رفتن به مطلب

معشوقه‌ی روانی من| یکتا فرهمند کاربر نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

ژانرهای رمان: عاشقانه، طنز

خلاصه‌ی رمان: نگین نامدار، روانشناس شاد و شنگول داستان ما که اولین روز کاری‌اش با هزار تا گند، پاش رو توی اتاقش می‌گذاره. با مراجعه کننده‌ی اولش «آرکا مهرزاد» که وضعیت حادی داره روبه‌رو میشه و این میشه شروع بحث و جدال دو نفر با شخصیت‌ها، اخلاق، ظاهر و... مختلف این دونفر! توی این بحث آرکا با سرد بودن و مغز معیوبش برنده میشه یا نگین با شاد بودن و اسکول بازی‌هاش؟

مقدمه: 

آن‌قدر به‌ کامم شیرین و دلچسب هستی که حاضرم‌ با اخلاق چیزت کنار بیایم! بیا مثل دو انسان بی‌توجه به وحشی‌بازی من و میمون بودن تو، زندگی‌مان را ادامه دهیم! این نامه از طرف نگین قلبت به آقا میمونی به نام آرکا مهرزاد است.

ویراستار: @ Negin jamali

ناظر: @ MOBINA.MN

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 8
  • هاها 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 4
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_اول

موبایلم رو توی جیبم گذاشتم و از کافه خارج شدم. بعضی وقت‌ها واقعاً به هوای آزاد احتیاج داشتم. چشم‌هام رو بستم و آروم- آروم به جلو حرکت می‌کردم. توی احوالات خودم بودم که محکم با یکی برخورد کردم. اصلاً حس و حال آدم‌های باکلاس‌ به ما نیومده. چشم‌هام رو باز‌ کردم که با قیافه‌ی برزخی پسر روبه‌روم مواجه شدم.

لبخند دندون‌نمایی زدم و اومدم بلند بشم که مچ‌ دستم رو گرفت. محکم روی  زمین پرتم کرد و با صدای بلند گفت:

- زدی لباسم، دفترم، موبایلم و... ریختی به... کشیدی و برای من لبخند می‌زنی؟!

چی؟ برای نگین نامدار صداش رو بلند کرده؟ مثل خودش با صدای دخترونه و نازکم داد کشیدم:

- خب حالا! انگار چی‌شده؛ اگه بحثتون هزینه هست، هزینه‌اش رو میدم. نیاز به کولی‌بازی‌ نیست مرتیکه‌ی سادیسمی!

حرفم تموم نشده بود که عصبی بلند شد. یقه‌ام رو گرفت و گفت:

- من گدا و گشنه‌های اطرافت نیستم که دنبال هزینه باشم.

پوزخندی زدم و از تو‌ی کیفم کارت مطبم رو برداشتم. روبه‌روش گرفتم و گفتم:

- حتماً به یک روان‌شناس مراجعه کنید، در صورتی که خودم هستم! در هر صورت خوشحالم می‌کنید تشریف بیارید که یک سادیسمی رو درمان کنم.

داشتم می‌رفتم که با صدای آقا آرمین لحظه‌ای ایستادم:

- داداش مشکلی پیش اومده؟

سریع برگشتم. جانم؟ رفیق آقا آرمین ایشون بود. نگین، نگین، نگین تو گند نزنی روزت شب نمیشه؟ سریع اومدم کارت رو از دست رفیق آرمین بیرون بکشم که سریعاً با لبخندی داخل جیبش گذاشت و گفت:

- حتماً خدمت می‌رسم.

 

ناظر: @ MOBINA.MN

ویراستار: @ Negin jamali

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 3
  • هاها 1
  • سردرگم 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دوم

و بعد دست‌ آرمین رو کشید و رفت.

با لب و لوچه‌ی آویزون رفتم داخل کافه و سر جام نشستم.

- کجا بودی؟

با صدای نازی سرم رو بلند کردم و با لحن غمگینی گفتم:

- گند زدم.

لبخندی زد و گفت:

- اون که کار هر روزت هست.

دندون قروچه‌ای رفتم و اومدم جوابش رو بدم که یاد کار امروزم افتادم و گفتم:

- بهتون گفتم؟!

حدیثه که تا الآن نظاره‌گر ماجرا بود، لبخند خبیثی زد و گفت:

- گند چی زدی؟ از اون گند چیزها یا...

با پس گردنی‌ای که نازی زد حرفش قطع شد. چند دقیقه هر سه‌مون سکوت کردیم که حدیثه خطاب به نازی بلند گفت:

- آخ، بی‌شعور دردم گرفت.

با صدای بلندش همه نگاه کوتاهی به ما کردن؛ ولی نگاه آرمین رومون ثابت موند. حرصی لب زدم:

- جان جدتون یک لحظه میمون بازی رو بگذارید کنار، داره نگاهمون می‌کنه!

با لگدی که به ساق پام خورد بلند داد زدم:

- آخ!

بعد دریده سرم رو بلند کردم و نگاهی به جفتشون انداختم. با چشم‌های ریز شده و لحنی خشن لب زدم:

- کدومتون بود؟

نازی لبخند دندون‌نمایی زد و حدیثه سرش رو پایین انداخت. آهی کشیدم و غم‌زده گفتم:

- هر کی بود ایشاالله هر چی بخوره کوفتش بشه.

نازی درحالی‌که جرعه‌ای از قهوه‌اش رو می‌خورد، با حرفم قهوه  توی گلوش پرید و به سرفه افتاد. همون موقع حدیثه بلند زیر خنده زد که من هم باهاش بلند خندیدم. نازی با صورت کبود شده با لحن حرصی گفت:

- ای کوفت!

با حرفش بلندتر خندیدیم که با صدای کوبیده شدن چیزی رو میز خنده‌ام قطع شد و به سمت صدا برگشتم که با قیافه‌ی عصبانی آرمین مواجه شدم.

ویراستار: @ Negin jamali

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سوم

متعجب نگاهش می‌کردیم که عصبی نگاهی به حدیثه انداخت و با لحنی عصبی گفت:

- اگر بلند نخندید همه نگاهتون نمی‌کنن.

که حدیثه از قصد بلند زیر خنده زد که یکهو یاد آهنگ:

«عشق تو دروغ بود دیگه

نه دیگه نه من نه تو دیگه»

افتادم. به افکارم تک‌خنده‌ای زدم که نگاهی بهم انداختن. آب دهنم رو قورت دادم، دست نازی رو کشیدم و با لحن مصنوعی‌ گفتم:

- نازی جونم دیگه بحثشون خصوصی شده، زشته ما بخوایم بمونیم؛ شاید آقا آرمین بخواد وسط دعوا یک جنتلمن بازی کنه و ل...

با پس گردنی‌ای که بهم خورد حرف توی دهنم ماسید و عصبی نگاهی به نازی انداختم.

لبخندی پیروزمندانه‌ زد و رو به آرمین گفت:

- خب دیگه ما مزاحم نمی‌شیم، باید بریم.

و من رو به سمت در هول داد. سوئیچ رو با ژست خاصی دور انگشتش پیچوند و دزدگیر رو زد. به من اشاره زد که سوار بشم؛ نگاه چندش‌آوری بهش انداختم و زیر لب، جوری که بشنوه گفتم:

- خوبه یک لگن داره.

بعد در رو باز کردم و صندلی جلو نشستم که یکهو با صدای بلندی گفت:

- از کی تا حالا ماشین من شده لگن؟هان؟!

لبخندی زدم و گفتم:

- از همین الآن.

همون‌جور که داشت دور می‌زد با حرفم ترمز کرد. بعد خونسرد به صندلی‌اش تکیه زد و گفت:

- پیاده شو.

گیج سرم رو خاروندم و گفتم:

- چرا؟!

دو تا دستش رو توی هم حلقه کرد، قلنج دستش رو شکوند و گفت:

- روان‌شناسی مثل تو، جایز نیست توی لگنی مثل ماشین من بشینه.

اومدم چیزی بگم که تقه‌ای به ماشین خورد.

ویراستار: @ Negin jamali☆ویژه☆

ناظر: @ MO-BIN

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهارم

نازی شیشه‌ی دودی ماشینش رو پایین داد که با دیدن افسر راهنمایی رانندگی هر دو متعجب نگاهی به هم کردیم.

افسر همون‌جور که داخل دفترچه یادداشت کوچیکش چیزی می‌نوشت خطاب به نازی گفت:

- سرعت بالا، بوق زدن توی مکانی که ممنوعه و ایستادن وسط خیابون و بستن راه، امیدوارم جواب قانع‌کننده‌ای داشته باشید.

لبخند خبیثی زدم و گفتم:

- خب دیگه من برم دیر میشه.

و بعد سریع از ماشین پیاده شدم.

با سرخوشی تو پیاده رو قدم می‌زدم که به کیف دستم ضربه‌ای با شدت خوردم.

سریع حلقه دستم رو دور بند کیف محکم کردم. سارق، حرفه‌ای دستم رو گرفته بود و سعی داشت کیف رو از دست جدا کنه. برادر من، به خدا توی کیف جز یک کرم پودر چیزی نداشتم.

بگذار ببینم! خب به‌جز اون چیزی نداشتم، چرا داشتم مقاومت می‌کردم؟! نه، حیف میشه؛ همین دیروز دویست تومن خریدمش. مگه پول علف خرس هست؟

نگین لجبازی نکن، الآن به‌خاطر دویست تومن خودت رو به کشتن میدی.

اومدم دسته‌ی کیف رو ول کنم که مرد با شدت کنار رفت و  روی زمین افتاد. یکی داشت کتکش می‌زد که من متعجب نگاهشون می‌کردم.

- بی‌عرضه‌.

با صدای نازی ناباور نگاهش کردم که همون‌طور که کتونی‌اش رو پاش می‌کرد جلو اومد و ادامه داد:

- سوار لگن من می‌شدی بهتر بود!

و بعد رفت. گیج نگاهش کردم و بعد حرصی و بلند داد زدم:

- خب من هم ببر دیگه.

همون‌جور که می‌رفت بلند گفت:

- من روان‌شناسی مثل تو رو سوار لگن نمی‌کنم. ناامید سرم رو پایین انداختم و خیره به مردی که در اثر کتک‌های نازی روی زمین افتاده بود، حرصی گفتم:

- خیالت راحت شد؟

بعد پوفی کشیدم و با صدای بوق ماشین سرم رو بلند کردم که نازی شیشه رو پایین داد و گفت:

- خوش بگذره.

ویراستار:   @ Negin jamali☆ویژه☆

ناظر:   @ MO-BIN

منتقد:   @ khakestar

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_پنجم

حرصی نگاهش کردم که گاز داد و رفت. دوباره شروع به قدم زدن کردم.

چی‌ می‌شد به‌جای نازی یک پسر جنتلمن، خوشتیپ، از اون‌هایی که آرتیست بازی در می‌اومدن بود؟

ما از این شانس‌ها نداریم که یکی بخواد ما رو بدزده و بعد یکی بیاد تا می‌خوره کتکش بزنه.

به ماجرای غروب فکر کردم، پسره اون‌قدر بد نبود! از حق نگذریم خوشگل بود، با وجنات بود و...

سری به افکارم تکون دادم و خندیدم. در کیفم رو باز کردم ببینم چی داخلش بود که چشمم به گوشی خورد. این از کجا اومده بود؟

سریع دستم رو داخل جیبم بردم که موبایل خودم بود پس این چی بود؟ همون لحظه گوشی از تو کیفم پیدا کردم زنگ  خورد.

سریع جواب دادم:

- سلام، ببین من این گوشی رو ندزدیدم؛ فقط توی کیفم پیدا کردم. وگرنه من رو چه به این‌ کارها؟! اگر پلیس خبر کنی بهت قول نمیدم گوشی رو سالم به دستت برسونم، شیرفهم شد؟!

پشت خطی با صدای بهت زده‌ای گفت:

- نگین؟

لبخند دندون‌نمایی زدم و خوشحال گفتم:

- قلبمی، واسه دلم مرحمی؛ حالم   رو تو می‌کنی خوب، فاصله‌ات ازم نشه دور. دلم قرصه که...

عصبی وسط حرفم پرید  و گفت:

- فردا اومدم مطب کوفتی‌ات، گوشی‌ام رو بهم بده.

گیج لب زدم:

- مطب؟ تو از کجا می‌دونی؟

فرصت حرف زدن بهش ندادم و با جیغ ادامه دادم:

- نکنه هکم کردی؟ آخه خسیس یک گوشی ارزش داشت که وجه یک دختر تو خطر بی‌افته؟ میرم ازت شکایت می‌کنم فکر کردی ازت می‌گذرم؟ می...

با صدای دادش حرف تو دهنم ماسید:

- چرا اِن‌قدر فک می‌زنی؟ همونی هستم که شما جلوی کافه خوردین به من و کارت مطب رو دادید. الآن یک لطفی کن، هر جا هستی لوکیشن بفرست؛ گوشی‌ام رو الآن می‌خوام. 

و بدون این‌که بهم فرصت حرف زدن بده قطع کرد. چه بی‌شخصیت! خب الآن چه‌طور براش بفرستم شماره که رفت گوشی‌اش هم رمز داره.

همون موقع موبایل دوباره زنگ خورد که با مکث آیکون سبز رو زدم.

- رمز گوشی رو به حروف بزرگ بزن نگین.

و بعد قطع کرد.

یعنی اِن‌قدر روش تأثیر گذاشتم که تو یک اتفاق رمز گوشی‌اش شدم!؟

ناظر:   @ MO-BIN

منتقد:  @ khakestar

ویراستار:@ Negin jamali☆ویژه☆

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 3
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

م‍عش‍‌وق‍ه‌ی رو‍‌ان‍ی من

#پارت_ششم

پوفی کشیدم و پسورد گوشی‌اش رو زدم. شماره‌ای که باهاش تماس گرفته بود رو توی گوشی‌ام وارد کردم و اومدم سیو کنم که یادم اومد اسمش رو هم بلد نیستم.

با ایده‌ای که توی ذهنم اومد لبخند خبیثی زدم. لوکیشن رو براش فرستادم و دم در خونه ایستادم تا بیاد.

با صدای ترمز بلند و وحشتناک ماشینی ترسیده سرم رو بلند ‌کردم که با دیدن خودش نفس عمیقی کشیدم. جلو اومد و عصبی گفت:

- گوشی!

لبخند دندون‌نمایی زدم و گفتم:

- اول سلام، دوم کلام!

کلافه گفت:

- سلام.

با نیش باز گفتم:

- خوبی؟

عصبی نگاهم کرد که ادامه دادم:

- وا! مستر یک ذره آروم، اندکی ملایمت داشته باش؛ زشته یک پسر ‌این‌جوری پاچه بگیره ول...

با صدای دادش حرفم قطع شد:

- چرا اِن‌قدر شاس می‌زنی تو؟ خیلی دوست داری به چشم اسکول ببیننت؟ بدبخت خیر سرت تو روان‌شناسی؟ بدبخت ملتی که روان‌شناسش تو باشی! فکر می‌کنی نفهمیدم از عمد بهم خوردی و گوشی‌ام رو انداختی توی کیفت؟ 

به این‌جا که رسید پوزخندی زد و یه قدم جلو اومد و گفت:

- فکر نکنم وضعت بد باشه ولی خب، مثل یک دهاتی تیپ می‌زنی، رفتارتم که دیگه نگم؛ ولی یک چیزی بهت میگم، ملکه‌ی ذهنت کن! از یک احمق هم، احمق‌تری!

بعد بلند داد زد:

- گوشی‌ام!

همون‌جور که به روبه‌رو خیره بودم دستم رو تو جیبم کردم و گوشی‌اش رو سمتش گرفتم.

قطره‌ اشکی رو گونه‌ام چکید که سریع پاکش کردم؛ ولی دست خودم نبود و دوباره با هم مسابقه‌ی کی تندتر بریزه گذاشته بودن.

داشت می‌رفت که با صدای لرزونی گفتم:

- بگذار یک چیزی بگم!

ایستاد؛ ولی برنگشت. ادامه دادم:

- گاهی وقت‌ها برای انتقام باید لبخند بزنی و بگذری، نه این‌که به‌خاطرش همه رو تحقیر کنی و سطحشون رو بیاری پایین!

ویراستار: @ Negin jamali☆ویژه☆

ناظر: @ MO-BIN

منتقد: @ saharꨄ︎

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 5
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

م‍عشوقه‌ی رو‍‌ان‍ی من

#پارت_هفتم

اشک‌هام رو پاک کردم، به سرعت کلید رو توی قفل انداختم و وارد ساختمون شدم. به در تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم. بعد از ده دقیقه از پله‌ها بالا رفتم و با کلیدِ توی دستم، در رو باز کردم.

کتونی‌هام رو در آوردم و توی جا کفشی گذاشتم، داخل رفتم و در رو بستم.

بی‌توجه به این‌که ببینم کی توی خونه هست یا نه، وارد اتاقم شدم که صدای نازی بلند شد:

- باید زودتر می‌رسیدی‌.

چشم غره‌ای بهش رفتم و همون‌طور که مانتوم رو در می‌آوردم، گفتم:

- توی کارهام دخالت نکن!

نوچ- نوچی کرد و گفت:

- هی، من هم‌سن تو بودم که این‌ها رو نمی‌گفتم، می‌گفتم فلان جا بود و دم در داشتم با فلانی صحبت می‌کردم.

با حرفش سریع به سمتش برگشتم و با صدای نسبتاً بلندی گفتم:

- داشتی نگاهم می‌کردی؟

همون‌جور که گوشی‌اش رو چک می‌کرد، شونه‌ای بالا انداخت و گفت:

- بالأخره خواهر بزرگ‌تر هستم.

پوفی کشیدم و بعد از پوشیدن لباس راحتی‌ام از اتاق بیرون رفتم و خودم رو روی مبل پرت کردم که صدای مامان بلند شد:

- اون‌جوری نپر روش، می‌شکنه‌‌.

با چشم‌های گشاد شده به سمتش برگشتم و گفتم:

- همه خودشون رو پرت می‌کنن نمی‌شکنه، من خودم رو پرت کنم می‌شکنه؛ اون هم چی؟ مبل! مگه مبل شکستنی هست؟

مامان چپ- چپ نگاهم کرد که لبخندی زدم و موبایلم که توی دستم بود رو برداشتم. بعد از چرخیدن توی برنامه‌های مختلف، خطاب به نازی بلند گفتم:

- فردا اولین روز کاری‌ام هست‌.

یکهو صدای مامان بلند شد:

- دیوونه بود؛ الآن هم میره اون‌جا دیوونه‌تر میشه.

بعد سری از روی تأسف تکون داد که صدای خنده‌ی نازی بلند شد.

یکهو رو به نازی گفتم:

- تو که نمیای؟

در یخچال رو باز کرد و بعد از برداشتن نوشابه گفت:

- یک درصد فکر کن من نیام!

پر سر و صدا از روی مبل بلند شدم و خشن گفتم:

- یعنی چی؟ من هر کاری می‌کنم این هم مثل کش تنبون میاد دنبالم‌؟

با حرفم نوشابه توی گلوش پرید و با صدای گرفته‌ای گفت:

- کش تنبون عمته!

دندون قروچه‌ای رفتم و گفتم:

- خالته!

یکهو نگاه مامان به سمتم کشیده شد.

- چی گفتی؟

نازی لبخند دندون‌نمایی زد و گفت:

- مامان گفتش خالته؛ یعنی خاله کش تنبون هست!

یکهو داد زدم:

- قبول نیست، نازی داره دهن‌لقی می‌کنه؛ یعنی چی؟

ویراستار: @ Negin jamali☆ویژه☆

ناظر: @ MO-BIN

منتقد: @ khakestar

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستارى Negin jamali
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

معشوقه‌ی روانی من

#پارت_هشتم

نازی روی کابینت نشست و گفت:

- دوست دارم، تو چی‌کار داری؟ 

اومدم چیزی بگم که صدای مامان بلند شد:

- بسه دیگه! مگه بچه هستید‌؟

- نگین هست.

عصبی گفتم:

- رفتارم رو با تو ست کردم.

مامان با لحن خاصی گفت:

- نگین!

عصبی نگاهی به که با لبخند پیروزمندانه‌ای نگاهم می‌کرد، انداختم. به سمت اتاقم رفتم و در کمدم رو باز کردم. فردا چی بپوشم؟  رگال مانتوهام رو کنار زدم تا به یک کت سفید رسیدم. لبخندی زدم و نگاهی به شلوارهام انداختم. چشمم به شلوار لی ذغالی‌ام افتاد.

خب، خوبه دیگه؟ مگه می‌خوام چی‌کار کنم؟ یک مطب ساده و چهار تا مراجعه‌کننده هست.

شال مشکی‌ام رو برداشتم و لباس‌هایی که انتخاب کردم رو توی چوب لباسی جدا آویزون کردم. نگاهی به ساعت توی اتاقم انداختم، هشت و نیم بود. بلند گفتم:

- بابا امشب نمیاد خونه؟

مامان‌ گفت:

- کاری برای دوستش پیش اومد، جای اون شیفت وایستاد‌.

پوفی کشیدم و کلافه گفتم:

- هوم، عالیه!

بعد بلند گفتم:

- من رو برای شام صدا نکنید!

آلارم گوشی‌ام رو تنظیم کردم و خودم رو روی تخت انداختم و پتو رو روم کشیدم.

***

نگاه دقیقی توی آینه به خودم انداختم و از اتاق بیرون رفتم.

بلند گفتم:

- من دارم میرم.

با صدای نازی ایستادم.

- وایسا من هم میام.

لبخند مصنوعی زدم و با لحنی حرصی گفتم:

- لگن شما برای چی هست؟

اومد چیزی بگه که صدای مامان بلند شد.

- داری میری؟

لبخند دندون‌نمایی زدم و گفتم:

- آره، بچه‌ات داره به سر کارش میره.

مامان سری‌ تکون داد که خنثی گفتم:

- حرفی نداری؟!

مامان جواب داد:

- نه.

نازی خنده‌ای کرد که حرصی چنگی به سوئیچ ماشینم انداختم و در رو بستم. کفش پاشنه‌دار سفیدم که جلوی در گذاشته بودم رو پوشیدم و از پله‌ها پایین رفتم. به سمت پارکینگ قدم  برداشتم و دزدگیر ماشین رو زدم.

ماشینم نه لامبورگینی و نه مازراتی بود! نه پراید و نه وانت بود؛ یک ماشین معمولی دم دستی، ماتیز بود!

با ذوق نشستم پشت فرمون و استارت زدم. ریموت رو از جیبم درآوردم و در رو باز کردم. از پارکینگ خارج شدم که رنگ قهوه‌ای رو شیشه ماشین چکید‌.

دقت کردم که با فهمیدن موضوع بلند گفتم:

- استغفرالله! خدایا، اولین روز کاری‌ام باید بشم توالت ایرانی پرنده‌هات؟ بزرگی‌ات رو شکر!

ویراستار: @ Negin jamali☆ویژه☆

ناظر: @ MO-BIN

منتقد: @ khakestar

@ همکار ویراستار♥️ پارت‌های 7 و 8

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

(معشوقه‌ی روانی من)

#پارت_نهم

با رسیدنم جلوی مطب، از ماشین پیاده شدم و در ماشین رو قفل کردم.

قدم اول؛ بوی موفقیت میاد!

قدم دوم؛ این هست لعنتی، رسیدی به هدفت!

قدم سوم؛ همین هست، دیدی به حرف‌های شمسی گوش ندادی و بالأخره یک دکتر شدی؟

قدم چهارم؛ برگشتم و نفهمیدم چی‌شد که پام پیچ خورد و محکم زمین افتادم.

به ثانیه نکشید که بی‌توجه به درد پام، سریع بلند شدم و نگاهی به اطراف انداختم؛ خداروشکر کسی نبود! که چشمم به پاشنه‌ی شکسته‌ شده‌ی کفشم افتاد. بهت زده نگاهی به کفشم انداختم. اون از رنگ دل‌انگیز مدفوع پرنده‌ها، این از شکسته شدن پاشنه‌ی کفشم، چی از این اتفاق‌ها بهتر؟ عالی هست.

پوف عصبی‌ای کشیدم و وارد ساختمون شدم. دکمه‌ی آسانسور رو زدم و بعد زدن طبقه‌ی چهارم، در آسانسور بسته شد و من موندم و آهنگ مخصوصم. آهنگ بی‌کلام آن‌شرلی پخش شد. دیری ری- ری، دیری ری- ری! هم‌زمان با آهنگ خیلی ریز جلو آینه خودم رو تکون دادم. با ایستادن آسانسور سریع خودم رو جمع و جور کردم؛ ولی لحظه‌ی آخر متوجه شدم که اون آسانسور لعنتی دوربین داشت. چرا من باید از آسانسور هم ضربه بخورم؛ هان؟ آهی کشیدم و با دیدن در باز واحدم لبخند سنگینی زدم و وارد واحدم شدم. منشی تا من رو دید، سریع بلند شد و گفت:

- سلام خانم نامدار، خوب هستید؟

مؤدبانه سرم رو تکون دادم و عینک آفتابی‌ام رو از روی صورتم برداشتم. مدیون هستید اگر فکر کنید که به خاطر کلاسش نبود. صرفه‌ای مصلحتی کردم و گفتم:

- سلام گلم، ممنونم.

ساچ واو؛ چه مؤدب! منشی لبخند گرمی زد و با استرس گفت:

- همه چی آماده هست؛ قهوه‌ هم الآن گذاشتم روی میزتون. لیست بیمارهای امروز هم گذاشتم توی کشوی سمت راست میزتون!

لبخندی زدم و به تکون دادن سرم اکتفا کردم. تا به اتاق رسیدم، سریع در رو بستم و اومدم خودم رو از خوشحالی تکون بدم؛ سریع اتاق رو نگاه کردم تا دوربین نداشته باشه. بالأخره آدم عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده نمیشه؛ من هم که زخم خورده‌ هستم.

ویراستار: @ Negin jamali☆ویژه☆

ناظر: @ MO-BIN

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(معشوقه‌ی روانی من)

#پارت_دهم

وقتی دیدم دوربین نیست از خوشحالی جیغ خفه‌ای کشیدم و بالا و پایین پریدم؛ بعد با ذوق به سمت میز رفتم و بدر کشوها رو دونه- دونه باز کردم که چشمم به لیست افتاد. چنگی بهش زدم و شروع به خوندن کردم:

مراجعه‌کننده‌ی اول، آرکا مهرزاد. مراجعه‌کننده‌ی دوم، آرام داودی. مراجعه‌کننده‌ی سوم، رادین بازیار.

کلاً سه‌ تا؟ خیلی کم هست که! من این همه سال نشستم درس خوندم برای سه‌ تا؛ که چشمم به تایم مشاوره افتاد.

خب! ما می‌گیم یک ساعت شصت دقیقه هست؛ سه تا هم مراجعه کننده داریم اگه بیایم شصت رو ضرب‌ در سه کنیم، میشه صد و هشتاد دقیقه؛ حالا از اون‌جایی که یک‌ ساعت شصت دقیقه هست، میام صد و هشتاد رو تقسیم... با یکهویی باز شدن در جستی توی جام گرفتم و نگاهی به در انداختم تا ببینم کی مثل گاوی که پارچه‌ی قرمز جلوش تکون میدن در رو باز کرده؛ چشمم به نازی افتاد. با حالت زاری گفتم:

- باز هم تو؟

ژست مغروری گرفت و گفت:

- نیازی نیست ابراز علاقه کنی؛ می‌دونم چه‌قدر دوستم داری.

سری تکون دادم و گفتم:

- آدم با چنگال سوپ بخوره، شرف داره به دوست داشتن تو!

از قصد رو تو تأکید کردم که به سمتم برگشت، یک ابروش رو بالا انداخت و اومد چیزی بگه که چشمش به قهوه‌ی رو میز افتاد.

- قهوه؟ تو تا دیروز فرق شیر و دوغ رو نمی‌فهمیدی؛ بعد الآن قهوه؟ چه گوه‌ها!

ویراستار: @ Negin jamali☆ویژه☆

ناظر: @ MO-BIN

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

(معشوقه‌ی روانی من)

#پارت_یازدهم

حرصی نگاهش کردم که منشی در زد و داخل اومد.

- خانم نامدار، بیمار اول اومده؛ بگم بیان؟

سری تکون دادم و گفتم:

- پنج‌ دقیقه دیگه بگو بیان.

چشمی گفت و رفت. دختر ریزه‌ میزه‌ای بود که چشم و اَبروی مشکی و قدی متوسط داشت. رو به نازی که مثل همیشه وقتی حرصی می‌شد پوست لب‌هاش رو می‌کند، گفتم:

- خب، دیدی؟ حسودی کردی؟ حالا می‌تونی گم بشی!

موقع رفتن زیرِ لب گفت:

- روان‌شناس قلابی!

و رفت. خب نگین چیزی نبود ها! فقط یک حرف ساده بود یا به عبارتی زر زد؛ خب؟ اصلاً براش حرص نخور؛ اون اصلاً ارزش نداره. یک خواهر رو مخ، حسود و خودخواه هست که وقتی کارِت بهش گیر میشه باید باهاش خوب بشی و وقتی اون هر چی گفت، بگی چشم که مبادا چیزی‌ رو که می‌خوای، بهت نده. با زده شدن در اتاق، صرفه‌ای مصلحتی کردم و گفتم:

- بفرمائید داخل.

با داخل اومدن طرف، ناباور نگاهش کردم. این همونی بود که من بهش خوردم، یک دعوای توپ شد و در آخر اشک من بی‌نوا ریخت؟ نگین تو چه‌قدر مظلوم هستی دختر‌! لبخند کج و کوله‌ای زدم و گفتم:

- سلام، خوبی؟

سری تکون داد؛ پسره‌ی لال، انگار فلج زبون داره.اومد و رو‌ی صندلی نشست که گفتم:

- خب، من می‌تونم راجع به مشکلی که داری کمکت کن...

 وسط حرفم پرید و گفت:

 

- ببین، من اصلاً از این چرت و پرت‌های روانشناسی خوشم نمیاد که هیچ؛ بلکه متنفرم، خب؟ الآن حوصله‌ی وراجی‌هات رو ندارم، اوکی؟ 

گیج، سری تکون دادم که نیش‌خندی زد. کارتی از جیبش درآورد و روی میزم گذاشت.

- من پلیسم، مأمور مخفی؛ انگار چیزی که می‌خوایم رو توی مطبت پیدا کردیم. رادین بازیار، خلافکاری که پلیس حدود سه‌ سال و دو ماه هست دنبالش هست و ردش رو توی مطب تو زدیم‌. پیشنهاد می‌کنم همکاری کنی باهامون؛ وگرنه خودت می‌دونی. از ما حرفی به اون نمی‌زنی، گیج بازی در نمیاری و فقط همه‌ی حرف‌هاش رو به ما میگی!

سری تکون دادم؛ چند دقیقه نگاهش کردم و یکهو گفتم:

- خیلی خفن شد، خیلی! وای، کی فکر می‌کنه من قراره با پلیس همکاری کنم؟ اون هم منِ دست و پاچلفتی، منی که این پام به اون پام میگه زکی!

 

ویراستار: @ Negin jamali☆ویژه☆

ناظر:@ MO-BIN

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(معشوقه‌ی روانی من)

#پارت_دوازدهم

آرکا فقط داشت نگاهم می‌کرد که یکهو ساکت شدم. 

- من رو نکشه!؟

متعجب نگاهم کرد و پشت سرِ هم پلک زد، روی میز خم شد و گفت:

- کی باید تو رو بکشه؟

لبخند دندون‌نمایی زدم و خودم رو عقب کشیدم. طبق عادت همیشگی‌ام که وقتی هول میشم ناخن می‌جوم، دستم رو توی دهنم آوردم، شروع به جویدن ناخن‌هام کردم و توی همون حالت گفتم:

- اون خلافکاره!

مات نگاهم کرد. یکهو سری از روی تأسف تکون داد و دست به سینه به مبل تکیه داد.

- آخه اگر می‌خواست بکشتت، می‌اومد مطبت برای درمان؟ 

سری به نشونه‌ی نه تکون دادم که خوبه‌ای زمزمه کرد. موبایلش که روی میز بود زنگ خورد و چشمم به سیو «ماه‌ من» افتاد. ابروهام ناخودآگاه بالا رفت.

آرکا سریع موبایل رو برداشت که من نبینم؛ ولی دیر شده بود.

- جانم؟ 

با دقت به مکالمه‌اش گوش می‌دادم تا بفهمم ماه اون کیه؟ به هر حال کشف بزرگی می‌کنم که ماه این آقای تلخ، کی هست.

- عزیزم، من الآن کار دارم و نمی‌تونم؛ کارم تموم شد میام.

جون! چه با ملایمت باهاش برخورد می‌کنه؛ بعد مثل هاپو میاد و پاچه‌ی بقیه رو می‌گیره. واقعاً یک آدم چه‌قدر می‌تونه صفت حیوون‌های وحشی رو داشته باشه؟

- تلاشم رو می‌کنم، مراقب خودت باش؛ خداحافظ.

هی نگین، خاک توی سرت، نتونستی یک پسر این‌طوری تور کنی؛ بشین و فقط دیوونه‌بازی کن. دلمون به آرکا خوش بود که این هم قاطی مرغ‌ها هست.

- همسرم نبود!

یکهو از توی فکر بیرون اومدم و پرسیدم:

- کی؟

انگار که حرفم رو نشنیده باشه، شونه‌ای بالا انداخت و از در بیرون رفت‌. من می‌دونم تو شعور نداری؛ ولی حداقل وقتم رو که گرفته‌ بودی، خداحافظی هم می‌گفتی دیگه، مرتیکه‌ی شلغم گندیده!

 

ویراستار: @ Negin jamali☆ویژه☆

ناظر:@ MO-BIN

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...