رفتن به مطلب

رمان حافظه سیاه|Torkan dori کاربر انجمن نودهشتیا


Tsuki Yuma
 اشتراک گذاری

+_+  

6 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. احساستون به کمند؟! *کمندی که داره نگاتون میکنه +_+

    • احساس خوبی بهش دارم دختر خوبیه ⭐_⭐
      0
    • یکم مرموزه ولی خب قابل تحمله و احساسم بهش خنثی 🍁_🍁
    • احساس میکنم یک قاتل زنجیره ایه!


ارسال های توصیه شده

«حافظه سیاه»

نویسنده: Torkan dori"درسا متانی"

ژانر: معمایی, جنایی, عاشقانه

هدف: علاقه به نوشتن

ساعات و روزهای پارت‌گذاری: نامشخص

 

خلاصه:

اضافه میشه

مقدمه:

اضافه میشه

ویراستار: @ Asali _mA

@ زهراعاشقی

ناظر: @ گربه مشکی

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
تعویض ویراستار
  • لایک 16
  • غمگین 1

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا

  • لایک 6
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول:

با استیصال نگاهش را دور تا دور خانه به چرخش در آورد. تیک عصبی پلک چپش، همانند پتک بر روی مغزش کوبیده میشد. 

استرس در جای-‌ جای بدنش، همانند خونِ موجود در رگ به گردش در آمده بود. 

با زبان، لبانی که به واسطه رژ بیست و چهار ساعته به رنگ اناری درآمده بودند را تر کرد. پالتوی سفید رنگ را به خود فشرد و پلک‌هایش را برای ثانیه‌ای بر روی هم گذاشت. 

موهای قهوه‌ای رنگ و کوتاهش، صورتش را قاب گرفته بودند. با شنیدن پچ- پچی از طبقه بالا، آهسته- آهسته گام برداشت و از پله‌های چوبی خانه بالا رفت. 

حال آوای زمخت مرد را به وضوح می‌شنید:

- باشه- باشه سعی می‌کنم پیداش کنم، نگران نباش! 

- ... 

- نه جای نگرانی نیست! 

چند ثانیه سکوت کرد، انگار که پشت خطی مشغول حرف زدن با او بود. با لحنی کلافه گفت:

- من باید اون پسر بچه رو پیدا کنم، باید! 

کلمه "پسر بچه" در جان دختر اکو شد. چشمان هم‌رنگ با گیسوانش درشت شد و قلبش با یادآوری آن پسر، ثانیه‌ای توقف کرد! 

با صدای شنیدن قدم‌های مرد که از راهرو سمت چپ، به سمت راه پله می‌آمد، با سرعت خود را درون اتاقی که درب سپید رنگش باز بود، انداخت. 

با نفس- نفسی که منشا آن استرس و همین‌طور هراس موجود در روحش بود، سرش را به بالا آورد. 

مردی با کت و شلوار سورمه‌ای رنگ و بلوز سیه، مقابل دیدگانش بود. مردی که ماسک موجود بر روی صورتش، باعث دیده نشدن چهره‌اش شده بود و تنها چند تار مو از موهایی که می‌توانست سر لخت بودنشان شرط ببند، مشخص بود. 

مرد، سه گام کوتاه برداشت. دختر آرام بلند شد و نگاه پر استرسش را دور تا دور اتاق چرخاند و آب دهانش را آرام قورت داد. اصلا- اصلا چه شد که پایش به این عمارت باز شد؟! 

***

لبخند را بر روی لبانم ترسیم کردم. موهای رنگ خورده‌ای طلایی رنگم را شانه‌ای زدم و آرام بلند شدم. نگاهم را به دور تا دور اتاق مشکی و قرمزم دوختم. پیانو مشکی رنگم که در گوشه سمت راست اتاق مستطیل شکلم که کنار تخت مشکی با پتو و بالشت قرمز  رنگم بود، به من چشمک می‌زد. 

آرام به سمت پیانو‌ام رفتم و دستی به روی آن کشیدم. انگشتانم را بر روی کلیدها، بی‌هدف به رقص در آوردم. صدای موزیک پیانو، سکوت اتاق تاریکم را می‌شکافت. 

با شنیدن آهنگی از بیلی آیلیش، دریافتم که آن شخص منفور، دوباره با من تماس گرفته. دست از بازی با پیانو برداشتم و خیره شدم به صفحه‌ی موبایل اپلم که روی میز توالت قرمز رنگم، خودنمایی می‌کرد. 

هیچ‌گاه نمی‌خواستم او را به لیست سیاه بفرستم، اما انگار مجبور بودم!

یادآوری آن روز تلخ، جان و روحم را به آتش کشید! 

- اگه یک روز خیانت ببینی چیکار می‌کنی؟! 

پوزخندی زدم و گفتم:

- ولش می‌کنم! جوری ولش میکنم که انگار هیچ وقت وجود نداشته! 

شد؟! توانستم طوری فراموشش کنم که انگار هیچ‌گاه وجود نداشته؟! 

نشد! هر کس نداند، من که می‌دانم نشد!  آن غده‌ی لجباز در گلویم، جا خوش کرده و خواهان ترکیدن بود! نمی‌گذارم بترکد! نمی‌گذارم! 

چند دقیقه بود که دیگر، تلاش برای یافتن جواب از سوی من نمی‌کرد و زنگ نمی‌زد. 

صدای درب اتاق بلند شد. آرام به درب مشکی رنگ اتاقم که نماد ماه تولدم، "فرشته" بر روی آن نقش بسته بود خیره شدم و "بله‌ای" را از لبانم خارج ساختم. 

درب اتاق باز شد و ابتدا چشمان سبز رنگ دختر مقابلم را دیدم. لبخندی بر لب نشاندم و دستانم را برای توسَن باز کردم. توسن، با شتاب خود را در آغوش من انداخت. 

نامش توسن نبود، اینجا هیچ‌کس اجازه نداشت دیگری را با نام اصلی خویش صدا کند بنا بر این هر کس لقبی را به خود اختصاص داده بود. 

ناظر: @ گربه مشکی

ویراستار: @ زهراعاشقی

@ masoo  @ Masoome  @ Ghazal  @ Gh.a29  @ Aryana🌻  @ Sanaz87  @ Beretta  @ خاکـــســتر  @ .Murphy.  @ mahdiyeh  @ Parya  @ Ayda rashid  @ Victor.S   @ Farinaz  @ Prometa Anatelo   @ shahrzad.rh  @ MCH  @ Night Shadow @ ماهی

 

 

 

ویرایش شده توسط Torkan dori
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 16
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 3

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم:

دستان گندم گونه‌اش را بر روی صورتم قرار داد و لبان صورتی‌اش را تر کرد. قطره اشکی که از چشمان جنگلی‌اش جاری شد را با پشت دست پس زد، لبانش را بر روی هم فشرد و پس از ثانیه‌ای کوتاه، آهی را از میانشان خارج ساخت. 

- چرا خودت رو اذیت می‌کنی؟! 

دستانم را لای گیسوان موج دارم فرو بردم:

- نگران شایلینم، از دیشب غیبش زده! 

چندی مکث کردم و سپس ادامه‌ی سخنم را هم‌چو رودی که به سمت گوش‌هایمان جاری می‌شد، گفتم:

- کمند هم که مشخص نیست کجاس...

هنوز کلمه "ت" را تلفظ نکرده بودم که صدای زنگ تماس توسن به گوشمان رسید.  گوشی‌اش را از جیب شلوار لی آبی رنگ خود به بیرون آورد و همان‌طور که نگاهش را به قالیچه کوچک قرمز رنگ قرار گرفته کنار در دوخته بود، آن را میان دو دست خویش جا به جا کرد و در آخر، با لبخندی زمزمه کرد:

- بفرما، کمنده! 

و سپس، دکمه‌ی سبز رنگ را فشرد. صدای کلافه‌ی کمند، گوش‌هایم را نوازش کرد:

- هلو عزیزکم! 

- کمند، خوبی؟ کجایی تو؟! 

صداهایی از پشت خط می‌آمد، انگار که  کمند، به دنبال وسیله‌ای می‌گشت. بعد از چند ثانیه، صدایش که این‌بار آغشته به عصبانیت بود را شنیدیم:

- فکر کنم خوب باشم! 

بالاخره، صدایی را از خود به نمایش گذاشتم:

- میشه بگی کجایی؟ میشه؟! 

هر بار که با او حرف می‌زدم، یا لحنم کلافه بود و یا پر از چاشنی آرامش؛ این‌بار، نمی‌دانم چرا، اما لحنم را عسلی با طعم آرامش، تزئین کرده بود! 

- نو! 

بعد نیز با عجله گفت:

- آم، دخترا من بعدا باهاتون تماس می‌گیرم! 

و بعد، صدای بوق‌های آزار دهنده موبایل بود که خبر از اتمام تماس می‌داد.  توسن، لب گزید و آرام به طوری که صدایش به گوش آن غول دو سر نرسد پرسید:

- به نظرت کمند چش شده بود؟! 

دستی به گوشه لبم کشیدم و  "نمیدونمی"  را به زبان آوردم. 

به سمت کتاب‌خانه‌ی کوچک اتاقم گام برداشتم و کتابی را از میان آن همه کتاب خفته در قفسه چوبی کتابخانه، برداشتم. 

دستی به آن کشیدم و گرد و غبار نشسته بر آن را به دست باد سپردم.  صفحات را بی‌دلیل ورق می‌زدم، ذهنم با یادآوری آن  غول دو سر، مشغول شده بود. انگار کسی در گوشم فریاد می‌کشید:

- بهش بگو خسته شدی از تظاهر، بهش بگو! 

اما، نه! من هر چه به آن غول بگویم، او حرفش خودش را میزند! نمی‌خواهم باری دیگر پیش آن غول نفرت انگیز قصه‌ام کوچک شوم! 

صدای شایلین، در  ذهنم اکو شد:

- ببین تو از خداته اون غول به خواستش نرسه، درسته؟! اما نمیدونی حتی اگه اون غول هم سر به نیست شه، این خواسته‌ی لعنتیش سرپاعه! و هزاران هزار ادم صد بستن تا به خواسته‌ی غول قصه برسن! تو باید حواست به تک تکشون باشه! باید جوری با دروغ ظاهری گولشون بزنی، که خودت هم گول  خودت و دروغات رو بخوری! زمینشون بزن! طوری زمینشون بزن که دیگه نتونن روی پاهاشون وایسن! 

 

ناظر: @ گربه مشکی

ویراستار: @ زهراعاشقی

@ کروئلا  @ mahdiyeh  @ Ghazal  @ Sibel  @ سادات.82  @ masoo  @ Masoome  @ Masi.fardi  @ Sanaz87  @ Psycho.V  @ خاکـســتر  @ _Mahta_  @ Night Shadow  @ Ismail  @ Farinaz  @ Ha,ni   @ MCH @ آیلار مومنی  @ Holocaust_.  @ Hony.m  @ elsa_a  @ dorsa_a  @ هانی بانو   @ Parya  @ Haniew  @ _NAJIW80_  @ Prometa Anatelo  @ اوپاکاروفیل @ Beretta

ویرایش شده توسط Torkan dori
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 9
  • هاها 1
  • غمگین 2

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم:

نفسم را کلافه به بیرون هدایت کردم. دستانم را به مالیدم و چشمانم را به کاغذ دیواری های مشکی رنگ اتاق، دوختم. 

چند قدم از کتابخانه فاصله گرفتم و به سمت میز توالتم، گام برداشتم. 

نگاهم را به دو کشویش دوختم و دستگیره مشکی رنگ اولین کشو، که فرشته ای نیز بر روی آن خودنمایی میکرد را در دست گرفتم.  جعبه سفید رنگی که درون کشو جای گرفته بود را در دست گرفتم و آرام، کشو را بستم.  جعبه را روی میز قرار داده و دربش را برداشتم. کلت مشکی رنگ و خوش دستم، پرده ی مهربانی روحم را میشکافت و پرده را با ظلم و عصبانیت، زینت میداد! 

با حرکت دستم، موهایم را از جلوی چشمانم دور ساختم. لبخند را بر روی صورتم، طراحی کردم. 

نگاهی به بوت های کوتاه سفید رنگ جای گرفته کنار تخت کردم و سپس، نگاهم بر روی پالتو سفید رنگم که روی تخت افتاده بود، انداختم. نیم نگاهی حواله کلتم کردم و به سمت تخت گام برداشتم.  پالتو را بر تن کردم و پاهایم را با کمک بوت های سفید و پر زرق و برقم، پوشش دادم. 

ماسک سفید-مشکی را برداشتم و روی صورت خویش، قرار دادم. 

لبخندی پر از خباثت زدم و کلت را از دید همگان، پنهان ساختم. 

با آرامش، به سمت بالکن اتاقم رفتم و دستم را بند نرده های مشکی اش کردم و از طبقه سوم، خود را به حیاط پرتاب کردم. 

نفسی عمیق کشیدم و عطر گل های رز و سمبله را به ریه هایم انتقال دادم. 

دستبندم را که به آن جی پی اس وصل بود را به گوشه ای انداختم و گوشی کوچک را درون گوشم قرار دادم. 

با شنیدن صدای کمند، نفسی آسوده کشیدم:

- همه چی برای ورودت، آمادست! 

لبخندی زدم و «هومی» را زمزمه کردم. باورود من به این بازی، قرار است همه چیز جور دیگری رقم بخورد! 

با شنیدن صدای توسن، نگاهم را به کفش هایم دوختم:

- خودتو تو دردسر ننداز! 

پوزخند صدا داری زدم و پر حرص لب باز کردم:

- من خود دردسرم!

- میتونی نباشی! 

بی حرف، به سمت در خروجی قدم برداشتم. 

دستی به موهایم کشیدم و نگاهم را به ماشین مشکی رنگم که روبه روی در ورودی عمارت پارک شده بود، دوختم. 

دربش را گشودم و سوارش شدم. نفسی عمیق کشیدم و هوف کوتاهی گفتم. 

صداها، در مغزم اکو شد! 

-  نگران هیچی نباش! بالاخره، ذهنت متلاشی میشه! 

- مرزی بین زندگی و مرگ ماست، ما؛ کنار اون مرز، در حال حرکتیم! 

- آرزو میکنم هیچ وقت باهات آشنا نمیشدم! اون چشم هات، شروع یک مافیای بزرگ بود! 

- همون وقت که صداتو روی استیج شنیدم، قلبمو بهت باختم! 

- اینجا، ی جهنمیه داخل قلب بهشت! 

 

ناظر: @ گربه مشکی

ویراستار: @ زهراعاشقی

@ Masoome  @ Ghazal  @ masoo  @ Sanaz87 @ Psycho.V  @ elsa_a  @ Masi.fardi  @ khakestar  @ آتریا🌻  @ MCH  @ Night Shadow  @ زری گل🌻  @ هانی بانو  @ Hony.m  @ Sibel  @ .Murphy.  @ .Mermaid.  @ ماهی  @ Beretta  @ Farinaz

 

 

ویرایش شده توسط Torkan dori
  • لایک 6
  • هاها 1
  • غمگین 1

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت چهارم:

دستانم را بر فرمان کوبیدم و موهایم را از جلوی دیدگانم، کنار زدم. 

سعی در فراموش کردن آن خاطرات، یا بهتر است بگویم ابرهای سیاه نقش بسته در آسمان آبیِ روشن،  داشتم، امّا؛ 

صحنه به فرود آمدن هراس انگیز آن هواپیما بر روی شن های بی رحم صحرا، همانند یک تکه از فیلمی درام، از مقابل چشمانم رد شد. 

جیغ های جعلی من، هراس جعلی کمند، همه و همه از قبل برنامه ریزی شده بود حتی مرگ کمند! مرگ کمند، مرگ کمند! 

استارتی زدم و به سمت محل مورد نظر، ماشین را راندم. 

آسمان سورمه ای رنگ، ماه کامل و تابان، ستارگان... ستارگانی که نیستند! 

حس ترس را به پمپاژ قلبم، اضافه میکرد! 

- صبر کن! 

- صبر کن! 

- باهات میام! فقط صبر کن! بهم محلت بده تا بتونم باهات بسازم! 

دستی به لبه یقه اش کشید و کتش را مرتب کرد. لبخندی کوچک بر روی صورتش نقش بست، لبانش به خنده ای کوتاه و شیرین، دعوت شد!

موهای قهوه ای روشن و لختش،  در هوا به پرواز در آمده بود. سرش را تکان داد و به گفتن:

- گفته بودم به حسابت میرسم! 

اکتفا کرد! 

و من.... و من آن جا بود که یافتم به چه کسی تکیه دادم! 

سرم را با شدت تکان داده و آن مرد را به گوشه ای از ذهنم، صدایت کردم! 

گوشه ای از ذهن و پاک شده ای از قلب! 

پاک... 

خواهان دوستان بی معرفت بودم! 

خواهان پاییزی بودم که بیاید و بهانه بیاورم:

- پاییزِ و من، دلم از دلش گرفته! 

حیف، حیف که در فصل بهاریم! 

ماشین را جلوی قبرستان پارک کردم، اولین مقصد! اولین کُشت! 

کلت مشکی ام را از صندوق برداشتم و پیاده شدم، تیر هایش را چک کردم و به سمت قبرستان گام برداشتم. 

ماه ها و سال ها در انتظار چنین روزی بودم! روزی که اولین منفور  زندگی ام را به دست مرگ بسپارم! 

ترسی عجیب در وجودم در حال گردش بود اما در چهره و ظاهر، هیچ از جدیتم نکاسته بود. 

از دور دیدمش! 

همان موهای سیه، همان چشمان آبی، همان مشکی پوش بی عدالت! 

تیر را به سمتش نشانه گرفتم که... 

دستی از پشت بر روی دهانم نشست، پاهایم را تکان دادم و به دستان نحیف و زنانه اش، چنگ زدم. تفنگ زیر پاهایم قرار گرفته بود.

- هیس! ساکت باش! کم... 

ساکت شد! دگر حرفی نزد! 

 

*ویرایش میشه

ناظر: @ گربه مشکی

ویراستار: @ زهراعاشقی

@ MCH  @ Masoome  @ masoo  @ Ghazal  @ دارثی نایت  @ Apollo.S  @ mahdiyeh  @ _parya_  @ آتریا🌻   @ Masi.fardi  @ Ayda rashid☆ویژه☆  @ Sibel

ویرایش شده توسط Artemis.T
  • لایک 3
  • غمگین 2

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

♧انتقامی از جنس خون, مَجاز♧

-تو هیچ وقت نمی‌تونی جلوی سرنوشتی که از پیش تعیین شده بایستی؛ حقش رو داری، ولی‌توانش رو نه!

 بعضی اوقات فقط باید بشینی و نگاه کنی که چه راحت داری همه چیزت رو از دست میدی. بعضی اوقات فقط باید بی‌ تفاوت بمونی و بدون هیچ واکنشی، تنها نطاره‌گر نمایش بدبختی‌هات باشی.

 تو بعضی مخمصه‌ها، تلاش فقط نتیجه معکوس میده؛ عین دست و پا زدن تو یه باتلاق، که هیچی جز سرعت غرق شدت عایدت نمی‌کنه...!

ساردینیا، معمایی با یک کارآگاه متفاوت

حافظه سیاه، در جستوجوی حافظه ای با رنگ و بوی سیاهی

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...