رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

دلنوشته‌ی معبد سکوت قلبم | پگاه.زن.پ کاربر انجمن نودهشتیا


pegah11z
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

《به نام خدایی که قلم را آفرید》

نام دلنوشته: معبد سکوت قلبم
به قلم: پگاه.زن.پ
ژانر: عاشقانه،غمگین،تراژدی

مقدمه:

و شاملو می‌گفت:

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم

مرا فریاد کن...

***

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)" 

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی

2-  " معبد سکوت قلبم"

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ" 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1

فریادی در گلویم مانده، بی‌صدا، خاموش، بغض سنگینی تارهای سوتی‌ام را می‌فشارد!

شاملو می گفت :

من درد مشترکم، مرا فریاد کن ...

من درد مشترکم، مرا فریاد کن...

من درد مشترکم، مرا فریاد کن...

اما من می خواهم خود دردهای مشترکم را فریاد کنم و صدایم را به گوش دنیا برسانم .

می خواهم از او بپرسم خسته نشدی این قدر عذابم دادی؟ برو پی کارت جانم !

این دیوانه به قدر کافی درد دارد، نیازی نیست تو هر روز برایش جنگ جدیدی شروع کنی...

درد را از هر سمتی نوشتم همان درد بود !

اما هر دردی برایم مزه ای جداگانه داشت ...

این روزها درد را با تمام مزه هایش امتحان می کنم .

یک روز درد قلبِ شکسته ام را مزه می کنم .

روزی درد قضاوت های نا به جا را ...

روزهای بعد و روزهای بعد تر دیگر بی تفاوت می شوم .

از تمام درد های دنیا فقط یک مزه را حس می کنم !

مزه‌ای از جنس نبود و نیستی ... مزه ای که مرا به نابودی می کشاند .

بغضِ سنگینی گلویم را می‌فشارد

بغضِ سنگینی گلویم را می‌فشارد، اِحساس تنهایی رهایم نمی‌کند، اشک در چشمانم حلقه زده است و گوشه چشمم را پرده‌ای از اشک پوشانده است.

درد بودن آزارم می‌دهد...

چه دردی بالاتر از اینکه هستم؟ آه هستم...

و تو نیستی!

قلبم سینه‌ام را به سختی می‌فشارد..بُغضی سنگین مرا به لرزه انداخته است!

به پاهایم نگاه می‌کنم، باز ایستاده است، همچون سَنگِ سَختی استوار است.

ویرایش شده توسط pegah11z

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)" 

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی

2-  " معبد سکوت قلبم"

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ" 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  2

دلم تنگ است..!

بغض سنگینی گلویم را می‌فشارد

و خیال خالی شدن ندارد انگار

مُدام چنگ می‌زند گلویم را

و بودنت را انتظار می‌کشد...

کاش دیروزی نبود

تا خاطراتت در آن نقش نمی‌بست..!

و کاش فردایی نباشد

وقتی قرار است

تو در آن نباشی...!!!

دل شکسته‌ام و آتشی درونم شعله ور است که قلبم را ذره ذره دارد می‌سوزاند...

بغض آن چنان گلویم را می‌فشارد که گاهی نفس کم می‌آورم...

در تنهایی‌هایم اشک آن چنان از چشمانم سرازیر می‌شود که تمام صورتم خیس می‌شود از اشک‌های دلتنگی...

دلگیرم؛ دلگیرم از او که مرا این چنین دلبسته کرد و حالا انگار مرا نمی‌شناسد...

دلگیرم از اون که فریاد عشق‌ام را در معبد سکوت قلبم دفن کرد!

دلگیرم از او که چینیِ نازکِ تَرَک خورده‌ی دل مرا به آرامی گرفت

و با نا آرامی بر زمین زد و در هم شکست...

من از او شکایت دارم!

از او که قاصدک دلم را پرپر کرد...

من از او شکایت دارم!

از او که نمی‌داند شب‌هایم را چگونه سحر می‌کنم و بی‌تفاوت از کنار بی‌تابی‌هایم عبور می‌کند...

صبری جمیل می‌خواهم تا تاب بیاورم این لحظه‌های بی‌قراری را...

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)" 

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی

2-  " معبد سکوت قلبم"

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ" 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

باز هم روز های تکراری شروع شد

بازهم

غم، تنهایی، سکوت

رنج، سکوت، سکوت

سکوت و باز هم سکوت

آری هنوز هم سکوت کرده‌ام هنوز هم فکر می‌کند غافل از همه چیز به زندگی‌ام ادامه می‌دهم...

اما نه...

این روزها بیشتر از همیشه دل تنگت هستم دوست داشتی‌ام!

زندگی این روز‌ها واژه مبهمی است برایم

زندگی دیگر معنا ندارد از وقتی که رفتی

آری او رفت!

و مرا با یک دنیا غم تنها گذاشت

هنوز هم خاطراتش، لحظه لحظه جلوی چشمانم است

هنوز هم چهره‌ی مهربانش را لحظه لحظه در خاطر دارم

هنوز هم با یاد لبخند گرمش زندگی می‌کنم

آری او رفت!

و من را با یک دنیا سوال تنها گذاشت

میخواستم بپرسم...چرا؟

چرا آن وقت که دیدی وابسته لبخند شیرینت شده‌ام رفتی؟

چرا به من گفتی تا ابد...اما رفتی

مگر ندیدی کار هرروزم شده بود دزدکی نگاه کردنت

چند بار مچم را گرفتی؟

چند بار مرا مهمان لبخند گرمت کردی؟

بغض گلویم را می فشارد اما من نمی‌خواهم دوباره اشک بریزم، نمیخواهم یاد آوری کنم که نیستی!

اما نمیدانم چرا همه چیز دست به دست هم داده اند... تا به یادم آورند

به یادم آورند آن اشک هایی را که به خاطرت ریختم و تو ندیدی و حتی با خبر هم نشدی.

خودت می دانی که اگر کنارم نیستی، تا ابد در قلبم هستی .

دوستت دارم  .

🌿

دنبال قلبت برو 

اما عقلت رو همراه خودت ببر

🎶

📝

📷

💙

رمان در حال تایپ 📝💻

1- "پناهم باش"

2- "تا تلاقی سیاه و سفید  ( زندگی سیاه من)" 

دلنوشته:

1- "جرم عاشقی

2-  " معبد سکوت قلبم"

داستان کوتاه:

1- "زمستان مرگ" 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...