رفتن به مطلب

رمان محافظان برگزیده محیا کاربر انجمن نودهشتیا


محیا
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان محافظان برگزیده 

نویسنده محیا کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر عاشقانه فانتزی اساطیری 

خلاصه برای دوام یک سلطنت عظیم هرشب دو نفر از یک نسل خاص خون می‌دهند خونی که به یکی قدرت می‌دهد و از دیگری می‌ستاند. و چه می‌شود اگر عشقی عمیق بین محافظی محکوم به مرگ و شاهزاده ای که او هم سرنوشتی جز مرگ ندارد در گیرد؟ آیا نیروی عشق می‌تواند آن دو را به زندگی برگرداند؟ 

ویراستار: @ Ayda rashid

ناظر: @ سوران

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت1 

¶با لبخند محوی روی سبزه های لطیف کنار آبشار قدم برداشتم و خطاب به نگاه مشتاق و منتظر آریا گفتم: 

- وای اینجا. اینجا بی‌نظیره! 

در مقابل لحن پرشورم فقط لبخند زد از همون لبخند های خاص و از ته دل. 

همون خنده هایی که به ندرت روی لب هامون نقش می‌بست. 

¶با درد چشم های لبریز از اشکم رو روی هم فشردم. 

- آرتمیس؟ 

با بی‌تابی نجوا کردم: 

- یعنی میشه امشب دیگه همه چیز تموم شه؟ 

به آرومی از روی تخته سنگی که با گل های زیبای بنفشه و نرگس محاصره شده بود پایین اومد. 

کنارم ایستاد و مثل من به خورشید در حال غروبی که دوباره می‌رفت تا معشوقه ی بی‌رحمش به آسمون زینت ببخشه خیره شد. 

نسیم خنکی وزید و همراهش عطر خوش گل ها رو توی هوا پراکند. 

با نفس عمیقی چشم هام رو بستم و خودم رو به صدا های اطرافم سپردم. 

صدای آرامش‌بخش آبشار و صدای نفس های تنها مرد زندگی ام به علاوه صدای لالایی وار جیرجیرک ها آرامشی بی وصف رو به وجود شکسته ام هدیه میداد. 

¶وقتی سکوت طولانیش رو دیدم. 

باز با گریه گفتم: 

- آخه چرا؟ چرا ما؟ مگه ما چیکار کردیم؟ 

با کلافگی مقابلم زانو زد و گفت: 

- میدونی گاهی باید همه غصه ها رو رها کنی و خودت رو دست سرنوشت بسپاری. باید سعی کنی توی غمگینترین لحظات زندگی ات هم شاد باشی چون ممکنه بعدا دیگه نتونی کنار کسایی که دوستشون داری باشی. حالا توی ساختن لحظه های شاد همراهیم میکنی؟ 

¶با لبخند کمرنگی گفتم: 

- چون تو میخوای آره. 

غم به سرعت از چهره اش رفت و شادی جاش رو پر کرد. 

من هم از دیدن شادی اش لبخند زیبایی روی لب هامون درخشید و زمزمه کردم: 

- حالا احساس بهتری دارم. 

اشک هام رو پاک کرد و گفت: 

- دستم رو بگیر میخام پرواز کنم. 

در سکوت دستم رو توی دستش گذاشتم. 

و ثانیه ای بعد از زمین بلند شدیم. 

با کمی ترس و هیجان سرم رو به شونه اش تکیه داده و به اطراف خیره شدم. 

اینجا همه چیز زیباتر بود. 

آسمونه صاف با ابرهای سفید و پنبه ای پر شده و شب کم کم فرا می‌رسید. 

ماه کامل با دلبری قلمرو خورشید عاشق رو تصاحب کرده و خودش با تن نازی قصد فرمانروایی داشت! 

¶با صدای گرم و دلنشین آریا نگاهم رو از اسمون بالای سرم گرفته و به چهره ی آرومش دادم: 

- میخام فرود بیام. 

زیاد طول نکشید که روی تخته سنگی وسط دریا فرود اومدیم. 

با حیرت گفتم: 

- چرا دریا؟ اگه طوفانی بود چی؟ 

با لبخند ملایمی رو به روم ایستاد و گفت: 

- چون میخواستم این رو کامل کنم. 

مبهوت به گردنبند زیبایی که توی دستم گذاشت خیره شدم. 

با مهری که توی نگاهش موج می‌زد گفت: 

- امیدوارم دوستش داشته باشی. 

با چشم های غرق در شادی و اشک نگاهم رو ازش گرفتم و به گردنبند دادم. 

¶گردنبند از دو عنصر آب و آتش ساخته شده بود! 

قلبی از جنس یخ که شعله ی سرخ رنگ آتش درونش می‌درخشید و زنجیری از جنس آتش که قشر نازکی از یخ دور تا دورش رو پوشونده بود. 

از شدت شادی زبونم بند اومده بود. 

با دست های لرزون گردنبند رو توی گردنم انداختم. 

همین که لب باز کردم ناگهان جریان شدیدی از بدنم رد شد. 

اینبار نفسم از ترس و نگرانی بند اومد. 

آریا هم که این جریان رو حس کرده بود. 

با نگرانی به چشم هام خیره شد. 

با صدایی لرزون پرسیدم: 

- باید بریم مگه نه؟ 

با لبخند تلخی تایید کرد و لحظه ای بعد ما در مقابل شکنجه گرمون بودیم. 

 

ویرایش شده توسط محیا
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت2 

¶آروم دستم رو از دست گرم آریا بیرون کشیدم. 

و به سردی به پادشاه خیره شدم. 

پادشاه با صدایی آروم گفت: 

- از اونجایی که امشب شب سرنوشتساز و مهمیه. هر کدومتون باید به جای پنج ثانیه ده ثانیه خون بدید. 

¶با حیرت به چشم های توسیش خیره شدم. 

آریا با خشم فریاد زد: 

- چی؟ ده ثانیه؟! تو میخوای ما رو به کشتن بدی؟ 

¶لبخند شادی زد و گفت: 

- به خاطر گستاخیت خواهرت دو برابر خون میده. 

با نگاهی لبریز از نفرت به پادشاه خیره بودم. 

که با سنگینی نگاه آریا بهش نگاه کردم. 

چشم های مشکیش از شرمندگی و غم پر بود! 

لبخند آرومی زدم که نگاهش آشفته تر شد. 

خواستم برای آروم کردنش لب باز کنم که صدای پادشاه مانع شد: 

¶- حرکت میکنید یا باید نگهبان ها رو صدا کنم؟ 

با نگاهم از آریا خواستم حرکت کنه و خودم با دست های مشت شده قدم برداشتم. 

با هر قدم نگرانیم بیشتر می‌شد. 

ولی کاری از دستم بر نمی‌اومد. 

¶نگاهم از روی کاشی های سفید زیر پا هام کنده شده و روی تابلو های روی دیوار قفل شد. 

تابلو هایی که هر کدوم دنیای جدیدی رو به تصویر می‌کشیدن. 

یکی آبی بیکران دریا. یکی سرسبزی جنگل ها. و دیگری کوه های مغروری که با اون همه غرور و سرسختیشون باز هم در مقابل دونه های دلربای برف توان مقاومت نداشتن! 

¶اونقدر محو نقاشی ها شدم که نفهمیدم کی رسیدیم. 

سربازی با احترام در رو برامون باز کرد. 

ما هم با لبخند سر خم کرده و از اون در با کنده کاریهای عجیب گذشتیم. 

خوشبختانه پادشاه بین راه از ما جدا شده بود و خیالم رو از نبودش راحت کرده بود. 

وجودش یادآور سختی ها و خاطرات تلخم بود. 

خاطراتی که دوست داشتم برای همیشه از ذهنم پاک میشدن! 

اتفاقات زجرآوری که جز عذاب برامون چیزی نداشت. 

ناخواسته ذهنم به عقب برگشت و من رو توی حوادث دردناک اون روز رها کرد. 

¶******* 

با لبخند عمیقی دست هام رو از هم باز کرده و پرسیدم: 

- مامان من و آریا هم میتونیم باهاتون بیایم؟ 

مامان با لبخندی که رنگ غم داشت گفت: 

- آره. فقط باید قول بدید شیطنت نکنید. 

آریا که تازه کنارم ایستاده بود گفت: 

- چشم قول میدیم! 

من هم با اینکه مثل آریا تردید داشتم با سر تایید کردم. 

مامان با نگرانی نجوا کرد: 

- امیدوارم. 

و با آرامش به سمت در قدم برداشت. 

¶من هم بعد از نیم نگاه کوتاهی به اطراف همراه آریا پشت سرش راه افتادم. 

ولی هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که در به شدت باز شد و به دیوار کوبیده شد. 

بهت‌زده و ترسیده سر جام ایستادم. 

مامان با صدای لرزون گفت: 

- الان می‌خواستیم به قصر بیایم. سرورم خواهش میکنم! 

مردی که با خشم در رو باز کرده بود با خشم گفت: 

- دیگه برای خواهش کردن خیلی دیره. خیلی دیر! 

و بعد نوری سورمه ای رنگ از چشم های توسیش به سمت مامان پرتاب شد. 

متحیر به آریا نگاه کردم. 

ولی نگاه اونم گیج بود. 

با جیغ مامان نگاهم به سمتش برگشت. 

نور کامل بدنش رو فرا گرفته و ذره ذره تکه تکه اش می‌کرد! 

با اشک خواستم به طرفش برم ولی حتی نتونستم یک قدم بردارم. 

¶اون روز من و آریا شاهد تکه تکه شدن همه دوست ها و خانواده مون توسط اون مرد بی‌رحم بودیم. 

مردی که صدای جیغ و التماس های بچه ها هم قلب سنگیش رو نرم نکرد! 

@ برهون

@ Adya rashid

 

ویرایش شده توسط محیا
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

#پارت3 

**** 

¶با احساس گرمای دلنشینی که به قلبم منتقل میشد. 

آروم آروم از اتفاقات تلخ گذشته بیرون اومدم. 

اتفاقاتی که با همه تلخیش درس بزرگی به ما داد. 

با سنگینی نگاهی سرم رو بلند کردم که نگاهم توی اقیانوس بیکرانی غرق شد. 

چشم هایی که علاوه بر زیبایی دردی عمیق به وسعت دریایی ژرف رو در خودش جای داده بود! 

با شنیدن صدای لطیفی به خودم اومدم و نگاهم رو از اون شاهزاده ی ناشناس گرفته و به صاحب صدا گوش سپردم: 

¶- اگه آماده اید تا شروع کنیم! 

¶آریا با لحنی سرد رو به شاهدخت گفت: 

¶- من حاضرم. 

¶اخم هام در هم رفت و ضربان قلبم شدت گرفت. 

بغض شدیدی گلوم رو فشرد و با تایید شاهدخت نفسم رو بند آورد. 

¶آریا قدم برداشت و قلب من از نگرانی تیر کشید. 

اون به وسط اتاق رسید و اشک چشم های من رو زینت داد. 

¶وقتی زمین با لرزش کوتاهی شکافته شد و آریا روی اون ستاره ی سرخ دراز کشید دیگه نفس نمی‌کشیدم! 

گویی که زمین و زمان ایستاده و گردش افلاک متوقف شده بود! 

¶فقط من بودم و افسانه هایی که توی ذهنم تکرار می‌شد. 

افسانه هایی که با تمام بیرحمی مرگ تنها برادرم رو یادآور میشدن! 

زانوهام با دیدن شمشیر مشکی رنگی که توی پهلوی آریا فرو رفت سست شد. 

ولی قلبم فریاد زد: 

¶- الآن وقت تسلیم شدن نیست! 

¶با این هشدار نمیدونم چطور دویدم. 

ولی نیرویی همزمان با دویدن من به سمت آریا شمشیر رو از پهلوش بیرون کشید. 

و بعد همه چیز به سرعت رخ داد. 

¶خون با فشار به اطراف پاشیده شد و حلقه هایی نقره ای رنگ به همراه قطرات خون به طرف دوتا از شاهدخت ها رفته و توی قلبشون جا گرفت. 

زمین با شدت لرزید و من رو به زمین انداخت. 

و نیرویی ورای تصورم به تنم برخورد کرده و دردی شدید وجودم رو فرا گرفت! 

¶صدای جیغی رو در میان اون درد تاقت فرسا شنیدم که می‌گفت: 

¶- دارا تو رو خدا نجاتش بده. من دوستش دارم! 

¶و بعد این دنیای خواب بود که من رو به سمت خودش کشید. 

@ Ayda.r

@ برهون

 

 

 

ویرایش شده توسط محیا
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت4 

**** 

¶با همه ی وجودم سعی می‌کردم چشم های خستم رو باز کنم. 

که ناگهان صدای باز شدن دری از نزدیک به گوشم رسید و من رو از تلاش کردن منصرف کرد. 

و بعد صدای پایی که به سمتم می‌اومد من رو برای بیداری کنجکاوتر کرد. 

از طرفی دلم میخواست همینطور بی حرکت بمونم و از طرف دیگه دوست داشتم ببینم کجا هستم و اطرافم چه خبره. 

¶در نهایت وقتی صدای پا کنارم متوقف شد من هم تصمیم گرفتم همینطور بمونم. 

و با دستی که آروم و نوازشوار روی موهای بلندم کشیده شد همه چیز رو به خاطر آوردم. 

برای لحظه ای گیج شدم و بعد سپاه بی‌رحم نگرانی کشور قلبم رو تسخیر کرد. 

¶خیلی سریع چشم هام رو باز کرده و روی تختی که حریر های مشکی رنگ اطرافش توی نسیم صبحگاهی می‌رقصیدن نشستم. 

همینکه خواستم از تخت پایین بیام صدایی توی ذهنم گفت: 

¶- صبر کن باید با هم حرف بزنیم. 

¶با نگاهی مبهوت و با کمی ترس به اطراف اتاقی که نمیدونستم کی من رو آورده بود خیره شدم. 

اتاق بزرگی که از آینه های طلاکاری شده با اشکال و اندازه های مختلف پر شده و نوری ملایم و آبی رنگ از منبعی نامعلوم تابیده و به زیبایی هر چه تمامتر توسط آینه ها بازتاب میشد! 

و اونجا رو غیر قابل وصف کرده بود. 

¶با دیدن اون اتاق همون اندک ترسی هم که داشتم از بین رفته و حیرت جاش رو پر کرده بود. 

¶- آرتمیس؟ 

¶با شنیدن صدای دختری که کنارم ایستاده بود به خودم اومدم و به سمتش برگشتم. 

وقتی نگاه متحیرم رو دید با لبخند گرمی گفت: 

¶- اون چیزی که توی ذهنته درسته. من همین الآن اومدم. 

¶- پس اونی که توی ذهنم گفت باید باهم حرف بزنیم هم تو بودی؟ 

¶با آرامشی که توی قهوه ای های گرمش موج می‌زد جواب داد: 

¶- نه اون من نبودم اون.... 

¶- سلام آرتمیس. اون من بودم. 

¶اینبار دختری با چهره ای مرموز اما مهربون رو به روی من متعجب ایستاده و باهام حرف می‌زد. 

با لحنی آروم گفتم: 

¶- من چطور اومدم اینجا و شماها کی هستید؟ 

¶- یکمی صبر کن وقتی همه اومدن همه چیز رو میفهمی. 

¶صدای دختر کنارم باعث شد نگاهم رو از چهره ی اسرار آمیز مقابلم بگیرم و به صورت پر از آرامش اون نگاه کنم. 

با اون لبخند شیرین و اون نگاه گرم آرامشی عجیب رو به قلب آشفته ام هدیه میداد! 

انگار که آرامش جز جدایی ناپذیر وجودش بود. 

قهوه ای های منتظرش لب هام رو به تایید واداشت. 

 

ویرایش شده توسط محیا
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت5 

بعد از چند دقیقه در طلاکوبشده ی اتاق باز شد و چهار نفر به جمعمون اضافه شدن. 

دختری که موهای زیبای طلایی اش می‌درخشید در رو پشت سرش بست و گفت: 

¶- ببخشید که منتظرتون گذاشتیم. 

¶نگاهم به چشمهای سبز و طوسیش افتاد. 

توی نگاهش احساسات زیادی بود. 

و همین هم خاصش کرده بود. 

به طوری که نمیتونستم چشم ازش بردارم. 

با صدای همون دختر آرامش‌بخش نگاهم رو ازش گرفتم: 

¶- اشکالی نداره. باید زودتر با آرتمیس حرف بزنیم چون زیاد وقت نداریم. 

¶پسری که چشم های سورمه ای و زیبایی داشت ابروهای مشکی اش رو درهم کشید و گفت: 

¶- مگه احضارش نکردی؟ 

¶قبل از اینکه برای جواب دادن لب باز کنه همون دختر مو طلایی گفت: 

¶- نه. چون فقط مانیا میتونه افراد رو احضار کنه. 

¶اینبار دختر مقابلم که نمیدونم چرا با اینکه چهره اش خیلی عادی بود ولی من احساس می‌کردم چشمهای خاکستری اش پر از اسرار ناگفته هست لب باز کرد: 

¶- بذارید اول خودمون رو معرفی کنیم بعد در باره بغیه ی مسائل بحث میکنیم. 

¶با تایید بغیه مشتاق نگاهش کردم که با لبخند مهربونی رو به من ادامه داد: 

¶- من ملکه ی افسانه ها. مهرسا هستم. 

¶مبهوت بهش خیره شدم و با صدای تحلیل رفته تکرار کردم: 

¶- ملکه ی افسانه ها؟! 

¶با خاکستری های جدی اش به مشکی های ناباورم خیره شده و گفت: 

¶- آره. من سرچشمه ی تمام افسانه های هستی و دنیای تخیل در وجود تمام موجودات هستم! 

¶احساس می‌کردم همه چیز فقط ی خواب طولانی بیشتر نیست. 

اما همه چیز و همه جا حقیقیتر از اونی بود که فقط ی رویا بیشتر نباشه! 

با آشفتگی و کلافگی یک بار دور خودم چرخیدم که مهرسا گفت: 

¶- ایساتیس؟ آرمیتا؟ میشه کمکم کنید؟ 

¶همون دختر مو طلایی به سمتم قدم برداشت و خطاب به مهرسا زمزمه کرد: 

¶- البته که کمکت میکنم. ببخشید حواسم نبود. 

¶بعد با لحن شیرینی به من گفت: 

¶- من ایساتیس. الهه ی احساسم. لطفا سعی کن آروم باشی. ببین همینطور که خدا من و تو رو آفریده مهرسا رو هم آفریده. فقط اون ی معموریت داره و هر کدوم از ما هم ی معموریت. حتی تو هم برای انجام کار مهمی متولد شدی! 

¶حرف های منطقی اش کم کم داشت آرومم می‌کرد. 

ولی هنوز تا حدی آشفته و بیقرار بودم. 

که دست گرمی روی دستهای سردم نشست و صدایی آرامش‌بخش توی گوشم طنین انداخت: 

¶- آرتمیس میشه ی لحظه به من نگاه کنی؟ 

 

ویرایش شده توسط محیا
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

#پارت6 

¶سرم رو به آرومی برگردوندم و به چشمهای پر از آرامشش خیره شدم که گفت: 

¶- من آرمیتا. الهه ی آرامشم! 

¶لبخند محوی روی لبهام نقش بست و بی‌اختیار گفتم: 

¶- اسمت خیلی به چهره و قدرتت میاد. 

¶خنده ی ملایمی کرده و پرسید: 

¶- ممنونم. ولی من نمیدونم معنی اسمم چیه که باعث شده این رو بگی. میشه معنیش رو بدونم؟ 

¶خواستم جواب بدم که دختری که چشمهای کهربایی و درخشانی داشت گفت: 

¶- آرمیتا یعنی آرامش یافته. از اونجایی که تو خودت آرامش داری اسمت رو آرمیتا گذاشتن. 

¶پسری که چشمهایی طلایی و گیرایی داشت با کنجکاوی پرسید: 

¶- تو از کجا میدونی؟ نکنه بازم از قدرت من استفاده کردی؟ 

¶دختر با عصبانیت موهای بلند و مشکی اش رو از چهره اش کنار زد و جواب داد: 

¶- من چرا وقتی قدرتم از تو.... 

¶- کافیه! 

¶با صدای محکم و عصبی مهرسا نگاه همه‌مون به سمتش برگشت. 

اینبار با کلافگی رو به جمع ادامه داد: 

¶- لطفا. ما زیاد وقت نداریم. آرتمیس ایساتیس و آرمیتا رو که میشناسی. این هم سریرا. الهه ی اعداد هست! 

¶لبخند مبهوتی زدم که سریرا گفت: 

¶- این هم آرتان. شاهزاده ی زمان و اون پسر کنارش هم آریا امپراتور آبهاست. 

¶با شنیدن اسم آریا دوباره نگرانی قلبم رو تصرف کرد. 

خواستم ابراز خوشبختی کنم که آرمیتا دست بندی رو توی دستم گذاشت و گفت: 

¶- لطفا این دست بند رو همیشه توی دستت نگهدار هروقت مشکلی برات پیش اومد که حس کردی میتونیم کمکت کنیم نگین مربوط به قدرت شخص مورد نظرت رو لمس کن. 

¶با دقت به دست بند دستم خیره بودم که آریا با مهربونی رو به من گفت: 

¶- نگران نباش اگه اتفاقی افتاد ما کمکت میکنیم. 

¶لبخند قدردانی زدم و متفکر نجوا کردم: 

¶- من چطور تشخیص بدم که هر نگین متعلق به کدوم یکی از شماست؟ 

¶مهرسا نگاه خیره اش رو از آینه های زیبای اتاق گرفت و گفت: 

¶- نگین آبی رنگ نماد آب و دریاها. نگین سبز رنگ نماد آرامش. نگین سرمه ای رنگ نماد الهه ی احساس. نگین طلایی رنگ نماد الهه ی اعداد. نگین کهربایی نماد شاهزاده ی زمان و نگین مشکی رنگ هم نمادی از قدرت من! 

¶با تردید به مهرسا نگاه کردم و گفتم: 

¶- چرا نگین تو مشکیه؟ 

¶- بعدا شاید بهت گفتم. دیگه باید بری. 

¶بعد صدای هماهنگشون رو شنیدم: 

¶- موفق باشی آرتمیس. 

¶و لحظه ای بعد من به دنیای خودم برگشتم. 

@ برهون  

@ Ayda.r 

 

 

 

 

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت7 

**** 

¶اینبار وقتی دوباره چشمهام رو باز کردم آریا کنارم نشسته بود. 

و با نگرانی نگاهم می‌کرد. 

باورم نمیشد که الآن حالش خوبه و کنارم نشسته و با آسودگی نفس میکشه. 

با تردید دستم رو روی گونه اش گذاشتم و گفتم: 

¶- واقعا هردومون زنده موندیم؟ یعنی دیگه آزادیم؟ 

¶با لبخند آرومی همونطور که کمک می‌کرد تا از روی تخت طلایی رنگی که معلوم بود متعلق به یکی از افراد سلطنتی هست بلند شم گفت: 

¶- آره زنده موندیم. ولی آزاد نیستیم. 

¶مبهوت و با خشم فریاد زدم: 

¶- چی؟ اون به ما قول داد اون حق نداره.... 

¶- من هنوزم سر قولم هستم فقط دوتا شرط دارم. 

¶خواستم لب باز کنم که آریا با خشم گفت: 

¶- ما هیچکدوم از شرط های مسخره و بی اساست رو قبول نمیکنیم! 

¶شاه با چشمهایی که به خوبی برق شور و هیجان رو نشون میداد رو به آریا جواب داد: 

¶- صبر کن صبر کن. شاید آرتمیس بخاد قبول کنه. 

¶من با تردید گفتم: 

¶- مگه شرط هات چیه؟ 

¶آریا با حرص همونطور که دست هاش مشت شده بود گفت: 

¶- یکیش اینه که من با شاهدخت دیانا و تو با شاهزاده دارا ازدواج کنیم. و دومیش. ما باید به کوهی بریم و نور فیروزه رو برای پادشاه بیاریم. 

¶شکه و با خشم نفس میکشیدم بلاخره صبرم رو از دست دادم. 

نفهمیدم کی دستم بالا رفت و با تمام قدرت توی گوش مردی که ادعا می‌کرد پادشاه کشور و مردممه فرود اومد! 

نفهمیدم کی با استفاده از قدرتم اون رو از زمین بلند کرده و به صندلیهای طلاییه دور تا دور اتاق کوبیدم! 

فقط وقتی به خودم اومدم که در به شدت به دیوار برخورد کرد و نیرویی من رو محکم به عقب روند. 

وقتی با نفس نفس به بالا نگاه کردم الناز رو دیدم که مانع قدرتم شده بود. 

با بغض و درد خطاب به الناز فریاد زدم: 

¶- چرا مانع کارم شدی؟ من با شرط دومش مشکلی ندارم ولی شرط اولش.... 

¶دستش رو به نشانه سکوت روی بینیش گذاشت و حرفم رو برید. 

بعد به آرومی مقابل پادشاه زانو زد و گفت: 

¶- حالتون خوبه سرورم؟ اجازه میدید درمانتون کنم؟ 

¶از نگرانی توی صدای آرومش بیزار بودم. 

دوست داشتم النازم مثل من ازش متنفر باشه. 

با سنگینی نگاه پر از درد و خشمش سر بلند کردم که خیره به من اما خطاب به الناز گفت: 

¶- زودتر درمانم کن! 

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت8 

¶الناز با ملایمت گفت: 

¶- چشم سرورم. 

¶بعد با چشمهای بسته دستش رو به سمت پادشاه گرفت و چیزی زیر لب زمزمه کرد که رنگ به چهره پادشاه برگشت و درد به سرعت از نگاهش محو شد. 

و بعد هم در سکوت از روی زمین بلند شده و با قدمهای آروم اتاق رو ترک کرد. 

پادشاه آروم بلند شد و با آرامشی ظاهری گفت: 

¶- که هیچکدوم از شرطهای من رو قبول نمی‌کنید؟ 

¶با نفس عمیقی قبل از آریا جواب دادم: 

¶- معلومه که قبول نمیکنیم! درسته که ما در مقابل شما مسئولیم. ولی نه تنها به تو. بلکه به هیچکس اجازه نمیدیم ما رو به کاری که نمیخوایم مجبور کنه! 

¶تک تک کلماتم رو با تحکم ولی آروم به زبون آورده بودم و حالا هم با نگاهی محکم به چشمهای عصبیش خیره بودم. 

که ناگهان دست آریا روی دست مشت شده ام نشست و لحظه ای بعد بین ابرهای سفید و پنبه ای ظاهر شدیم. 

آریا با لبخند گفت: 

¶- خوشحالم که با این لحن قاطع در مقابلش ایستادی. بهت افتخار میکنم آرتمیسم! 

¶لبخندی از تعریف دلنشینش روی لبهام نقش بست. 

¶بی‌حرف روی ابرها دراز کشیدم و دست آریا رو هم کشیدم که باعث شد اون هم با لبخند کنارم دراز بکشه. 

همونطور که به ابرهایی که با شیطنت از اطرافمون به سرعت می‌گذشتن و انگار که توی آسمون مسابقه باشه دنبال هم میدویدن. خیره بودم زمزمه وار گفتم: 

¶- چرا وقتی قدرتت رو به اون دوتا شاهدخت منتقل کردی همه چیز به هم ریخت؟ 

¶با لحنی خسته گفت: 

¶- منم درست نمیدونم. ولی فکر کنم به خاطر حجم قدرتی بود که داشت منتقل میشد. 

¶با آشفتگی نجوا کردم: 

¶- درد داری؟ 

¶با مهربونی زمزمه کرد: 

¶- نه. تو چرا بیهوش شدی؟ 

¶- نمیدونم. میخوای امشب برات از هوشنگشاه و افسانه کشف آتش بگم؟ 

¶به لحن کلافه ام موقع گفتن کلمه نه لبخند زد. 

بعد با نگاهی مشتاق گفت: 

¶- تو همیشه قصه برای گفتن داری. 

¶با خنده گفتم: 

¶- مگه بده که مثل شهرزاد همیشه قصه برای گفتن داشته باشم؟ 

¶با ابروهای در هم گره خورده گفت: 

¶- اینکه همیشه افسانه برام داشته باشی خوبه. ولی اینکه شهرزاد باشی نه! 

¶با کنجکاوی پرسیدم: 

¶- چرا؟ 

¶- چون اونوقت دیگه داستان هات مال من نیست. مال شهریار قصه هست. 

¶به حسادت شیرینش لبخند زدم که صدای کنجکاوش توی گوشم پیچید: 

¶- شروع نمیکنی؟ 

¶با آرامش نفس عمیقی کشیده و شروع کردم: 

#پایان فصل اول 

@ برهون

@ Ayda.r 

 

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...