رفتن به مطلب

رمان موازی | هانی بانو, ghazal کاربران انجمن نودهشتیا


GHAZAL
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • مدیر سرپرست

به نام خدا

نام رمان: موازی

ژانر: جنایی، معمایی، تراژدی، عاشقانه

هدف: پر کردن وقت

خلاصه:

همان شب که صدای ناقوس، تنهایی‌اش را به رُخَش کشاند، خوب فهمید که انسان از دردهای کوچک می‌نالد؛ ضربه که سهمگین باشد لال می‌شود! 
خواهانِ قطع شدنِ نجواهای کر کننده‌ی پیچیده در گوشش بود و نمی‌دانست سرنخِ اصلیِ ماجرا نهفته در همین نجواهاست؛ زبانش هر روز به گفتنِ جمله‌ی "ماه پشت ابر نمی‌ماند" می‌چرخید؛ اما به حتم پس از یافتنِ حقیقت، آرزو می‌کرد کاش ماه همیشه پشت ابر می‌ماند...

ویراستار: @ Negin jamali

ناظر: @ Victor.S

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

مقدمه:

چشم که باز می‌کنی،

می‌بینی بزرگ‌ترین ضربه‌ها را همان‌هایی زده‌اند که زمانی با چشمِ بسته و از ته دل دوستشان داشتی!

پس به اندازه عشقی که به تو می‌ورزند اعتماد کن،

چون کاری‌ترین ضربه را کسی به تو می‌زند که جای زخمت را به او نشان داده‌ای!

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

img_20211019_141757_vzfq_5s1h.jpg

تو در چشمانت چیزهایی داری…

 نه قهوه برای نوشیدن

و نه سبزیِ گل برای بو کشیدن!

در نگاهِ تو اقیانوسی می‌بینم برای غرق شدن…

 برای دیوانه شدن… برای عاشق شدن!

دیــ💙ــــده‌ی اقیانـــــــ🌊ــوس

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 1

تکیه‌اش را به تخت داد و قدری پتو را بالا کشید؛ با کشیدنِ  بندِ آویزان از آباژورِ کنارِ تخت، اتاق را در تاریکیِ مطلق فرو بُرد و دستانش را دورِ پاهایش حلقه کرد. پس از آن رخداد شوم به این شب بیداری‌های هر شبش عادت کرده بود. در اصل جرأت خواب را در خانه‌ای که می‌دانست تنها خود در آن نفس می‌کشد، نداشت. از همان شب به خودش قول داد مسبب بی‌کسی و هراسش را خود راهیِ جهنم کند!

اما همه‌اش خیالِ پوچ بود؛ طرف خیلی وقت پیش کار خودش را کرده بود و حال، قول و قرارهای گلسا با خودش به چه دردی می‌خورد؟

پس از دقایقی، چشمانش به تاریکی عادت کردند و اشیای داخل اتاق را واضح‌تر دید؛ پرتوی ضعیفِ نورِ ماه که از پنجره‌ی بازِ اتاقش عکس دو نفره‌ی نصب شده بر  دیوار را اندکی نسبت به دیگر وسایلِ اتاق واضح‌تر ساخته بود،  نگاهش را به سوی آن کشید.

خودش هم نفهمید کِی با قفل شدنِ نگاهش روی قاب، مژه‌های فِرَش تر شد؛ هر بار که به لبخندِ معصومانه‌ی دو فرد در عکس خیره می‌شد، بیش از پیش فکر انتقام از کسی که حتی نامش را هم نمی‌دانست، در ذهنش می‌افتاد. اما مگر انتقام جانِ گرفته شده را باز می‌گرداند؟!

روزها گذشتند، اما قصدِ باور نداشت که دیگر قرار نیست صدای پدر که دخترکِ نازپرورده‌اش را صدا می‌زند، به گوشش برسد؛ هنوز هم قبول نکرده بود که خنده‌های دلنشینِ مادرش دیگر در این خانه جایی ندارند.

اشکِ اسیر شده در چشمانش را با دو سه بار پلک زدن پاک کرد و نفسش را به بیرون هدایت کرد؛ به قصدِ دراز کشیدن کمی خودش را در تخت جا به جا کرد که همان دم صدایی مخلوط با صدای تخت، به گوشش رسید. ثانیه‌ای از تکان خوردن دست کشید و گوش‌هایش را تیز کرد. با این‌که دیگر صدایی به گوشش نخورد؛ اما گمان می‌کرد صدا متعلق به خارج از اتاق باشد. گردنش را خم کرد و نگاهش را به درِ بسته دوخت! 

ترسش را با این‌که تنها بود، بروز نداد و تنها به قورت دادنِ آب دهانش اکتفا کرد؛ لبه‌ی تخت نشست و گویی که حافظه‌اش یک‌باره زندگیِ فعلی‌اش را فراموش کند، نسبتاً بلند لب زد:

- باب...

ذهنش که اتفاقات را ریکاوری کرد، لب بر لب فشرد و با توجه به این‌که پدرش هیچ‌گاه صدایِ او را نمی‌شنود، از صدا زدنش منصرف شد؛ آرام از لبه‌ی تخت برخاست و با قدم‌هایی محتاط خود را به در رساند. دستش را به دور دستگیره‌ی آن حلقه کرد؛ اما پیش از باز کردنِ در، سرش را کمی جلو آورد تا وضعیت را از همین‌جا پیش‌بینی کند. 

راهروی منتهی به اتاق غرق در سکوت بود و همین هم آرامشی موقتی به وجودش تزریق کرد؛ بدون آن‌که صدایی تولید کند در را گشود و سرکی در راهرو کشید. با دیدنِ امنیتِ آن، شانه‌ای بالا انداخت و حینی که به قصدِ بازگشت راهش کج می‌کرد، زمزمه‌وار گفت:

- توهمی هم شدم! 

اما پیش از آن‌که فرصتِ بستنِ در را پیدا کند، زنگی آشنا به گوشش خورد؛ منصرف از ورود به اتاق، مجدد در راهرو پا گذاشت و خیره به فضای کدرِ آن چشمانش را ریز کرد.

حدسِ توهم زدنش که منتفی شد، از بالا نگاهی به پایینِ پله‌های مارپیچی انداخت؛ صدای زنگِ تلفن که برایش آشنا آمد، نفسی از سر آسودگی کشید و پله‌ها را تک- تک طی کرد. 

نگاهی به ساعت ایستاده در سالن انداخت که با دیدنِ عقربه بر روی عددِ دو ابرویی بالا انداخت و به سمت تلفن گام برداشت؛ زیرِ لب شماره را خواند اما اصلاً در نظرش آشنا نیامد. با برداشتنِ آن، صدای زنگش را قطع کرد و سکوتِ حکمران بر فضا را مجدد فراهم کرد.

- بفرمائید؟

فردِ پشتِ خط که انگار علاقه‌ای به پاسخ دادن نداشت، سکوت را برگزید و چیزی بر زبان نیاورد.

گلسا مشکوکانه تلفن را از گوشش فاصله داد و نگاهی به آن انداخت؛ سپس مجدد پرسید:

- الو؟! 

اما تنها پاسخش را صدای وزش باد داد؛ به قصدِ قطعِ تماس دست برد تا دکمه‌ی تلفن را فشار دهد که ناگه صدایی کامپیوتری و ضعیف که بی شک غیرقابل شناسایی بود، لب زد:

- دو نفر بودن!

@ Masoome  @ Torkan dori  @ Victor.S  @ .Murphy.  @ masoo  @ خاکـــســتر  @ هانی بانو

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 2

کف دستِ یخ زده و لرزانش بدنه‌ی چوبیِ تلفنی که در دست داشت را لمس کرد؛ خودش هم دلیلِ لرزشِ آشکاری که در لحنش به وضوح قابل شنیدار بود را نمی‌دانست!

به سختی بزاق دهانش را فرو فرستاد تا گلوی خشک شده‌اش را کمی تر کند. متعجب اما کنجکاو پرسید:

- منظورت چیه؟

لحنش آن‌قدری آرام و گرفته بود که احساس کرد حتی خودش هم قادر به شنیدنش نیست؛ اما طولی نکشید که باز هم همان صدای کامپیوتری و خش‌دار، پرده‌ی گوشش را لرزاند:

- کسی که پدر و مادرت رو کشته و تو دنبالش می‌گردی، تنها این کار رو نکرده؛ دو نفر بودن!

تلفن در دستش خشک شد و نگاهِ متعجب و ناباورش، روی یک جا ثابت ماند!

تنش سست شد، اما قبل از این‌که تعادلش را از دست دهد و نقش زمین شود، لبه‌ی میز مقابلش را سپرِ خود کرد و دستش را محکم به آن گرفت؛ دیده‌اش تار بود و قطره‌های اشک مانند آفت به جانِ چشمانش افتاده بودند.

لب‌های خشک شده و رنگ پریده‌اش را از هم گشود و این‌بار با لحنی لرزان تر و آرام‌تر از قبل، ناباورانه زمزمه کرد:

- تو کی هستی؟ همچین چیزی رو از کجا می‌دونی؟

منتظر ماند تا جوابی دریافت کند؛ اما جز بوق‌های ممتدی که در گوشش می‌پیچید، چیز دیگری نشنید.

در آن لحظه تنش آن‌قدری سست و بی‌جان شده بود که حتی قدرتِ نگه داشتنِ تلفنی که در دست داشت را هم نداشت.

تلفن که با صدایی بلند روی پارکت‌های تیره رنگِ مقابلش رها شد، با همان چشمانِ گرد شده از بهرِ تعجب، نگاهش را پایین کشید که اولین قطره‌ی اشک از روی گونه‌ی برجسته‌اش غلتید و بر زمین، دقیقا مجاورِ تلفن واقع شد. تنها فکری که در آن لحظه به ذهنش خطور کرده بود را به سرعت عملی کرد و با پس زدنِ اشک‌هایش، به سمتِ دربِ خروجی خانه قدم تند کرد.

قدم‌هایش لرزان و غرق در اضطراب بود، اما به هر سختی که شده بود خودش را به دربِ چوبی خانه‌ی مجاورشان رساند و انگشت اشاره‌اش را روی زنگِ آیفن خانه فشرد؛ دیگر جانی در پاهایش نمانده بود و حتی رمقِ ایستادن هم نداشت! دستش را به دیوار آجری که در کنارش قرار داشت گرفت و با همان لحنی که در اثر گریستن گرفته تر و خش دار تر از قبل به نظر می‌رسید، نام «ماهک» و «عمو» را چندین بار و بدون مکث فریاد زد.

انگشتش را از روی زنگِ آیفون برداشت، و این‌بار دربِ چوبی خانه را با دستانِ مشت شده‌اش نشانه گرفت. پس از چند ضربه، درب خانه مقابل دیدگانش از هم گشوده شد و ماهک با چهره‌ای متعجب اما خواب‌آلود، با سراسیمگی در چارچوبِ در نمایان شد.

چشمانِ سرخ شده و چهره‌ی پکر، اما مضطربِ او را که دید، بهت زده پرسید:

- چی‌شده گلسا؟

تنِ سست و بی‌جان دخترک را که مقابل چشمان متعجبش در حال سقوط دید، به سرعت پیش رفت و بازویش را میان انگشتانِ نحیفِ خود محکم فشرد؛ درب خانه را بست و گلسا را تا کاناپه‌های طوسی رنگِ کنج خانه راهنمایی کرد.

دقایقی از آمدنش می‌گذشت که ماهک با نگرانی آب قند به دست وارد پذیرایی شد و لیوان را به دستِ او داد. برخوردِ شیرینیِ آب قند با گلوی خشکیده‌اش، حسِ خوبی را به وجودش تزریق کرد؛ اما باز هم همان حسِ اضطراب مانند خوره به جانش رخنه کرده بود و دست از سرش بر نمی‌داشت!

شیرینیِ آن مایعِ خوش طعم جایگزین تلخی و طعم گسِ درون دهانش شده بود و در حال مزه- مزه کردنش بود که با وارد شدنِ کیاوش به جمعشان، لیوان را روی میز مقابلش قرار داد و از جا برخاست.

 نگرانی بود که درون نگاه و لحنِ بیانش به وضوح قابل مشاهده و شنیدار بود.

جلو آمد و تنِ نحیف و لرزانِ برادر زاده‌اش را در آغوش کشید؛ کمی بعد آن را از خود جدا کرد و خیره به چشمانِ مضطربِ او، با نگرانی پرسید:

- این موقع شب اومدی این‌جا؛ نکنه اتفاقی افتاده؟

مردمک‌های لرزانش را بالا کشید و سعی کرد نگاهش را روی چشمانِ نگرانِ عمویش ثابت نگه دارد، اما آن‌قدری مضطرب بود که ناخودآگاه نگاهش بین اعضای صورتِ کیاوش دو دو می‌زد و قادر به ثابت ماندن در یک نقطه نبود.

با فرو فرستادن بزاق دهانش، دستش را پیش برد و انگشتان ظریفش را روی مژه‌های فر خورده و خیسش کشید.

اضطراب و استرس درون نگاهش بیداد می‌کرد. آن‌قدری ترسیده بود که تک- تک کلمه‌هایش را ناخودآگاه بریده- بریده بیان می‌کرد:

- یکی زنگ زد... صداش واضح و طبیع‍...‍ی نبود...

پس از کمی مکث خیره به چهره‌ی منتظر و متعجبِ کیاوش، ادامه داد:

- گفت... قاتلِ مامان و بابا د...و نفر هستن! دیگه... هر چی ازش پرسیدم جواب نداد، تلفن رو قط‍...‍ع کرد.

@ masoo  @ Masoome  @ خاکـــســتر  @ Torkan dori  @ .Murphy.  @ Ghazal  @ Victor.S

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

img_20211019_141757_vzfq_5s1h.jpg

تو در چشمانت چیزهایی داری…

 نه قهوه برای نوشیدن

و نه سبزیِ گل برای بو کشیدن!

در نگاهِ تو اقیانوسی می‌بینم برای غرق شدن…

 برای دیوانه شدن… برای عاشق شدن!

دیــ💙ــــده‌ی اقیانـــــــ🌊ــوس

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 3

کیاوش مچ دستانِ او را گرفت و درحالی‌که سعی می‌کرد لحنش آرام به‌نظر برسد، سری تکان داد و گفت:

- باشه گلسا؛ باشه. آروم باش! 

اشکِ گلسا بی پلک زدن بر روی گونه‌اش غلتید؛ ملتمس چهره‌ی نگرانِ عمویش را کنکاش کرد و با صدایی که به واسطه‌ی بغض می‌لرزید لب زد:

- عمو...

کیاوش با اطمینان‌خاطر، مجدد سر تکان داد و با لحنی گرم‌تر، پیش از آن‌که گلسا جمله‌اش را کامل کند گفت:

- فهمیدم عمو جون؛ صبر کن!

سپس دستش پشتِ کمر او را لمس کرد و حینی که به ماهک با چشم و ابرو اشاره می‌داد از کنارش تکان نخورد، گلسا را به سمت مبل هدایت کرد؛ ماهک سری به نشانه‌ی اطاعت تکان داد و کنارِ گلسای سردرگم و هراس‌زده جای گرفت. گلسا مضطرب ناخنِ بلندِ انگشت اشاره‌اش را به دندان کشید که ماهک، آرام پشتِ کمرش را نوازش کرد و سعی کرد آرامَش کند.

ناگهان صدای کیاوش که چند قدمی با آن‌ها فاصله گرفته بود، در فضا پیچید:

- سعید شرمنده این وقتِ شب مزاحم شدم! 

گلسا از آن‌جا که صدای فردِ پشتِ خط را نمی‌شنید تنها با نگاهی غرق در انتظار به کیاوش خیره شد؛ کیاوش نیز پس از مکثی کوتاه ادامه داد:

- شماره‌ی خونه‌ی بازپرس کوروش زارع، برادرم رو داری؟

به ثانیه نکشید که کیاوش چشم بر روی هم فشرد و تشکری زیر لب، که گویی در جوابِ تسلیتِ سعید بود زمزمه کرد و ادامه داد:

- اون شماره رو بررسی کن ببین طیِ یک ساعت پیش چه شماره‌هایی باهاش تماس گرفتن، بهم اطلاع بده؛ اگه چشمت به شماره‌ی ناآشنایی خورد اسم و فامیلِ صاحب خط رو یادداشت کن و بهم خبر بده! 

همان‌طور که مابینِ مبل‌ها گام بر می‌داشت، تشکر کرد و به تماس خاتمه داد؛ روی مبلِ یک‌نفره درست رو‌به‌روی ماهک و گلسا نشست و با نگرانی‌ای آشکار در نگاهش، رو به گلسا لب زد:

- هزار دفعه بهت گفتم بعد از مرگِ کوروش و نازین تنها توی اون خونه نمون؛ گوش کردی؟ 

گلسا سر به زیر بغضِ گرفتار شده در گلویش را به سختی پس زد و سکوت کرد؛ کیاوش که سکوتِ او را دید، به سخنان طلبکارانه‌اش که از سرِ دلسوزی بودند ادامه نداد و با اشاره به ماهک لب زد:

- برید بالا؛ خبری شد بهتون میگم!

سپس نگاهش را به سمت گلسا سوق داد و در ادامه گفت:

- پاشو دخترم!

گلسا با تردید نگاهش را بالا کشید و سری به نشانه‌ی باشه تکان داد؛ ماهک پیش از او برخاست و با اولین قدمی به سوی راه پله گلسا را نیز وادار به همراهی با خود کرد. گلسا از بهر لرزش نامحسوس پاهایش، دستش را به نرده‌ها بند کرد و آرام راه اتاق ماهک را در پیش گرفت. 

ماهک از او پیشی گرفت و در را برایش باز کرد؛ گلسا پیش قدم شد و پس از ورود لبه‌ی تخت جای گرفت؛ ماهک نیز درست رو‌به‌روی او نشست. جفتشان مسکوت به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بودند که گلسا، دقایقی بعد با حسرتی آشکار در صدایش پرسید:

- مامانت رو دیدی؟ 

ماهک چهره‌ای طلبکار به خود گرفت و با اخم، سری به نشانه‌ی منفی تکان داد؛ گلسا سوالی سرش را به معنیِ "چرا؟" تکان داد و منتظر ماند. ماهک که از سویی قصد نداشت داغِ گلسا را تازه کند و از سویی دیگر، همچنان از دستِ مادرش شاکی بود، پاسخ داد:

- اگه علاقه‌ای به دیدنِ من داشت طلاق نمی‌گرفت! 

گلسا با شناختی که از زن عمویش داشت، خوب می‌دانست کاری را بی‌دلیل انجام نمی‌دهد و طلاقِ یک دفعه‌ایِ او هم بی‌شک دلیلی داشته؛ اما عمویش هم آدم بدی نبود و این، به کل فرضیه‌اش را برهم می‌زد. در بحثِ مادر و دختری مداخله نکرد و به سکوتش ادامه داد که ماهک، بی‌توجه به موضوعِ قبلی لب زد:

- اتاق بغلی رو برات آماده کنم که از این به بعد پیش ما بمونی؟ 

نه می‌توانست موافقت کند و نه دیگر توانِ تنها زندگی کردن در خانه‌ای پر از خاطرات را داشت؛ ماهک که او را در حالِ تفکر دید، چند ثانیه‌ای اجازه‌ی تجزیه و تحلیلِ حوادث را به او داد. پیش از آن‌که گلسا لب باز کند یا ماهک سوالِ دیگری بپرسد، در با صدای آرامی باز شد و کیاوش، موبایل به دست در چهارچوب آن ایستاد. 

چشمانِ گلسا با دیدنِ او ناخواسته رنگِ انتظار به خود گرفتند؛ کیاوش نگاه پایین افتاده‌اش را به چشمانِ نگرانِ او دوخت و چند قدمی جلو آمد.

- یک بار دیگه تعریف می‌کنی دقیقاً چی‌شد؟ 

با این‌که علتِ پرسشِ سوال را نفهمیده اما سری تکان داد و گفت:

- خواستم بخوابم؛ از بیرون صدا اومد. وقتی از اتاق بیرون اومدم کسی تو راهرو نبود بعدش هم که صدای زنگ تلفن و...

کیاوش مابینِ حرف‌های او پرید و در حالی که اندک نگرانی‌ای در چهره‌اش هویدا بود پرسید:

- مطمئنی؟ یعنی خواب ندیدی؟ یا توهم نزدی؟ 

گلسا با اخمی محو آب دهانش را قورت داد و گفت:

- یعنی چی؟! 

کیاوش پس از کلی مِن مِن کردن، موبایل را زیر دستش فشرد و لب گشود:

- کسی از دیروز تا حالا با تلفنِ خونتون تماس نگرفته!

@ Masoome  @ Torkan dori  @ هانی بانو  @ Psycho.V

@ همکار ویراستار♥️  پارت‌های ۱ و ۲ و ۳

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 4

متحیر از جا برخاست و همان‌طور که از بهرِ تعجب چشمانش گرد بود و رنگ و رویش پریده، شگفت‌زده لب زد:

- ولی من خودم باهاش حرف زدم، امکان نداره توهم باشه!

کیاوش بدون هیچ حرفی جلو آمد و دلسوزانه او را در آغوش کشید؛ طولی نکشید که اشک‌های پی در پیِ گلسا پیراهن سفید رنگِ او را خیس کرد.

در آن لحظه تنها چیزی که به ذهنش خطور کرد این بود که ای کاش هم‌اکنون به جای کیاوش، پدرش بود که او را این‌گونه در آغوش کشیده بود و ابریشمی‌های نسکافه‌ای رنگش را با ملایمت نوازش می‌کرد.

《فلش بک》

گلسا با کسالت چشمان نیمه بازش را بست و پتوی ابریشمی و گرمش را کمی بیشتر بالا کشید؛ کمی بعد عطرِ خوش مادرش بود که بینی‌اش را نوازش می‌کرد.

چشمانش را به سختی باز کرد و از میان همان باریکه‌ی بین پلک‌هایش، چهره‌ی دلسوز و نگاهِ نگران نازین را زیر نظر گذراند.

کف دستِ یخ زده‌ی مادرش که پیشانیِ گُر گرفته‌اش را لمس کرد، لحنِ نگرانِ او پرده‌ی گوشش را لرزاند:

- خدارو شکر تبت اومده پایین، ولی بدنت هنوز هم داغِ!

لب‌های رنگ پریده‌اش را از هم گشود تا بگوید که حالش خوب است و جای نگرانی نیست، که این‌بار پدرش با وارد شدن به اتاق رشته‌ی کلامش را از هم گسست.

- بهتری دخترم؟ 

چه‌قدر این لحنِ دلسوز و غرق در محبت را دوست داشت! به هر سختی‌ای که شده بود لبخندی کمرنگ روی لب‌ هایش نشاند و با لحنی خش دار و ملایم زمزمه کرد:

- من خوبم، شما نگرانم نباشید!

نازین با نیم نگاهی به چهره‌ی دلواپسِ کوروش، لب به سخن باز کرد:

- اگه می‌خوای امشب می‌تونیم بمونیم پیشت…

کوروش سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد که گلسا به سرعت با سرفه‌های پی در پی‌اش رشته کلام مادرش را از هم گسست و پاسخ داد:

- من خوبم مامان، نگرانم نباشید؛ شما برید.

نگاهِ نازین با تردید بین کوروش و گلسا رد و بدل شد؛ هر چه که باشد تنها جگر گوشه‌اش بود و قطعاً او را از خودش هم بیشتر دوست می‌داشت!

با اصرارهای پی در پی گلسا هر دو نفر با بی‌میلی راهی شدند. کوروش قبل از اینکه از خانه خارج شود، با لبخندی عمیق، بوسه‌ای گرم بر پیشانی دخترکش کاشت و همان‌طور که سعی می‌کرد نگرانیِ در لحنِ بیانش را مخفی کند، خیره به چهره‌ی مظلوم و بی‌حالِ گلسا زمزمه کرد:

- مواظب خودت باش عزیزم! زود بر می‌گردیم.

دخترک با لبخندی بی‌جان از آن‌ها خداحافظی کرد و درب خروجی خانه را بست؛ آن لحظه چه می‌دانست از آن اتفاقِ کذایی‌ که پشتِ آن در انتظارشان را می‌کشید؟ اگر می‌دانست که هیچوقت به رفتنشان اصرار نمی‌کرد.

پس از گذشت تقریباً یک یا دو ساعت، زنگِ خانه به صدا در آمد؛ گلسا با امید این‌که پدر و مادرش پشت آن در ایستاده‌اند، تنِ بی‌جانش را از روی کاناپه‌ی کنج پذیرایی بلند کرد و به سمتِ درب خانه قدم برداشت.

دستش که با بدنه‌ی یخ زده و سردِ دستگیره‌ی در برخورد کرد، ناخودآگاه دلشوره‌ای مزاحم و عجیب در قلبش جای گرفت.

بزاق دهانش را فرو فرستاد و در را باز کرد؛ با نمایان شدنِ چهره‌ی مغموم و غم‌آلودِ کیاوش در چهارچوبِ در، ناخودآگاه دستش از روی دستگیره‌ی در شُل شد و به آرامی پایین افتاد.

کیاوش تا به حال این موقع از شب بی‌دلیل به خانه‌ی آنها نیامده بود! همانطور که سعی می‌کرد افکارِ منفی را از ذهنش دور کند با لحنی لرزان پرسید:

- چیزی شده عمو؟!

کیاوش با وارد شدنش به خانه، بازوی نحیف گلسا را در دست گرفت و با ملایمت، او را روی یکی از مبل‌های حاضر در پذیرایی نشاند.

چشمان تیره رنگش در اثر گریستن می‌درخشید و گود افتاده بود و شانه‌هایش افتاده و خمیده  به نظر می‌رسید؛ گلسا او را تا به حال این‌قدر غمگین و مغموم ندیده بود و همین موضوع باعث می‌شد فکرهای منفی مانند خوره به ذهنش خطور کنند و او را نگران‌تر از قبل به نظر برسانند!

نگه داشتنِ نگاهِ غم‌آلودش در نگاهِ منتظر و متعجبِ گلسا کار آسانی نبود. انگشتان مردانه‌اش را در هم گرده داد و مِن- مِن کنان با لحنی گرفته لب زد:

- ببین عزیزم. می‌خوام یه چیزی بهت بگم، فقط آرامشت رو حفظ کن؛ باشه؟

گلسا با نگرانی سری تکان داد که کیاوش با دزدیدن نگاهش کلافه چشمان غم‌آلودش را بست؛ لب باز کرد تا حرفی که مانند کوهی عظیم روی شانه‌های خمیده‌اش سنگینی می‌کرد و قلبش را عمیق به درد می‌آورد را به زبان بیاورد؛ اما جز دو کلمه حرف دیگری روی زبانش نچرخید!

- پدر و مادرت…

گلسا بُهت‌زده دسته‌ی چرم کاناپه را زیر انگشتان یخ زده و نحیفش فشرد و حیران پرسید:

- پدر و مادرم چی عمو؟ چی‌شده؟

کیاوش سکوتی که بینشان حاکم بود را نشکست و بدون آن‌که پاسخی به گلسا دهد، سرش را میان دستانِ مردانه‌اش گرفت و لب زیرینش را با غم فشرد.

بعد از کمی مکث، لحنِ بی‌قرار و عاجزانه‌ی دخترک به گوشش رسید:

- عمو خواهش می‌کنم حرف بزن!

لحنش آن‌قدری مظلومانه بود که کیاوش ناخودآگاه نگاه ملتهب و تَرَش را در چشمانِ متعجب، اما منتظرِ برادرزاده‌اش دوخت و به آرامی زمزمه کرد:

- تصادف… عمدی بوده!

@ masoo  @ Masoome  @ Ghazal   @ Torkan dori  @ Psycho.V   @ .Murphy.  @ خاکـــســتر  @ Farinaz

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

img_20211019_141757_vzfq_5s1h.jpg

تو در چشمانت چیزهایی داری…

 نه قهوه برای نوشیدن

و نه سبزیِ گل برای بو کشیدن!

در نگاهِ تو اقیانوسی می‌بینم برای غرق شدن…

 برای دیوانه شدن… برای عاشق شدن!

دیــ💙ــــده‌ی اقیانـــــــ🌊ــوس

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر سرپرست
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 5

***

با حس کردنِ سردیِ اسلحه پشتِ گردنش، معترضانه چهره‌اش را در هم کشید و گفت:

- این اصلاً رسمِ مهمون‌داری نیست پدرام؛ خجالت بکش! 

پدرام با چشم به مردی که پشت سرِ او ایستاده بود اشاره داد که خودِ مرد معنیِ اشاره‌اش را فهمید و بلافاصله دستش به همراهِ اسلحه را عقب کشید و کنار بدنش نگه داشت؛ پدرام با نوک پوتینِ لجنی رنگش به پایه‌ی میز ضربه زد که لبه‌ی آن با ضربی کم به سینه‌ی او برخورد کرد. برگه‌ای حاویِ متن قرارداد را بر روی میز نهاد و هم‌زمان با خارج کردنِ روان‌نویس از جیبِ پیراهنش، لب گشود:

- پس امضا کن، در غیر این صورت ممکنه مهمون‌نوازتر هم بشم کیاشا؛ خود دانی!

کیاشا تکانی به مچِ دستانِ گرفتار شده بینِ طنابِ گره خورده داد و با نگاهی بی‌تفاوت، مستقیم به چشم‌های جدیِ پدرام خیره شد؛ به واسطه‌ی کم شدنِ گردش خون در دستانش، انگشتانش گز- گز می‌کردند و طناب، ردی قرمز رنگ از خود بر روی مچِ دستانش به جا گذاشته بود. کلافگی‌اش از بابتِ آن‌ها را بروز نداد و خیره به چشمانِ مشکی رنگِ پدرام لب زد:

- اهورا؟! 

اهورا سرِ پایین افتاده‌اش را بلند کرد و کوتاه پاسخ داد:

- جان؟! 

از آن‌جا که اهورا ایستاده و کیاشا بسته شده به صندلی بود، سرش را برای دیدنِ چهره‌ی اهورا کمی بالا گرفت؛ جفتشان در یک مخمصه گیر کرده بودند و تنها تفاوت، وضعِ بهترِ اهورا نسبت به کیاشا بود. دلیلِ آن هم حسابِ قدیمیِ پدرام بود که تنها با طرف حسابِ خود قصدِ معامله داشت، نه شخصی دیگر.

کیاشا با جدیتِ تمام ابروانش را به آغوشِ یکدیگر فرستاد و خیره به چهره‌ی منتظرِ اهورا لب زد:

- این داداشمون من رو با سه تا دست می‌بینه؟! 

اهورا نگاهی معنادار نثارش کرد و با حرص لب بر روی لب فشرد؛ امیدوار بود این هشدارش را جدی بگیرد و دست از سخنانِ طعنه‌آمیز بکشد. 

پدرام با اخم،  سؤالی نگاهش کرد که کیاشا، مسیرِ نگاهش را تغییر داد و گفت:

- آخه مردک، وقتی دست‌هام بسته‌ است با چی امضاء کنم؟

اهورا ناخواسته خنده‌اش را در لبخندی عمیق خلاصه کرد و جلوی صدای خنده‌اش را گرفت؛ پدرام با همان حالتِ جدی دستی در هوا تکان داد و گفت:

- دست‌هاش رو باز کن! 

مرد اسلحه‌اش را درون جیبِ پشتیِ شلوارش قرار داد و با لبه‌ی چاقویی که در دست داشت، طنابِ دورِ دستان کیاشا را پاره کرد؛ هم‌زمان با پاره شدنِ طناب و جاری شدنِ یک دفعه‌ای خون در رگ‌هایش، با اخم مشغولِ ماساژ دادنِ مچِ دستانش شد. بی‌توجه به خراشی که چاقو روی دستش انداخته بود، چرخی به مچ دستانش داد و منتظر به پدرام خیره شد.

پدرام روان‌نویس را بر میز کوفت و کمی به جلو خم شد.

- حالا امضاء کن! 

کیاشا تای ابرویش را بالا انداخت و نگاهش را چند ثانیه بر روی قراداد نگه داشت و سپس به چشمانِ پدرام دوخت.

- انیشتین پایینِ این قرارداد امضای بابام لازمه، نه مالِ من! 

پدرام پس از ساعت‌ها جدی بودن، بالأخره پوزخندی صدادار بر لب نشاند و تنوعی به چهره‌ی اخم‌آلودش داد؛ سپس کمر خم شده‌اش را قدری دیگر خم کرد و با فاصله‌ای کم، آرام پاسخ داد:

- یعنی میلاد خان به تک پسرش حقِ امضاء نداده؟ 

لبانش را جمع کرد و سری به نشانه‌ی تأسف تکان داد. با ناخن‌های نیمه بلندش بر روی سطحِ میز ضرب گرفت و نچی کرد.

- امکان نداره نداده باشه، مگه نه؟ 

کیاشا کمی میز را به جلو هُل داد و از روی صندلی برخاست؛ دور میز چرخید و در نهایت کنارِ پدرام ایستاد. با چشم به روان‌نویسِ قرار گرفته روی میز اشاره کرد و گفت:

- امضای دو طرف لازم بود دیگه، نه؟ 

پدرام که این رفتارِ او نرمال برداشت نکرده بود، تنها به تکانِ سر اکتفا کرد و منتظر ماند.

کیاشا نیز نامحسوس نگاهی به دور و بر انداخت و با رؤیتِ درِ بازی که در فاصله‌ی چند قدمی از ستون بود، زبانش را بر روی لبش کشید و بی‌تردید گفت:

- پس اول خودت امضا کن! 

پدرام با کمی تردید روان‌نویس را در دست گرفت و از مشکوک نگاه کردن به کیاشا دست کشید؛ سر خم کرد و مشغول امضاء زدن شد که همان دم، کیاشا با در نظر گرفتنِ اطراف و محاسبه‌ی زمانی که صرفِ رسیدن به در می‌شد، چشمانش را ریز کرد و اشاره‌ای به اهورا داد. اهورا با اینکه چیزی نفهمیده بود؛ اما منتظرِ هر اقدامی از جانبِ او ماند.

در آخر نگاهش قفلِ روان‌نویسِ طلایی رنگ در دستِ پدرام شد و لب گشود:

- برای آخرین بار از روان‌نویست خوب استفاده کن! 

پدرام امضایش را پایینِ برگه ثبت کرده و با سمعِ این جمله، متعجب سر بلند کرد؛ حینی که روان‌نویس را سمتِ او می‌گرفت، متمسخر پرسید:

- چرا؟ دیگه پسش نمیدی؟ 

کیاشا روان‌نویس را از دست او گرفت مسکوت، به قصدِ امضای قرارداد کمی خم شد؛ نوک روان‌نویس را بر  محل امضاء گذاشت که کمی از رنگِ مشکی‌اش روی برگه‌ی سفید پخش شد. زیر چشمی نگاهی به دستِ پدرام که بر روی میز قرار داشت انداخت. دستِ خودش  روی کاغذ را حرکت نداد و با لبخندی محو، در پاسخِ سؤالِ پدرام لب زد:

- پسش که میدم؛ منتها ممکنه دیگه نتونی دستت بگیریش! 

سپس فرصتی به پدرام در رابطه با تجزیه و تحلیلِ جمله نداد و در حرکتی کوتاه، نوکِ نسبتاً تیزِ روان‌نویس را در پشتِ دست او فرو کرد؛ همان دم از از حیرتِ افرادِ حاضر در جمع سوءاستفاده کرد و میانِ نعره‌های دردمندِ پدرام، نامِ اهورا را صدا زد.

@ Masoome  @ Torkan dori  @ Farinaz  @ Psycho.V   @ خاکـســتر  @ Negin jamali

@ همکار ویراستار♥️ پارت‌های ۴ و ۵

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 6

پدرام با چهره‌ای مچاله شده از درد، مات و مبهوت نگاهش را بینِ زخمِ عمیقی که پشت دستش ایجاد شده بود و دربی که مقابل دیدگانش از هم گشوده شد، رد و بدل کرد و حینی که دندن‌هایش را سببِ کاهش درد بر  هم می‌فشرد، دستِ دیگرش را روی زخم قرار داد و آن را مخفی کرد.

در همان حین، کیاشا و اهورا به سرعت چند پله‌ای که مقابلِ دربِ خروجی قرار داشت را طی کردند و پشتِ ستونی که در مجاور پله‌ها قرار داشت، پنهان شدند؛ کیاشا هر لحظه انتظارِ صدای گوش‌خراشِ شلیک اسلحه را می‌کشید، اما به جای آن، لحنِ خش‌دار و خشمگینِ پدرام از آن فاصله‌ی زیاد پرده‌ی گوشش را لرزاند:

- پیداشون کنید!

بلافاصله پس از اتمامِ حرفِ او، صدای قدم‌های استوار و محکمِ چند تن از افرادِ پدرام شنیده شد که مطیعانه به دنبالِ آن دو می‌گشتند.

کیاشا خیره به چهره‌ی هراس زده‌ی اهورا، انگشت اشاره‌اش را به نشانه‌ی «سکوت» مقابل بینی‌اش قرار داد و حتی یک قدم هم در جایش تکان نخورد.

اوضاع که قدری آرام شد، هر دو با اشاره‌ی کیاشا با ملایمت راهِ مجاور پله را در پیش گرفتند که به حصاری رسیدند؛ با احتیاط اطرافشان را زیر نظر گذراندند و به آن سمتِ حصار جُستند.

با دیدنِ خیابانی که مقابلِ دیدگانشان نقش بسته بود، دستی به لباس‌های خاکی و نامرتبشان کشیدند و قدم‌هایشان را با ملایمت روی کف‌پو‌ش‌های سنگیِ پیاده‌رو برداشتند.

بین راه اهورا ضربه‌ای آرام بر پشتِ سرِ کیاشا نشاند و با لحن و نگاهی تأسف برانگیز، لب زد:

- خاک بر سرت کیاشا! این چه کاری بود کردی؟ این‌ها توی حالت عادی هم می‌خوان سر به تنمون نباشه؛ حالا دیگه احتمال زنده موندنمون زیر صفر هست! پدرام همین‌جوری‌ هم به خونت تشنه بود، حالا با این کارت رسماً با دست‌های خودت سند مرگت رو امضاء کردی!

کیاشا در کمالِ خونسردی نگاهش را از او گرفت و به کفش‌های طوسی رنگش دوخت.

- تا پدرام بخواد بره پیش باباش گریه و زاری راه بندازه دو ساعتی وقت داریم اوضاع رو جمع و جور کنیم! در ضمن، این‌ها اگر نقشه‌ای برای ما داشتن هیچ.وقت نمی‌گذاشتن اِن‌قدر راحت فرار کنیم! 

اهورا بدون هیچ حرفی پشتِ سرِ او روانه شد؛ اما طولی نکشید که نگاهِ متعجبش با خراشی پایین‌تر از انگشتِ شصتش، دقیقاً کنارِ خالکوبی‌ای که داشت برخورد کرد.

دو مثلثِ در هم آمیخته شده با فاصله‌ای کم؛ و اهورایی که هیچ‌گاه معنیِ این خالکوبی را متوجه نشده بود!

***

میلاد کلافه دستی به پیشانی‌اش کشید و خطاب به منشی‌اش کنجکاوانه پرسید:

- اهورا و کیاشا کجان؟

لب باز کرد تا سخنی بگوید که در همان حین دربِ چوبیِ اتاق از هم گشوده شد و هردو با سر و رویی تقریباً نامرتب وارد اتاقِ کارِ میلاد شدند.

میلاد میزش را دور زد و خیره به نگاهِ خونسردِ کیاشا و چهره‌ی مضطربِ اهورا، عصبی غرید:

- این چه سر و وضعی هست؟ تا الآن کجا بودید؟

کیاشا با خونسردی در جوابِ نگاهِ خشمگینِ پدرش، لبخندی کمرنگ روی لب‌هایش نشاند و با ملایمت پاسخ داد:

- موضوعی در رابطه با پدرام بود که حلش کردم!

اهورا با حرص نیم‌نگاهی به چهره‌ی خونسردِ کیاشا انداخت و دوباره نگاهش را به چهره‌ی جدیِ میلاد دوخت.

- آره با فرو کردنِ روان‌نویس توی دستش حلش کرد!

میلاد متعجب نگاهش را از چهره‌ی اهورا به نگاهِ بی‌اعتنای کیاشا سوق داد؛ اما حرفی به زبان نیاورد! زیرا پسرش را به خوبی می‌شناخت و می‌دانست از او هر کاری بر می‌آید، پس جایی برای تعجب نبود.

کیاشا با خویشتن‌داری نیم‌نگاهی به چهره‌ی کلافه‌ی اهورا انداخت و مانند همیشه دندان‌شکن پاسخ داد:

- اگر این کار رو نمی‌کردم که الآن قرارداد چند میلیاردی باهاشون بسته بودیم! 

اهورا لب‌هایش را با حرص روی هم می‌فشرد که میلاد با عصبانیت رشته‌ی کلامشان را از هم گسست:

- بسه!

پس از مکثی کوتاه، با رد و بدل کردنِ نگاهش بینِ آن دو ادامه داد:

- موضوع پدرام رو ول کنید، بازپرس مهم‌تر هست!

@ Artemis.T  @ Masoome  @ Negin jamali☆ویژه☆  @ Farinaz  

 @ khakestar @ Psycho.VA

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

img_20211019_141757_vzfq_5s1h.jpg

تو در چشمانت چیزهایی داری…

 نه قهوه برای نوشیدن

و نه سبزیِ گل برای بو کشیدن!

در نگاهِ تو اقیانوسی می‌بینم برای غرق شدن…

 برای دیوانه شدن… برای عاشق شدن!

دیــ💙ــــده‌ی اقیانـــــــ🌊ــوس

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر سرپرست
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت 7

کیاشا که حتی الامکان خود را از قضیه‌ی بازپرس کنار کشیده بود و شخصاً، به دور از چشمِ اهورا و پدرش به مسئله رسیدگی می‌کرد، این‌بار تواناییِ مهارِ کنجکاوی‌اش را از دست داد و نگاهِ سرشار از سوالش را میانِ آن دو چرخاند.

- بازپرس؟ چی‌شده مگه؟ 

میلاد نگاهی گذرا به اهورا انداخت و گفت:

- اهورا بهت میگه چی‌شده؛ فردا شب حلش کن کیاشا! 

پس از بیانِ جمله‌ی دستوری‌اش، نگاهِ نافذی به چهره‌ی متفکرِ کیاشا که با اخمِ محوی مزین شده بود، انداخت و با اشاره به اهورا، اجازه‌ی خروج داد.

کیاشا با اخمی که هر لحظه پررنگ‌تر می‌شد و رنگِ کلافگی و عصبانیت به چهره‌اش می‌افزود، پیش از اهورا از اتاق خارج شد و پس از چند دقیقه، خود را مقابلِ دربِ یکی دیگر از اتاق‌ها دید؛ پیش از ورود به اتاق خود را برای چیزهایی که باید می‌شنید آماده کرد و مانند همیشه برای تخلیه‌ی خشم و بروز ندادنِ آن به اهورا، دستِ عرق کرده‌اش را مشت کرد. دست خودش نبود؛ هر گاه سخن از کوروش و کیاوش، دو بازپرسی که با ورود به زندگی‌اش عجیب آن را دگرگون کرده بودند، می‌شد، این‌طور به هم می‌ریخت. آن دو برادر علاوه بر خطرناک بودن برای شغلشان، مانع و تهدیدی برای کیاشا هم حساب می‌شدند که همه از چرایِ ماجرا بی‌خبر بودند.

 حال با کنار زدن یکی از آن دو مانع، نیمِ بیشتری از راه را برای خود هموار کرده بود و همین هم نورِ امیدی برایش محسوب می‌شد.

- کشتن اون بازپرس علاوه بر این.که سودی نداشت، داره برامون شر هم میشه! 

کیاشا که در عالمی دیگر مشغول تفکر بود، کلمه‌ای از حرف‌های او را نفهمید و فقط برای این‌که صدای نامفهومی از او شنیده بود، سر بلند کرد‌.

- چی؟ 

اهورا لبه‌ی میزِ چوبی و شکلاتی رنگی جای گرفت و هم‌زمان با قلاب کردنِ دستانش در هم با کمی تغییر تکرار کرد:

- کشتنِ کوروش زارع برامون سودی نداشت! 

کیاشا دندان‌های ردیفی‌اش را بر روی هم فشرد و پرسید:

- خب؟ من تو این کار دخالتی نداشتم که حالا بخوام تو جمع کردنِ کثافت کاری‌هاش کمکتون...

اهورا بی‌توجه به لحنِ عصبیِ کیاشا که منشاء دیگری داشت، مابینِ حرفش پرید و گفت:

- الآن با دو تا بازپرس کار داریم؛ اما به ترتیب!

این حجم از ابهام در سخنانِ اهورا کلافگیِ کیاشا را چند برابر کرده بود؛ زمانی که یکی از آن دو هفت متر زیر خاک و آن یکی مشغولِ یافتنِ قاتلِ برادرش است چه‌گونه اهورا خواهانِ دو بازپرس بود؟ 

همان‌طور که با ناخنِ نیمه بلندش به جانِ خونِ خشک شده‌ی زخم بر روی دستش افتاده بود، با زبان لب‌هایش را تر کرد و گفت:

- مثل آدم حرف بزن اهورا؛ یعنی چی؟  

اهورا با همان لحنِ مبهم ادامه داد:

- فردا شب میری خونه‌ی یکی‌شون! 

کیاشا از کندنِ زخمِ تازه‌ی دستش که سر باز کرده بود دست کشید و گفت:

- کدوم؟ اون خدا بیامرزه یا اون یکی؟ 

اهورا با تک خنده‌ای مرموز ابرویی بالا انداخت و گفت:

- اونی که برامون خبر می‌آورد و یک‌جورهایی حکمِ نفوذی داشت؛ خودت اون رو خوب می‌شناسی‌!

***

انگشتانِ ظریفش را دور لیوان حلقه کرد و به ادامه‌ی مجادله با خود در ذهنش پرداخت؛ هیچ جوره راضی به زندگی در کنارِ کیاوش و ماهک نبود و به همین سبب اتفاقی که دیشب افتاده بود را پای توهم می‌گذاشت. 

- گلسا؟ 

ماهکی که رو‌به‌رویش نشسته بود، با لحن مهربانی نامش را بر زبان آورد که گلسا را از فکر و خیال بیرون کشید.

- جان؟

ماهک حینی که برای بیانِ حرفش مردد بود، انگشتان کشیده‌اش را به بازی گرفت و گفت: 

- امشب یک اتاق رو برات حاضر کنم؟ 

گلسا کلافه سری به طرفین تکان داد که ماهک بلافاصله ادامه داد:

- ببین گلسا بینِ دوتا خونه فاصله‌ای نیست، هر وقت خواستی می‌تونی...

گلسا کلامش را قطع کرد و قاطع گفت:

- نه ماهک؛ خونه‌ی خودم راحت‌ترم. اصرار نکن!

@ Masoome  @ Artemis.T  @ Negin jamali☆ویژه☆  @ Farinaz  @ Psycho.VA

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...
  • همکار سایت
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هشتم

فنجانی را که اکنون خالی از قهوه بود، روی میز قرار داد و با تشکری مختصر از ماهک، از جا برخاست؛ ماهک با نارضایتی او در آغوش کشید و درخواست کرد تا حسابی مواظب خودش باشد.

با تنی کرخت و کوفته، کلید را در قفلِ در چرخاند و واردِ خانه شد؛ آن‌قدری خسته بود که حتی فرصت فکر کردن هم به خودش نداد و یک راست، راهِ اتاق خوابش را در پیش گرفت.

لباس‌های راحتی‌اش را تن کرد و پتویش را قدری بالا کشید تا شانه‌هایش را بپوشاند و لرزشِ تنش را مهار کند.

دقایقی گذشت و چشمانش در معرضِ گرم شدن بودند که با شنیدنِ صدایی خفیف، ناخواسته پلک‌هایش از هم گشوده شد و حیرت‌زده در جایش نشست؛ صدایی که از طبقه‌ی پایین پرده‌ی گوشش را به لرزه انداخته بود، بیش از اندازه ضعیف بود، اما در آن سکوتِ سنگینی که بر فضا حاکم بود به راحتی قابل شنیدار بود!

ناخودآگاه استرس تمام وجودش را در بر گرفت و آب دهانش را قورت داد؛ کف پاهایِ برهنه‌اش سردیِ پارکت‌های کفِ اتاق را لمس کرد و لرز به تنش انداخت. با احتیاط دستگیره‌ی در را کشید و به آرامی از آن‌جا خارج شد.

هر پله‌ای که پایین‌تر می‌رفت، اضطرابش افزایش می‌یافت و ضربانِ قبلش اوج می‌گرفت!

پله‌ها را که طی کرد و به پذیرایی رسید، با چشمانی گرد شده اطراف را زیر نظر گذراند؛ اگر چه فضای خانه در تاریکی غرق شده بود، اما چشمانش حدوداً به آن تیرگیِ عمیق عادت کرده بود و اگر فردی در آن اطراف حاضر می‌بود، قطعاً قادر به دیدنش بود!

دیگر داشت به این نتیجه می‌رسید که توهم زده است و کسی در خانه نیست؛ اما با گرفته شدنِ ناگهانیِ دستی مقابلِ دهانش، ناخواسته فریاد در گلویش خفه شد و تقلاکنان به دستانِ مردانه‌ی او چنگ زد.

تنها چیزی که مقابلِ دیدگانش بود، خالکوبیِ ظریفی با طرحِ دو مثلتِ نزدیک به هم که با فاصله‌ای کم از انگشتِ شصتش ترسیم شده، بود.

نوکِ نیمه‌تیزِ ناخن‌های مانیکور شده‌اش را روی دستی که جلوی دهانش قرار گرفته بود کشید و همان‌طور که وحشت‌زده میان دستان او دست و پا می‌زد، در آغوش بی‌هوشی فرو رفت.

دستمالی که مقابل بینی‌اش قرار داشت باعث شده بود ناخواسته نفسش را از سینه رها کند، موادِ سمیِ آن را به ریه‌هایش بفرستد و این‌گونه تن بی‌جانش را از هوش ببرد!

فرد مقابل که از بی‌هوشی دخترک اطمینان پیدا کرد، تن نحیفش را به آرامی روی کاناپه‌ی کنج پذیرایی قرار داد و به سمتِ کنسولِ چوبی و تیره رنگی هجوم برد که زیر پله‌ها قرار داشت. با عجله، اما دقیق کشوهایش را بیرون کشید و اجسامی را که درونش پیدا می‌کرد، دانه به دانه وارسی کرد.

وقتی مدارک مورد نظرش را میان آن‌ها نیافت، بی‌خیال کنسول شد و مشغول جست‌وجو کردن باقی کشوهای حاضر در خانه شد. دقایقی گذشت؛ اما گویی این‌بار شانس با او یار نبود که هیچ چیزی مربوط به مدارک مورد نظرش پیدا نکرد.

به نظر می‌رسید پا گذاشتنش به این خانه بی‌فایده بوده و با این کارش، تنها خود را در دردسر انداخته بود!

کلافه انگشت اشاره‌اش را روی ایرپادی که در گوش راستش قرار داشت، گذاشت و با لحنی آرام، اما عصبی زمزمه کرد:

- چیزی پیدا نکردم!

طولی نکشید که لحنِ کلافه‌ی مخاطب مورد نظر در گوشش پیچید:

- اما باید توی همون خونه باشه.

پس از کمی مکث این‌بار با کمی شک، ادامه داد:

- مطمئنی رفتی خونه‌ی بازپرس کوروش زارع؟

با نیم نگاهی به تنِ بی‌جان و چشمان بسته‌ی گلسا پاسخ داد:

- آره!

لحنِ فرد مقابل از پشت خط زمانی که در جوابِ او می‌گفت، به نظر قدری کلافه رسید:

- بیشتر از این اون‌جا نمون، برات دردسر میشه! هر چه سریع‌تر برگرد.

بدون آن‌که نگاهش را از جسمِ رنگ و رو پریده و بی‌جانِ گلسا بگیرد، قدم‌هایش را به آرامی به سمت درب خروجی خانه برداشت و از آن‌جا دور شد.

***

نگاهِ کیاشا خیره روی میلادی بود که چشمانش لحظه‌ای از روی نوشته‌های پرونده‌ی مقابلش جدا نمی‌شد! با خنثی‌ترین حالتِ ممکن پا روی پا انداخته بود و تخمه‌های شور و نمکی را میان انگشتانش تکان می‌داد و در نهایت، آن‌ها را بین دندان‌هایش می‌شکاند.

با وارد شدنِ اهورا به اتاق، نگاهش از روی میلادِ غرق در کار به سمتِ او سوق پیدا کرد و از جا برخاست؛ با صمیمیت ضربه‌ای تقریباً محکم به بازویش وارد کرد که همانند همیشه اهورا اعتراض‌هایش را از سر گرفت!

- مگه مریضی داداشِ من؟ عضوی از بدنمه، حسش می‌کنم!

کیاشا با تک خنده‌ای کوتاه، بی‌توجه به سخنی که اهورا به زبان آورده بود، دوباره به سمت صندلی‌اش قدم تند کرد که این‌بار میلاد پرسید:

- از خودت چه خبر؟ کارِت چه‌طور پیش میره؟

مقابل کیاشا جای گرفت و پس از کمی مکث پاسخ داد:

- بد نیست؛ می‌گذره.

پسرک با مزه- مزه کردنِ پوستِ شور تخمه در دهانش سری تکان داد و دیگر حرفی نزد؛ اما باز هم طولی نکشید که اهورا این‌بار با هیجان سکوت بینشان را شکست:

- راستی، از قضیه دیشب خبر دارید؟

نگاهِ کیاشا رنگ کنجکاوی به خود گرفت که میلاد از پرونده‌ها دل کند و با اخمی کمرنگ پرسید:

- چی‌شده مگه؟

اهورا قدری در جایش جابه‌جا شد و بدون لحظه‌ای مکث پاسخ داد:

- دیشب یکی مخفیانه وارد خونه‌ی بازپرس شده!

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali

img_20211019_141757_vzfq_5s1h.jpg

تو در چشمانت چیزهایی داری…

 نه قهوه برای نوشیدن

و نه سبزیِ گل برای بو کشیدن!

در نگاهِ تو اقیانوسی می‌بینم برای غرق شدن…

 برای دیوانه شدن… برای عاشق شدن!

دیــ💙ــــده‌ی اقیانـــــــ🌊ــوس

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...