رفتن به مطلب

رمان روان هیچکس| کاربر انجمن نودهشتیا


هیچکس
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: روان

نام نویسنده: هیچکس

ژانر: مرموز

خلاصه:

داستان در مورد یک پسر هست که به خاطر توهماتی که می بینه روال عادی زندگیش رو از دست داده.

مقدمه:

بسیار  تو را  خسته روان باید شد

 و انگشت نمای این و آن باید شد

گر آدمی بساز با آدمیان

ور خود ملکی بر اسمان باید شد

ویراستار: @ M.M☆ویژه☆

ناظر: @ MOBINA.MN

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول:

غرق در افکار خود بودم و در حالی که در پیاده رو قدم می ­زدم، به تماس­های بی­معنی و مفهوم چند وقت اخیر فکر می­کردم. به شخصی که اصرار داشت من را می­ شناسد و طوری حرف می ­زد که انگار از من طلبکار است! از آخرین تماس او فقط چند ساعت می­ گذشت و من در این مدت آن‌قدر در مورد آن شخص و حرف­ هایش فکر و خیال کرده­ ام که سردرد گرفته­­ ام. عجیب است که هرچقدر به ذهنم فشار می ­آورم بازهم مطمئنم که تا قبل از شروع تماس­ های پی­ در­پی­ اش، حتی صدایش به گوشم نخورده است؛ اما اطمینان زیادی که در لحن حرف­ هایش موج می ­زد مرا به شک می­ انداخت.

با صدای جیغ بلندی که شنیده شد، با هراس سرم را بلند کرده و نگاهم را به خیابانی که روبرویم قرار داشت انداختم. هنوز درست نفهمیده بودم چه اتفاقی افتاده است که کسی از پشت تنه­ای به من زد و به سرعت به سمت صحنه حادثه دوید. پسر جوانی بود که نگاهش بر روی جسم بی­جان افتاده روی زمین، قفل شده بود و به نظر می­ رسید که به  زور نفس می ­کشد. رنگش پریده بود و به نظر می­ رسید که به زور دارد پاهایش را وادار به جلو رفتن می­ کند. بالاخره در چند قدمی جسم خونی دختر، با زانو بر زمین افتاد. دست لرزانش را برای لمس کردن صورت دختر دراز کرد ولی قبل از آنکه انگشتانش صورت دختر را لمس کنند، فریاد پر دردش فضا را پر کرد و باعث شد تا از جا بپرم. 

از شدت شوک، همانند کسی نفس می­ کشیدم که انگار زمان زیادی را بدون اکسیژن در زیر آب بوده است. حس تلخی تمام وجودم را در بر گرفته بود. به اطرافم نگاه کردم. عابرین بدون توجه به حادثه رخ داده، در حال عبور و مرور بودند. با خود فکر کردم که چطور ممکن است چنین تصادف شدیدی رخ دهد و هیچکس اهمیتی ندهد؟! به همین خاطر، دوباره به صحنه­ ی تصادف نگاه کردم. همه چیز عادی بود و انگار نه انگار که چند لحظه پیش تصادف شدیدی رخ داده است! ناباور نگاهی به اطرافم انداختم. ظاهرا تنها چیزی که در آن لحظه غیر عادی به نظر می­ رسید، واکنش­ های من بود که باعث شده بود تا عابرین با احتیاط از کنارم عبور کنند. احتمالا فکر کرده اند که من دیوانه­ ای هستم که از تیمارستان فرار کرده است. فکر کردن به چیزی که دیدم و حال هیچ نشانه ای از آن نبود، باعث می­ شد خود نیز برچسب دیوانه را به خودم بچسبانم؛ به همین دلیل ترجیح دادم به جای فکر کردن به این اتفاق، انرژی زیادی را صرف کنم تا بتوانم پاهایم را حرکت داده و خود را به خانه ­ام برسانم.  

@ M.M☆ویژه☆

ویرایش شده توسط هیچکس
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...