رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان ♠️♤ناپاکزاده های رم♤♠️ || سایکو کاربر انجمن نودهشتیا


PsychoV7
 اشتراک گذاری

نظرتون درباره‌ی رمان؟  

4 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. نظرتون درباره‌ی رمان؟

    • عالی
      3
    • خوب
      1
    • افتضاح!
      0


ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان

1647902394953_1486.jpg

♠️عنوان رمان: ♤ناپاکزاده‌های رم♤
♠️نویسنده: ♤سایکو♤
♠️ژانر(ها): جنایی، اجتماعی،  تراژدی، تخیلی، عاشقانه✒

📓خلاصه:
زندگی‌ پر تنشی برای او خواهد بود، درگیری با فرقه‌ی نوپا، گروه مجهولین، الاکلنگ بازی با احساسات عاطفی و در نهایت مرگ!
دوقلوها هم‌دیگر را در بدترین وضعیت ممکن خواهند یافت اما آیا پیدا شدن دو ققنوس فاجعه‌ای برای دولت و مردم عادی به ارمغان نمی‌آورد؟
همیشه یکی سیاه است و دیگری سفید، یکی بی‌عرضه و دیگری گرگی زخمی لیکن نقره‌فام بدترین تجسم خلاء است.
آتشِ پادشاهانِ دیوانه، رم را خاکستری و جهنم را آتشین می‌کند.

ناظر: @ سوران

 

ویرایش شده توسط Psycho.VA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

🥀مقدمه:

ما از خاکها برمی‌خیزیم،
از زیر نعل‌های سوارکاران قیامت،
مردم حیوان صفت ادعا بر خدا بودند دارند لیکن ما ابلیسیم،
در میان خدایان دروغین شیطان بودن فروتنی محسوب می‌شود و میان آدمیان قیام کننده‌ها پیروز؛ آمین گفتن برادر مرده‌ام رعشه بر تن می‌اندازد، ناپاکزادگان پاکها را به سوی منجلاب حقیقت می‌رانند،
اشرافزادگان طلا را دردناک بالا می‌آورند و گوشتِ فقرِ فقیران را نوش می‌کنند!
سفیدی اذهان خاک عنصران را کور می‌کند و آنها بی‌توجه بر نابینا بودن تاریکی را می‌نگرند!
زیباترین لوتوسها در بدترین لجنها می‌رویند و منجیان از رقت‌بارترین مکانها ظهور می‌کنند،
اگر مردم دین درد سر ز مُهر سرکوبی بلند کنند یقیناً لذت و هفت گناه سقوط می‌کنند!

@ سوران

ویرایش شده توسط Psycho.V
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

S•--• ••• -•-- -•-• •••• ---¹S
فصل 1
گناه کبیره‌ی حاکم: طمع²

- انسانها رو توی چند دسته قرار میدی؟
- فعلاً دوپاهایی که اسم‌شون رو انسان گذاشتی جای حیوونها رو تنگ کردن!
||نقل‌قول از پیامبران آخرالزمان||

♤پارت 1/فصل 1♤
♤قلاده‌ی طلایی♤

دیوانه‌وار می‌نوشیدند و صدای کرکننده‌ی موسیقی راک و متال فضا را متشنج می‌کرد!
گارسونها به سختی و با هزار زحمت طاقت‌فرسا با لباس‌های نه‌ چندان راحت خود از مهمان‌های سر به هوا پذیرایی می‌کردند.
در گوشه‌ای تابلوهای هنری چشم می‌زدند، از جهاتی تمسخرآمیز به نظر می‌آمدند لیکن از دید اشرافیان آخرالزمان نشان‌دهنده‌ی مال، ثروت و درخشش طمع برانگیز آنها بودند!
خانه که نه، عمارت‌های چنین افرادی لوسترهای طلاکاری شده داشتند؛ اما روح تاریک‌شان حتی یک چراغ محقر هم نداشت!
اصیلان واقعی نوشیدنی‌های الکلی نمی‌نوشیدند تا همچون احمقان هوشیاری خود را از دست ندهند!
《یه گرگ واقعی همیشه یکی از چشماش بازه!》
مردم مسمومی که در مقابل چشم‌هایش می‌دید هیچ شباهتی به یک گرگ قوی نداشتند آنها خودِ سگ‌های شکاری بودند!
عدالت خداوند این چنین بود!
بر انسانی می‌بخشید، می‌بخشید و می‌بخشید و پس از دیدن بی‌عرضگی او از کاخ‌های عرش بر فرش می‌زد!
هیچ فردی نمی‌دانست شاید فردا یا فردایی دیگر یکی از همین سگ‌های شکاری دست از منجلابش می‌کشید، البته شاید هم دست برنداشت!
مردم برای یک بازی بی‌رحمانه به نام زندگی پا بر دنیای آدمیان می‌گذاشتند، داور بازی هم با سخاوت به دقت برای هر شخصی چاله‌هایی از مبدا تا مقصد طراحی می‌کرد.
برای اصیل‌نمایی می‌تواند پسری ببخشد زبان‌زدِ همگان، لیکن آن پسر روزی آن‌چنان آرام خنجر از غلاف در آورد و بر جگر پدر خود بزند که آه در گوش طنین نیندازد!
تیرِ زهرآگینِ نگاهِ عمیقش را از آن افراد رقت‌بار گرفت و به زمین زیر پایش دوخت.
می‌دانست که طبقه‌ی پایین محل قرار گرفتن نخبگان این جمع احمقانه است!
افکارش را با هوفی پس زد؛ موبایلش را از جیب شلوار جین مشکی‌‌اش خارج کرده و با فرد مد نظرش تماس گرفت.
بوق‌هایی که در گوشش می‌پیچیدند خبر از برقراری تماس می‌دادند.
در پنجمین بوقِ منزجرکننده بالاخره صدای پسرانه‌ای در گوشش پیچید:
- تمومه!
نمی‌توانست پاسخی دهد پس بی‌حرف به تماس کوتاه‌شان پایان داد، قدمی برداشت اما گویا چیزی در دلش تکان خورد!
سنگینی و جریان الکتریسته‌ای در نوک انگشتانش احساس کرد!
گویی پاهایش رمقی برای تکان خوردن نداشتند!
تنِ بی‌دلیل خسته‌اش تن بر خواسته‌اش نمی‌داد تا از این جهنم دره بیرون بزند.
چنگی به موهای شب رنگش زد و سرش را کلافه تکان داد، یک‌دفعه تمام چراغها خاموش شدند، حال نور سرخ‌فامی در میان سالن برروی جمعیت افتاده و موجب وحشت آنها شده بود!
مردم به تندی کنار کشیدند، یک‌مرتبه قسمتی از کف زمین گشوده شد و بالا رفت!
حال دیگر نگاه‌ها سرخوشی قبل را نداشتند تنها کنجکاوی و اندکی وحشت درشان مشهود بود.
ناخودآگاه پای راستش قدمی به عقب رفت اما بر کف زمین ننشسته دوباره در جایش برگشت.
از میان جمع آلوده مردی با موهای خاکستری و ماسک سفیدِ زیبایی عبور کرده و از طریق پله‌ها پا در مکان مرموز گذاشت.
موسیقی آزاردهنده دیگر به گوش نمی‌رسید و تمام سگها برای کلمات مرد گوش تیز کرده بودند!
- می‌رسیم به بخش اصلی مهمانی امشب!
فرشته‌گونه و ظریف روی پاشنه‌ی پا چرخید و به پشت سرش اشاره زد.
پسران جوانی که از آن فاصله‌ی نسبتاً زیاد هم تشخیص سن کم‌شان کار سختی نبود برروی صحنه آمدند!
جای فکر بیشتر موجود نبود، "برده‌داری" تنها واژه‌ی منحوسی بود که همچون رقاصی چیره‌دست در سرش پیچ و تاب می‌خورد و به دیگر رقاصها اجازه‌ی دیده شدن نمی‌داد!
اپرای نابلد زوزه‌ی سگان دو پا بر هوا رفت.
انحنای لب‌‌های بی‌روح پسرک کش آمدند و تبدیل به پوزخندی لبریز از تمسخر شدند!
_________
1. کدمورسن (امیدوارم درست باشن!)

2. گناه کبیره: منظور هفت گناه کبیره هست

پ.ن: فصل‌های رمان تنها   براساس هفت گناه کبیره دسته‌بندی نشدن.

@ Melika.Y  @ Roshana  @ Night Shadow  @ arisky  @ خاکـــســتر  @ Torkan dori  @ ماهی  @ VampirE  @ فاطمه چعب  @ Melika.Y  @ M.f  @ MCH  @ Bhreh_rah  @ Niayesh1389  @ Sogol  @ Z.mim  @ Sanaz87  @ Roya 4  @ faeze  @ سوران  @ شین.پ

ویرایش شده توسط Psycho.VA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

خدای حاکم: هیدیس
- انسانها رو میشه تحلیل کرد؟
- باز کردن صندوقچه‌ی وجود آدم گاهی اوقات مثل گنج سلیمان به‌نظر میاد ولی وقتی درونش رو ببینی بدترین کابوس خودت رو رقم می‌زنی، وجودِ مردمِ آخرالزمان تاریک‌تر از سیاهیِ نیمه شبه!
||نقل‌ قول از پیامبران آخرالزمان||

♤پارت 2/فصل 1♤
♤شکار شبانه(ناخواسته!)♤

اولین فرد برروی صحنه می‌درخشید، درخششی کورکننده و ترسی بی‌رنگ که تنها چشم‌خوان‌های ماهر می‌توانستند وحشتش را میان زرق و برق اطرافش تشخیص دهند.
پسرک خوب می‌دانست که او کیست!
دو گوشه‌‌‌ی لبانش با انزجار به سوی پایین متمایل شدند.
قدمی جلو رفت.
صدای مرد مو خاکستری دوباره در سالن پیچید:
- برنامه‌ی مخصوص امشب از طرف ارباب میخائیلو، میزبان این مهمانی باشکوه تدارک دیده شده.
باشکوه؟ این مردم چیزی از شکوه می‌دانستند؟ واقعا؟!
پس آن‌قدری بی‌سواد بودند که تفاوت انکار ناپذیر میان حقارت و شکوه را تشخیص نمی‌دادند!
《اینجا ته تهش باتلاقیه که به لطف گل رزایی که تو خودش کشیده قشنگ دیده میشه مرد!》
- به مناسبت تولد جانشین ارباب میخائیلو برده‌های امشب ارزون‌تر از همیشه ارائه میشن! اولین نفر...
به بقیه‌ی سخنان مرد گوش نسپارد، بدون فوت وقت کوله پشتی سورمه‌ای‌اش را در دست گرفته و خنجرش را آرام از داخلش بیرون کشید.
بره‌های احمق غافل از این بودند که گرگ‌های وحشی شبها هم شکار می‌کنند؟
در دلش جرقه‌ای از خوشحالی به‌خاطر ماسک سیاهش زده شد.
بی‌تعلل خنجر سیاهش را روی گلوی دختر جوان کنارش کشید!
همان‌قدر آسان!
جنون خونین در لحظه‌ میامد و دست از سرش برنمی‌داشت!
آدرنالینی که در رگ‌هایش جریان داشت مغز بیمارش را به بند زنجیر آهنین دیوانگی می‌کشید و طبیب این جنون خونین قتل و دوایش خون بود!
《من حتی قرار نیست یادم بیاد!》
در دل گفت و گوش‌هایش پذیرای نوازش‌های فریاد وحشت‌آلود جمعیت شدند.
دندان‌هایش را روی هم سابید و لبخندی مضحک به شکل عصبی سعی می‌کرد میان لب‌هایش جای بگیرد لیکن افسوس که خیلی وقت بود آن پسر لبخندش را در سرزمین وسوسه‌ی مرگ به خاک سپرده بود!
فریادی به‌شدت بلند گوش‌هایش را خراشید.
کینه، وحشت، حس جنون، آرزوی انتقام، خشم و... همگی به یک‌باره در ذهنش جوشیدند و خودش نیز نعره‌ای سر داد:
- خفه شو احمق!
چرخید، منبع صدا را با چشم دنبال کرده و به دختر بلوندی که پیراهن آبی رنگی در تن داشت رسید.
تنها چند قدم دور بود.
بدون فوت وقت به سویش حمله‌ور شد و این‌بار خنجرش در سیبک گلوی آن دختر فرو می‌رفت.
می‌دید اما نمی‌دید، بینایی داشت لیکن کور شده بود!
انگاری که نیمه‌ی هوشیارش از پشت پرده‌ای تار صحنه‌ها را دید می‌زد!
رنگ قرمزی که بر سرتاسر سالن حاکم بود می‌دید اما دیوانگی، آدرنالین، هیجان یا هرچه که می‌شد اسمش را گذاشت افسار تن و روحش را به دست گرفته و صحنه را خون‌آلود می‌کرد!
خنجر گاه قلبها، گاه شقیقه‌ها و گاه نیز گلو‌ها را می‌درید!
فریاد و زجه‌ها ناواضح بودند اما با سمفونی شلیک گلوله‌ای از جا پرید؛ آزادیِ تکه‌ی کشتار از بند حبسِ خود که اسلحه نام داشت او را ثانیه‌ای به تردید وا داشت، لمس احساس خطر هر درنده و دیوانه‌ای را همیشه به خود می‌آورد.
حس هیجان بیشتر از پیش در خونش جوشید.
نفس- نفس می‌زد و همچنان در سکوت به کشتار خود ادامه می‌داد.
گلوله‌ها به شکل رگباری به سمتش هجوم آوردند، هیچ اتفاقی نیوفتاد، هیچ دردی احساس نکرد تنها تنش گلوله‌ها را بلعیده و سپس از همان حفره‌های خونین بر اثر زخم، به شکل چندش‌آوری تکه‌های مرگبار گلوله را پس زد!
مایعی داغ که طعمی گس آمیخته با کمی شوری و ترشی از سینه‌اش به سوی دهانش حمله‌ور شده و ارمیا، قاتل جوان آن را کم طاقت از دهانش بیرون فرستاد.

 @ سوران

ویرایش شده توسط Psycho.V
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

خدای یونانی حاکم: پرومته¹
عیسی گفت:
- من آتش بر عالم افکنده‌ام، و بدان که آن را می‌پایم تا شعله برافروزد!
|| انجیل توماس، آیه‌ی 10||

♤پارت3/فصل1♤
♤سایکو²♤

جهنمی در پشت سر ارمیا بر پاست!
خون سرخ از اعضای بدن سگ‌های شکاری برروی زمین جاری‌ست؛ تمامی‌شان دم‌های پایانی خود را گرفته و در حال حاضر بی‌نفس‌اند!
در تعبیری همه‌جای این دوزخ سرخ است!
ارباب میخائیلوی چهل و شش ساله با آن مغزِ در نظرِ خود نخبه‌اش هیچ نمی‌داند که چرا از پسری نوجوان شکست خورده!
محض رضای خدا در آن سالن علاوه‌‌ بر بیست بادیگاردِ در عام "غول‌تشن" حدود هزار نفر دیگ...
- سه زن باردار، چهارصد و پونزده مذکر و چهارصد و شونزده مونث، درواقع!
رشته‌ی درهم افکار ناخوشایندش با حضور یک‌دفعه‌ای آن پسر در بالای سرش پاره می‌شود!
- و درسته چهره‌ام جوون‌تر نشون میده اما من یه نوجوون کودن نیستم پیرمرد!
بدون فوت وقت پس از اتمام سخنش خنجر را در فرق سر موهای جوگندمی میخائیلو فرو می‌برد!
خون همچون آبشاری کسل آرام از پیشانی‌اش سرازیر شده و برروی پلک‌های چشمان بازش می‌ریزد و از روی پلک‌هایش نیز روی گونه‌های زمختش فرود میاید!
حلقه‌های طلایش هوس برانگیز می‌درخشیدند و اوه! سنگ‌های روی‌شان از جنس الماس و یاقوت سرخ است!
تا جایی که می‌دانست دندان‌هایش هم جنس طلای سفید داشتند!
مردمک‌های دو رنگش که متشکل از رنگ‌های سبز و مشکی‌اند از شدت حرص وهم‌آور می‌درخشند و گویا کل کهکشانِ درخشانِ پروردگار را در خود جای داده‌اند!
نفس‌ دم و بازدم‌هایش هر آن تندتر، سنگین‌تر و عمیق‌تر می‌شوند!
دستانش می‌لرزند و حال او هیولایی در کالبد آدم است!
بی‌صبرانه چنگ بر چانه‌ی میخائیلو می‌زند و دهانش را می‌گشاید.
انگشتان کشیده‌اش را وارد دهان میخائیلو می‌کند لیکن با نجوای نفس‌هایی تند جریان الکتریسیته‌ای در سراسر تنش می‌پیچد!
اخم‌هایش را درهم می‌کشد و نگاهی به دستش که بر بزاق آن مردک پیر آغشته است می‌اندازد؛ قطعاً از آن جنازه‌ی طلایی دست برنمی‌دارد!
موبایلش را که گوشه‌اش شکسته از جیب شلوارش بیرون می‌کشد.
صدای بوق‌های متعدد نشان از برقراری تماس می‌دهد و بالاخره نغمه‌ای عصبی در گوش‌هایش طنین می‌اندازد:
- معلوم هست تو کدوم خراب شده‌ای هستی؟ بچه‌ها خبر دادن هنوز نرفتی پیش‌شون!
با صدایی آرام پاسخ می‌دهد:
- من از شر همه خلاص شدم.
فرد پشت صحنه لحظه‌ای می‌ترسد و سپس نفسش را لرزان فوت می‌کند.
- خیلی خب، مشکلی نیست ارمیا! همه رو کشتی؟
- فقط یکی.
- خب... خب بازم مشکلی نیست، خودم رو می‌رسونم باشه پسر خوب؟
- اوهوم.
گویا که در جایش میخکوب شده.
هنوز تماس به پایان نرسیده و فرد پشت تلفن زمزمه می‌کند:
- یادت نره که...
مکث می‌کند، نفس- نفس می‌زند، گویا که با عجله راه می‌رود.
- یادت نره که داداش...
صدای بسته شدن در ماشین به گوش می‌رسد و ارمیا مسخ شده سر پاست.
- که من همیشه همراهتم...
ماشین شروع به حرکت می‌کند.
- که من همیشه کمکت می‌کنم، من همیشه تو رو دوست دارم ارمیا! الان هم قطع می‌کنم و میام پیشت باشه؟
مطیعانه باز هم "اوهوم"ای می‌گوید.
نگاهی به پشت سرش می‌اندازد.
دوباره آن پسر را در لابه لای خاطرات فراموش شده‌اش به یاد می‌آورد.
مایع شوری در چشم راستش می‌جوشد و قطره‌ای خیس همچون پرنده‌ای خسته از پرواز آرام برروی گونه‌اش فرود می‌آید.
- من برات زندگی آرومی می‌خواستم اما زندگی بر حسب خواسته‌ها پیش نمیره نه؟!
__________
1. پرومته: خدای آتش در یونان باستان
2. سایکو: به معنای روانی

@ سوران

@ .Mermaid.  @ maryam.ph  @ Night Shadow  @ arisky  @ لی لی  @ Romeo  @ M.gh  @ ناز بانو   @ مژگان باباپور  @ Sepii  @ melika_sh  @ 15Bita  @ Nasim.M  @ ستاره-Ensiyeh.gh  @ Holo  @ Fatemeh1234  

ویرایش شده توسط Victor.S
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان

- منجی منتظر مردمشه و مردم منتظر منجی‌شون!
|| نقل قول از پیامبران آخرالزمان||
♤پارت1/فصل2♤
♤از اول♤

یک معادله‌ی مجهول،
یک سلاح سرد برای نوشتن!
____
- به‌نظرت آدم کشتن با مداد قشنگه؟
- فرای قشنگ! مثل یه لذت جنون‌آور!
***
شب‌های طولانی و روزهای طولانی، تیک‌تاک اعصاب خردکن ساعت، بیمارهای احمق... همه و همه اعماق تاریک ذهنش را خط‌- خطی می‌کردند.
رگ متورمی کنار شقیقه‌اش خودش را دیوانه‌وار به رخ می‌کشید و تنها نشان از این می‌داد که او فوق‌العاده عصبی است!
پرستار به قصد تزریق آرام‌بخش با قدم‌های کوتاه و آرام به سویش می‌رفت.
در این موقعیت همه می‌ترسند نه؟
در چنین موقعیتی که مجبوری به فردی که معلوم نیست چطور بیماری‌ای دارد آرام‌بخش تزریق کنی!
با حس نزدیک شدن فردی نفس عمیقِ آرامی کشید و تهی از هرحسی چشمان تاریکش را به دیوار مقابلش دوخت.
در ذهنش این سوال می‌پیچید:
"صعود یا سقوط؟"
یا هم صعودی از جنس سقوط!
در هرصورت وقتی پرنده‌ای برای اولین‌بار تصمیم به پرواز می‌گیرد امید به سقوط دارد اما در آخر پرواز می‌کند و اوج می‌گیرد!
هنوز هم به خوبی هر نکته را در یاد داشت.
اتفاقاتی که کاش هیچ‌گاه روی نمی‌دادند اما قلم سرنوشت خداوند برنده و زهرآگین‌تر از این حرف‌هاست نه؟
اصلاً شاید سرنوشتی وجود نداشت و این واژه اختراع شده بود تا چند بی‌عرضه و بدبخت اعمال رقت‌بار و سیر زندگی نفرت‌انگیزشان را بر گردن کسی که دیده نمی‌شد بی‌اندازند، بالاخره چه کسی بهتر از خدایی که دیده نمی‌شد؟!
"سرنوشت"
"جبر"
تمام این‌ کلمات دیکته شده را روزی از روی روحش تکاند و یک زندگی نو برای خودش رقم زد.
یک زندگی از نوع خودخواهی و موفقیتی بی‌رحمانه.
از سر راهش کنار نمی‌رفتند؟ پس کنار می‌زد.
علف‌های هرزی که مشکل درست می‌کردند؟ پس از ریشه قطع‌شان می‌کرد.
سد موفقیتش می‌شدند؟ پس آن‌قدر فشار وارد می‌کرد تا تکه- تکه شوند.
او روزی جنون داشت، هنوز هم دارد اما این‌بار آرامش قبل از طوفان بیشتر از هر موقعی به مذاقش می‌نشست.
می‌خواست به افکارش پایان بدهد چون هربار رشته‌ی افکارش از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر می‌رفت و به آرامی کتاب گذشته را می‌گشود!
می‌خواست در لابه لای افکارش گذشته را از یاد ببرد و از یاد برده بود اما تظاهر بر مبنای فراموش کردنش حقیقتی تلخ بود.
- هیچ‌کس من رو توی اتاقکی که نور قرمز داشت زندانی نکرد!
و اتمام حرف زمزمه‌واری که خودش هم به‌سختی شنید مصادف شد با سرمی که در پوست دست چپش فرو رفت.
- آلیس کوستا! اسمی قشنگی داری اما...
مکثی کرد، تیر نگاه چشمان درشتش را که حال برق می‌زدند برروی پرستار جوان فرود آورد و ادامه داد:
- اما فکر کنم پدرت ایتالیایی بوده نه؟
پرستار در اولین روز کاری‌اش به چنین مکالمه‌ای از طرف بیمار سوم دعوت شده بود آن هم از طرف کسی که تا چند ثانیه قبل جوری جلوه می‌کرد که گویا خالی از هر حسی است اما حال ملودی صدایش شوق خاصی داشت!
پسرجوان لبخند شیرینی زد و دستان دستبند خورده‌اش را بالا گرفت.
- اوه میدونم بقیه چیزی نگفتن ولی با من راحت باش! باور کن اونقدری که ازم تعریف می‌کنن دیوونه نیستم!
پرستار تازه‌کار با خودش فکر کرد ممکن نیست شخصی که چنین لبخند زیبایی می‌زند و در آن لباس‌های سفید تیمارستان هم به الهه‌ها شباهت دارد یک قاتل زنجیره‌ای باشد!
لبخند محوی تحویل پسر مقابلش داد و گفت:
- درسته، پدرم ایتالیایی بود ولی شما از کجا می‌دونین؟
- آه خب... گوشت رو بیار جلو.
آلیس با تردید گوشش را جلوتر برد.
صدای بم پسرجوان در گوشش پیچید:
- خب من گاهی اوقات وارد جاهای ممنوعه میشم.
و اما دخترجوان هیچ نفهمید کی و چطور سردی جسمی تیز را زیر گلویش حس کرد و آن سرما پوست و استخوانش را سوزاند!
پسر سرش را عقب برد و بدون برداشتن چاقوی تیز لب زد:
- با روانی‌ها هم‌کلام نشو مادمازل کوستا! از یاد نرفته، من هم فرانسویم سنیوریتا!
***
6 ماه قبل
- ارمیا فاستر! ترم دوم دانشگاه و دانشجوی رشته‌ی داروسازی؛ تو، مواد مخدرهایی که پنهانی می‌ساختی روی هم‌دانشگاهی‌هات امتحان می‌کردی!
نویسنده‌ هم هستی که تقریباً کتابات پرطرف‌دارن ولی برخلاف تصورات بقیه خوی کثیفی داری!
افسر پلیس با قیافه‌ای اخم‌آلود سرش را بالا آورد، در چشمانش خیره شد ولی با دیدن نیشخند و نگاه خیره‌ی بی‌تردیدش پشت چشمی نازک کرد، دوباره مشغول مطالعه‌ی پرونده شد اما قبل از این‌که دهان باز کند صدای ارمیای بیست و دو ساله در فضا پیچید:
- من از مدادفشاری زیاد استفاده می‌کردم و اون پودرای عزیزم رو توی لوله‌هایی که نوک‌هام رو داخلش می‌ذاشتم قرار می‌دادم؛ قیافه‌شون وقتی توی تریا داخل غذاهاشون می‌رختم دیدنی می‌شد باید اونجا می‌بودی!
و پس از اتمام حرفش طوری خندید که گویی بامزه‌ترین جوک جهان را شنیده!
- می‌دونی با این جرمها می‌تونم اعدامت کنم؟
خنده‌اش محو شد، کاملاً روی صندلی آهنی لم داد و پاهایش را با غرور روی هم انداخت.
- واقعاً؟
افسرپلیس مسئول پرونده گیج شده بود؛ آن پسر جوان اصلاً ترسیده بود؟
- می‌دونید آقای جوزف آلن من یه نقطه‌ی سیاه توی یه فضای سفیدم، اونها با وجود رهایی باز هم من رو طلب می‌کنن؛ با تمام وجودشون!

@ برهون

ویرایش شده توسط Psycho.VA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

♤پارت2/فصل2♤
♤تونی مونتانا♤

با شنیدن صدای پچ- پچ پرستارها اخم‌هایش را درهم کشید.
چرا مردم همیشه به ظاهر هرچیزی نگاه می‌کردند؟ چرا همه فقط به دنبال مسائل فیزیکی و منطق بودند؟
فکش درد می‌کرد، آن‌قدر در ذهنش فک زده بود که نای ادای کلمه‌ای را نداشت.
- شیش ماهی میشه که این‌جاست، معلوم نیست چیکار کرده که آوردنش خودت هم می‌دونی بیمارای این‌جا اون بیرون مرده محسوب میشن!
- وقتی نوجوون بوده هم یه پرونده داشته، در کنار ترس اجتماعی بیش فعال هم هست به‌خاطر همین وقتی به قیافه‌اش نگاه می‌کنی چیز خاصی جلوه نمی‌کنه، انگار که یه پسر آرومه اما قطعاً نمی‌خوای بفهمی توی ذهنش چی می‌گذره!
ارمیا: آه درسته! تو واقعاً نمی‌خوای بفهمی من تو اون گوشه‌ی تاریک این باغ مزخرف می‌خوام چه بلایی سرت بیارم پسر کوچولو!
و سپس با انگشت اشاره‌اش به بخش تاریکی که به راهروی آشپزخانه‌ی تیمارستان منتهی می‌شد اشاره زد.
در چهره‌ی پسری که بیست و پنج یا بیست و شش ساله به‌نظر می‌رسید هاله‌ای از ترس هویدا شد.
پرستارها می‌دانستند که پسرک نشسته روی نیمکت از هر دوشان کوچک‌تر است اما زور... او زور وحشتناکی داشت.
مارک بیست و چهار ساله محکم خودش را روی صندلی رفیقش کوباند و غر زد:
- هی پسر انقدر این بدبختا رو نترسون...
و پشت‌بند حرفش دستش را بالا برد و با صدایی رسا و از نظر خودش جذاب لب گشود:
- آقایون توجه کنید که این نوع از جانداران هیچ خطری ندارن، یک لحظه لطفا!
دستش را زیر چانه‌ی ارمیای بی‌حوصله برد و با لحن لوسی لب زد:
- برای پاپا میو کن! زود باش عزیزم!
در همان حالت که کف و پشت دستش را زیر چانه‌ی دوستش می‌کشید لبش را جلو می‌داد لیکن با دیدن اخم وحشتناک ارمیا چهره‌ای بی‌حس و حال به خود گرفت و دستش را عقب کشید‌.
هر دو پرستار که شاهد جو متشنج بودند به سرعت از آنجا دور شدند، بالاخره کسی نمی‌دانست چه زمانی امکان دارد آن پسر به همراه دوست دیوانه‌تر از خودش روی شکم‌شان بنشیند و با دندان‌های تیزش گردنشان را پاره کند.
- نمی‌خوای برگردی؟ اونجا حداقل آزادی.
ارمیای جوان پشت دستش را به زیر چانه‌‌اش تکیه داد و سری به نشانه‌ی منفی بودن پاسخش تکاند.
- کی توی اونجا به یه پسر که ده ساله گم و گور شده اهمیت میده؟ من حتی صدای کسایی که اسم پدر و مادر رو یدک می‌کشیدن رو هم یادم نمیاد!
- ولی گفته بودی مامانت رو دوست داری.
- آره خب دوست داشتم اما نکته هم همین‌جاست، اون فقط آدمی بود که دوستش داشتم نه مادری که بهش تکیه کنم.
مارک دستش را در جیب شلوار سفیدش فرو برد و بسته‌ی سیگاری را بیرون کشید.
- از اتاق سیستم‌ها کش رفتم.
- از نیکوتین خوشم نمیاد!
مارک با اکراه آرنجش را به بازوی ظریف ارمیا زد و لب گشود:
- فعلاً که همین رو داریم!
- من فقط علف استفاده می‌کنم خودت که می‌دونی!
مارک یکی از نخ‌های سیگار را بیرون کشید و با نگاهی عمیق اخم‌هایش را درهم کشید:
- امیدوارم آخرش به چیزی اعتیاد پیدا نکنی؛ زیاد چیز میز مصرف می‌کنی!
- شیش ماهه تو این لونه‌ی سگ گیر افتادم قبل اونم قرص لیکوریس رادیاتا مصرف می‌کردم!
کام عمیقی با تمام وجود از سیگار میان انگشتانش گرفت و حیران ابرویی بالا انداخت!
متعجب پرسید:
- لیکوریس رادی...؟
میان حرفش پرید:
- لیکوریس رادیاتا! می‌دونم به چی داری فکر می‌کنی؛ همچین موادمخدری توی بازار سیاه یا سایتای غیرقانونی هم نیست.
درباره‌ی تولید کنندش هم بگم که زیاد به رنگ قرمز علاقه داشت.
پک دیگری زد و با صدای خش‌دار گفت:
- تولید کننده‌اش کی هست؟ و قرمز؟ با این حساب اسمش رو رز یا همچین چیزیم می‌تونست بذاره!
- پیش جنازه‌ی زنش یه لیکوریس رادیاتا پیدا کرده بود.
- بحث رو نپیچون داداش! تولید کنندش کی هست و اصلاً چرا پیش جنازه همچین چیزی پیدا کرده؟
- طرف مسئله‌‌اش زیادی پیچیده‌اس؛ اختلال چند شخصیتی داشت، مثل این بود که دو تا روح داخلش زندگی می‌کردن، یکی که اسمش ثبت شده بود و اون‌ یکی هم یه قدرت خالصِ ساخته شده از عقده‌های طرف اول!
وقتی گیرش انداختم که دومی رو کار بود، همونی که اون موقع حتی شلیک گلوله رو به جون خرید! شخصیت اصلی یه نقاش بود با اسم دنیل رابینسون، اما من توی دیدار اول با تونی مونتانا روبرو شدم.
- تونی مونتانا، ها؟ کنایه از خیال یه شبه؟
- خوب یادت مونده؛ بگذریم... وقتی توی یه کوچه‌ی خلوت بیهوشش کردم و بعداً به هوش اومد حالتش طوری بود که انگار هیچ‌چیزی یادش نمیاد، اولش شک داشتم ولی وقتی یه منتالیست و مشاور آوردم معلوم شد همچین اختلالی داره، وقتی یکی از شخصیتها جایی به خواب می‌رفت اون‌یکی روی کار میومد و شبها روزش رو آغاز می‌کرد، تونی مونتانا پسر بیست و چهار ساله‌ای تو جلد یه مرد بیست و هفت ساله و خوره‌ی داروسازی بود، با این‌که اون‌یکی شخصیت یعنی دنیل رابینسون اعتراض داشت که حتی از جدول مندلیف درست سر در نمیاره با این‌که تونی فرمول‌های خاص خودش برای انواع موادمخدر و سایکواکتیوها داشت؛ من در ازای حمایت از هردو شخصیت همکاری رو پیشنهاد دادم و اونها هم قبول کردن.
- بعدش چی شد؟ زنش چی؟
- یه مشاور بردم که اختلالش رفع بشه؛ اون موقع هردو شخصیت یکی می‌شدن، خوب داشت پروسه‌ی درمان رو می‌گذروند اما دو ماه قبل از گیر افتادنم زنش به دست یه باند ژاپنی که اسمشون کامیساما¹ بود کشته شد ولی این‌بار یه اتفاق جبران‌ناپذیر اتفاق افتاد؛ تونی مونتانای بی‌رحم زنده شد و دنیل رابینسون که برای معشوق مردش عزادار بود مُرد!
هردو شخصیت عاشق اون زن بودن اما تونی قدرتمندتر بود، قوی‌تر... پس دنیل کنار رفت و اجازه داد تونی زندگی کنه و از پسر دو ساله‌اش محافظت کنه.
- داستان دردناکیه. اما تونی الان کجاست؟
- پل ارتباطی منه.
__________
کامیساما: در زبان ژاپنی به معنای خدا

@ برهون

ویرایش شده توسط Psycho.VA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان

♤پارت3/فصل2♤
♤آدرنالین توتونی♤

پک اول و پس از آن به سرعت پک دوم.
بالاخره از دست نشخوارهای لعنت شده‌ی ذهن بیمارش به نیکوتین کم ارزش پناه برده بود.
هیچ‌گاه این را درک نمی‌کرد که به چه علت احمقانه‌ای مردم آرامش را در نیکوتین میافتند؟
اطرافش تار که نه، گنگ به نظر می‌آمد.
چیزی همچون حالتی خفیف از تهوع در شکمش بی‌رحمانه پیچ و تاب می‌خورد، به علت نامعلومی نه به‌خاطر امر بدنش بلکه به‌خاطر زندگی اش می‌خواست بالا بیاورد.
نگاهش را در دور تا دور مکانی که درش نشسته بود چرخاند.
《کی؟》
"کِی؟"
تنها سوالی که در شب ظالمانه موریانه‌ی تازه‌وارد مغزش شده بود!
دقیقاً از چه زمانی به این نقطه‌ی پست رسیده بود؟ دیوارهای رطوبت‌دار و سفیدفام همراه تخت‌خوابی با ملافه‌های کهنه که به گفته‌ی بیمارهای دیوانه هر دو سال یک‌بار تعویض می‌شدند.
آن‌قدر حس کرختی و کسالت در جای- جای وجودش جا خوش کرده بود که حتی رمقی برای نظاره‌ی چیزهای بیشتر همچون لباس‌های ساده و سفید تنش هم نداشته باشد.
ناخواسته آهی کشید و به معاشقه با سیگار پرداخت.
سرش سنگینی عجیبی داشت و بوی توتون با گذشت هر ثانیه بیشتر و بیشتر استشمام می‌شد.
سنگینی عجیبی برروی دوش‌هایش احساس می‌کرد.
زمانی اگر از ارمیای نوجوان و شاید افسرده می‌پرسیدند که بدترین تصورش از آینده چیست؟ زنده بودن در سی و پنج سالگی را می‌گفت، لیکن گویی گیر افتادن در تیمارستان از زنده بودن در سی و پنج سالگی بدتر است، و البته که هنوز بیشتر از ده سال برای سی و پنج ساله شدن زمان داشت و شاید سی و پنج سالگی‌اش بدتر از حال خواهد بود!
در سیاهی بلعیده می‌شد.
از بچه‌های جنگ‌زده‌ی فلسطین نبود، معلولیتی نداشت، از سلامت بدنی نسبتاً خوبی برخوردار بود و براساس آخرین خبرها خوشبختانه مادرش هنوز زنده بود اما چیزی باید تاریکی روح او را توجیه می‌کرد.
شاید آزمایش، آزمایشی که بر اثرش متولد شده بود ولی آن آزمایش که به‌خاطر ناموفق بودنش کوچک‌ترین تاثیری رویش نگذاشته بود؟!
شاید کودکی‌ای که از دست داد، صحنه‌هایی که نباید می‌دید لیکن ناظرشان شده بود؛ دندان‌های تیز در استخوان‌های گردن!
شاید افسردگی‌های بی‌دلیلی که ناخوانده به مهمانی روحش می‌آمدند؛ هرچند دیگر از اهمیتی برخوردار نبودند چون ارمیا دیگر آن پسرک خام نبود.
حواسش پرت نغمه‌ی سرخوردن قطره‌ی آب در روشویی سنگی شد و سپس گرمای عمیقی میان انگشتان دستش را سوزاند!
ابروانش را در هم گره زد و دندان‌هایش را بر هم سابید.
به سرعت سیگار تمام شده را کف زمین سرد و نمور اتاق انداخت و بیش از پیش اخم کرد چون دستش به شدت می‌سوخت.
@ برهون

ویرایش شده توسط Psycho.VA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

گناه کبیره‌ی حاکم: تنبلی
♤پارت4/فصل2♤
♤نوشیدنی ممنوعه!♤

با طنین انداختن سمفونی آزاردهنده‌ی قدم‌های شخصی مجهول در گوش‌هایش، زانوانش را به آغوش سرد خودش کشید.
ثانیه‌ها آرام گذشتند و کمی بعد کاغذی پر از نوشته‌های نامعلوم زیر در نمایان بود.
برای چند ثانیه با تردید به در اتاق نمورش خیره ماند و سپس محتاطانه به سوی برگه رفت.
نقاشی لیل عنکبوتی زیر مهر تایید بر این میزد که آن تکه کاغذ به تونی تعلق دارد‌.
درباره‌ی اوضاع اخیر بورس سیاه، بورسیه‌ی سیاه دانشجوها و وضعیت پیشرفت روان‌شناسی تاریک برایش نوشته بود‌؛ مسئولیت، مسئولیت و در آخر باز هم مسئولیت!
بیمارستان روانی هرچند ناخواسته لیکن در هرصورت ایده‌ی خوبی برای شانه خالی کردن از مسئولیتها نبود؛ کمتر به چشم می‌آمدند اما هنوز هم پا بر جا بودند.
آهی کشید و نگاهش را به پنجره‌ی کوچک که گوشه‌های زنگ زده بود سوق داد، خورشید آزاردهنده قصد ظهور داشت.
عصبی به تخت‌خواب نه چندان راحتش پناه برد و خودش را میان ملافه‌ی قدیمی ولی تمیز دفن کرد.
این‌جا بود که نشخوارها و افکار مزاحم به کار می‌آمدند چون می‌توانست با فکر زیاد ناخواسته به خواب فرو برود.
________
21 آوریل | ساعت 15:27
- فاستر به نفعته زیر گلوی بیمار جدید چاقو نذاری!
پاهایش را روی هم انداخت و بیش از پیش به صندلی‌ لم داد.
- بیا یه معامله کنیم لیدی.
خطاب به دستیار مدیر تیمارستان گفت.
دستیار ابرویی بالا انداخت و صاف ایستاد.
هیکل گنده و چاقی داشت و اخلاق گند و خودخواهش، منزجرکننده جلوه‌اش می‌داد!
از نظر ارمیا آن کت و دامن تنگ و صورتی بر روی تن پر چروک و خال‌های قهوه‌ایش به هیچ‌وجه زیبا جلوه نمی‌کردند، محض رضای خدا چرا مانند قدیمی‌ها کلاهی کوچک با تور زرد برروی سرش گذاشته بود؟
《حداقل کاش سیاه می‌بود پیری!》
سری تکان داد و لب گشود:
- اگه بور و چشم‌رنگی باشه نه تنها زیر گلوش چاقو می‌ذارم، حتی می‌کشمش!
پس از درنگی در دنباله‌ی حرفش ادامه داد:
- اگر هم رنگ چشم و موهاش تیره باشه کاری به کارش ندارم.
دستیار دندان قروچه کرد و با صدایی نازک از روی خشم غرید:
- آقای فاستر اگه می‌خواید براتون عکس بیمار رو بیارم، هوم؟
تک‌خندی زد و گفت:
- اوه نه ممنون، از سورپرایزها خوشم میاد!
بی‌اهمیت به پیرزن مقابل گردنش به پشت صندلی چوبی تکیه و کمی خم کرد.
خانم اسمیت، یعنی همان دستیار مدیر پایش را مانند خردسالی بی‌عقل به زمین زد و کنار رفت.
مردمک‌هایش را با بی‌قراری مدام در آسمان می‌گرداند.
هوای مسموم و ابرهای آلوده به آرامی سفره‌ی نوشیدنی ممنوعه‌شان را برسر آسمان پهن می‌کردند تا کمی بنوشند و برای معشوقه‌شان ماه، اشک بریزند که چرا سریع‌تر سر نمی‌رسد.
بیمارها آرام در باغ قدم می‌زدند و آزاری به هم‌دیگر نمی‌رساندند.
راز منحوس بیمارستان؛ بیشتر بیمارهای این‌جا زمانی افرادی متشخص بودند یا هم چیزی در چنته داشتند لیکن با قتل یا جنون یا حتی به‌خاطر مازوخیسم و... آورده شده بودند، با پا گذاشتن به این تیمارستان کاملاً و شاید تا ابد هویت خود را می‌باختند و هیچ راه بازگشتی موجود نبود!
مردم مانند ارواح سرگردان در لابه لای درختها می‌گذشتند و قدم می‌زدند.
زیر پایش پوشاند شده بود از سنگ‌های مربعی شکل خاکستری.
پوفی گفت و به در فلزی، بزرگ و متال رنگ چشم دوخت.

@ برهون

ویرایش شده توسط Psycho.VA
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • ناظر رمان

الهه رومی حاکم: ونوس
- تک- تک مردم اطرافت داستانی برای نوشتن دارن ال اسکریتور! اینها مردم آخرالزمانن، از روی ظاهر درباره‌شون کلمه‌ای حرف نزن.
||نقل‌قول از پیامبران آخرالزمان||
♤پارت5/فصل2♤
♤آتنا♤


"شهوت"
واژه‌ای سرخ‌فام که هرکس را جذب خود می‌کند؛ حتی افلاطون و دوشیزه بئاتریچه‌، ولیکن این همان چیزی‌ست که آن جنتلمن فرانسوی دچارش شده؟

قطرات آب خود را بر زمین زدند و آسمان محکم غرید، درهای غول‌پیکر گشوده شدند و دختری همراه با دو نگهبان به باغ غم‌زده گام نهاد.
نوشته‌ی رنگ و رو رفته‌ی سفیدی برروی ساک نسبتاً کوچک سیاهش به چشم می‌خورد.
کفش‌های اسپورت سفیدی داشت و جای خمیدگی‌هایی روی هر دو کفش دیده می‌شد.
حدود چهار یا پنج سانتی‌متر از ساق پایش به وسیله‌ی شلوار جین آبی و گشادش مشهود بود.
سویشرت طوسی‌‌اش کمی گشاد است و کلاه هودی راه- راهش بر سرش کشیده شده.
منتظر بود تا او سنگینی نگاه منحوسش را برروی خود احساس کند و با هم چشم در چشم شوند تا تکلیف جانش را مشخص کند.
یک
دو
سه
چهار
بالاخره پرومته ایزدبانوی آتن را دید!
جوان، بشاش و بی‌روح، مرموز و سبز با چشمانی شکلاتی در حصار حلقه‌هایی طلایی و موهایی به رنگ شکلات تلخ.
آهسته نگاه از او گرفت.
دستش در نزدیکی چاقوی کوچکش خشکید.
زبانش را داخل دهانش چرخاند و میان دندان‌هایش با ظرافت گیر انداخت و دوباره چرخاند، در آخر دهانش را بست.
"پوچی و طعمه"
دو واژه‌ای که در سرش همانند رقاصی ماهر به خود می‌پیچیدند.
ارمیا شکارچی‌ای که سیاهی را می‌بلعید و پوچی و هیچی، دو عنصر اصلی روش ارضای روح آن موجود ناشناخته!
صبر، دامی که برای طعمه‌اش تدارک می‌دید؛ به وقتش الهه‌ی آتن را بی‌هیچ عجله‌ای در چنگ می‌گرفت و می‌خندید، آرام، ریلکس و سرخوش.
شاید حاضران ذهنش ارمیا را منحرف و شخصی مزخرف می‌خواندن و اما واقعاً ارمیا چنین شخصی بود.
مرد جوانی با خنده‌های پیاپی و در عین حال اخم‌های مداوم، پسری که تند شخصی را می‌پسندید و به همان سرعت او را رها می‌کرد، در یک پلک زدن و در یک نفس.
مردی که با خونسردی دستان آغشته بر خونش را می‌نگرید، آلوده به خون کوچک و بزرگ، پاک و کثیف، گناهکار و بی‌گناه؛ این‌جا دنیای گنگسترهای نئونی هالیوود یا مافیاهای کلاسیک پسند داستان‌های کلیشه‌ای نبود، این دنیا، هستی بی‌رحم ناپاکزاده‌ای همچون ارمیا فاستر بود!
از جا برخاست و به وسیله‌ی نگاهش به مارکی که با پیرمردی سفیدپوش سخن می‌گفت و می‌خندید، علامت داد.
دوباره چنگی به چاقویش زد.
- بیا ببینیم اتاقت کجاست.

@ برهون

ویرایش شده توسط PsychoV7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

گناه کبیره حاکم: طمع
♤پارت6/فصل2♤
♤لولیتا♤

آترینا، چراغ زندگی من، آتش جان من. گناه من، روح من. آت، ری، نا؛ نوک زبان در سفری سه‌گامی، آغازی عاشقانه در گام ابتدایی، سپس قدمی با همراهی افتخارآمیز دستانی لرزان که گناهی کبیره درشان پیچ می‌خورد و در غایت گردش زبان با ضربی رمانتیک¹

***
پرومته قدم‌های زیاده‌خواهش را به سوی اتاق الهه‌ی آتن راند.
نگاهی به روبه‌رویش انداخت، دری سفید با دستگیره‌ی آهنیِ گرد و زنگ‌زده‌.
زیر لب زمزمه می‌کند:
- مثل همیشه و مثل همه اما متفاوت!
انرژی این اتاق حداقل برای ارمیا عجیب و متفاوت بود و این تفاوت گویی از فرد داخل اتاق نشات می‌گرفت.
دستان رنگ پریده‌اش را به سوی در دراز کرد و تقه‌ای زد، همان دم صدایی دخترانه‌ به گوشش خورد:
- بفرمایید؟
نغمه‌ی صدایش حالت سوالی داشت، چندان مخملی نبود و کودکانه به‌نظر می‌آمد با این‌که صاحبش به وضوح سعی در بم و کلفت کردنش داشت!
گوشه‌ی راست لبش کشیده شد و در نهایت کج‌خندی دندان‌نما برروی رخسارس جا خوش کرد.
در را گشود و لحظاتی کوتاه را صرف دیدن دختر کرد.
این‌بار لباس‌های سفید آن تیمارستان منحوس را به تن کرده بود و لباس‌ها در اندامش زار می‌زدند.
چشمان شکلاتی دخترک هرجایی را جز ارمیا می‌‌نگریدند.
- فکر نکنم اول کاری نیاز به آمپول بازی باشه!
ارمیا با تعجب لب زد:
- اما من که پرستار یا دکتر نیستم!
و تنها چیزی که نصبیش شد "اوه" حیرت‌زده‌‌ای بود که از میان لبان دختر بیرون جهید.
ملافه‌های سفید تخت خواب ساده، زیر انگشتان دختر جوان چنگ زده شدند و این از چشم‌های کاوش‌گر ارمیا دور نماند.
- من نمی‌بینم!
پس آن‌قدری حواسش پرت یادآوری و به زبان آوردن نقصش شده بود که درباره‌ی ارمیا نگرانی‌ای نداشت!
- مشکلی نیست، منم از بیمارام.
دختر باز هم اهمیتی نداد و شانه‌ای بالا انداخت.
- خب؟
- هیچی فقط اومده بودم که بهت یه سری بزنم آخه جدیدی!
بهانه تراشی‌اش تجسمی از یک احمق به رخ می‌کشید.
وقتی پاسخی نشنید به حالت معذبی با هزاران فکر بی‌انتها بیرون رفت.
________
1. بند اول کتاب لولیتا از ولادیمیر ناباکوف با تغییر

@ برهون

@ Artemis.T

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...