رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان ویروس عشق|NAEIMEH-S کاربر انجمن نودهشتیا


NAEIMEH_S
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C+

ویروس عشق  

26 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. نظرتون درمورد رمان ویروس عشق چیه؟

    • عالیه
      19
    • خوبه
      7
    • ضعیفه
      0


ارسال های توصیه شده

 

20211114_124138_mwp8.jpg

 

●• بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ•●

 

نام  رمان:  ویروس عشق 

نویسنده:  نعیمه سلیمانی

ژانر: اجتماعی،  عاشقانه، طنز

هدف:علاقه به نویسندگی

ساعت پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه:

در میان دریای پر طلاتم زندگی دختری از تبار درد و غم  عاشق مردی می‌شود که خدا برای افرینشش سنگ تمام گذاشته و برای رسیدن به او کیلومتر ها جاده سنگی، سر انجام در واپسین لحظه ‌های رسیدن آتشی تمام وجودش را به خاکستر می‌کشد. اما در نهایت آیا عشق میتواند التیام بخش روزهای سخت او باشد؟

مقدمه:
شوخی بزرگی به نام زندگی و بازی مهیجی به نام تقدیر ما را به چالش های بزرگ و کوچک دعوت می‌کند چالش هایی  گاهاً دردناک و عذاب آور  در این بازی کسی برنده است که در مسیر درست از تمام لحظاتش لذت برده باشد.

 

 

ویراستار: @ Asali _mA

 @زری بانو

ناظر:@shahrzad.rh

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
تعویض ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 1


(غزل )
بابی حالی دل از رخت‌خوابم کندم وسرجام نشستم و چرت زدم اونم بخاطر این‌که،  مامان تهدید کرده بود پنج دقیقه دیگه برمی‌گردم اگر هنوز سرجات تمرگیده باشی چنان بزنمت که تو تاریخ ثبت کنن و اسم بروسلی بعد من بیاد.می‌دونم وقتی بگه می‌زنمت این تهدید نیست این پیش زمینه‌است که وقتی زد صدام در نیاد.اصلا پارادوکس اصلی زندگی من همین هفت صبحه که مغزم هوشیاره اما چشم‌هام هنوز اصرار به خواب دارند و باز نمیشه با برخورد  یک شی بسیار سنگین و درد آور به سرم چشمام خودکار باز شدن و هم‌زمان صدای مامان به گوشم رسید:
- تکون بخور ذلیل مرده مدرست دیر شد.
نگام افتاد به دمپایی مامان یعنی انقدری که ایشون دست نوازش به سرم کشیده مامانم نکشیده زیر لب فحشی به شانس شکلاتیم دادم و از جام بلند شدم.
من موندم وقتی قرار نیست برم دانشگاه چرا باید دیپلم بگیرم؟ نه این که درس خوندن رو دوست نداشته باشم ولی همین که می‌دونم از پس مخارج ادامه تحصیل بر نمیایم کلا انگیزه‌ای برای درس خوندن نمی‌مونه تو همین افکار ضد و نقیضم دست و پا می‌زدم که آماده رفتن به مدرسه شدم.به دختر توی آینه چشم دوختم قیافه نسبتاً خوبی داشتم بیشتر از همه چشم هام تو صورتم خود نمایی می کرد. مامان می‌گفت شبیه مادر خدابیامرزمی و بعد این جمله بساط آبغوره گیریش برپا بود.البته حق هم داشت مامان بخاطر عشق دوران جوونیش ترد شد و عاقبت عشقش هم شد یک خونه شصت متری ته شهر با یک مرد معتاد که به چیزی جز نعشه کردن فکر نمی‌کنه با برخورد اون شی آشنا به کمرم و بعد فریاد مامان از فکر‌، در اومدم.
- غزل بیا برو ساعت وامونده  هفت و نیم شد. تو دوساعته جلو آینه به چی نگاه می‌کنی؟ نترس زشت تر از این که هستی نمی‌شی ولی قطعاً رو دستم می‌مونی این رو مطمئنم!
سریع کفش هام رو پوشیدم و سمت در رفتم و قبل این که کاملاً   ازش خارج بشم با شیطنت ابروهام رو برای مامان بالا انداختم و گفتم: 
- پس قبول داری مامانجون شما زشت بوده!
بعد این حرف خم شد که لنگه دیگه دمپایی رو پرت کنه سمتم که سریع در رو بستم و فرار کردم.
تو کل مسیر داشتم محاسبه می‌کردم چقدر زمان دارم که تو حیاط از فاطیما دفترش رو بگیرم و جواب مسئله های ریاضی رو ازش رو نویسی کنم.وقتی به مدسه رسیدم درش قفل بود! همین جور داشتم به مغز نخودیم فشار می‌اوردم که چه دلیلی داره که در مدرسه قفل باشه که همون موقع یک موتوری رد شد از کنارم و گفت:
- حسنی به مکتب نمی‌رفت اگه می‌رفت جمعه با خواهرش می‌رفت‌ .

قبل این‌که جوابش و بدم یک لحظه کنترلش رو از دست داد و خورد زمین همین‌طور که از کنارش رد می‌شدم با خنده گفتم:
- نکته اخلاقی این قضیه هم اینه که با خواهر حسنی در نیوفت یا خودش تلافی می‌کنه یا خداش!
از دست این مامان ببین صبح جمعه رو چطوری کوفتم کرد الان باید تو جای گرم و نرمم بغل یارم پتوی نازم تو خواب هفت پادشاه می‌بودم.
رسیدم جلو در خونه شروع کردم بدون وقفه زنگ زدن صدای بلبل زنگمون داشت به پته پته می افتاد که بابام با عصبانیت در و باز کرد سلام زیر لبی کردم و از کنارش می‌گذشتم که داد زد:
- سر صبحی کدوم گور بودی؟
- مدرسه!
صداش رو بلند تر کرد و گفت:
- جمعه؟ فکر کردی من خرم کجا بودی هرجایی؟
بغض کردم اما نذاشتم اشکام بریزن صدای فریاد های عصبی بابا و‌ حرفاش همون سوهانی بود روی روح خسته و زخمیم مامان اومد پادرمیونی و من رو فرستاد تو خونه حتماً باز خماره و مواد نداره که باز جلو در و همسایه چوب حراج زده به ابرمون  فکر کنم یک ربعی گذشت که سر و صدا خوابید اما درون من طوفانی از غم در حال ویران کردنم بود. همیشه شیطنت و خنده هام درپوشی بود برای قاییم کردن ناراحتی هام که کسی از جنگ درونم بویی نبره با صدای مامان درست کنارم از فکر در اومدم نگاهش گرم بود و نگران درسته همیشه با دمپایی ازم پذیرایی می‌کرد اما می‌دونم تو دلش هیچی نیست.
- خوبی غزلم ببخشید مادر حواسم نبود امروز جمعه است باباتم می‌دونی که چیزی تو دلش نیست مریضه وگرنه کدوم پدری که بچش رو دوست نداشته باشه!
تو دلم گفتم به دوست داشتن اون شک دارم اما این‌که تو هنوز دوسش داری رو مطمئنم سعی کردم مثل همیشه با انرژی و شوخی حواسش رو پرت کنم .
- آره خوبم مامانی، راستی گفتی امروز عاطفه و علی میان خیلی دلم برای وروجکاشون تنگ شده
نمی‌دونم چقدر موفق بودم اما مامان در جوابم گفت:
- عاطفه گفت شوهرش امروز شیفته نمی‌تونه بیاد علی هم گفت تولد پدرخانومشه و اون جا دعوتن!

با حالت طلبکارانه ای صدامو بالا بردم و گفتم:
- نخیر مامان خانم بحث این چیزا نیست خودت هم خوب می‌دونی اگه عاطفه کم میاد چون خجالت می‌کشه جلو شوهرش از سر و وضع ساده خونمون زن علی هم که می‌دونی انگار آسمون تپیده و ایشون مثل چی نازل شدن روی زمین کسر شأن شاهزاده خانومه تو خونه ما رفت و آمد کنن آخه بحث یکی دو دفعه پیچوندن نیست.

ویرایش شده توسط NAEIMEH_S
  • لایک 35
  • تشکر 3
  • هاها 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 18
  • تشکر 1
  • هاها 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 2
مامان آهی کشیدو با گوشه روسریش نم اشک  چشماش رو گرفت و گفت:
- چی بگم مادر نمیشه که زورشون کنم زندگی خودشونه از قدیم گفتن هر جا خوشه وطنه اگه کنار من و تو خونه من حالشون خوب نیست عیبی نداره نیان.
دستای تپلش رو تو دستم گرفتم. سرد تر از حالت معمولی بود با لحن آرومی  و گفتم:
- غصه نخور مامان بالاخره یک روز میاد که می‌فهمن اشتباه کردند.کجا بهتر از این جا آخه من دورت بگردم.
چیزی نگفت و بلند شد رفت سمت آشپزخونه چند دقیقه بعد از بویی که بلند شد فهمیدم در حال سرخ کردن سبزی قرمه است که،  احتمالاً یکی بهش سفارش داده بود.با بی حالی فرم مدرسه رو کنار انداختم و زانو هام رو بغل گرفتم چطور علی و عاطفه دلشون می امد این کارو کنن تموم بچگی و نوجوونی خودشون رو انداختن دور؟با صدای گوشیم با چشم دنبالش گشتم آخر سر روی طاقچه پیداش کردم با دیدن اسم فاطیما سریع جواب دادم: 
- سلام بفرمایید؟
- خوبی غزل فاطیمام شناختی؟

سعی کردم نفس عمیق بکشم که خنده تو صدام کم تر معلوم باشه!

- فاطیما کیه خانم مزاحم نشو جلسه دارم؟
- منه خر رو بگو خواستم خوشحالت کنم بگم برات کتاب مجموعه اشعار فروغ رو خریدم هستی بیام بهت بدم؟
- چه خبر فاطیما جون قدمت سر چشم تشریف بیارین!
- عه اسم کتاب اومد مهربون شدی فاطیما شناس شدی.
- ببند اون گاراژت رو جمع کن بیا دیگه 
- پشت درم باز کن در رو!
همین که این رو گفت با سرعت نور سمت در دویدم هرچی که کتاب داشتم بخاطر فاطیما بود. 
به هر مناسبتی یا بخاطر کمک تو درساش برام کتاب می‌خرید می‌دونست دوست دارم و توان خریدنش رو ندارم. در رو که باز کردم بدون حرف کشیدمش تو حیاط اگه خودش رو کنترل نمی‌کرد پخش زمین می‌شد.
- غزل هیچیت به آدمیزاد نبرده این‌جوری مهمان رو دعوت می‌کنن تو خونه؟
-  کم تر غرغرکن بیا بریم تو خونه 
همین‌طور که سمت اتاقم می‌رفتیم ازش پرسیدم مناسبت خرید این کتاب چیه؟ 
- چشماش رو مثل خر شرک مظلوم کرد و گفت:
- دو هفته دیگه امتحان های میان ترم و بعدش ترم شروع می‌شه قربونت دست و پنجت بیا باهم بخونیم لطفاً
اخم هام رو کشیدم تو هم و گفتم:
- من نمی‌خوام بخونم یعنی دیگه برام مهم نیست!
- دیونه نشو دختر! تو نیاز نیست مثل منو بقیه کلی وقت بزاری تا نمرت عالی باشه نمی‌دونم خدا مغز تو رو با چی سرهم کرده که فقط با سر کلاس و یک دوره کوچیکه نمره کامل کلاس و می‌گیری.
- دیپلم به چه دردم می‌خوره وقتی قرار نیست دانشگاه برم.
مامان با سینی شربت بهارنارنج وارداتاق شد و به جای فاطیما جواب داد:
- حداقل می‌تونی یک جا مشغول به کار بشی تا پولات جمع بشه و بری دانشگاه
- از این که مامان حرفامون رو شنید یکم خجالت کشیدم اما حرفی نزدم هنوزم معتقد بودم دیپلم خالی به دردم نمی‌خوره طرف با مدرک لیسانس بیکاره و مامان من انتظار داره با دیپلم مشغول کار بشم؟ ولی برای دلخوشی مامان به این مدرک به درد نخور هم فکر می‌کنم نمی‌خوام مثل عاطفه و علی دلخوشی های کوچیک مامان رو ازش بگیرم.
با صدای فاطیما از فکر در اومدم و با گیجی پرسیدم :
- چیزی گفتی؟
- حواست کجاست میگم حالا واقعا نمی‌خوای بخونی؟
- خودت گفتی نیاز ندارم بخونم با یک دوره کردن کوچیک  نمره خوب میارم.
- باور کن من یکی برای درس خوندن ساخته نشدم همش دارم روز شماری می‌کنم آخر تیر برسه و محسن سربازیش تموم بشه و عقد کنیم و از زیر درس خوندن در برم.
- من آقا محسن شما رو خیلی نمی‌شناسم ولی همین قدر می‌دونم که معیارش واسه ازدواج با تو قطعا نمی‌تونه پول و تیپ و قیافه باشه!
- چطور؟
- آخه قیافه و تیپ نداری از لحاظ مالی هم که عمت اینا از شما خیلی بالاترن پس فقط می‌مونه دو دلیل اولیش فشار عمت به پسرش برای گرفتن تو  از روی دلسوزی دومی هم برای رضایت خدا و ثوابش از این دو حالت خارج نیست.
بعد این حرفم چنان نیشگونی از پهلوم گرفت که دادم به هوا رفت سینی شربت رو هول دادم سمتش و گفتم:
- بردار کوفت کن چشمت نمک بگیره کم تر من رو بزنی.
پشت چشمی برام نازک کرد و شروع کرد به مزه مزه کردن شربتش منم خودم رو مشغول شربتم کردم اما متوجه فاطیما بودم که تو گفتن چیزی مردده اما به روی خودم نیاوردم می‌دونم زیاد طاقت نمیاره و خودش  لو میده قضیه رو،   چیزی طول نکشید که انتظارم به پایان رسید و  فاطی با صدای آرومی گفت:
- غزل ناراحت نشی ها اما فرزین هنوز منتظر جواب تو 
اخم هام تو هم رفت و مثل فاطی با صدای کنترل شده ولی عصبی گفتم:
- این داداش تو دنبال چیه چند بار باید یک موضوع به این سادگی رو‌براش باز کنم؟
- خب دیونه دوست داره!
- فاطی بزرگ بشو برای ازدواج فقط دوست داشتن کافی نیست ما از نظر فکری و فرهنگی و سطح طبقاتی فرقمون مثل زمین تا آسمونه بعدشم این حس باید دو طرفه باشه یا نه؟من که نمی‌تونم بخاطر دل فرزین ایندم رو فدا کنم.

- غزل بخدا فرزین این چیزا براش مهم نیست اون میگه هرچی دارم برای غزله!
- فاطی برای من مهمه لطفاً دیگه از داداشت پیش من حرف نزن دوست ندارم دوستمون خراب بشه.
با ناراحتی بقیه شربتش رو سر کشید و بلند شد و گفت:
- پس خبر بده بهم می بیام برای درس خوندن .
سرم رو تکون دادم و اصرار به موندنش نکردم.

@زری بانو

 

ویرایش شده توسط NAEIMEH_S
  • لایک 40
  • تشکر 3
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت3


تا جلو در همراهیش کردم قبل این که بره گونش رو بوسیدم و اونم در جوابم لبخندی زد و رفت. 
برگشتم داخل و کتاب شعری که برام خریده بود و ورق زدم که دیدم لاش عکس فرزینِ، سری تکون دادم و زیر لب گفتم:
- این مارمولک آدم بشو نیست!
نگاهم به نوشته های پشت عکس جلب شد.
- اینم اخرین تلاشم برای عوض کردن نظرت قبل این که هر کاری کنی یکم دیگه فکر کن اگه نظرت عوض شد سری بعد عکس رو بهم پس بده اگه هم نه خودت یه جوری این عکس رو گم و گور کن.
دوباره به عکس نگاه کردم هیچ ضعفی تو ظاهرش نبود یک پسر جوون چشم و ابرو مشکی با تیپ و استایل امروزی شاید آرزوی هر دختری بود. اما، من هیچ حسی بهش نداشتم. عکسش رو چند تیکه کردم و ریختم تو سطل اشغال و خودم رو سرگرم شعرهای فروغ کردم. 
شعرهاش بوی عشق و درد میدادن و همزادپنداری باهاشون برام راحت بود!
(دوماه بعد)
آخرین امتحان هم دادم و تو حیاط مدرسه منتظر فاطیما بودم؛ به بقیه بچه ها نگاه می‌کردم که چطور با استرس کتاب رو ورق می‌زدن تا بفهمن چند درصد از برگه امتحانشون رو درست جواب دادند.اما، برای من مهم نبود چه نمره ای بیارم ولی سر به هوا بودن فاطیما به کارم اومد چون یک‌ مبحث رو چندین بار باید توضیح می‌دادم که اون نصفش رو بفهمه و من از برمی‌شدم بس که تکرارشون می‌کردم.
یهو ضربه محکمی به پشتم خورد و قبل این که پخش زمین بشم خودم رو جمع کردم. به زننده این ضربه مهلک که یقیناً دستای گرز مانندی داشت چندتا فحش آبدار دادم که صداش در اومد.
- اووو! خوبه حالا انگار تیر سه شعبه خورده! 
- دستای گرز مانندت بشکنه فاطی اون هیکل بُشکه خودت رو با هیکل نحیف من مقایسه می‌کنی؟
دستاش رو به کمرش زد و حق به جانب گفت:
- بی شعور من کجا هیکلم شبیه بُشکه؟ من فقط کمی تو پُرم!
اداش رو در آوردم و گفتم:
- آره عزیزم تو چاق نیستی فقط رزولیشنت بالاست!
تا اومد بزنه جاخالی دادم و بلند گفتم:
- دست خر کوتاه، خانم عادت کن کتک زدن رو بزاری کنار دو روز دیگه عقدته محسن بی چاره فکر کرده پرنسس گیرش میاد نمی‌دونه یک غول بی شاخ و دم قراره زنش بشه.
با این حرفم دنبالم کرد و من فرز تر کیفم رو‌ چنگ زدم و از در مدرسه بیرون رفتم اونم دنبالم یهو متوجه نامزد فاطی شدم و خود به خود ایستادم؛ و قبل این که به فاطی بگم آژیر‌کشون خودش رو بهم رسوند و مثل روانی ها شروع کرد به زدنم .
هنوز متوجه محسن نشده بود که با صداش غافلگیر شد.
- این چه وضعیه خانم احمدی؟
صداش خیلی خشمگین بود ولی این که به جای فاطیما گفت خانم احمدی برام خیلی عجیب بود.به فاطی نگاه کردم شوکه شده بود و نمی‌دونست چی بگه پیش دستی کردم و مودبانه گفتم:
- سلام آقا محسن خوب هستین؟
نیم نگاهی بهم کرد و فقط سرش رو تکون داد و با همون صدای عصبی به فاطی گفت:
- فکر نمی‌کردم دختر جلف و سبکی باشی و آداب  رفتار تو خیابون و جلو نامحرم رو بلد نباشی! چشم زندایی روشن با این دختر تربیت کردنش.
بیا برو گمشو تو ماشین تا تکلیفت رو پیش دایی روشن کنم.
فاطیما زیر لبی خداحافظی کرد و سریع سوار ماشین شد و محسن هم قبل این که سوار بشه به من گفت:
- دوست ندارم با زن من در ارتباط باشین.
 و بعد این حرف رفت.جای فاطی من قلبم شکست نه برای منع شدن دوستیمون نه، بخاطر خورد کردن غرور و شخصیت فاطیما، برام عین روز روشن شد که این ازدواج سرانجام خوبی نداره و هرچی طول بکشه نتیجه صبر و تحمل فاطیماست؛ چون معلومه دوسش داره این قلب کیه که حتی زور عقل هم بهش نمی‌رسه امیدوارم من اشتباه کرده باشم اما مشابه این رفتار ها رو از بابام دیده بودم کسی که نه تنها خوشبختی رو به مادرم نداد بلکه روز به روز پیرتر و افسرده ترش کرد. خدا کنه فاطیما هیچ وقت از انتخاب محسن پشیمون نشه.
انقدر تو فکر فاطیما بودم که نفهمیدم کی رسیدم جلو در با دیدن ماشین علی خوشحال نشدم بلکه دلم می‌خواست تموم حرصم رو سر ماشین علی خالی کنم واقعا وجود ام وی ام شاستی بلندش تو کوچه تنگ و ترش و بافت قدیمی ما وصله ناجوری بود.درسته علی مهندس آی تی بود و درآمدش بالا بود اما اگر پدرزن پولدار و ولخرجی نداشت هیچ وقت تو این مدت زمان کم به این ماشین و یک خونه تو بالا شهر نمی‌رسید.افکار مزخرفم رو پس زدم و برای اولین بار از کلیدی که همیشه همراهم بود استفاده کردم همیشه دوست داشتم مامان در رو برام باز کنه و من کمی سر به سرش بزارم اما امروز نه دل و دماغ مزه ریختن داشتم نه دوست داشتم جلو علی از این کار‌ها  کنم باید با هرکس مثل خودش رفتار کرد. کاش مامان هم این رو یاد می‌گرفت اما می‌دونم قلب مهربونش نمی‌ذاره.
با دیدن علی تو حیاط ناخدا پوزخندی گوشه لبم جا خوش کرد حتی سر و لباسش هم به حیاط سرسبز و طرح قدیم ما نمی امد کمی جلو رفتم و کنار حوض دستام رو شستم و با صدای ضعیفی سلام دادم که متوجه من شدن.

مامان با تعجب گفت:
- غزل کی امدی مادر، چقدر بی سر و صدا همیشه خونه رو روی سرت می‌گرفتی.
سعی کردم لبخندی روی لب های خشک شدم بنشونم و درجواب مامان گفتم:
- همین حالا اومدم یکم سر درد دارم برای همین بی سر و صدا در روباز کردم.

 

 @زری بانو

 

 

ویرایش شده توسط NAEIMEH_S
  • لایک 39
  • تشکر 3
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت4

نگاهم افتاد به برادر بی معرفتم خیلی شبیه بابا بود تقریباً مثل سیبی که از وسط دو نیم شده فقط علی جوون بود.از جا بلند شدم با خنده طعنه آمیزی گفتم:
- احوال خان داداش ستاره سهیل شدی رو زمین دنبالتیم تو آسمون بالا سرمون هم پیدات نمی‌کنیم نکنه با ما قهری اخوی؟
قشنگ منظورم رو گرفت چون یهو رنگش  پرید و با کلافگی موهای مشکی خوش حالتش رو عقب زد و گفت:
- درگیر زندگی کار و مشکلاتشم!
 - اختیار دارین جناب مهندس مشکلات که پیش شما شکلاتن! نکنه سفر به کیش و قشم هفته پیش رو می‌گین که تو سواحل خلیج فارس آفتاب می‌گرفتین و جت اسکی سوار می‌شدین یا شاید هم سفر شمال دو هفته پیش منظورتونه  ماشالا تو این همه مشکلات برنامه تفریحیتون عقب نمی افته.
مامان با تشر اسمم رو صدا زد که گفتم:
- با اجازه من برم لباسم رو عوض کنم ممنون می‌شم منتظر بمونین و برنامه هاتون رو کمی عقب بندازین تا من برگردم.
سریع وارد اتاقم شدم که دیدم ساحل دختر علی مثل فرشته ها خوابیده برعکس بابای بی معرفت و مادرِ از دماغ فیل افتادش این دختر دریای معرفت و مهربونی بودوقتی با پرستارش تنها می‌شد بهم زنگ می‌زد و کلی گریه می‌کرد که دلش برام تنگ شده و آمار سفر رفتن علی اینا هم کامل این بچه بهم می‌داد. البته چندباری هم از گوشی فاطی دیده بودم که سحر خانم تو پیجش چطوری به زمین و زمان فخر فروشی می‌کنه و عکس و فیلم های سفرشون رو می‌ذاره.
لباسام رو تو بی سر و صدا ترین حالت عوض کردم و از اتاق زدم بیرون هنوز ننشسته بودم که علی پرسید:
- پس ساحل کجاست؟
- خوابیده بود دلم نیومد بیدارش کنم.
سرش رو تکون داد که من پرسیدم:
- پس سحر کجاست نکنه خدایی نکرده مورچه لگدش زده و انداخته گردن ما و قهرکرده؟
- نه سحر نوبت آرایشگاه داشت منم گفتم حالا که وقتم خالی با ساحل بیایم بهتون سر بزنیم آخه ساحل خیلی دلتنگتون بود و بهونه می‌گرفت.
همین‌طور که به ناخن هام نگاه می‌کردم گفتم:
- باز خوبه این بچه دلتنگی بلده و به پدر مادرش نرفته!
قبل این که علی چیزی بگه با صدای گریه ساحل از جا پریدم و تا رفتم برم تو خونه خودش دوید بیرون و سریع بغلش کردم و بوسیدمش بعد چند دقیقه که اروم شد پرسیدم:
- چی شده عمه جونم چرا گریه کردی؟
همون طور که از ترس و گریه به نفس - نفس افتاده بود گفت:
- غزل جون من خواب بودم یک آقایی امده بود بالا سرم داشت موهام رو ناز می‌کرد!
به مامان نگاه کردم و گفتم:
- مگه بابا خونست؟
مامان سرش رو تکون داد و گفت: 
- ذلیل بشی مرد که بود و نبودت هردوش مصیبته!
موهای غزل و بوسیدم و گفتم:
- نترس عمه جون اون بابای من بوده پدربزرگ تو!
با اون لحجه بامزه بچگونش گفت:
- مگه تو بابا داری غزل جون؟پس چرا من ندیده بودمش؟
تو دلم گفتم نه این که پدربزرگ نمونه ساله برای همون، من به زور می‌بینمش تو که سالی یکی دوبار میای جای خود داره!
اما درجوابش با لبخند گفتم:
- چون باباعلی خیلی درگیره مشکلاته و کار زیاد داره تو‌کم میای این جا و بابای منم مثل بابای تو‌کار زیاد داره بخاطر همین وقتی امدی هم ندیدیش.
سرش رو تکون داد و خودش رو تو بغلم مچاله کرد.هنوز چند دقیقه بیشتر از سکوت بینمون نمی‌گذشت که صدای سر و صدای مامان و بابا بلند شد و ساحل با تعجب نگام کرد که لبخند تلخی تحویلش دادم و گفتم:
- این یک بازی بین مادربزرگ و پدربزرگ هاست نترس جوجه رنگی عمه!
 بعد این حرفم بابا، با عصبانیت بدون توجه ما از خونه بیرون زد و می‌دونستم مامان هم تا نیم ساعت باید دستگاه آبغوره گیریش رو راه بندازه پس بدون حرف خودم رو مشغول پوست کردن پرتغال کردم که علی پرسید:
- کار همیشگیشونه؟
سرم و رو‌تکون دادم و گفتم:
- روزی سه وعده! الان تازه خیلی زود تموم شد بعضی وقتا به وقت اضافه و پنالتی هم می‌رسه نگران نباش خان داداش!
- قبلا انقدر تلخ نبودی غزل چی‌شده؟
نگاهم رو از پرتقال دستم گرفتم وبه علی دوختم و گفتم:
- قبلا تو هم با معرفت تر بودی آقای برادر از خودت بپرس می‌دونی مامان سه ماهه خون دماغ می‌شه اونم شدید ولی از ترس این که آخر ماه پول کم بیاره نمیره دکتر و مثلاً از من مخفی می‌کنه اما من بچه که نیستم می‌فهمم.
- چرا بهم زنگ نزدی و نگفتی؟
- اوایل چند بار به شرکت زنگ زدم گفتن آقای بیات رفتن مرخصی به گوشیت هم چند بار زنگ زدم که سحر گفت نیستی.
علی کلافه بلند شد و چند بار طول و عرض حیاط و راه رفت و گفت:
- شاید گرما زده شده هان؟ آخه امسال از اول بهار هوا خیلی گرم بود!
فقط نگاهش کردم داشت خودش رو گول می‌زد یا شوخیش گرفته بود؟!
کنارم نشست و به ساحل گفت:
- بابایی برو اون ور حوض زغال هست روی زمین لی لی بکش تا ماهم بیایم بازی کنیم.

ساحل با ذوق از روی پام پایین پرید و رفت سراغ زغال ها یاد خودم افتادم که چقدر نقاشی با زغال رو در و دیوار رو دوست داشتم و از سیاه شدن دست و بالم لذت می‌بردم اما الان زندگیم شده هم رنگ دست و بال زغالی بچگیم فقط نمی‌دونم چرا مثل اون موقع‌ها سر ذوق نمیام و خوشحال نمی‌شم.

@زری بانو

 

 

ویرایش شده توسط NAEIMEH_S
  • لایک 39
  • تشکر 1
  • هاها 2
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت5
با صدای علی نگاهم رو از ساحل خندون گرفتم و افکارم رو پس زدم.
- ببین غزل،  سهراب برادرِ سحر به من گفت از تو خوشش اومده چندباری تو راه مدرست تو رو دیده و قصدش خیره گفت که برای‌خواستگاری ..
پریدم تو حرفش و گفتم:
- مورچه چیه که کله پاچش باشه؟ سحر چه کار کرده برامون که لازم باشه به داداشش فکر کنم؟
- غزل سهراب رو با سحر یکی نکن سهراب خیلی مَرده اگه بخاطر اون و ساحل نبود خیلی وقت پیش قید سحر رو می‌زدم.
پوزخندی عمیق زدم و گفتم:
- ولی به نظر من سر و ته یک کرباسن من لقمه اندازه دهنم می‌گیرم خان داداش که، بعداً حناق نشه و خفم کنه و با پادر میونی این و اون زندگیم رو حفظ کنم.
از این که مشکل زناشوییشون رو زدم تو سرش ناراحت شد و هیچی نگفت همین لحظه مامان با سینی شربت اومد تو حیاط از قیافش معلوم بود تموم این مدت داشته گریه می‌کرده!
پس کی قراره این خونه رنگ آرامش به خودش ببینه؟! علی شربتش خورده و نخورده بلند شد و به ساحل گفت:
- ساحل بیا بریم بابا
ساحل با بد عنقی گفت:
- بابایی من که هنوز با غزل جون بازی نکردم توروخدا بیشتر بمونیم.
علی اخم هاش رو به هم گره زد و گفت:
- ساحل چند بار باید بگم وقتی یک جا می‌ریم مهمونی مؤدب باش! 
یک قدم سمتش برداشتم و گفتم:
- خان داداش حالا بیشتر می‌موندی یکم بد می‌گذشت حداقل این بچه، یک دل سیر عمه و مامان بزرگش رو می‌دید!
- ممنون آبجی خانم محبتت کم نشه نیم ساعته اومدی ریز و درشتی بارمون کردی به اندازه کافی خوش گذشته مهربونیت کم نشه.
پوزخندی زدم و گفتم :
- خواهش می‌کنم داداش هرچی نباشه شما بزرگتری و هرچی دارم از صدقه سر شماست!
- غزل با پنبه سر می‌بری مراقب باش این زبونت دل نشکنه!
تا اومدم بگم اگه زبون من دل می‌شکنه نتیجه رفتار های بد خودته که نگاه بارونی مامان، دهنم رو بست چیزی نگفتم اما تموم نفرتم رو ریختم تو نگاهم و بدرقه علی کردم چقدر بی رگ و ریشه بود که حتی مریضی مامان یادش نموند.
البته که چاپلوسی و راضی نگه داشتن برادرزن و پدرزن عزیزش باید الویت زندگیش باشه اونا هستن که اب و نونش رو میدن نه مادر بی چاره و صبور من ساحل رو بوسیدم و بدون حرف سینی لیوان های شربت رو بردم آشپزخونه که بشورم. مشغول شستنشون بودم که مامان اومد
- کار خوبی نکردی این‌طوری با برادرت حرف زدی مگه دشمنته؟
- اون کار خوبی کرد که برای راضی کردن من که کنیز برادر خانومش بشم اومده بود؟
مامان لب گزید و پشت دستای تپلش کوبید وبا غیزگفت:
- چی میگی دختر این حرفا چیه حیا کن؟
 پوزخندی زدم و با حرص گفتم:
- چیه مادر باورت نمی‌شه؟ نه، خوب حق داری من رو بچه می‌دونی و دروغ‌گو اما، مامان خانم  شازده پسرت بعد سه ماه برای احوال پرسی این جا نبود سهراب فرستاده بودتش که از من خواستگاری کنه!
اخم های مامان تو هم رفت و گفت:
- چه غلطا مگه دختر زیادی دارم بدم به اون پیرمرد که جای پدر بچمه پس چرا علی به خودم چیزی نگفت؟
- حتما نخواسته کدورتی پیش بیاد!
- تو غصه نخوری ها چشم آهویی، من خودم با علی حرف می‌زنم.
- مادر من خودم جواب قاطع به علی دادم من بچه نیستم بخدا از پس خودم برمیام.
- هنوز مهر دیپلمت خشک نشده زبون باز کردی؟
- وای مامان از دست شما حتی خوبی هاتون هم نیش داره!
تا اومد باز با دمپایی معروفش ازم پذیرایی کنه از جلو چشماش دور شدم.
مادر ساده من هنوز فکر می‌کنه علی و عاطفه همون بچه های سر به راه و ساده دست پرورده خودشن نمی‌دونه بعد ازدواج شدن گرگ بارون دیده و آدم منفعت طلب! دلم می‌سوخت برای ساده دلیش، کتاب شعر فروغ رو باز کردم تا کمی با شعرهاش فکرم رو اروم کنم.
من مثل حس گمشدگی وحشت اورم
اما خدای من ...
ایا چگونه می‌شود از من ترسید...؟!
من، من که هیچگاه جز بادبادکی
سبک و ولگرد بر پشت بامهای
مه الوده ی اسمان چیزی نبوده ام
و عشق و میل و نفرت و دردم را
در غربت شبانه ی تابستان 
موشی بنام"مرگ" جویده است...
نمی‌دونم چی شد که خوابم برد و وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود از درد معدم متوجه شدم که ناهار نخوردم این جا قانون جنگل رو داره خوردی بخور نخوردی  جات می خورن!
یعنی مامان کجاست؛ سمت حیاط رفتم که از دیدن مرضیه خانم و پسرش تو حیاطمون جا خوردم قبل این که چیزی بگم پسرش بالا تا پایین من رو از نظر گذروند و سرخ شد منم به تقلید از اون همین کارو کردم که متوجه تیپ بسیار زیبا و مامان دوزم شدم و قبل این که مامان عزیزم ببینه و با آرپی‌جی معرفش سراغم بیاد رفتم تو خونه و سریع یک چادر کشیدم روی سرم  و مثل یک دختر خانم سر به زیر محجبه رفتم سمت حیاط و از شانس قشنگم بازم پسر مرضی خانم قبل همه متوجه من شد و قبل این که ابراز وجود کنم چادر رفت زیر پام و از اون جایی که بنده در این مواقع با سیب زمینی هیچ فرقی ندارم نتونستم خودم رو کنترل کنم. و با نشیمگاهم افتادم زمین و از دردش یک لحظه چشام سیاهی رفت و نفس کشیدن هم یادم رفت.

وقتی چشم هام رو باز کردم قیافه اون پسر چلمنگ اولین چیزی بود که دیدم که، داشت خودش رو می‌کشت تا نخنده و از این فشار حسابی قرمز شده بود.

 

@زری بانو

 

ویرایش شده توسط NAEIMEH_S
  • لایک 34
  • تشکر 1
  • هاها 4
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت6
با خوش خیالی فکر کردم مامان اینا ندیدن ولی مثل این که زمین خوردنم صدایی داشته مثل حادثه هیروشیما که عالم و آدم فهمیدن! مرضیه خانم با نگرانی نگاهم می‌کرد و مامانم بانگرانی و عصبانیت حالم رو پرسید که  زیر نویسش می‌شد (بزار این ها برن یک پدری از تو در بیارم چلفتی خانم) از استرس همین نگاه عصبی دوباره دست و پاهام داشتن به هم گره می‌خوردن که بیوفتم ولی خدا رحم کرد چون اگه می‌افتادم مامان دیگه رحم نمی‌کرد. لبخند مسخره ای گوشه لبم نشوندم و سعی کردم با احوال پرسی حواسشون رو به سمت دیگه پرت کنم ولی متاسفانه پسر مرضی خانم داشت مقاومت می‌کرد و منم دلم می‌خواست برای خاموش کردنش از آرپی‌جی مامان استفاده کنم ولی خب از محال ترین اتفاقات  نیوافتادنی بود. پس به همون حرص خوردن بسنده کردم وتو دلم گفتم حضرت عباس  بزنه نصفش کنه که به من می‌خنده مرتیکه پررو
با صدای مرضی خانم یک چشم غزه به پسر دیلاقش رفتم و گفتم:
- بله خاله جان
- میگم خانم گل بسلامتی امتحاناتت تموم شد؟
- بله امروز آخریش بود.
- فکر نکنم بتونی ادامه تحصیل بدی به فکر کار و بار هستی عزیزم؟
از این که یکی این قضیه رو به روم بیاره متنفر بودم نگاهم به مامان افتاد که با خجالت منتظر جواب من بود می‌دونستم اگه پولش رو داشت آرزوش بود تا ادامه تحصیل بدم پس بدون این که ناراحتیم رو نشون بدم گفتم:
- اتفاقا به فکر کار مناسب بودم انشالله از فردا سراغش میرم.
انگار منتظر همین جمله بود که سریع گفت:
- خدا برات خواسته دخترم دوستِ محمد پسرم برای دخترش دنبال پرستار مطمئن  می‌گرده بچش خیلی فهمیده و نازه اصلا اذیت نداره کی از تو بهتر گفتم به شما بگیم بعد به بقیه !
بعد روش رو‌ سمت مامان کرد و گفت:
- آدم باید هوای خودی ها رو داشته باشه همسایه و فامیل این موقع ها به درد می‌خورن دیگه؛ به خدا زری خانم جان، محمد تا گفت دوستم دنبال پرستاره برای بچش اصلا دخترت از نظرم کنار نرفت!
تو دلم بهش دهن کجی کردم و گفتم:
- تموم محله رو شخم زده دیده کسی نیست رو انداخته به ما زنیکه دروغ گو!
با سقلمه ای که مامان به پهلوم زد چند ثانیه از درد به اغما رفتم و بعد حواسم رو جمع کردم و گفتم:
- جانم مامان 
چشم غره ای رفت و گفت:
- مرضیه خانم میگن نظرت چیه؟
- درمورد؟
مرضیه پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- در مورد سوراخ لایه اوزون حواست کجاست تو غزل جان؟ درمورد کار دیگه؟
- مشکلی نیست آدرس بدین فردا برم صحبت کنم ببینم شرایطش چیه؟
- فردا محمد میاد دنبالت می‌بره تو رو خونه دوستش!
سرم رو به نشونه تایید  تکون دادم و سکوت کردم که شروع کرد با مامان حرف زدن که محمد پسر مرضیه خانم جلو امد و گفت:
- خانم بیات من فردا ساعت ده جلو درتون منتظر شمام.
- ممنونم. 
بعد از رفتن مرضی خانم اینا بر خلاف تصور مامان با دمپایی معروفش که ملقب به آرپی‌جی هست ازم پذیرایی نکرد و کارت بانکیش رو دادو گفت :
- برو مادر  دو سه دست سر و لباس مناسب بگیر  خوبیت نداره با لباس کهنه بری سرکار
می‌دونستم اگه مخالفت کنم بیشتر سرخورده میشه تو این گرونی لباس آخه من کجا قیمت مناسب پیدا کنم؟! یهو یاد یکی از همکلاسی هام افتادم که گفته بود مامانش کارگاه تولیدی لباس داره با یکم گشتن تو فهرست مخاطبینم شمارش رو پیدا کردم و زنگ زدم.
- سلام مونا جان خوبی ؟
- مرسی غزل چه عجب یادی از ما کردی؟
- راستش زنگ زدم آدرس کارگاه مامانت و بگیرم چند دست مانتو ساده  می‌خواستم 
- اتفاقا منم کارگاهم بیا عزیزم
- پس لطفاً آدرس رو برام بفرست. 
- باشه الان برات پیامک می‌کنم، فعلا.
- خداحافظ
در حال آماده شدن بودم که صدای پیامک گوشیم امد وقتی جلو کارگاه رسیدم یکم خجالت کشیدم اما چاره ای هم نبود اگه می‌رفتم از بوتیک یا تو بازار خرید می‌کردم دیگه چیزی برای مامان نمی موند!
در که زدم مونا در رو به روم باز کرد و منو تقریبا کشوند داخل از فضای کارگاه تعجب کردم خیلی شیک و قشنگ بود.
مونا من رو برد سمت مانتو ها و گفت: 
- از شانس امروز مامان نیوامده و من هستم بیا ببینم کدوما رو می‌پسندی با تخفیف بندازم بهت 
- مونا چرا این جا شبیه کارگاه ها نیست شبیه مغازه هست؟
- اون ته سالن خیاط هامون هستن چندتا اتاق کناری هم طراحامون بعد ما فروش آنلاین و حضوری هم داریم برای همین این قسمت شبیه بوتیک هاست!
سرم رو تکون دادم و مشغول دیدن مانتو ها شدم که مونا چندتا مانتو رو نشونم داد و گفت :
- ببین الان نزدیک تابستونه و این مدل مانتوها ترند شدن چند سال و از مد نمی افتن شیک و ساده هستن به  این مدل هم بهشون میگن یغه مردونه چهارخونه اینا هم یغه مردونه آستین کش هستن دوخت ساده دارن و پارچه خنکه و رنگ بندی زیاده از همه مهم تر جلو بسته یا دکمه دار هستن که اگه جایی هم کار کنی راحتی من این سه مدل و بهت پیشنهاد می‌کنم ولی اگه مدل دیگه ای خوشت امد بگو بهت بدم!

با کلی من من و خجالت پرسیدم:
- قیمتشون چنده؟
- اولا که قابل تو رو ندارن ولی همه این سه مدل به قیمت تولیدیه نگران نباش تقریبا نصف قیمت بازار و بوتیک میشه!

 

@زری بانو

 

 

ویرایش شده توسط NAEIMEH_S
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت7


- میشه بگی این سه تا مانتو باهم چند؟
- قابل تو رو ندارن عزیزم باهم میشه سیصد و از اون جایی که رفیق منی و تخفیف ویژه داری دویست و هفتاد!
- وای خدا چرا انقدر قیمت تولیدی با تو بوتیک متفاوته؟
- همیشه ما این قیمت می‌فروشیم به بوتیک دارها بعد اونا بر اساس هزینه‌ای که کردن سودش رو حساب می‌کنند و بعد قیمت رو افزایش میدن بعد دلیل دوم که این مدل ها ارزون تر هستن بخاطر اینه که هنوز مدلشون تایید نهایی نشده که به تولید انبوه برسه فقط برای ژورنال شدن دوخته شدن که اگه استقبال  بشه تولید بشن.
- پس خوش موقع امدم که آتیش بزنم به مالتون!
مونا خنده نمکی سر داد و مانتو های انتخابی منو تا زد و تو یک نایلون گذاشت و داد تو دستم 
دلم می‌خواست قبل این که خونه برم یک چرخی تو شهر بزنم دروغ چرا از این که تونستم با این هزینه صاحب سه تا مانتو بشم درصورتی که تو بوتیک قیمت یکیش هم به زور به بوجه من می‌رسید خوشحال بودم.
ما معمولی ها برای نو نوار شدن زیاد ذوق نمی‌کنیم از این که ته جیبمون بازم بعد خرید چیزی بمونه خوشحالمون می‌کنه.
ولی برای قشر مرفع خرید سه تا مانتو شاید کار روتین هرروز باشه. برای ما معمولی ها تفریحمون تهش رفتن به پارک محلمون باشه و برای اونا رفتن به خارج از کشور، ما تهش تنها نوشیدنی باکلاسمون آب معدنی باشه که البته تا بطریش رو به التماس نندازیم ول‌کُنش نیستیم اما اون ها معمولی ترین نوشیدنیشونه! خدایا، عدالتت رو شکر لبخند تلخی روی لب هام نقش بست. خیلی وقت بود انقدر غر نزده بودم. 
با صدای گوشیم افکارم رو پس زدم با دیدن اسم مامان مثل همیشه پر انرژی جواب دادم:
- سلام بر ننه زری گل گلابم چطوری شما؟
- ذلیل نشی تو بچه ننه چیه مگه من چند سالمه؟
- نمی‌دونم بزارین بیام خونه شناسنامتون رو نگاه می‌کنم بهتون میگم!
- نمی‌دونم من موقع زایمان تو نمک زیاد مصرف کردم یا به تو عوض شیر آب نمک دادم که انقدر مزه می‌ریزی.
- نمی‌دونم مادر جان من نوزاد بودم به این موضوع اشراف نداشتم!
- غزل کم تر دری وری بگو قبل این که بیای خونه دوکیلو بادمجون بگیر می‌خوام برای مرضیه خانم ترشی لیته درست کنم برای تشکر!
چشم هام رو تو حلقه چرخوندم و گفتم:
- مامان حداقل بزار به توافق برسیم بعد تشکر کن!
- تو دخالت نکن عقلت نمی‌رسه زودتر بیا بادمجون هم بخر یادت نره!
بعد هم زرت قطع کرد!من موندم چرا هر وقت حرف منطقی می‌زنم مامان میگه بچه ای هر وقت هم کاری ازم بخواد میشم آدم بزرگ! واقعا منطق مامان از کجا سرچشمه می‌گیره؟ شونه هام رو بالا انداختم و با بی‌خیالی زمزمه کردم این یک رازه و من هیچ وقت سر ازش در نمیارم با دیدن اولین میوه فروشی واردش شدم و دستور مامان رو برای مرضیه خانم عملی کردم.
هنوز هیچی نشده دلم برای فاطی تنگ شده کاش عاقبت این ازدواجش قشنگ باشه چون از وقتی یادمه فاطیما منتظرش بوده کاش بشه دوباره ببینمش و بغلش کنم و بهش بگم چقدر دوسش دارم بگم چقدر برام خواهری کرده چقدر زود دیر شد.
وقتی رسیدم خونه ساعت هشت و نیم شب بود با استرس کلید رو از ته جیبم پیدا کردم و در رو باز کردم هنوز یک قدم تو حیاط نداشته بودم که دستم به داخل کشیده شد تا امدم بفهمم چی به چیه زیر مشت لگد بی غیرت ترین آدم دنیا درد کشیدم.کسی که اسم پدر رو یدک می‌کشید اما در این مقام هیچ کاری جز این که مسوب پا گذاشتن من به این کره خاکی باشه نکرده بود. این دنیایی که از خوبی هاش فقط تو قصه ها شنیدم.
کاش دنیای واقعیمون مثل رمان ها و فیلم هارویایی و شیرین بود. نمی‌دونم چقدر درد کشیدم اما جز جسمم روحمم ضربه خورد.صدای گریه و داده‌های مامان بیشتر اذیتم می‌کرد ناله های درد ناکم دل خودمم می‌سوزوند اما انگار این مرد گوش هاش رو بسته بود دیگه دلم نمی‌خواست بهش بگم پدر اون غریبه ترین آشنای زندگی منه که ازش متنفرم! وقتی دست از سرم برداشت تموم جونم درد می‌کرد رج به رج روحم خسته بود به جای غزل هیجده ساله پیرزنی ناامید تو وجود من نفس می‌کشید که هیچ خوبه اون رو نمی‌دید من هیولای غمم رو درونم مخفی می‌کردم و بقیه من رو متهم می‌کردند به بی خیالی و سرخوشی چیزی که فقط یک درپوش بود برای مخفی کردن طوفان های مخرب زندگیم که، سال هاست من رو گرفتار خودش کرده با صدای مامان مثل همیشه سعی کردم لبخند بزنم که طرح کج و کوله و ناقصی که نمی‌شد بهش گفت لبخند روی لب هام نقش بست.
- درد داری غزلم؟
با صدای ضعیفی که ناشی از درد بود گفتم:
- خوبم زری جون نگران نباش!
مامان اشک های گوشه پلکش رو با روسریش گرفت و گفت:
- منم چه حواس پرتم معلومه که درد داری الهی دستش بشکنه که پاره تنم رو زد.
بعد دستش ومشت کرد و کوبید به سینش و زار زد:
-الهی جوون مرگ بشی مرد خدا ازت نگذره که زندگیمون رو سیاه کردی.
خواستم دستای تپلش رو بگیرم و مانع بشم اما درد امونم رو برید و نشد تکون بخورم.
مامان با دیدن چهره مچاله از دردم کمکم کرد از جام بلند بشم و یک راست من رو سمت حموم برد.

 

@زری بانو

ویرایش شده توسط NAEIMEH_S
  • لایک 33
  • تشکر 3
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت8


تو حموم خیلی با دقت و اروم زخم هام و جای ضرب دیده رو شست و اما تموم مدت با کوچکترین حرکت مامان روی پوستم نفسم بند می‌اومد و برای ناراحت نکردنش آهم رو توی گلوم خفه می‌کردم. بعد نیم ساعت از این استحمام دردناک خلاص شدم اما دردم کمتر نشده بود که بیشتر هم شده بود چشم هام رو بستم بلکه شاید از دردم کم بشه اما بی فایده ترین کار ممکن بود با صدای مامان چشم هام رو باز کردم و با بی حالی نگاهش کردم.
- مادر بریم دکتر؟
با این که می‌ دونستم ته مونده پول تو کارت مامان با رفتن به دکتر چیزی ازش نمی‌مونه ولی درد وحشتناکی که داشتم مانع شد که مخالفت کنم.
- آره مامان 
سرش رو تکون داد و سریع آماده شد و به من هم کمک کرد که لباس تن کنم از درد خیس عرق  شدم انگار نه انگار حموم بودم وقتی روی تخت بیمارستان خوابیدم و مسکن با سرم تو رگ هام جریان پیدا کرد کمی اروم شدم.
صدای دکتر رو شنیدم که داشت با مامان حرف می‌زد.
- چه مشکلی براش پیش اومده؟
قبل این که مامان چیزی بگه پیش دستی کردم و گفتم:
- تصادف کردم!
دکتر با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- تصادف؟ خانم این جای ضرب و شتمه باید به آگاهی خبر بدیم.
با این که جریان مُسکن تو خونم حسابی من رو گیج کرده بود دستای مامان رو فشردم و با التماس به دکتر نگاه کردم و گفتم:
- لطفاً خبر ندین این موضوع شخصیه
دکتر اخم هاش  تو هم گره خورد و با جدیت گفت:
- خانم ما مسولیت داریم نمیشه.
تا خواستم حرفی بزنم مامان گفت:
- مشکلی نیست خانم دکتر خبر بدین!
دکتر سری تکون داد و از اتاق خارج شد.
با نگرانی به مامان نگاه کردم و گفتم:
- مامان می‌دونی ممکنه بخاطر اعتیادش براش مشکلی پیش بیاد؟ 
مامان دستام و فشرد و گفت:
- باید سزای کارش رو ببینه!
- مامان اون ولی‌دَمه حتی اگه من رو بکشه قانون اون رو مجازات نمی‌کنه، این کار فقط باعث آبرو ریزی می‌شه، شاید بخاطر اعتیادش یک مدت کوتاه مهمون زندان باشه همین!
- مهم نیست باید تنبیه بشه یا تو زندان سر به راه میشه یا برمیگرده و همون آدم سابقه و این بار من ازش جدا میشم.
- مامان چی میگی اون باباست می‌دونی که در مورد کی داری حرف می‌زنی؟
- آره می‌دونم ولی دیگه صبوری کافیه بیست و پنج ساله دارم می‌کشم دیگه کافیه ...
دیگه نتونستم مقابل خواب طاقت بیارم و صدای مامان هی دور و دور می‌شد و من به دنیای بی خبری و شیرین خواب پناه بردم.
وقتی چشم هام رو باز کردم هوا گرگ و میش بود و صدای اذان از گلدسته های مسجد نزدیک بیمارستان به گوش می‌رسید.چقدر دلنشین بود هیچ وقت نتونستم بدون آرزو و حاجت با خدا ارتباط برقرار کنم همیشه وقتی گرفتاریم خارج از توان و تحملم بود پناه می‌بردم به خودش و هر بار دست خالی من رو برنمی‌گردوند.
با صدای ذکر گفتن مامان بی طاقت چشم هام رو باز کردم پشت به من و رو به قبله روی موکتی که انگاراز خدمات گرفته بود سجادش رو پهن کرده  بود.قطره اشک سمجی از گوشه چشمم راه خودش رو پیدا و از روی گونه هام ریخت روی بالشت آهم رو تو گلوم خفه کردم که متوجه بیدار بودنم نشه اما انگار دیر جنبیدم و پلک های بازم رو دید با لحن مهربونش گفت:
- درد داری که بیدار شدی مادر؟
- نه مامان خوبم نگران نباش! 
از جاش بلند شد و نزدیک تختم اومد و موهای بیرون زده از شالم رو ناز کرد و گفت:
- من اگر بفهمم تو چرا انقدر خود خوری می کنی خیلی خوب میشه چرا تو بدترین شرایط هم لبخند می‌زنی و می‌خوای ثابت کنی همه چیز خوبه؟
دوبار لبخند زدم و با لحنی مطمئن گفتم:
- چون تا وقتی تو رو دارم و تو کنارمی همه چیز خوبه و بقیه چیز ها مهم نیست.
لبخندی زد و به نوازش موهام ادامه داد اما من با خودم درگیر بودم که بپرسم مامور اومدیانه؟ قضیه بابا چی‌شد؟ انگار از نگاهم خوند چون گفت:
- چی می‌خوای بگی که چشمات دو دو می‌زنه  نازگلم!
بی مقدمه پرسیدم:
- مامان مامور امد؟
آهی کشید و تار های خیالی موهاش رو فرستاد زیر روسریش و باحالت اضطرابی با گوشه روسریش ور  رفت و با بغض گفت:
- آره مادر اومد و صورت جلسه کرد و آدرس گرفت که برن دم خونه سراغش احتمالا امشب  بازداشتگاه باشه! 
بعد این حرف چند قطره اشک از چشمای قشنگش قل خورد و مهمون گونه های سرخش شد دستم رو نزدیک صورتش بردم واشکاش رو پاک کردم و گفتم:
- مامان مجبور نبودی این کار رو بکنی می‌دونم چقدر دوسش داری و همین حالا هم نگرانی
شدت اشک هاش بیشتر شد و شونه هاش لرزید و گفت:
- یعنی شکمش سیره و جاش خوبه؟ می‌تونه راحت بخوابه؟
- مامان می‌دونی که مصرفش شیشه است  اگه با مواد گرفته باشنش چی می‌شه؟اخه چرا کاری کردین که الان نتونین به فکرش نباشین؟
- دخترم من عاشقانه ازدواج کردم و برای انتخابم همه چیزم رو از دست دادم هنوزم دارم چوب انتخاب اشتباهم رو می‌خورم هنوز هم دوسش دارم اما مادر هر آدمی تحملش یک حدی داره بیست و پنج سال به نظرم برای فرصت دادن به این عشق کافیه من هرچی تلاش کردم و ساختم اون خراب کرد.

ترجیح دادم سکوت کنم و چیزی نگم که از این  بیشتر این عشق یک طرفه رو مرور نکنه و اذیت نشه.

 

 @زری بانو 

 

ویرایش شده توسط NAEIMEH_S
  • لایک 36
  • تشکر 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت9
اگر به من بود دوست داشتم ازش شکایت کنم و راضی بودم به بدترین نوع ممکن حکمش بیاد و مجازات بشه اما قانون کشورم میگه اون سرپرست تو حتی اگه خونت هم بریزه مجازات نداره گاها از این که دختر به دنیا اومدم، از این دنیا سیرمی‌شم چرا که حتی تو قانون برای مرگ نوزاد در رحم مادر هم تبعیض قائل شدن! دیه نوزاد پسر بیشتر از دختره و حتی اگر جنسیت اون طفل معلوم نباشه بازم نسبت به دیه دختر قابل تامله نه تنها تو قانون بلکه نمی‌دونم روی چه اساسی تو جامعه  نسبت به جنس مذکر بیشتر حق داده میشه مگه چه فرقی هست بین زن و مرد، جز تفاوت های فیزیکی؟
دختر که باشی باید و نباید های زندگیت زیاد میشه به حدی که از صف آرزوهات جلو می‌زنه و اون ها رو محو می‌کنه چون دختری نباید لباسی رو که دوست داری بپوشی که مبادا یک مرد به گناه بی‌اوفته نباید بلند بخندی، باید شب ها قبل هشت شب خونه باشی تازه اگر بیرون رفتنت هم مقررات و محدودیت های خودش رو نداشته باشه! دختر که باشی حتی دیدن فوتبال هم از چشم بقیه عجیب درست به نظر نمیاد باید آرزوها و خواسته هات رو با معیار سنج مردم تنظیم کنی که یک وقت فکر اشتباه نکنن و حرف ناحقی درباره تو نزنند. البته این که دختر باشی و تو یک محله و خانواده پولدار باشی طبیعتاً کم تر درگیر این مشکلاتی چرا که تو پایین شهر معیارشون با دختر خوب بالا شهر کاملا متفاوته‌ من فقط برای استفاده از اتوبوس و عوض کردن چندین ایستگاه دیر رسیدم خونه و عاقبتم شد این تخت بیمارستان و فضای بد بو و متشنجش همیشه از این فضا فراری بودم.
مامان انقدر موهام رو نوازش کرد تا چشم هام سنگین شد و به خواب رفتم.
(صبح روز بعد)
با درد پهلوم چشم هام رو باز کردم که نگاهم با ساعت روی دیوار تلاقی پیدا کرد‌ ساعت هشت و نیم صبح بود پس زیاد نخوابیده بودم با چشم‌هام اتاق رو کنکاش کردم تا مامان رو ببینم. ولی نبود با زحمت توی جام نشستم که همون موقع در باز شد و مامان با دکتر وارد اتاق شد. انگار هنوز اثرات درد بخاطر نشستن روی صورتم بود که مامان با نگرانی پرسید:
- خوبی دخترم؟
فقط سرم رو تکون دادم و سعی کردم نفس های عمیق بکشم دکتر نزدیک تر اومد و معاینه کرد و چارت پروندم رو از کنار تختم برداشت و یک نگاهی انداخت و بعد کمی سکوت گفت:
- مشکلی نیست می‌تونی بری خونه فقط باید استراحت کنی فعالیت زیاد نداشته باشی دارو ها و پمادت رو به موقع استفاده کن درد تو ناحیه کوفته شده و آسیب دیده طبیعیِ سعی کن مسکن ها رو سر ساعت بخوری و زود به زود استفاده نکنی! بعد رو به مامان کرد و گفت:
- بهتره غذا های سبک و مقوی بهش بدین چون فعالیت نداره حضمش براش مشکل نباشه!
مامان سرش رو تکون داد و گفت:
- ممنون خانم دکتر خیلی زحمت کشیدین.
- خواهش می‌کنم وظیفه بود.
بعد این حرف دکتر سمت در رفت و مامان هم دنبالش مدام درحال تشکر وتعارف تیکه پاره کردن بود. بعد از تصفیه با بیمارستان تقریبا ساعت نه و نیم رفتیم خونه با این که شدیداً میل به دوش گرفتن داشتم اما واقعا توان تحمل این درد رو نداشتم یهو یاد قرارم با پسر مرضیه خانم افتادم و باعجله  سر جام نشستم که درد امونم رو برید و نالم به هوا رفت مامان با نگرانی اومد سراغم!
- وای خدا مرگم بده مادر چت شد تو یهو؟
با درد ونالیدم:
- چیزیم نیست...خو...خوبم خوبم مامان میشه کمکم کنی آماده بشم پسر مرضیه خانم الان میاد دنبالم!
- لازم نکرده بری مگه نشنیدی دکتر چی گفت؟ گفت استراحت و تغذیه درست 
- ولی مامان من قول دادم
- ولی و اما و اگر برام معنی نداره شاید این کار قسمتت نبوده وگرنه..
با صدای تلفن مامان حرفش رو قطع کرد وگوشی رو برداشت.
- سلام مرضیه جان خوبی شما اتفاقا همین الان ذکر و خیرتون بود.
- ....
- نه راستش غزل یک تصادف کوچیک داشته دکتر تا دوهفته براش استراحت مطلق تجویز کرده
- ...
- آره شاید قسمت نبوده بازم شرمنده بدقول شدی خداحافظ.
آروم سر جام دراز کشیدم و گفتم:
- چی می‌گفت این مرضیه خانم؟
مامان روسریش رو برداشت و موهای جوگندمی قشنگش رو پشت گوشش انداخت و گفت:
- هیچی مادر مثل همیشه منت گذاشت و گفت بد قول شدم این زن درک نداره انگار آخه تصادف و اتفاق دست آدم نیست یهویی پیش میاد دیگه طوری رفتار کرد که انگار ما از قصد این کار رو کردیم.
تک خنده ای کردم و گفتم:
- ولی مامان به نظر من مرضیه خانم به همین حرف شما بسنده نمی‌کنه احتمالا چند ساعت دیگه پیداش میشه تا شخصا وضعیت من رو برسی کنه تا مطمئن بشه دکتر درست تجویز کرده یا نه!
مامان چشماش رو درشت کرد با ترس گفت:
- نگو دخترم الان پشت در ظاهر میشه می‌دونی که...

هنوز حرفش کامل نشده بود که صدای در اومد مامان با تعجب گفت: 
- یعنی کی می‌تونه باشه؟
شونه هام رو به نشونه ندونستن بالا انداختم و منتظر شدم بره در رو باز کنه. صدای عاطفه از حیاط اومد دلم براش تنگ شده بود. اما انگار اون برای رفع دلتنگی نیومده بود تا وارد اتاق شد بدون درک وضعیت من از یغه منو گرفت و بلند کرد.

@زری بانو  

 

 

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
  • لایک 35
  • تشکر 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت10

با این کارش از درد نفسم به زور بالا می اومد. ولی اون هیچ توجهی به شرایط من نداشت و سرم داد می‌کشید و پشت هم یک چیزایی می‌گفت انگار، این درد لعنتی تموم حواس پنج‌گانم رو به بازی گرفته بود و من فقط می‌دیدمش گوش هاو زبونم از کار افتادن بودن.

درد، دست و پام رو‌بی حس کرده بود؛ و نمی‌تونستم کنارش بزنم. بالاخره مامان موفق شد دستای گره شده عاطفه رو از یغه من باز کنه و این مصادف شد با سقوط من توی رخت خواب، از شدت برخورد دردم بیشتر شد.

مامان حراسون  بالا سرم اومد و با دیدن رنگ و روم ترسید و سر عاطفه داد کشید:
- چته تو؟ دیونه شدی ببین چه کارش کردی رنگ به رو نداره!

عاطفه پوزخندی زد و گفت:
- فیلمشه مامان تو هنوز این مارمولک رو نشناختی!

بعد این این حرفش لگد محکمی به پام زد که نزدیک کوفتگی کتک هایی بود که، از بابا خورده بودم و فریادم به هوا رفت. این خواهر نیست دشمن خونی منه! با ناله گفتم: 
- حداقل بگو‌چه کار کردم که خودم خبر ندارم و باعث شده بعد چند ماه یاد ما بی‌اوفتی و بیای!
تا اومد موهام رو چنگ بزنه مامان هولش داد عقب و سرش داد زد:
- به خودت بیا عاطفه این حرکات زشت و زننده چیه؟ من تو رو این طوری تربیت نکردم آدم با خواهرش این طوری رفتار می‌کنه؟
عاطفه قهقهه عصبی سر داد و با حرص گفت:
- خواهر؟ کدوم خواهر؟ مگه خواهر آبروی خواهرش رو می‌بره که غزل آبروی من رو برده؟

مامان نگاه سردرگمش رو بین ما چرخوند حتی منم گیج شده بودم و نمی‌دونستم منظورش از این حرف ها چیه! 

عاطفه زیاد منتظرمون نذاشت و گفت:
- بابا رو انداختی زندان و هرچی از دهنت در اومده بار سهراب کردی مگه نمی‌دونی سهراب پسر عمه علیِ با خودت نگفتی با این حرف ها آتیش به زندگی خواهر و برادرت می‌ندازی؟ بابا رو انداختی زندان که زنگ بزنه علی و پیش دامادش شکایت تو رو کنه؟ خجالت نمی‌کشی گیس بریده‌ی چشم سفید؟

قبل این که لب باز کنم و از خودم دفاع کنم مامان با تشر رو به عاطفه کرد و گفت:
- خوب کرد که جواب خواستگاری اون پیرمرد رو این طوری داد زندان رفتن بابات هم ربطی به غزل نداره شیشه ازش گرفتن و داره جور اشتباهش رو می‌کشه تو اگه آبرو برات مهم بود با خواهرت این رفتار رو نمی‌کردی.

با گوشه روسریش اشک هاش رو پاک کرد و ادامه داد:
- تموم عمر با خودم می گفتم اگه خدا شوهر خوبی قسمتم نکرد. بچه های عاقل و فهمیده ای بهم داده ولی الان می‌فهمم اشتباه کردم دختر بزرگ و پسر یکی یه دونم از بچه های خودشون کم عقل ترن ناامیدم کردی عاطفه، برو خونت و به شوهرت بگو مادرم گفت سایت کم نشه برای پدر خانومت لازم نیست کاری کنی اگه نگران ابرو و حرف و حدیثی یک کلام بگو با ما رفت و آمد نمی‌کنین عاطفه شیرم رو حلالت نمی‌کنم، اگه باز به این بچه زور بگین حق ندارین دق و دلی سرنوشت سیاه مادرتون رو سر خواهر کوچیکترتون خالی کنین از همتون غم خوار تر و مهربون تره جای همتون به من توجه داره خود تو چند ماهه پات رو تو این خونه نذاشتی یک بار هم به روت نیاوردم ولی اجازه نمی‌دم تو خونه من به بچم توهین کنین این خونه بزرگ تر داره اگه آداب معاشرت بلد نیستین حتما من کوتاهی کردم تو تربیتتون؛ بعد این حرفا اشک‌های مامان امون ندادن و مثل یک سیل  سهمگین روی گونه‌هاش جاری شدن دلم می‌خواست بغلش کنم و آرومش کنم اما بدنِ درب و داغونم که با کوچیکترین حرکتم درد رو بهم هدیه می‌داد مانع بزرگی بود. نگاهم رنگ غم گرفت اگر چشم‌هام دست داشتن بی دریغ برای نوازش این زن دراز می‌شدن خیلی محکم و مظلوم وار از من دفاع کرد جلوی بچه ای که تا همین چند ساعت پیش براش کوه غرور بود و الان دلیل سر افکندگیش حس خجالت مامان رو فهمیدم از این که بچه هاش باب میلش بزرگ نشدن  خجالت کشید اما اون که گناهی نداشت تموم بار زندگی و مشکلات روی شونه های ظریف و محکمش بودن اون دست تنها بود. حتی پناهی نداشت برای روزای طوفانی و طولانی زندگی اما، کشتی نجات ههمون بود برای علی و عاطفه تو بدترین شرایط بهترین ها رو تهیه کرد و فرستادشون خونه بخت تو روزایی که امید تو دلمون رخت بسته و رفته بود اون شده بود امید شده بود نور، شده بود اکسیر حیات بخش خانواده، خیلی وقت ها از من و آرزوهام کوتاه کرد به پای نهال آرزوی اون دوتا ریخت و تهش شد این جوابش نمی‌دونم رو چه اساسی هیچ وقت قبول نمی‌کرد علی و عاطفه اونی نیستن که نشون میدن!

گناه مامان این بود که به هرکس بیشتر از لیاقتش بها داد شاید منم با کمی توجه زیاد خودم رو گم می‌کردم ‌شاید هم نه، اما به تلافی تموم روز‌هایی که بخاطر اون ها من رو نادیده گرفت این دفاع کردنش به دلم چسبید.

عاطفه، نمی‌دونم از خجالت بود یا عصبانیت که قرمز شده بود و بدون خداحافظی کیفش رو از وسط اتاق چنگ زد و رفت. دلم تنگ شده برای روزایی که عاطفه مجرد بود و انقدر بد و ظاهربین نبود. شاید کمی بلند پرواز و حسود بود اما این‌قدر از ما دور نبود.

عاطفه رفت اما، مامان هنوز روی زمین بود. خسته به نظر می‌رسید؛ تموم باور هاش در عرض چند روز از بچه هاش شکست. تیکه هاش داشت دل مهربونش رو زخمی می‌کرد. نمی‌دونم چند دقیقه تو این حالت بودیم مامان از درد روحش عذاب کشید و من از جدال روح جسمم انگار هر کدومشون می‌خواستن به هم ثابت کنند از اون یکی خسته‌تر‌اند.

اما مسئله این جاست درد هر کدوم به جفتشون آسیب میزنه درد روح جسم رو بی حال می‌کنه و درد جسم روح رو افسرده!

به کمک مامان قرص ‌هام رو خوردم و خوشبختانه خواب آور بودنشون این بار به دادم رسید از شر افکار و درد جسمم پناه بردم به دنیای خلع و پر سکوت خواب جایی دلم می‌خواست سال ها توش زندانی باشم و هیچ وثیقه و ضامنی من رو رها نکنه.

@زری بانو

 

 

ویرایش شده توسط NAEIMEH_S
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 32
  • تشکر 2
  • سردرگم 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت11
بخاطر درد پهلوم به ناچار از خواب دل کندم و به سختی پلک های به هم چسبیدم رو باز کردم که، با دیدن یک جفت چشم عسلی اون هم دو سانتی متری صورتم فریادی از ترس کشیدم و یکهو خودم رو به عقب پرت کردم.

فریادِ از ترسم مبدل شد به ناله ای از درد، با شنیدن صدای مرضیه خانم از نزدیکم، نفس حبس شدم رو بیرون دادم و زیر لب گفتم:
- زنیکه بی ملاحظه!

با تکون های دست مامان جلو صورتم از فکر بیرون اومدم و گنگ بهش نگاه کردم که گفت:
- مادر کجایی دو ساعته دارم صدات می‌کنم؟

سعی کردم کمی سر جام بشینم به احترام مرضیه خانم بی‌فکر، با صدایی که از فریاد و درد دو رگه شده بود نالیدم:
- مامان لطفاً بهم یک قرص مُسکن بده!
مامان چنگی به صورت تپلش زد و گفت:
- هی قرص قرص می‌کنی نکنه اعتیاد پیدا کردی بهشون؟
دست راستم رو اهرم  پهلو راستم کردم که بلکه دردم کم تر بشه؛ و با چشمای گرد شده گفتم:
- اعتیاد کجا بود مادر من؟من نهایتاً دو تا دونه تا الان ازشون‌خورده باشم.
مامان پشت چشمی برام نازک کرد و گفت:
- حالا هرچی هنوز دو ساعت به تایمش مونده!
سعی کردم درد پهلوم رو با فشردن بیشتر پنجه هام بهش کمتر کنم اما؛ بی فایده بود.

بابغضی که بخاطر درد تو گلوم چنبره زده بود نالیدم:
- مامان درد دارم لطفاً قرص رو بهم بده!

مامان با عجله سمت کیسه دارو هام رفت و همین‌طور که قرص رو از جلدش در می‌آورد غر زد:
- خب مگه زبونت رو مار زده بچه زود تر بگو درد دارم!

قرص رو از کف دستش قایپدم و با یک قلپ آب پایین دادم و گفتم:
- قرص مُسکن برای چیه ننه زری؟ برای درده دیگه برای رفع اسهال که نیست!

مامان چشم غره ‌ای رفت و تا خواست دست به صلاح معروفش بزنه. مرضیه خانم اعلام حضور کرد و جلوش رو گرفت و با صدای جیغ جیغویی گفت:
- زری خانم جان این رو خدا زده آش و لاشش کرده تو بیا و بزرگی کن و بگذر!
نمی‌دونم از این که زیر آرپی‌جی مامان له نشدم خوشحال باشم یا از نوع حرف زدن مرضیه خانم عصبی، مامان تا متوجه مرضیه خانم شد لبخندی  برای ماست مالی قضیه زد و گفت:
- وا مرضی خانم جان من که دلم نمیاد انگشتم به این بچه بخوره فقط برای ترسوندنش بود!

بعد با نگاه تهدید آمیزش بهم خیره شد و ادامه داد:
- مگه نه مامان جان!؟
آب دهنم رو قورت دادم و‌سرم رو تکون دادم و سریع گفتم:
- آره خاله مامان فقط با دمپایی می‌زنه نه با انگشتش!

با دیدن قیافه عصبی مامان و خنده مرضیه خانم فهمیدم عجب گندی زدم خدارو شکر مرضیه خانم برای دومین بار به دادم رسید و گفت:
- ماشاالله زری خانم جان، ماشاالله بچه تربیت کردی مثل خودت شوخ طبع و مهربون!

با این حرف انگار جون دوباره به تنم برگشت. سریع سرم رو تکون دادم و گفتم:
- آره، آره شوخی بود!

اما نگاه مامان شوخی بردار نبود ولی؛ با فکر این که الان مریض احوالم و آرپی‌جی نوش جان نمی‌کنم و احتمالاً به یک نیشگون بسنده می‌کنه خودم رو گول زدم.

با صدای مرضیه‌خانم حواسم رو از تنبیه احتمالیم پرت کردم و بهش گوش دادم.
- غزل جان کجا تصادف کردی؟

من و مامان هم زمان جواب دادیم:
- نزدیک خونه.
- خیابون فردوسی.

مرضیه خانم با تعجب گفت:
- من که نفهمیدم آخر کجا شد؛ نزدیک خونه یا خیابون فردوسی؟!

مامان چشم غره‌ای بهم رفت و گفت:
- دخترم شما که بی‌هوش بودی یادت نیست تو خیابون فردوسی بودی و داشتی برمی‌گشتی خونه!

فقط سرم رو تکون دادم  و نفسم رو اه مانند بیرون دادم؛ جرعت حرف زدن نداشتم.  اشهد خودم رو خوندم امشب گور خودم رو کندم عمراً مامان از این سوتی من بگذره!

دیگه تا آخر حرفاشون نه دخالت کردم نه گوش دادم غرق شدم تو دریای عمیق افکارم که مدام رنگ ترس رو به باور هام می‌پاشید. اثراث قرص بود یا خستگی ذهنم از ترافیک تموم نشدنی افکارم؛ نمی‌دونم اما؛ باز خواب من رو در آغوش گرمش فشرد.

با فشرده شدن پهلوم تو دستای مامان خودکار چش‌هام باز شد و هوشیار شدم و از درد نالیدم و مامان متقابلاً با حرص جوابم رو داد:
- نمی‌تونی دو دقیقه زبون به دهن بگیری ذلیل مرده؟‌ آبروم رفت!
دیگه تحمل درگیری انگشت های  مامان با پهلوم رو نداشتم برای همین ناخداگاه اشک هام. روی گونه هام غلت خوردن و صورتم رو شستن و با صدای گرفته نالیدم:
- مامان!

انگار صدای گرفته‌ام و لرزش نامحسوسش، مامان رو متوجه خودش کرد که، دستش رو از پهلوم جدا کرد. نفس عمیقی کشیدم که انگار دردم رو ده برابرکرد انقدر بد شانس بودم که مامان درست جایی که، اون نامرد با لگد هاش ضربه زده بود رو بین انگشت هاش چلونده بود.

البته مامان تقصیری نداشت تموم بدنم ضرب دیده بود فقط بعضی قسمت ها عمیق و بقیه سطحی آسیب دیده بودند. به ناچار بدون رعایت ساعت مصرف مُسکن یک قرص دیگه خوردم و سر جمع از دوز زیاد دارو خوابم برد.

(دو هفته بعد)
کنار حوض نشستم و بی هدف دستم رو از آب پر و خالی می‌کردم.حال دلم خوب نبود از همه جا رونده و مونده شده بود. و برای اروم کردنش هیچ راهی نداشتم مدام چشم هام پر و خالی می‌شد و من مانع ریزش اشک هام می‌شدم و چیزی تو گلوم سنگینی می‌کرد. انگار حجم بزرگی از کلمات اون تو گیر کرده بودند و قصد آزادی نداشتند.

دلم برای فاطیما تنگ شده بود. من عادت داشتم به حضورش وشیطنت‌هاش اون فقط رفیق نبود! 
اون نیمه من بود که، بهم یادآوری می‌کرد بخندم و زندگی کنم‌.
دلم از خانوادم پُر بود اون قدری که اضافه هاش چشم هام رو به سوزش انداخته بود.

دو روز بعد از رفتن عاطفه این بار با علی با توپ پر اومدن و قبل به رگبار بستن من مامان هم بردن تو جبهه خودشون و سه نفری آوار شدن روی باورهام، من محکوم بودم به تنهایی و مجازاتم حرف‌هایی بود که به من بی ربط بودند.

@زری بانو

 

 

ویرایش شده توسط NAEIMEH_S
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 29
  • تشکر 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت12

با یاد آوری اون روز دیگه نتونستم با ریزش اشک هام مقابله کنم. خوب یادمه داشتم شعر های فروغ رو می‌خوندم که صدای زنگ حیاط من رو از اشعار غم آلود و عاشقانه فروغ بیرون کشید و مامان هم حراسون چادرش رو از چوب لباسی دم در چنگ زد همین طور که روی سرش مرتبش می‌کرد سمت در حیاط پا تند کرد.

در رو باز کرد. متاسفانه اتاق پنجره ای که مشرف به حیاط باشه رو نداشت اما از صداهایی که به گوشم رسید فهمیدم عاطفه و علی اومدن اونم باهم این اتفاق جز نادر ترین اتفاقات این چند سال اخیر زندگیمون بود، که این دو نفر هم زمان باهم تو این خونه پا بزارن؛ بعد چند دقیقه هیچ صدایی به گوشم نرسید و این هیچ معنایی جز جلسه سه منهای من نداشت.

همیشه حسادت می‌کردم به رابطه این دونفر  به مامان همیشه حرف های بود که به من گفته نمی‌شد و تصمیماتی که  بدون گرفته می‌شد شاید علی و عاطفه مهره مار داشتن که مامان بیشتر از من به اون ها توجه می‌کرد.
تقریباً نیم ساعت بود که تو حیاط مشغول پچ پچ بودند و این من رو نگران تر می‌کرد.

داشتم فرضیه های احتمالی رو تو ذهنم مرتب می‌کردم که سر کله هر سه نفر با ابرو های به هم گره خورده پیداشون شد. برق نگاه بدجنس اون دو نفر ته دلم رو خالی کرد.

تو دلم رخت می‌شُستن انگار اما زبونم نمی‌چرخید حرفی بزنم. اما،   زیاد معطل نشدم چرا که علی اولین آتیش رو به جونم انداخت.

- آبرو ریزی پیش سهراب کم بود دلت خنک نشد گفتی بابا رو بندازم زندان تا بیشتر آبرو خواهر و برادرم بره!
کلافه نفسم رو بیرون دادم و گفتم:
- از بیمارستان زنگ زنگ زدن آگاهی و مامان با مامور فرم صورت جلسه رو پر کرده من بی خبر بودم.

با حرفی که مامان زد قلبم مثل آیینه که سنگ می‌خوره هزار تیکه شد.

- من عصبی بودم نباید جلو من رو بگیری؟ تو از قصد مانع نشدی.

با صدایی که بی اختیار تحلیل رفته بود و از شدن بغض تو گلوم می‌لرزید نالیدم:
- مامان من که به شما گفتم این کار رو نکن اما گوش ندادی و من از اثراث مسکن ها چند ساعتی بیهوش بودم شما کار خودت رو کردی.

این بار عاطفه پیش دستی کرد و گفت:
- اگه تو دیر نمی‌کردی نه کتک در کار بود نه پلیس و شکایت، همه تقصیر تو فتنه است!

با حرص اشک هایی که مانع دیدم شده بودن رو پاک کردم و گفتم:
- مقصر من نیستم .مجبور شدم برای برگشت چند ایستگاه اتوبوس رو عوض کنم تا به خونه برسم.

مامان این بار با حرصی مشهود گفت:
- مگه قرار نبود بری بازار؟ اون که از خونه تا اون جا پیاده ده دقیقه بیشتر راه نیست چند ایستگاه اتوبوس لازم نداشت.
- از کارگاه تولیدی لباس مامان مونا رفتم خرید کردم که به صرفه تر باشه!
مامان بدون توجه به حال و روزم دمپایش رو پرت کرد طرفم و من انقدر بی جون بودم که توان جا خالی دادن هم نداشتم و مستقیم خورد به کتفم و مامان جیغ زد:
- غلط کردی که سر خود رفتی اون جا!
این ها رفتار مامان نبود این ها باروت هایی بود که عاطفه و علی با زیرکی در ذهن مامان جاسازی کرده بودند و الان در پوشش کلمه مامان سمت من پرتشون می‌کرد و توجهی به انفجار اون ها نداشت که هر لحظه من رو تخریب می‌کردند!
عاطفه فریادی کشید و گفت:
- بابا بخاطر تو چشم سفید زندانه، حالیته؟
با ته مونده شجاعتی که برام مونده بود غریدم:
- بابا بخاطر اعتیادش زندانه، بخاطر مصرف اون اشغالی که بیشتر از ما براش ارزش داره نه بخاطر من!
عاطفه بی درنگ موهای بلندم رو به چنگ گرفت و تو صورتم داد زد:
- خیلی دوست داشتی از شرش خلاص بشی اره؟
هنوز جوابی برای حرفش پیدا نکرده بودم که مامان شروع کرد به نفرین من!
- الهی خیر نبینی غزل که آبرمون رو‌ دستی، دستی بردی الهی سیاه بخت بشی که شوهرم رو آواره زندان کردی! الهی خدا ازت نگذره بچه که یک تنه هممون رو بدبخت کردی دختره‌ی شوم چشم سفید!
برام مهم نبود این حرفا از ته دلشه یا بخاطر فشار اون دوتا مار خوش خط و خالِ اما هر کلمش مثل اسید عمل می‌کرد تا مغز و استخوان رو می‌سوزند تو دلم حفره عمیقی با حرفاش به وجود اومده بود حتی درد موهای کنده شدم به دست عاطفه رو هم فراموش کردم.
دیدی یه زمانی از کسی که انتظار نداری ضربه می‌خوری و فرو میری تو یک خلع نه گریه نه گلایه آرومت می‌کنه و دلت می‌خواد فراموشی بگیری و ذهنت پاک و خالی بشه من دقیقا محتاج فراموشی بودم که از درد قلبم کم کنه.

@زری بانو

 

 

ویرایش شده توسط NAEIMEH_S
☆ویراستاری | زری بانو☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 13

مقدار شیشه ای که از بابا گرفته بودن این‌قدر زیاد بود که با وثیقه و پارتی کلفتِ شوهر عاطفه هم نشد براش کاری کرد و این موضوع شده بود یک زخم چرکی که، عاطفه هر بار بیشتر از قبل فشارش بده و منت سرم‌ بزاره و من هم درد بکشم و لام تا کام حرف نزنم.

مامان باهام کم حرف می‌زد و این برای منی که به تازگی صمیمی ترین دوستم رو از دست داده بودم خیلی درد ناک بود چون هم صحبتی نداشتم.

در واقع یک جورایی زندونی شده بودم تو سلول خونه و مرزِ در حیاط به اون ور برام ممنوع بود و سر پیچی از اون ممکن بود عواقب بدی به همراه داشته باشه برای منی که، تو خانواده خودم همراهی نداشتم انگار من اون استعمارگر خارجی بودم که به خاک اونا نفوذ کردم و حالا با تموم شدن قدرتم اسیرشون شدم.

و من از این اسارت بیزار بودم چرا که بی دلیل و بی گناه محاکمه شده بودم و حق دفاع نداشتم. دلم پر می‌کشید برای بغل مامان و طنین ملایم صداش که دلداریم بده اما از من رو بر می‌گردوند و هر بار با این کارش انگار پسرک لجباز همسایه توپش رو با شدت  به شیشه دلم می‌کوبید و اون رو هزار تیکه می‌کرد.

کارم شده بود خوندن شعرهای غم آلود فروغ که ازشون بوی غم می اومد و ذهن من با خوندنشون  بارها رویاهام رو سلاخی می‌کرد.

شاید پرنده بود که نالید، یا باد در میان درختان،  یا من که در برابر بن بست قلب خود، چون موجی از تاسف و شرم و درد، بالا می آمدم و از میان پنجره می دیدم، که آن دو دست، آن دو سرزنش تلخ و همچنان دراز به سوی دو دست من در روشنایی سپیده دمی کاذب تحلیل می‌روند و یک صدا که در افق سرد
فریاد زد:
"خداحافظ!"
(فروغ فرخزاد)

کتاب رو بستم و با خودم زمزمه کردم شاید فروغ موقع نوشتن این شعر ها آینده من رو دیده یا شاید، هم من به گذشته سفر کردم و سرنوشت اون برام تکرار شده  وگرنه این همه حس نزدیکی به اشعارش نمی‌تونه اتفاقی باشه.


لبخند تلخی گوشه لبم جا خوش کرد و سری برای افکار مزخرفم تکون دادم و گفتم:
- انقدر نشستی تو خونه مغزت کپک زده نمی‌دونی داری چی میگی.

با صدای زنگ چهار ستون بدنم لرزید از این که نکنه علی و عاطفه با توپ پر اومده باشن و با هدف گیری من کمی تفریح کنند. جواب تو آستینم داشتم حاضر و آماده.

اما چیزی که مانع من بود حضور مامان بود دلم نمی‌خواست بیشتر از این بخاطر گناه نکرده از چشمش بیوفتم. با شنیدن صدای احوال پرسی مرضیه خانم با مامان نفس راحتی کشیدم هیچ وقت از اومدنش انقدر خوشحال نشده بودم.

دستی به موهام کشیدم و از اتاق بیرون اومدم که هم زمان جفتشون متوجه من شدن مامان پشت چشم نازک کرد و مرضیه خانم مثل همیشه هندونه زیر بغلم گذاشت.

لبخندی نصفه و نیمه رو لب های خشک شدم نشوندم و زیر لب و محجوب تشکر کردم. که با حرف مرضیه خانم شوکه اول به اون و بعد به خودم نگاه کردم.

- زری خانم جان چرا این بچه هنوز رنگ و رو نداره نگاش کن تو رو خدا شده چهار پاره استخون!

چشم‌هام از تعجب اندازه توپ پینگ پنگ گرد شد؛ کمی لاغر شده بودم ولی نه در اون حدی که بهم بگن پوست و استخون، البته چشمای گود رفته و لپ های آب شدم زیادی تو ذوق می‌زد.
مامان نفسی از حرص کشید اما اروم جواب داد:
- طبیعیه بدن درد و این ها داشته قرص مصرف کرده  از طرفی دوره نقاهت معمولاً  آدم رو لاغر و ضعیف می‌کنه.

مرضیه خانم دستی به روسری ابریشمیش کشید و ابرو هاش رو بالا انداخت و گفت:
- نچ با این ریخت و قیافه نمیشه بره کار کنه.
من و مامان هر دو با تعجب هم زمان گفتیم:
- کدوم کار؟!
که مرضیه خانم با خنده گفت:
- گروه سرود تشکیل دادین،  همون که قرار بود غزل بره برای مراقبت از بچه دوست محمد!

مامان اخم هاش رو تو هم گره زد و گفت:
- اون که منتفی شد.
مرضیه خانم با تک سرفه‌ای صداش و صاف کرد که بیشتر شبیه آمادگی نبرد کلامی با مامان بود؛ انگار می‌دونست مامان مخالفت می‌کنه.
- راستش زری خانم جان این آقا رضا ما خیلی روی بچش حساسه من تعریف غزل شما رو خیلی پیشش کردم برای همین گفت تا بهبودی خانم بیات صبر می‌کنیم.

فکر کنم ابروهام از شدت تعجب لای موهام گم شد بس که بالا پرید! اما مامان موضع خودش رو حفظ کرد و گفت:
- حتما خیری توش بوده که نشده این بچه بیاد سر کار چه اصراریه؟

مرضیه خانم کلافه نفسش رو بیرون داد و گفت:
- خیر و شرش رو من نمی‌دونم اما، این که هنوز این کار برای غزل مهیا است حتما حکمتی داره دیگه.
 

انگار مامان مقابل حرفای دو پهلو مرضیه خانم کم اورد چون توپ و انداخت تو زمین من رو گفت:
- چی بگم والله خودش می‌دونه، دوست داره بره.

مرضیه خانم گل از گلش شکفت مرحله سخت راضی کردن مامان و پست سر گذاشته بود و منتظر من بود. مامان با بالا انداختن چشم و ابرو به من اشاره می‌کرد که بگو نه و تمام اما این تنها راه نجات من از این زندون بود. نمی‌تونستم این موقعیت رو از دست بدم حتی به قیمت ناراحت شدن مامان!

نفسم رو کلافه بیرون دادم و گفتم:
- من حرفی ندارم.

@زری بانو

 

 

ویرایش شده توسط NAEIMEH_S
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 27
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت14
مرضیه خانم طوری خوشحال بود که انگار جایزه نوبل بهش دادن بلند شد یک دور من و مامان و بوسید که بیشتر شبیه آبیاری صورت هامون بود!
با چندش دستی به صورتم کشیدم و زیر لب غریدم:
- زن ناحسابی قبل ابراز احساسات چند دور اب دهنت رو قورت بده زمین کشاورزی که نیست صورته صورت!
دوباره سر جاش نشست و یکمی از شربت خورد و گفت:
- پس، فردا صبح ساعت ده محمد میاد دنبالت دیر نکنیا!
بعد رو به مامانم با خنده گفت:
- زری خانم جان نذار این بچه تا فردا بلایی سرش بیاد که پیش این بنده خدا باز ابرو من نره بد قول بشم!

مامان چیزی نگفت با لبخندی که از صد تا فهش بدتر بود سرش رو به نشونه تایید تکون داد. بعد رفتن مرضیه خانم مامان با عصبانیت وسایل پذیرایی رو جمع کرد و تنها یک جمله گفت:
- برای من سر خود شده پیشنهاد کار قبول می‌کنه!

نمی‌دونم باید ازش دلگیر باشم یا نه! از طرفی می‌دونم این رفتار و این حرف ها نتیجه دروغ‌هایی که علی و عاطفه بهش گفتن ولی از طرفی اون خودش شاهد بود که من تو قضیه بابا بی گناه بودم.

قطره اشک سمجی که از چشم هام قلط خورد و رو گونه هام افتاد رو پاک کردم و گفتم:
- خدایا خودت کاری کن مامان متوجه ناحقی علی و عاطفه بشه من دیگه کاری ازم بر نمیاد!

تاجایی که یادمه همیشه همین بود رابطه علی و عاطفه همیشه خوب بود و کم پیش می اومد منم تو بازی‌هاشون باشم اما هیچ وقت تا این حد شمشیر رو از رو نمی‌بستن.

تموم شب از ذوق بیرون رفتن از خونه خواب به چشم هام نیومد شده بودم اون بچه‌ای که از ذوق اتفاق دلخواهش روی پاهاش بند نبود!

تقریباً ساعت هشت و نیم از رختخوابم  دل کندم و کم- کم آماده رفتن شدم.
ساعت یک ربع ده بود که زنگ حیاط به صدا در اومد و به خیال پسر مرضیه خانم سمت در حیاط پرواز کردم که پشت در علی و عاطفه رو دیدم.

کمی وا رفتم اما دور از حدس نبود که مامان اون ها رو خبر کنه که مانع من بشن اما این بار مثل این دو هفته سکوت نمی‌کنم!

اومدن تو حیاط و در رو به هم کوبیدن و عاطفه اول از همه نطقش باز شد:
- اوقور به خیر کجا بسلامتی تشریف می‌برین!
خودم رو آروم نشون دادم در حالی از درون تموم وجودم می‌لرزید از استرس داشتم متلاشی می‌شدم! دست من نبود تازه جای کتک هایی که خورده بودم بهبود پیدا کرده بود. 
اما با این اوصاف محکم جواب دادم:
- برای مصاحبه کار میرم.
علی پیش دستی کرد و با یک دست هولم داد عقب و گفت:
- اون وقت با اجازه کی؟
بخاطر هولی که داد قدمی به عقب رفتم اما پوزخندی زدم و گفتم:
- شب بود سیبیلات و ندیدم خان داداش! 
تا اومد سیلی بزنه جیغ مامان مانع شد اما من میلی متری هم از جام تکون نخوردم و ادامه دادم:
- آفرین بزن، این‌جوری مردونگی و غیرتت رو نشون میدی؟
علی حالت حمله به خودش گرفت که مامان و عاطفه جلوش رو گرفتن و عاطفه گفت:
- علی آروم باش مگه نمی دونی دست به شکایت خانم خوبه تو رو هم مثل بابا گرفتار زندان می‌کنه این دختر رحم سرش نمیشه!

نمی‌دونم این جرعت و این حرفا این دوهفته کجا بودن که یهو تو وجودم خودشون رو نشون دادن صدام و بردم بالا و گفتم:
- دنبال مقصر می‌گردی که بابا جونت چرا رفته زندان این‌هاش!
به مامان اشاره کردم و ادامه دادم:
- با وجود کتکی که خورده بودم و داغون بودم چندین بار بهش گفتم نکن این کارو اما می‌دونین چی گفت؟ گفت خسته شدم بس که بیست و پنج سال ساختم و اون خراب کرد!

البته حق هم داره من می‌فهمش من دیدم چطوری از صبح تا شب کار می‌کنه و شب تا صبح از درد بدنش خواب نداره من دیدم که خون دماغ میشه اما از ترس کم آوردن خرج خونه به فکر سلامتیش نیست!

طرف علی برگشتم و زدم تو سینش و گفتم:
- آقای به اصطلاح برادر غیرت داری؟ پس چرا درد مادرت و ندیدی چرا نفهمیدی اصلا چرا با وجود این که من بهت گفتم پشت گوش انداختی؟ برادر خانومت واجب تر از کسی بود که تو رو به دنیا آورد و به این جا رسوند؟

سمت عاطفه برگشتم و تو روش گفتم:
- دختر ارشد خانواده تو چرا از مادرت غافل شدی و نفهمیدی؟ بابات مهمه برات همونی که روت نمیشه به خانواده شوهرت نشونش بدی و بگی پدرمه، الان شدی کاسه داغ تر از آش؟

اما من دیدم و فهمیدم برای همین می‌خوام برم کار کنم بشم کمک دستش نمی‌خوام شب با عذاب وجدان سر روی بالشت بزارم و چند متر اون طرف تر به سمفونی ناله هاش گوش بدم.
سمت مامان رفتم که هق هق می‌کرد.
دستاش رو تو دستم گرفتم و نالیدم:
- مامان به همون خدایی که شاهد بود خودت قضاوت کن من مقصر بودم که بابا افتاد زندان سرش و به نشونه منفی تکون داد و من هم باهاش اشک ریختم و ادامه دادم:
- من همیشه سعی کردم دختری باشم که بهم افتخار کنی اما نمی‌دونم چرا همیشه کم تر از این دوتا به چشمت اومدم بخدا گله‌ای ندارم اما مامانم ببین اوضاع رو برای خودت جهنم کردی چرا که به این ها میدون دادی اینایی که وقتی خوشند یادشون نمیاد مادری دارند و وقتی ناخوشند دنبال مقصر اشتباهشون تو زندگی ما می‌گردن.

نمی‌دونم چی تو گوشِت خوندن که دو هفتس نگام نمی‌کنی و خودت رو ازم دریغ کردی اما به خدا من هیچ اشتباهی نکردم که این تاوانش باشه.
هق- هق گریم امونم نداد و از بینشون گذشتم و وارد کوچه شدم ماشین محمد پسر مرضیه خانم کمی جلو تر بود اشک هام رو پاک کردم و چند نفس عمیق کشیدم و طرفش رفتم کاش می‌شد برای سرخی چشم هام کاری کنم اما راهی نبود.


پسر مرضیه خانم انگار شاهد مشاجره ما از پشت در بود که بی حرف بطری آب معدنی رو سمتم گرفت و زیر لب تشکری کردم با آب خیلی سرد بطری صورتم رو شستم تا از التهاب صورتم کم کنه.

وقتی تو ماشین جا گیر شدم تا اواسط راه هردو سکوت کرده بودیم که یهو گفت:
- خانم بیات امروز دوست من براش ماموریت کاری پیش اومد و رفت شهرستان تا چند روز نیست امروز با خواهر رضا رها خانم ملاقات می‌کنید.
سرم رو تکون دادم و آروم گفتم:
- مشکلی نیست.
اون هم خوبه ای گفت و دوباره بعد چند ثانیه سکوت گفت:
- هرچی که مادرم درباره دختر دوستم گفته رو دور بریز با یه بچه باهوش و شیطون طرفی و تا الان هیچ پرستاری از پسش بر نیومده، این ها رو میگم که برای هر نوع  واکنشی از این بچه  آماده باشین. آب دهنم و قورت دادم و سرم رو تکون دادم و زیر لب گفتم:

-  پس با یک گودزیلا طرفم!

انگار محمد شنید که با خنده حرفم رو تایید کرد، بقیه مسیر تو سکوت طی شد.

@زری بانو

 

 

ویرایش شده توسط NAEIMEH_S
☆ویراستاری | زری بانو☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت15

وقتی رسیدیم به ساعت مچیم نگاه کردم ده و نیم بود. البته طبیعیه چون از پایین شهر گز کردیم و به بالا شهر رفتیم. در اتوماتیک آهنی مشکی طلایی خونشون یا بهتره بگم عمارتشون از همون اول بهم فهموند ممکنه درگیر چه دردسرهایی بشم.با خودم عهد کردم همون اول سنگ هام رو باهاشون وا بکنم تا بعداً دچار مشکل نشم.

وقتی وارد حیاطشون شدیم از شدت سرسبزیش و قشنگیش لحظه ای فکر کردم تو رویام قدم می‌زنم اما جیغ یک موجود کوچولوی مو طلایی درست تو چند متریم و شلنگی که سمت من اشاره گرفته بود و بهم دهن کجی کرد و بهم فهموند؛ این جا بیشتر شبیه شکنجگاه   جدیدمه تا رویام!

از شدت ناراحتی دندونام رو به هم می‌سابیدم و اون فسقلی با خنده به کارش ادامه می‌داد و حرکت های گیج من که به چپ و راست می‌رفتم برای خلاصی از خیس شدن اون رو بیشتر به وجد می‌آورد که در آخر پسر مرضیه خانم ناجی من شد.

همیشه اب بازی رو دوست داشتم اما، نه حالا که قرار بود تو اولین ملاقات کاری انقدر شلخته به نظر بیام. در واقع فکر می‌کنم این قیافه مضحک من جایی برای حرفای جدی که پیش خودم آماده کرده بودم که بزنم نمی‌ذاشت.

با قیافه زار به محمد احمدی نگاه کردم و اون هم مثل اون فسقلی وروجک بی هیچ خجالتی به من می‌خندید. به قیافه دختر بچه شیطونی که قرار بود؛ کنارش وقت بگذرونم دقیق شدم، قیافه شیرین و بامزه و صد البته خوشگلش اجازه نمی‌داد ازش دلگیر باشم اما از این وضعم راضی نبودم با این حال چند قدم جلو رفتم جلوش زانو زدم و با لبخند گفتم:
- سلام من غزلم اسم تو چیه؟

اولش با تعجب بهم نگاه کرد اما لبخند شیرینی زد و لپم و کشید  با زبون شیرینش گفت:
- منم عسلم جیگَل!

از لحن حرف زدنش به خنده افتادم و متقابلاً لپش و کشیدم و با خنده گفتم:
- تو چقدر شیرینی خانم کوچولو میشه باهم دوست باشیم؟

نمی‌دونم از حرفم ناراحت شد یا این که لپش رو چلوندم چون ابرو های بامزش تو هم گره خورد و گفت: 
- اولاً کوشولو اودتی دوما بابام دوفته با غلیبه ها دوشت نشم! (اولاً کوچولو خودتی دوماً بابام گفته با غریبه ها دوست نشم!)

سری تکون دادم و با لحن وارفته  که بی اختیار از زبون درازی این یه ذره بچه بود گفتم:
- بله عزیزم، پدرتون درست گفتن.

اما اون با نوک انگشت ضربه آرومی به دماغم زد و گفت: 
- بیا بلیم تو عمه ژونم منتظلته! (بیا بریم تو عمه جونم منتظرته!)

نگاهی اجمالی به حیاط انداختم چشم برداشتن از این همه قشنگی کار سختی بود. به اجبار چند پله باقی مونده از مسیر رو بالا رفتم و با دو دلی دستم رو برای باز کردن در پیش بردم که صدای پسر مرضیه خانم از پشت سرم غافلگیرم کرد.

- پشیمون شدین؟ این یه چشمه از کاراشه وقتی رضا نیست شیطنت هاش چند برابره هنوز دیر نشده خانم بیات می‌خوایین برگردیم؟

چشم های اشک آلود مامان جلو چشم هام نقش بست و صدای ناله های از دردش تو گوشم زنگ خورد و مصمم سر تکون دادم و زیر لب گفتم: 
- نه مشکلی نیست.
سرش رو تکون داد و در رو باز کرد مثل خودم زمزمه کرد:
- پس بفرمایید!

چند قدم تو خونه گذاشتم نگاهم خیره مونده به دکور و لوازم شیک و لوکسش عین عکس تبلیغات تو مجله ها بود با صدای لطیفی که ما رو دعوت به نشستن کرد به سمتش برگشتم.

یک خانم ریز نقش با چهره شرقی قشنگ نگاهمون می‌کرد با خجالت به سر و وضعم اشاره کردم و قبل این که چیزی بگم گفت:
- من ازتون عذر می‌خوام این بچه زیادی شیطونه!

لبخندی زدم و بدون چاپلوسی گفتم:
- و مثل اسمش شیرین!

تک خنده ای کرد و همین‌طور که دوباره اصرار به نشستن ما داشت گفت:
- توقع همچین تعریفی نداشتم!

معذب تو جام تکون خوردم و به لبخندی بسنده کردم. سالن پذیرایی تو سکوت فرو رفته بود و هر سه مشغول جرعه جرعه نوشیدن نسکافه‌ای بودیم که چند دقیقه قبل خدمتکارشون برامون آورده بود که ناگهان صدای عسل که داشت بهمون نزدیک می‌شد به گوشمون رسید با لحن بچگونه و شیرینش گفت:
- بابایی چه جیگَلی اشتخدام کلدی! (بابایی چه جیگری استخدام کردی)

نمی‌دونم باباش چی گفت که لحظه ای سکوت کرد که دوباره گفت:
- گول نمیدم اما سعی میتُنم این خوشجله رو کمتر اسیت کنم. (قول نمیدم اما سعی میکنم این خوشگله رو کمتر اذیت کنم)

دوباره برای چند ثانیه سکوت کرد و بعد گوشی رو سمت عمش گرفت و گفت:
- بیا عمه ژون بابا با سما کار داله (بیا عمه جون بابا با شما کار داره!)

اون خانم گوشی رو گرفت و مدت کوتاهی مشغول حرف زدن شد که عسل با بی خیالی از جمعمون فاصله گرفت و رفت با صدای مهربون همون خانم به خودم اومدم و نگاهش کردم که گفت:
- برادرم می‌خواد با شما حرف بزنه.

گوشی رو  روی اسپیکر گذاشت.

@زری گل

 

 

ویرایش شده توسط NAEIMEH_S
ویراستاری/زری‌بانو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

پارت16

صدای گیرا و گرم مردونه‌ای تو فضا پخش شد که برای لحظه ای دلم رو تپش انداخت اما سریع خودم رو جمع کردم همین مونده بود درگیر صدای یک مرد متاهل بشم.
- سلام، خانم...
این مکثش بهم جرعت داد با صدای  نچندان محکمی گفتم:
- سلام، بیات هستم، غزل بیات!
بعد از شنیدن حرفم چند ثانیه‌ای سکوت کرد و گفت:
- خانم بیات خواهرم به من  گفت عسل چیکار  کرده، من ازتون عذر می‌خوام. 

با صدای ضعیفی خواهش میکنمی گفتم و سکوت کردم که ادامه داد.
- خانم بیات، عسل خط قرمز منه، می‌دونم خیلی بازیگوشه اما من ازتون می‌خوام با صبر و حوصله باهاش رفتار کنین و طبق برنامه های که خواهرم بهتون میده عمل کنید   و جزئیات رو ایشون بهتون میگن و درمورد حقوق و ساعت کاری هم باهاتون صحبت  فقط اگه برای این کار هنوز مطمئن نیستین با وجود شرایطی که می‌دونید  و رفتار دخترم تصمیم جدی بگیرین چون قراردادی بینمون بسته میشه که نقض و فسخ اون برای هر دو طرف ضرر داره متوجه منظورم هستین؟

انقدر  مطمئن حرف زد و جدی برخورد کرد که  اعتماد به نفسی برام باقی نموند. با ته مونده اعتماد به نفسم گفتم:
- بعد از شنیدن جزئیات و خوندن قرارداد حتما نظر قطعی خودم رو به خواهرتون میگم.

با اون صدای جذابش خوبه ای گفت و بعد به خواهرش گفت:
- رها جان بقیه کارها با   خودت خبرش رو بهم بده!

بعد تلفن و قطع کرد. هنوز تو‌ فکر اون صدای جذاب مردونه بابای عسل بودم که با صدای اون خانومی که فهمیده بودم اسمش رهاست به خودم اومدم.

- عزیزم انقدر همه چیز سریع پیش رفت که یادم رفت خودم رو معرفی کنم من رها اسفندیاری هستم بیا بریم تو کتابخونه تا از جزئیات کارت بهت بگم و قرارداد و بدم بخونی‌.

با لبخند اجباری باهاش هم قدم شدم. دوروغ چرا بعد از شنیدن حرف‌های پدر عسل کمی مردد و دو دل شده بودم و این تپش بی‌مورد قلبم برای صدای مرد غریبه پشت خط که نمی‌شناختمش اذیتم می‌کرد. 

(دو ساعت بعد)
تو مسیر برگشت به خونه بودم و اصرار های پسر مرضیه خانم رو برای رسوندنم رد کردم چون دیدم چقدر عسل مشتاق حضورشه، فکر کنم در نبود پدرش خیلی دلتنگش میشه، مگه پدر هم دلتنگی داره و نبودش حس میشه؟!

فکرم پرکشید به چند ساعت قبل شرایط و قوانین قرارداد یکم سخت گیرانه بود اما چیزی نبود که از پَسِش بر نیام و تموم مدت خانم اسفندیاری تاکید داشت که برادرش روی عسل خیلی حساسه و باید همیشه به این توجه داشته باشم. به نظرم سخت تر از اون شرایط کنار اومدن با شیطنت های اون فسقلی بود.

راستش با خودم رودرباسی نداشتم این بچه بد به دلم نشسته بود اخلاق و شیطونی هاش من رو یاد فاطیما می‌انداخت انگار خدا با حضور عسل دوباره فاطیما رو بهم برگردوند. با یاد آوردن حرف عسل موقع خداحافظی لبخند عمیقی رو لب هام شکل گرفت.

- جیگل فلدا می‌بینمت، دیل نَتونی (جیگر فردا می‌بینمت دیر نکنی!)

اینه جیبی که همیشه همراهم بود رو از جیبم بیرون کشیدم و به چهرم دقیق شدم، انقدری که این بچه بهم گفت جیگر، کنجکاو شدم این بار با دقت به خودم نگاه کنم.

چشم های روشنم که تلفیقی از سبز و آبی بود و پوست سفید و صافم که بخاطر استفاده نکردن از لوازم آرایشی سالم مونده بود و دماغی که مادر زادی قلمی و کوچیک بود و لب های نسبتاً درشت قلوه ای صورتیم که به صورت کشیده و اسخونیم می‌اومد.

چهره خوبی داشتم اما به قول عسل جیگل نبودم اینه رو برگردوندم تو کیفم و با انرژی بیشتری به راهم ادامه دادم خوشحال بودم که تونستم این کار رو تصاحب کنم شاید این اولین قدم برای یک تغییر بزرگ تو زندگیم بود.

وقتی خونه رسیدم از خستگی پیاده روی زیادی که کرده بودم روی پله رها شدم صدایی از خونه نمی اومد به نظر می‌رسید مامان خونه نیست. نفسم که جا اومد وارد خونه شدم بعد تعویض لباسم دوباره به حیاط پناه بردم حیاط سرسبز و قشنگمون تو فکر رفت و آمدم بودم.

نمی‌شد با محمد پسر مرضیه خانم مدام رفت آمد کنم مردم محل منتظر یه اتفاق کوچیک هستن که از کاه کوه بسازن. از طرفی رفت و آمد با تاکسی هزینه زیادی به همراه داشت و ایستگاه اتوبوس تا اون محل نبود.

تموم خوشحالیم دود شد و به هوا رفت با این اوصاف کار کردنم به طور کل منتفی می‌شد چون پول رفت آمد ماه اول قبل حقوقم رو نداشتم. یکهو یاد دوچرخه‌ای که علی چهارسال پیش برای تولد پونزده سالگیم گرفته بود افتادم هیچ وقت نشد تو محل ازش استفاده کنم چون از نظر مامان بد و مردم حرف می‌زدن فقط چند باری تو حیاط باهاش دور زده بودم از انباری درش آوردم خدا رو شکر جز گرد و خاک و کم باد شدن لاستیک هاش مشکلی نداشت مشغول تمیز کردنش شدم لبخند تلخی رو لب هام نقش بست یادمه وقتی علی برام خریدش چقدر ذوق کردم اما مامان بخاطر حرف مردم بهم اجازه استفاده نمی‌داد با خودم زمزمه کردم نصف آرزو ها و کارهایی که دلم می‌خواست انجام بدم بخاطر حفظ آبرو و بستن دهن مردم از بین رفت.
داشتم لاستیک های رو باد می‌کردم که در حیاط باز شد و مامان وارد شد و با تعجب بهم نگاه کرد.

@زری گل

 

 

ویرایش شده توسط NAEIMEH_S
☆ویراستاری | زری بانو☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 17
لبخند کم رنگی روی لب هام نشوندم با صدای نسبتاً بلندی گفتم: 
- سلام، خسته نباشی!
سری تکون داد.و اومد روی تخت توی حیاط نشست و بعد چند ثانیه سکوت گفت:
- مصاحبت چطور پیش رفت؟

باد لاستیک ها رو چک کردم وبعدش لب حوض نشستم و همین‌طور که دست‌هام رو توش می‌شستم گفتم:
- بد نبود، راستش بچه خیلی شیرینیه بد به دلم نشسته! حقوقش هم بیشتر از انتظارم بود فقط ساعت کاریش یکم زیاده!
مامان سری تکون داد وخیلی جدی گفت:
- غزل، خوب فکر هات رو بکن مسئولیت نگهداری از یه دختر بچه خیلی سخته فکر همه جاش رو کردی؟
هزار بار این سوال ها رو با خودم مرور کرده بودم و هر بار به این نتیجه رسیده بودم؛ هر کاری سختی های خودش رو داره و شرایط من اجازه نمیده دنبال راحتی باشم. من با این کار باری از دوش مامان بر میدارم و این وجدانم رو آروم می‌کنه و انگیزم رو تقویت می‌کنه. پس با اطمینان گفتم:
- مامان هر کاری شروعش سخته امّا من انگیزه لازم رو دارم می‌دونم از پسش برمیام.

مامان نفسی گرفت و سری به نشونه تایید تکون داد و همین‌طور که زانو هاش رو با دستش ماساژ میداد گفت:
- این رو چرا از انباری در آوردی؟ هوس دور زدن تو حیاط رو کردی؟

لبم رو به دندون گرفتم و تو گفتنش مردد بودم!  اما چاره ای نبود نفسی گرفتم و گفتم:
- خونه‌ای که توش قراره کار کنم بالا شهره از طرفی نمیشه با آقا محمد مدام رفت آمد کنم هم معذبم هم خوبیت نداره تو در و همسایه، از طرفی تا اون محل اتوبوس نداره و هزینش با تاکسی زیاد میشه خب راستش...

به لکنت افتاده بودم چون اخم های مامان حسابی تو هم رفته بود و منتظر ادامه حرفم بود. وقتی مکثم طولانی شد با لحن تهدید  آمیزی گفت:
- خب...
این خب گفتنش از صدتا فهش بدتر بود اما راهی جز گفتنش نداشتم؛ نفسم رو کلافه فوت کردم بیرون و با استرس گفتم:
- من فکر کردم این مسیر رو با دوچرخه برم که هزینه رفت و آمدم پس انداز بشه.
مامان با حرص روسریش رو از سرش کشید و به تلخی گفت:
- فکرش هم نکن عمراً بذارم این کار رو بکنی!
با ناراحتی گفتم: 
- آخه چرا؟
مامان به تندی گفت:
- فکر حرف مردم بخاطر رفت آمد با محمد هستی ولی فکر  حرف های که با دوچرخه سواریت می‌زنن نیستی؟!
دست خودم نبود صدام بالا رفت و با عصبانیت گفتم:
-  رفت و آمد با نامحرم با رفت و آمد با دوچرخه فرقش مثل شب و روزه! مادر من این دوتا موضوع رو یکی می‌دونی؟
- اصلا فرق ندارن دختری که هر دو این کارو کنه از نظر مردم بی‌حیا و بی بند و باره!
بغض کردم و صدام به لرزه افتاد ولی همچنان عصبی  گفتم:
- نه مادرم این‌ها باهم فرق داره! دختری که با نامحرم رفت آمد می‌کنه بی حیا و بی بند و باره چون ابرو خانوادش رو زیر سوال می‌بره برای خوشی خودش اما، کسی که برای آینده و خانوادش می‌خواد با دوچرخه رفت آمد کنه تا هزینه کمتری کنه و اون پول رو بزنه به یه زخم زندگیش بی بند و بار نیست!
مامان اروم تر شده بود و گفت:
- آخه مادر این مردم منتظر یه حرکتن تا پشتمون حرف بزنن!
قطره اشک سمجی از بند چشمام آزاد شد و رو گونه هام غلطید و گفتم:
- مامان این مردم رو، ول کن اینا استغفرالله پشت خدا هم حرف می‌زنند با حرف مردم بخوای زندگی کنی باید فاتحه زندگیت رو بخونی چون کور خودشونن و بینای مردم! خودشون هزار غیب دارند و بازم دنبال ضعف ایراد تو ما می‌گردن!
مامان آهی کشید و گفت:
- چی بگم انگار درست و غلط از نظر من و تو فرق داره. دختر، من مهمون یک روز دو روز دیگه این دنیام ولی طوری زندگی کن که فردا نگن، لعنت به مادری که به این بچه شیر ناپاک داد!
با اعتراض اسمش و صدا زدم که بی توجه به من با پاهایی که بخاطر درد لنگ می‌زد تو خونه رفت.
درکش می کردم تموم زندگیش نگران ابرو و حرف مردم بوده و حالا نمی‌تونه بی ‌خیالش بشه
اما منم نمیتونم بخاطر حرف مردم پشت پا بزنم به شانسی که بعد مدت ها اومده دم خونه بدبختیم رو کور سویی از نور امید رو روشن کنه.
آهی کشیدم و خیره به موزایک های نامرتب حیاط به آینده‌ای فکر کردم که تهش مثل جاده مه ‌آلود نامعلوم بود.

 

@زری گل

 

 

ویرایش شده توسط NAEIMEH_S
☆ویراستاری | زری بانو☆
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت 18
با کسلی از جام بلند شدم ساعت هفت و نیم بود. و من باید نه و نیم سر کارم باشم با فکر به اون فسقلی کمی انرژی گرفتم و از جام بلند شدم که با خونه سوت کور مواجه شدم؛ و این به این معنی بود که مامان خوابه پس بی سر و صدا لقمه ای نون پنیر پایین دادم و چای و دم کردم برای مامان چون اگه، می‌خواستم منتظر بمونم حتما دیرم می‌شد یک کاغذ از دفتر مشتری های مامان کندم و روش نوشتم:
- مامان من رفتم، چای تازه دم کردم و کارم تا شش غروب طول می‌کشه و تا اون مسیر و با دوچرخه برگردم هفت، هفت و نیم میشه نگران نشو دوست‌دارم.
و کاغذ رو گذاشتم کنار دفتر چون مطمئن بودم مامان روزی چند بار سراغ اون دفتر میره با عجله گوشی و کوله پشتیم رو از روی زمین چنگ زدم و به حیاط رفتم.
ساعت پنج دقیقه به هشت بهم دهن کجی کرد. و با سرعت بیشتر بند کتونی هام رو به هم گره زدم و دوچرخه رو از حیاط بیرون بردم قبل سوار شدن دستی بهش کشیدم و گفتم:
- جان مادرت آبرو داری کن بدون خط و خش من رو برسون محل کارم و سریع پریدم روش اولش با کمی بی تعادلی پدال زدم اما کم کم تعادلم حفظ شد و سواری باهاش یادم اومد. لبخندی رو لب هام نقش بست و زیر لب گفتم: 
- بنازمت، رخش خودمی!
با سرعت بیشتری پدال زدم که باد خنکی به صورتم خورد و چند تار بیرون زده از زیر مغنه‌ام رو به بازی گرفت. لبخندم عمیق تر شد به یکی از خواسته‌هام رسیدم هرچند دیر اما، جای امیدواری داشت.

انگار تموم مغازه ها و میدون ها و خیابون های شهر برام تازگی داشت و اولین بارم بود می‌دیدم و این در حالی بود که شاید صدها بار بی توجه از کنارشون گذشته بودم. حال دلم خوب بود البته اگر نگاه توبیخ گر بعضی از آدم های رهگذر به خودم رو نادیده بگیرم.

تا وقتی که کنار عسلم بهش یاد میدم هیچ وقت بخاطر حرف و فکر و نگاه سرزنشگر بقیه دست از آرزوهاش نکشه بدون خجالت تو جامعه دوچرخه سوار بشه لباس با رنگ مورد علاقش رو بپوشه اگه فوتبال دوست داره بدون ترس دنبالش کنه! بهش یاد میدم زنونه شجاع باشه برای کارهاش متکی به کسی نباشه و از لحظه لحظه زندگیش لذت ببره فکر دختر بودنش نباید  مانع خواسته های رنگی رنگی قشنگش بشه که یه وقت تو سن بیست سالگی احساس پیری نکنه.

شاید مادر عسل باید این ها رو بهش بگه اما مادری که پرستار با تایم زیاد برای بچش می‌گیره معلومه مشغله کاریش اجازه نمیده وقت برای این حرف ها رو برای بچش داشته باشه!
با همین فکرها رسیدم به ساعت رو مچم نگاه کردم نه و بیست دقیقه بود!
با رضایت زنگ در رو فشردم بعد از باز شدن با دوچرخه وارد حیاط شدم که با نگاه ناباور رها عمه عسل مواجه شدم.
لبخندی بهش زدم پر انرژی گفتم:
- سلام خانم اسفندیاری صبح بخیر!
با بهت جواب سلامم رو داد و گفت:
- جدی با دوچرخه اومدی؟
با خنده گفتم:
- جاتون خالی هم ورزش صبحگاهی کردم هم کلی کیف کردم!
دستی به شونم زد و گفت:
- عجوبه ای تو دختر!

با لبخند دوچرخه رو روی جک گذاشتم و هم قدم باهاش وارد خونه شدیم که همون موقع عسل با موهای آشفته و چشم های خواب آلود جلومون ظاهر شد و گفت:
- جیگل اومده؟(جیگر اومده؟)
با لبخندی که حالا عمیق بود بهش نزدیک شدم و بوسیدمش و گفتم:
- بله که اومده مگه میشه به عسل خانم قول بده و نیاد!

رها لبخندی زد و از مون جدا شد و منم بدون حرف و البته با کمک عسل اول رفتیم سرویس تا دست و روش رو بشوره و بعد هم رفتیم اتاقش 
با حوصله موهاش رو شونه زدم که دیدم با بغض داره به کارهام از آیینه نگاه می‌کنه.

با هول دست از کار کشیدم و گفتم:
- دردت اومد پرنسس؟!
سرش رو به معنی نه تکون داد و بیشتر لب برچید و بیشتر چشای نازش پر آب شد!
با ناراحتی گفتم:
- پس چی شده؟
یکهو بی مقدمه خودش رو تو بغلم انداخت و هق- هق کرد و میون گریه هاش جواب داد:
- همیشه دوشت داستم مامانیم موهام رو سونه بزنه و ببافه اما هیچ وقت نکلد! (همیشه دوست داشتم مامانیم موهام رو شونه بزنه و زباله اما هیچ وقت نکرد!)

تو دلم حسابی مادر بی فکر عسل رو مورد عنایت قرار دادم و با خودم فکر کردم یک زن چقدر می‌تونه الویتش کار باشه و به بچه خودش توجه نکنه و همچین آرزو کوچولویی رو برای بچش برآورده نکنه!
اما عسل رو تو بغلم فشردم و گفتم:
- نظرت چیه هر کاری که دوست داری با مامانت انجام بدی و اما نمیشه به من بگی تا باهم انجام بدیم!
عسل اشک هاش رو با پشت دستش پاک کرد و گفت:
- لاست میگی؟ (راست میگی؟)
با نوک انگشتم زدم به بینش و یه اهوم بلند بالا تحویلش دادم که محکم بغلم کرد!
بوسه ای به سرش زدم و گفتم:
- حالا عسل خانم اجازه میده موهای خوشگلش رو ببافم؟
با نشستن سر جاش موافقتش رو اعلام کرد موهای روشنی که بینشون رگه های از خرمایی به چشم می‌خورد!با بافت هلندی که زدم بیشتر زیبا شده بودن با دو تا کش پاپیونی به کارم پایان دادم که عسل با شگفتی گفت:
- واییی از این بافتا چه جیگل سدم ! (واییی از این بافتا چه جیگر شدم)

@زری بانو

 

 

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 19

دلم برای قیافه خوشحال متعجبش ضعف رفت و از دو طرف لپ‌هاش رو کشیدم و گفتم:
- جیگر بودی جیگرتر شدی خوشگل من!
لبخندی زد و پرسید:
- از اینا بازم بلتی؟(از این ها بازم بلدی؟)
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- همه نوع بافت بلدم آخه دوسال کمک دست آرایشگر تو کوچمون بودم.
- وای لاست دوفتی؟ الایسگاه چه سکلیه؟ (وای راست گفتی آرایشگاه چه شکلیه)

همین‌طور که لباس هاش رو عوض می‌کردم گفتم:

- یک سالن که صندلی مخصوص به هرکاری داره پر از ابزار و لوازم آرایشی و آرایشگری کلی آدم با سلیقه های مختلف میان اون جا تا تغییر کنند. اصلا ببینم  مگه تو تاحالا آرایشگاه نرفتی؟

لب برچید و گفت:
- نچ عمه ژونم همیشه الایسگلشو میاله خونه!(نه عمه جونم همیشه آرایشگرش رو میاره خونه)
سرم و تکون دادم و گفتم:
- اگه بابات اجازه بده یه بار با خودم می‌برمت!
با ذوق لپم رو بوسید و از روی پاهام پرید و از اتاق بیرون رفت.

(یک هفته بعد)
به گفته عمه‌ی عسل من اولین پرستاری بودم که تو دل این بچه جا باز کرده بودم؛ و این به معنی این نبود که از شیطنت‌های عجیب عسل در امان باشم! هر بلایی که حتی تصورش رو نمی‌کردم سرم آورده بود.

من موندم این بچه با این سن کمش چطوری انقدر ذهن فعالی داره. با یادآوری بلایی که دیروز سرم آورد لبخندی زدم و نفسم رو آه مانند بیرون دادم این بچه در عین شیرین بودن یه شر به تمام معنا است؛ دیروز با صدای جیغش هول زده به طرف آشپزخونه دویدم هرچی نزدیک تر می‌شدم صدای جیغ‌هاش بیشتر به گوشم می‌رسید.

تا خواستم وارد آشپزخونه بشم به طرز وحشتناکی لیز خوردم و قبل این که مخم روی زمین ولو بشه، سرم رو کمی بالا گرفتم با افتادم صدای جیغ عسل قطع شده بود و صدای خنده ریزش به گوشم رسید. اما اتفاقی که تو صدم ثانیه برام رخ داد، اجازه نمی‌داد موقعیت رو درک کنم.

بعد چند ثانیه با گیجی کف دستم رو، روی زمین گذاشتم تا بلند بشم که، بدتر از قبل پهن زمین شدم. تازه متوجه روغن های کف آشپزخونه شدم تا اومدم یک چشم غره حسابی به این گودزیلا شیطون برم که، با آردی که دم دستش بود حسابی از خجالتم در اومد.

با خیال این که دیگه آرد نمی‌پاشه سرم رو بلند کردم که همزمان تخم مرغی رو تو هوا معلق دیدم که با سرعت سمتم می اومد و قبل این که بتونم جاخالی بدم صاف خورد تو پیشونیم، آخ من و خنده‌ی بلند عسل و یکی شد و بعدش صدای هین کشیدن دو نفر باعث شد خنده عسل قطع بشه، دستی به پیشونی چندش و دردناکم کشیدم و متوجه عمه عسل و خدمتکارشون یگانه شدم‌.

کارد که هیچی ساطور بهم می‌زدی خون ازم در نمی‌اومد خیلی عصبی بودم و از طرفی نمی‌تونستم به این بچه تشر بزنم؛ چون تموم این مدت هر روز پدر گرامیشون از پشت تلفن نامحسوس بنده رو با تهدیدات ریز مورد عنایت قرار می‌دادند.

یگانه با احتیاط روغن ها رو پاک کرد و به کمکم اومد به سرزنش های رهاخانوم به عسل توجه نکردم چون این بچه باید ادب می‌شد نه سرزنش!
یگانه من رو به سمت حموم برد و با ناراحتی گفت:
- ببخشید خانوم، وسایل آماده کرده بودم کیک درست کنم؛ رها خانوم من رو صدا زد منم یادم رفت وسایل رو از دم دست عسل جون بردارم!
سری تکون دادم و با ناراحتی نالیدم:
- این بار که به خیر گذشت دفعه بعد بیشتر توجه کن؛ مخصوصا چاقو و وسایل تیز رو دم دست نذار!

سری تکون داد و ازم دور شد تا برام حوله و لباس تمیز بیاره! به اجبار دوش گرفتم و سریع آماده شدم چون تا چند دقیقه دیگه استاد گیتار عسل می‌رسید و من باید آمادش می‌کردم، مثل تموم این هفته از فاصله چند متری نظاره گر عسل و استادش بودم که به زبون ساده و رون گیتار رو یادش می‌داد به حدی که منی که هیچی از گیتار نمی‌دونستم هم یاد می‌گرفتم.


نمی‌دونم چه سِری تو این ساز بود که تنها زمانی که می‌شد این بچه رو اروم و بدون جنب و جوش دید موقع به بازی درآوردن تار های گیتار بود.
بعد کلاس عسل، کار منم تموم شد با خداحافظی کوتاهی از رها خانم راهی خونه شدم و به صدا زدن های عسل هم توجه نکردم خیلی ازش ناراحت بودم به حدی که می‌ترسیدم با بیشتر موندن تو اون جا حرفی بزنم که قلب کوچولوش بشکنه و نگاه رنگیش بارونی بشه.

با صدای غمگین عسل از فکر دیروز و اتفاقاتش بیرون اومدم و بهش خیره شدم، با اون موهای خرگوشی و لبای برگشته و چشم‌هایی که منتظر یه تلنگر بودن تا سدشون بشکنه و خیس بشن حسابی مظلوم و خوردنی شده بود!
اما خودم رو کنترل کردم و حسم رو سرکوب کردم تا دستام غلط اضافی نکنند و برای بغل کردنش دراز نشن.

سرش رو کمی کج کرد و با بغض گفت:
- جیگل باهام قهلی؟ (جیگر باهام قهری؟)
سری به نشونه نه تکون دادم و دست هام رو محکم تر تو سینم به هم گره زدم می‌دونستم هر لحظه ممکنه از تنبیهش پشیمون بشم و دستام رو مثل پیچک دورش حلقه کنم و بوسه بارونش کنم.
قطره اشکی که از چشم هاش چکید عین اسید قلبم رو سوزند و اون قدمی که جلو اومد نرم ترم کرد اما همچنان سکوت کردم.

@زری بانو

ویرایش شده توسط NAEIMEH_S
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 20
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 20

این بار به جای یک قدم همه فاصله بینمون رو پر کرد و خودش رو تو بغلم انداخت این نیم وجبی راه دل من رو بلد بود. انگار دیگه نتونستم تو بغلش نگیرم من عادت کرده بودم به نوازش این وروجک و از دیروز عصر خودم رو محروم کرده بودم؛ از وجودش اما حالا مثل تشنه ای که به چشمه می‌رسه تو بغلم گرفتمش و به صدای بغض آلودش گوش دادم:
- جیگل ببشید گل میدم دیگه اذیتت نتونم. (جیگر ببخشید قول میدم دیگه اذیتت نکنم.)

بوسه ای روی موهای طلایش زدم که خودش رو بیشتر تو بغلم جا داد و گفت:
- تو هم گل بده  مثل مامانم تنام نذالی! (تو هم قول بده مثل مامانم تنهام نذاری)
دست‌هام رو دورش محکم تر کردم و گفتم:
- من همیشه کنارتم جوجه رنگی!
لبخندش رو حس کردم لازم نبود ببینمش نمی‌دونم این بچه چی داشت که انقدر بهش نزدیک شده بودم و اون رو جزئی از وجودم می‌دونستم با تموم شیطنت هاش منکر حسی که بهش داشتم نمی‌تونستم بشم.

بقیه روز رو با خنده و شوخی با عسل به اضافه کلاس گیتارش گذشت وقتی استادش رفت نزدیکش شدم هنوز سازش تو بغلش بود. و بی صدا خیره به زمین بود اروم سازش رو ازش گرفتم که، نگاهم کرد سازی که برای اون بزرگ و برای من کوچیک بود و به آغوش کشیدم و ملودی که دیروز و امروز با استادش تمرین کرده بود رو زدم حرفه ای نبودم اما برای شروع خوب بود.
شروع کردم با نوای گیتار آهنگ رو زمزمه کردم.

چشم‌های مشتاق و لبخند عسل من رو هم به وجد آورد تا به خوندن ادامه بدم:

- جان مریم چشم‌هات رو واکن منو صدا کن
بشیم روونه، بریم از خونه
شونه به شونه، به یاد اون روزها
وای نازنین مریم
باز دوباره صبح شد، من هنوز بیدارم
کاش می‌خوابیدم، تورو خواب می‌دیدم
خوشه غم توی دلم زده جوونه دونه به دونه
دل نمی‌دونه چه کنه با این غم
وای نازنین مریم
(گل مریم _ محمد نوری)

با صدای دست زدن دو نفر با خجالت گیتار رو، روی مبل کنارم گذاشتم و به رها خانوم و یگانه نگاه کردم که رها خانوم گفت:
- چه صدای خوبی داری تو دختر!

زیر لب تشکری کردم که یک هو گونه راستم داغ و خیس شد عسل لپم رو بوسید و بدون حرف راهی اتاقش شد و یگانه هم بدون حرف به آشپزخونه رفت.‌

بعد رفتن اون ها نگاهم به رها خانوم افتاد حالا چشماش غمگین ترین حالت خودشون رو داشتن و به مسیری که به اتاق عسل منتهی می‌شد خیره بود بعد چند ثانیه سکوت گفت:
- نمی‌دونم متوجه شدی این بچه کنار این روحیه شیطون و شرش یه درد بزرگ هم داره تحمل می‌کنه؟
منتظر جواب من نشد و ادامه داد:
- غیر من و یگانه با هیچ زنی کنار نمیاد، هر پرستاری که براش می‌گرفتیم کمتر از بیست چهار ساعت دمش رو می‌ذاشت رو کولش و در می‌رفت، اما نمی‌دونم تو جادو بلدی یا مهره مار داری که تونستی دلش رو بدست بیاری!

لبخندی بی جون تحویلش دادم و با استرس دست‌هام رو به هم گره زدم و پرسیدم:
- چرا نمی‌برینش پیش یک روانشناس کودک؟
آهی کشید که تا اعماق دل منم سوزوند و گفت:
- عسل هنوز سه سالش نشده از طرفی تموم این مشکلاتش بخاطر اون مادر مار صفتشه!
با تعجب نگاهش کردم که به نگاهم نیشخندی زد و گفت:
- یک سال و نیمش بود که مریم مادرش حسابی زدش چون برادرم بهش گفته بود دیگه نره سر کار و الان مادر یک بچه‌است و بهتره وقتش رو صرف اون کنه! مریم زن تحصیل کرده‌ و باهوشی بود اما با شعور نه! عسل رو مانع پیشرفت خودش می‌دید تموم حرص خودش رو سر عسل خالی کرد.
عسل با، سن کمش خیلی باهوش بود متاسفانه هوشش به اون عفریته برده و تموم این درگیری ها رو درک می‌کرد و تو خودش می‌ریخت و از طرفی مثل برادرم یه آدم مهربون و با محبتیه!
و هیچ وقت نتونست جای خالی مریم رو حضم کنه برادرم هم همین طور چند ماه بعد جداییشون آهنگ گل مریم رو گوش می‌داد و این آهنگ تو ذهن عسل مونده با هر بار شنیدنش این بچه به هم می‌ریزه!

طفلی خیلی عذاب می‌کشه اما هیچ وقت مستقیم ناراحتیش رو نشون نمیده‌، آهی کشید و دوباره ادامه داد:
- با این که نتونست مادرش رو فراموش کنه اما از تموم زن ها فراریه، برای همین با هیچ کدوم از پرستارهاش کنار نیومد.
اما او انگار  تو فرق داری نمی‌دونم چرا و چه جوری اما تو رو یه جور دیگه دوست داره که تا حالا هیچ کس رو دوست نداشته.

@زری بانو

 

 

ویرایش شده توسط NAEIMEH_S
☆ویراستاری | زری بانو☆
  • لایک 21
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت21
لبخندی کم جونی روی لب های خشکم نقش بست. من چیز زیادی از بچه داری و عشق و علاقه سرم نمیشه. فقط این رو خوب می‌دونم که عسل یک مشکل روحی روانی بزرگ داره و با این سن کمش سعی داره باهاش بجنگه.
همیشه کسایی که تو شرایط سخت قد می‌کشن و سال های عمرشون رو می‌گذرونن درک بیشتری از زندگی دارن و درک بیشتر یعنی درد بیشتر! عسل هم یکی مثل منه، منتها تو نسخه کوچیک و پولدارتر! من تو پایین شهر بین آدم‌های مختلف از جنس بابام معتاد و مواد فروش یا مثل مامانم بی گناه و زحمت کش رشد کردم. جایی که برای پیشرفت باید دنبال شانس و روزَنه امید، تلاش کنی جایی که، تنها پارتیت خداست و  تنها ضامن زندگیت تلاش خودته! جایی که یاد می‌گیری از کوچیکی باید دست رو زانو هات بزاری و خودت بلند بشی و نگاهت به دستای کسی نباشه. باید یاد بگیری گرگ باشی تا حقت رو نخورن!
پایین شهری که، با تموم مردم خاکی و لوتی که داره بازم آدم ناتوع و عوضی توش زیاده!
عسل هم تو سختی داره رشد می‌کنه تو یک خلا بزرگ، از حضور آدمی که می‌تونه تموم روح و جونت باشه. مادر،
 عسل تو بی مادری دست و پا می‌زنه بین دوست داشتن و نداشتن زنی که کتکش زده و ولش کرده مونده. دل پاک و مهربونش منتظر برگشت مادرشه، اما خاطرات تلخی که مدام باهاشون دست و پنجه نرم می‌کنه مانع بزرگی هست بین اون و احساسش!
با این سن کمش می‌فهمه نباید از اون زن جلو عمه و باباش حرف بزنه.
خوب می‌فهمیدمش منم خلا بزرگی تو زندگیم داشتم که باعثش پدرم بود!
اما اون حضور داشت و حضورش هم برام عذاب بود. ولی مادر عسل نبود شاید حضورش کمی از تشویش این بچه کم می‌کرد شاید هم نه!
همیشه تو خیالم بی وفا ترین و سنگ دل ترین آدم ها مذکر بودند! اما حالا باورهام شکست. سنگ دل بودن ربطی به جنسیت نداره!
باید تو موقعیتی باشی‌ که بین  خودت و شکستن دل یک آدم، انتخاب کنی که خواسته خودت ارجعیت داره یا دل طرف مقابلت!
 هر وقت تونستی خودخواه نباشی و به جز خودت به بقیه نگاه کنی و تصمیم بگیری میشه گفت تو یه انسان واقعی هستی!
دلم برای این ضعیفِ محکم مو طلایی می سوخت! این دختربچه دنیایی از درد و غصه روی شونه های نحیفش سنگینی می‌کنه و دم نمی‌زنه!
بعضی وقت‌ها تو حکمت خدا و بازی سرنوشت می‌مونم. چرا تقاص زیاده خواهی یک آدم خودخواه رو، باید یک بچه پس بده.
وقتی به خودم اومدم و از کشمکش ذهنم نجات پیدا کردم. تو سالن پذیرایی تک و تنها بودم و رنگ نارنجی که از شیشه های پنجره به داخل خونه رنگ داده بود، فهمیدم حسابی دیرم شده 
با عجله کولم رو بین پنجه هام فشردم و به سمت حیاط دویدم و سوار دوچرخه شدم.
امروز حسابی دیرم شده بود و این تقصیر  ذهن شلوغمه! با فکر به مامان تند تر پدال زدم تو این یک هفته حسابی رابطمون بهتر شده بود.
حتی دیگه با دوچرخه سواریم مشکلی نداشت.
برعکس از این که دختری مستقلی شده بودم راضی بود. با این که، وقتی خونه می‌رسیدم دوست داشتم عین جنازه بخوابم تا فردا اما؛ دلم نمی‌اومد مامان رو تنها بزارم و استراحت کنم. پس  از شیطنت های عسل براش می‌گفتم اون  از خنده روده پر می‌شد. و به هوش زکاوت این فسقلی ماشاالله می گفت
از وقتی رابطم با مامان سر و سامون گرفته حس حالم به زندگی بهتر شده. چون کسی رو جز مامان ندارم تموم دلخوشی و انگیزه من برای ادامه مامان هست و بس!
با فکر به، چای بهارنارنج خوش طعم و عطرش با اشتیاق بیشتری سرعتم رو زیاد کردم.
این که بدونی یکی هست که منتظرته و نگرانته حس خیلی خوبیه، مخصوصاً اگر اون آدم جز عزیزترین آدم های زندگیت باشه.
وقتی رسیدم خونه نفس‌هام نامنظم بود و قفس سینم از تحرک زیادی که داشتم به شدت بالا پایین می‌رفت. اما لبخند از لبم جدا نمی‌شد .
با اشتیاق در زدم با این که کلید داشتم این که غر زدن ای مامان رو پشت در بشنوم تا در، رو برام باز کنه حال خوبم رو چند برابر می‌کرد.
راستش این روزها از همیشه بی حال تر و مریض احوال تر به نظر می‌رسید بیشتر خون دماغ می‌شد. و مامان نمی تونست رنگ پریده و دستمال هایی که به رنگ سرخ در اومدن رو انکار کنه و در جواب تموم نگرانی های من لبخند می‌زد‌. و من هر بار آرزو می‌کردم کاش این لبخند ابدی باشه. هرچی منتظر موندم تا مامان در رو برام باز کنه نکرد با نگرانی کلیدم  توی قفل چرخوندم. بی دلیل دلم شور میزد.

@زری بانو

 

 

 

ویرایش شده توسط زری گل
ویراستاری/ زری بانو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت 22
برعکس روز های دیگه مامان رو تخت کنار حوض منتظرم نبود و دیدن جای خالیش حالم رو بدتر کرد. تو پاهام جونی نمونده بود انگار به هر کدومش وزنه چند صد کیلویی وصل کرده بودند به هر جون کندنی بود خودم رو رسوندم تو خونه با شنیدن صدای ناله‌ای با سرعت به سمتش رفتم.
صدای ناله های آشنا مامان رو می‌شناختم و با چشمایی که بخاطر اشک تار میدین کنارش نشستم هنوز به هوش بود. اما رنگش حسابی پریده بود و دماغ و دهنش سرخ شده بود از خونی که ازشون اومده بود. با هول به اورژانس زنگ زدم و کار هایی که اپراتور تا رسیدن تکنسین های اورژانس بهم گفت رو با دقت انجام دادم. با دستای لرزونم دستای نسبتا سردش رو گرفتم زیر لب نالیدم نگیرش از من خدا جونم، بعد تو همه کس و کار من همین زنه!
با رسیدن اورژانس کمی خیالم جمع شد اما دست و پام رو گم کرده بودم و نمی‌تونستم سوال هاشون رو دقیق جواب بدم. 
انگار مامان نیمه هوشیارمم متوجه این قضیه شد؛ که با صدای آروم و بی جونش چیزی به مرد کنارش گفت که اون سریع با همکارش مشغول شدند.
حالم به شدت بد بود و صدای پچ پچ اون دونفر رو به زور می‌شنیدم و همین طور دنیا جلو نگاهم تیره و تار میشد فقط لحظه آخر متوجه داد یکیشون شدم که گفت:
- سبحانی همراه بیمار رو بگیر حالش بده!
و دیگه هیچی نفهمیدم.
(یک ساعت بعد)
وقتی چشم‌هام رو باز کردم با محیط سفید و غیر آشنایی مواجه شدم و هنوز چیزی نگذشته بود که  بوی تند الکل و مواد شوینده بینیم رو سوزند و فهمیدم تو بیمارستانم، با این فکر یکهو یاد مامان افتادم درجا سر جام نشستم و تا خواستم بلند بشم متوجه انژوکت تو دستم شدم.
پوفی کشیدم و قبل این که وحشیانه اون رو از تو رگم بکشم بیرون پرستاری با اخم های درهم سرم داد کشید:
- خانم نکن الان رگت پاره میشه!
بیخیال دستم رو کنار کشیدم و به پرستار گفتم:
- خانم مادرم کجاست؟!
همین‌طور که با احتیاط انژوکت رو از رگم بیرون می‌کشید با غیظ گفت:
- اومده بودم ببینم اگه بهوش اومدی ببرمت پیش مادرت حواس که واسه آدم نمیذارین؛ بیماری‌هایی مثل شما رو خدا نصیب گرگ بیابون نکنه. خب مگه تخصص داری که دست به انژوکت و سوزن میزنی؟ اگه داری پس چرا همکار من نیستی آخه...
دیدم اگه به سکوتم ادامه بدم ممکنه تموم دق و دلی که تو تموم سال های که کاریش رو دلش تلنبار شده سر من می‌خواد خالی برای همین تو حرفش پریدم و گفتم:
- خانم شرمنده که تو تخصصتون دخالت کردم میشه بگین مادرم رو تو کدوم اتاق یا بخش می‌تونم پیدا کنم؟
چشم غره نابی بهم رفت که اگه تو شرایط عادی بودم قطعا شلوار لازم می‌شدم. و بعد با لحن بی تفاوتی گفت:
- نیم ساعتی هست از اورژانس منتقل شده به مراقبت های ویژه.
بعد هم گذاشت رفت و من رو با حالی خراب تنها گذاشت؛ پس حال مامان خیلی بد بود. که کارش به این جا کشیده بود. با پاهایی که وزنم رو به زور تحمل می‌کردن و برای هر قدم عملاً روی زمین کشیده می‌شدن از اورژانس بیرون اومدم با کمک تابلو ها رسیدم به پشت شیشه های نسبتا مات اون بخش کذایی که مادرم توش اسیر تخت و یه سری دستگاه‌های حیاتی بود. چیزی روی قلبم سنگینی می‌کرد با خارج شدن یه شخص با لباس ایزوله به سمتش دویدم و با صدای لرزون که ناشی از بغض تو گلوم بود؛ پرسیدم:
- خانوم، زرین‌مهر سلطانی‌فر این جا بستری هستن؟!
شونه ای بالا انداخت به معنی ندونستن و رفت.
تابلو "ورود افراد متفرقه ممنوع" بهم دهن کجی می‌کرد. مونده بودم چه کار کنم که نگام به آیفون دم در افتاد که احتمالا به ایستگاه پرستاری ای سیو وصل بود.
با مکث دکمه رو فشردم و چند لحظه بعد صدای خانومی تو گوشم زنگ خورد:
- بفرمایید؟!
- سلام، من همراه بیمار سلطانی فر هستم، امکانش هست مادرم و ببینم و با دکترش حرف بزنم؟
- الان یه پرستار میاد برای راهنماییتون!
چند دقیقه ‌ای به انتظار گذشت که در کشویی کنار رفت و یه پرستار بیرون اومد و گفت:
- همراه سلطانی فر؟
با عجله چند قدم فاصله رو پر کردم و گفتم:
- بله، بله خودم هستم.
من رو سمت یک راهرویی که از ورودی آی سیو دور بود برد. با این که تعجب کرده بودم سکوت کردم طولی نکشید که جلو یه پنجره ایستاد و هم زمان با رسیدن ما پرده پنجره کنار رفت؛ و من مامان رو با رنگ پریده ترین حالت ممکن بین کلی سیم و دستگاه دیدم. 
ناخداگاه به پنجره چسبیدم و کف دستم رو روی شیشه گذاشتم به هوای لمس کردن صورت ماهش اما سردی شیشه تنم رو لرزوند.
صدای پرستار رو می‌شنیدم اما دلم نمی‌اومد نگاهم رو از مامان بردارم . انگار آروم خوابیده بود. 
- عزیزم بیمارای مراقب ‌های ویژه همراه و ملاقاتی ندارند.لطفا این وسایل رو تهیه کن و این قبض ها رو هم پرداخت کن درضمن هر روز ساعت چهار عصر در حد چند دقیقه از پشت همین شیشه میتونین بیمارتون رو ببینین.
سرم رو تکون دادم دادم و برگه رو ازش گرفتم و بدون نگاه کردن بهش تو جیب مانتوم چپوندم، که ادامه داد:
برو طبقه دوم پیش دکتر  فتحی چند سوال ازت داره.

ویرایش شده توسط زری گل
🌻زری بانو | ویراستاری🌻
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 23

بعد رفتن پرستار ایستادم و به قاب غم‌انگیز رو به روم خیره شدم. فکر می‌کردم همه چیز داره درست میشه دارم به آرزوهام می‌رسم، خوشبختی رو یک قدمی خودم می‌دیدم اما حالا هیچ امیدی ندارم تموم زندگی من این زنه که با حال و رنگ نزار افتاده رو این تخت و من حتی نمی‌دونم مریضیش چیه!
 

با کشیده شدن پرده بیشتر به شیشه چسبیدم بلکه روزنه ای پیدا بشه و ببینمش اما هیچی به هیچی با ناامیدی از بخش ای سیو بیرون اومدم و راهی طبقه دوم شدم‌. ته دلم خالی بود اما مدام  تو پستوی ذهنم خدا رو صدا می‌زدم که کمکم کنه.
 

نفهمیدم چقدر منتظر موندم تا برم با دکتر صحبت کنم حتی متوجه گذر زمان کنار دکتر نشدم انگار تنها چیزی که برام مهم نبود همین ساعت لعنتی بود که انگار ثانیه ها و دقیقه‌هاش باهم مسابقه گذاشته بودند و از هم سبقت می‌گرفتند.
تنها چیزی که تو ذهنم در حال تکراره حرفای دکتره:
- خانم مادر شما درگیر بیماری لوسمی هستند.
و منی که تا چند دقیقه پیش نمیدونستم این بیماری چی هست و اگه غیر از این جا به گوشم می‌خورد قطعا فکر می‌کردم یه بیماری خفیف و زود گذره.
اما وقتی دکتر  من رو سردرگم دید تیر خلاص رو زد و برام روشن کرد این اسم ملیح یه بیماری وحشت‌ناکه و به معنی سرطان خون هستش؛ ونگاه ناباور من خیره شد به نگاه سرزنشگر دکتر که با توبیخ ادامه داد:
- خانوم یعنی شما تو این همه مدت متوجه خستگی و ضعف مادرتون نشدین یا  کاهش وزن یکهویی و لکه های قرمز روی پوستش رو ندیدین؟ متوجه درد استخون و  خون ریزی از لثه و بینی ایشون نشدین؟
هر نشونه ای که دکتر می گفت تازه منه احمق پی می‌بردم که چه ساده از این علائم مامان گذشتم. 
صورتم از اشک هام خیس بود. چاره ای جز زنگ زدن به علی و عاطفه نداشتم باید می اومدن من تنهایی از پس این غم و مسئولیت برنمیومدم.
شماره عاطفه رو گرفتم که سریع رد تماس داد.
دوباره و سه باره گرفتم اما مرغ عاطفه انگار یک پا داشت و مدام رد تماس می‌زد.
نمی‌دونم دل نازک شده بودم یا از شوک این موضوع بود که کار عاطفه شد یه تلنگر برای شدید تر شدن گریَم با عجز شماره علی رو گرفتم که بار اول قطع شد و بار دوم تو لحظه های آخر جواب داد. فقط تونستم تو گوشی ناله کنم:
- علی بیا بیمارستان مامان حالش بد شده .
 هق هق گریه اجازه نداد بیشتر حرف بزنم با چشم های که به زور صحفه گوشی نوکیام رو میدید اسم بیمارستان رو براش پیامک کردم.
و خیره شدم به رو به روم و فکرم همه جا چرخ می‌خورد.
دست خودم نبود،  افکار منفی خودکار تو ذهنم استارت می‌خوردند و قلبم رو از تپش مینداختند. چه بد شانس بودم که خوشی هام مدتشون اینقدر کوتاه می‌شد که نمی‌شد بهشون گفت خوشی!
با تکون شونم به خودم اومدم و نگام به نگاه نگران علی افتاد.زمزمه کردم:
- مامان سرطان خون داره.
با گفتن این جمله علی وارفته کنارم روی نیمکت بیمارستان نشست. و من برای بار چندم قلبم تیر کشید از یادآوریش بعد چند دقیقه سکوت که مزین به هق هق خفه من بود گفت:
- دکتر چی گفت:
دستمال کاغذی پر پر شده رو زیر بینیم کشیدم و گفتم:
- گفت دیر شده باید زود شیمی درمانی رو شروع کنیم در صد بهبودی خیلی کمه اما این که کار باعث میشه چند ماه بیشتر زنده بمونه!
بعد این حرفم شونه مردونه علی هم شروع کرد به لرزیدن و فهمیدم زن و مرد نداره وقتی به بی چاره ترین مشکل دنیا دچار باشی پناه آخرت گریه و حرف با خداست.
علی با صدای گرفته ای پرسید:
- عاطفه خبر داره؟
نفسی گرفتم و با صدایی دورگه که به زور از حنجره خش دارم بیرون میزد گفتم:
- نه جواب تلفن من رو نمی‌ده خودت بهش زنگ بزن!
سری تکون داد  و ازم دور شد تا زنگ بزنه.
آهی کشیدم و گفتم:
- خدایا یه دلیل برام بیار که قانع بشم این زجر باید سهم مادر من باشه.
تو این فاصله ای که من روی نیمکت درحال جون کندن بودم علی تموم قبض ها رو پرداخت کرد و وسایلی که تو لیست بود و خرید و تحویل داد و اومد و کنارم نشست.
ساکت بود و این خیلی خوب چرا که توان کلکل باهاش رو نداشتم. دلم یه سکوت بی پایان می‌خواست تا وقتی بفهمم چرا و چطوریه که خوشبختی از دم خونه ما فراریه، بفهمم چی باعث شده آرامش از زندگیمون رخت ببنده و برنگرده.
با صدای شیون عاطفه که کل حیاط بیمارستان رو گرفته بود نگاه از زمین جلو پام گرفتم که ساعت ها بهش خیره بودم و دوختم به زن خوش پوش رو به روم که با داد و فریادش همه رو متوجه ما کرده بود.
علی چند بار اروم بهش تذکر داد. اما عاطفه بی توجه ادامه می‌داد که علی فریادی سرش کشید؛ تا اروم شد. اما من تو بی حال ترین حالت ممکن نگاهشون می‌کردم اینقدری اشک ریخته بودم که حس می‌کردم کاسه چشمام خشکی گرفته و اشکی نداره. کاش می‌شد زنگ بزنم خونه عسلشون و بگم نمیام سر کار اما بند به بند قرارداد جلو چشمام نقش بست که من اجازه درخواست. مرخصی تا سه ماه اول ندارم. نفسم رو کلافه بیرون دادم و به گوشیم خیره شدم.
حالا باید چه کار کنم؟

@زری بانو

 

اتاق نقد رمان ویروس عشق

 

 

ویرایش شده توسط زری گل
ویراستاری/ زری بانو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...