رفتن به مطلب

رمان محوطه‌ی بدون خرگوش| N.j & Eisatis کاربران انجمن نودهشتیا


Negin jamali
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام پروردگار مهر و محبت

عنوان رمان:  محوطه‌ی بدون خرگوش

ژانرهای رمان:  تراژدی، جنایی، عاشقانه

عنوان نویسندگان:   نگین جمالی & Eisatis

خلاصه:
اضافه می‌شود!

زمان پارت‌گذاری: احتمالاً روزی یک پارت توسط نویسنده‌ی  مشترک: @ .Eisatis

☆گالری رمان☆


ناظر: @ Saghar 2021

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 21
  • تشکر 2
  • غمگین 2

photostudio_1662484842780_7wgh.png

به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی...♡

سوگند به ابتدای روز [وقتی که خورشید پرتوافشانی می‌کند] و سوگند به شب آن‌گاه که آرام گیرد

که پروردگارت تو را رها نکرده و مورد خشم و کینه قرار نداده است!

#ضحی_آیات_یک_دو_سه_چهار#

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:
من یک افراطی بی‌مرزم
از هر چیزی نهایتش را می‌خواهم
در هر چیزی غرق می‌شوم
افراطی دوستت دارم
باید افراطی مرا بخواهی
در نهایت عشق باید غرقم کنی
برای خواستنت نباید مرز بگذاری
مرا افراطی ببوس و در آغوشت غرقم کن
من چیزی از کم و یک ذره نمی‌فهمم
من یک افراطی بی‌مرزم
از خودت
بودنت
حضورت
حد نشانم نده
بگذار در نهایتت غرق شوم
#سیما_امیرخانی

@ گربه مشکی  

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 19
  • تشکر 2
  • غمگین 1

photostudio_1662484842780_7wgh.png

به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی...♡

سوگند به ابتدای روز [وقتی که خورشید پرتوافشانی می‌کند] و سوگند به شب آن‌گاه که آرام گیرد

که پروردگارت تو را رها نکرده و مورد خشم و کینه قرار نداده است!

#ضحی_آیات_یک_دو_سه_چهار#

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

"داستان بر اساس شخص متناوب است"

#سرفصل اول #بخش یکم

(راوی غیرقابل اعتماد)

صدای بیل و کلنگ محوطه‌ی سوت و کور قبرستان را فرا گرفته بود. یکی کلنگ بر زمین می‌کوفت و دل آن را می‌شکافت و دیگری خاک‌های همان دل شکسته را برداشت کرده، در گوشه‌ای تلنبار می‌ساخت. زاغ‌های وراج باد در غبغب می‌انداختند و با قار- قارهایشان آنان را به تمسخر می‌گرفتند.

پر می‌زدند و تا مردم خفته را از وقایع شومی که در شب آشکار می‌شد، باخبر کنند. چشمان براق و آبی رنگی به آسمان شب سیه نگریست. شب چهاردهم، شبی که قرص ماه کامل می‌شد و در همان چند ساعت بیشترین زیبایی را نصیب خود می‌کرد.

شبی که جسم آدمی معتقد بود هر آرزویی با وجود ماه کامل زودتر برآورده خواهد شد؛ اما امشب فرق داشت! امشب او و تمام موجودات زنده به نهایت جنون دست یافته بودند و میان دیوانگان در صدر جدول قرار می‌گرفتند. جنایات دو چندان می‌شد و پشه‌های دست و پا گیر بیشتر از هر شب نیش می‌زدند.

گرگ‌ها ساعات بیشتری را به زوزه اختصاص می‌دادند و خواب از سر افرادی می‌پرید. با تمام شهامت خود از زاغ‌های سیاه‌ و یاوه‌گو وحشت کرده بود؛ آنان تا چیزی را که با چشم دیده بودند به گوش فلک نمی‌رساندند، آرام نمی‌گرفتند! و این همان شگفتی خلقتشان بود که او به آن نفرت می‌ورزید.

دستی به پیشانی پر چین و چروکش کشید و مجدداً با توان بیشتری مشغول بیل زدن شد. دقایقی بعد، ساعت مچی‌ استیلش که نیمه‌شب را نمایان‌گر بود از نظر گذراند. فرصت چندانی نداشتند و کارشان ساعاتی بعد، یعنی؛ اواخر شب و هنگام طلوع خورشید به اتمام می‌رسید. لب‌های متوسطش را با آب ولرم درون بطری تر کرد و سپس همان بطری را به سوی رفیقش روانه ساخت.

دیگر صدای زوزه‌ی گرگ‌ها در صدای جنایات آن دو محو شده بود که به ناگه جغد گوش درازی فریاد کشید. نگاه درخشانشان درخت‌های سر به فلک کشیده‌ی گورستان را از نظر گذرانده و بر کلیسا ثابت ماند. جغدی که تاکنون مسکوت خیره‌شان بود، اکنون به حال فرد مدفون می‌گریست.

از مرگ و بد یمنی آن جنایت ناله و شیون سر می‌داد و قلب افراد جنایت‌کار را به رعشه می‌انداخت. هر دو لحظه‌ای بر شب چهاردهم و نحسی‌اش لعنت فرستادند و آرزو کردند که هر چه سریع‌تر خورشید طلوع کند تا از مصیبات این عمل دور بمانند.

چشمان قرمز و شرور جغد دیدگان آسمانی رنگی را هدف قرار داده بود که چندی پیش جسم کفن‌پوشی را اسیر خاک کرد. تمام زور پدرخوانده در قتل دختر خود خلاصه شده بود و این سبب می‌شد جغدهای دیگری به او ملحق شوند و گروهی گریستن را امتداد دهند.

مرد چشم آبی، سریعاً کلنگ بر زمین انداخت و دستکش‌های قهوه‌ای سوخته‌ی چرمینش را تکاند. کلاه پالتوی مشکی‌اش را که هم‌رنگ شب بود، بر سر نهاد و سپس عقب کشید. موهای پرچین و بلوطی‌رنگش را به پشت گوش راند و مصمم لب به سخن گشود:

- بندازش کنار، باید بریم!

پاسخی به تعجب رفیقش نداد و با اخم‌های مرددش منتظر وقوع حقیقتی که حدس می‌زد، شد. زمان کمی داشتند؛ آن‌قدر کم که حتی یک ثانیه پلک زدن نیز جایز نبود. گوشه‌ی لبش را گزید و رفیقش را کشان- کشان با خود همراه کرد.

فرصت کنکاش نداشت، قدرت تکلم نیز همین‌طور؛ تنها کاری که اکنون بر دفن آن دختر ارجعیت داشت، گریز از آن مکان بود. نگهبان کلیسا جان به عزرائیل سپرده بود و جغدهای آن گورستان برای دخترکِ بی‌نفس عزاداری می‌کردند. دخترک، نگهبان کلیسا بود! شیون‌های گروهی جغدان و وراجی زاغ‌های درختی، نشان از فاجعه می‌داد.

ترکیب مرگ و شیون مجدد، فاجعه‌ی دیگری به همراه داشت. همه و همه شامه‌ی مأمورانی را که هر لحظه در کمین بودند، برمی‌انگیختند و آن‌جا بود که دیگر راه فراری نداشتند؛ پس صلاح دانست همه چیز را با عواقب بدی که خواهد داشت، رها کرده و ناپدید شوند! مقاومت‌های رفیقش را که دید، ایستاد. مکثی کرد و خیره به چشمان بادامی‌اش، تنها یک کلام گفت:

- امن نیست؛ پس دنبالم بیا!

- اما... اون دختر... هنوز...

نیم‌نگاهی به مزار نامرتب دختر انداخت و پس از این‌که بار دیگر جغدها را نظاره کرد، گفت:

- نگران نباش؛ دیگه بی‌نفس شده.

دمی از هوای نسبتاً گرم گرفت و شانه‌های خاکیِ رفیقش را تکاند. پوزخندی به قرص ماه زد و مُژِگان بلند، قهوه‌ای و پرپشتش را بر هم نهاد تا اندکی بر اعصاب نامتعادلش مسلط شود و سپس با چرخشی نود درجه‌ به طرف افرای کهنسال، تنها تا زمانی که ناله و شیون‌ جغدها به پایان رسد و کلاغ‌ها دست از وراجی بردارند، صبر کرد. صبر کرد تا از پاکسازی محل ارتکاب جرم اطمینان حاصل کند و سپس با پیروزی بازگردد. شرورانه به ساعت کلیسا نگریست و آهسته، طوری که تنها خود صدای خود را بشنفد، زمزمه کرد:

- توطئه‌ی امشب خود به خود پاک میشه و خفگی اون دختر زیر خرابه‌های کلیسا پنهان می‌مونه. هیچ مأموری حاضر نیست چیزی که مشخصه رو دو بار بررسی کنه؛ پس! نگهبان کلیسا، آماتیس اسکات، فقط و فقط در اثر فرو ریختن کلیسا بی‌نفس شده؛ نه با دست‌های پدرخوانده. خرابه‌های کلیسا اون رو به خاک سپردن، نه من. این رو به خاطر بسپار ماه شب چهارده که اگر نسپری بازنده‌ای!

حینی که موبایل لمسی‌اش را از جیب خارج می‌ساخت، ابرویی بالا انداخته و آدامس نعنایی مخصوصش را در دهان گذاشت. جوید و همان‌طور که می‌جوید وارد لیست پیام‌ها شد و پیغام کوتاهی برای پدرخوانده نوشت:

- کلوخی که با تار مو به بال فرشته‌ات بسته بودی پودر شد!

طولی نکشید که صدای خش‌دار پدرخوانده در گوشش پیچید و سبب شد همانند غلامی حلقه به دوش بایستد و چیزی را که نباید بشنود، بشنود:

- دفنش کردی؟

صدا صاف کرد و چشمان درشت شده و تیزش را به کلیسا دوخت. اخمی ظریف از تأخیری که در حدسش ایجاد شده بود، میان ابروانش جای گرفت و سپس کوتاه پاسخ داد:

- بله!

صوت نفس‌‌های عمیق پدرخوانده را شنفت. نفس حبس شده‌اش را به یک‌باره رهانید و بدون آن‌که پُرچانِگی کند، هندزفری را از گوش درآورد. با پوزخند به فضای سوت و کور گورستان می‌نگریست که مقابل دیدگان او و رفیقش، به همراه شش جفت چشمی که به روبه‌رو دوخته شده بود، کلیسا فرو ریخته و مزار دخترک زنده به گور شده در زیر خرابه‌های آن پنهان ماند. مرد چشم‌آبی و رفیقش محل ارتکاب جرم را ترک نمودند؛ ولی دیدگان روشنی که پشت بوته‌های خاردار پناه گرفته بود، شاهد بی‌شهادت آن واقعه باقی ماند.

ناظر: @ Saghar 2021

ویرایش شده توسط Negin jamali
  • لایک 11
  • تشکر 3
  • غمگین 2

photostudio_1662484842780_7wgh.png

به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی...♡

سوگند به ابتدای روز [وقتی که خورشید پرتوافشانی می‌کند] و سوگند به شب آن‌گاه که آرام گیرد

که پروردگارت تو را رها نکرده و مورد خشم و کینه قرار نداده است!

#ضحی_آیات_یک_دو_سه_چهار#

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...

سرفصل ۱ _ قسمت ۲

روی تخت، خیره به سقف نیمه خاموش اتاق، نفس- نفس‌زنان به راست چرخید. لب‌هایش از اضطراب و می‌لرزید و گونه‌هایش به سبب بغض سنگین گلویش، کبود شده بود. با انگشت اشاره فشاری به لب‌های کوچک و گوشتی‌اش آورد و تیک‌تاک ساعت دیواری در گوش‌هایش طنین‌ انداخت.

سرما به مغز استخوانش نفوذ کرده و باعث شد خود را در آغوش بکشد. چه بر سرش آمده بود؟ به راستی همانی که چندی پیش قبر دخترک را همچون چاه، عمیق حفر می‌کرد، او بود؟ اویی که اکنون از تاریکی و سوت و کوری اتاق به خود می‌لرزید و عذاب وجدان داشت؟

پتوی نازک را بیشتر به سوی خود کشید و تا گردن زیر آن پنهان شد؛ سپس آب دهان فرو فرستاد و پشت دستش را به ریش‌های کوتاه، ولی مشکی رنگ برایان کشید تا از خواب یا بیداری‌اش مطلع شود. کمی به او نزدیک شد و با عذاب پلک‌هایش متورمش را بر هم نهاد که متوجه‌ی حرکت محسوس برایان شد.

سرش را به اندازه‌ی چند بندِ انگشت عقب کشید و با نظاره‌ی چشم‌های براقی که خیره‌اش بودند، نفسش را آسوده‌خاطر به بیرون فوت کرد.

- فکر کردم خوابیدی. خیالم راحت شد!

برایان دستی به مژه‌های پرپشت و قهوه‌ای رنگش که به خارش افتاده بودند، کشید و چرخی به سوی دایان زد. دست راستش را زیر گوش نهاد و با صدایی گرفته و خش‌دار پرسید:

- برای چی هنوز بیداری؟

دایان که اینک با وجود بیداری او نمی‌ترسید، چشمان خرمایی رنگش را آرام بست و همان‌طور که به پهلو دراز کشیده بود، بینی‌ استخوانی‌اش را طبق عادت در بالشت سفید رنگ فرو کرد. به ظاهر، لبخند ملیحی بر لب زد و با صدایی آرام که بنای ناسازگاری گذاشته بود، گفت:

- خودت چرا بیداری؟ دوست نداشتم بخوابم!

برایان، متعجب از پررویی‌اش، تک ابرویی بالا انداخت و بی‌حرف پتو را روی تنش مرتب کرد. دست برد و حینی که موهای کوتاه او را پشت گوشش می‌زد، بوسه‌ی نرمی روی شقیقه‌اش کاشته و در همان حالت چشم بست.

- شبیه دخترها رفتار نکن! به جاش مرد باش!

دایان بی‌اعتنا به لب‌های داغ برایان که هر چند با فشار کم پوست گندمگونش را می‌سوزاند، پوزخندی زد و پرسید:

- چرا؟ مگه خودت نگفتی هنوز بچه‌ام؟!

موجبات اخم برایان خود به خود فراهم شد و ابروهای هشتی‌اش در هم فرو رفتند. چشم‌هایش را از کلافگی و حرص محکم بست و زیر دندان‌های ردیفیِ سفیدش غرید:

- پسر بچه‌ای، نه دختر بچه‌!

دایان چشم‌های بسته‌اش را زودتر از او گشود و با رد پوزخندی که هنوز بر لب‌های صورتی‌اش خودنمایی می‌کرد، گفت:

- چه فرقی داره؟ حداقل بهتر از آدم کشتن و...

با فک منقبض برایان و دندان‌های چفت شده‌اش، دهانش را بست و اخم ظریفی کرد. گویی قلبش زبان باز کرده بود و به عواقب حرف‌هایش نمی‌اندیشید. همین که تا بدین لحظه تنبیه نشده بود، جای شکر داشت؛ وگرنه اگر سخنانش به گوش هرمس، باید همچون آماتیس قید زندگی‌اش را می‌زد!

مو به تنش سیخ شد و عذاب وجدان باری دیگر گلویش را از بغض آزرد. نفس عمیقی کشید و با پلک زدن سعی در حفظ اشک‌های ناخوانده‌اش کرد. پدری که دختر عزیزش را با دست‌های خود خفه کرده بود، در مرگ تنها پسرش اَبداً کم نمی‌گذاشت!

به قول هرمس، او یک احمق به تمام معنا بود؛ احمق بود که با وجود بیست سال سن، هنوز از خون و بوی بد آن می‌ترسید. در زندگی‌اش حماقت بسیار می‌کرد، تصمیمات مضحکانه‌ای می‌گرفت؛ ولی نمی‌توانست بپذیرد که به راستی یک احمق است. قطره اشکی که مژه‌های بلندش را خیس کرده بود، با پلک زدن عقب راند و بازدمش را نامحسوس به بیرون فوت کرد.

برایان در تمام این لحظات، حرکاتش را زیرنظر داشت و هیچ نمی‌گفت. دایان، کم‌ظرفیت بود و قلب بسیار کوچکی داشت؛ از همان قلب‌ها که تحمل ناچیزترین اتفاقات نیز برایشان دشوار به نظر می‌آمد.  دستش را پشت سر او گذاشت و پیشانی کوتاهش را جایی میان گردن و شانه‌اش قرار داد.

لرزش نامحسوس بدنش را حس می‌کرد و صدایی قلبی را که محکم به سینه‌اش کوبیده می‌شد، می‌شنید؛ اما تنها به نوازش موهای قهوه‌ای متمایل به عسلی او اکتفا کرد.

- می‌دونم چه حالی داری؛ ترس، غم، عذاب وجدان! اما باید استراحت کنی تا توی یک فرصت مناسب با هم حرف بزنیم. باشه؟!

فین- فین دایان که به گوشش رسید، پس از مدت‌ها او نیز احساس غم کرد. هیچ‌گاه دلش نمی‌خواست او را وارد ماجراهای ریز و درشت خانواده‌ی سه نفره‌شان کند؛ اما از طرفی باید خواسته‌ی هرمس را اطاعت می‌کرد تا در زمانی معین تصمیمی برای این دوگانگی بگیرد.

بار دیگر بوسه‌ای به موهای برادرش زد و هنگامی که او زیر نوازش‌ها و زمزمه‌هایش به خواب و رویا رفت، صاف دراز کشید و به سقف خیره شد. چه زمان قرار بود کابوس‌های این زندگی تمام شود و چشم‌هایش روز خوش ببیند؟

چه زمان می‌توانست بدون دغدغه به خواب برود و صبح، چشم‌هایش را با لبخند باز کند؟ دستانش کِی به خون غلتیده نمی‌شد و تا چه زمان باید منتظر نفس بریدگی هرمس می‌ماند؟ صبر جایز بود تا اگر زندگی همچنان مجال زندگی به او داد، خود قدم پیش بگذارد و اکسیژن را ریه‌های آن پیر خرفت خفه کند! هنوز زود بود!

ناظر: @ Saghar 2021

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرفصل ۱ _  قسمت ۳

ذهنش حول اتفاقات چند ساعت پیش می‌چرخید و دیدگان زمردی‌ رنگ آماتیس، دم به دم مقابل چشمانش ظاهر می‌گشت؛ اگر چه برادر حقیقی‌اش نبود، اما مرگ او را اَبداً نمی‌پذیرفت! سرش گیج و چشمان خسته‌اش به سیاهی رفت.

دستانش از این‌که ساعاتی پیش به خاک زمین و خون دخترک آغشته بودند، می‌لرزیدند و هرازچندگاه گونه‌های نسبتاً استخوانی‌اش را لمس می‌کردند. نفس برای دخول و خروج در گلویش تقلا می‌کرد و قلبِ خسته‌تر از خودش، میان سینه‌اش جایی برای شکافتن و بیرون زدن می‌خواست.

بزاق دهانش را بی‌صدا فرو فرستاد و همزمان که از جا برمی‌خاست، نگاه کوتاهی به دایان انداخت. لبخند تلخی بر لب‌های بی‌رنگش که ناشی از کم‌خوابی و استرس بود، نقاشی کرد و خم شده، پلک‌های خفته‌ی دایان را زیر نوازش دستانش گرفت؛ سپس چشم بسته و زیر لب با حسرت گفت:

- چه خوبه که می‌تونی راحت چشم‌هات رو ببندی و  بخوابی!

متأسف سری تکان داد و با ناامیدی، تن صدایش را پایین‌ آورد؛ طوری که گوش‌های خودش نیز از شنفتن آن جمله‌ ناتوان ماندند:

- حال من هم خوب نیست.

با دو دست کشیده و مردانه‌اش، چنگی محکم میان موهای قهوه‌ای و براقش که کمی به خرمایی می‌زدند، نواخت و حین فوت کردن نفس سنگینش، جمله‌اش را به اتمام رساند:

- دیر یا زود نوبت منه! انگار باید شاهد مرگ فجیع من هم باشی داداش کوچیکه!

پوزخندی زد و اتاق پانزده متری‌ خود را با قدم‌های ناآرامش متر کرد. حوصله‌اش از تشویش‌های این اخیر سر رفته بود و برخلاف گذشته، دلش یک زندگی بدون دغدغه می‌خواست؛ حال هر اندازه که اداره‌ی آن دشوار باشد! روی سرامیک‌های کرمی رنگ، آهسته قدم برداشت تا مبادا خواب از سر دایان بپرد.

گرمای خواب روی پلک‌های سرخ شده‌اش سنگینی می‌کرد، ولی رغبتی برای چشم بستن نداشت. میز خامه‌ای رنگ و چهارگوش را که نزدیک به دیوار سرمه‌ای قرار داشت و صندلی‌ای با همان طرح پشت آن بود، دور زد و از داخل کشو پودر نسکافه‌ای بیرون کشید. لب‌هایش را با زبان تر کرد و به طرف نسکافه‌ساز کپسولی که روی میز گوشه‌ی در نشسته بود، رفت و مشغول شد. 

تنش را هنوز از شر آن پالتوی گرم خلاص نکرده و دستان کشیده‌اش هنوز در دستکش چرمی‌اش پنهان شده بود. نیم‌نگاهی به دستگاه انداخت و بی‌توجه به کار آن، قدم‌ در راه آینه‌ی قدی کج کرد.

خیره به تصویر خودش در آینه، یقه‌ی پالتوی نشسته بر تنش را چنگ زد و چشم بست. دختری در گوشش ناله و مویه سر می‌داد، زجه می‌زد، التماس می‌کرد. به نفس- نفس افتاد و با گشودن دکمه‌های سیاه رنگ پالتو، آن را از تن خارج ساخت.

حینی که پالتو را همراه با پیراهن سفیدش به چوب لباسی کنار کمد آویزان می‌کرد، از پنجره‌ی مربعی شکل اتاقش نگاهی به هوای تاریک حیاط انداخت و به سرمای تنش افزوده شد. درخت انگوری که با خم کمر خود را روی پنجره‌اش انداخته و در ظلمات شب، زیر تازیانه‌های وحشی تکان می‌خورد، آرامش نداشته‌اش را بر هم می‌زد.

از درون کمد قهوه‌ای رنگ کنار آینه، بلوز نرم و سفید رنگی بیرون کشیده و پوشید. شلوار تنگ و زغالی رنگش را با شلواری ساده و خانگی تعویض کرد. به سوی درب چوبی اتاق پیش رفت و بعد از برداشتن فنجان نسکافه‌اش، از اتاق خارج شد.

محتوی درون آن را مزه- مزه کرد و با چند قدم خود را به لبه‌ی پنجره‌ی مستطیلی شکل رساند. پرده‌ی خردلی رنگ را که کنار زد، پنجره را باز دید. باد به صورتش کوبید که سبب شد فنجان را بالاتر گرفته و نسکافه‌ی درون آن را یک نفس سر بکشد!

این نوشیدنی گرم و بدمزه از همان پودرهای آماده بود که هیچ‌گاه به مزاجش خوش نمی‌آمد! از جیب شلوارش پاکت سیگاری بیرون کشید و نخی از آن خارج ساخت. فندک نقره‌ای و اتمی‌اش آتش به سیگار نمی‌زد!

لحظاتی انگشت شصتش را محکم بر آن فشرد و از حرص لب‌هایش را روی هم چسباند که دستی بر شانه‌هایش فرود آمد و ضربه‌ی آرامی به آن وارد کرد. تکان خفیفی خورد و از کلنجار رفتن با فندک، دست برداشت.

به عقب که برگشت، شخصی آتش به سیگار قهوه‌ای سوخته‌ی او زده، سبب شد به فرد پیش‌رویش خیره شود و به دودی که از میان لب‌هایش بیرون پرید، توجه‌ای نداشته باشد.

- می‌خوام یه کاری برام بکنی پسر!

چشمان خون گرفته‌اش، میان لب‌های کلفت و چشم‌های خرماییِ مرموز هرمس که زیر شیشه‌ی عینک به او می‌نگریستند، در نوسان بود. انگار در این خانه و خانواده، به غیر از او شخص دیگری نیز شب زنده داری می‌کرد! سریعاً به خود آمد و سیگار را از میان لبان تلخ شده‌اش بیرون کشید. به نشانه‌ی ابهام اخم در هم کشید و سپس با لحنی جدی زمزمه کرد:

- فکر نمی‌کردم هنوز بیدار باشی!

خیره به فرش فیروزه‌ای که با رنگ قهوه‌ای موزائیک‌ها هارمونی جالبی ایجاد کرده بود، پک عمیقی به سیگار زد و آرام پرسید:

- چه کاری از دستم ساخته هست؟

هرمس لب‌های خشکیده‌اش را به لبخند پیروزمندانه‌ای مزین کرد و سپس با نگاهی خشک به دوردست‌های پشت پنجره، بی‌قید گفت:

- خونه رو برای یک نمایش خوب، آماده کن!

برایان چشم‌های گرد شده‌اش را از زیر پایش گرفت و به گوی‌های درخشان او داد. اخم ناشی از کلافگی‌اش غلیظ‌تر شده بود و دندان نیشش را روی لب‌هایش فشار می‌داد. هرمس اما بی‌تفاوت به او، چشمانش را همراه با پرده‌ی رقصنده می‌لغزاند و خونسرد بود.

چیزی از حرف‌های بی‌سر و تهش متوجه نشده و همین موضوع او را عصبی می‌کرد! دستی میان موهای نسبتاً سیخش کشید که سرانجام هرمس لب از لب گشود:

- فردا احتمالاً برای بازجویی ما میان. باید هم خودت و هم این خونه رو طوری جمع و جور کنی!

نفس عمیقی و ادامه داد:

- هوای پسر احمق من رو هم داشته باش. نمی‌خوام ترسو بودن اون کار دستم بده! فهمیدی؟

برایان پوزخند کمرنگی زد و بدون مکث پرسید:

- پسر احمقت، همونی نیست که می‌خوای نفسش رو بعد از تموم شدن این ماجرا بگیری؟!

هرمس یخبندان دو چشمش را به دیدگان او گره زده و لب‌های کالباسی رنگش به لبخند مضحک، کج شد. موهای سفیدِ کنارِ شقیقه‌اش را عقب راند و به گلدان لب پنجره که گیاه درون آنْ جوانه نزده، خشک شده بود، چشم دوخت. 

- دایان و آماتیس، ثمره‌ی دوست داشتنم هستن؛ اما من هیچ‌وقت علاقه‌ای بهشون نداشتم! اولی سلامتی عشقم رو گرفت و دومی، جونش رو! 

چشمان جدی‌اش را که در آنان غمی عمیق نهفته بود، به تابلوی نقاشی همسرش دوخت و مبهوت پلک زد.

- کاش هیچ‌وقت وجود نداشتن، هیچ‌وقت!

چانه‌ی پوشیده از ریش‌های سفیدش، ناخواسته بالا رفت و سبب شد لب‌هایش با حالتی دردناک روی هم بیافتند.

- ازشون متنفرم!

برایان با دیدن حالات او، پوزخند دیگری زد و چشم در حدقه چرخاند؛ سپس دست‌هایش را در جیب شلوار سرمه‌ای رنگ خود نهاد و بی‌توجه به حرف‌های او گفت:

- خونه رو آماده می‌کنم. نگران نباش.

و برای انجام کارها، به اتاق خود رفت.

***

ناظر: @ Saghar 2021

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرفصل ۱ _ قسمت ۴

دست کشیش را که به آرامی فشرد، نگاه جدی‌اش روی دستکش‌های مشکی او ثابت ماند. لبخندی ملیح و رسمی زد و تک ابرویی بالا انداخت. هیچ‌جوره نمی‌‌توانست مسئله‌ی دستکش دست کردن او را، آن هم در هوای مرطوب امروز که به شدت خفقان‌آور بود، بدون دلیل و منطق بپذیرد؛ این‌که به اصطلاح، همیشه دنبال سوزن در انبار کاه می‌گشت، روی معاشرتش با افراد نیز تأثیر گذاشته بود! رسمی گفت:

- من، آنیا پترسون هستم و به تازگی از شهر واتفورد به لندن اومدم...

با یادآوری صدای گوش‌خراش تلق- تلق و سوت کشیدن‌های قطار، چهره‌‌اش نامحسوس در هم رفت. دستش را عقب کشید و ادامه داد:

- در رابطه با اتفاق دیشب و به عنوان افسر پلیس، موظفم پرونده رو پیگیری و شواهدی راجع به مفقود شدن خانم اسکات جمع‌آوری کنم. امیدوارم همکاری خوبی با هم داشته باشیم و شما هم به بنده کمک کنید!

نفس عمیقی کشید و برای کنار زدن آن پرده‌ی خشک صدایش، سرفه‌ای مصلحتی کرد و گفت:

- از آشنایی با شما خوشوقتم خانم بنت!

کشیش که زنی سی ساله بود و چشم‌های شکلاتی رنگِ جذابی داشت، آهسته سری بالا و پایین کرد و زیر لب گفت:

- من هم همین‌طور.

دست‌هایش را دو طرف پهلویش قرار داد که چشمان خرمایی رنگ آنیا با آنان همراه شد و زیر افتاد. زنِ تمام سیاه‌پوش، روی پیراهن بلند و چین‌دارش شنلی توری تن کرده و نیمی از چهره‌اش را به واسطه‌ی همان‌ تور مشکی پوشانده بود. رنگی که به‌ چشمش مضحک می‌آمد، رنگ لباس‌های زن روبه‌رویش بود!

- خب می‌دونین... من فکر می‌کنم بهتره یه جای دیگه، مثلاً توی خونه‌ی من با هم صحبت کنیم. 

آنیا، موهای آبشاری و طلایی رنگش را که تا زیر گردنش می‌رسید، پشت گوش زد. پوزخند جا خوش کرده بر لب‌های سرخ‌فامش را نمی‌توانست از ریشه بخشکاند. چه دلیلی داشت دعوت کسی را که خودش اولین مضنون این پرونده بود، بپذیرد؟! اگر برایش تله گذاشته باشند چه؟ اگر این زن قصد از بین بردن او را داشته باشد چه؟ او محتاط‌تر از این‌ها بود؛ پس باید بیشتر احتیاط می‌کرد! با نگاهی تهاجمی و لحنی که بدتر از چشمان وحشی شده‌اش بود، گفت:

- متأسفم! نمی‌تونم چنین کاری کنم!

سپس چشمان براق زن را که با سایه‌ی مشکی- صورتی پشت پلکش بیشتر به چشم می‌آمد، از نظر گذراند و اضافه کرد:

- اما صبح فردا با شما تماس می‌گیرم و اگر موافق باشید، زمانی معین می‌کنم تا با هم صحبت کنیم.

کشیش هنوز دهان برای سخن باز نکرده بود که آنیا دستش را به نشانه‌ی سکوت بالا گرفت و سپس با فرد پشت خط شروع به سخن گفتن کرد. نگاه گیج زن را به خوبی روی خود احساس می‌نمود و لحظه‌ای بعد، در دل به این حالت او بارها خندید.‌

در این نابه‌سامانی، کشیش حواس‌پرت‌تر از آنی بود که متوجه‌ی هندزفری متصل به گوش او شود! چندی پس از اتمام حرف‌هایش که صحبت در مورد اجاره‌ی هتل بود، صدای بم و خسته‌ی اریک گوش‌هایش را قلقلک داد:

- هتل لازم نیست. اتاق خالی من برای تو، آدرس رو برات پیامک می‌کنم.

آنیا پوفی کشید و حینی که یکی از دست‌هایش را درون جیب مانتویش می‌نهاد، چند قدمی از کشیش فاصله گرفت؛ سپس پشت به او، کلافه لب زد:

- حرفم رو بهت زدم اریک! من امشب هیچ دعوتی رو، چه شام باشه و چه سرگرمی، قبول نمی‌کنم. می‌خوام بدون مزاحم روی کاناپه بشینم، قهوه بخورم و طی نیم‌ساعتی که شطرنج بازی می‌کنم، به دنبال یک سرنخ برای پیدا کردن دختر گمشده‌ی خانواده‌ی اسکات باشم!

یک پایش را طبق عادت، بی‌قرار روی زمین کوبید و بدون این‌که به اریک فرصت صحبت کردن بدهد، گفت:

- پس اگر حوصله‌ی رزرو نداری، بهونه نیار تا خودم انجام بدم! نهایتاً ساعت‌های طلایی امروزم رو که میشه صرف بازجویی از خانواده‌ی اسکات کرد، به این کار اختصاص میدم!

تمام این حرف‌ها را برای این‌ می‌زد که اریک دست از تنبلی و خواب بکشد و سرانجام قانع شود؛ اما چندان به نتیجه‌ی این کار مطمئن نبود. چرخ آرامی زد و به کشیش که بی‌حرکت نگاهش می‌کرد، چشم دوخت. سرش را با ناامیدی زیر انداخت و گفت:

- هی، نمی‌خوای جوابم رو بدی؟ باید برم.

با صدای گرفته‌ی اریک که نشان از برخاستن و دست و صورت شستنش می‌داد، لبخندی زد و همان لحظه پاسخ اریک را شنفت:

- آدرس هتل رو برات پیامک می‌کنم!

آنیا "باشه"ای گفت و بدون خداحافظی به تماسشان خاتمه داد؛ هر چند، اریک نیز که از جابه‌جا شدن ساعت خوابش کمی عصبی بود، تمایلی برای پرحرفی نداشت.

ناظر: @ Saghar 2021

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرفصل ۱ _ قسمت ۵

آنیا که حالا خیالش از بابت امشب راحت بود، دم عمیقی کشید و هندزفری مشکی رنگش را از گوش درآورد. با قدم‌هایی کوتاه، خود را به کشیش رساند و  خونسرد گفت:

- خب، خانم بنت! من باید برم. فردا می‌بینمتون.

از دفترچه‌ی کوچک و خاکستری رنگی که درون جیب بزرگ مانتویش بود، برگه‌ای جدا کرد و با خودنویس آبی‌اش، شماره‌ تلفنش را روی خطوط ریز آن نوشت؛ سپس کاغذ مربعی شکل را به طرف کشیش گرفت و گفت:

- ممکنه من فراموش کنم، پس شما با من تماس بگیرید و یادآوری کنید.

نگاهی به ساعت مچی نیوی فورسش که پانزده و ده دقیقه را نشان می‌داد، انداخت و بعد از خداحافظی کوتاهش با کشیش، به طرف خرابه‌های کلیسا رفت. لبخند کوچکی به همکارش که با چهره‌ای جمع شده و کلافه پوتین‌های قهوه‌ای رنگش را می‌نگریست، زد و نزدیک رفت.

- هی، مارتیک! چیزی پیدا کردی؟

مارتیک نیم‌نگاهی به او انداخت و حینی که در موهای مشکی رنگش دست می‌کشید، لب‌هایش از هم باز مانده و دندان‌های سفید رنگش نمایان گشت. بی‌حوصلگی در بند- بند وجودش رسوخ کرده بود و نمی‌دانست چه چیزی با تبر به جان خونسردی‌اش افتاده است. اخمی بین ابروهای مرتبش افکند و گفت:

- طبق تحقیقات رابرت، آما دیشب این‌جا بوده؛ ولی هیچ چیزی وجود نداره که حرف‌هاش صحت پیدا کنه!

گوشه‌ای از لب‌های آنیا بالا رفت و زیر گونه‌اش چالی کوچک اما عمیق ایجاد شد. گلویش از بوی خاک خس- خس می‌کرد و معده‌اش به سوزش و قل- قل افتاده بود. شقیقه‌ی خیس از عرقش را ماساژ داده و با نفسی عمیق سعی در حفظ تعادل کرد؛ اما تهوع ناشی از گرسنگی‌اش، قوی‌تر از حد معمول بود!

- یعنی می‌خوای بگی که اون، داره به من دروغ میگه؟ ممکنه من حساسیت عجیبی توی این موارد داشته باشم، ولی این دلیل خوبی برای شک به رابرت نیست!

مارتیک که تلو- تلو خوردن‌های او را دید، چند قدمی نزدیک رفته و درحالی‌که شانه‌هایش را می‌فشرد، با چشم‌هایی عسلی و نگران در چهره‌اش کندوکاو کرد. پوست برفیِ صورتش به نیلی گراییده بود و تیرگی زیر چشم‌هایش نشان از کم‌خوابی و فشار کم او می‌داد.

رشته‌ی کلام از دستش گریخته بود و آن‌چه که قصد گفتنش را داشت، به کل فراموش کرد. لب‌های صورتی رنگش را با دندان گاز گرفت و حینی که سر خم می‌کرد تا چهره‌اش را واضح‌تر ببیند، آهسته لب زد:

- حالت خوب نیست؟ سرت درد می‌کنه؟

آنیا بار دیگر نفسی تازه کرد و با عقب کشیدن شانه‌هایش، چشم‌هایش را گشود و خیره به زخم روی پیشانی او، بی‌حال پاسخ داد:

- خو... بم. از وضعیت خانواده‌ی آما خبر... ی دریافت نکردی؟ می‌... خوام به خونه‌ی اسکات برم، باید تحقیقات رو از همین‌... جا شروع کنیم. باید مطمئن بشم اون دختر، و... واقعاً گم شده!

در جمله‌اش چندین بار مکث کرده و چشم‌هایش از حال رفته بودند، چیزی که نگرانی مارتیک را بابت سلامتی و حالت نرمال او دوچندان می‌کرد.

- هیچ چیزی از سلامتی تو مهم‌تر نیست!

سرانجام از دیدن حالِ بدِ آنیایی که چهارزانو‌ روی زمین نم‌ناک و بی‌‌آب و علف افتاد و سرفه‌هایش مضاعف شد، طاقت نیاورد و به سمت کوله پشتی آبی رنگش که در گوشه‌ای از خرابه‌ها، کنار چند تکه آجر شکسته و قهوه‌ای افتاده بود، رفت.

کوله را بدون اتلاف وقت روی شانه‌ی ستبرش رها کرد و با حالت دو، درحالی‌که قلبش دیوانه‌وار به سینه‌اش کوبیده می‌شد، راه رفته را بازگشت. مقابل او زانو زد و با گاز گرفتن لب‌های برجسته‌اش، درون کوله به دنبال قمقمه‌ی فلزی‌اش گشت. درب محکم شده‌ی آن را بدون تعلل باز کرد و به لب‌های بی‌رنگ آنیا نزدیک کرد. 

- هی، با توأم! یکم از این بخور.

لب‌های به هم چسبیده‌ و خکشیده‌ی آنیا نامحسوس از هم فاصله گرفتند که مایعی خنک و شیرین وارد دهانش شد. مزه‌ی شاه‌توت را که میوه‌ی مورد علاقه‌اش بود، از همان دم حس کرده و پس از آن انرژی اندکی به سلول‌های تنش افزوده شد.

پلک‌ که از هم گشود، هاله‌ی تیره و تارِ چشمانش مانع دیدن تبسم نشسته بر لب‌های مرد مقابلش شد. مارتیک اما، فرصت را غنیمت شمرد و با زیر انداختن سر و خاراندن پیشانی کوتاهش، به آهستگی مشغول زدودن لبخند روی لبش شد.

درست سه سال از همکاری‌اش با آنیا می‌گذشت و آن دختر حساس، هر روز و هر لحظه، او را با یکی از عادات خود آشنا می‌کرد. شخصیت تیزبین و نسبتاً جدی آنیا برایش جالب به نظر می‌رسید؛ البته تا حدودی! 

آنیا لب‌هایش را جمع کرد و با کرختی از جا برخاست؛ سپس درحالی‌که خواب به چشمانش هجوم آورده بود، پلک محکمی زد و گفت:

- الآن خیلی بهترم. فقط... کمی گرسنمه!

مارتیک با آرامش بازدمش را به بیرون فوت کرد و با جست‌وجوی دوباره‌ی کیفش، پاکت کرمی رنگی را که درونش چند ساندویچ خانگی جای گرفته بود، در دست گرفت. نگاهی به داخل آن که بوی خوش گوشت همبرگر می‌داد، انداخت و با از جا برخاستنی، کوله‌ را روی شانه‌اش فشار داد.

با قدم‌هایی خونسرد روبه‌روی آنیا قرار گرفت و با گرفتن یک دستش، نگاهش را به طرف خرابه‌ها سوق داد. روزی که با مادرش در این‌جا زندگی می‌کرد، اطراف این کلیسا محل بازیگوشی‌هایش بود؛ اما حالا که جای خالی آن را با چشم می‌دید، نمی‌دانست باید چه بگوید یا چه کند تا از آشفتگی خیالش بکاهد.

از این مکان خاطره بسیار داشت! آهی کشید و به مأمورها که هنوز هم مشغول بررسی و جابه‌جایی برخی از آجرها کنده‌کاری شده بودند، خیره شد؛ سپس صدا بلند کرد و خطاب به آن‌ها‌ گفت:

- به کارتون ادامه بدید. من نیم‌ساعت بعد برمی‌گردم!

بدون این‌که منتظر پاسخی از سوی آن‌ها باشد، دستش را پشت کمر آنیا قرار داد و تا مقابل لکسوس نقره‌ای رنگِ خود همراهی‌اش کرد. روی صندلی‌ها‌ که جای گرفتند، مارتیک پاکت ساندویچ را به دست آنیا داد و سوی عمارت اسکات پیش رفت. آنیا پوست سرش را خاراند و درحالی‌که تکه‌ی کوچکی از ساندویچ جدا می‌کرد، لب زد:

- به نظر خوشمزه میاد، البته اگه چیزی برای تو باقی بمونه!

سپس به حرف خود خندید. شکمش بی‌آبرویی می‌کرد و قار و قورش در فضای مسکوت اتومبیل طنین می‌انداخت. مارتیک، با خنده پشت دستش را به لبش کشید و سری به تأسف تکان داد.

دخترک تمرکز او را از مسیر پیش‌رو به سوی خود منحرف ساخته بود. دندان‌های ردیفی‌اش را آرام روی هم فشار داد و همزمان آهنگ تسلی‌بخش صدایش در اتمسفر خودرو جاری شد:

- من گرسنه‌ام نیست عزیزم!

ناظر: @ Saghar 2021

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 5 هفته بعد...

سرفصل ۱ _ قسمت ۶

مسیر درحالی‌ طی شد که مارتیک از پرهای خونی کلاغ‌ها و خاک‌های پاشیده در اطراف سخن می‌گفت و آنیا با اخمی غلیظ به فروشگاه‌های مختلفِ شهر چشم دوخته بود. نفس که می‌کشید، سینه‌اش می‌سوخت و عرق کمرش را خیس می‌کرد.

اخمش از تیزبینی نبود؛ اما چیزی در دلش گواه بد می‌داد! احساسی که این‌بار او را خواهرانه و از سر دلسوزی، نه چیز دیگر، حول پرونده‌ی آماتیس می‌گرداند! خیره به حصار سنگی و سیم خاردارِ پیچ در پیچی که اتومبیل پیش‌روی آن متوقف شده بود، سرش را نزدیک برد و مردد پرسید:

- کجاست؟

مارتیک سر کج کرده و با دست، دری فلزی را نشان داد که آنیا با چشم ریز کردنی، تابلوی نصب شده بر آن را کنکاش کرد. روی تابلوی فلزیِ زنگ زده و آبی رنگ، کلمه‌ی (Scott) با فونتی پیچیده حک شده بود.

هر دو، هم‌زمان از خودرو بیرون جسته و در را کوبیدند؛ یکی پس از دیگری! مارتیک، چند قدم عقب‌تر از او، با ریموتِ اتومبیل مشغول بود که آنیا با اخم نزدیک رفت و انگشتش را بر زنگ فشرد. چرک گیر کرده در گلویش را قورت داد و با نگاهی منتظر، دفترچه و خودکار را میان انگشتانش پیچ و تاب داد. مدتی نگذشت که در، بدون هیچ سخنی از سوی ساکنین خانه، گشوده شد و نگاه عمیق آنیا را به سوی خود فراخواند.

- باهات میام!

با شنفتن سخن مارتیک، از نیم‌رخ نگاهش کرد و با پوزخندی کمرنگ، گفت:

- نمی‌ترسم!

سپس بی‌توجه به او، داخل رفت و در را محکم پشت سرش بست. عمارت اسکات و حیاط پهناور آن، پژمرده و خلوت‌ به نظر می‌رسید! شاخه‌های درختان کهنسال گردو که بر اضلاع حصارها سنگینی می‌کردند، شکسته و نیمه‌شکسته باقی مانده بودند و حدس این‌که مدت‌ها از هرس شدنشان گذشته است، چندان سخت نبود!

قدم بلندتری روی شن و ماسه‌های نرم زیر پایش برداشت و نگاهش را وسعت داد. سکوت، همچنان در محوطه حکم‌فرما بود! نمای به شدت فرسوده‌ی عمارت در چشم می‌زد و صدای سیلی زدن بادِ سرد به پنجره‌ها، به گوش می‌رسید؛ همان‌قدر بلند و همان‌قدر منزجرکننده!

نگاهی به پله‌ها انداخت؛ چیدمان گلدان‌های کاکتوسِ روی سکو نیز از منطق خاصی پیروی نمی‌کردند و درهم ریخته به نظر می‌رسیدند. آب دهانی فرو فرستاد و از پله‌ها بالا رفت که هم‌زمان با او، برایان دستگیره‌ی طلایی را پایین کشید و از پذیرایی خارج شد.

عرض بالکن را طی کرده و در امتداد پله‌ها، خیره به زن زیبایی که نگاهش در سرتاسر محوطه می‌چرخید، لب از لب باز کرد:

- بفرمائید!

چشمان آنیا پس از لحظه‌ای کوتاه،‌ به راست چرخیدند و روی چهره‌ی جدیِ مرد مکث کردند. موهایش با پریشانی بالا رفته و اخم، نقشی اساسی در صورت او داشت. دست درون جیب مانتویش فرو برد و با خونسردی گفت:

- من کارآگاه آنیا پترسون هستم!

برایان، خیره به اجزای چهره‌اش، دو پله‌ی باقی‌مانده به زن را طی کرد و یک پله بالاتر از او ایستاد. حس خوبی به نگاه عمیق و سنگین زن نداشت، زنی خوش‌چهره و فاخر به نام آنیا! حین پلک زدن با جدیت گفت:

- می‌تونم کارت شناساییتون رو ببینم؟!

آنیا تک ابرویی بالا انداخت و کارت شناسایی‌اش را از درون جیب مانتویش بیرون کشید. آن را مقابل چشمان برایان گرفت و درحالی‌که نگاه معمولی او را روی مشخصات کارت دنبال می‌کرد، لب زد:

- حالا می‌تونم وارد بشم؟

برایان به سر تکان دادنی اکتفا کرد و با اَدای دو کلمه‌ی "دنبالم بیاید"، جلوتر از او به فضای خانه پای نهاد که آنیا، لبخندی بسیار کمرنگی بر لب نشانده و با قدم‌هایی بلند، وارد شد. فضای درونی عمارت نیز سوت و کور جلوه می‌نمود و حتی تک لامپ بالای سرشان هم برای روشنایی بخشیدن خانه، یاریگری به خرج نمی‌داد! آنیا در همان فضای نیمه‌تاریک، نگاهی به اطراف انداخت و گفت:

- بهتره همین جا صحبت کنیم آقای اسکات!

چشمان مرموز برایان در ظلمات عمارت برق زدند، اما توجه‌ آنیا چندان پی او نبود. او در این عمارت وسیع دنبال سرنخ می‌گشت؛ چیزی شبیه به سوزن در انبار کاه! لامپ بالای سرشان که روشن شد، آنیا روی مبل تک نفره‌ای نشست و برایان برای آماده کردن قهوه‌ به آشپزخانه رفت.

- ساعت چند بود که آماتیس به کلیسا رفت؟

برایان با دقت به قهوه‌ساز روبه‌رویش نگریست و نفسی فوت کرد.

- یادم نمیاد، ولی نیمه‌شب بود!

آنیا پیش از آن‌که چیزی در دفترچه‌اش بنویسد، لبی کج کرد و پرسید:

- چه‌طور این رو فهمیدین؟

برایان با اخم، ماجرای ساختگیِ آن شب را به یاد آورد و سپس درحالی‌که فنجان‌های قهوه‌ را در دست می‌چلاند، متمرکز پاسخ داد:

- چون اون شب‌، دایان پیش من خوابیده بود!

هنوز هم صدای جیر- جیر‌ک‌ها در گوشش می‌پیچید. هنوز هم صدای بلند موسیقی را که از درون اتاقش به هوا برمی‌خاست و باعث فریاد ویکتور، پیرمرد هفتاد ساله‌ی روبه‌رویی‌شان می‌شد، به خاطر داشت؛ زیرا به جز او همسایه‌ی دیگری نداشتند.

- و با صدای تلفن از خواب بیدار شد!

آنیا کمی در جای خود جابه‌جا شد و با اخمی که از ابهام میان ابروهایش جای گرفته بود، ترجیح داد صدای او را ضبط کند. باید در اسرع وقت به پرسش و پاسخ‌های خودشان گوش می‌داد و روی آن‌ها فکر می‌کرد. موبایلش را از جیب درآورده و پس از روشن کردن ضبط صوت، آن را روی میز مقابلش گذاشت. لحظه‌ای حرکات برایان را کندوکاو کرد و پرسید:

- دایان کیه؟

برایان فنجان‌ها را لبالب از قهوه پر کرد و با به دست گرفتنشان، در پذیرایی گام نهاد.

- اون برادرمه.

سپس مقابل او، روی مبل مشکی رنگ نشست که آنیا بی‌مقدمه تأکید کرد:

- بیدار شدن برادرتون چه ربطی به ناپدید شدن آماتیس داره؟ بیشتر توضیح بدید!

ناظر: @ Saghar 2021

photostudio_1662484842780_7wgh.png

به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی...♡

سوگند به ابتدای روز [وقتی که خورشید پرتوافشانی می‌کند] و سوگند به شب آن‌گاه که آرام گیرد

که پروردگارت تو را رها نکرده و مورد خشم و کینه قرار نداده است!

#ضحی_آیات_یک_دو_سه_چهار#

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرفصل ۱ _ قسمت ۷

برایان پلک‌هایش را لحظه‌ای فرو بست و دمی عمیق از بوی خوش قهوه گرفت. زن در این خانه دنبال چه می‌گشت که به جای تأکید بر مسئله‌ی اصلی، او را به حاشیه می‌برد؟ کمی فکر کرد؛ اگر آنیا پترسون، کاراگاه یا مأمور پرونده‌ی آماتیس نبود، چه بلایی می‌توانست بر سرش بیاورد؟

ابروهایش به یکدیگر پیوند خوردند. شاهرگش را با تیغ موکت‌بُری می‌زد یا شاید هم زنده- زنده دفنش می‌کرد! هر چه بود، با گذر ثانیه‌ها بیشتر روی آن مصمم می‌شد! با آوای محکم آنیا چشمانش را باز کرد:

- آقای اسکات!

ابرویی بالا انداخت و لب‌هایش را روی هم فشار داد. از این‌که خودش را کودن جلوه دهد اصلاً خوشش نمی‌آمد؛ اما در هر حال، آهسته و با گنگی لب به سخن گشود:

- بله.

آنیا شیبی به سرش داد و با اخمی که حاکی از کلافگی‌اش بود، نگاه از چهره‌ی کم‌ریش برایان ربود. فنجان قهوه‌ را در دست گرفت‌ و مجدد گفت:

- جواب سؤالم رو ندادین. ربط بیدار شدن برادرتون با مفقود شدن آما چیه؟ 

سپس با چشمان خرمایی و خوش‌حالتش، دیوارهای پر از تابلوی خانه را دید زد. باید چرخی در این عمارت می‌زد و همراهِ تیم تجسس اتاق آماتیس را زیر و رو می‌کرد. مفقود شدن او، آن هم در زمان فرو ریختن کلیسا نمی‌توانست منطقی و هم‌زمان باشد؛ مگر این‌که مابین دو اتفاق رخ داده، نقطه‌ی مشترکی بیابد!

برایان درحالی‌که تارهای سمج افتاده بر پیشانی‌اش را کنار می‌زد، پس از سکوتی طولانی که هردویشان پدید آورده بودند، با سرفه‌ای خشک گفت:

- زنگِ تلفن!

آنیا با حرکت غیرمنتظره‌ای که گردنش را به درد آورد، خیره- خیره نگاهش کرد، اما پیش از آن‌که حرفی بزند، برایان ادامه داد:

- وقتی اومدیم بیرون، تلفن قطع شده بود و خواهرم با عجله از پله‌ها پایین رفت. نمی‌دونم چه اتفاقی افتاد یا چه کسی با شماره‌ی خونه تماس گرفته بود، اما مطمئنم آما به خواسته‌ی خودش بیرون نرفت.

آنیا آب دهانش را قورت داد و با نوشتن کلمه‌ی تلفن در دفترچه‌اش، گفت:

- آماتیس معمولاً روزها چی‌کار می‌کنه؟ شغلی داره؟

برایان سری به نشانه‌ی منفی تکان داد و با لبخندی بی‌نهایت کمرنگ گفت:

- روزها رو به نویسندگی اختصاص میده؛ البته همیشه نه و هرازگاهی. اون تموم مدت درگیر کارهای کلیساست و گاهی هم برای تفریح، با دوستش...

آنیا خودکار را روی کاغذ فشرد و با پایین آوردن دستش، حینی که خطوط ریز و نانوشته‌ی دفترچه را دنبال می‌کرد، حرفش را برید:

- پس آما یه دوست داره؛ خب این خیلی خوبه! می‌تونم باهاش حرف بزنم. اسمش چیه؟

برایان دستی به ته ریش‌های مشکی و کم‌پشتش کشید و نفسش را محکم فوت کرد. نگاهی به پله‌های پیچ در پیچ که انتهای هر کدام به اتاقی مختوم می‌شد، انداخت و گفت:

- جولی جکسون[1].

آنیا اندکی به جلو خم شد و درحالی‌که آرنج‌هایش را روی زانوانش می‌گذاشت، انگشتان کشیده و نسبتاً ظریفش را درهم قفل کرد.

- توی لندن زندگی می‌کنه؟

برایان تلخی لب‌هایش را که ناشی از خوردن قهوه بود، مزه- مزه کرد و طبق عادت با انگشتان پا روی زمین سرد ضرب گرفت.

- نمی‌دونم. اون هیچ‌وقت در مورد دوست‌هاش یا کارهایی که می‌کنه، به ما توضیح نمیده. در واقع از این کار اصلاً خوشش نمیاد!

آنیا لب تر کرد و به گلدان شیشه‌ای روی میز که گل‌های لیسیانتوس[2] درون آن پژمرده شده بودند، نگریست. به هم ریختگی میز و پژمردگی گل‌های داخل گلدان، ترکیب جالب و نامرتبی را فراهم آورده بودند. نفسی کشید و گفت:

- عکسی از دوستش دارین؟

برایان چند بار پلک زد.

- نه، ولی آماتیس با دوست‌هاش خیلی صمیمیه. احتمالاً عکس دونفره‌ای توی آلبوم خاطراتش داشته باشه!

آنیا به سر تکان دادنی کوتاه اکتفا کرد و موبایل لمسی‌اش را در دست گرفت. صدایشان هنوز هم ضبط می‌شد و ده دقیقه‌ و پانزده ثانیه از مکالمه‌شان می‌گذشت.

- گروه خونی خواهرتون چیه؟

سپس از جا بلند شد که برایان نیز هم‌زمان با او، فنجان قهوه‌اش را روی میزِ نهاد و برخاست.

- اُ مثبت!

آنیا نگاه گذرایی به نوشته‌های درون دفترچه انداخت و گروه خونی آماتیس را نیز در آخر اضافه کرد. گیسوان براق و طلایی‌ رنگش را که با چرخشی ناخودآگاه در صورتش فرو ریخته بودند، عقب زد و دفترچه را درون جیب مانتوی پولکی‌ِ طرح‌دارش جای داد.

- ممنون.

برایان لب‌ به دهان فرو برد و شانه‌ای بالا انداخت که آنیا با قدم کج کردن سوی تلفن، درحالی‌که دستکشی پلاستیکی در دست می‌کرد، گفت:

- تیم تجسس به زودی به خونه‌تون میان. جایی برای موندن دارین؟

سپس با فشردن دکمه‌های مشکی رنگ تلفن، سعی در ریکاوری کردن تماس‌ها کرد. هر چند که تلاشش میان آن همه تماس، تلاش بیهوده‌ای بود؛ ولی قطعاً در این بین به پرینت تلفن خانه نیز احتیاج داشت، زیرا به گفته‌ی برایان، آماتیس خودخواسته پا به کلیسا ننهاده بود!

1- Julie Jackson
2- Lisianthus

ناظر: @ Saghar 2021

photostudio_1662484842780_7wgh.png

به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی...♡

سوگند به ابتدای روز [وقتی که خورشید پرتوافشانی می‌کند] و سوگند به شب آن‌گاه که آرام گیرد

که پروردگارت تو را رها نکرده و مورد خشم و کینه قرار نداده است!

#ضحی_آیات_یک_دو_سه_چهار#

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...