رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان عاقد رعنا | Giiilass کاربر انجمن نودهشتیا


...Giiilass...
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

داستان : عاقد رعنا

نویسنده:  F.A.G

ژانر: طنز 

خلاصه:

گاهی میان اوج دغدغه های مهم و ویژه زندگی اوقاتی پیش می آید؛ که شاید آن لحظه از زندگی را برایتان ویژه تر کند؛ شاید آن لحظه اتفاق پیش آمده  زیاد به مزاجتان خوش نیاید، اعصبتان را خط و خش بیندازد و مایه ی اوقات تلخی هم بشود؛ اما همین که آن مرحله را رد کردید و چند صباحی طی شد، وقتی نیمچه نگاهی به آن اتفاق ناخوشایند و نامبارک می اندازید، اخم که نمی کنید هیچ، یک دل سیر هم مهمان خنده می شوید!

ویرایش شده توسط ...Giiilass...
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱

همین که پایش از چهار لنگه در گذشت و خودش را  به میان جو شلوغ و پر سر و صدای زنانه رساند، مشت مشت نُقل سفید بود، که همچون توپ خانه ی دشمن چشم و چالش را نشانه رفت و اگر تر و فرز دستش را سپر نکرده بود حتمی این ساچمه های سفت خوشمزه کار دستش داده بود.

هنوز باران نقل از آسمان به زمین نرسیده بود که ماچ آبدار عمه عزت، چپ و راست به لپ های تازه اصلاح شده اش چسبید و  جای لب های قیطونی سرخ عمه سرخاب گونه اش شد.

《چشم کف پات عمه، قربونت برم الهی دردت به جونم، مبارکت باشه نور چشمی اسدالله خان》

حالا اشک  بود که از قد عمه عزت گوله گوله پایین می ریخت و خاله خان باجی های مجلس را با دستمال و آب قند پیش کشید؛ که من باب تسلای عمه، ماشالا ایشالایی چاق کردند و به هر ترفندی بود داماد خوش قواره را به سمتی هُل و تیل دادند و شلنگ و تخته راهی اتاق عقد کردند؛ بلکم سر فرصت عمه عزت احساسی و سینه چاک را با آب و فوت حالی کنند، عاقد از راه رسیده و فعلا وقت این قِسم غش و ضعف کردن ها نیست و باید دست از شیشه آبغوره هایش بکشد؛ تا خدایی ناکرده به مثال مراسم نامزدی  پارسال از فرط خوش حالی رو به غَش و ضعف نرود و فرخنده مجلس دامادی را به بیمارستان نکشاند.

داماد که از زور خجالت و عرق شرم کم مانده بود همان جا میان لباس دامادی پاتیل  گلاب گیری راه بیندازد به زور پیچ و مهره ی گردنش را تکانی داد و سر راست کرد و سمج پیجورِ عروس  ناز و نازکش شد؛ تا از این لنگ در هوایی و بی سر و سامانی خلاص شود.

مهری بانو همان جا، بالا نشین اتاق، درست پشت آیینه و شمعدانی که خودش برایش خریده بود و سفره عقدی که با هزار چک و چانه ی بازاری زیر قیمت کرایه کرده بود، با ناز و لبخند، خیره خیره با آن چشم های بادامی درشتِ بامزه، چشم و ابرویی آمد و اشاراتی کرد که ترجمه اش جز "بیا اینجا کنار من بشین" نبود.

ویرایش شده توسط ...Giiilass...
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲

لب های اناری داماد خوش قیافه کِش آمد و کله قند پشتِ کله قند در دلش، آب قند شد؛ تا خودش را به عروس سبزه رویش برساند.

هنوز جاگیر صندلی کنار تازه عروسش نشده بود؛ که صدای نرم و نازک دلبر خوش اَدایش زیر گوشش زمزمه کرد:

《آقا رضا چرا اینقد طولش دادی؟》

مهری بانو اخم ریزی تنگ ابروهای نازکش داد، پشت چشمی نازک کرد و وصله به جمله ی قبلی ادامه داد:

《اول زندگی نخوای  بد قولی کنی؛ که کلاه تو کلاه میشیم آقا رضا، گفته باشم!》

آقا رضا، داماد خوش اقبال این فرخنده مجلس  که دَمی قرص لبخند از لب هایش نمی افتاد، از نِق و نوق یار رنگ به رنگ شد، سر به زیر انداخت و با خجالت جواب داد:

《من غلط بکنم تصدقت بشم! رضا و بدقولی؟ به خدا حاجی نظرخواه میون راه جلوم و گرفت و نیم ساعتی حرف از بازار و حجره شد؛ وگرنه نیم ساعت پیش خدمت رسیده بودم، دلبرکم》

مهری بانو خیالش از همه نظر تخت تخت شد؛ هر چند اخم تَخم چند ثانیه پیش را مِن باب کمی ناز و کرشمه آمده بود، باز هم دلش نیامد و از پی دلجویی و شاد کامی داماد خوش قد و بالا، غنچه ی لب  هایش رو به صورت  این شاخ شمشاد  باز  شد و آقا رضا را به هفت آسمان برد.

همه چیز آماده و محیا بود. عروس و داماد شانه به شانه ی هم پچ پچ کنان بازار دل و قلوه دادنشان حسابی به راه و داغ داغ بود و نیمی از دختران دم بخت مجلس را از دم تیغ حسادت رد کرده و خاله خان باجی های صد من فیس و افاده را جان به لب  کرده بودند. آخر خوبیت نداشت عروس و داماد قبل از صیغه ی عقد اینطور رخ به رخ  آن هم جلوی این همه چشم برای هم دلبری کنند.

داماد خوش خنده که لب به روی لب نمی آورد و دندان خرگوشی های سفیدش بی وقفه به نو عروسِ سبزه رو و با نمکش چشمک می زد. مهری بانو عروس خوش ناز و ادای مجلس هم از بس ادا اطوار ریخته بود و می ریخت، چشم دختر خاله صدیقه را از جا درآورده بود و قصد جان مابقی دختران دم بخت را هم کرده بود.

بالاخره صدای ته دیگ خورده و نتراشیده نخراشیده ی عاقد پیر، رشته کلام عروس و داماد را پاره کرد و مابقی حواس اهل محفل را جمع جمع.

اما چه خطبه خواندنی، عاقد پا به گور و وارفته یک کلام می خواند و اندازه‌ی دو کلام  نفسش می رفت. آنقدر خطبه عقد را کشدار خواند؛ که عربی از فارسی اش مشخص نبود و من باب سرگرم کردن مجلس و مهمان یک دور سینی چای و دو دور سینی شیرینی میان مجلس زنانه و مردانه چرخید؛ بلکم ملت مهمان آسی نشوند و صدای غرولند پیرزن پیرمردهای خسته و خواب گرفته بلند نشود.

آقا رضا تحملش طاق شد. بالاخره دندان از سر جگر برداشت و جوری نرم و آرام زیر گوش مهری بانو زمزمه کرد:

《دلبرکم... عاقد جوونتر و رعناتر از این بنده خدا تو دست و بال نداشتین؟! پیرمرد اصلا نفس نداره، ناخوش احوال و مریضه زبون بسته!》

مهری بانو با ناز، پیچ و تابی به ابروهایش داد، با اخمی دلبرانه چشمی خمار کرد و لب گزید.

《وا، آروم تر آقا رضا... عمه بتولم بشنوه اوقاتش تلخ می شه!》

ویرایش شده توسط ...Giiilass...
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...