رفتن به مطلب

"داستان مجرمان هنرستان | ستاره-Ensiyeh.gh کاربر انجمن نودهشتیا"


ستاره-Ensiyeh.gh
 اشتراک گذاری

نظرت رو درباره‌ی: داستان مجرمان هنرستان بگو  

2 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. از 10 چند میدی به داستان مجرمان هنرستان؟!

    • 10/10
    • 10/9
    • 10/8
      0
    • 10/7
      0
    • 10/6
      0
    • 10/5
      0


ارسال های توصیه شده

picsart_22-03-18_18-58-58-587_i20.jpg

به نام خدای هنرآفرین

نگارنده‌ی گل‌های رنگین

***

نام داستان: مجرمان هنرستان.

ژانر: اجتماعی، هیجانی.

به قلم: Ensiyeh.Gh

هدف: به مخاطب برسونم بره دنبال چیزی که دوست داره.

شروع داستان:

1400.12.16

تقدیم به: نوجوانان و هنرستانی‌ها و جوانان.

سخن آغازین نویسنده با خوانندگان:

این اولین داستان کوتاهی که می‌نویسم و ترجیح دادم با هدف انگیزه دادن به شما بنویسمش‌.

همراهی شما به من انگیزه میده، پس همراه من باشید!

خلاصه:

داستان بر اساس واقعیت زندگی دختری که تصمیمش برای ادامه تحصیلش یک رشته هنرستانی که با موانعی روبه‌رو میشه،  اما با موانع مبارزه می‌کنه به رشته مورد علاقه‌ش میره، با تموم سختی‌ها ادامه میده.

این داستان به هرکس انگیزه این رو میده که با جرئت دنبال هدفش و چیزهایی که دوست داره بره،

تو داستان مجرمان هنرستانی از سختی‌هایی گفته میشه که دختر گرافیست به خاطر علاقه‌اش پا پس نمی‌کشه و با امید ادامه میده.

 

@ VampirE

شما رو به خواندن داستان دعوت میکنم:

@ زری گل🌻  @ همکار ویراستار♥️  @ مدیر راهنما  @ Mahsabp4  @ Roya 4  @ Sanaz87  @ سوران

@ sahel.23  @ زهرارمضانی🌻  @ _Mahta_  @ Ayda rashid  @ set rzi  @ mahdiyeh  @ هرمیون

@ Mehraneh  @ ta-ra  @ Farinaz  @ Tiam_sarabi  @ سادات.82  @ ماهی  @ خاکـــســتر

@ Rose_h  @ nina4011  @ Reyou.sr  @ _rozhina_  @ zeynab82  @ helia  @ ملیکا ملازاده

اگه دوست نداری تگت کنم، تو نمایه‌ام یا شخصی بگو.

ویرایش شده توسط ستاره-Ensiyeh.gh
☆ویراستاری| m.azimi☆

Ensiyeh.gh

16_gk2.jpg

👇 دسترسی به فعالیت‌های من با یک کلیک: 👇

.فعالیت‌های اصلی "ستاره-Ensiyeh.gh" کاربر انجمن 98ia.

👆خوشحال میشم فعالیت‌هام رو ببینی، دنبال کنی و واکنش بدی؛ یک کلیک آروم بزن روش به همین سادگی...:classic_rolleyes: منتظرتونم👆

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مجرمان هنرستان

به زمان(16/12/1400)

- من تکمیل شده‌ی گرافیکم 🙂 من نابغه‌ام؛ چون با علاقه‌ام پیش رفتم. تمام ریاضیات تو رو با علم مناظر زیر سوال می‌برم، دنیای هستی و با تصویر سازیم نابود می‌کنم، مغز و روانت رو با عکاسی به هم می‌ریزم، طراح آینده‌ت‌ام، من خدای معادله‌های زندگی‌ام.

از خواب بیدار میشم؛ از روی گوشیم نگاه ساعت می‌کنم.

اسمم ستاره‌ست؛ بعد گرفتن دیپلمم دو ساله که نزدیک‌های ظهر از تشکم دل می‌کنم.

بعد از این‌که ملافه‌ام رو تا زدم و جام رو جمع کردم، در آهنی مشکی رو باز کردم که فاصله‌ای آنچنانی با سرم نداره، البته من قدم به صد و هفتاد و سه میرسه، بنا تقصیری نداشته. از پله‌های بهار خواب پایین رفتم به سمت روشویی، تو   آینه خودم رو نگاه کردم که نوزده ساله‌ام و فری موهام تا پنج سانت زیر کتفم می‌رسید و صورتم رو آب زدم. با احساس فشار به مثانه‌ام از پله‌ی کنار روشویی به دستشویی رفتم.

راه اومده رو برگشتم و به آشپز خونه رفتم؛ سفره پهن بود، پس من هم صبحانه خوردم.

مامان و خواهر کلاس چهارمیم به صورت آنلاین سر تدریس بودن و من هم مثل هر روز سیستم رو روشن کردم و تو برنامه ورد شروع به نوشتن کردم.

از بچگی به بچه‌ها به معلم مهدکودک شدن علاقه داشتم که حالا میدونم به رشته میشه کودکیاری رفتن؛ اصلا انگار رو پیشونی  من نوشتن هنرستان میری.

 

...بخونید به نظرسنجی پاسخ بدید، ممنون:

@ khakestar  @ yeghaneh.bayat  @ .Mermaid.  @ _Mahta_  @ Gh.azal  @ Ayda rashid☆ویژه☆

@ M.M☆ویژه☆  @ seta.rh  @ ملسا  @ آتریا🌻  @ VIOLET.17  @ ELFLokee  @ p8366y

ویرایش شده توسط ستاره-Ensiyeh.gh
☆ویراستاری| m.azimi☆

Ensiyeh.gh

16_gk2.jpg

👇 دسترسی به فعالیت‌های من با یک کلیک: 👇

.فعالیت‌های اصلی "ستاره-Ensiyeh.gh" کاربر انجمن 98ia.

👆خوشحال میشم فعالیت‌هام رو ببینی، دنبال کنی و واکنش بدی؛ یک کلیک آروم بزن روش به همین سادگی...:classic_rolleyes: منتظرتونم👆

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

« گذشته، سال  1394.»

کلاس نهم بودم و تعیین رشته دغدغه‌ام شده بود و گفتم:

- کودکیاری.

مامانم کاریم نداشت، داییم هم به این‌که هنرستان برم تشویقم می‌کرد، هرچی باشه پسر خودش که معدل 20 دبستان شاهد رو گذاشت رو علاقه‌ش هنرستان بره و داییم که خیلی مهربونه و کارش حراست دانشگاهِ، همیشه یادآواری می‌کنه و میگه:

- مهتاب رو ببین سر کلاس داشتن! رشته‌ی ریاضی رفت و الان لیسانسی داره که به کارش نمیاد. حالا نزدیک پنج سال کارهایی می‌کنه که هنری و مال گرافیست، انگار هیچ به دردش نخورده مدرک لیسانسش، چون پی علاقه نه، دنبال باکلاس بودن رفته.

بقیه نزدیک‌هام هم کاری نداشتن جز بابایی که معتقد بود کودکیاری چیزیِ که توی زندگی خود به خود یاد می‌گیرم و گفت:

- نه تجربی برو، ریاضی برو!

من هنر رو اول آوردم، انسانی رو دوم و ریاضی سوم در آخر تجربی رو آورده بودم. بابا فکر می‌کنه پول فقط توی تجربیه و بقیه رشته‌ها کشکن ولی خب من فقط به‌خاطر "نه" محکمی که بهم گفت نرفتم کودکیاری ولی هنوز دلم میخواد معلم نقاشی مهدکودک بشم.

معلم کار و فناوری بهم راهنمایی کرد به رشته‌ی گرافیک برم، بابام هم‌چنان راضی نبود ولی به کودکیاری ترجیح می‌داد.

آموزش پرورش خواستم و گفت:

- تو ریاضی آوردی، پس چرا هنرستان؟

مقنعه به سر جواب دادم:

- خب دوست ندارم.

به این ترتیب انتخابم رشته‌ی گرافیک شد،  حالا جالب این‌جاست که من تا کلاس پنجم نقاشی نمی‌کشیدم و از این‌ها بودم که معلم به مامانم می‌گفت:

- خانم من برای دخترت نمره هنر چی بذارم؟! هیچی نداره، نمیکشه.

و مامانم هم فقط شرمنده نگاه می‌کرده و باز معلم می‌گفت:

- دخترت گه‌گاهی نقاشی میکشه، بیار تا براش نمره بذارم!

آره من تو ابتدایی به این روش نمره‌ی هنر می‌گرفتم.

«حال،   زمان: نیمه شب.»

با درد لگنم دست از نوشتن برداشتم؛ بس یک‌جور بودم همه بدنم درد گرفت، آخ خدا!

از پشت سیستم میام کنار و ورد رو سیو می‌کنم و توی جام ملافه رو روی خودم میکشم (اضافه کنم که به پتو وابستگی دارم؛ اصلا باید روم باشه، حتی اگه بپزم.) خب دیگه، شب بخیر.

 

...بخونید به نظرسنجی پاسخ بدید، ممنون:

@ هرمیون  @ Sanaz87  @ elsa_a  @ سلنوفیل  @ Armin Zarei  @ helia70  @ Beretta

@ آیلار مومنی  @ N.H  @ Fateme71  @ Saghar 2021  @ miss.ziba.m_  @ ldelaram  @ یگانه جان

ویرایش شده توسط ستاره-Ensiyeh.gh
☆ویراستاری| m.azimi☆

Ensiyeh.gh

16_gk2.jpg

👇 دسترسی به فعالیت‌های من با یک کلیک: 👇

.فعالیت‌های اصلی "ستاره-Ensiyeh.gh" کاربر انجمن 98ia.

👆خوشحال میشم فعالیت‌هام رو ببینی، دنبال کنی و واکنش بدی؛ یک کلیک آروم بزن روش به همین سادگی...:classic_rolleyes: منتظرتونم👆

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به زمان (17/12/1400)

با سروصدای مامان بابا که صبحانه می‌خوردن بیدار شدم.

بابا صبحانه خوردنش تموم شده بود و سوار موتورش شد به سرکار رفت، من هم بلند شدم؛ پتو و تشکم رو جمع کردم، صورتم رو شستم، با برداشتن حوله و لباسم به حمام رفتم.

بعد اتمام حمامم به موهام رسیدم و رفتم تو خونه پای سیستم شروع به تایپ کردم و قار- قور شکمم نشونه‌ی گشنگیمِ ولی من حوصله ندارم پاشم بخورم. توی همین فکر بودم که مامان درحالی که توی آشپزخونه سفره‌ی صبحانه رو جمع می‌کرد گفت:

- خوبه، خداروشکر صبحانه هم نخوردید!

"خداروشکر" که گفت، بی‌منظور بود. درحالی که تایپ می‌کردم جواب دادم:

- الان میام می‌خورم.

مامان باتوجه به ساعتی که کم-کم 11 می‌شد گفت:

- الان چه خبره دیگه؟

منصرف از صبحانه خوردن به تایپ کردن ادامه دادم، ولی حس گشنگی نمیذاره که تمرکز کنم، اِه.

بلند شدم با نسکافه‌ای درست کردم و 4تا بیسکویت هم برداشتم توی پیش دستی گذاشتمشون، باهاش پشت سیستم شروع به تایپ کردم.

***

«گذشته، سال 1396 – 1397.»

به آدرس بلوار فضیلت کوچه‌ی9 برای ثبت نام به هنرستانی رفتم که رشته‌های گرافیک، کودکیاری، معماری و طراحی دوخت داشت.

من می‌خواستم برم گرافیک و خانم لاغر مهربونی که لباس زرشکی تیره تنش بود به همراه خانم توپری خوش هیکلی که قدی بلندتر داشت با جذبه تر بود، پشت میز برای ثبت نام حاضرین نشسته بودن و با خوشرویی کارشون رو انجام می‌دادن.

من بعدها فهمیدم این خانم لاغر ناظر مدرسه هست و فامیلش خواجه بود و خانم پر جذبه مسئول پروشی مدرسه بود که فامیلیش یادم نیست، خی- خی.

برگردم سر موضوع ثبت نام، نوبت من که شد همون خانم پر جذبه گفت:

- ریاضیت که خوبه! چرا معماری نمیری؟

خنده‌ای زورکی زدم رو به صورت گرد تلپیش گفتم:

- ریاضی رو دوست ندارم، تا الان به زور ریاضی می‌خوندم، دیگه نمیخوام.

ابرویی بالا داد بهم گفت:

- بعداً خانم مهندس صدات می‌کنن‌ها.

لبخندی زدم و گفتم:

- میخوام برم گرافیک.

به این ترتیب رشته‌ی گرافیک رفتم.

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

Ensiyeh.gh

16_gk2.jpg

👇 دسترسی به فعالیت‌های من با یک کلیک: 👇

.فعالیت‌های اصلی "ستاره-Ensiyeh.gh" کاربر انجمن 98ia.

👆خوشحال میشم فعالیت‌هام رو ببینی، دنبال کنی و واکنش بدی؛ یک کلیک آروم بزن روش به همین سادگی...:classic_rolleyes: منتظرتونم👆

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

« وقتی کلاس دهم بودم» 

من فقط کلاس اول دبستان شاهد بودم و به لطف معلمی که دست بزن داشت توی دولتی دووم نیوردم. تا قبل کلاس دهم مدرسه‌ی غیرانتفاعی بودم، پس الان اولین سالی بود که دولتی میرم.

هنرستان یک بدی داره، اون هم اینِ که معلم‌های عمومی امتحان میذاره و معلم تخصصی هم امتحان میذاره، جفتشون هم درس خودشون براشون مهمه و انتظار دارن بخونی و هنرجو میمونه که باید تئوری 2درس و گاهی 3درس رو بخونه و تازه عملی رو هم تمرین کنه، بتونه روی باقی درس‌ها هم مرور کنه و این کلی فشار به هنرجو(دانش‌آموز) وارد می‌کنه.

من نمیتونم بگم سال دهم دوستی داشتم، همه برام جدید بودن و من کسی رو نداشتم که باهاش هر زنگ تفریح حرف بزنم و بهش لقب رفیق بدم، خب.

دروس کلاس دهم گرافیک شامل:

عمومی؛ فارسی و نگارش1، دینی و زندگی1، زبان1، ریاضی1، شیمی، جغرافیای ایران، تربیت بدنی، عربی(زبان قرآن)1.

تخصصی؛ خوشنویسی، علم مناظر و مرایا، مبانی هنرهای تجسمی، عکاسی1، طراحی1، تاریخ هنر ایران، الزامات محیط کار، کتاب همراه هنرجو.

جز معلم شیمی که سال دهم روی مخ بود و از دستی نصف کلاس رو انداخت و اجبار شدیم باز شهریور امتحان بدیم،  بقیه‌ی معلم‌ها خوب بودن.

درس‌های عمومی خوب بودن جز دینی که هیچ کدوم از رشته‌ها باهاش کنار نمی‌اومدیم،

توی تخصصی برای من مشکل ترینش تاریخ هنر ایران که یک درس حفظیِ بود، آیی! خب من کلا با تاریخ کنار نمیام و دوستش ندارم.

خرج رشته‌ام اول مهرماه فقط یک میلیون شد! تازه نتونستم دوربین عکاسی داشته باشم و هنوز حسرتش روی دلمِ.

طراحی خوب یاد می‌گرفتم و سختیش این بود که مثلا هر هفته باید بالای 10اتود تحویل می‌دادیم.

اشیای بی‌جون و منظره داخلی و بیرونی رو با اصول پرسپکتیو و طراحی رو اتود و طرح و سایه می‌زدیم.

علم مناظر و مرایا آسون بود ولی یک کم بی‌دقتی توی خطکش گذاشتن کار رو خراب می‌کرد و باید باز از اول می‌کشیدیم.

مربوط به پرسپکتیو و نمای هرچیزی در دنیا و معماری داخلی و خارجی و درس شیرینی بود برام.

عکاسی من از عمه‌ام دوربین گرفتم و عملی خوب کار می‌کردم و کمی فتوشاپ هم بمون یاد داد، ولی تئوریش سخت بود،

موضوعات عکاسی شامل چهره، مستند، معماری، مد و تبلیغات، سینما و تئاتر، نجومی، هنر بود.

خوشنویسی هم حفضیات داشت؛ کلی تمرین، مثلا هر جلسه 10تا تمرین باید تحویل می‌دادیم.

تمرین خوشنویسی با قلم، مداد، خودکار انجام می‌دادیم.

مبانی هنرهای تجسمی توی عملی‌ها خیلی سخت بود،

این درس شامل همون نقاشی های 3بعدی که فیلم و عکسش رو توی فضای مجازی می‌بینیم و میگیم: به! چه قشنگِ.

کار با راپید روی برگه گلاسه که هنوز خشک نشده باشه اگه دستی روش کشیده بشه، رنگ راپید پخش میشه و این یعنی کار از نو یا اگه خطکش رو یکم ناصاف باشه باز هم کار از اول، قسمت‌هایی هم که با گواش باید درست رنگ بندی‌ها و سایه استفاده بشه و مراقب باشیم که رنگ‎ها توی هم نره وگرنه باز بارِ دیگه‌ای کار  باید انجام بشه، حالا جز این‌ها معلم هم سختگیر باشه سختی این درس بیشتر میشه.

من به شخصه برای این درس کلی از شب‌ها بیداری کشیدم و اشک ریختم پای کارهایی که هی باید باز از اول انجام می‌شد، اون‌قدر خسته می‌شدم که گاهی مامانم هم کنارم به کمکم می‌اومد.

***

به همین ترتیب کلاس دهمم تموم.

 

@ ماهی  @ سوران  @ نلیا  @ جانان بانو  @ خاکـســتر  @ ملیکا ملازاده  @ رامش  @ ناز بانو

@ ونتونز...  @ گربه مشکی  @ زری گل🌻  @ زهرارمضانی🌻  @ شکیبا  @ دخترخورشید

@ MCH  @ N.H  @ NFD  @ Psycho.V  @ Asra_p  @ Roshana  @ Dark fire  @ MOBINA.MN

@ set rzi  @ Rose_h  @ Reyou.sr  @ _rozhina_  @ zeynab82  @ mahsa.farzin

ویرایش شده توسط ستاره-Ensiyeh.gh
☆ویراستاری| m.azimi☆

Ensiyeh.gh

16_gk2.jpg

👇 دسترسی به فعالیت‌های من با یک کلیک: 👇

.فعالیت‌های اصلی "ستاره-Ensiyeh.gh" کاربر انجمن 98ia.

👆خوشحال میشم فعالیت‌هام رو ببینی، دنبال کنی و واکنش بدی؛ یک کلیک آروم بزن روش به همین سادگی...:classic_rolleyes: منتظرتونم👆

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با صدای موتور بلند شدم و از دری که باز بود تا خونه روشن‌تر باشه و البته به‌خاطر گرمای هوا بود، رد شدم و دمپایی قهوه‌ایم رو پوشیدم و از 2تا پله‌ی سرامیکی پایین رفتم و در رو برای بابایی باز کردم.

سفره پهن کردیم برای ناهار بخوریم. ناهار ماکارونی که داشتیم، خوردم. الان پرک بودیم، قسمتی از جنوب استان فارس و فاصله‌ای 4ساعتِ با شیراز فاصله داره، بابا خوابید.

من و خواهرم یک دست لباس برداشتیم و با مامان به دریا رفتیم و یکساعتی اون‌جا بودیم.

 بعد برگشتن، باز پای سیستم نشستم و شروع به تایپ کردم.

***

« گذشته: سال 1397 – 1398.»

 وقتی کلاس یازدهم بودم.

الان دوست‌های ثابت پیدا کردم، البته 2تا بیشتر نیستن، که باعثش خودمم که با هرکس و هراخلاقی کنار نمیام؛ از این‌ها نیستم که با همه خو بگیرم و سریع با هرکسی صمیمی بشم، اسمشون آیدا و فاطیما هست.

باید بگم که با خرج بالایی که رشته‌م داره، بابام گاهی به صورت کلافه میگه:

- عجب کاری کردم‌ها، باید همون کودکیاری می‌رفتی.

من جوابی نمی‌دادم، خب الان علاقه‌ام اینِ و قرار نیست تغییرش بدم.

از درس‌های کلاس یازدهم رشته‌ام بگم:

اصلی: طراحی2، کارگاه چاپ دستی1، عکاسی2، مدیریت تولید.

فرعی: انسان و محیط زیست، تاریخ معاصر ایران، تفکر و سواد رسانه، فارسی و نگارش2، دین و زندگی2، ریاضی2، زبان2، فیزیک.

طراحی مثل سال قبل بود، سختی‌هاش فقط امسال چهره و فیگور و منظره هم یاد گرفتیم.

عکاسی هم مثل پارسال فقط امسال بیشتر کار باسیستم و ویرایش عکس بهمون یاد دادن.

مدیریت تولید هم پودمانی بود و ماهانه یک فصل امتحان می‌دادیم و دیگه تا آخر سال راحت می‌شدیم.

سختش کارگاه چاپ‌دستی یکِ، که توش هم دقت لازمِ و گواش، الگو و دوخت، طرح خوب زدن با رنگ اکرلیک روی پارچه بود.

عمومی‌ها انسان و محیط زیست از همه‌ش آسون‌ترِ، سختش تاریخ معاصر ایرانِ، زبان رو اصلا دوست ندارم و باهاش کنار میام، ولی با بقیه‌اش به راحتی می‌سازم. نسازم چه‌کار کنم؟

من کلا با تاریخ مشکل دارم؛ اگه دست من بود.

تاریخ، دینی، عربی رو فقط تا کلاس7 برای دانش‌آموز می‌زاشتم.

من امسال هم به راحتی پاس کردم تمام درس‌ها رو فقط از یک موضوع مینالم که معلم فیزیک چرا بهم نمره‌ی20 نداد، وقتی من نمره‌ام19.5 شده بود، پوف.

اوه! راستی امسال تو طول مرداد کارآموزی داشتیم.

به چند گروه تقسیم شدیم و قسمتی از حیاط مدرسه رو توی یکماه با رنگ روغن نقاشی کشیدیم.

واقعا خاطره‌ی خوبی شد 🙂

***

ویرایش شده توسط ستاره-Ensiyeh.gh
☆ویراستاری| m.azimi☆

Ensiyeh.gh

16_gk2.jpg

👇 دسترسی به فعالیت‌های من با یک کلیک: 👇

.فعالیت‌های اصلی "ستاره-Ensiyeh.gh" کاربر انجمن 98ia.

👆خوشحال میشم فعالیت‌هام رو ببینی، دنبال کنی و واکنش بدی؛ یک کلیک آروم بزن روش به همین سادگی...:classic_rolleyes: منتظرتونم👆

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

« حال،  زمان: ظهر، به تاریخ: 1400.12.18.

از صبح زود که بابا سرکار رفت، من بیدارم. صبحانه نوتلا با نون و شیر هم ریختم توی استکان و خوردم.

صبح مامان گفت:

- احتمالا عید میرم بندرعباس.

این یعنی امکان داره تحویل سال 1401 اون‌جا باشیم.

بابا دیر از سرکار اومد؛ آخه شغلش آزاد و تراشکاری هست، ما هم هنوز ناهار نخوردیم.

عصر به شیراز میریم. من تمام وسایلم رو جمع کردم تا حاضر باشم و سریع حرکت کنیم.

ساعت 5:20 عصر تا 10شب توی مسیر بودیم. بابا توی پارکینگ خودمون پارک کرد، با کمک هم وسایل رو پیاده کردیم و به خونه بردیم.

بابا به حمام رفت. من اول از هم کامپیوترم رو راست و ریست کردم، بعدش وسایلم رو جمع و جور می‌کردم که با در اومدن بابایی از حمام کار من هم تمام بود و به حمام رفتم.

سکوت آپارتمان نشونه‌ی آخر شب بودن بود، البته مامان هم از آشپزخونه یواش هشدار می‌داد:

- شب همسایه‌ها خوابن.

رفتم توی اتاقم؛ لوسیون بدن زدم، لباس ساپرت زخیم و لباس زرشکی با هم ست کردم و پوشیدم، کرم‌های شب و ویتامینه به صورت کشیده‌ام که زاویه فکم داشت زدم و نشستم پای کامپیوتر (سیستم) تایپ کردن.

سکوت اتاق مامان و بابا و خلوتی خیابون نشونه‌ی نصف شب بودنِ.

چیزهایی که نوشتم رو ذخیره کردم و به خواهرم السا که  پای گوشی بود گفتم:

- کافیه! بخوابیم.

و شب بخیر.

***

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

Ensiyeh.gh

16_gk2.jpg

👇 دسترسی به فعالیت‌های من با یک کلیک: 👇

.فعالیت‌های اصلی "ستاره-Ensiyeh.gh" کاربر انجمن 98ia.

👆خوشحال میشم فعالیت‌هام رو ببینی، دنبال کنی و واکنش بدی؛ یک کلیک آروم بزن روش به همین سادگی...:classic_rolleyes: منتظرتونم👆

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زمان: عصر. به تاریخ: 1400.12.19.

صبح ساعت ۹ و خورده‌ای بیدار شدم. اتفاقاتی ناخوشایندی رخ داده بود که نمی‌خوام با نوشتن مرورشون کنم، پس بگذریم.

صبحانه نخوردم و جاش بستنی کاکائویی خوردم و دیگه تا ناهار چیزی نخوردم،  تا الان هم حوصله‌ی نوشتن نداشتم ولی توی ذهنم ایده پردازی نوشته‌ی جدید می‌کردم در حالی که هنوز  برد تلخ منتشر نشده.

توی برنامه فتوشاپ برای خودم پوستری رویایی ساختم که کلی هم پسندیدمش.

انگار امروز دلم می‌خواد کاری انجام بدم که به رشته‌ام بخوره؛  یعنی فتوشاپ بیشتر انجام بدم، نقاشی روی چوب بستنی یا حتی نقاشی مینیمال کشیدن. شاید ساخت پروف خفن جدید عکس خودم با فتوشاپ. صدایی مزاحم توی سرم میگه:

- آخر هیچ‌کدوم رو انجام نمیدی.

من بهش میپرم و میگم:

- از لج تو هم شده انجام میدم.

حالا که دقیق‌تر فکر می‌کنم، دلم کار با فتوشاپ و نقاشی کشیدن روی چوب بستنی‌هایی که توسط خودم خورده شدن رو می‌خواد.

پروفایل واتس‌آپم مهم‌تر از نقاشی روی چوب بستنیِ، پس اول سراغ فتوشاپ میرم.

تلفن خونه زنگ خورد و مامان بود که خبر داده بود آماده بشیم بریم خونه عمه الهه.

مانتو خردلی گشادی تنم کردم که لاغریم توش گم می‌شد و شلوار لی قد نودی که پوست سفید ساق پام رو به نمایش میذاشت پوشیدم و در آخر شال سورمه‌ای روی سرم گذاشتم.

من عاشق تمام تونالیته‌های رنگ آبی‌ام! کیف زرشکی که روی دوشم انداختم رو داخلش کلید و گوشیم که هندزفریم بهش وصل بود رو چپوندم داخل کیفم که تا ثانیه‌ای پیش خالی بود.

نرسیده به آخرهای شب اومدیم خونه و با اتفاقاتی روبه‌رو شدم که فکر کنم بهشون بشه گفت بدترین تجربه عمرم.

گفتن اتفاقات مهم نیست، صدای درونم راست می‌گفت؛ دیگه حالی ندارم که بخوام به کارهایی  که تو ذهنم بود برسم.

ناآرام‌ترین فرد جهانم که حتی چیزهایی که دوست دارمشون آرومم نمیکنن؛  نه آهنگ، نه گریه،   نه  نقاشی و فتوشاپ،  نه نوشتن و هیچ چیز... فقط بگذریم، هیچِ هیچی.

سرم رو به طرفین تکون میدم که فکرهای الکی مود حال خوبم رو خراب نکنن. قول میدم که فردا از کلاس دوازدهمم بنویسم.

از اتاق راه رو رد می‌کنم؛ توی آشپزخونه میرم و شیرینی نارنجکی خامه‌ای با شیر می‌خورم. به جرئت می‌تونم بگم هیچ خوراکی به اندازه شیر بهم نمی‌چسبه، اعتراف تلخ که مامان موفق نشد من رو از شیر بگیره 🙂

خواهرم تو حال سی‌دی میبینه، فردا جمعهِ و میتونه از امروز برای بیدار بودن استفاده کنه.

به اتاقم میرم و چراغ اصلی خاموش و جاش چراغ خواب رو روشن می‌کنم، به زیر پتو میرم و افکارم باعث میشن باز الکی غمگین شم، اما من نه! جلوش رو میگیرم و بهشون میگم:

- آم، شب بخیر.

 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

Ensiyeh.gh

16_gk2.jpg

👇 دسترسی به فعالیت‌های من با یک کلیک: 👇

.فعالیت‌های اصلی "ستاره-Ensiyeh.gh" کاربر انجمن 98ia.

👆خوشحال میشم فعالیت‌هام رو ببینی، دنبال کنی و واکنش بدی؛ یک کلیک آروم بزن روش به همین سادگی...:classic_rolleyes: منتظرتونم👆

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زمان: عصر. به تاریخ: 1400.12.20.

از صبح خونه نبودم؛  اول لیزر و دوم خونه عمه‌ام.

تا عصر نم آرومی می‌زد، چه‌قدر دلم بیرون می‌خواست که نشد. اصلا انگار الان دنیا باهام لج افتاده.

هنوز حال دیشبم نرمال نشده اما خب باید داستانی که می‌نویسم رو از بلاتکلیفی در بیارم، پس به سال آخر هنرستان فکر می‌کنم.

(گذشته:  سال 1398 – 1399.  وقتی کلاس دوازدهم بودم.)

کتاب‌هایی که داشتم، شامل تخصصی بیشتر و عمومی لازم میشه.

عمومی‌ها: عربی3، فارسی3، تربیت بدنی3، سلامت و بهداشت، آمادگی دفاعی، مدیریت خانواده و سبک زندگی، اخلاق حرفه‌ای، تاریخ معاصر ایران.

میشه گفت درس‌های ساده‌ای بودن، البته اگه تاریخ معاصر رو نادیده بگیرم.

خصوصی‌ها: کارگاه گرافیک، مبانی تصویرسازی، پایه و اصول صفحه‌آرایی،تاریخ هنر جهان، خط در گرافیک.

این‌جا تاریخ هنر جهان برام سخت‌تر از خط در گرافیک و کارگاه گرافیک بود.

من عاشق تصویرسازی شدم! سخت بود که از ذهن خودم تصویر بسازم، چیزهایی که قبلا وجود نداشته و من باید خلقشون کنم ولی الان بهش فکر می‌کنم خیلی دوست داشتنی و لذت بخش.

صفحه‌آرایی هم دوست دارم؛ براش دلیلی ندارم ولی خب دوستش دارم. صفحه‌آرایی به درد همین چینش کتاب و روزنامه و پوسترها و بنرها.

کارگاه گرافیک کار با بسته بندی و نقاشی با گواش و آب‌رنگ بود و واقعا سخت بود، چون اصول خودش رو داشت.

خط در گرافیک، خب ما مثلا طرح جدیدی برای نوشتن کلمات ایجاد می‌کردم.

***

 زمان: شب. به تاریخ: 1400.12.20.

با نوشتن از اون حال روحی بد بیرون اومدم و با اشتیاق از رشته‌ام و هنرستان می‌نوشتم.

حس آدم خیلی مهمه، باید با لذت و دوست داشتن چیزی رو انتخاب کنید و جلو برید تا از سختی‌ها و موفقیت‌های مسیر لذت ببرید.

من سختی کشیدم برای هنرستان؛ شب بیداری‌ها، خوندن‌ها و کارهای عملی، این دوتا رو با هم انجام دادن.

روزهای گرم تابستون که با فرم سورمه‌ای مدرسه دیوار و نقاشی می‌کشیدیم.

حرف‌هایی که بقیه می‌گفتن چون تنبلِ هنرستان رفت و خبر نداشتن هستن افرادی که با معدل 18، 19، 20 به دنبال علاقه‌شون هنرستان اومدن؛ کسانی که به حرف اکثر مردم و کلاس دبیرستانی بودن از علاقه‌شون نگذشتن، این نشونه جرئت بود.

برداشت نادرست مردم وقتی که از خرج هنرستان میگیم و مردم میگن می‌خواستی نری این رشته! نمی‌بینن که با لذت رشته رو انتخاب کردیم و همه فشار و سختیش رو به جون خریدیم.

کسانی که بهمون می‌گفتن آره، عرضه حفظ کردن نداشتی  هنرستان رفتی، این رو نمی‌دیدن، خودشون هم توان کارهای عملی رو نداشتن که دبیرستان رفتن.

خبر نداشتن که کسی که هنرستان میره،  هم باید حفظ کنه و هم کارهای عملی انجام بده و فکر این بودن که حس بد به دانش آموزهای هنرستان منتقل کنن،  آن‌قدر تکرار کنن که هنرآموزها حس کنن جرم کردن که رفتن هنرستان، اما جرعت کردن دنبال علاقه‌شون رفتن نه حرف و دید مردم.

کاش یادمون باشه که هر آدمی راهی میره که بهش علاقه داره و حالش رو خوب می‌کنه و ما نباید به انتخابش توهین کنیم و کم ارزش ببینیم!

پایان داستان:

1400.12.20

 

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

Ensiyeh.gh

16_gk2.jpg

👇 دسترسی به فعالیت‌های من با یک کلیک: 👇

.فعالیت‌های اصلی "ستاره-Ensiyeh.gh" کاربر انجمن 98ia.

👆خوشحال میشم فعالیت‌هام رو ببینی، دنبال کنی و واکنش بدی؛ یک کلیک آروم بزن روش به همین سادگی...:classic_rolleyes: منتظرتونم👆

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آخرین سخن نویسنده با خوانندگان:

دنبال اهدافی که حالتون رو خوب میکنه برید! این مردم پشت سر خدا و سکوت و پاکی هم حرف میزنن.

نوشته‌ی بعدی که بهش فکر کردم:

1+یه جا به بعد. 2+سازمن.

البته هنوز توی نوشتنش مطمئن نیستم.

نوشته‌ی قبلیم:

1- برد تلخ.

تو سایت نودهشتیا عضو بشید تا نظراتتون رو درباره‌ی رمان، داستان، دلنوشته به نویسنده‌ها بگید!

من رو تو سایت نودهشتیا با نشان: " ستاره-Ensiyeh.gh " دنبال کنید و نظراتون رو درباره‌ی نوشته‌هام بهم بگید!

***

جرئت کن با علاقه دنبال هدفت برو، برای هدفت بجنگ و تلاش کن!

@ Nava  @ Z.A.D  @ Atna, Bk  @ Fatemeh Zahra  @ Fatemeh13  @ Atefeh L

@ آیلار مومنی  @ دلی قیز  @ زهراعاشقی  @ ماهی  @ خاکستر  @ نیکتوفیلیا

ویرایش شده توسط m.azimi
☆ویراستاری| m.azimi☆

Ensiyeh.gh

16_gk2.jpg

👇 دسترسی به فعالیت‌های من با یک کلیک: 👇

.فعالیت‌های اصلی "ستاره-Ensiyeh.gh" کاربر انجمن 98ia.

👆خوشحال میشم فعالیت‌هام رو ببینی، دنبال کنی و واکنش بدی؛ یک کلیک آروم بزن روش به همین سادگی...:classic_rolleyes: منتظرتونم👆

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...