رفتن به مطلب

رمان مُهر‌کات|اثری دیگر از سحر تقی‌زاده


پگآه
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح رمان: +D

رمان را چگونه ارزیابی می‌کنید  

4 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. رمان را چگونه ارزیابی می‌کنید؟!

    • خوب
    • متوسط
    • کار دارد
      0


ارسال های توصیه شده

نام رمان:مُهر‌کات 

نام نویسنده: 𝑠𝑎ℎ𝑎𝑟,𝑡𝒂𝒈𝒊𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉

ژانر: جنایی‌ | معمایی | عاشقانه | تراژدی | طنز

هدف: قوی‌تر شدن قلم! 

سخنی از نویسنده:    تمامی مکان‌ها، شخصیت ها،فضا‌ها، رفتار و سخنان، واقعیت جز زاده نویسنده ندارند‌.          picsart_10-12-06.01.34_dnfw.jpg

خلاصه:

رهایی در عین‌حال حس انتقام داشتن به چه معناست؟ جر اینکه  دلت را نابود خواهی کرد برای انتقام‌گرفتن از کسی که دیوانه وار عاشقش هستی یا کشتن معشوقت که یک تکه ای از وجودت است!

آری من همان کسی شدم که حس انتقام چشم هایش را کور کرد!

مقدمه:

 یادمه همیشه، دنبال کلمه‌هایی با معنی قشنگی بودم. وقتی پیدا می‌کردم. یادداشت می‌کردمشون؛ ولی یک کلمه بود که هیچ وقت از یادم نرفت. تاسیان!  "توی معنی فارسی، معنای دقیقی نداره. یعنی حس غم و دلتنگی ناشی از جای کسی که بهش عادت کردی و دیگه نیست! یعنی کسی که دوسش داری رو دیگه نداری!"

ویراستار: @ VampirE☆ویژه☆

@ Ayda rashid☆ویژه☆

@ مدیر راهنما

@ Ayda rashid

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط 𝘴ꪖꫝꪖ𝘳
ویراستاری VampirE
  • لایک 27
  • تشکر 1
  • غمگین 5

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول:

دستان‌ام را بلند کرده، روی پیشانی‌ام گذاشته و کمی مالشش دادم تا از سردردی که گریبان‌گیرم شده بود، کم شود؛ ولی  فایده‌ای نداشت، این درد قصد کشت مرا کرده بود! انگشتان سفید و کشیده‌ی دستم را سمت شقیقه‌هایم سوق داده و محکم  ماساژشان دادم.

 می‌خواستم تبهکار شوم؛ بازی از جنس مرگ راه بی‌اندازم.  حال که  نامَم لرزه می‌انداخت بر تن  تمام خلافکاران، وقت بازی فرا رسیده بود.  

قدم اول:

سری به چپ و راست تکان دادم تا افکار مزاحم، آزاردهنده را از خود دور کنم؛ ولی  همانند همیشه موفق نبودم. 

تیله های خوش رنگم را باریک کرده و نگاهم را به آینه دوختم.  می‌توانستم آن حس تنفر و آتش خشمگین داخل نی-نی چشمان‌ام  تماشا کنم!   با حرص چشم غره‌ای داخل آینه برای خودم کردِ و قرمز رنگ‌ام را از  داخل میز برداشته ، به لب‌های خوش فرم و گوشتی‌ام زدم.

آن‌قدر پررنگش  کردم که همانند خون  می‌مانست! دوباره زمزمه صدای لعنتی‌اش مرا از خود بی‌خود کرد!  قطعا دیوانه شده بودم. وقتی که چند سال بود او را نداشتم. صدایش هر دقیقه در گوشم می‌پیچید.

- جلوه وقتی رژ قرمز می‌زنی خیلی دلبری   می‌کنی‌ ها!

 با به یادآوری جمله‌اش، پوزخندی مهمان لب‌هایم می‌کنم. دست‌هایم، میله‌های سرد فلزی صندلی میز آرایشم را در بر می‌گیرد. با تمام توان میله را فشار می‌دهم. انتقام! فقط در آن لحظه حس انتقام بودکه کله وجودم را فرا گرفت و باعث گرم شدن وجودم می‌شد.

 نیشخندی زده و زیر لب ادامه دادم:

- وقتشه دیگه بازی شروع بشه!

عقب گردی کردم و با برداشتن پالتوی خزدار مشکی رنگ‌ام از روی تخت که کنار میز توالت قرار داشت، به سمت در فلزی قدم برداشته و از اتاق خارج شدم . نگاهم را داخل راه‌رویی که انتهایش، به طبقه پایین می‌رسید چرخاندم.  وقتی کسی را ندیدم.

بی‌خیال شانه‌ام را بالا انداختم و با قدم‌های آرام  که تق- تق کفش‌هایم طنین انداز سالن شده ،  از پله‌ها خرمان- خرمان  پایین آمده و وارد پذیرایی شدم. با دیدن حیان که مقابل آینه‌ی بزرگی ؛ کنار شومینه قرار داشت ایستاده  و  اخم کرده ، کلافه‌وار سعی بر گره زدن  کراوات‌اش را داشت ، آخرين پله را طی کردم و کنارش ایستادم. متوجه شدم ته ریشی گذاشته‌ است، به آن صورت نیمه‌پر، جذاب و برنزه‌اش می‌آمد.

- بده  من ببندم برات.

با صدایم سرش را بلند کرد و نگاه‌اش را بر روی من چرخاند. با آن ابروهای مشکی و پُری که داشت اخمی کرده. نفس عمیقی کشیدِ ، دستانش را پایین انداخت.

- خدا خیرت بده دختر؛ بیا این رو ببند. دوساعته درگیرم! 

کراوات سرخ رنگ‌اش را از دستش گرفته برایش گره زدم، بعد از اتمام کارم کت مشکی رنگ‌اش را از روی دسته‌ی کاناپه برداشته و به دستش دادم. سرم را پایین انداخته و به کفش‌های براق‌اش خیره شدم.

با صدا زدن اسمم توسط حیان، سر بلند کرده و بدون هیچ سخنی نگاه‌اش کردم . از سکوتم خودش  قضیه را می‌فهمد. هرگز موفق نبودم چیزی را از او پنهان کنم. حیان مرا بهتر از خودم می‌شناخت! باری دیگر اسمم را صدا می‌زند، که جواب اش را با ولوم صدای آرامی دادم :

- جانم حیان؟

با چشم‌هایی که هاله‌ای از غم گرفته بود و می‌دانستم که نگرانم است تا باز دیوانگی نکنم، تا باز غرق خاطراتم نشوم و خودم را نابود نکنم، آهی کشیده و ادامه داد:

- می‌دونی که قرار هست امروز آرات هم بیاد!

با حرفی که زد، چشم‌هایم را بستم و دست‌هایم را مشت کردم. پشت کمرم بردم تا لرزششان از چشم حیان دور بماند! می‌دانستم، می‌دانستم می‌خواهد بیاید و قرار بود من هم دیوانه‌اش کنم.

این بازی بد قرار بود جان خیلی‌ها را بگیرد؛ ولی چرا وقتی اسم آرات را حیان آورد قلب بی‌چاره‌ام تند- تند شروع به تپیدن کرد؟! دستم را روی قلبم گذاشته و بر خود غریدم:

- آروم باش لعنتی! نباید کم بیاری. غصه‌هات رو خوردی، گریه‌هات رو خیلی وقته کردی، حالا وقته انتقامه! نباید کم بیاری جلوه، باید انتقامت رو بگیری.

به حیان نگاه کردم، نگرانی‌اش را درک می‌کردم. جز من کسی را نداشت و هرطور که شده خواستار این بود که  تکیه‌گاهم باشد. برای آرام شدنش لبخند تصنعی زدم؛ ولی آن اخمی که میان ابروهایم پیوند خورده بود مرا لو می‌داد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- می‌دونم حیان! وقته بازی هست! 

 حیان کلافه پوفی کرد آن دستان بزرگ و مردانه‌ی کشیده‌اش را پشت گردنش کشیده و قدمی عقب رفته با تکیه به دسته‌ی مبل خطاب به من می‌گوید:

- مطمئنی؟ شاید پایان بازی بد تموم شد! 

به چشم‌های کشیده و خمار مشکی رنگ پسر عموی نازنینم خیره شدم. چشمانش آن‌قدر جذاب بود که من اگر جای نیهان بودم، هیچ‌وقت هم‌چنین چشم‌های ناب و قلب مهربانی که حیان داشت را از دست نمی‌دادم. 

  نگاه از چهره مردانه‌اش گرفته و به زمین دوختم. نفسی کشیدم و بعد از مکثی سخن‌ام را بازگو کردم:

- تو با نجات دادنم، من رو کشتی! خودت خبر نداشتی من هر روز ذره- ذره جون دادم! من الان یک مرده‌ی کاملم! باور کن. 

 حرفم که تمام شد، آه کوتاهی خود به خود از نهادم بلند شد. خیلی خسته بودم؛ از خودم، از این جهان، از همه‌چیز و همه‌کس!

آن‌قدر که دلم خواب ابدی خواستار بود. زبانم را روی لب‌ پایینی‌ام کشیدم و به سمت در حرکت کردم که حیان هم پشت سرم آمد. در خانه را باز کردم و وارد حیاط تقریباً بزرگ سرسبزمان شدیم.

طره‌ای از موهایم که جلوی چشم‌هایم ریخته شده بود را پشت گوشم راندم و نیش‌خندی زدم. زمزمه وار گفتم:

- وقته شروع بازی بدی هست که خودت شروع‌اش کردی آقای آرات پایدار! 

با صدای بوق ماشین، به خودم آمدم. نگاهم را از ماشین حیان گرفتم و سری تکان داده، به سمت ماشین قدم برداشته. سوار ماشین شدم که در ویلا را با ریموت باز کرد و با تیک‌آفی به راه افتاد. 

دستش را سمت ضبط صوتی برده و آهنگ بی‌کلامی گذاشت که برایم احساس آرامش می‌داد.  لبم را به دندان گرفته و از پنجره به آسمان سیاه نگاه کردم که حرف آرات یادم آمد:

- ببین جلوه! محاله من و تو از هم جدا بشیم! شاید بمیرم اون وقت جداشیم که حلالت نمی‌کنم. برای این‌که اون دنیا به این بهونه یک‌بار دیگه ببینمت! محاله من بی‌تو، تو بی‌من زندگی بکنیم. همیشگی‌ام!

هه همیشگی! آری من برای آرات همیشه اضافی بودم و این را خوب بهم فهماند.

@ همکار ویراستار♥️

 

ویرایش شده توسط نازار
ویراستاری VampirE
  • لایک 24
  • تشکر 3
  • غمگین 5

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم!

 

چشم‌هایم را از ستاره‌های پر نور آسمان گرفتم و نگاه‌ام را به سمت حیانی که اخم کرده با دستان تنومند و مردا‌نه‌اش بر روی فرمان ماشین ضرب گرفته بود و آن را می‌فشرد سوق دادم.

زبان داغم را بر روی لب‌هایم کشیدم و آب دهانم را از گلوی خشک شده‌ام به پایین هدایت کردم. خطاب به حیان گفتم:

 

- حیان! 

 

 سرش را به سمتم برگرداند و نیم‌نگاهی به من کرد. دوباره حواسش را به رانندگی و جاده‌ی پرپیج و خم روبه‌روی‌مان داده و با صدای دو رگه‌ای گفت:

 

- جانم جلوه خانم؟

 

خنده‌ی ریزی کردم. چه‌قدر عالی بود که در این دنیای نامرد، خدا یکی همانند حیان را به من داد که مثل کوه پشتم باشد. شاید خدا دلش برای تنهایی‌ من سوخت. کسی چه می‌دانست! 

 

نگاه‌ام را از او گرفتم ‌و به‌ روبه‌‌رویم دوختم. آهی کشیدم و بازدمم را بیرون فرستادم. کمی در صندلی‌ام جابه‌جا شدم و گفتم:

 

- خودت هم می‌دونی که قراره نیهان هم اون‌جا باشه. 

 

 با دیدن سکوتش سرم را بالا بردم.   چشمانم قفل دست‌هایش شد که دور فرمان را ضرب گرفته بود و می‌فشرد! کز کرده فقط تماشاش کردم؛ او هم مانند من زجر می‌کشید و دم نمی‌زد.

بمیرم برای دلش که انبار درد بود. دنده را جابه‌جا کرد. و با بیشتر کردن سرعتش،   گفت:

 

- می‌دونم هست و قراره اعصابم خراب‌شه. دیگه نمی‌کشم جلوه!

 

 کمی مکث کرد و یک آن، با صدای بم خاص‌اش دادی کشید و با عصبانیت تمام گفت:

 

- خدا! حواست به این بنده‌ی بریده‌ات هست؟! نوکرتم خدا! می‌دونم این‌قدر بدی کردم که لیاقت صدا کردنت رو ندارم؛ ولی قسم به بزرگی‌ات حالم خرابه! 

 

 با دیدن حالش بغض گلویم را فشرد. قطره‌ اشکی از کنار چشم راستم سرازیر شد و راه نامعلومی را در پیش گرفت. حیان داشت نابود می‌شد! چه‌قدر مرد بود که من به او تکیه کردم با همه دردهایم با همه غصه‌ها و دیوانه‌بازی‌هایم.

ولی نتوانستم تکیه‌گاه‌اش باشم. آه از نهادم بلند شد. لعنتی بر خود فرستادم و کنج صندلی کز کردم، تا بتوانم حیان را ببینم.

 

 دستانم را بالا بردم و دستش که بر روی دنده بود گذاشتم. آرام لب زدم:

 

- حیان! آروم باش خواهش می‌کنم. الان وقته کم آوردن نیست. باشه؟ الان وقته بازی کثیفی هستش که راه انداختیم و می‌خوام که برنده بشیم. آروم باش، خودت رو جمع و جور کن. تو نباید کم بیاری! باشه؟

 

 نفس عمیقی کشید و دستش را سمت پیشانی‌اش برد و ماساژ داد. اخم وحشتناکی میان ابروهایش پیوند محکمی خورده بود. که باعث کوچک‌تر شدن چشم‌های خوش‌رنگش می‌شد! سری تکان داد.

با زدن بوق به سرایدار محلی که جشن برگزار می‌شد، نشان داد تا در ویلا را باز کند.

 

 صاف سر جایم نشستم که در باز شد. بادیگارد چهارشانه و سیاه پوش اخم کرده‌ای آمد. گمان کنم با آن ریش‌های چهار متری‌اش می‌توانستم بافت قشنگی بزنم. نزدیک ماشین که آمد، حیان شیشه را پایین کشید. بادیگارد گفت:

 

- سلام قربان! خوش اومدید. لطفا اسم شریفتون رو بفرمایید، تا لیست رو نگاه کنم.

 

 حیان با دادن نام من و خودش، منتظر ماند که بادیگار لیست را چک کند. بعد گذشت پنج دقیقه بادیگارد گفت:

 

 - عذرخواهی می‌کنم بابت دم در نگه داشتن شما! بفرمایید اسم شریفتون، توی ليست مهمانان هست.

 

 برگشت و علامتی به همکارش داد که در را باز کند. حیان ماشین را به سمت پارکینگ راند. پارکینگ که آدم حس می‌کرد داخل یک ویلای مجلل شده است. دیوارهای کاشی کاری شده، ریسه‌های مخفی طلایی رنگ با کاشی‌های کرم رنگی که انعکاس تصویر خودم را می‌توانستم براق ببینم!

از ماشین پیاده شدم و لباسم را صاف کردم تا حیان آمد و بازویش را جلو آورد. لبخندی زدم. بازویش را محکم گرفتم و با قدم‌های مستحکم و با غرور راه کوچکی که به در ویلا می‌رسید را طی کردیم.

 

به داخل عمارت رسیدیم که خدمت‌کاری آمد، پالتوهای من و حیان را گرفته و همراه هم به سالن بزرگی که انتهای راه‌روی کوچک عمارت قرار داشت، رفتیم. صدای موسیقی همه جا را برداشته بود. اخمی کردم و چشم چرخاندم.

 

 

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم:،

 همه‌جای سال پر شده بود از ریسه‌های سوزنی زرد رنگ، میزهای ایستاده بدون صندلی طلایی رنگ، با کاغذ دیواری‌های مشکی جلوه زیبایی داشتند. دخترهایی که می‌رقصیدند و پسرهایی که آب‌میوه به دست، مشغول خوش‌گذرانی بودند. 

 

چشم چرخاندم. دلم خواستار دیدار معشوق‌ام بود. بار دگر خیره چشمان آسمانِ شبش شوم. از گوشه چشم‌ام دیدم که کنار ستونی همراه با نیهان، شعله ایستاده و می‌خندند. پوزخندی زدم. سرم را به گوش حیان نزدیک کرده و گفتم:

 

- حواست رو جمع کن. سمت چپ کنار ستون وایستادن. بریم جایی واستیم که اون‌ها به ما دید نداشته باشن؛ ولی ما بتونیم ببینیم‌شون! 

 

 تا خواست به آن‌ طرفی که اشاره می‌کنم برگردد، از آستین تک‌کتی که تنش بود، گرفتم. و با خون‌سردی تمام که می‌دانستم چندین‌نفر زیر نظرمان دارند، سخنم را بر زبان آوردم:

 

- نگاه نکن! دارن می‌بینن!

 

سری به نشانه تایید حرفم تکان داد و راه افتاد. هم قدمش شده و به سمت گوشه دنج سالن رفتیم و ایستادیم. سرم را بلند کردم، این‌بار بدون ترس از این‌که مرا ببیند خیره‌اش شدم. چه‌قدر آرات من خوش‌تیپ شده بود.

کت و شلوار مشکی با بلوزی خاکستری رنگی که پوشیده بود؛ همراه با جلیقه  و کفش‌های ورنی مشکی، بیش از هر وقت دیگری جذابش کرده بود.

نگاهم را از او گرفته و به پیست رقص دوختم. شانسی این کت و شلوار را انتخاب کرده بود ؟! یا... .

 

یادم هست همیشه من این رنگ‌ها را برایش انتخاب می‌کردم! باز حواسم پرت قدیم شد. 

 

***

 

- آرات عشقم. 

 

سرش را از کمدش بیرون آورد و هومی گفت. اخمی کردم؛  دست نکشیدم و باز صدایش زدم:

 

- آرات! 

 

برگشت و نگاهم کرد. چشم‌های شیطانش می‌خندیدند. خنده‌ای آرام کرد. چین‌های ریزی کنار گوی‌های درخشانش افتاد، که باعث کوچک‌تر شدن‌شان می‌شد!

 

- جانم خانومَم!

 

لبخند گرمی زده و به طرفش آرام قدم برداشتم. صدای تق- تق کفش‌های پاشنه بلند سفید‌م، هارمونی جالبی با سکوت اتاق ایجاد کرده بود. جلوتر رفتم و کت شلوار سیاهش را با بلوز خاکستری رنگی دستش دادم. 

 

- این دوتا رنگ هم به تو خیلی میاد هم... .

 

نگذاشت حرفم را کامل بگویم. قهقهه‌ای زد، که دندان‌های صاف و یک دست سفید‌ش کاملا نمایان شد.

 

- هم عاشق دیونه‌وار این دوتا رنگی نه؟! 

 

سری به نشانه‌ی تایید تکان دادم. سرم را پایین انداخته و گفتم:

 

- حالا برو لباس‌هات رو بپوش تا دیر نمونیم! 

 

***

 

با صدای گذاشتن لیوان آب پرتقال توسط حیان بر روی میز، به خود آمدم. 

 

نمی‌دانم ولی حس می‌کردم از عمد این دو رنگ را پوشیده. احتمالا می‌دانسته  قرار است من در این‌جا حضور پیدا کنم؛ و اگر آمدم، صددرصد این  طیف رنگ‌ها را می‌پوشم! اخمی کردم و با پیشنهاد حیان با او به سمت پیست رقص قدم برداشتم.

 

کمی روبه‌روی هم رقصیدیم که یک آن دیدم جای حیان را ساواش گرفت. دندان قروچه‌ای رفته و خواستم بروم، که از آستین لباسم گرفت و گفت:

 

- کجا بانو؟ خوش بودیم که!  راستی عشق قبلیت رو دیدی! چه حیف که نذاشتم زندگی‌ات رو بکنی و دوتا از عزیزهات رو  گرفتم ازت!

 

بی‌حرف فقط نگاهش کردم! چه‌قدر خار و خفیف بود! کم- کم داشتم کنترلم را از دست می‌دادم! باز تیک عصبی‌ام شروع شد که باعث لرزش دست‌هایم و زدن نبض پایین چشم‌هایم می‌شد!

 

ولی ساواش قصد کوتاه آمدن نداشت.

 

- تو رو از عزیزهات جدا کردم! کاری کردم بشی سکه‌ی یک پول؟!   راستی هنوز هم جوابت به من (نه) هست؟! 

 

برگشتم و بی‌توجه به جمعیت، اسلحه‌ام را از جای مخفی لباسم در آورده و به پیشانی‌اش چسباندم. صدای جیغ دخترها بلند شده و هر کدام به گوشه کناری فرار می‌کردند. گلنگدن اسلحه را کشیدم!

 

واقعا اگر یک کلمه که باب میلم نبود سخنی می‌گفت؛ قسم می‌خوردم جان بی‌ارزشش را بگیرم!  سرم را خم کردم که موهایم یک طرف صورتم ریخت.

خیلی از او نفرت داشتم و مطمئن بودم چشم‌هایم این نفرت را به‌روز می‌دهند.  یک‌آن صدای موسیقی شاد قطع شد.  

 

- از جونت سیر شدی ساواش خان! می‌دونی پایدار کوچیک، خیلی رو اعصابم یورتمه میری! من هم کسایی که حالم رو خراب کردن به درک واصل کردم. خیلی الان دلم می‌خواد خون بریزه توی این مجلس. اون هم که خونِ تو باشه خوشحال‌تر میشم و چی بهتر از این! پاپیچم نشو.

 

 تند اسلحه‌اش را از جیبش درآورد و روی پیشانی‌ام گذاشت و پوزخندی زد! از آن رنگ تمسخری که داخل چشم‌هایش بود نفرت داشتم.

 

- من رو دست کم نگیر بانو. اون اسلحه که دستت هست، وقتی تو به دنیا اومدی من داشتم باهاش بازی می‌کردم! 

 

پوزخندی زدم تا خواستم دهانم را باز کنم و جواب ساواش را بدهم، که که صدای بم و عصبی  آرات بلند شد:

 

- چه‌خبر هست این‌جا؟! ساواش جمع کن این مسخره‌بازی رو! 

 

از پشت شانه‌ام، نیم‌نگاهی به او کردم و برگشتم. قدمی جلو  رفته و روبه‌رویش ایستادم. به چشم‌های قشنگش خیره شدم! چه‌قدر دل‌تنگ بودم.

دل‌تنگ وجودش؛ اما حرفی نزدم ولی با دیدن نقطه قرمز رنگی وسط پیشانی‌اش، چشم‌هایم از شدت تعجب و ترس گشاد شده و  نفسم حبس شد.

 

نه خدایا! با این‌که دلم را شکسته بود، با این‌که متنفر بودم از او؛ ولی اگر بلایی سرش می‌آمد، من طاقت نمی‌آوردم.  می‌مردم! تند با یک حرکت سریعی هلش دادم  که روی کاناپه پشت سرش افتاد.

البته آن‌قد ها هم زور من بیشتر نبود. او حواسش جای دگری پرت بود. صدای شلیک بلند شد و آن گلوله‌ای که قرار بود به پیشانی آرات بخورد، به بازوی من خورد!

 

در آنی از ثانیه نفسم از درد حبس شد. داخل سینه‌ام ولی صدای آخی هم از دهانم خارج نشد. من قوی‌تر از این حرف‌ها بودم. چشم‌هایم را روی هم فشار دادم، دست سالمم را روی زخمم فشار دادم. 

 

دخترهای اطراف جیغ‌کشان این‌ور و آن‌ور می‌رفتن. نمی‌گذاشتند حواسی برایم باقی بماند! دستم را بلند کرده و به سقف شلیکی کردم که همه در جاهایشان خشک شدن! داد زدم:

 

- دراز بکشید روی زمین احمق‌ها!

 

همین سخنم کافی بود که صدای رگ‌بار بندی گلوله بلند شد! همه خودشان را جایی پنهان می‌کردند تا از شر گلوله‌ها در امان باشند. یک‌آن میان شلوغی جمعیت، حیان داد کشید:

 

- جلوه پناه بگیر!

 

رفتم کنار میزی و با دستم سالمم  به زمین انداختمش که صدای گوش‌خراش شکست لیوان‌های روی میز بلند شد. پشت میز رفتم. به سمت چپم نگاه کردم.

متوجه آرات شدم که با  چشم‌هایی که از نگرانی که دو- دو می‌زند نگاهم   می‌کرد!

 

 

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم:

بی‌توجه به آرات برگشتم. که شیشه‌ها با صدای انفجار بلندی شکسته شد و چندین‌نفر سیاه پوش وارد سالن شدن! از یک‌طرف بازو‌ام زخمی شده بود؛ از یک‌طرف صدای جیغ دخترها اعصابم را خورد می‌کرد. کنترل خودم را از دست داده و گفتم:

 

- ای کوفت و جیغ عملی‌ها! پرده‌ی گوشم پاره شد. 

 

 یک دختر سر تا پا عملی، که یک لباس جیغ و کوتاه نارنجی همراه با نیم‌بوت مشکی پوشیده بود و غرق آرایش، چشم غره‌ای برایم رفت. نیش‌خندی زدم و گفتم:

 

- عه توهم که  عملی هستی!

 

از سر حرص، جیغ خفیفی کشید و از من دور شد.  سری به نشانه‌ی تأسف تکان دادم. بی‌توجه به دخترک، کسی که این دیوانه‌بازی را راه انداخته بود، نگاهی کردم و با دیدن دنیل چشم‌هایم گرد شد!

 

هه! دشمن آرات و رفیق شفیق من! بلند شدم و خنده‌ای کرده به طرف‌ او رفتم! 

 

- به‌- به ببین کی این‌جاست! آقای دنیل کلورانسی!

 

جلو رفتم. چون گلنگدن اسلحه‌ام را کشیده بودم، دستم زود بلند کردم و به بازوی راستش شلیک کردم! می‌دانستم دیوانه هستم با وجود بادیگاردهایش  که زنده‌ام نمی‌گذاشتند! ولی اصلا انتقام دیر را دوست نداشتم. 

 

دادی از درد زد و چشم‌هایش بست. از سرِ لذت قهقه‌ای زدم. یقیناً دیوانه شده بودم که با وجود آدم‌های مسلح‌اش که مرا هدف گرفته بودند، چنین کاری انجام دادم! دوتا از بادیگاردهایش طرفم آمدن که یکی‌شان مشتی به گونه‌‌ام زد! دنیل حواسش نبود وگرنه خون این بادیگارد ریخته بود.

 

 دنیل سَرِ من غیرت داشت! صورتم که به راست چرخیده بود را به طرف بادیگارد چرخاندم و قه‌قهه‌ای زدم که بی‌چاره چشم‌هایش گرد شد! الان با خودش می‌گوید ببین با چه دیوانه‌ای طرف شده‌ام! تفی بر صورتش انداختم.

 

- زورت همین‌قدر بود؟!

 

نگذاشتم حرفی یا حرکتی بزند پایم را بلند کردم و به پشت پایش ظربه زدم که جلویم زانو زد! آن یکی بادیگارد، از حواس پرتی‌ام استفاده کرده، مشتی به پهلو‌یم زد که نفسم‌ رفت! صدای داد آرات و دنیل باهم بلند شد:

 

- بسه!

 

آرات تا خواست طرفم بیاید، که بادیگاردهای دنیل او را گرفتند. نیش‌خندی زدم. هه! الکی مثلا نگران من شده بود؟! نگران منی که خودش کشت!؟  بی‌توجه به آرات، به طرف دنیل چرخیدم که گفت:

 

- چته دختره دیوونه؟ چرا شلیک کردی به من؟!

 

دهن کجی کردم و خیره به چشم‌هایش گستاخانه  جوابش را دادم.

 

- مرض که نداشتم. آدم‌های تو زخمی‌ام کردن. منم تورو زدم ست بشیم رفیق!

 

و بادیگاردی که دستم را گرفته بود، مشتی از طرف من نوش جان کرد. بلا‌خره هشت سال دفاع شخصی یک جایی به کارم آمد. بادیگارد که ضعف کرده بود، دستانش شل شد.

 

کنار کشیدم و خم شدم اسلحه‌ام را که از دستم افتاده بود را برداشتم.  کنار دنیل رفتم که با نگرانی نگاهم کرد. قه‌قهه‌ی دیوونه‌واری زدم و گفتم:

 

- نترس بابا! اون تلافی بود. کاریت ندارم. 

 

 و سپس نفس عمیقی کشیده. دستم را جلوش بردم و گفتم:

 

- خوش‌اومدی رفیق!

 

می‌توانسم صورت سرخ شده،ی آرات را تصور، و نفس‌های کش‌دارش از عصبانیت را حس کنم! عصبانیت سَرِ این‌که من با دنیل گرم گرفتم و او را ادم حساب نکردم. سرد بودم! نقطه ضعفش دستم بود.  

 

از نادیده  گرفته شدن به شدت متنفر بود؛ ولی  من دگر بی‌احساس شده بودم! دگر بریده بودم از او، از عشق‌اش و این را خودش هم خوب می‌دانست.   شانه‌ای بالا انداخته و در دل خود زمزمه کردم:

 

- بی‌خیال آرات، بی‌خیال زندگی، دیوونگی رو عشق هست!

 

دنیل سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد. لگدی به پایش زده، و گفتم:

 

- به خودت تاسف بخور!

 

  دنیل  دستانش را به نشانه‌ی تسلیم بالا برد. سرش را پایین انداخت، که چند تار مو روی پیشانی ‌اش طنین زیبایی انداخت.

 

- باشه بابا تو بردی ملکه‌ی تیمارستانی!

 

با اسحله‌ام گوشه پیشانی‌ام  را خاراندم و ژست  جالبی گرفته، گفتم:

 

- لقب خفن داشتم هم حس خوبه ها! ملکه تیمارستانی!

 

 

 

 

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم:

دنیل خنده‌ای کرد و با آن چشم‌های  خمار و نایابش، خیره‌ی من شد. قدمی جلو آمد و دستانم را گرفت. از گوشه‌ی چشمم دیدم که آرات دستانش را مشت کرد. حقش بود دگر! نیَندیشیده بود، به تاوان خورد کردن من، غرورم، از همه مهم‌تر باورم؟! با صدای سخن گفتن دنیل، نگاهم را به نگاهش سوق دادم.

 

- رئیس، دستور داده قانون بازی عوض بشه!

 

با شنیدن حرفش، از تعجب ابروی راستم ناخودآگاه بالا پرید. دستور رئیس یعنی تمام! من باید با نقشه‌هایی که کشیده بودم، خداحافظی می‌کردم. پوفی از سر ناچاری کشیده‌ و سری به نشانه‌ی تایید سخنش تکان دادم. که گفت:

- حیان، آرات، شعله، نیهان، خودم، جلوه، ساواش، ملودی، دیار، و چندنفر دیگه‌، قرار هست به ویلای که رئیس دستور داده نقل مکان کنیم! 

 

با شندین این حرفش، دستانم را مشت کردم. لعنتی من باید با آرات زیر یک سقف می‌بودم. امکان نداشت! دستانم را از دست دنیل خارج کرده و عقب گردی کردم. چند قدمی به سمت در خروجی برداشتم، که با صدای دنیل ایستادم:

 

- جلوه این دستور رئیس هست.  هیچ‌کدوم‌مون نمی‌تونیم سرپیچی کنیم؛ وگرنه تاوانش از دست دادن جون‌مون هست!

 

بدون این‌که به پشت برگردم، صورتم را نیم‌رخ چرخانم و نگاهش کردم. خودش می‌دانست دردم چیست! ولی باز هم سعی بر خراب کردن عصابم را داشت! چشمانم را باز و بسته کردم، تا حواسم را جمع کنم. آرام لب زدم:

 

- دارم میرم با رئیس صحبت کنم دنیل! فردا شب بیا ویلای من.

 

 و به حیانی که به دیوار تکیه داد بود و با ژست قشنگی نگاهم می‌کرد. صدایش زدم تا بیایَد  و برویم!  دلم می‌خواست خیلی زود از آن ویلا که خاطرات بد‌ی از آن داشتم، خارج شویم. با رسیدن حیان کنارم، بازو‌یش را گرفته و بیرون رفتیم.

داخل ماشین  که نشستم، دگر طاقت نیآوردم. سرم را خم کردم. دستانم را میان موهای موج‌های سیاه سرم سوق داده و محکم کشیدم‌شان. گلویم از که بغضی گریبان‌گیرم شده بود درد می‌کرد.

ولی نباید کم می‌آوردم. چشمانم را بسته و روی هم فشارشان دادم. سعی کردم نفس‌هایی منظم و کش‌داری بکشم تا خودم را کنترل کنم. با موفق شدن در کارم، که احساس کمی آرامش می‌کردم، صاف سر جایم نشستم. با دیدن سر خوردن ستاره از آسمان باز افکارم به زمان قدیم پرواز کرد. 

 

***

 

- عه آرات! ببین یک‌دونه ستاره سر خورد. 

 

آرات با حرفم نگاه خیره‌اش را از من گرفته، به آسمان نگاه کرد و اخمی کرد. 

 

-این چیزی که دیدی، ذوق نداره جلوه! اتفاقاً بده! 

تعجب کردم. آخر مگه سر خوردن ستاره‌ای در آسمان شب، چه‌چیز بدی داشت که من نمی‌دانستم؟! برعکس خیلی زیبا بود. 

 

- عه! آرات اتفاق به این قشنگی کجاش بده آخه؟! 

 

نگاهش را به جنگلی که جز ما دونفر کسی داخلش نبود و به تاریکی خوفناکی رفته بود، سوق داد. چشمانش را به اطراف گرداند و آخرش نگاهش داخل چشمانم ایستاد. 

- یک افسانه‌ای هست میگه اگه ستاره رو ببینی که توی آسمان سر خورد، یعنی یکی از عزیزانت رو از دست میدی و این بدی داره که میگم ذوق نکن. شاید اون عزیزت من بودم. شاید مُردم! 

 

اخمی به سخنانی از لب‌هایش سرازير می‌شد کردم. یقیناً من بی‌ او نمی‌توانستم زنده بمانم. حرصی مشتی به بازویش کوبیده و با بغضی که باعث لرزش صدایم می‌شد، غریدم:

 

- ببین اولاً تو حق نداری از پیشم بری، دوماً اگه بخوای بميری، یا من هم می‌بری؛ یا خودم، خودم رو می‌کشم و میام پیشت!

 

 

 

 

 

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم:

با صدای  بوق زدن ماشین توسط حیان، از فکر بیرون آمدم و نفس عمیقی کشیدم. من هنوز هم جان می‌دادم برای لبخند کم‌رنگی که روی لب‌های آرات می‌آمد. من هنوز هم دق می‌کردم از دوری او!

 

از این‌که او را نداشتم، و همه‌ی این‌ها باعثش ساواش بود.  دست‌هایم را مشت کردم و با تمام توانم فشارشان دادم. قسم خورده بودم که خونش را بریزم. باید سختی‌هایی که به من چشانده را خودش نیز می‌چشید، باید تاوان پس می‌داد. 

 

من روحم مرد ولی جسمم زنده ماند؛ ولی قرار بود ساواش هم جسمش را نابود کنم، هم روحش را! دنیا دارد مکافات هست و خواهد بود. به سمت ماشین رفته و داخلش نشستم که توسط حیان  به حرکت در آمد‌. آهی ناخوداگاه از میان لب‌هایم خارج شد که حیان صدایم زد.

 

- جانم!

 

دنده را جابه‌جا کرده، پایش را روی پدال گاز بیشتر فشرد. انگار قصد پرواز داشتیم. دست‌هایش را محکم روی فرمان فشار می‌داد؛ جوری که بعد چند ثانیه، انگشتانش از نرسیدن خون به داخل رگ‌ها، به سفیدی می‌زد. مشتی بر فرمان کوبید و با صدای بمش که می‌لرزید غرید:

 

- ناراحت نباش لعنتی! مگه اون به فکرت هست که تو داری خودت رو نابود می‌کنی آخه! هان؟! جلوه بس کن. ببر از آرات! قسمت هم نبودید. 

 

باز آن تیک لعنتی‌ام شروع شد. باز من ناراحت شدم و قه‌قهه‌های دیوانه‌وارم! شروع کردم به قهقه‌ه ‌زدن که بعد تمام شدن خنده‌ام، حس می‌کردم خیسی چشمانم را. با صدای بغض و لرزش دارم آرام لب زدم:

 

- من به قسمت اعتقادی ندارم. اگه نشد، اگه دوتا عاشق نامی به هم نرسیدن، حتماً یکی‌شون نخواسته! من خواستم اون هم با جون و دلم با تمام روح‌ و روانم! اون کسی که نخواست، نموند و باورم نکرد آرات بود حیان! من بریدم. فقط دارم برای آخرین‌بار خاطرات‌مون رو مرور می‌کنم تا ببرم کلاً! 

 

حرفی نزد و باز هم طبق روال عادی‌اش گذاشت خودم را خالی کنم تا دق نکنم. تا رسیدن به خانه، نه من حرفی زدم نه حیان. با رسیدن به پارکینگ خانه، دستم را بلند کرده در را باز کردم. پیاده شدم.

 

سرم را پایین انداختم. به دامن مدل ماهی لباس خاکستری رنگم نگاهی کردم. کمی گوشه‌اش در درگیری داخل ویلا پاره شده بود. بی‌توجه به لباسم، با قدم‌های آرامی به طرف در ویلا رفته و در را زدم تا حلیمه بیاید و در را باز کند. دایه مهربانم حق مادری بر گردنم داشت. چه‌قدر برای من عزیز بود. 

 

با باز کردن در، سلامی به حلیمه دادم و بی‌حرف پله‌ها را گذرانده به سمت بالا رفتم. فردا صبح که بیدار شدم به دیدن رئیس می‌رفتم تا از نقشه‌اش خبر دار می‌شدم. باید نقشه‌اش را می‌دانستم تا برنامه‌های خودم را بریزم.

 

قدم به قدم به پایان و برد بازی‌ام نزدیک بشوم. در اتاقم را باز کرده، داخل اتاقم شدم. با پایم در را بستم. کلید برقی که کنار در قرار داشت را زدم و با روشن شدن اتاقم، نگاهی دور تا دور اتاق چرخاندم.

 

اتاقم متشکل از تخت خاکستری کمد و میز آرایش خاکستری و دیواره‌هایی با رنگ مشکی، پا تختی مشکی رنگ، تک کاناپه یک نفره‌ای که یک میز شیشه‌ای جلویش قرار داشت بود. به سمت میز آرایشم رفته، شیر پاکن را برداشتم آرایشم را پاک کردم و لباسم را با بلوز- شلوار راحتی عوض کردم. زیر لحاف مشکی رنگ تختم خزیدم. گوشی‌ام را برداشته و ساعت را تنظیم کردم تا فردا صبح دیر نمانم. 

 

چشمانم را بستم تا بخوابم؛ ولی باز یاد آرات افتادم! یاد آن چشمان مشکی رنگش که آدم در نگاهش غرق می‌شد. یاد آن مسخره‌بازی‌هایش در خلوتمان که فقط برای خنداندن من بود افتادم.

 

کاش کمی باورم داشت. افسوس کمی به من اعتماد داشت و آن‌گونه مرا خار نمی‌کرد و مُهر‌ِکات را بر رابطه‌مان نمی‌کوباند. مُهر‌ی از جنس جون قرار بود بشود پایان این بازی. پوزخندی زده  با چشمان بسته‌ام زده و زمزمه‌ کردم:

 

- این‌بار نوبت من هست که حکم کنم و وقتی من حکم کنم، سیر بازی به میل من عوض میشه. پایان این بازی قراره بد تموم بشه پایانی به تلخی اسپرسو!

 

 

 

 

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم:

وقتی از خواب  بیدار شدم، چند دقیقه روی تخت نشسته و کلافه‌وار به دور تا دور اتاق شلوغم نگاهی انداختم. شب گذشته که حال نداشتم، لباس‌هایم را یک‌جایی پرت کرده بودم و جواهرات و کیفم را جای دیگری.

 

با کمک دستانم از روی تخت بلند شده و صندل‌های مشکی رنگم را پایم کردم. به سمت سرویسی که داخل اتاقم بود، قدم برداشتم. 

 

داخل سرویس که شدم چندبار دستانم را پر آب کرده. صورتم را شسته و بدون‌ نگاه کردن به آینه، بیرون آمدم. چشمم به عکس دونفره‌مان با آرات افتاد. جلوتر رفته و روی صورتش داخل قاب عکس دست کشیدم و به چشمانش خیره شدم. همیشه مغرور و غد بود؛ حرف، حرف او بود. چه‌قدر دلم برایش تنگ شده بود.  

 

****

 

- جلوه خانوم! 

 

 پشتم را به طرف او برگشتم و سعی کردم لبخندم را محو کنم تا نبیند، سعی می‌کرد مرا راضی کند تا با او به تحویل گرفتن اسلحه‌ها نروم! به عکسش که سیاه و سفید با کت شلوار انداخته بود نگاهی کردم. دلم برایش ضعف می‌رفت. برای لبخند و عشقی که فقط برای من بود نه برای دیگران. 

 

- آرات نمی‌تونی راضی‌ام کنی! یا من هم می‌بری، یا پا میشم میرم خونه خودم و دیگه محو میشم نمی‌بینی من رو ها! 

 

یک آن از بازویم گرفته، من را به عقب، به طرف خودش برگرداند و با اخم غرید:

 

- جلوه یک‌بار گفتم؛ باز هم میگم. تو با من نمیای. خطرناکه؛ بفهم! 

 

چرا خودش نمی‌فهمید که نگران او هستم. اگر حتی یک تار مو از سرش کم شود، من جان می‌دهم. چرا درک نمی‌کرد من به امید نفس‌هایش تنفس می‌کنم! یا حتی با این‌که بیست و چهار ساعت پیشم می‌بود.

 

شب موقعه‌ی خواب، من خیره‌ی عکس‌هایش می‌شدم! با چشم‌هایی که می‌سوخت و هاله‌ای از اشک را در بر گرفته بود خیره‌اش شدم. 

 

- وقتی خودت دلت نمیاد اتفاقی برای من بیوفته، من چه‌طور دلم بیاد بذارم تنهایی بری؟! من هم میام آرات! لطفا! 

 

دست‌هایش را از دور بازو‌هایم برداشته و نگاهم کرد. با چشم‌هایش خیره‌ام شد. آخرش کم آورد و سرش را پایین انداخته، از کنارم گذشت. دستش را روی دست‌گیره در مشکی رنگ اتاقش گذاشته آرام لب زد:

 

- لعنت به چشم‌هات جلوه که ویران‌گر زندگی‌ام هست. فقط ده دقیقه وقت داری حاضر بیای پایین. وگرنه خودم میرم! 

 

در را باز کرده و از سَر حرص که از لج‌بازی من گریبان‌گیرش شده بود، در را به هم کوباند. لبخندی از عملیات موفقم زده و بشکنی از خوش‌حالی زدم. من هم می‌رفتم. در کمدم را باز کرده. مانتوی مشکی‌ام را چنگ زده و تن کردم.

 

هم شلوارم مشکی بود هم شالم. تیپم عالی شده بود. زود عینک آفتابی خاکستری رنگم را برداشته و از اتاق بیرون زدم. 

 

****

 

با صدای داد حیان، از فکر گذشته بیرون آمده و عقب برگشتم. متوجه شدم با چشمانی که دو- دو می‌زند،   خیره‌ام شده است.

 

- چرا جواب نمیدی جلوه؟ باز هم فکر بع گذشته؟! 

 

آهی کشیده و سری تکان دادم. خودش دردم را می‌دانست. با این حال حاضر، بود هرکاری کند تا خاطرات آرات را دور بیاندازم؛ ولی من دلش را نداشتم. حیان با تأسف سری تکان داد و دستش را بلند کرد، به ساعت نقره‌ای رنگش نگاه کرد و گفت:

 

- امروز ساعت پنج عصر وقت دکتر داری جلوه. الان ساعت یازده هست. یادت نره بری. باشه؟! من جلسه دارم نمی‌رسم با تو بیام. الان هم اومدم بهت یادآوری بکنم و برم حواست هست دیگه؟! 

 

لبخندی زدم و سری تکان دادم، اصلاً یادم نبود که امروز قرار است نتیجه آزمایشم بیاید. نتیجه آزمایشی که... .

 

- باشه حیان حواسم هست. تو با خیال راحت به جلسه‌ات برس! 

 

باشه‌ای گفته و خداحافظی کرد. دستی به گردنم کشیدم. در کمدم را باز کردم. یک مانتوی جلو باز خاکستری و زیر شال و شلوار مشکی برداشته و تن کردم جلوی آینه رفتم و یک رژ قرمز رنگی زدم. همراه با رژگونه هلویی و ریمل. 

 

راضی از قیافه‌ام، کیف دستی کوچکم را برداشتم و دنبال تلفنم چشمانم را دور تا دور اتاق گرداندم.

 

@ همکار ویراستار♥️ 

 

@ آلفای نقره ای 

 

 

 

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم:

موبایلم را کنار پا تختی‌ام پیدا کردم. به سمتش رفته و داخل کیفم انداختم. از اتاق خارج شدم، که متوجه‌ خدمت‌کار جوانی شدم با دو از سمت اتاقم دور می‌شد. ابرویی بالا انداخته و نیش‌خندی زدم. 

 

- اوه- اوه! جاسوس داریم، چه جاسوسی! 

 

پوزخندی زدم. آرام- آرام قدم برداشتم. کیفم را از دسته‌اش گرفته و روی شا‌نه‌ام انداختم. سوت‌زنان از سی و دو پله‌ای که به طبقه پایین می‌رسید، پایین رفتم. دیدمش که وارد آشپزخانه شده و مشغول کارش شد.

 

بی‌توجه به او، سمت جا کفشی رفته و کتانی‌های مشکی رنگم را پوشیدم. سویج ماشینم را از جا کلیدی قرمز رنگ چنگ زده، در خروجی را باز کرده و بیرون رفتم.  آسه- آسه به سمت پارکینگ قدم برداشتم.

 

سوار ماشین شدم و روشنش کردم. آینه را تنظیم کرده و با یک بسم‌الله، ماشین را به حرکت در آوردم. از ویلا خارج شدم. به طرف بهشت زهرا راندم.

 

میان راه، نگه داشته گل و گلابی گرفتم. مسیر باقی مانده را بی‌توقف راندم.  وارد بهشت زهرا که شدم، اول سلامی به همه‌ی مردگان داده و فاتحه‌ای برای همه‌شان خواندم.

 

یک روزی من هم محتاج یک فاتحه خواهم شد. آهی کشیدم و به قطعه‌ی هشتم رفتم و از پنج قبر گذشته در کنار قبر ششمی توقف کردم. به اسمی که بر روی سنگ حک شده بود، خیره شدم. 

 

- نازلی راد. 

 

 آخ که افسوس آن کسی که زیر همین سنگ سیاه و خاک خوابیده بود، مادر مهربانم است. اشکی از کنار چشمم سرازیر شد. با دستانی که می‌لرزید، دسته گل را روی قبرش گذاشته. در گلاب را باز کردم. سنگش را با آرامش ظاهری شستم. چه‌قدر دلم برایش تنگ بود! دلم برای بغل کردنش، برای عطر آن موهای خیره‌ کننده‌اش تنگ بود.

 

دلم برای لالایی‌هایی که موقعه‌ی خواب برایم می‌خواند خیلی تنگ بود. آن‌قدر که اگر الان می‌گفتند دنیا را بی‌خیال، همین الان بیا کنار مادرت بخواب، بی‌چون و چرا قبول می‌کردم! 

 

- سلام مامانم! خوبی؟! اون‌جا جات خوبه؟ بی‌معرفت دلم خیلی برات تنگ شده ها! نیستی همه دارن بال‌هام رو می‌شکونن. همه دارم زخم‌کاری می‌زنن. کاش بودی مامان! کاش بودی و نمی‌ذاشتی این اتفاق‌ها بیوفته. 

 

دستانم را روی خاک سرد‌ قبر‌ به حرکت در آوردم و در آخر، باز هم دستانم نامش که  با رنگ طلائی حک شده بود  را نوازش کرد.

 

- نمی‌دونی مامان چه‌قدر من دارم زجر می‌کشم! همه‌ی این‌ها تقصیر ساواش هست. انتقامم رو می‌گیرم و میام پیشت مامانم. خیلی خسته‌ام. از دنیا، از آدم‌هاش. دیگه نه دلم با بارون آروم میشه، نه آهنگ، نه آرات. فقط بغل خدا رو می‌خوام. مامان یادته همیشه موهام رو می‌بافتی و می‌گفتی:

 

- من دخترم رو به هیچ کسی نمیدم!همه دل می‌شکنن. دختر من باید پیش خودم بمونه تا هیچ نامردی دلش رو نشکنه!

 

اشک‌های سمجی که تمامی نداشت را با آستین مانتو‌م پاک کرده و سرم را پایین انداختم! آرام- آرام صدای هق- هقم  بلند شد.

 

- رفتی مامان! رفتی من بی‌پناه شدم!  اضافی شدم. اون‌قدر که هر بلایی خواستن سرم آوردن. مامان! کاش یک‌بار دیگه بیای. یک‌بار دیگ بغلم کنی و بگی هیچ‌کس حق نداره دل دختر من رو بشکنه!

 

با غرش آسمان، سرم را بلند کردم و به آسمان خاکستری شهر خیره‌ شدم! خدایا تو هم مانند من دلت خیلی گرفته بود یا با فرستادن بارانت می‌خواهی به من بفهمانی هنوز حواست به من است؟!

 

از جایم بلند شده و برای آخرین‌بار نگاهی به سنگ مشکی و بی‌روح رو‌به‌رویم انداختم. فاتحه‌ای نثار روح زندگی‌ام، که زیر خروار خاک بود کردم!

 

- مواظب خودت باش مامانم. باز هم میام سری می‌زنم بهت. البته بعد از گرفتن انتقامم! چون دیگه رو ندارم بیام پیشت. وقتی قاتل تو راست- راست توی شهر می‌چرخه و آزاد هست؛ ولی وقتی تو بی‌گناه زیر خروار خاک هستی! ببخش من رو! ولی کسی که جون تو رو گرفت، تا به درک واصلش نکنم آروم نمی‌گیرم! خداحافظ مامانم.

 

 

 

 

 

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم:

 

آخرین نگاهی به سنگ قبرش کردم و از روی زانوهایم بلند شده و با گام‌هایی آهسته، به سمت ماشینم می‌روم. باید به دیدن رئیس می‌رفتم. زود سوار ماشین شده و با تیک‌آفی ماشین را به حرکت در آوردم.

 

از بهشت زهرا خارج شده و به جاده‌ی اصلی رسیدم  به ساعت که نگاه کردم. آه از نهادم بلند شد. خیلی دیر شده بود. با سرعتی بالا، فقط لایی می‌کشیدم تا به کاخ رئیس برسم. بعد از گذشت یک ساعتی جلوی کاخ نگه داشتم. 

 

 بوقی زدم. که سرایدار با دیدن من سری به نشانه‌ی (سلام) تکان داده و در را باز کرد. دنده را جا‌به‌جا کرده و گاز دادم به سمت پارکینگ اختصاصی. ماشینم را پارک کرده و با برداشتن کیف و موبایلم، از ماشین پیاده می‌شوم و قفل مرکزی را می‌زنم. بعد گذشتن از راه سنگ فرش، در باز شد.

 

- سلام خانوم. خیلی خوش اومدید! بی‌زحمت کت‌تون رو بدین، تا آویزونش کنم.

 

جواب سلامش را دادم، کت چرمم را در آورده و به دستش می‌دهم با مرتب کردن شومیز نقره‌ای رنگم، راهی اتاق کار رئیس می‌شوم. دستم را بلند کرده و ضربه‌ای به در زدم. با صدای (بفرمایید داخل) دستم را برروی دستگیره‌ی  طلایی رنگ در گذاشته و وارد اتاق می‌شوم.

 

با وارد شدنم، بوی قهوه زیر بینی‌ام را پر می‌کند. سلامی داده، و به اطراف با اشتیاق خیره می‌شوم. اتاقی با تم سرمه‌ای و طلایی! من که به شخصه عاشق اتاقش بودم. 

 

- سلام شهاب.  

 

 تنها کسی که می‌توانست رئیس را با نام کوچکش صدا بزند فقط من بودم! حتی آرات هم نمی‌توانست با اسم کوچکش صدایش بزند. شهاب از پشت میزش بلند شد و لبخندی زد. جلو آمد؛ دستش را مقابلم بلند کرد.

 

دستم را داخل دستش گذاشتم  که رها کرده؛ مرا  هدایتم کرد تا بر  روی کاناپه راحتی بنشینم. 

 

- سلام دلبر! احوالت چه‌طوره؟!

 

خنده‌ی ریزی کردم و پایم را روی پای دگرم انداخته. خیره‌اش شدم. با آن بلوز سفید و شلوار شیری رنگش بسیار جذاب شده بود. 

 

- خوبم. اومدم تا درباره قضیه‌ی ویلا صحبت کنیم. 

 

همین که خواست حرفی بزند، دنیل بی‌آنکه در را بزند، داخل شد. شهاب با حرص آشکار به رویش غرید. 

 

- دنیل! می‌دونی اونی که بی‌اجازه جایی می‌پره یک حیوان نجیبه؟! 

 

با این حرفش، دستم را بر جلوی دهانم‌ گرفتم؛ ولی  خنده‌ام را نتوانستم نگه دارم و قه‌قهه‌ام بلند شد. دنیل دهنی برایم کج کرد و خطاب به شهاب گفت:

 

- اتاق من و تو نداره که! راحتم. چه‌طوری جلوه؟! 

 

شهاب از جایش بلند شده و تا خواست برود پشت میزش، پس گردنی به دنیل کوبیده و روی صندلی‌اش نشست. دنیل اخمی کرده دستش را بلند کرد و گردنش را ماساژ داد. تا خواست حرفی بار شهاب کند، گفتم: 

 

- خوبم دنیل.  

 

نگاهم کرد و حرفی نزد. پوفی کشیده و خودش را روی کاناپه روبه‌رویم انداخت که شهاب به او چشم غره‌ای رفت. رویش را طرف من برگردانند و گفت: 

 

- جلوه گفتی قضیه ویلا خب برات بگم که... .

 

***

 

(آرات پایدار) 

 

زجرآور بود نه؟! معشوقم را به دیگران بخشیده بودم. با دستان خودم. چه‌قدر دلم برای دلبرکم تنگ بود. که در آن مهمانی او را دیدم. ولی احساس جلوه مرده بود. همان جلوه همیشگی نبود. دگر عاشق  من نبود.

 

برایش آراتی دگر وجود نداشت. آن‌قدر عصبانی بودم که وقتی از مهمانی برگشتیم، بی‌حرف کتم را در آورده و به زیرزمینی که باشگاه اختصاصی‌ام بود رفتم. 

 

دستکش‌های بوکسم را دستم کرده و شروع به ظربه زدن به کیسه بوکس کردم. با هر ظربه‌ای که می‌زدم، صورت دنیل را می‌دیدم.  این تنفر قدرت ضربه‌هایم را  دو برابر می‌کرد. بعد از ضربه زدن‌های متوالی که دگر کیسه بوکس جواب‌گوی ضربه‌های من   نبود و پاره شد.  

 

چند قدمی عقب رفت و به دیوار که پشت‌ام کوبیده شد. آرام به طرف پایین سر خورده و سرم را داخل دستانم گرفتم.

 

 

 

 

 

 

 

 

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم:

راوی*

 

اصلا متوجه گذر زمان نبود. چه‌قدر دلش خواستار دیدار با  معشوقه‌اش بود. برای بوی خاص آن موهای مشکی‌اش، برای عطری که او می‌زد. از همه مهمتر دلش برای لبخندهای خاص دلبرکش تنگ شده بود. 

 

دستانش را با عصبانیت داخل موهایش کرده و آن‌ها را محکم کشیده و به پاکت‌های مشکی رنگ چشم دوخت. با صدای باز شدن در سالن، به خودش آمد؛ ولی سرش را بلند نکرد.

 

هرکه بود به طرفش قدم برداشت. وقتی به او رسید، صداش آمد که متوجه آن شخص شد.

 

- داداش! 

 

ساواش بود. چشمانش را روی هم فشرده و نفس عمیقی کشید. الان، دیر این زمان اصلاً حوصله ساواش را نداشت؛ ولی... .

 

آرات پایدار*

 

 دمی از هوای گرفته باشگاه گرفته و با همان ژستم، بی‌حوصله جوابش را دادم:

 

- بله! 

 

سرم را بلند کرد و به ساواش که لباس شخصی پوشیده بود نگاهی کردم.  با آن چشمان خمار مشکی رنگش که همانند شب فقط تاریکی محض بود خیره او شده و لب گشود:

 

- چمدون‌ها رو خدمت کارها بستن. همه‌چی حاظر هست. پاشو! باید بریم ویلا. از اون طرف رئیس هم میاد. 

 

سرم را به نشانه تفهيم حرفش تکان دادم و با کمک میله وصل دیوار که بالای سرم قرار داشت، از جایم بلند شدم. دست‌کش‌های بوکسم را از دستم در آورده، به طرفی پرت کردم بدون نگاه کردن به ساواشی که منتظرم بود، خم شده تیشرتی که روی زمین بوکس انداخته بودم را برداشتم. 

 

تیشرت سرمه‌ای رنگم را پوشیده. چند قدمی به سمت راست رفتم و جلوی آینه ایستاده موهایم را درست کردم. پس از اتمام کارم، ساواشی که به دیوار تکیه داده بود و مشغول اس‌ام‌اس بازی بود را صدا زده و از سالن ورزشی‌ام خارج شدیم.

 

پله‌های زیرزمینی که به حیاط ویلا وصل می‌شد را طی کرده و به حیاط ویلا رسیدم.  از در که خارج شدیم، بادیگاردها برایمان احترام گذاشتند. که آرمان را صدا زدم. 

 

آرمان سرگروه بادیگاردها بود. مردی بلند قد و هیکل ورزشی داشت که کت شلوار در تنش کم می‌ماند پاره شود. به سمت من پا تند کرده، به کنارم که رسید. همراه با نفس- نفسی که می‌زد، احترامی گذاشت. 

 

- جانم ارباب؟! بفرمایید. 

 

به روبه‌رویم خیره شده، و اطراف باغ ویلا را از نظر گذراندم. عینک آفتابی‌ مشکی رنگم را به چشمانم زده و اسلحه‌ام را پست کمرم گذاشتم. دستم را روی شانه آرمان گذاشته و فشردم. 

 

- تا ما بیاییم، حواست به ویلا و همه باشه آرمان! خطایی نمی‌خوام از تو سر بزنه. نزار اعتمادم به تو از بین بره! 

 

سرش را پایین انداخت. خودش می‌دانست تاوان خیانت به آرات پایدار، چیزی فراتر از زجرکشی است. کاری می‌کردم که طرف مقابل روزی صدبار آرزوی مرگ کند. 

 

- چشم ارباب. خیالتوت تخت. من حواسم به همه چی هست. نمی‌زارم در نبود شما اتفاقی بیوفته! 

 

دستم را دوبار پشت سر هم به شانه‌اش کوبیده و خوبه‌ای گفتم. قدم برداشتم سمت ماشین‌ام، همراه ساواش سوار که شدیم، آینه را تنظیم کردم و دنده را جابه‌جا کردم. ماشین را به حرکت درآوردم.

 

 از ویلا خارج شدم. به سمت اتوبان اصلی راندم. عصابم خراب بود و چه بهتر از این بود که حرص‌ام را روی پدال گاز خالی کنم. هرلحظه که گذر می‌کرد، فشار پایم روی پدال گاز بیشتر می‌شد. تا جایی که ساواش فریاد زد. 

 

- داداش بسه. الان هردوتامون رو به کشتن میدی. 

 

ولی من بی‌آن‌که به حرف ساواش گوش دهم، فکرم به گذشته پر کشید. 

 

 

 

 

 

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم:

راوی*

 

نیمه شب بود ولی آرات و جلوه داخل اتوبان با سرعت زیادی ویراژ می‌دادند و لایی می‌کشیدند. هم از دست خودش که جلوه را به آن مهمانی برده بود عصبانی بود هم از دست جلوه که مردی قصد داشت به او نزدیک شود. حرس‌اش را روی پدال گاز خالی می‌کرد. 

 

- یواش برو الان هر دوتامون رو به کشتن میدی! 

 

ولی او که گوشش بدهکار نبود بیشتر پایش را روی پدال گاز فشار می‌داد. جلوه که دید، حرف زدن با او فایده‌ای ندارد قسمش داد. نقطه ضعف معشوق‌اش  را می‌دانست! 

 

- آرات تورو جون جلوه آروم تر! 

 

آرات که با شنیدن قسم جلوه حالی به حالی شد. آرام - آرام از سرعت ماشین کاست! ماشین را به سمت گوشه‌ای از اتوبان رانده و جای خلوت پارک می‌کند. دستش را چندین بار روی فرمان کوبید که جلوه طاقت نیاورد و دست‌هایش را داخل دستانش گرفت! 

 

- آرات خاهش می‌کنم داری می‌زنی خودتو نابودی می‌کنی! 

 

****

 

با صدای ساواش که فریاد می‌کشید. به خودم آمدم، زود فرمان را چرخانده و وارد لاین خودمان شدم. جاده دو طرفه بود. من از راه اصلی خود منحرف شده بودم. کم مانده بود با کامیونی که از رو به رو می‌آید تصادف کنیم و شک نداشتم که درجا می‌مردیم. 

 

- حواست کجاس داداش کم مونده بود به کشتن بدی مون ها پیاده شو خودم میرونم! 

 

حواس‌ام قطعا باز پرته جلوه بود وگرنه منی که در رانندگی کسی بر گرد پاییم هم نمی‌رسد، همه‌ی، هوش‌ام  پرت جلوه بود. سرم را چرخوانده و به ساواشی که نگاهم می‌کرد. پاسخ گو شدم. 

 

- نمی‌خواد خودم می‌رونم یهو حواسم پرت شد. 

 

ساواش سرش را به نشانه (تمام) تکان داد. نفس عمیقی کشیدم و پنجره را پایین آورده و سیگار‌ ام را روشن کرده. باز ماشین را به حرکت در آورده و به سمت مخفی‌گاه حرکت کردم. 

 

***

 

(جلوه کیاراد) 

 

داخل پذیرایی ویلا با حیان نشسته بودیم و درباره‌ی محموله‌ای که قرار بود امروز با رییس جا‌به‌جا کنیم صحبت می‌کردیم و منی کلافه وار  که سعی می‌کردم حیان را راضی کنم تا نگرانم نشود.

 

- حیان نگرانی تو بی خودِ خودت می‌دونی حداقل پنج ماشین قراره من، تو و رئیس رو ساپورت کنه و.... 

 

تا خواستم ادامه حرفم را بگویم که موبایلم زنگ خورد با دیدن اسم کسی که منتظرش بودم اخمی کرده و از جای‌ام برخواستم و چند قدمی از حیان دور شدم؛ زود جواب دادم.

 

- بگو! 

 

می‌توانسم صدای نفسش هایش که از شدت نگرانی و اظطراب تند - تند شده بود را حس کنم! و کنار چشمانش که هر وقت از چیزی شوکه می‌شد چین های ریزی می‌افتاد. او سنی نداشت که منِ لعنتی وارد بازی کثیفم کرده بودمش! هیچ وقت خودم را بابتش نمی‌بخشم. 

 

- آرات و ساواش راه افتادن برن ویلا و بعد اون گرفتن محموله ها گفتم بهت خبر بدم! 

 

  پای چم را روی پای راست‌ام تکیه داده، دستی که آزاد بود را به سمت دهانم آوردم و شروع کردم به جویدن ناخن های لاک خورده‌ام، و تند-تند پلک زدم. عادتم بود هر وقتی اظطراب داشتم حالتم همین گونه می‌شد.

 

پس آقای پایدار زود تر از من راه افتاده بود تا به ویلا برسد. دستم را داخل موهای مشکی رنگم کردم و مرتب شان کردم! عادت بد دیگرم نیز این بود. موهایم را آنقدر می‌کشیدم تا سردرد بدی می‌گرفتم. یادش بخیر آرات چقدر سعی می‌کرد ترک دهد مرا از این عادتم ولی نتوانست. 

 

- باشه تو حواست به خودت باشه فعلا! 

 

با شنیدن صدای خداحافظی‌اش تلفنم را قط کرده و به حیانی که منتظر به من چشم دوخته بود گفتم:

 

- آرات اینا راه افتادن پاشو ماهم بریم! 

 

سرس تکان داد و از جای بلند شد. به طرف در حرکت کرد، من هم پشتش رفتم، دوتایی سوار ماشین شدیم و به سمت ویلای شهاب به راه افتادیم! 

 

 

 

 

 

 

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم:

وقتی به ویلا یا عمارات شهاب رسیدیم. سرایدار با دیدنمان بی حرف در را باز کرد. حیان گازی داد و ماشین را پارک کرد، دوتایی از ماشین پیاده شدیم و به داخل رفتیم. به پذیرایی رسیدیم که با دیدن آرات و نیهانی که کنار هم نشسته بودند.  دستانم از روی حرص و حسادت مشت شد. 

 

ولی قیافه ام چیزی را به‌روز نمی‌داد. قدم برداشته و نزدیک شهاب رفتیم اول با حیان دست دادن و یک دیگر را بغل کردند. بعد از اتمام کارشان شهاب سمت من چرخید و دستم را فشرد. 

 

- خوش اومدین! 

 

لبخند گرمی زده و سرم را به نشانه سلام تکان داده و روی کاناپه زیتونی رنگ چرم نشستم. حواس‌ام دوباره پرت آرات شده بود. قبلا ها من کنارش بودم، ولی حال نیهان. قدیم ها فقط لبخندش برای من بود! حال برای نیهان شده بود. دستم روی دسته مبل مشت شد که با صدا زده شدن اسمم توسط شهاب، مشتم را باز کرده و مثل بقیه حواسم را به او دادم. 

 

- خب! همونطور که می‌دونید شب قراره برای تحویل گرفتن محموله کوروکدیل یا همون مواد مخدر بریم. ازتون می‌خوام هیچ اشتباهی سر نزنه! همه چی بی نقض باشه. توی بندر دور افتاده از کشتی( رپال) قراره تحویل بگیرن! و تو جلوه! 

 

 چشمانم را بلند کرده و خیره چشمان مشکی رنگش شدم. خودش می‌داست دگر مثل قبلا پر حرف نیستم و قرار نیست جوابش را بدهم! سرم را تکان دادم تا حرفش را بگویید. 

 

- بعد از اینکه محموله هارو تحویل گرفتین زود میای اینجا! جای دیگه ای جیم نمیزنی قراره جشنی برگذار بشه به افتخار شماها! 

 

اخمی از سخنانش کردم. من اصلا دلم نمی‌خواست شب به این عمارات برگردیم ولی باز نشد. سرم را پایین انداخته و به قالیچه پسته‌ای رنگ خیره شده، سرم را به نشانه تایید حرفش تکان دادم، همه بلند شدند تا به اتاق هایشان بروند که شهاب گفت همراه او به اتاق کارش بروم آن هم تنها! دیدم که دستان آرات مشت شده و با چشم هایی که کم-کم از فرط عصبانیت سرخ می‌شد.

 

پوزخندی زده، بی توجه به او پشت شهاب راه افتادم و به اتاقش رفتم.به طبقه سوم که رسیدیم شهاب در را باز کرد و عقب ایستاد تا اول من وارد اتاقش شوم. به داخل قدم برداشتم که بعد ار من شهاب داخل آمد و در را بست. همانطور که داشت سمت میزش می‌رفت گفت:

 

- بیا بشین کمی حرف بزنیم و یه چیز هایی بگم بهت! 

 

 پشت او قدم برداشته، به سمت کاناپه های سرمه‌ای رنگ رفتم، نشستم و پایم را روی پای دگرم انداخته و دستانم را داخل یک دیگر قفل‌کردم.  منتظر به او چشم دوختم که دنیل وارد اتاق شد. شهاب که می‌خواست سخن‌اش را شروع کند با کار دنیل سرش را به سمت او چرخواند. 

 

- این در رو برای این گذاشتن که گاو هایی مثل تو در بزنن! 

 

شهاب کلافه چشم های آسمان شبش را روی یک دگر فشار داده و کلافه از دست دنیل پفی کشید. من اگر جای شهاب بودم یقینا یک گلوله تا به حال بر مغز دنیل خالی کرده بودم. گاهی وقتا رفتارش هماندد بچه های پنج ساله می‌شد. شهاب سرش را بلند کرده ابرو های پهن و کلفت مردانه‌اش را گره یک دیگر کرده، گفت:

 

 

- جلوه! اون طرفی که قراره مواد هارو ازش بگیری ‌میخواد زیر آبی بره! نوچه هام خبر آوردن می‌خواد تورو بکشه! 

 

 

پوزخندی بر حرف و نگرانی شهاب از بابت کشته شدن من زدم. شهاب که نمی‌داست من هر شب به یاد آرات نفس کشیده و زجر کشیدم! شهاب که نمی‌دانست دگر نه خودم برای خود ارزشی داشتم نه روح و جسمم! من خسته نبودم. خود خستگی بودم. من... هه دگر منی وجود نداشت.

 

 

 جلوه مرده بود، این جسمم بود که سالم مانده بود، آن هم میان این همه آشوب. نیمچه لبخندی زده و تکیه‌ام را به کاناپه سرمه‌ای رنگ دادم! چشم گرداندم و به اطراف نگاهی کردم. شهاب دکوراسیونش را تغیر داده بود. از این دکوراسین نیز خوشم آمده بود

 

 

 

 

 

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم: 

همانطور که به تابلوی گرگی که در آسمان شب رو‌به‌روی ماه بود خیره بودم رو به شهاب گفتم:

- شنیدی میگن توبه گرگ مرگه! حالا من یک گرگ شدم، اینکه بیام جا بزنم از بازی یعنی دوباره کم آوردم، و این یعنی خودِ مرگ! 

شهاب به چشمانم خیره شد، چند دقیقه‌ای خیره نگاهم کرد. آخرش لبخندی زده و سرش را تکان داد. با اجازه‌ای گفته از جایم بلند شدم که دنیل هم بلند شدم و شانه به شانه‌ام قدم برداشت، کمی سمت گوشم خم شده و آرام لب زد:

- ولی این شهاب هم کچله هم جذابه، خیلی کیف میده روی سرش کچلش ساز بندی بزنم! 

با این حرفش نتوانستم خودم را نگهه دارم و پقی زدم زیر خنده که دنیل در را باز کرد و آرات را دیدم که دستاش بالا مانده بود. انگاری قصد داشت در بزند ولی با دیدن خنده‌ من و دنیل دستش را مشت کرد.

از آستین‌ شومیز‌ام گرفته به سمت طبقه بالا که اتاق هایمان قرار داشت قدم تند کرد. از پله های مرمر سفید رنگ گذشته و وارد راه روی کمی تنگ شدیم که با دیواره های شیری رنگ و مجسمه هایی که انواع سر حیوانات بود و چند مشعلی رو‌به رو شدم. 

آرات با حرص دستگیره اتاقم را فشرده و در را باز کرد خودش داخل رفته و مرا محکم پرت کرد. که روی تخت افتادم. در را بست و دست به سینه نگاهم کرد.

نفس های کش داری از عصبانیت کشید. پای سمت راستش را آرام‌-آرام بر پارکت های قهوه‌ای کوباند.با عصبانیت از روی تخت بلند شده و شالی از روی موهای لخت مشکی رنگم سر خورده بود را سرم کردم .

مثل خودش دست به سینه ایستادم. نمی‌دانستم دردش چیست که مرا تا به اینجا کشانده. 

- خب چته؟! 

 لبخند پر حرصی زده و دستانش را بلند کرده داخل موهایش محکم کشید. آرام نشد که هیچ مشتی بر کمد کوباند. دلم لرزید. نکند دستش چیزی‌اش شده باشد.

ولی نه قدمی جلو رفتم نه نگرانی وجودم را ابراز کردم.

- جلوه... جلوه می‌خوای منو دیوونه کنی که با این مرده می‌گردی، میگی، و می‌خندی هان!

قهقهه‌ای پر حرص زده و تمام نفرتی  که از او داشتم را داخل چشمانم ریختم، مطمئنم خودش نفرت من را می‌فهمید. 

- به تو چه آقای پایدار! هان؟! به تو چه اخه. چه کارمی تو من خودم تصمیم می‌گیرم با کی بگم، بخندم، بگردم و همه کار های من به تو یکی اصلا ربطی نداره. 

پوزخندی به اوی مبهوت مانده از حرف های من، زده و از کنارش رد شده در اتاقم را باز کردم، با دستم بیرون را نشان داده و گفتم:

- حالا که حرفتو زدی بفرمایید. می‌خوام تا شب استراحت کنم یه، یه وقت خانومتون ناراحت نشه! 

دیگه نگاهش نکردم. عقب گردی کرد و آمد رو‌به‌روی من ایستاد. چند بار دهانش را باز و بسته کرد ، خواست حرفی بگویید که انگار سخنی پیدا نکرد. از اتاقم خارج که شد در را بر هم کوباندم.

قدم برداشتم و روی تخت نشستم. بعد چند دقیقه صدای استارت خوردن ماشینی آمد. بلند شدم شدم و از گوشه پنجره دیدم که آرات از عمارات با سرعت زیادی خارج شد

 

***

آرات پایدار*

از عمارات که خارج شدم، پایم را بیشتر روی پدال گاز فشار داده و به سمت اتوبان اصلی فرمان را چرخواندم، حرف های جلوه  مدام داخل ذهن‌ام  اکو میشد و حواسی برای من باقی نگذاشته بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت چهاردهم: 

"- به تو هیچ ربطی نداره! 

 

- تو کیه منی؟! 

 

- من خودم تصمیم می‌گیرم! 

 

- به تو که ربطی داره" 

 

 دستم را بلند کرده و چند بار روی دور فرمان کوباندم. لعنتی!  حرف  حق را زده بود.  من هیچ کس جلوه بودم! هیچ‌کس و این قضیه خیلی عذابم، می‌داد. ماشین را به سمت بام هدایت کرده و پارک کردم، از ماشین پیاده شده. 

 به آن عظمت و زیبایی که خدا ساخته بود خیره ماندم. همانطور که خیره خانه‌هایی بودم که حال شبیه قوطی کبریت شده بودند، هوش و حواسم دوباره بر قدیم سفر کرد. 

(فلش بک به گذشته)

 شب بود و ستاره های پر نور رقصان در آسمان می‌درخشیدند، آن هوای مرطوب و دلپذیر بهار چیزی قابل وصف نبود. هوا، هوای دونفره، و عاشقان بود.آرات که دیده بود جلوه امروز هم کلافه هم گرفته است.

معشوقش را بر جایی که دوست داشت و آرامش می‌گرفت آورده بود. اورا بر بام آورده بود. 

- میگم آرات من شب رو خیلی دوست دارم! 

 برگشتم و به نیم رخ صورت دخترانه بی نقصش خیره ماندم. بعضی وقت ها وقتی که او خواب بود، بالای سرش می‌نشستم و ساعت ها نگاهش می‌کردم و منتظر ‌ می‌ماندم تا بیدار شود. 

- حالا چرا شب؟! 

 جلوه آهی کشیده و بر سمت من صورتش را برگرداند، از سرما دستانش را جلوی دهانش گرفته و ها کرد. کتم را از تنم در آورده و روی شانه‌هایش انداختم که لبخندی زد و بر کاپوت ماشین تکیه‌اش را داد. 

- آخه خیلی قشنگه، وقتی شب میشه دوست دارم تا صبح بیدار باشم و بیرون، اینقدر برای خودم بگردم تا آروم بشم. از همون بچگی علاقه خاصی به شب و ماه داشتم جوری که ساعت طرف های چهار و پنج صبح با زور مامان یا بابام می‌خوابیدم!

- اگه به من بود که روز هارو توس خواب می‌گذروندم و شب هارو بیدار می‌موندم که این کارو هم میکردم! 

لبخندی زدم. هر چقدر که نگاهش می‌کردم بیشتر از هر وقت دگری دلتنگش بودم. من از جلوه سیراب نمی‌شدم. از سرما قرمز شده بود . آرام کوباندم و لبخندی زدم. 

- جغد خودمی تو خانوم کوچولو! 

خنده نمکینی زد که دلم برایش، برای عشقی که به او داشتم ضعف رفت. 

(فلش بک به حال)

لبخندی از خاطره های شیرینمان زدم. چقدر باهم خاطره های خوب و قشنگی داشتیم! با صدای موبایلم، دستم را داخل جیب کت چرمم کردم .

موبایلم را در آورده با دیدن اسم نیهان اخمی میان ابرو هایم جا خوش کرد. 

- چیه

شنیدم صدای پوزخندش را ولی چیزی نگفتم تا سخنش را بگویید. 

- شهاب گفت بیای وقته رفتنه! 

 باشه ای گفته و بی هیچ حرف دیگری دکمه قرمز رنگ را زدم و سوار ماشین شدم تا به عمارات برم.

میان راه دانه-دانه آهنگ های مورد علاقه جلوه را گوش می‌دادم.  یادم می‌اید خودش فلش‌ام را دزدیده و آهنک های من را پاک کرده بود. هرچقدر آهنگ های خودش داخل لپ‌تاپ‌اش  را داخل فلش ریخته بود.

ولی وقتی  یک تیکه از آهنگی که همیشه به آن گوش می‌کرد، آمد مرا از خود بی خود کرد. 

« زدم از هرچی عشق و حال بود

موندم پا رابطه که نخوره مُهرکات روش!» 

در آن هنگام که خواننده آهنگ را می‌خواند، دوست داشتم حال رو‌به‌روی خواننده بودم و می‌گفتم: 

- من کی این حرف هاتو به تو گفتم که نوشتی! 

در آن جدال میان قلب و ذهنم به ویلایی رییس رسیدم که بوق زده و منتظر شدم تا در را باز کنند. وقتی در های بزرگ آهنی و مشکی رنگ دو طرف ویلا باز شد، دنده را جا‌به‌جا کرده و به سمت پارکینگ اختصاصی رفتم.

پیاده شده راه سنگ فرش پارکینگ تا در ورودی را در پیش گرفتم. نگاهم را به اطرافم   

@ Ayda rashid☆ویژه☆

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم:

اولین باری بود که من داخل ویلای اصلی رئيس قدم می‌گذاشتم.

حیاطی متشکل از چندین درخت کاج و سرو، چندین درخت بید مجنون و انواع درخت های میوه، زمینی که چمن کاری شده بود، و راه اصلی ورودی تا ویلا را کناره راه رز های سفید و آبی رنگی کاشته شده بود. 

حوضی که میان حیاط قرار داشت، شکل شیری بود که یک پنجه‌اش را بند کرده بود و از دهانش آب می‌ریخت. 

 به در اصلی که رسیدم، خدمتکار در را باز کرده و احترامی گذاشت، داخل سالن که رسیدم، همه بچه‌هارا جز جلوه، حیان و دنیل دیدم. ابرویم از تعجب بالا پرید ولی واکنشی از خود نشان ندادم در مقابل شهابی که داشت رفتار های مرا آنالیز می‌رد. 

 بر طرف شهاب با قدم های استوار و محکمی که بر زمین کوبانده می‌شد، قدم برداشتم و رو‌به رویش ایستاده دستم را بلند کردم.

- سلام رئیس! 

  نیشخندی زده و دستش را بلند کرد، داخل دستم گذاشته و فشرد، دستش را که ول کردم روی کاناپه جا‌به‌جا شد. 

- سلام آقا آرات کم پیدا! مدتی بود از تو خبر نداشتم ها! 

پوزخندی به سخنش زده و روی کاناپه شیری رنگ سالن که کنار شهاب قرار داشت، اطراق کردم. پای چپم را روی پای راستم انداخته، یک دستم را بر روی تاج کاناپه گذاشتم! 

- کم سعادتی از ما بوده رئیس! 

سرش را تکان داد و حرف دگری نگفت. آن همهمه‌ای که با ورود من خوابیده بود با اتمام سخنان شهاب باز بلند شد. بی توجه به کسی نگاهم را به اطراف گرداندم و نشانی از جلوه جستم. 

با صدا زدن رئیس، سرمو بلند کرده و داخل چشم های نافذ مشکی‌اش دوختم.

- دنبال جلوه می‌گردی؟!

 پوزخندی زده و تا خواستم جوابش را بدهم که با صدای تق-تق کفش، سرم را بر طرف  راه پله ها برگرداندم که جلوه خندان را همراه با حیان و دنیل دیدم.

آن حس دلتنگی که داخل وجودم برای  او جنب و جوش می‌کرد را سرکوب کردم! او دگر برای من نبود‌ .به چشمان خمار مشکی‌اش خیره شدم .

 گرمی چشمانش ،جایش را به سردی همانند یخ داده بود. دگر آن شور و شوق قدیم را نداشت.  به یاد داشتم همیشه یک تیکه آهنگی را که همیشه به آن گوش می‌سپرد را زمزمه می‌کرد!

"من هر شبم،شب یلداست غرق می‌شم توی خودم ،تنهای تنها"

الان دقیقا من در آن حال بودم.داخل وجودم همراه با افکارم غرق شده بودم‌.من خودم را گم کرده بودم.

***

جلوه*

وقتی روبه‌روی آرات رسیدم،بی توجه به نگاه خیره‌اش همراه با حیان بر روی کاناپه سرمه‌ای رنگی نشستیم.سرم را پایین انداختم.چقدر دگر باید می‌کشیدم از دست او؟!

من دگر رمقی برای ادامه زندگی‌ام نداشتم.با شروع سخنان شهاب سرم را بلند کرده و به او خیره شدم.

- خب بریم سَر اصل مطلب.معموریت این سری شما خورده به دبی! باید کم-کم نزدیک پادگانشون بشین و اطلاعات رو به امنیت ایران برسونید.

ابرو‌ام از تعجب بالا پرید.درست بود ما کارهایی می‌کردیم .که کسی از آن خبر نداشت ولی اینبار اگر گیر اطلاعات دبی می‌افتادیم،کارمان تمام بود.شهاب بر سمت من چرخیده و گفت:

- جلوه تو به عنوان دکتر پادگان وارد اونجا میشی!

سرش را سمت بچه ها چرخانده و دانه-دانه وظیفه‌اشان را بر آنان بازگو کرد.

 

 

 

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم:

کمی مکس‌کرده و پایش را بر روی پای دگر خود انداخته و ادامه داد :

- خب آرات و حیان با ساواش، شماها به عنوان سرباز  وارد اونجا می‌شین! شعله و نهان شماها هم پرستاری  می‌کنید پیش جلوه! بچه ها می‌خوام این ماموریت هم با موفقیت به  پایان برسه!

بعد صحبت کردن ،از جایش بلند شد و آرام-آرام  به سمت طبقه بالا قدم برداشت.چقدر پیر شده بود! بی توجه  به کسی زود از  روی کاناپه برخواسته و بر سمت حیاط به طرف اتاق قرمز قدم برداشتم!

 اتاقی بود برای کسانی که به سازمان خیانت می‌کردند و یا جاسوس بودند. به بد ترین روش ممکن  زجر می‌کشیدند‌.آه اما خونی بود که هر لحظه بر روی زمین آنجا سرازیر می‌شد! خونی از جنس نابودی‌اشان.

بعد از سخنان شهاب. سکوت خوفناک همه جارو فرا گرفته بود و از کسی صدایی نمی‌آمد. پوف‌ای کشیده و از جایم برخواستم. به سمت حیاط رفتم.

آسمان شبش را با هیچ چیز دگری عوض و بدل نمی‌کردم،آسمان صاف،صداهای جیرجیرک ها و صدای سوختن چوب ها داخل سطح زباله آهنی ! 

و بویی که از سوختن چوب ها در فصل پیچیده شده بود. باعث به وجود آمدن آرامشی مطلق  سرتاسر وجودم می‌شد. با شنیدن صدا های قهقهه ‌ای به سمت چپ ویلا نگاهی انداخته و بر  آن طرف قدم برداشتم.

با رسیدن به جلوی در ساختمانی که مخصوص برای شکنجه بود.خواستم در را باز کنم،  بادیگارد کنار دستم ،از سمت چپ. خودش را جلوی در کشید و اجازه نداد که به داخل برم! چند قدمی عقب رفته و اخمی وحشتناکی کردم که ،حس می‌کردم ابروهایم پیوند محکمی خورد.

- برو کنار ببینم!

پوزخندی زد ،و با تمسخر نگاهم کرد.هنوز مرا نشناخته بود و نمی‌دانست که می‌توانم چه باید بر سرش بیاورم! نیشخندی زده و با موبایل‌ام که داخل دستم بود.

شماره دنیل را گرفته و منتطر شدم . موبایل را روی بلندگو گذاشتم که همان لحظه  جواب داد.

- جانم جلوه!

دیدم که با شنیدن صدای دنیل ،جا خورد و رنگش پرید! به گمانم الان شناخته بود که من،سمتم بزرگ است ولی بی توجه به نگاهش که التماس می‌بارید.آرام لب زدم!

- دنیل! رئیس بادیگارد هارو بردار بیا جلوی ساختمان روانگردان!

دنیل باشه ای گفته و تماس را به‌پایان رساندم! بی‌خیال آنها دو-سه قدمی به عقب رفته و شروع کردم پای چپم را به زمین کوباندن؛تقریبا پنج دقیقه بعد با شنیدن صدای دنیل که اسمم را صدا می‌زد  بر طرفش برگشتم. 

-  جلوه! چی شده؟!

به کنار دستش که یوسفی بود؛ نگاهی کردم .رئیس بادیگارد ها بس این مرد بود.عجیب بود که تا به حال ندیده بودمش. با دستم به آن بادیگارد گستاخ اشاره کرده و گفتم:

- این بادیگارد! نه منو شناخت و نه گذاشت به داخل برم که هیچ!با رفتارهاش عصابمو خورد کرد.

یوسفی را صدا زدم که " بله خانوم" گفته و کنارم آمد و احترامی گذاشت.بادیگارد بی‌چاره دگر با دیدن احترام یوسفی ،رنگش به کل پرید و عین گچ سفید شده بود.به یوسفی که منتظر من بود نگاهی کردم!

مردی تقریبا کوتاه قد و کمی تو‌ پر بود.با چشمانی سبز ،که رنگش سبز چشمانش لجنی بود‌با بینی عقابی که باعث شده بود ،در کل مردی تقریبا  از نظر قیافه و تیپ، طبقه  متوسط رو به بالا باشد.

 چشمانم را بسته  و نفس عمیقی کشیدم.خودم را کمی کنترل کرده ،به طرف یوسفی برگشتم!

- این بادیگارد رو بردار و بیاید اتاق سفید.

ستون بدن یوسفی با شنیدن اتاق سفید لرزید چه رسد به بادیگارد که پس می‌افتاد!از کنار یوسفی گذاشته و به سمت در رفتم که بادیگارد زود کنار کشید!هه! دگر که فایده ای نداشت.

من زهر خودم را ریخته بودم! ر  را که باز کردم.با دیدن سالنی بزرگ و چهار تا اتاقی که به ترتیب با رنگ در هایی از جمله، سفید ،قرمز،آبی،و در آخر خاکستری دیدم.اتاق سفید برای شکنجه روح بود.

از زمین گرفته تا سقف فقط رنگ سفید بود ،بی هیچ رنگ و پنجره ای!باعث ایجاد توهم و شنیدن صداهای مختلفی می‌شد!

 

 

@ Ayda rashid☆ویژه☆

@ آلفای نقره ای

@ Shervin

@ سادات.82

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم:
در واقع سیستم کارکرد مغز بر هم می‌ریخت!اتاق قرمز ،متشکل از انواع ابزار های شکنجه همانند،چاقو ها و تیغ،تبر،میخ،اره،انواع چاقو های پزشکی،برای کند پوست و نمک یا سرکه پاشیدن بر زخمشان!

و اتاق آبی، که چندین دستگاهی بود به مغز وصل می‌کردند و باعث شکنجه مغز می‌شدند مثل برق داد با ولتاژ زیاد!.برای کشتن آدم هایی به سازمان خیانت می‌کردند ویژه بود.و اما اتاق خاکستری!

هیچ کس جز جلاد آن اتاق خبر نداشت که داخل آنجا چه می.گذرد!اسمش که می‌آمد همه ستون فقرات بدنشان می‌لرزید. رفتنشان با کار های خودشان،برگشتنشان با خدا بود.

میان سالن ایستاده و به اطراف  نگاه کردم!  سالنی  دیوار‌هایش ، رنگش طوسی کمرنگ بود.با کاناپه های قدیمی مشکی رنگ و انواع تابلو های ترسناکی که ،با شکل های عجیب و غریب‌اشان .

مفهوم تابلو هارا درک نکردم! صدا ها و فریاد هایی که از سر درد از هر گوشه و کناری به گوش می‌رسید باعث آزارم می‌شد.

چشم هایم را تنگ کردم و به عقب برگشتم که دنیل  ،یوسفی،و  گستاخ را دیدم ،نیشخندی زدم!

- خب-خب یوسفی تو که رئیس بادیگارد هایی درسته؟!

 یوسفی بی‌چاره که از ترس زبانش بند آمده بود‌سرش را به نشانه مثبت تکان داده و دست چپش که دستمال سفیدی قرار داشت سمت پیشانی‌اش برده و عرق های ریزی که از ترسشان ریخته بود.پاک کرد .

- بله خانوم!

سری به نشانه تایید تکان داده ،انگشت اشاره‌ام را کنار لبم گذاشته و چشمانم  را نازک کرده و گفتم:

- ام...یوسفی این بادیگارد رو به اتاق سفید بفرس .یک تا دیگه از دستورات سرپیچی نکنه! دو بار دیگه منو مسخره نکنه!

حرف‌ام را گفته و به عقب بازگشتم. از کت دنیل گرفته و به بیرون از سالن هدایتش کردم!از سالن که خارج شدیم! میان حیاط ایستادیم! دنیل با آن چشم های شب رنگش خیره‌ام شد!هرکسی بود.بی شک شیفته قیافه دنیل می‌شد .

چشم و ابروهایم مشکی و مژه هایی که انگار فر خورده بودند!با صدا زدن اسمم ،دست از آنالیز‌اش برداشتم.

- جانم،دنی!

لبخندی از دنی گفتنم روی لب های نازک و کشیده، مردانه‌اش آمد.کسی جز من حق مخفف کردن اسمش را نداشت!البته من هم نداشتم ولب پرو تر از این حرف ها بودم!

- برو حاظر شو بریم یه جایی!

باشه‌ای گفته و تا خواستم به سمت ویلا قدم بردارم ،آرات را دیدم که کنار پنجره،ایستاده و سیگار ماربلو سفید رنگی داخل دستانش بود!چقدر سعی کردم ترکش بدهم که سیگار نکشد!با فکر کردن به آن روز ها باز هوش و حواسم  به آن زمان پر کشید.

***

از آن مهمانی کذایی،تقریبا دو ساعتی بود که رسیده‌،بودیم! ولی آرات سیگار پشت سیگار بود که روشن می‌کرد! از روی کاناپه عسلی رنگ که داخل سالن ویلا قرار داشت ،بلند شده و به سمتش قدم برداشتم!

از پشت به او نزدیک شده و سیگار هشت‌ام را که تا نصفه کشیده بود،از دست‌اش  گرفته و زیر پایم  با عصبانیت لحه کردم!

- بسه دیگه ارات!هعی این سیگار کوفتی رو می‌خوای بکشی که چی؟!

 به عقب برگشته و با چشم هایی که کاسه خون شده بود نگاهم کرد. رگ کنار پیشا‌نی‌اش باد کرده بود.هر موقعه که زیاد عصبانی می‌شد!رگ‌اش انگار می‌خواست پاره شود .

آنقدر که باد می‌کرد و از پی‌شانی‌اش به بیرون می‌زد! با گرفتن دست های یخ‌ام که فشارم افتاده بود .داخل دستان گرمش نگاهم را به چشم های خسته‌اش دوختم!

- چرا از پیش من بلند شدی جلوه!

 پوزخندی زده و دستانم را با عصبانیت از دست‌هایش در آوردم! من از کنار او نرفته بودم.او حواسش به شعله جانش بود‌که آن مرد مزاحمم شد.

- هه!واقعا که.من از پیشت رفتم یا تو حواست به شعله جونت پرت بود که وسط سالن ولم کردی؟!

بعد بی توجه به اویی که با دست‌اش گردنش را ماساژ می‌داد! سمت پله‌های چوبی،قهوه‌ای رنگ قدم برداشتم!من دگر خسته بودم از این وضعیت.

 

 

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت  نوزدهم:

با انداختن پرده و کنار رفتن آرات،حواسم سر جای‌اش برگشت! پوزخندی زده و داخل ویلا شدم! بدون اینکه به سالن نگاهی بی‌اندازم ،مستقیم سمت اتاقم رفتم تا حاظر شوم.

وارد اتاقم شدم که موجی از هوای سرد ، با لذت دمی از هوا گرفتم که صورتم را نوازش کرد!آهی ناخودآگاه از دهانم خارج شد. چقدر دلم برای خودِ واقعیم تنگ شده بود

.پوزخندی به افکار مسخره ‌ام زدم!ولی من آن جلوه ضعیف را نمی‌خواستم!جلوه الان قوی بود.با چیز های کوچکی نمی‌شکست!

سرم را به چپ و راست تکان دادم و حواسم را جمع کردم.به طرف کمدم رفته ،درهای چوبی خاکستری رنگش را باز کردم.در کل تخت ،کمد ،میز آرایش و پاتختی هایم خاکستری بود.

با دیوار هایی که کاغذ دیواری مشکی!سفیدی‌اشان را پوشانده بود.دستم را به سمت مانتوی مشکی رنگ‌ام دراز کردم! 

شلوار گشاد مشکی و روسری بزرگ چهار گوشه سیاه برداشتم. لباس هایم را پوشیده،موبایل‌ام را از روی میز آرایش چنگ زده و بدون آرایش با برداشت کیف رو دوشی خاکستری رنگ‌ام راهی بیرون از اتاق شدم. به طبقه پایین که رسیدم .حیان را همراه با دنیل دیدم که در حال صحبت بودند.

 لبخند ساختگی روی لبانم آورده و آرام-آرام به سمتی که ایستاده بودند،قدم برداشتم!

- دنیل!من حاظر‌م بریم.

با شنیدن صدای من ،نگاه خیره‌اش را داخل چشم‌هایم انداخت.از بالا تا پایین با چشم هایش اسکن‌ام کرده و لبخند گرمی زد که خط های عمیق لبخند ،گوشه های لب‌اش افتاد. این خط ها باعث خوش‌تیپ تر شدن دنیل می‌شد!

در واقع به قیافه‌اش خیلی می‌آمد. سرش را به نشانه تایید تکان داد و لب هایش را برای سخن گفتن از هم فاصله داد.

- باشه!بریم.

برگشت و با حیان خداحافظی کرد .من هم چند کلمه‌ای با حیان صحبت کرده و از ویلا همراه دنیل خارج شدیم.کمی که از ویلا فاصله گرفتیم.روی صندلی چرم ماشین کمی جا‌به‌جا شده و به سمت دنیل برگشتم!

- خودت می‌دونی که من بی‌خودی به طرف ساختمان نرفتم!

با دست راست ،بزرگ و مردانه‌اش دنده را عوض کرده و سرش را به نشانه تایید تکان داد.

- می‌دونم!احتمالا یه چیزی پیدا کردی نه؟!

لبخندی از هواس جمعی‌اش روی لب هایم آمد.همیشه حالمان این بود‌ دنیل مرا از خودم بیشتر می‌شناخت! می‌دانست من برای کشف یک چیزی به سمت و داخل ساختمان رفته‌ام.

- وقتی که بیرون اومدم.صدای حرف زدن شنیدم.به اون سمت که رفتم متوجه شدم یوسفی داره با استرس اینور و اونور میره ،داره با گوشی حرف می‌زنه!اما نکته جالبش اینجا هستش که دشمن دیرینه، تو شهاب حرف می‌زد!سالار بود.

 

دنیل با شنیدن حرف هایم. اخم ترسناکی کرد.دست هایش را دور فرمان فشرده و پایش را بیشتر روی پدال گاز فشار داد. تازه یادم آمد که نباید از سالار بحث می‌کردم!آخ همان سالار باعث کشته شدن ،خانوم حامله دنیل شده بود.چقدر ذوق برای آمدن دختر بچه‌اش داشت.

سرم را با پشیمانی پایین انداخته و سکوت کردم!الان دنیل بیشتر از دلداری من به فکر کردن نیاز داشت! ماشین را که خاموش کرد ،سرم را بلند کردم! بام تهران بودیم. و کجا بهتر از اینجا برای خالی کردن خود؟!

دنیل کمربند ایمنی‌اش را با حرص باز کرده و از ماشین پیاده شد.من سر جایم نشستم! خواستم کمی خودش را در خلوت‌اش خالی کند. ناگهان شروع کرد به فریاد زدن !

- خدا! هستی؟! صدامو می‌شنوی؟! الان دلارام و دخترمو از من گرفتی خوشحالی؟! اونا پشت راحت! بسه خدا ،دیگه نمی‌کشم ،چقدر دیگ باید بنده هات ظلم کنن؟! حق دلارام من مردن نبود ها! تازه بیست و سه سالش بود .تازه مس‌خواست مامان بشه!

 

داخل حرف هایش عجز و ناتوانی را می‌توانستم حس کنم. بلخره من هم همانند او بود‌. قطره‌ای اشک از گوشه چشم‌ام راه خودش را گرفته تا زیز چانه‌ام رفت. چقدر سخنانش رنگ و بوس عجز و ناتوانی را می‌داد.

دستانم باز شروع به لرزیدن کرد! به دستانم‌نگاهی انداختم.هر موقه که بیش از اندازه ناراحت و یا عصبانی می‌شدن دستانم می‌لرزید.

 

 

 

 

 

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت بیستم:

با تک-تک کلمه هایی که از دهان دنیل خارج می‌شد .می‌مردم و زنده می‌شدم،با هزار سختی او و دلارام پایه‌های عشقشان را ساخته بودند.

_ خدا! می‌شنوی صدامو؟! اومدم اینجا تا باهات حرف بزنم!دیدی چقد زجر کشیدم تا دلارام مال من بشه ! دیدی شب و روزم دلارام و دختر کوچولوم شده ؟! چرا ؟! خدا چرا؟! دختر کوچولوم هنوز به دنیا نیومده بود.

- هنوز اتاقش رو ندیده بود،که چو من و دلارام براش با ذوق چیدیم ،خرس های صورتی‌ش هنوز تازه موندن!عروسک ها هم مردن مثل دلارام و دختر کوچولوم ،مثل خودم!

 قلبم ناسازگارم از دردی که داخل سخنان دنیل بود به درد آمد. اشک‌هایم را با دستم پاک کردم و از ماشین پیاده شدم،آهسته قدم برداشتم سمت دنیل که پشت به من ،رو‌به‌روی بام نشسته بود و سرش را بر طرف آسمان گرفته.

هق-هق مردانه‌اش عرش زمین را می‌لرزاند! دست را روی شانه‌اش گذاشتم و فشار کمی دادم.

_ دنیل ! جمع کن خودتو .کم مونده تا انتقاممون رو بگیریم .خودتو جمع کن داداشم!به خاطر دارام ،به خاطر دختر کوچولوت!لطفا!

سرش را پایین انداخت و خیره به زمین چند دقیقه سکوت کرد. دست چپ‌اش را بر روی زمین‌ گذاشته و با تکیه بر آن از زمین برخواست.

دستش را رو‌به‌روی‌ام دراز کرده و با لحن محکم ،مردانه‌اش لب هایش را برای سخن گفتن از یک دیگر فاصله داد.

_ پاشو!

همین یک سخن دنیل کافی بود تا ایمان بیاورم که همان دنیل شد که هیچ کس به گرد پایش نمی‌رسد! لبخند گرمی بر روی‌اش پاشیده و دستش را محکم گرفته ،با تکیه بر او از روی زمین برخواستم.

شلوار‌ام را تکاندن تا اگر‌ ،گرد و خاکی وجود دارد.تمیز شود.

- کجا می‌ریم؟!

این سوال را از دنیل پرسیدم که دستم را رها کرده و بر طرف ماشین قدم بر می‌داشت که جوابم را داد.

- ساعت از نصفه شب هم گذشته به خونه برگردیم .

با گفتن این سخن ناگهان حس کردم این صحنه را یک بار دگر تجربه کرده‌ام!چشم هایم را بسته و محکم روی هم فشارشان دادم تا یادم آمد‌.

***

از ماشین ژاکت های بافت من و آرات را که ست یک‌دیگر بودند برداشته و بر طرف او که مقابل چشمه نشسته‌ بود قدم برداشتم ،فصل پاییز بود با هوای دلگیر و مرطوب‌اش!

ژاکت آرات را بر روی دوشش انداختم که نگاهش را از چشمه زلال گرفته و بر نگاهم دوخت!

_ جلوه! ساعت از نصف شب هم گذشته برگردیم خونه!

با شنیدن این حرف توسط آرات اخم مصنوعی کرده و دست به سینه،با لب هایی بر چیده بر روی زمین همانند بچه ها پای راست‌ام را کوباندم.

- من دلم نمی‌خواد بریم خب!

لبخند مهربانی زده و از جای‌اش برخواسته دست های سرد‌ام را داخل دست‌های گرم‌اش گرفت که آتش گرفتن گونه هایم را حس کردم.  سعی کرد که قانع‌ام کند.

- قربونت برم هوا سرد شده ،سرما می‌خوری باز مجبور می‌شیم بریم بیمارستان ها!

***

با آمدن صدای دنیل که با فریاد اسمم را تلفظ می‌کرد نگاهم را از زمین گرفته و بر لویی که با نگرانی رو‌به‌رو‌ام ایستاده بود دوختم!بار دگر مغز نافرمان‌ام ، به فرمان قلبم به گذشته ها سیر کرده بود.

- جونم دنیل!

با چشم هایی که دو-دو می‌زد خیره نگاهم کرد و آخرش بازدم‌اش را با حرص به بیرون رانده ،گفت:

_ چرا جواب نمی‌دی خب نگران شدم!

لبخند تصنعی برای آرام شدن دنیل به صورت‌اش پاشیدم.او که نمی‌دانست من باز افکار گذشته همانند مرداب مرا داخل خود غرق کرده‌است. به سمت ماشین قدم برداشته و گفتم که به خانه برگردیم تا شهاب افراد‌اش را دنبالمان نفرستاده است.

با رسیدن به ویلا از دنیل تشکر کرده و داخل ویلا شدم که متوجه‌ شدم ، کسی هوشیار نیست و همگی در خواب به سر می‌برند.از پله ها با اخم و تخم بالا رفته و وارد اتاق‌ام شدم ،کلید برق را زدم که متوجه آرات شدم.

با سیگاری که داخل دست اش قرار دار ،روی کاناپه تک نفره اتاق‌ام نشسته و سقف را نگاه می‌کند.

_ تا این ساعت با دنیل بیرون چیکار می‌کردی؟!

واقعا خیال می‌کرد که به ربط دارد و یا من‌ پاسخ گوی بازجویی اش می‌شوم؟! بی توجه به او کیف ام را روی تخت خواب‌ام انداخته و به اویی که تک-تک کار هایم را نگاه می‌کرد جواب دادم:

_ به تو اصلا ربطی نداره؟! حالا هم لطفا از اتاقم برو بیرون که حوصله‌ات رو ندارم!

 

 

 

 

 

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

قسمت بیست و یکم:

 

سیگاری که داخل دست‌اش قرار داشت،را داخل زیر سیگاری خاموش‌کرده، از دسته های کاناپه گرفته،با تکیه بر آن از جای‌اش بلند شد.نزدیک‌ام آمد و آرام کنار گوش‌ام لب زد!

_ حواست رو جمع کن تا هم تو هم دنیل و خودم رو به باد ندادم جلوه!

از آرات فاصله گرفته، با دست‌ام در را باز کرده و به بیرون از اتاقم اشاره کردم!

_ اگه حرفات تموم شده بیرون!

پوزخند کمرنگی گوشه‌ لب‌اش نمایان شد، ولی بی هیچ سخنی اتاق مرا ترک کرد.او را نمی‌فهمیدم!

کسی که مرا راند خودش بود‌حال این رفتار هایش را بر پایه چه چیزی باید حساب می‌کردم؟! عشق ؟! غیرت؟! و یا لجبازی با دنیل؟!

***

آرات*

بعد رفتن جلوه همراه دنیل چشم هایم را محکم روی یک دیگر فشارشان دادم! چقدر دلم معشوقه‌ام را می‌خواست.

ولی می‌دانستم که او دگر مرا حتی اسمم را از ذهن و قلب‌اش خط زده است.

 بی توجه به بقیه افرادی که داخل پذیرایی بودند ،از پله ها بالا رفتم. خواستم وارد اتاق‌ام شوم که متوجه باز بودن در اتاق جلوه ،که با اتاق من دو در فاصله داشت شدم، تصمیمم را عوض کرده به جای اتاق خودم وارد اتاق جلوه شدم.

همین که داخل شدم عطر همیشگی و تلخ عروسک‌ام داخل ریه هایم شد.

ارام در را بسته و قفل‌اش کردم.با نگاه‌ام تک-تک اجزا و وسایل اتاق اش را از نظر گذراندم.

به سمت تخت خواب‌اش قدم برداشته و خود را روی تخت‌اش محکم انداختم .

بالش‌اش را از زیر لحاف بیرون‌کشیده و دمی از عطر موهایش که بوی همیشگی بالشش بود گرفتم.

 

ویرایش شده توسط نازار

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

قسمت بیست و دوم !

آری  با هر نفسی‌که از عطر بالشش وارد ریه هایم‌می‌شد قلب بیقرارم؛ بیقرار تر از قبل خودش را بر دیواره سینه اش آنقدد محکم می‌کوباند که گویی قصد شکافتن سینه‌ام ام را داشت!

نمیدانم تا کی قرار بود این بازی را ادامه دهم ولی این را خوب میدانستم‌که دگر‌توانی برای  مقابله با چشم های ویرانگر قلبم نداشتم!

با صدای پارک شدن از روی تخت برخواسته و بر  روی کاناپه تک نفره اتاقش اطراق کردم! سیگاری را روشن کردم.

دو پک زدم که در توسط عزیزکم باز شد!آخ که چقد الان دلم  پر‌‌می‌کشید بار دیگر مرا همسری صدا بزند تا در دلم دوباره قربان صدقه اش بروم ولی افسوس!

با دیدن من یکه‌ای خورد! خودم هم  نمی‌توانستم دلیلی بر اینجا بودنم بیاورم! اخمی کرد و با جر و بحثی که بینمان ایجاد شد با عصبانیت از اتاق بیرون زدم! 

من خسته تر از آنی بودم که شاهنشین قلبم را با کسی دیگری سهیم شوم!با عصبانیت وارد اتاقم شدم! همانطور پا تند کرده و خودم را بر روی تخت رها کردم!

دگر‌آن وسواس قبلی را نداشتم! دگر‌محم نبود که با کفش و لباس بیرون بر روی تخت اطراق کرده‌ام! نفس پر حرصی کشیدم و چشم هایم را بر روی یک دیگر فشار دادم!

فردا در اولین فرصت باید حساب دنیل را بر کف دستش می‌گذاشتم!

جلوه*

با دست هایی که می‌لرزید قفل اتاق را چرخواندم! چشم هایم پره اشک شده بود!  چقدر دلم از این زندگی‌مسخره خسته شده بود؛ چقدر دلم‌مدرم را می‌خواست ولی افسوس! 

با زنگ خوردن گوشی نگاهم را به آن طف سوق دادم با دیدن اسم آفند لحظه ای تن نحیف ‌م  به خود لرزید راستش زیادی دلتنگش بودم! 

با برداشتن موبایل و شنیدن صدای بم‌مردانه اش دلم برایش لحظه ای صعف کرد!

- سلام زندگی!

 لبخندی از این لفظ همیشگی اش بر لبانم نقش بست هر کجا که باشد این اسم‌مرا همان طور می‌خواند! فرقی نمی‌کرد وسط معامله  است یا در  اتاق کار شرکتش!

- سلام جانکم!

_ بی‌خبر  موندم ازت این چند وقته کوچولو ها!راستی  فردا پروازم به  استانبول میشینه! 

با شنیدن این حرفش  دهانم برای گفتن سخنی باز و بسته شد ولی ....

_ ساعت چند؟!

_ یازده صبح رسیدم!

 نفس عمیقی کشیدم و سپس با مکالمه ای عادی  تماس را به پایان رساندم! همدمم  قرار بود فردا برسد .

 

ویرایش شده توسط بامداد

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت بیست و سوم.

خودش را به تخت خوابش رساند و همین‌که سرش به بالش رسید به خواب عمیقی فرو رفت.

ساعت تقریبا دو بامداد بود که در اتاق جلوه با صدای تیکی باز شد! حقیقتا کسی جز‌آرات جرعت نمی‌کرد که نزدیک  جلوه شود.

با قدم‌های استوار ولی آرام سمت دلبرکش نزدیک شد. خم شد و بر روی زانو اش نشست! دستش را داخل موهای خرمایی عروسکش فرو برده و زیر لب شروع کرد به صحبت کردن:

_ راستش خودم هم‌تیم‌دونم به چه علتی یا دلیلی اینجا هستم ولی؛ من‌خیلی دلتنگتم، اتقاق هنوز هم دوست دارم ؛ بیشتر از قبل منتهی نمی‌تونم نزدیکت بشم تا وقتی که پایان این بازی معلوم‌نشده! دلم داره برات پر‌می‌کشه عزیزکم!

خم‌شد و بر روی موهای همسر سابق اش بوسه ای نشاند؛ با لبخند کمی دیگر نیز نضاره گر عشقش شد و سپس برخواسته به اتاق خودش رفت!

رفت و ندید کا جلوه بیدار بود و تمام حرف های او را شنید؛ رفت و ندید دو قطره اشکی که از پشت چشم های بسته عشقش سرازیر شد!

این دو عاشق از دوری یک دیگر چه می‌کشیدند! عشق‌که مال قصه و حیوانات نبود مال آدم ها بود ؛ ولی ...

جلوه *

صبح بعد از اینکه از خواب بلند شدم بعد از انجام کار هایم و خوردن صبحانه ای سبک ماشینم را از پارکینگ‌برداشته و به سمت فرودگاه راندم!

فقط مشتاق آن لحطه ای بودم‌که بدانند برادرم!  تک وجود خودم زنده است و شکل قیافه اشان را ببینم و بخندم!

مگر‌می‌شد مافیای بزرگ‌بندر سیاه را به این آسانی ها سه سال پیشت کشت؟! راستش خنده دار بود ولی این  مغز کوچک ها باور کرده بودند!

توی ترافیک‌گیر‌کرده  بودم و به اندازه کافی دیرم شده بود بس با تمام توانم پایم را بر روی پدال گاز فشردم تا هرچه زودتر برسم!

 

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت بیست و چهارم.

آنقدری درگیری ذهنی بین راه داشتم‌که نفهمیدم‌چگونه به فرودگاه رسیدم. با پارک‌کردن‌ماشین ام از آن پیاده شده و به سمت داخل  فرودگاه قدم برداشتم!

هنوز ده دقیقه تا نشستن پرواز آفند مانده بود ؛ موبایل ام را از جیب‌مانتو ام در آوردم و بی هدف داخل اینترنت برای خود چرخی‌میزدم‌که  شماره پرواز آفند را خواندند.

_ پرواز شماره هفتصد و بیست و یک از مونیخ (آلمان) به استانبول نشست!

با اشتیاق بلند شدم و به سمت  توده‌ ای از مردم که منتظر  آمدن عزیزانشان بودند حرکت کردم. بعد از پنج دقیقه  زندگی ام را دیدم که یک  دست کت و شلوار مشکی همراه با بلوز دکمه دار مشکی پوشیده بود.

لبخندی زده و با چشم هایی که از شدت شوق اشک اطرافم را تار می‌دید. به سمت او پاتند کردم ؛ همین‌که‌نزدیکش رسیدم تا خواستم بغلش کنم  ناگهان از پشت دوتا از بادیگارد هایش دستم را گرفتند.

خلاص کردن خودم از دست آنها برای من همانند آب خوردن بود ولی در میان این‌همه مردم نمی‌توانستم!

آفند اخمی‌کرده و با صدای خشمگین به اینگلیسی به آن ها تذکر داد که خواهرش هستم! آنها همانگونه که دستانم را با احترام  آزاد می‌کردند؛ در حال عذر خواهی نیز بودند!

سرم را تکان دادم و که آفند یک قدم‌نزدیکم‌شد با دلتنگی‌که دیگر به حدش رسیده بود خودم را در آغوشش رها کردم.

آخ که چقدر این سه سال این شانه های مردانه و محکم پدرانه اش را کم داشتم! با تمان قدرتم عطر تنش را به مشامم وارد کردم؛ آن‌قدر محکم مرا بغل کرده بود که گویی قصد شکاندن استخوان هایم را داشت.

جایـــــــے از میان نت هاے دیوانگـــــــــــے گیــــتار!

✞︎𝑩𝑰𝑴𝑨𝑹 𝑶𝑻𝑨𝑮7✞︎

♕︎𝑴𝑶𝑯𝑹 𝑪𝑼𝑻♕︎

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...