رفتن به مطلب

رمان تابع ممنوعیت | آیدا رشید کاربر انجمن نودهشتیا


Kaito
 اشتراک گذاری

پیام توسط زهرارمضانی افزوده شد,

سطح قلم: B+

ارسال های توصیه شده

اسم رمان: تابع ممنوعیت

نویسنده: آیدا رشید

ژانر: جنایی، عاشقانه، تراژدی

خلاصه:  کلاغ‌ها قار- قار می‌کنند و ترس بیشتر در دل‌اش جوانه می‌زد، صدای شلیک تمام جنگل را دربرمی‌گیرد و پی‌در‌پی گلوله‌هایی پرصدا در هوا پرتاب می‌شوند! نمی‌داند فرار کند و یا جان عشق‌اش را نجات دهد. نمی‌داند جانش را در آن جنگل مبهم بگذارد و برود یا نه؟ جنونه، این همه عاشقی جنونه!  سوالی‌هایی در افکارش غوطه‌ور می‌شوند که بیشتر وحشت را در دل‌اش می‌اندازد و بس!

مقدمه:

شلیک! 

شلیک به سوی کسانی که جان را می‌گیرند.

اسلحه در دست منتظر کاغذی از سوی آن فرد ناشناس هستند‌.

صداهای گوش‌خراشی، مغزشان را پر کرده است و ثانیه به ثانیه، دقیقه به دقیقه، صدای جیغ و داد بیشتر می‌شود.

این‌جا مرز جنون است.

جنونی خوفناک که ترسناک‌تر از ارواح است!

بمب‌هایی جان گیرنده که انفجار آن‌ها موجب خشنودی خیانتکاران می‌شود.

بشتاب، به سوی نفرت بشتاب.

کار تو این است!

زمان می‌گذرد و تو اسلحه به دست در حال به قتل رساندن کسانی هستی که در حقت ظلم کرده‌اند.

او ناشناس‌تر از آن است که تو بخواهی او را دریابی.

چه خلاف‌هایی که بخشیدنی نیست!

چه عشق‌هایی که آخرش شیرین نیست.

محکوم می‌شوی، محکوم به گناه نکرده!

 

-معرفی-و-نقد-رمان-

-شخصیت-های-رمان-

@ مدیر راهنما

 

ناظر: @ Victor.S

  • لایک 23
  • تشکر 2
  • غمگین 1

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 5
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یک

صدای شلیک، توی جنگل پر از سروصدا پیچید! کلاغ‌ها قار- قار کردن و گنجشک‌ها سکوت رو به جیک- جیک ترجیح دادن.  دست‌های یخ‌ کردم رو مشت کردم و سرجام وایسادم. نه، امکان نداره! اون هیچیش نشده، مطمئنم که اتفاقی براش نیوفتاده. اشک از گوشه‌ی چشمم روی صورتم چکید، قلبم که مثل همیشه ناراحت بود، شروع به تند تپیدن کرد و دست‌هام لرزش خاصی رو به خودشون گرفتن. اگه اتفاقی براش بیوفته هیچ‌وقت خودم رو نمی‌بخشم، دم عمیقی کشیدم و با پاهای سست شده‌ام به عقب چرخیدم که...

(یک ماه قبل)

موهای خرماییم به خاطر باد، درحال تکون خوردن بود و  بعضی وقت‌ها جلوی چشم‌هام ریخته می‌شد که کفرم رو در می‌آورد. 

پوزخند‌  کم‌رنگی زدم و اسلحم رو توی دستم فشردم،   موهام‌ رو پشت گوشم زدم و نگاهم رو داخل حیاط بزرگی  که دور تا دورش از گل‌های مختلفی احاطه شده بود، چرخوندم. بوی گل‌ها حال و هوای هر آدم افسرده‌ای رو عوض می‌کرد و زیبایی زیاد خونه، بدجوری توجه من رو به خودش جلب کرده بود، صدای شُر- شُر آب حوضی که وسط حیاط بود، راه آرامش رو به وجودم باز کرده بود.  از این خونه خوشم اومده  ولی برای کار تیم مناسبه؟  به نظرم یک جای بزرگ‌تر رو می‌گرفت تا همه‌ی تیم بتونن داخل خونه جا بشن البته هنوز توی عمارت رو ندیده بودم پس نمی‌تونم قضاوت کنم. محمد گفته بود که نیازی نیست داخل عمارت رو ببینیم چون جا داره!

- سارا! صدام رو نمی‌شنوی؟!

با صدای محمد رشته‌ی افکارم پاره شد، چشمم رو از حیاط گرفتم و سریع به سمتش چرخیدم که با چشم‌های کنجکاوش که بهم چشم دوخته بودن، مواجه شدم. ازش اونقدری بدم می‌اومد که هرموقع قیافش رو می‌دیدم، حالت تهوع کل وجودم رو برمی‌داشت!

یکهو نگاهم سمت اندام ورزشکاریش که توجه هر کسی رو به خودش جلب می‌کرد، ژاکت سیاه و پیراهن سفیدش تضاد خوبی رو درست کرده بودن، رفت! 

به زور لبخندی روی لبم نشوندم   و چند قدم به سمتش رفتم که کنار  حوض بزرگ آبی رنگ وایساده بود و دست به سینه نگاهم می‌کرد. انگشت‌های بلند و سرد شده از سرمام رو  کمی تکون دادم تا کمی گرم بشه؛ اما بدتر شد!

گلوم از شدت سرما درد می‌کرد و نمی‌تونستم بزاق دهنم رو به خوبی قورت بدم.

نفس عمیقی کشیدم تا به اعصاب خودم مسلط باشم، توی چند قدمیش وایسادم و به مردمک‌های مشکیش که درخشش خاصی داشتن، زل زدم. با لحن سرد و خشک که همیشه همراهم بود، گفتم:

- کی من رو صدا زدی؟! 

صدای هو- هوی شدید باد، گوش‌هام رو نوازش می‌کرد و بوی گل‌های محمدی قلبم رو به بازی می‌گرفت. وقتی ازش جوابی نشنیدم، سرفه‌ی مصلحتی‌ کردم که به خودش اومد و دستی به ته ریشش کشید، معلوم بود که از این سکوت بین‌مون معذب شده و غم بدی توی چشم‌های کشیدش نشسته.

کمی به عقب رفت و روی لبه‌ی حوض نشست. لبخند کجی زد و با صدای مردونش شروع به حرف زدن کرد:

- همین یک دقیقه پیش صدات زدم؛ ولی حواست پیش گل‌های دور حیاط عمارت بود و توجهی به حرفم نکردی!

لبخندم خشک شد؛ جاش رو به زهرخند داد. قلبم بیشتر از قبل تپید و استرس بدون هیچ دلیلی توی دلم جا خشک کرد! آروم زیر لب گفتم:

- خب حرفت رو الان بگو، می‌شنوم.

زبونش روی روی لب خوش فرمش کشید و  گفت:

- خونه خوبه؟ به تیم بگیم که فردا قراره بیایم اینجا؟

از توجه ‌هاش، از این‌که هی نگاهم می‌کرد بدم می‌اومد ولی مجبور به تحمل کردنش  بودم. نگاهم رو از صورت گندمی رنگش گرفتم و به زمین دوختم، کلافه لب زدم:

- خوبه، فقط یک سوال داشتم.

از جاش بلند شد و خواست فاصله بین‌مون رو کم کنه که سریع چند قدم به عقب رفتم. اخم ریزی کردم  که متوجه منظورم شد و دست‌هاش رو مشت کرد. از ترس و عصبانیت، نفس- نفس می‌زدم و پاهام لرزش داشتن!

دندون‌هام رو به هم ساییدم و  من هم متقابل دست‌های ظریفم رو مشت کردم. با دیدن دست‌های مشت شدم، دستش رو داخل موهاش فرو برد و گفت:

- سوالت رو...

با صدای  بلندی مثل انفجار که از پشت عمارت اومد، حرفش نصفه موند. فکرم از کار افتاد و قلبم شروع به تند تپیدن کرد! با چشم‌های گرد شده به دودی که  از پشت خونه می‌اومد، نگاه کردم. محمد حتی از جاش یکم تکون نمی‌خورد و شوکه شده فقط بهم زل زده بود!

تازه مغزم شروع به تحلیل کرد! این دیگه صدای چی بود؟ اسلحم رو توی جیب شلوارم گذاشتم و با چشم‌هایی لرزون به محمد نگاه کردم که سریع به خودش اومد، آستین لباسم رو گرفت و گفت:

- چیزی نیست، آروم باش! حتما چندتا بچه ترقه انداختن.

 بزاق دهنم رو قورت دادم و با صدای بلندی گفتم:

- اگه صدای ترقه‌س پس چرا اینقدر بلند بود؟

شونه‌ای بالا انداخت  و گفت:

-  نمی‌دونم.

سعی کردم لرزش لبم رو نشون ندم، گلوم رو صاف کردم و گفتم:

- وای صداش خیلی بلند بود! حتی دود هم‌ از پشت عمارت میاد. 

@ Atria  @ Torkan dori  @ Negin jamali  @ ملیکا ملازاده  @ ماهی  @ Parya  @ جانان بانو @ آلفای نقره ای  @ M.M☆ویژه☆  @ khakestar  @ VAHID  @ فاطی زارعی  @ Roshana  @ _Mahta_  @ Victor.S  @ VampirE  @ Morganit  @ شقایق.نیکنام  @ Night Shadow  @ p8366y  @ ستاره-Ensiyeh.gh  @ _NAJIW80_  @ اوپاکاروفیل  @ Niayesh1389  @ mahdiyeh

 

 

 

  • لایک 24
  • تشکر 1

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو

چشم‌هاش رو ریز کرد و گفت:

- نه! ببین دیگه صدای انفجار نیومد، یعنی ترقه بود. لازم نیست الکی دل خودت رو به لرزه بندازی و نگران بشی.   

آخه کی گفته که من ترسیدم؟ مثلا می‌خواد جنتلمن بازی دربیاره؟ با این کارهاش اعصاب منه بیچاره رو به هم می‌ریزه! نفس عمیقی کشیدم که هوای سرد دماغم رو نوازش داد! با صدایی متوسط پرسیدم:

- ترقه اینجا چی‌کار می‌کنه؟! کی می‌خواد توی این جنگل ترقه بندازه؟! چرا دود از پشت عمارت بلند شد؟

شونه‌ای بالا انداخت و از کنارم رد شد، با تعجب به عقب چرخیدم و نگاهش کردم. در حالی که روی کاشی‌های سفید حیاط قدم برمی‌داشت و سرش پایین بود، لب زد:

- توی این جنگل مازندران فقط ما نیستیم که زندگی می‌کنیم!

مکثی کرد و پس از چندثانیه دوباره گفت:

- شاید دو سه نفر دیگه هم اینجا کلبه داشته باشن. بعضی از ترقه‌ها و فشفشه‌ها دود دارن!

سرجاش وایساد، بهم زل زد و ادامه داد:

- یادت رفته یا خیلی برات اینجور چیزها مبهمه؟ نکنه بچه مثبت بودی و ما خبر نداشتیم.

نگاهم رو ازش گرفتم و به کتونی‌های‌ مشکیم‌ دوختم. راست می‌گفت! واقعا زیادی دارم خنگ بازی در‌می‌آرم و  ممکنه برام دردسرساز بشه! باید نفوذم رو توی این تیم بیشتر کنم تا فکری که توی سرم هست رو به راحتی انجام بدم‌.

- هی سارا! به چی فکر می‌کنی؟

با دادی که‌ محمد زد، خون توی رگ‌هام یخ زد! ترسیده از جام پریدم و به چشم‌هاش که‌ موهای لختش روشون ریخته شده بود، زل زدم. لب‌های خوش فرمم رو که بهشون رژ کالباسی زده بودم رو به دندون گرفتم و زیر لب گفتم:

- هیچی!

پوزخندی زد که استرسم رو چندین برابر کرد! خودمم دلیل مضطرب بودنم رو نمی‌دونستم. وقتی محمد پوزخند می‌زد، ترس تموم وجودم رو فرا می‌گرفت و به قول مامان بزرگمم این یک بیماریه! بیماری‌ای که باید خودت درمانش کنی و خودت، دکتر زخم‌هات بشی.

با فکر به مادر بزرگم که چندین سال پیش فوت کرده، لبخند تلخی گوشه‌ی لبم نشست که از چشم‌ محمد دور نموند! 

- چرا لبخند تلخ می‌زنی؟ چت شد یکهو؟

خسته از  سوال‌های پی در پی‌اش، پوفی کشیدم و بی‌حوصله گفتم:

- نمی‌خوایم بریم؟ داره شب میشه.

دستم رو بالا آوردم و به ساعت مچیم چشم دوختم و ادامه‌ دادم:

- ساعت شش و نیمه، بهتره زودتر به مکان قبلی برگردیم و به تیم اطلاع بدیم که قراره توی این عمارت بقیه کارها رو انجام بدیم.

وقتی دید از جواب دادن به سوال‌هاش قسر در میرم، پوزخندش پر رنگ‌تر شد و  بدون هیچی حرفی به سمت ماشین لامبورگینی قرمز رنگش که از این فاصله هم درخشش‌اش چشم رو می‌زد، رفت. 

@ آفتابگردون  @ فاطی زارعی  @ _rozhina_ @ VampirE  @ خاکـــســتر  @ Torkan dori @ Victor.S

 

  • لایک 17
  • تشکر 1

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سه

دست‌هام رو توی جیب پالتوی طوسیم کردم و با قدم‌های بلند به سمت ماشین رفتم. صدای شق- شق کفشم، توی هوا می‌پیچید و من مونده بودم چجوری کتونیم وقتی با کاشی برخورد می‌کنه، صدا میده!

در شاگرد رو باز کردم و سوار شدم. داخل ماشین اونقدر گرم بود که با سرمای بدنم تضاد داشت. کمی خودم رو جمع و جور کردم و یکی از دکمه‌‌های پالتوم رو باز کردم تا کم‌تر گرمم بشه و زیاد عرق نکنم.

- گرمه؟

با صدای محمد، سرم رو به سمتش چرخوندم که نگاهمون به هم گره خورد. دیگه از پوزخند چند دقیقه قبلش خبری نبود و جاش رو به لبخند داده بود. پوست لبم رو دوباره به دندون گرفتم، حتما تموم رژ کالباسیم تا الان رفته از بس پوست لبم رو جوییدم.

- نمی‌خوای جواب بدی؟

آره، دلم نمی‌خواد جوابت رو بدم؛ ولی حیف که نمی‌تونم این فکرم رو به زبون بیارم. حیف! با جواب ندادنم سکوت بدی توی فضای ماشین درست شد که تصمیم گرفتم زودتر جواب حرفش رو بدم تا ولم کنه؛ وگرنه طبق عادت همیشگی‌اش پشت سر هم سوال می‌پرسه تا به جواب قانع کننده‌ای برسه!

دم عمیقی کشیدم که گرمای بخاری ماشین رو به ریه‌هام فرستاده شد و با صدای آرومی گفتم:

- داخل ماشین زیادی گرمه، هوای پاییزی رو به گرما ترجیح میدم.  

ابرویی بالا انداخت، نگاهش رو ازم گرفت و به دست چپش که روی فرمون بود، دوخت.   منتظر بهش چشم دوختم که بالاخره به حرف اومد:

- به نظر من که زیاد گرم نیست ولی  به خاطر تو درجه بخاری رو  کم می‌کنم.

لبخندش پر رنگ‌تر شد و درجه بخاری رو کم کرد.   سرم رو به طرف شیشه‌ی ماشین چرخوندم، بخار نمی‌‌گذاشت بیرون رو ببینم و بدجوری اعصابم رو به هم می‌ریخت.  صدای محمد دوباره به گوشم رسید:

- کمربندت رو ببند.

طبق گفته‌اش، بدون هیچ چون و‌ چرایی کمربندم رو بستم که ماشین نیمه روشن رو روشن کرد،  با ریموتی که صاحب‌خونه بهمون داده بود، در رو باز کرد و پاش رو روی پدال گاز گذاشت که ماشین از جاش پرید.

***

تقریبا بیست دقیقه بود که توی راه بودیم، متاسفانه فاصله خونه‌ی قدیمیمون با این خونه زیاد بود و مجبور بودیم که چهار ساعت راه طی کنیم. توی ترافیک اتوبان هم گیر کرده بودیم و این بیشتر اعصاب محمد رو به هم می‌ریخت و گه‌گاهی حرف‌هایی زیرلب می‌گفت که به خاطر پایین بودن تن صداش، متوجه کلماتی که از دهنش بیرون‌ می‌اومدن، نمی‌شدم.

@Psycho.V @ VampirE @ خاکـــســتر  @ Masi.fardi  @ masoo @ Masoome  @ آتریا🌻  @ M.M☆ویژه☆  @ Fatee  @ shahrzad.rh  @ -ashob-  @ Morganit  @ Beretta  @ فاطی زارعی  @ VAHID  @ آلفای نقره ای  @ ماهی  @ حضرت مرگ  @ نارسیس بانو.arabzade  @ Z.mim  

 

  • لایک 12
  • تشکر 3

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهار 

- لعنتی! 

با صدای دادش،  قلبم وایساد! دهنم رو یک بار باز و بسته کردم تا بگم که کم داد و بی‌داد کن؛ اما منصرف شدم! وحشت‌زده نگاهم رو از  دست‌های ظریف و کشیده‌ام گرفتم و به محمد که کلافه سرش رو روی فرمون گذاشته بود، دوختم. چرا اینجوری  می‌کنه؟ این هم مغزش دم به دقیقه درحال اتصالی زدنه. یک دقیقه مهربونه، یک دقیقه عصبیه! 

اخم ریزی کردم و با لحن آرومی گفتم:

- چته؟ چرا عصبی شدی؟

پوزخندی زدم و بدون این‌که بهش اجازه حرف زدن بدم، گفتم:

- البته تو که هر روز عصبی هستی! چیز جدیدی نیست که بخوام شوکه بشم؛ ولی الان دلیل عصبانیتت رو نمی‌دونم. چرا یکهو کلافه شدی محمد؟

سرش رو از روی فرمون برداشت و بهم نگاه کرد، موهاش روی پیشونیش ریخته شده بودن و عصبانیت توی چشم‌هاش موج می‌زد. وقتی چشم‌های کنجکاو من رو دید، کمی من- من کرد و بعد از چند ثانیه به حرف اومد:

- ترافیک رو نمی‌بینی؟ دیگه سردرد گرفتم از صدای بوق‌ ماشین‌ها. فکر کنم راه چهار ساعته رو هشت ساعته طی کنیم، با این ترافیکی که توی این اتوبان مازندران هست بعید بدونم که تا ساعت دوازده شب به عمارت برسیم. 

پشت سر حرفش پوفی کشید، به ساعت ماشین نگاه کرد و ادامه داد:

- الان ساعت هفت و نیم شبه؛ ولی هنوز ما توی این ترافیک گیر کردیم و معلوم نیست کی ازش خلاص بشیم.

نفس عمیقی کشید و دوباره سرش رو روی فرمون گذاشت.   بیچاره راست می‌گفت، توی این شلوغی چجوری  می‌تونیم زود به خونه برسیم؟   لبم رو به هم فشردم و به شیشه‌ی ماشین نگاه کردم که دیگه از بخار یک ساعت پیش خبری نبود و می‌تونستم بیرون رو ببینم.

یک فراری درست سمت راست ماشینمون وایساده بود؛ یک زوج تقریبا جوون و سه قلوی دختر که روی صندلی‌های عقب  نشسته بودن، توجهم رو جلب کرد. بهشون چشم دوختم، دخترها خیلی جذاب بودن و  فکر کنم پنج سالشون بود.

چشم‌های قهوه‌ایشون دل هر کسی رو می‌برد!  یکی از دخترها موهای مشکیش که روی صورتش ریخته شده بودن رو پشت گوشش زد و به بیرون نگاه کرد که چشمش بهم افتاد، لبخند دندون‌نمایی زد که من هم متقابل لبخندی زدم. 

موهای خوش‌حالتم رو که روی پیشونیم ریخته شده بودن رو به داخل شالم فرستادم و با دقت بیشتری به بچه‌ها نگاه کردم؛ توی این سرمای پاییز داشتن بستنی قیفی می‌خوردن،  لبخندم پر‌رنگ‌تر شد. آخه چقدر بچه کوچولوها شیرین و خوشگلن! آدم دلش می‌خواد یک جا قورتشون بده از بس کیوتن.

بزاق دهنم رو آروم قورت دادم و نگاهم رو ازشون گرفتم، سرجام صاف نشستم و به روبه‌روم چشم دوختم.

- بستنی می‌خوای؟

 @ فاطی زارعی  @ _NAJIW80_  @ سادات.82  @ M.M☆ویژه☆  @ N1389  @ خاکـســتر  @ Fatemeh Zahra  @ اوپاکاروفیل  @ VampirE  @ MMMahdis   @ ستاره-Ensiyeh.gh  

  • لایک 12
  • تشکر 1

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنج

متعجب به محمد که این حرف رو گفت، نگاه کردم. تکیه‌اش رو به صندلی ماشین داده بود و با لبخند کوچولویی نگاهم می‌کرد، ابرویی بالا انداختم و لب زدم:

- چی؟ 

نگاهش رو ازم گرفت، به ماشین‌هایی که جلومون بودن و هی بوق می‌زدن دوخت و گفت:

- به اون سه تا بچه که داشتن بستنی می‌خوردن، یک جوری نگاه می‌کردی فکر کردم دلت بستنی می‌خواد. 

مهربونی‌های بی‌دلیلش رو نمی‌فهمیدم، چرا سعی داشت بهم نزدیک بشه؟ مثلا با این کارها می‌خواد دل من رو به دست بیاره؟! زبونم رو روی دندون‌هام که مثل مروارید بودن، کشیدم و گفتم:

- نه، بستنی نمی‌خوام. توی این سرما که بستنی نمیشه! 

انگاری اینجور جواب دادنم، بهش برخورد. حقش بود پسره‌ی پررو!  با اخم سرم رو به سمت شیشه‌ی ماشین چرخوندم و سرم رو به صندلی تکیه دادم. بعد از چند ثانیه ترافیک کمی کم شد و ماشین‌ها حرکت کردن، محمد سریع تکیه‌اش رو از صندلی گرفت و پاش رو روی پدال گاز گذاشت و به راه افتاد. 

نگاهم رو به درخت‌هایی که کنار اتوبان بودن و با سرعت از کنارشون رد می‌شدیم، دوختم. خسته شده بودم و حالم بد بود، هرموقع سوار ماشین می‌شدم حالت تهوع بهم دست می‌داد و واقعا حالم رو بدتر از اون چیزی که بودم، می‌کرد.  یکهو آه از نهادم بلند شد که محمد در حین رانندگی  گفت:

- چرا آه می‌کشی؟ سارا تو چت شده؟! از وقتی که عضو تیم ما شدی تو رو یک‌بار هم کنار خودم خوشحال ندیدم. چرا اینجوری می‌کنی آخه؟

فرمون رو محکم‌تر توی دستش گرفت و ادامه داد:

- دِ لعنتی پیش من خوشحال باش،  وقتی با دخترهای دیگه‌ی تیم  هستی خوشحالی؛ ولی وقتی پیش من میای مثل کسایی که عشقشون مرده و افسرده شدن، میشی! آخرش من نتونستم درکت کنم. سارا تو رو خدا برای یک‌بار هم که شده بهم توجه کن! فقط  کمی توجه کن تا دلم بهت خوش باشه. درکم کن، تو رو جون هرکسی که دوسش داری حالم رو بفهم!

صدای تقریبا بلندش توی موزیک بی‌کلامی که درحال پخش بود،  قاطی شده بود. بدون این‌که تغییری توی حالت نشستنم ایجاد کنم، چشم‌هام رو بستم و سکوت رو به حرف زدن باهاش که هیچ تاثیری روش نداره، ترجیح دادم. از قسم خوردن‌هاش بدم می‌اومد، از حرف‌هایی که جز دروغ چیز دیگه‌ای توشون وجود نداشت بدم می‌اومد.

صدای پوفش، به گوشم رسید. نیشخند کم‌رنگی روی لبم نقش بست، دست‌هام که روی زانوهام بودن رو مشت کردم و خودم رو به موسیقی گوش‌نوازی که پخش می‌شد، سپردم. 

@ فاطی زارعی  @ Psycho.V

  • لایک 10
  • تشکر 1

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شش

***

- پاشو رسیدیم، پنج ساعته که خوابیدی سارا!

با صدای محمد، پلک‌هام رو آروم باز کردم که سقف کِرمی رنگه ماشین رو بالای سرم دیدم. چشم‌هام از خواب زیاد می‌سوخت و حالت تهوعم هم بیشتر شده بود. با دست راستم چشم‌های به رنگ یخم رو مالیدم تا کمی از دردش کم‌تر بشه،  خمیازه بلندی کشیدم و صاف   روی صندلی نشستم که صدای محمد دوباره اومد:

- چه عجب یک تکونی خوردی خانم خانما!  پیاده‌شو بریم، فقط قدم‌های یواشی بردار تا بچه‌ها بیدار نشن، ساعت از دوازده شب هم گذشته. 

نگاهم رو سمتش سوق دادم که روی صندلی راننده نشسته بود و بهم زل زده بود. نمی‌دونستم چه جوابی بهش بدم، حرفی هم برای گفتن نداشتم. لبم رو به هم فشردم و چشم ازش گرفتم. در ماشین رو آروم باز کردم؛ پیاده شدم و در رو یواش بستم.  هوا سوز داشت و از زیر پالتوم هم سرما رو  حس می‌کردم، نگاهم رو به حیاط بزرگ عمارت چرخوندم؛ تاب‌ سفید رنگی که با پله‌های خونه کمی فاصله داشت، به خاطر باد شدیدی که می‌وزید تکون می‌خورد و صداهای گوش‌خراشی ایجاد می‌کرد.  دِنا پلاس مشکیه سامان درست کنار ماشین محمد بود و  زیر ماه بدجوری می‌درخشید.

صدای قدم‌هایی که از پشت سرم می‌اومد، ترس رو توی وجودم انداخت و سریع به عقب چرخیدم که با صورت خونسرد محمد روبه‌رو شدم. لبم رو به دندون گرفتم و گفتم:

- چرا مثل جن ظاهر میشی؟ یک اوهومی بکن تا بفهمم پشت سرمی و اینجوری نترسم! 

همین که حرفم تموم شد بدون این‌که اجازه گفتن حرفی رو بهش بدم، عقب گرد کردم و به سمت عمارت رفتم. برگ‌ درخت‌هایی که توی حیاط بودن، به خاطر باد تکون می‌خوردن و صوت خاصی رو به وجود می‌آوردن. بدون هیچ دلیلی، بدون این‌که خودم بخوام لبخند روی لبم نقش بست.  به پله‌های سنگی عمارت رسیدم، خبری از محمد نبود.

فکر کنم جن‌های توی خونه قورتش دادن! سری به تاسف تکون دادم و از پله‌ها بالا رفتم که به در سیاه شیک ورودی عمارت رسیدم.  دست‌های سفیدم که از سرما قرمز شده بودن رو به سمت دستگیره بردم و خواستم در رو باز کنم که صدایی از پشت سرم اومد:

- یک لحظه وایسا! می‌خوام یک چیزی رو بهت بگم.

@ Psycho.V  @ Holocaust_.  @ TEIMOURI.Zz

  • لایک 9

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفت

صدای گوش‌نواز و مردونه‌ی محمد، گوشم رو نوازش کرد. دو دل بودم که به عقب بچرخم و به حرف‌هاش گوش کنم  یا بدون توجه بهش، داخل عمارت بشم؛ اما توی این وضع  مغزم به قلب ناآرومم غلبه کرد، با یک نفس عمیق به عقب چرخیدم که نگاهمون به هم قفل شد. زیر نور چراغی که از سقف کوچولوی ورودی عمارت آویزون  بود، صورتش می‌درخشید و چشم‌هاش برق خاص و عجیبی داشتن.

سرم رو کمی کج کردم و بدون هیچ حرفی فقط بهش زل زدم که انگاری از نگاهم فهمید منتظرشم تا حرفش رو بگه، ناخواسته یک قدم  به عقب رفت که درست لبه‌ی پله‌ها وایساد. سردم بود، باد موهام رو به بازی گرفته بود و گاهی روی چشم‌هام می‌ریختن که سیم‌های مغزم از حرص زیاد اتصالی می‌زد. 

- خب!

با صدای آرومش که به زور از حنجره‌اش بیرون می‌اومد، رشته افکارم پاره شد و با دقت نگاهش کردم که دستی به پشت گردنش کشید با صدایی آروم و‌ آرامش دهنده گفت:

- سارا، یک چیزی رو باید بهت بگم. 

چی رو می‌خواست بهم بگه؟! همیشه حرف‌هاش رو نصفه می‌گذاشت. ابرویی بالا انداختم و پرسیدم:

- چی رو؟ یکم زودتر حرفت رو بزن، هم هوا سرده هم خوابم میاد.

سری به نشونه باشه تکون داد و بعد از ثانیه بالاخره لب از لب باز کرد:

- وقتی تو خواب بودی، یکی بهم زنگ زد. 

ابروی راستم بیشتر بالا رفت، یکی بهش زنگ زده؟ خب به من چه؟! مگه من قراره تماس‌هاش رو کنترل کنم؟ 

با تعجب لب زدم:

- کی؟ حرفت رو نصفه نزن.

نفس عمیقی کشید و گفت:

- قراره یک‌ نفر از عربستان بیاد به ایران برای بررسی وضعیت کار ما. فکر کنم یکی از اون کله گنده‌های عربستانه؛ ولی اصلیتش ایرانیه و توی عربستان ساکنه. 

الان دقیقا من باید چیکار می‌کردم؟ این چه ربطی به من داره؟! دستم رو به کمرم زدم و طلبکارانه گفتم:

- الان چرا این‌ها رو بهم میگی؟ چه ربطی به من داره؟! باید من چیکار کنم؟ 

چند قدم بهم نزدیک شد، توی چشم‌های کنجکاوم زل زد و گفت:

- مگه ما توی کار هک نیستیم سارا؟ 

کار شماها بدبخت کردن مردمه! جز این کار دیگه‌ای ندارین. دیگه از حرف‌های بی‌خاصیت و بی‌فایده‌اش خسته شده بودم، منی که یک ساده زیست بودم الان به این حال افتادم!  زبونم رو روی لبم کشیدم و گفتم:

- خب؟ برو سر اصل مطلب، انقده مقدمه چینی نکن! حوصله‌ام رو دیگه سر بردی. 

@ Psycho.V

 

  • لایک 9

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشت

دستش رو توی جیب شلوار نوک مدادیش کرد و گفت:

- تو باید یکم از این کسی که داره میاد، اطلاعات جمع کنی تا بفهمیم کیه و کارش چیه! سایه بهم نگفت که کارش چیه، فقط گفت قراره از طرف من به عمارت شما بیاد و کارتون رو بررسی کنه.

گلوش رو صاف کرد و به حرفش ادامه داد:

- اگه اشتباه نکنم کارش مثل ما باشه، البته مطمئن نیستم؛ ولی خیلی پیش سایه اعتبار داره و یک‌ جورایی  دست راستش حساب میشه. باید به بهترین صورت ازش پذیرایی کنیم و نذاریم که ناراضی از اینجا بره. 

یعنی من باید اطلاعات اون کسی که قراره بیاد رو دربیارم؟ کی می‌تونه باشه اونی که پیش سایه اعتبار زیادی داره؟! اون هم توی عربستانه، معلومه پولداره.

گوشه‌ی لبم رو کج کردم و با صدای کنترل شده‌ای  گفتم:

- باید چندتا اطلاعات راجبش بهم بدی، من که نمی‌تونم به همین سادگی اسم و رسمش رو پیدا کنم.  باید اسم و فامیلیش رو بهم بگی، بعدش هم پذیرایی  کردن مگه به عهده منه که این حرف‌ها رو بهم میگی؟!

نفس پر حرصی کشیدم و با صدایی که توش عصبانیت موج می‌زد، بقیه حرفم رو گفتم:

- برو به کسی که قراره ازش پذیرایی کنه این چیزها رو بگو. دقیقا به من چه؟ کار من توی این تیم فقط هکریه نه چیز دیگه؛ پس به من مربوط نیست! 

منتظر عکس العملش موندم؛ اخم بدی کرد و با دندون‌های چفت شده که عصبانیت بیش از حدش رو نشون می‌داد، غرید:

- این‌بار قراره تو مراقبش باشی و ازش پذیرایی کنی سارا! حق سرپیچی از دستورم رو هم نداری، فهمیدی؟ کار تو توی این تیم فقط هک کردن نیست، این رو توی مخت بکن.  انقدر من رو حرص نده، تو دست راست منی و نقشت توی تیم خیلی مهمه! اگه تو با مهمون‌مون بد رفتاری کنی و با این زبونت که مثل نیش ماره، باهاش حرف بزنی باید قید زندگی‌‌مون رو بزنیم! دلت می‌خواد به دست سایه‌ کشته بشی؟! 

کمی مکث کرد، لامصب چقدر هم پشت سرهم حرف می‌زنه! فکش هم درد نمی‌کنه.

خواستم از فرصت استفاده کنم و حرف بزنم که دستش رو به معنی ساکت‌شو بالا آورد. دهن باز شده‌ام رو بستم و منتظر نگاهش کردم که به حرف اومد:

- هیچی نگو! ساکت باش. تو مجبوری که از حرفم پیروی کنی و حق مخالفت هم نداری. الان هم دلم نمی‌خواد توی این سرما یخ بزنیم، پس گمشو‌ توی خونه! 

همین که این حرف رو زد، با چشم‌هایی که عصبانیت توشون موج می‌زد نگاهم کرد و از کنارم رد شد، صدای باز شدن در به نشونه‌ی داخل شدن توی عمارت متروکه‌اش بود.

@ Psycho.V

 

 

 

  • لایک 9

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نه

پوست لبم رو به دندون گرفتم و چشم‌هام رو بستم. از حرفت پیروی کنم؟ تو خودت زیر دست سایه‌ای بعد به من دستور میدی! حیف که زبونم جلوت کوتاهه، حیف که نمی‌تونم چیزی بهت بگم و مجبورم جلوت لال‌مونی بگیرم. لعنت بهت محمد! 

نفسم رو محکم فوت کردم و   چشم‌های خسته‌ام رو باز کردم. هنوز هم از سوزشش کم نشده بود و بدجوری اذیتم می‌کرد. به عقب برگشتم که با در باز عمارت رو به رو شدم، داخل رفته؛ ولی در رو نبسته. لجباز! پوفی کشیدم، وارد خونه شدم و در رو هم پشت سرم آروم بستم تا صدای بدی ایجاد نکنه و بدبخت بیچاره‌هایی که خوابیدن به خاطر من بیدار نشن.  

چراغ‌ها طبق معمول روشن بودن، همین که از در وارد می‌شدی، انگاری وارد هال می‌شدی و راهرویی وجود نداشت، ورودی و اتاق پذیرایی یکی بودن.  کفشم رو درآوردم و توی جاکفشی‌ای که کنار در بود، گذاشتم.

همین که کف پاهام با سرامیک‌های  سرد  برخورد کردن، سرما به وجودم منتقل شد و تموم تنم مور- مور شد. شال طوسیم رو روی سرم درست کردم و به سمت هال قدم برداشتم؛ مبل‌های آبی رنگ و   وسایل‌های دکوری طلایی رنگ، تم خاصی رو برای اتاق پذیرایی درست کرده بودن و هر کسی رو محو زیباییش می‌کرد. ابرویی بالا انداختم و زیرلب گفتم:

- فرش سرمه‌ای عمارت چرا نیست؟ کجا بردنش؟ 

شونه‌ای بالا انداختم و عقب گرد کردم که چشمم به  آشپزخونه کوچیک خورد که اُپن نداشت و جذابیت خونه رو بیشتر می‌کرد.

نگاهم رو از آشپزخونه گرفتم و به پله‌های طبقه بالا دوختم که کنار ستون آشپزخونه قرار داشت. خونه دوبلکس بود؛ ولی عمارتی که قرار بود توش بمونیم دوبلکس نبود و مثل اینجا هفت تا اتاق نداشت.   

لب ورچیدم و به سمت پلکان‌ها رفتم،   دستم  رو روی نرده‌ی فلزی گذاشتم و با قدم‌های یواش به طبقه بالا رفتم. پام رو روی آخرین پله گذاشتم و وارد راهروی تقریبا بزرگی شدم که فقط اتاق توش بود. 

نگاهم بین اتاق‌های سمت چپ و راست راهرو  درحال گردش بود؛ دو تا اتاق سمت چپ قرار داشت که یکیش برای کیان بود و اون یکیش هم برای سامان، دو تا اتاق دیگه هم سمت راست بود که یکیش برای لیلا بود و اون یکیش هم برای ندا.

نگاهم رو به دوتا اتاقی که انتهای راهرو بود، دوختم. اتاقی که سمت چپ بود و در سفید رنگی داشت برای محمد بود و اون یکیش هم که در سیاهی داشت برای من بود.

@ Psycho.V

  • لایک 9

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ده

دستی به چشم‌های  خسته شده‌ام از خواب، کشیدم و با قدم‌های آروم به سمت اتاقم رفتم. انگاری از دیوارهای سفید راهرو،  هوایی به سردی یخ بیرون می‌اومد و تن تقریبا گرمم رو ناملایم می‌کرد. 

جلوی در اتاقم وایسادم، دستم رو سمت دستگیره بردم و به سمت پایین کشیدمش که در با صدای گوش‌خراشی باز شد. چینی به دماغم دادم و وارد جایی شدم که تاریک‌تر از شب بود، به زور کلید برق رو پیدا کردم و چراغ‌های آویزون شده از سقف رو روشن کردم.

اول کمی نور چشم‌هام رو زد، بعد از چند ثانیه که به نور عادت کردم، پلک‌هام رو از هم باز کردم و با دستم در رو بستم.

نگاهم رو توی اتاق تمیز و مثل دسته‌ی گل چرخوندم؛ همه چیز سرجاش بود! رو تختی مشکیم به هم نریخته بود و لوازم آرایشیم روی میز توالت سفید رنگی بود که سمت چپ تختم  قرار داشت و یک کمد سیاه رنگم که سمت راست تختم بود و کمی باهاش فاصله داشت. 

همه وسایل‌هام یک ذره هم از اون موقعی که رفته بودم، تکون نخورده بودن پس کسی وارد اتاقم نشده بود! 

با خستگی به طرف کمد رفتم، کف پام که به نخ‌های نرم فرش می‌خورد، حس خوبی رو بهم القا می‌کرد. رو به روی کمد وایسادم و درش رو باز کردم. نگاهم رو توش چرخوندم؛ لباس راحتی خرسیم رو برداشتم و با لباس‌های بیرونم عوضش کردم. 

درش رو بستم و روی تخت نرم و گرمم دراز کشیدم،  خوابی که از سرم پریده بود، دوباره به سراغم اومد. پتوی نازکم رو روم کشیدم، هوا سرد بود و فقط یک بخاری کوچیک توی اتاقم بود که دمای اتاق رو ملایم نمی‌کرد.

به پهلو چرخیدم  و خودم رو به حس شیرین و آرامش‌بخش خواب، سپردم.

***

با صدای در اتاق که به هم کوبیده می‌شد، پلک از هم باز کردم و صاف روی تخت نشستم. با چشم‌های خمار شده از خواب،  اتاق رو از نظرم گذروندم. کی این وقت صبح اینجوری داره در اتاقم رو می‌زنه؟ هرموقع هم بخوایم مثل آدم بخوابیم، این‌ها نمی‌زارن.

@ Psycho.V

  • لایک 9

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازده

پوفی کشیدم و به زور از تخت پایین اومدم. بدنم خسته بود و چشم‌های پف کرده‌ام به زور باز می‌شدن!  سعی کردم چشم‌هام رو باز نگه دارم تا وسط راه نیوفتم. صدای در محکم‌تر از قبل شد، با قدم‌های بلند به سمت در رفتم.

دستگیره رو گرفتم و پایین کشیدمش که دوباره با صدای اذیت کننده‌ای باز شد. موهام رو پشت گوشم زدم و به پشت در نگاه کردم تا ببینم اونی که پشت سر هم در رو می‌زنه کیه!

با دیدن لیلا که لبخند روی لب‌های قلوه‌ایش خودنمایی می‌کرد  و بهم زل زده بود، نفس عمیقی کشیدم. از جلوی در کنار رفتم تا داخل بیاد و حرفش رو بزنه. دستی به شال زرد رنگش کشید و بدون یک کلمه حرف، وارد اتاق شد. 

کلافه در رو بستم و  به سمت لیلا که روی تختم نشسته بود، چرخیدم.  لبم رو با زبونم تر کردم، توی چشم‌های قهوه‌ایش که صورتم رو کنکاش می‌کردن،  نگاه کردم و گفتم:

- چی‌شده لیلا جونم؟ چرا این وقت صبح این‌جوری در می‌زنی؟! باز چه اتفاقی افتاده؟ یک جوری در رو زدی که سردرد گرفتم!

لبخندش عمیق‌تر شد، دستی به لپ‌های قرمزش کشید و با ذوق بچگونه‌ای گفت:

- وایی سارا! محمد بهت گفته که قراره یک نفر از عربستان به عمارت بیاد؟ وای دارم ذوق مرگ میشم! 

همیشه از این مهربون بودنش و ذوق کردن‌هاش خوشم می‌اومد، خیلی دختر خوبی بود؛ ولی به خاطر پول مجبور شده بود وارد این تیم بشه و کار هکری انجام بده! کلا تیم ما توی کار هک بود و بخش بزرگی رو توی تیم سایه داشت. اگه ما نباشیم اون‌ها چطوری می‌تونن اطلاعات کسایی رو که می‌خوان رو به دست بیارن؟! 

ناخودآگاه پوزخند خیلی کم‌رنگی روی صورتم نقش بست، سعی کردم پنهونش کنم؛ اما زیاد موفق نشدم. 

پلکی زدم و دوباره به لیلا چشم دوختم،    زمزمه‌‌وار گفتم:

- آره، چی‌شده مگه؟ چرا اینجوری ذوق کردی؟!

@ Psycho.V

  • لایک 7

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازده

پلکی زد و گفت:

- اون پسره قرار بود چهار روز دیگه بیاد؛ ولی صبح ساعت هفت که هممون بیدار بودیم و داشتیم صبحونه می‌خوردیم، محمد توی آشپزخونه اومد و گفت که قراره  فردا اینجا باشه. 

ابرویی بالا انداختم، یعنی من قراره فردا ریخت پسره رو ببینم که حتی اسمش رو هم نمی‌دونم!  مثل سوزن توی منگنه گیر کردم.  امروز بدون استراحت باید کار کنم.

- کجا سِیر می‌کنی سارا؟

با صدای لیلا، رشته افکارم پاره شد. نوک دماغم رو خاروندم، به در تکیه دادم و لب زدم:

-  هیچ‌جا! دارم به این فکر می‌کنم که چجوری از اون کسی که قراره بیاد پذیرایی کنم. مگه من خدمتکارم که جلوش چایی و شیرینی بزارم؟ ناسلامتی هکر تیمم. 

چشم‌هاش از تعجب گرد شد، کمی از جاش تکون خورد و گفت:

- مگه قراره تو مهمون‌داری کنی؟ قضیه رو درست و حسابی توضیح بده.

فقط با لیلا توی تیم کمی صمیمی بود، برای همین لب از لب باز کردم:

- محمد دیشب بهم گفت که تو باید از اون آدم پذیرایی کنی و حق مخالفت هم نداری. 

دستی به دماغ قلمیش کشید و  گفت:

 با عصبانیت این حرف‌ها رو گفت؟ آخه تو که هیچ‌وقت از این‌ کارها نمی‌کردی! یکهو چی‌شد؟! بهش چیزی گفتی؟ بحث‌تون شده سارا؟! زود جواب بده بعد بریم پایین، صبحونه بخور. هزارتا کار داریم.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- محمد رو نمی‌شناسی؟ یک دقیقه مهربونه یک دقیقه نامهربونه! به خدا از دستش دیگه کلافه شدم. چقدر یک آدم می‌تونه نچسب باشه؟! 

@ Psycho.V

  • لایک 7

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  سیزده

از روی تخت بلند شد و با چشم‌های ریز شده به سمتم اومد؛ صدای پاشنه‌های کفش قرمز رنگش تمرکزم رو به هم می‌ریخت و از اینجور صداها که سکوت رو می‌شکستن متنفر بودم! روبه‌روم وایساد و بهم زل زد. بوی عطرش رو به ریه‌هام فرستادم و کنجکاو بهش چشم دوختم که گلوش رو صاف کرد و گفت:

-  باهات موافقم؛ ولی نقاط مثبتی هم داره عزیزم! از رفتارهاش معلومه که بهت یک حس‌هایی داره. می‌دونم که بعضی وقت‌ها زیادی اذیتت می‌کنه؛ اما تو هم کمی باهاش راه بیا. انقدر تند رفتار نکن و سرد جوابش رو نده، اگه از حرف‌هاش سرپیچی کنی ممکنه از علاقه‌اش بگذره و یک بلایی سرت بیاره البته بعید بدونم که تو رو بکشه و از حسش بگذره!  باید...

دیگه نمی‌خواستم حرف‌هاش رو بشنوم، سرم درد می‌کرد و صداش دردش رو بیشتر از حد معمول می‌کرد. کلافه مانع حرف زدنش شدم و گفتم:

- وایسا، ساکت‌شو  لطفا!

حرفش توی دهنش ماسید، نگاهش بین چشم‌های مثل یخم درحال گردش بود. زبونم رو روی لبم کشیدم و به حرفم ادامه دادم:

- الان سرم درد می‌کنه، بعداً هم می‌تونیم راجب اینجور چیزها حرف بزنیم. امروز کار زیاد دارم، اگه میشه از اتاقم بیرون برو! بعد چند دقیقه میام پایین. تو هم برو به محمد بگو تا ماشین رو آماده کنه و از اینجا بریم. وسایل‌ها رو بسته بندی کردین؟ 

سری تکون داد و گفت:

- ما قبل این‌که تو بخوای بیدارشی همه چیز رو جمع کردیم و توی حیاط گذاشتیم، نگران چیزی نباش‌.  

به ساعت مچی سیاه رنگش نگاه کوتاهی انداخت و بدون این‌که اجازه حرف زدن بهم بده، گفت:

- الان ساعت یازده و نیمه صبحه. زودتر آماده‌شو تا راه بیوفتیم، راستی داخل عمارت رو دیدی؟ کی محمد  و صاحب خونه معامله کردن؟ اصلاً چرا از این‌جا داریم می‌ریم؟ بدجوری این سوال‌ها ذهنم رو درگیر خودشون کردن.

@ Victor.S  

 

  • لایک 7

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارده

دستی به موهای شلخته‌ام کشیدم و لب زدم:

- باشه زودی آماده میشم. نه، فقط حیاطش رو دیدم دیگه وقت نشد داخلش رو ببینم، بعدش هم به من چه که خونه چقدر بزرگه؟ مال من نیست که!

کمی مکث کردم تا نفسی تازه کنم، بعد از چند ثانیه ادامه دادم:

- محمد و صاحب‌ خونه معامله نمی‌کنن! سایه قراره عمارت رو برامون بخره که فکر کنم خریده. واقعا نمی‌دونم چرا داریم از اینجا می‌ریم، یادم بنداز تا از محمد بپرسم! در واقع چندتا سوال ذهن من رو هم درگیر کرده؛ ولی جوابش رو نمی‌دونم چجوری پیدا کنم.

حرفم که تموم شد، پوفی کشید و گفت:

- باشه، از جلوی در بیا کنار تا برم. 

سری به نشونه باشه تکون دادم و از در فاصله گرفتم که لبخندی زد، از اتاقم بیرون رفت و در رو هم پشت سرش بست. آه از نهادم بلند شد،  عقب گرد کردم و نگاهم رو توی اتاق چرخوندم، باید زودتر آماده بشم. لب خشک شده‌ام رو به دندون گرفتم و به سمت کمدم  قدم برداشتم.

درش رو باز کردم و به لباس‌هام که از آویز، آویزون شده بودن چشم دوختم؛ هوا سرد بود و باید یک لباس گرم می‌پوشیدم تا سرما نخورم  و کار دست خودم ندم. نفسم رو کلافه بیرون فرستادم، شومیز قرمز رنگم و  شلوار دم‌پای مشکیم رو برداشتم و با لباس راحتیم عوضش کردم.

شال سیاهم رو از توی کمد برداشتم و سرم انداختم، فعلا نیازی به پالتو نبود. در کمد رو بستم، کش و قوسی به بدنم دادم. هنوز دست و صورتم رو هم نشسته بودم! پوفی کشیدم و به سمت سرویس بهداشتی و حموم کوچیکی که توی اتاقم بود، رفتم تا دست و صورتم رو بشورم.

***

بعد از شستن صورتم، از اتاق بیرون رفتم. کسی توی راهرو نبود  و سکوت بدی حکم فرما بود که ترس رو توی دلم می‌انداخت.

@ سایکو.V

 

  • لایک 7

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزده

موهای شونه نشده‌ام رو که روی پیشونیم ریخته شده بودن رو توی شالم کردم و با قدم‌های محکم به سمت پله‌ها رفتم. صداهای عجیب غریبی از پایین پله‌ها می‌اومد، انگاری بچه‌ها دارن وسایل‌های خونه رو جمع می‌کنن. هنوز من اطلاعات اون شخصی که قراره بیاد رو درنیاوردم! 

پوف کلافه‌ای کشیدم و به طبقه اول رفتم، همین که پام با سرامیک‌های زمین برخورد کرد، محمد از آشپزخونه بیرون اومد  و نگاهمون به هم گره خورد. بزاق دهنم رو قورت دادم، از دستش عصبی بودم و دیشب بدجوری دلم رو شکسته بود!

نمی‌خواستم بهش نگاه کنم برای همین سریع نگاهم رو ازش گرفتم و به زمین دوختم که صداش  به گوشم رسید:

- خوبی سارا خانم؟‌ چرا نگاهت رو ازم می‌دزدی؟! چی‌شده؟ 

جوابی نداشتم که بهش بدم، انگاری زبونم رو  بریده بودن که قدرت حرف زدن نداشتم! چون روبه‌روم وایساده بود، نمی‌تونستم از کنارش بگذرم.

- من رو نگاه کن! 

انگاری نمی‌تونستم از زیر نگاهش قسر در برم! نفس عمیقی کشیدم، نگاهم رو از انگشت‌های لاک خورده‌ام  گرفتم و بهش دوختم که دستی به آستین پیراهن سیاهش کشید و گفت:

- چرا ناراحتی؟ چه اتفاقی افتاده که سر صبحی اینجوری ابروهات به هم گره خورده؟! باز کی اذیتت کرده؟

باید بهش چی می‌گفتم؟ می‌گفتم که تو باعث ناراحتیه من شدی؟ اخلاقش رو می‌شناختم؛ زیاد انتقادپذیر نبود ولی مجبور بودم هر چی رو که توی دلم  بود رو بهش بگم تا یقه منه بیچاره رو ول کنه و ازم فاصله بگیره! 

دستم رو به پیشونیم که عرق‌های سردی روش بودن، کشیدم ‌ و با کمی من- من گفتم:

- خب، کمی دلم رو شکستی!

با حرفی که زدم، اخم‌ بدی بین ابروهای پر پشتش نقش بست! فکر کنم از حرفم بدش اومده بود که  با چشم‌های ریز شده نگاهم  می‌کرد. دست‌هام رو آروم مشت کردم تا کمی از لرزشش کم بشه؛ اما نشد!

@ سایکو.V

 

 

  • لایک 5

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزده

دستش رو توی جیب شلوار زغالیش کرد و از زیر دندون‌هایی که چفت شده بود، غرید:

- کی دلت رو شکستم؟ جواب بده، زود باش!

صداش انقدر بلند بود که احساس کردم پرده‌های گوشم پاره شد! لب‌هام رو  محکم به هم فشردم تا لرزشش که از استرس بود، معلوم نباشه‌.

- چه خبرتونه؟ محمد چرا داد می‌زنی؟ 

با صدای سامان، محمد به عقب چرخید و بهش که  اندام لاغر و ورزشکاریش رو به اُپن چسبونده بود، چشم دوخت. موهای مشکیش روی پیشونیش ریخته شده بودن و چشم‌های عسلیش مثل خورشید می‌درخشید. نگاهم رو سمت محمد سوق دادم و لب از لب باز کردم تا حرفی برای دفاع بزنم که صدای محمد مانعم شد:

-‌ هیچی نیست! برگرد سر کارت. وسایل‌های دکوری رو بیرون بردین؟ عمارت کلاً خالی شده؟ 

سامان سری با شک تکون داد، از اُپن فاصله گرفت و با قدم‌های بلند خودش رو بهمون رسوند که با ترس یک قدم عقب رفتم. پلکی زدم و قبل این‌که سامان بخواد حرفی بزنه، دهنم رو باز کردم و حرف زدم:

- پسرا یک لحظه وایسین! الان می‌خوایم راه بیوفتیم؟ من هنوز وسایل‌هام رو جمع نکردم! 

محمد سریع نگاهش رو از سامان گرفت و بهم دوخت، هنوز هم اخم روی صورتش بود! فکر کنم حالا حالاها این اخلاقش درست نشه. چشم‌هام رو ریز کردم و به سامان که با دکمه‌‌ی ژاکت بازی می‌کرد نگاه کردم. که محمد گفت:

- چرا تا حالا وسایل‌هات رو جمع نکردی؟ هان؟ توی اون اتاق داشتی چه غلطی می‌کردی؟ مگه خرسی که تا ساعت یازده صبح می‌خوابی؟! حتما خرس بودی و ما خبر نداشتیم.

از حرف‌هاش حرصم گرفته بود! من خرسم؟ خجالت هم نمی‌کشه! پسره‌ی گنده از عصبانیت دیگه نمی‌دونه چی بگه! نفس عمیقی کشیدم تا لرزش صدام  مخفی بشه و لب زدم:

- محمد مودب باش! هی من هیچی نمیگم یک تیکه بهم می‌اندازی! فکر نکن چون رئیسمی هر کاری که بخوای می‌تونی بکنی و من هم چون زیر دستتم باید هیچ زِری نزنم. 

بعد تموم شدن حرفم بدون این‌که اجازه حرف زدن به سامان رو بدم از کنار محمد که کمی جا برای رفتن بود، گذشتم. هردوشون توی شوک بودن! با عصبانیت وارد آشپزخونه شدم که چشمم  به ندا و کیان خورد که درحال بسته بندی کردن کارتن بشقاب‌ها بودن.

@ سایکو.V  

  • لایک 5

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفده

متوجه اومدنم نشده بودن و  به کار خودشون داشتن ادامه می‌دادن. پس لیلا کجا بود؟ ابرویی بالا انداختم و با صدای بلندی که متوجه اومدنم بشن، گفتم:

- سلام.

با صدام، هردوشون از جاشون پریدن و ترسیده بهم چشم دوختن.  کیان چینی به دماغ خوش فرمش داد و با عصبانیت گفت:

-  چته؟ تازگی‌ها جن شدی! مثل روح نامحسوس میری و میای!  نکنه خبراییه؟ هوم؟ 

لبخندی از ته دل زدم که  ندا با اون صدای نازکش که گوش هر کسی رو پاره می‌کرد، گفت:

- کیان راست میگه. تو چرا همه رو می‌ترسونی؟ قلبم اومد توی دهنم سارا خانم! آدم باش لطفا! 

خنده کوتاهی کردم و بدون این‌که چیزی بگم، به سمتشون که روی زمین نشسته بودن و داشتن وسایل‌ها رو توی کارتن می‌ذاشتن، رفتم و کنار ندا روی فرش نرمه آشپزخونه نشستم.

دیگه چیزی توی آشپزخونه نبود، یخچال و بقیه وسایل‌ها رو فکر کنم توی حیاط  گذاشته بودن برای همین آشپزخونه خالی به نظر می‌رسید و جز کابینت سفید رنگ وسیله‌ی دیگه‌ای نبود!

نگاهم رو‌ کارتن‌ها دوختم که صدای مردونه کیان به گوشم رسید:

- چرا حرف نمی‌زنی؟ با محمد داشتی دعوا می‌کردی؟ صداتون کل عمارت رو برداشته بود! 

پوزخند کم‌رنگی روی لبم نقش بست. نگاهم رو به چشم‌های آبیش دوختم و  لب زدم:

- نه! دعوا کجا بود؟

چشم‌های گربه‌ایش رو نازک کرد و گفت:

- آره تو راست میگی!

حرفی برای گفتن نداشتم، حوصله‌ی خودمم ندارم چه برسه به بقیه! نفس عمیقی کشیدم که  صدای خنده‌‌ی ندا توی آشپزخونه اکو شد. متعجب به صورت مستطیلیش زل زدم که خنده‌هاش قطع شد، چشم‌های  قهوه‌ایش رو به صورتم دوخت و با لبخندی که همیشه روی لب‌هاش داشت، گفت:

- دختر! تو چرا با این محمد بیچاره راه نمیای؟ مگه چه کاری در حقت کرده؟! عجب ماجرایی شده‌ها! 

از دست این شوخی‌ها و مهربونی‌های ندا دیگه نمی‌دونستم چی‌کار کنم! خیلی دختر قشنگی بود و همیشه پشتم وایمیساد. وقتی دید مکث کردم و چیزی نمیگم، سرش رو پایین انداخت و به کارش ادامه داد.

لبخند دندون‌ نمایی زدم  و به موهای خرماییش نگاه کردم. قبل از این‌که بخوام لب از لب باز کنم  و حرفی بزنم، کیان پیش دستی کرد و سریع با هیجان گفت:

- آره ندا راست میگه! تو چرا با محمد یکی به دو می‌کنی؟ ازش بدت میاد؟ اصلا محمد و سامان کجا رفتن؟‌ مگه جلوی پله‌ها نبودن؟ یعنی چی به هم گفتن؟! تو نمی‌دونی؟ چه حرف‌هایی بین‌تون رد و بدل شد؟!

دیگه نفسی براش نمونده بود از بس پشت سرهم حرف زده بود! نگاهم رو از ندا گرفتم و بهش صورت خوش فرم و جذاب کیان دوختم. سری به تاسف تکون دادم و با لحن آرومی گفتم:

- یک لحظه ترمز کن! سوال‌هات رو یکی- یکی بپرس. مگه زمان رو ازت خوردن و یا من دارم فرار می‌کنم؟ هول نشو و آروم سوال بپرس داداش!

چون کیان پسر خوبی بود، همیشه بهش داداش می‌گفتم و مثل داداشم دوستش داشتم.

@ Apollo.S

 

 

 

 

  • لایک 3

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجده

معلوم بود که از حرفم خنده‌اش گرفته؛ چون لب‌هاش رو به هم فشرده بود و صورتش کمی رنگ قرمز به خودش گرفته بود. پوست لبم رو به دندون گرفتم و منتظر نگاهش کردم که بعد از کشیدن یک نفس عمیق گفت:

-  خب، بریم سراغ اولین سوال؛ چرا با محمد دعوا می‌کنی؟

توی فکر فرو رفتم؛ جواب سوالش برای خودم هم گنگ و مبهم بود! خودمم دلیل دعوا کردن‌هام رو نمی‌دونستم. شاید به خاطر این‌که می‌خواد بهم نزدیک بشه باهاش دعوا می‌کنم و شاید برای این اخلاق بَدش! 

- منتظر جوابتیم‌ها!

با صدای ندا، رشته افکارم به کل پاره شد. نگاهم رو از کارتن‌ها گرفتم و به ندا دوختم که داشت با اون ناخن‌های تقریبا بلندش و دست‌های ظریفش با دکمه‌ی آستین شومیز آبی رنگش وَر می‌رفت!  باید یک جواب منطقی بهشون می‌دادم تا زیاد ازم سوال نپرسن!

لب خشک شده‌ام رو تر کردم و  رو به ندا گفتم:

- جواب خوبی برای این سوال ندارم. خودمم واقعاً نمی‌دونم چرا ازش بدم میاد!

چشم‌هام رو ریز کردم و به کیان که کنجکاو نگاهم می‌کرد، زل زدم. کمی مکث کردم و ادامه حرفم رو به زبون آوردم:

- من مجبورم که به این سوال جواب بدم؟ اجباری توی کاره؟! 

دستی به موهای به رنگ شبش که روی صورتش ریخته شده بودن کشید، سری به چپ و راست تکون داد و گفت:

- نه! کی گفته که مجبورت کردیم تا جواب تموم سوال‌هامون رو بدی؟ اشتباه نکن سارا! هیچ اجباری در کار نیست. 

ندا برای تایید حرف کیان، گفت:

- کیان راست میگه عزیزم! این یک مسئله شخصیه پس ما نمی‌تونیم دخالت کنیم. سوال کیان هم بی‌جا بود و نباید می‌پرسید! 

مغزم درگیرتر از این بود که بخوام تجزیه و تحلیل کنم. فقط می‌خواستم استراحت کنم و بخوابم! انگار نه انگار که تا ساعت یازده خوابیده بودم و حتی یک ذره هم به بچه‌ها توی بیرون بردن وسایل‌های خونه، کمک نکرده بودم.

@ Apollo.S

 

 

 

  • لایک 3

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزده

پلکی زدم و با یک حرکت از جام بلند شدم، کیان و ندا کنجکاو‌ بهم چشم دوختن که گلوم رو صاف کردم و لب زدم:

- من برم لیلا رو پیدا کنم ببینم چی‌کار می‌کنه! شما نمی‌دونین کجاست؟! هنوز وسایل‌هام رو هم جمع نکردم، این‌بار محمد حتما من رو می کشه. مطمئنم!

کیان تک خنده‌ای کرد، به شلوار پارچه‌ای  سیاهش زل زد و در همین حین گفت:

- فکر کنم لیلا رفته حیاط! زودتر آماده‌شو تا بریم. ما هم بعد چند دقیقه کار آشپزخونه رو تموم می‌کنیم. محمد...

کمی تن صداش رو پایین آورد و گفت:

- غلط می‌کنه! اصلا جرعت اینجور کاری رو نداره.

یک‌جوری کلمه‌ی غلط می‌کنه رو گفت که کم مونده بود از خنده بترکم! همه‌ از محمد بدشون می‌اومد، لامصب خیلی گنداخلاق بود! سری به تاسف تکون دادم و با یک خداحافظی، عقب گرد کردم و از آشپزخونه خارج شدم. 

کسی توی راهرویی که به هال وصل بود، نبود! حتما محمد و سامان بیرون رفتن. باید برم ببینم لیلا توی اون حیاط داره چی‌کار می‌کنه! دستی به صورت سرد شده‌ام از سرما کشیدم و به سمت در خروجی قدم برداشتم. هیچ‌کس توی اتاق پذیرایی نبود و گرمای بیش از حد هال، حالم رو به هم می‌زد! 

از بس شعله شومینه  رو زیاد کرده بودن که خونه مثل حموم شده بود! نیشخند کم‌رنگی زدم و قدم‌هام رو بلندتر کردم تا زودتر به حیاط عمارت برسم که مثل بهشت بود و هوای پاییزی حال مبهمم رو کمی بهتر می‌کرد. 

به در خروجی رسیدم، یک دمپایی مشکی نگین‌دار که فقط برای خودم بود، از توی جاکفشی برداشتم و پوشیدمش. دستگیره در رو گرفتم و در رو باز کردم که نور خورشید چشمم رو زد! هوا سوز داشت و سرد بود؛ ولی نور آفتاب روی زمین می‌افتاد و کمی از سرمای پاییز کم می‌کرد!

ای کاش پالتوم رو پوشیده بودم، هوای سرد تنم رو مور- مور می‌کرد و شومیز یخ شده‌ام که به بدنم می‌خورد، تموم موهای تنم سیخ می‌شدن! از خونه بیرون اومد و در رو هم پشت سرم بستم. به خاطر بادی که می‌وزید، موهای زیرشالم تکون می‌خوردن و اعصابم رو خراب‌تر از حد معمول می‌کردن!

@ Apollo.S

 

  • لایک 3

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست

پوفی از کلافگی کشیدم و نگاهم رو توی حیاط چرخوندم که چشمم به لیلا خورد؛ روی تاب نشسته بود و به وسایل‌های خونه که اونور حیاط بودن، زل زده بود. انگاری فکرش درگیر یک چیزی بود که این‌طوری چشم‌های قشنگش رو ریز کرده بود و با دقت بیشتری دور و ورش رو از نظر می‌گذروند!

لبخند محوی روی لب‌هام نشوندم که رنگ لبخند رو چند روزی بود که خیلی کم به خودش دیده بود! از پله‌ها پایین اومدم که صدای برخورد دمپاییم با کاشی‌ها، لیلا رو متوجه اومدنم کرد. راه زیادی بین پله‌ها و تاب نبود برای همین در عرض چند ثانیه بهش رسیدم.

با دیدنم، چشم‌هاش درخشید و با ذوقی که همیشه داشت گفت:

- آبجی سلام.  اون موهات رو حداقل یک شونه بزن! از زیر همون شال هم معلومه که چقدر شلخته و درهمه!  

خنده‌ی بلندی کردم که اون هم متقابل خندید. این دختر چقدر بامزه و شیرینه! با این لحن قشنگ و حرفش حال بدم رو بهتر کرد.  خنده‌ام که تموم شد، روی تاب کنارش نشستم و با پاهام سعی کردم تاب رو تکون بدم. 

- تازگی‌ها کم حرف شدی! همه‌ی بچه‌ها میگن.

راست می‌گفت! شاید به خاطر این‌که زیاد با محمد جروبحث می‌کردم اینجوری شدم. خودمم گیجم!  شادی چندلحظه پیشم به کل از بین رفت و جاش رو به ناراحتی داد. آهی از ته دل کشیدم و با صدای تقریبا آرومی گفتم:

- خودمم نمی‌دونم!

مکثی کردم و ادامه دادم:

- راستی محمد و  سامان رو ندیدی؟ بعد این‌که دعوا کردیم ندیدمشون!

نگاهم رو به چشم‌های پر از تعجبش دوختم و کنجکاو بهش زل زدم که متعجب لب زد:

- مگه باز دعوا کردین؟ سامان با کی دعوا کرد؟‌ دوباره چی‌شده؟! از دست شماها آخرش من خودم رو می‌کشم.

سکوت کرد، خواستم حرفی بزنم که دستش رو به معنی ساکت باش بالا آورد و گفت:

- چرا جروبحث کردین؟ زود توضیح بده سارا! 

@ Apollo.S

  • لایک 3

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یک

مجبور بودم که  دعوای تقریبا کوچیک ‌ و ساده‌ی چند دقیقه پیش رو بهش بگم اگه نمی‌گفتم ول کنم نبود! یکی از اخلاق‌های بد لیلا همین فضولی و کنجکاوی بود  که همیشه اذیتم می‌کرد! 

- همچنان منتظرم خانم کمالی.

 صدای لیلا، توجهم رو  به خودش جلب کرد. چشم غره‌ای بهش رفتم که اخم ریزی کرد و پرسید:

- چرا چشم غره میری؟!

 کمی توی جام جا به جا شدم، نگاهم رو ازش گرفتم و  به برگ گل‌هایی که توی باغچه  به خاطر باد تکون می‌خوردن، دوختم. آروم  لب زدم:

- از دست این فضولی‌های تو من خودم رو به قتل می‌رسونم! 

صدای تک خنده‌اش رو شنیدم، لبخند کم‌رنگی روی لب‌هام که از سرما می‌لرزیدن نقش بست.  انگاری باید الان قضیه رو بهش می‌گفتم و  توی اتاقم می‌رفتم تا وسایل‌هام رو جمع کنم. آخرش هم نفهمیدم محمد و سامان یکهو کجا غیب شدن!

دست قرمز شده‌ام از سردی هوا رو بالا آوردم و بند تاب رو محکم گرفتم. با نشستن دستی روی شونه‌ی راستم، ابروهام بالا پرید! سرم رو سمت لیلا چرخوندم که بدون هیچ مکثی گفت:

- سارا دیگه از سرما یخ زدم! قضیه رو بگو. حتما تا الان وسایل‌هات رو هم جمع نکردی! آره؟

این لیلا هم اخلاق من رو می‌شناخت، هرموقع بدون این‌که خودم بخوام از خواب بلندشم، حوصله‌ی هیچ‌کاری رو ندارم و توی جمع کردن وسایل‌ها هم که خدادادی تنبلم! نفس عمیقی کشیدم که بوی گل‌های   نرگس بینی‌ام رو نوازش کردن. با لحن تقریباً آرومی گفتم:

- بابا به خدا چیز خاصی نیست! یک جروبحث ساده بود، همین! 

پشت سر حرفم، به چشم‌های ریز شده‌اش زل زدم که  سری به چپ و راست تکون داد و گفت:

- این رو خودمم می‌دونم! بگو که چرا دعوا کردین، دلیل جروبحث‌تون رو بگو تا از کنجکاوی نمردم.

عجب گیری کرده بودم! حوصله‌ی گفتن حرف‌های چرت و پرته محمد رو نداشتم حتی دلم می‌خواست بهش فکر هم نکنم؛ ولی این لیلا نمی‌ذاشت که نمی‌ذاشت! اگه روی یک مسئله‌ای قفل کنه، دیگه ول کنش  نیست و تا ماجرا رو نفهمه مثل کَنه به آدم می‌چسبه! سری به تاسف تکون دادم و توی جواب سوالش گفتم:

@ Apollo.S

 

 

  • لایک 3

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت بیست و دو

- محمد سرصبحی بهم گفت که چرا اخم‌هات تو همه؟ همین!

پشت سر حرفم، از تاب پایین اومدم و قبل این‌که لیلا بخواد چیزی بگه، گفتم:

- من میرم وسایل‌هام رو جمع کنم، فکر کنم چند دقیقه دیگه راه بیوفتیم‌.

ابروی راستش رو بالا انداخت و گفت:

- صبحونه خوردی؟

صبحونه کجا بود؟ اصلاً میل ندارم. سری به نشونه‌ی نه تکون دادم که زمزمه کرد:

- باشه! اگه از گشنگی مردی، مقصر خودتی.

خنده‌ی کوتاهی کردم که چپ- چپ نگاهم کرد. خمیازه‌ای کشید، با گفتن "من برم فعلا" به سمت خونه قدم برداشتم.

جلوی در وایسادم و بازش کردم. کسی توی هال نبود! کیان و ندا که تو آشپزخونه‌ان، سامان و محمد هم معلوم نیست کجا غیب‌شون زده. پوفی از سر کلافگی کشیدم و پس از درآوردن کفشم، به طرف پله‌ها رفتم.

توی راهروی باریک هم هیچ‌کس نبود! لبم رو کج مانند کردم و از پله‌ها بالا رفتم. همین که به راهرو رسیدم، محمد از توی اتاقش بیرون اومد. اخم ریزی کردم که نگاهش بهم افتاد. 

پوکر بود و حتی رد یک لبخند هم روی صورتش نبود! لباسش رو هم عوض کرده بود! دستی به پیراهن قرمز چهارخونه‌ایش کشید و با قدم‌هایی بلند به سمتم اومد؛ اما بدون هیچ حرفی مثل باد، از کنارم رد شد.

دندون‌هام رو از حرص به هم ساییدم! چقدر یک آدم می‌تونه مغرور و یک دنده باشه؟!   اصلاً این آدم نیست که مارمولک به تمام معناست.

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...