشتیا


FAR_AX
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: دالهان

نویسندگان:  فرخنده جوانمرد، روشنا اسماعیل زاده

ژانر:   تخیلی، فانتزی، ترسناک

ساعات پارت‌گذاری:    نامعلوم

هدف:   به تصویر کشیدنِ رو در روییِ زشتی‌ها و زیبایی ها

خلاصه:

هیچ فکرش را نمی‌کرد از دروازه‌ای ممنوع عبور کند و وارد دنیایی شود که از آن خودش نیست. پنهان شدن گاهاً تنها شروعش دل انگیز است؛ اما ماه هرگز پشتِ‌ گرمای طاقت فرسای خورشید تاب نمی‌آورد. 

خون شهر را عریان می‌کند بی‌آن که کسی بداند دلیل این خونابه‌‌ی روان چیست! مکانی که توسط ارواح شیطانی اداره شود چه بر سرش می‌آید؟! آیا شهر از پیله‌ی شیاطین و حصاری مخوف که در آن گرفتار شده است رهایی می‌یابد؟  آن‌گاه که فاصله‌ی میان جهنم و بهشت تنها به تک تار موی نازکِ کسی است که طالعَش را استوار بودن ثبت کردند، در این بازی دست آخر پرتاب تاس شانس برد را به کدامین گروه می‌دهند؟!

 

صفحه نقد رمان:

-معرفی-و-نقد-دالهان-

 

 

ناظر رمان: @m.azimi

ویراستار: @آری بانو

 

تگ نویسندگان: @FAR_AX، @Roshana

برای خواندن، رمان را دنبال کنید. به‌جز ناظر و ویراستار هیچکس در رمان تگ نمی‌شود!

 

 

ویرایش شده توسط آری بانو
  • لایک 18
  • تشکر 3
  • غمگین 1

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 5
  • تشکر 3

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

 

می‌دانی؟! فرار مرا یاد کابوسم می‌انداخت. کابوسی که در بیداری پی من می‌گشت و من آهویی بودم که از شکارچی فرار می‌کرد. 

گاهی کابوس‌ها رویا نیستند و آنچه در بیداری می‌بینیم واقعی نیست. روشنایی روز نیست و تاریکی شب نیست. گاهی تاریکی‌ها صفحه‌ی روشن روز را می‌پوشاند و آن‌گاه بدی بر جهان چیره می‌‌شود. گذشته‌ها پنهان می‌شود و من این‌گونه در جهانی که روشنایی را گم کرده، اسیر می‌مانم.

گاه تبسم‌ها سرچشمه‌ی شادی‌ها و شور و شعف نیست. حیله و نیرنگ بر پشت زیباییِ خمِ لب‌هایِ اطرافیانت پنهان می‌شود و تو صید قلابِ ماهیگیری می‌شوی که تو را با تکه نانی اسیر قلاب کرده است.

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 18
  • تشکر 2
  • غمگین 1

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

معرفیِ شخصیت‌های رمان:

 

طینوُلد:

انسان‌هایی با پوستی از جنس خاک که مقاومتی دربرابر آب باران ندارند و با ریزش یا مصرف آن از بین خواهند رفت، افرادی ساده لوح و زودباور که به راحتی می‌توان عقل و منطقشان را تحت شعاع قرار داد.‌

 

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 15
  • تشکر 2
  • غمگین 4

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت_1

 

باران با قدرت قطره‌هایش را هدیه‌ی آتشی می‌کرد، که بی‌رحمانه بر دهکده‌ی کوچک شعله افکنده بود. ماتیلدا در حالی که قنداق را بیش از پیش بر سینه می‌فشرد، بی‌هدف در میان پیچ و تاب درختان از دهکده بیشتر دور شد.

صدایِ یورتمه اسبی که هر لحظه نزدیک‌تر میشد تپشِ قلبش را بالا می‌برد و گویی خونِ درون رگ‌هایش را منجمد می‌کرد.

سرِ فرزند را از سینه فاصله داد و درون چشم‌های هفت رنگش خیره شد، فرزندی که قرار بود آینده‌ را تغییر دهد، حال هیچکس نمی‌دانست چه عاقبتی در انتظارش است!

صدایِ شیهه‌ی اسبی که رو در رویش قرار می‌گرفت او را از حرکت باز داشت. آب دهانش را قورت می‌دهد و با ترسی که تمام اندام‌هایِ بدنش را همچون دو قطبِ هم‌ نامِ آهنربا از هم می‌ربود، چندین قدم به عقب برداشت و به سوارکاری که با کلاهِ شنلِ مشکینش چهره‌اش را پوشانده بود خیره شد. چشم‌هایش که در میان تاریکیِ صورتش همچون دو گویِ سرخ آتش می‌درخشید، حتی درخت‌هایِ باطراوت جنگل را هم از هراس می‌سوزاند؛ گویی خودِ اهریمن بود که به دنبالِ قربانی‌اش آمده بود!

دست‌های استخوانی‌اش را به سمت ماتیلدا پیش برد و با صدایی خَش دار و زمخت که گوشِ فلک را کر می‌کرد گفت:

- اگه اون بچه رو به من بدی باهات کاری ندارم.

با خشم دندان‌های نیشش را بیرون می‌آورد و در حالی که قنداق را به دندان می‌گیرد، تبدیل به گرگی مشکی می‌شود و بی‌توجه به کلامش با سرعت مسیرِ خاکیِ جنگل را برای فرار از آن سوارکار ‌طی می‌کند.

 هر قدمی که بر می‌داشت تحلیل رفتنِ نصفی از انرژی‌اش را به تدریج حس می‌کرد. غباری سبز رنگ را می‌دید که دور تا دورش را احاطه کرده و او را از حرکت نگاه داشته است. با ترس اطراف را می‌نگرد و به راه چاره‌ای می‌اندیشد؛ اما هنگامی که امیدی در خود ندید، ناچارا قنداق را بر زمین گذاشت، قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش بر آن نشست و آن‌گاه دوباره به شکلِ انسانی‌اش برگشت. با ناامیدی دستانش را روی غباری که همچون زندان دور تا دورش را احاطه کرده می‌گذارد، سعی می‌کرد با قدرتش دیوار‌ه‌های سبز رنگِ اطراف را بشکافد اما گویی غیر ممکن بود.

صدای گریه‌ی نوزاد او را بیش از پیش وحشت زده می‌کند.   انگشتش را بر بینی‌اش می‌گذارد و آهسته لب می‌زند:

- هیس! لطفا گریه نکن.

و سپس صدای جیغِ گوش خراشش مهمان سکوت جنگل شد.

درخت‌ها شاخه‌هایشان را به ‌سمتش هدایت می‌کنند و سعی در کمکش دارند؛ اما او در آن محبس غبار آلود در حال جان دادن بود، غبار همچون نی در تنش فرو می‌رفت و خونِ قرمزش را می‌مکید. چیزی نگذشت که غبار رنگ قرمز به خود گرفت، در آن هوای تاریک که تنها با نورِ اندکِ ستارگان کمی روشنایی به خود گرفته بود، هیچ اثری از ماتیلدا نبود، تنها غباری سرخ بود که همچون دود به آسمان رفت.

در آن سکوتِ وهم آور، گریه‌ی دوباره‌ی نوزاد همه را از بهت بیرون آورد. همه سعی در آرام کردنش داشتند؛ اما هیچکس موفق نبود!

- صدای گریه‌ی بچه میاد.

بوته‌های تمشکِ وحشی کنار می‌رود و سر قرمز دیو در میانشان پدیدار می‌گردد. چشمان قرمزش در میان کاسه‌ی مشکین رنگ، اطراف را از نظر می‌گذراند و در آخر با جثه‌ی کوچک نوزاد روبه رو می‌شود. 

خود را از میان بوته‌های تمشک بیرون می‌کشد و به سمت نوزاد حرکت می‌کند؛ میوه‌های رنگارنگی که از دهکده دزدیده بود را در آغوشش بیشتر می‌فشارد و می‌خواهد از کنار نوزاد بی‌توجه عبور کند که صدایی متوقفش می‌کند.

- اگه کمکش نکنی اون میمیره.

نگاه غضبناکش را به بوته‌ گل‌های شب رنگ می‌دوزد همه‌ی گل‌ها چشم‌های طلاییشان را با انتظار به او دوخته بودند. صدای زمختش از ته گلو به گوش می‌خورد که با عصبانیت می‌گوید:

- به من چه؟

بی توجه قدمی برای رفتن بر می‌دارد اما گویی طاقت نمی‌آورد چون می‌ایستد، حلقه‌ی تنگ دستانش را باز می‌کند و میوه‌های رنگارنگ قلِ خوران بر زمین می‌افتند.

با حرص شیره‌ی گلِ زندگانی را همچون جیلان بر دهانش گذاشت، او را در آغوش گرفت و کم- کم چشمان سرخش به رنگ آبی در می‌آید. این‌بار به‌جای شیون، نوای تبسمش که دل سنگ را آب می‌کرد طنین انداز جنگل شد و همه با ریتم خنده‌هایش به رقص در آمدند. آنقدر محو خنده‌های شیرینِ طفل شدند که نوایِ یورتمه‌ی اسب‌هایی که نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدند، به گوششان نمی‌رسید.

گلِ لاله که تاکنون با خنده‌های نوزاد آواز می‌خواند و می‌رقصید، سکوت کرد، یکی از برگ‌هایش را بر دهان گذاشت و با هراس گفت:

- هیس! دارن میان. باید مخفیش کنیم.

دیو قد کوتوله که تاکنون نوزاد را برای مخموری به اطراف می‌جنباند، به آرامی او را بر آغوش ارض گذارد و خود با سرعت میوه‌هایش را در آغوش جای داد و پشت بوته ها پنهان شد. 

این‌بار نوبت زمین بود، خاک‌ها بر هیکلِ کوچکش نشستند آن‌قدر حرکتشان ادامه یافت که کودک میانشان پنهان شد و انگار هیچ کودکی آن حوالی وجود نداشته است. به جز صدای یورتمه‌ی اسب، دیگر هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید، حتی آن بارانی که سعی در خاموش کردنِ آتش دهکده داشت؛ حال سکوت کرده بود. انگار هیچکس قصد نداشت آن نوزاد را از خواب بیدار کند!

 

ویراستار: @-Aryana- 

ناظر: @m.azimi

همکار: @Roshana

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 15
  • تشکر 1

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_2

 

***

چندی پیش در شهر جالینوس

 

دست چروکیده از کهولتش را بر دستگیره‌ی درب چوبی گذاشت و با عجله در را باز کرد و وارد شد. بی‌توجه به اطراف نفس- نفس زنان بر روی یکی از صندلی‌ها نشست و سعی کرد کمی نفس به ریه‌هایش وارد کند. مانند هر روز سرش را بالا آورد و به جثه‌ی لاغر و اندام استخوانی‌ِ دانوش نگاهی انداخت. پشت باجه مشغول شستن ظرف‌های چرکین بود و گویی هنوز متوجه حضور سقراط نشده بود.

دستش را مشت کرده و جلوی دهانش می‌گیرد و پس از صاف کردن گلو با اقتدار می‌گوید:

- یه لیوان جوشونده برای من بیار.

دانوش که تازه از مرداب خیال بیرون می‌آمد برای رهایی از گیجی و شوکی که از پی ترس اندامش را در بر گرفته بود، سرش را به طرفین تکان داد و گفت:

- فکر نمی‌کنم این اعلام حضور برای منی که پونصد و سی و شش سال عمر کردم مناسب باشه!

صدای زهرخندِ سقراط در فضای خلوت مسافرخانه، دانوش را هم وادار به خنده کرد.

لب باز کرد چیزی بگوید؛ اما صدای قطرات بارانی که شدیدتر و پرتحکم‌تر از پیش خودشان را بر در و دیوار چوبی می‌کوباندند توجهش را به خود جلب کرد. 

طینوُلدها از باران هراس داشتند و تنها اندکی از اهالی دِه این راز را می‌دانستند. هم‌ اکنون چشم‌های عسلی سقراط جایشان را به قرمزی کمرنگ داده بودند و هیکل بزرگ و فربه‌اش از ترس می‌لرزید. ناخن‌های پلاسیده‌اش را بر روی میز کشید و نگاهش را دور تا دور محوطه چرخاند؛ حسی از درون مانند خوره به جانش افتاده بود و گویی خطر را در کمین خود حس می‌کرد.

دانوش که متوجه تغییر حالت سقراط شده و دلیل حالش را به خوبی می‌دانست، جوشانده‌ای را که با شیره‌ی گل‌ ماه‌ پسند برایش آماده کرده بود روی میز گذاشت و خواست بر صندلی مقابلش بنشیند؛ اما باز شدن درب ورودی مسافرخانه و سپس ورود مردی سیاه‌پوش حواس هردویشان را به خود جلب کرد.

نگاه متعجب هردویشان حوالی چهره‌ی مخفی بر زیر شنلش می‌گشت. حضور غریبه‌ای در شهر جالینوس کمی عجیب و درکش برای آن دو سخت بود!

مرد سیاه‌ پوش چند میز آن‌طرف‌ تر از آن‌ها جای می‌گیرد. سقراط با نفسی عمیق نگاه از او می‌گیرد و بوی جوشانده‌ی خوش عطرش را به ریه می‌کشد، بی‌توجه به بارانی که بی‌وقفه بر در و دیوار می‌کوبید، چشمانش را می‌بندد و جرعه‌ای از جوشانده‌اش را مزه می‌کند. طعم دلنشین گل ماه‌پسند گویی به تک- تک سلول‌های بدنش آرامش هدیه می‌کرد و ترسی را که چندی پیش گریبان گیرش شده را حال بی‌اثر کرده بود.

چشمانش را باز می‌کند؛ اما رو در رویی با چهره‌ی مخوفی که در سیاهی‌هایِ زیر شنل پنهان شده بود او را از جای پراند. صندلی‌اش را عقب کشید و خواست میزش را تعویض کند ولی صدای آن مرد او را متوقف کرد.

- بشین!

نگاهی به اطراف انداخت، خبری از دانوش نبود. ناپدید شدنِ ناگهانی‌اش کمی عجیب بود و از طرفی فکر تنها ماندن با آن غریبه هرلحظه بیش از پیش او را وحشت‌زده می‌کرد.

نگاهش را از مسافرخانه‌ی خلوت گرفت ناچار صندلی‌اش را جلو کشید و متعجب پرسید:

- تو کی هستی؟

بی‌آن‌که در جایش تکان بخورد بی‌مقدمه با همان صدای بم و زمخت گفت:

- من؟!   خب فرض کن یه نفر که می‌خواد بهت کمک کنه. شاید یه فرشته‌ی نجات اومده سراغت تا بهت یه پیشنهاد بده که اگه قبولش کنی میتونی‌ به مقام و قدرت بالایی برسی و از این فلاکت بیرون بیای. نظرت راجع به پادشاهی چیه؟

فکر رسیدن به مقامی بالا حتی در خواب هم برای سقراط آرزویی دست نیافتنی بود منتها بی‌مقدمه بودن سخن مرد سیاه‌پوش کمی شک برانگیز و عجیب بود. چرا یک غریبه این‌گونه سعی بر تحریک احساساتش داشت؟!

در حینی که تپش قلبش، قفسه‌ی سینه‌اش را به صورت پی در پی بالا- پایین می‌کرد، اخمی میان ابروانش نشست و با لحنی خشک و جدی لب گشود:

- فکر کنم اشتباه به عرضت رسوندن؛ من یک دو رگه‌ام، یه طینولد ساده نیستم که راحت بتونی گولم بزنی!

مرد سیاهپوش که انتظار چنین حرفی از سوی سقراط را داشت دست برد و در حالی که کلاه شنل مشکینش را از سر برمی‌داشت گفت:

- وقتی میتونم کمکت کنم تا آینده‌ات رو تغییر بدی چه نیازیه گولت بزنم؟

متفکر خود را عقب کشید سوال‌ها و جواب‌های غیرمنطقی قوه‌ی تمرکز را از او سلب کرده بود.

نگاهش را از میز گرفت، لب گشود سخنی را ادا کند اما هنگامی که سر بالا آورد و با مرد سیاهپوش که انگشت بر بینی گذاشته بود و او را به سکوت دعوت می‌کرد روبه رو شد، هیچ نگفت. مسیر انگشت اشاره‌اش را دنبال کرد و به دانوش رسید که با سینیِ حاوی دو فنجان دمنوش به سمتشان می‌آمد.

سر پایین برد و تنها به فنجانی که رو در رویش روی میز گزارده شد چشم دوخت. بی‌آنکه سر بالا بیاورد با لحنی آرام و خجول زیر لب تشکری بر زبان آورد و در آخر با سردرگمی و زیرچشمی رفتن دانوش را با آن کمر خمیده‌ دنبال کرد.

- می‌تونی بهم اعتماد کنی؟

به چشم‌های براق مشکینش خیره شد، سعی می‌کرد نوری که از اشتیاق در سینه‌اش جرقه میزد را مهار کند، نباید به راحتی آینده‌اش را بازیچه‌ی دستان انسان‌ها می‌کرد.

- اگر من به قدرت برسم چه سودی برای تو داره؟

پلک بر هم نگذاشت تنها با کنجکاوی حالات مرد را زیر ذره‌بین نگاهش قرار داد؛ نمی‌خواست حتی کوچکترین حرکت آن مرد از دیدش دور بماند.

مرد سیاهپوش دستش را دور فنجان سفید دمنوش حلقه کرد و نگاه کنکاش‌گر سقراط بر روی دستکش‌های چرم مشکی‌اش متوقف شد. جرعه‌ای از دمنوش را مزه کرد و پس از تر کردن زبانش گفت:

- من فقط به دنبال انتقامم، تو به من کمک می‌کنی تا به هدفم برسم و منم در ازاش تو رو به قدرت می‌رسونم، اون‌وقت دوتامون به آرزومون می‌رسیم و مسیرمون از هم جدا میشه!

پوزخندی بر لبان درشت سقراط نشست، بی‌مقدمه دمنوشش را سر می‌کشد، سپس کمی خودش را به جلو خم می‌کند و در جوابش می‌گوید:

- خیلی ساده‌لوحی که فکر می‌کنی من حرفت و باور می‌کنم!

با حرص صندلی‌اش را عقب کشید، تصمیمش بر رفتن بود اینکه دیگران از طینولد بودنش سواستفاده می‌کردند او را عصبی می‌کرد؛ اما او یک طینولد ساده نبود!

مرد سیاه‌پوش که دیگر خونش به جوش آمده بود از او پیشی گرفت، با عصبانیتی بی‌توصیف از صندلی برخاست و در حالی که دستانش را محکم به میز کوبید صورتش را به صورت سقراط نزدیک کرد و از میان دندان‌های کلید شده‌اش غرید:

- نه تو خیلی ساده‌ لوحی که فکر می‌کنی فقط غریبه‌ها بهت آسیب می‌زنن. یکم چشمات و باز کن این حوالی گرگ‌ها در ظاهر دوست بهت نزدیک میشن!

سپس دست‌های درشت سقراط را که اثر سوختگی بر آن نقش بسته و قطرات خون همچون سیل سفیدیِ دستانش را رنگی کرده بود در دست گرفت و ادامه داد:

- توی این دمنوشی که خوردی از آب باران استفاده شده بود. اونی که این دمنوش و برات درست کرده یه غریبه نبود.

چشمان سرخش که اثر عصبانیت بی‌وصفش بود را به چشم‌های ترسیده‌ی سقراط می‌دوزد و سپس نگاه هردویشان سوی آشپزخانه سوق پیدا می‌کند.

این‌بار کلاه شنلش را بر روی صورت می‌کشد و همان‌طور که به سمت خروجی می‌رود می‌گوید:

- من می‌خواستم کمکت کنم و تو کمک من و از خودت دریغ کردی، مرگ خوبی داشته باشی!

نگاه هراس‌ناکش دست‌هایش را که همچون مذابی داغ بر زمین روان می‌شد می‌پایید. سرشار از حس انتقام  با قدم‌های لرزان و سست شده خود را به باجه می‌رساند، ساطوری را از روی کانتر بر می‌دارد و با قدم‌های نامتعادل و لرزان وارد آشپزخانه می‌شود؛ اما بهم ریختگی آشپزخانه او را متعجب می‌کند!

چشم‌هایش دور تا دور آشپزخانه‌ی غرق در خون می‌چرخد و در آخر با جنازه‌ای که کف پارکت‌ها بر زمین افتاده بود مواجه می‌شود. دست لرزان و خونی‌اش را به سمتش هدایت می‌کند. با تردید روی صورت بی‌رنگ و روح دانوش دست می‌کشد و ناباورانه با لکنت زبان می‌گوید:

- این امکان نداره!

 

ویراستار: @-Aryana-

ناظر: @m.azimi

همکار: @Roshana

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط .Aryana.
ویراستاری .Aryana.
  • لایک 10
  • تشکر 2
  • سردرگم 2
  • غمگین 1

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...