رفتن به مطلب

داستان واقعیت قرمز | Reyou.sr کاربر انجمن نودهشتیا


Reyou.sr
 اشتراک گذاری

پیام توسط زهرارمضانی افزوده شد,

سطح قلم: A

ارسال های توصیه شده

زهرارمضانی
post توسط زهرارمضانی بررسی شد!

"داستان برتر"

به Reyou.sr نشان " Great Support" و 200 امتیاز اعطا شد.

نام داستان:  واقعیت قرمز

نام نویسنده:  Reyou.sr

ژانر: عاشقانه، فانتزی

خلاصه: 

سکوت کن، قرار نیست برای زندگیمان همه چیز را فاش کنی، لب بدوز، قرار نیست برای به آرامش رسیدن حقیقت رویایمان فاش شود، واقعیت‌هارا بازگو مکن، که من قرار نیست با خون واقعیت غسل کنم، صبرکن، که این آغاز وجود است، جاودانگی حیات، این از نظر من دروغی است واقعی‌، در مقابل چشمان مرگ، اما درمیان این بی‌همه‌چیزی، چه ابهامی وجود دارد؟ 

مقدمه:

ما تنهاییم در مغز من، ما جاری‌ایم بر تازیانه‌ی عشق من

ما در جریان زیبایی ذهنم فرو میریزیم و بر یک جهش خواب را می‌بلعیم

آری، درست است، ما رباینده‌ی هوش و عقل من هستیم در خوابی که بلند شدنم آرزوی اطرافیان  و غرق شدنم رویای من است…

از پرده‌ی شیار مانند ترس عبور کردیم و حالا در دنیای نباتی من آسوده‌ایم

ما در کمای من زندگی می‌کنیم، دور از تصور آدمیان، دور از بلندای عقل و هوش زندگی، نزدیک به رویا و درون حقیقت، حقیقتی که روزی قرار است فاش بشود، ما در پشت پرده‌ی دروغ زندگی می‌کنیم! 

ویرایش شده توسط Reyou.sr
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

مغزم به دنبال کلید رهایی از خویش است، دارد می‌پوسد و من راهم با خودش دفن می‌کند. قرار بود من را از میان این تباهی نجات دهی؛ اما خودت باعث شدی که من بدتر شوم، کلیدت را در سرم فرو میکنی، مغزم را در آغوش میگیری اما،

همه‌ی اینهارا مانند توهمی برایم ورق میزنی، ورق می‌زنی و ورق می‌زنی و درست جایی ایست می‌کنی؛ که حضورت در داستان تخیل من پررنگ می‌شود. 

سیم سوخته‌ی مغزم را بیرون می‌کشی و ترانز جدیدی را به برق وصل می‌کنی و بعد فیلم را روی پیش نمایش مغزم پخش می‌کنی، هرجا که اسمی ازت آمده را رنگی قرمز می‌پاشی و من را از خود بی‌خود می‌کنی…

با دیدن رنگ قرمز بر روی اسمت مثل گاوی درنده می‌شوم و خودم را به دیواره‌ی مغرم می‌کوبم!

از اینکه توانستی مرا دوباره دیوانه کنی خوشحالی و لبخند می‌زنی‌؛ اما نمی‌دانی که این بی‌رحمی از زجر برایم دردناک‌تر است. 

سلول به سلول مغزم را طی می‌کنم کشو هارا باز می‌کنم و از بین آن خاطرات فرسوده به دنبال اثری از تو می‌گردم، تا نمونه‌ی جدیدی به دستگاه بدهم و آن قرمزی هارا پاک کنم، هرچه می‌گردم نیست! انگار تمام روزهایی که باتو سپری کرده‌ام از یادم رفته، یا شاید هم تو آن خاطرات را از بین بردی!

نمونه‌ای نیست… البته تا تو نباشی خاطره‌ای هم از تو نیست؛ شاید اگر بیایی همه چیز دوباره در ذهن من نقش بگیرد و مرا تمام کند، اما مگر نه اینکه تو تا چندثانیه قبل با آن لبخند مرا نظاره می‌کردی؟

سوز سردی تنم را می‌لرزاند، اینجا مثل یک آپارتمان خالی از سکنه، خالی و فرسوده است؛ روی همه چیز غباری به اندازه‌ی تاریکی شب نشسته و من انگار در اینجا به دنبال لامپی هستم که روشنی‌ای خاص به همه چیز ببخشم، اما این روشنی جنسش چیست؟ در کجا سکونت دارد؟

خاطره‌ی هفده سالگی‌ام روی دستگاه لود می‌شود و من خودم را نیمه برهنه بر روی تخت میابم، شرط می‌بندم‌ آن زمان هم در فکر موی نارنجی‌ای‌ام که روز قبل کریسمس در هوای شهربازی به رقص درآمده بود.

 آه.‌.. که آن گذشته برایم کمی دردناک‌تر از اکنونم هست. فکرش را بکن، یک پسر افسرده که تا مرز خودکشی پیش رفته، حالا بعد یک هفته مرخص شدن از تیمارستان، وقتی از دست شلوغی خانه به شلوغی شهربازی پناه برده، در پیچ و تاب موی نارنجی دخترنوجوانی گیر می‌کند… 

خاطره که برایم تداعی می‌شود دوباره جلویم سبز می‌شوی، هردویمان در مغز من چقدر احمقانه به نظر می‌رسیم نه؟

درِ کشویی را باز می‌کنی و از بین خاطراتم لباسی بیرون می‌کشی، به طرفم می‌گیری و من تازه به خودم می‌آیم و می‌فهمم که لباسی تنم نیست! پیراهن آبی را تنم می‌کنم و آستین‌هایش را طبق عادت تا می‌دهم.

از لای سلول‌هایی که جنسی شبیه به پاستیل دارند رد می‌شویم و تو تخیل خانه‌ی‌رویاییمان را به من نشان می‌دهی، آن خاطرات قرمز کجا رفتند؟ چرا واقعیت‌ها را خراب کردی و به تخیل من رو آوردی؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

 

جوابی از تو دریافت نمی‌کنم، درواقع فکر می‌کنم اصلا حرفی نزده‌ام، مگر می‌شود وقتی کسی در میان مغز خودش با جسم کوچکش گیرافتاده فکر کند؟ آخر با چه؟ اینجا عجایب ها پرواز می‌کنند؟

دست دخترمان را می‌گیری و به سمت من می‌آیی، یادم است که اسمش را جودی گذاشتیم، با لبخند پشت اورا هول می‌دهی و آن دختربچه‌ی موطلایی با چشمان آبی کوچکش به من زل می‌زند، خیلی دوست دارم اورا جودی بابا صدا کنم، اما من و تو برای بچه‌دار شدن زیادی کوچک نیستیم؟ وقتی آن پسرپنج ساله به طرفم می‌آید و موهای خرمایی‌اش را مثل من بالا می‌اندازد و با حالت اسلوموشن ادا درمی‌آورد، دلم می‌خواهد تورا درآغوش بکشم و دست در دست آن کودکان خیالی به آن خانه‌ی کوچک با دکور سفید و قهوه‌ای پناه ببریم.

در دوسانتی‌ام می‌ایستی و با دست‌های سفیدت موهایم را بهم میریزی، چشمان سبزت لبریز از یک حس تنهایی‌اند، وقتی من و تو کنار هم هستیم، چرا احساس تنهایی می‌کنی؟

بالاخره زبانت باز می‌شود، همین چند دقیقه پیش فکر می‌کردم لال شده‌ایم! 

- قراره این خوشی یک روز تموم بشه، به نظرت اونروز چقدر دیره؟

باورم نمی‌شود که داری از من سوال می‌پرسی، مگر من هم می‌توانم حرف بزنم؟ زبانم را در دهانم می‌چرخانمو صدای ریزی از خود در می‌آوردم، آه باور نکردنی است؛ حالا می‌توانم حرف بزنم!

- به نظرم اونقدری دیر هست که ما بتونیم یک زندگی و شروع و تموم کنیم.

عقب می‌کشی و دست جودی را می‌گیری و پسرمان را با اسم جان صدا می‌زنی، چه جالب، اسمش را یادم رفته بود.

شما جلو می‌روید و من هم به ناچار به دنبالتان می‌آیم، یادم رفت درباره‌ی واقعیت‌های قرمز از تو بپرسم، دهانم را باز می‌کنم تا حرف بزنم اما انگار تارهای صوتی‌ام پاره شده و من از دنیای حروف بیرون آمده‌ام، زبانم نمی‌چرخد، آخر چگونه؟! 

در خانه‌ را باز می‌کنی و همراه هم وارد خانه می‌شویم، طبق همان نظریه‌ی من است، پنجره‌هایش زیاد هستند و کنار هر پنجره کتابخانه کوچکی وجود دارد، همچنین همه‌ی پنجره‌ها طاقچه دارند؛ می‌توانی تا هرموقع که دلت خواست روی طاقچه بشینی و کتاب بخوانی، البته اگر به من بود که یک قهوه‌ساز کنار هرپنجره می‌گذاشتم، اما خب ما طبق بودجه پیش رفتیم. ولی اِی کاش حداقل در رویا همه چیز را کمی بزرگتر ببینیم و انقدر این منطق لعنتی را توی سر رویاهایمان نزنیم! 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

جودی و جان به طرف آن یک دست کاناپه‌ی سفید کرمی می‌روند و روی آن می‌نشینند، یکمی باادب‌تر از حدمعمول هستند؛ می‌توان فهمید اثر دست کسانی هستند که حوصله‌ی شیطانی بچه‌هارا ندارند.

کفش‌های سفیدت را درمی‌آوری و وقتی پایت به پارکت‌چوبی می‌خورد، چشمانت ناخود‌آگاه بسته‌ می‌شوند. عاشق راه رفتن روی پارکت هستی و همینطور رقصیدن جلوی آیینه قدی، وسط تابلو‌های نقاشی‌ات… می‌بینی چقدر تورا یاد دارم؟ من تورا از بَرَم، جوری که اگر مغزم متلاشی شود، فقط تو و خاطراتت می‌مانید، اوه، یادم رفت که با پاشیده شدن یک رنگ قرمز همه‌ی خاطراتمان از بین رفت، ولی میبینی بازم تورا به یاد دارم! البته با مغز دیگرم، هنوزهم نمی‌توانم بدون منطق دنیای واقعی زندگی کنم.

منم کفش‌هایم را در می‌آورم و سردی پارکت، پاهای گُر گرفته‌ام را نوازش می‌کند، تا آنجایی که می‌دانم، روح ها چیزی را حس نمی‌کنند؛ پس ما روح‌هم نیستیم، اما هرچه که هستیم، از واقعی بودن بهتر است!

چشمانت که باز می‌شود می‌توانم آن برق درونش را در آغوش بکشم… می‌بینی؟ من اینگونه عاشقانه از همه‌ی ابهام ها فرار می‌کنم! وقتی که حالت خوب می‌شود بداخلاقیت یادم می‌رود؛ همین چند دقیقه پیش درحال زجر دادنم بودی، اما مگر قلب عاشق زجر می‌فهمد؟ هه، به دل گرفتن از معشوق شبیه این است که به مغز بگویی عاشق شو! به هرحال از نظر من اگر شما از الهه‌ی الهامات درونیتان کینه‌ای گرفتید، شما قطعا عاشق نیستید و هرچه سریع‌تر باید این هوس را از فکر و قلبتان دور بریزید… شایدهم من افراطی‌وار عاشقم، اما خب سمی که آدم را نمی‌کشد ضرری هم ندارد!

دوباره دستم را می‌گیری و من را به دنبال خودت سوار می‌کنی، حس می‌کنم بر بال‌های تو نشسته و پر پرواز تورا لمس می‌کنم و بعد به درون دنیای تو قدم می‌گذارم… 

از پله‌های چوبی به سالن دور و درازی می‌رسیم که کَفَش سرامیک است، سقف پر از پنجره های تیکه به تیکه است، دستگیره‌ی پنجره سقف را می‌کشی و نور خورشید آزادانه روی موهایت سُر می‌خورد، تک به تک پنجره‌هارا باز می‌کنی و به آسمان زل می‌زنی‌. این معماری واژگون اثر توست، از آنجایی که باران دوست داشتی پنجرهایی روی سقف گذاشتی که هروقت باران آمد بازشان کنی و خوابیده بر روی سرامیک‌های سرد از باران، لذت ببری.

وقتی در اتاقی را باز می‌کنی و با اشاره به من داخلش می‌روی تازه چشمم به دوازده اتاق این سالن می‌افتد، هنوز هم فکر می‌کنم برای اینهمه اتاق‌ کمی زیاده‌روی کرده‌ایم! 

 

ویرایش شده توسط Reyou.sr
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

آرام وارد اتاق می‌شوم و انعکاس نورخورشید چشمم را می‌زند، دستم را سایه‌بان چشمانم می‌کنم و تخت دونفره‌ی سفید و سرویس چوب سفید- کرمی اتاق‌ را از نظر می‌گذرانم. 
روی دیوار نقاشی‌های تو که هم‌سو با ترکیب رنگ اتاق کشیده‌ شده‌اند دیده می‌شود، و اما خودت، در تراس بوم را در دست گرفته و درحال تمام کردن نقاشی دیگری هستی، از در باز تراس می‌گذرم و پشت تو می‌ایستم؛ کمی سرم را جلو می‌برم و عطر موهایت را به ریه‌هایم جایزه می‌دهم، چشمم را که برمی‌گردانم یک خانواده‌ی چهارنفره می‌بینم که بی‌شباهت به ما نیستند… چقدر رویایمان زیباست، اما چرا دیگر برایم حرف نمی‌زنی؟ چرا از ترکیبات رنگ‌ات برایم نمی‌گویی؟ نکند عادت‌هایت تغییر کرده؟ آه… بس کن پسر، او که جز کنار تو جای دیگری نبوده! نه من می‌توانم حرفی بزنم نه تو لب از لب باز می‌کنی، می‌دانی که از سکوت بین دو معشوق چیزهای زیبایی نمی‌شود برداشت کرد، پس سخنی بگو تا دلم گرم شود.
- فکر که می‌کنی صدات تو مغزت اکو میشه، می‌تونم بشنومش وقتی که از سلول‌های عصبیت می‌گذره و فرمانش رو صادر می‌کنه. باشه، حرف می‌زنیم…
نمی‌فهمم که لبخند چطور لبانم را می‌دَرَد و با همان لبخند موهایت را لمس می‌کند.
- اینجا کجاست؟ چرا نمی‌تونستم حرف بزنم؟
خنده‌ی مستانه‌ای می‌کنی و به طرفم بر می‌گردی. با قلمت نوک بینی‌ام را زینت می‌دهی و دوباره می‌خندی.
- اینجا مغز یک پسره که هیچوقت از اون استفاده نکرده، آها درضمن اینجا مغز تو هست، اما قسمتی که الان ما توش قرار داریم به اسم منه. درمورد اینکه نتونستی حرف بزنی‌هم باید بگم تو نیازی به حرف زدن نداری وقتی میشه فکرت رو خوند! بهتره یادبگیری بجای لبت فکرت و حرکت بدی…
کمی تعجب می‌کنم، یعنی تمام افکارم را شنیده‌ای؟ 
- آره شنیدم، خیلی خوبم شنیدم…
به نظرم خیلی بداست که به افکارم سرک بکشی، می‌دانی که من افکار دیوانه‌ای دارم.
صورتت را جمع می‌کنی و برمی‌گردی و نقاشی کشیدنش را از سر می‌گیری.
- می‌دونی چیه… افکار تو بیشتر رمانتیکن تا دیوونه‌وار، یک جورایی آدم که بهش نفوذ می‌کنه فقط می‌تونه یک کلمه بگه 《عشق》!
اما من افکار خودم را 《تو》صدا می‌زنم، چون فکرم برای توست، تویی که از منی و منی که از تو ساخته و با تو تمام می‌شوم.

ویرایش شده توسط Reyou.sr
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنج

دوباره سکوت می‌کنی، روی پیش نمایش مغزم خاطره‌‌ی دیگری پخش می‌شود، انگار که دارم سریال عاشقانه‌ی خودم را قسمت به قسمت دنبال می‌کنم!

جلوی در خانه‌ی عموپیت جمع شده‌ایم و برای رفتن به شهربازی شور و شوق داریم، من تمام شوقم برای توست، برای شانسی که دیدنت را به من هدیه می‌دهد.

سوار موتورم می‌شوم و در تصور نوازش نارنجی موهایت می‌دَوَم… آن دویدن های اول عاشقی خیلی زیبا هستند، فکرش را بکن، برای یک نفر بیشتر از نیاز زندگی خودت بِدَوی تا فقط به او برسی. عاشق ها از همه چیز برای معشوق بودن می‌زنند اما از معشوق خود خیر! و من معنای عشق را اینگونه تصور می‌کنم:《زنی در گل و لای بی‌محبتی که خودش را وفق قلب شکسته‌ی دیگری می‌کند!》من عشق را تو و من تصور می‌کنم، مگر پاک‌تر از ماهم هست؟! آه، گاهی دوست داشتم تمام دیالوگ‌هایی که برای دوست داشتنت بکار می‌برم را روی کاغذی سفید سوار کنم و موشک‌وار به مقصد تو پروازش بدهم… اما حالا تو درون منی و مغز من دارد در گوش تو عشق‌اش را فریاد می‌زند، طلوع من! 

جلوی شهربازی ایست می‌کنم و بعد از پرداخت و گرفتن بلیط به سویت قدم برمی‌دارم. به آن کلبه‌ی کوچک که می‌رسم تورا قلم به دست درحال رنگ پاشیدن بر بوم صورت کودکی می‌بینم، پروانه‌ای است با بال‌های آبی، اما اِی کاش کفش‌دوزکی می‌بود بر فراز گلبرگ‌های رز! 

- تو که می‌دونی من گِلایُل دوست دارم!

گِلایُل نمی‌تواند لحظه‌‌ای عاشقانه را تفسیر کند، می‌دانی که؟ به طرف صندوق کلبه می‌روم و پول نقاشی را پرداخت می‌کنم، بالای سر دختر بچه می‌ایستم تا کارش تمام شود. طرز قلم گرفتن‌ات هم برایم زیباست، آن دستان ظریفت یک چوب کوچک را در خود اسیر می‌کند و بعد به حرکت درمی‌آورد… تو آمیخته به هنری، هنر زیبایی.

با کشیدن شاخک‌های پروانه کار دخترک به اتمام می‌رسد و او بعد از تشکر کردن می‌رود، چشمان آبی‌ات برمی‌گردد و من را نظاره می‌کند، روی صندلی می‌نشینم و تو می‌خواهی قلم را بر روی صورتم بکشی، مانعت می‌شوم و دستم را به طرفت می‌گیرم، با یک دستت دستم را می‌گیری و من آن‌موقع به کلمه‌ی حضرت دست ایمان می‌آورم! دست‌ها شروع تپیدن قلب هستند، تپیدنی که با به آغوش کشیدن دلبر ایست می‌کند، قلبی که برای دلبر بزند نشانه‌ی عشق نیست، قلب باید برای تنهادوست‌داشتنی عالم ایست کند! 

می‌دانی، من خیلی چیزها با یک تماس از تو دریافتم، لطافت‌ها، زیبایی‌ها، فقط با یک تماس کوچک به دیگری منتقل می‌شوند، این را می‌توان همان آرامشی پنداشت که تمام زندگی برای آن جنگیده‌ای…

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

تو آرامش از جنگ برگشته‌ی روان و احساسات من بودی، کسی که از پوچی من به من رسیده، تو زیبایی روح سفید من بودی، آری، همان روحی که بعداز تولد هدیه‌ی خدا به من بود! 

از من می‌پرسی که چه چیزی بکشی، آه نمی‌شود صورت زیبایت را با موی به هم ریخته بکشی؟ خب معلوم است که نه! اگر به تو می‌گفتم دستم خواستار چهره‌ی توست، شاید مقصد بعدی‌ام قبرستان می‌بود. 

انتخاب نقاشی را به عهده‌ی خودت می‌گذارم، و تو چیزی را شروع می‌کنی که جسم تازه‌ای را به من بازمی‌گرداند، قلبی کلیدی که شیار‌های رگ از آن آویزان است، قلب سر کلید بود و رگ های آویزان ته کلید، اما این کلید قرار بود چه دری را بازکند؟ خودت بگو چه دری را؟ 

- اون کلید تیکه‌ی گمشده‌ی من بود، همون چیزی که تصوراتم برای من رقم می‌زد، همون شکوه و زیبایی که کنار تو به من منتقل می‌شد، اون کلید تو بودی… تویی که منو ساختی.

عاشق‌ها هم را کامل می‌کنند و دقیق در نقطه‌ای به هم می‌رسند که تکیه‌گاهی نیست، درست وسط مشکلات! 

تو به من موقعی رسیدی که افکارم مرا سخت تنها می‌کردند و من برای فرار از آنها چشمانت را مویت را پوست سپیدت را تصور می‌کردم…

قلمت صورت من را با ظرافتی عجیب می‌کشد، به نظرم آن پسر چشم و ابرو مشکی با بینی قلمی و لب‌های کوچک خیلی زیباتر از واقعیت‌اش کشیده شده است.

- دروغ نگو خیلیم شبیهته، زنت که من باشم باید هم شوهری مثله تو داشته باشم دیگه.

این الان تعریف از من بود یا خودت؟ خودشیفته!

- من خودشیفتم؟ آه زن‌های بعدیت و جوری انتخاب کن که خودشیفته نباشن.

کمی زیادی حسود شده‌ای، چقدر در مغز من خودواقعیمان هستیم نه؟

- اوهوم، هنوزم موندم چطور می‌تونم روحیه‌ی شادم رو حفظ کنم! یادته که خجالتی بودنم گند میزد به شخصیتم.

آری، ولی همان شخصیت خجالتی و آرام، با کمی شیطنت گاه و بی‌گاه به نظرم زیبایت می‌کرد. البت انسان وقتی رویاهایش به حقیقت می‌پیوندند؛ می‌تواند فارق از طرز فکر دیگران زندگی کند، انگار که تمام زندگی‌اش برای خودش بودن تلاش کرده و با رسیدن آرامش، توانسته این خودم بودن را شروع کند. این را یادم رفت که رویاهای ما در مغزمن به حقیقت پیوسته، نه در دنیای زمینی و زندگیه آدمی!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

- باید دورشی، باید این رویا یا حقیقت واهی رو به زودی تموم کنی، تو توی این قفس بی‌دلیل گیر نیفتادی، اگر عقلت سرجاش بود می‌فهمیدی.
قفس؟ مگر حالا در آن زندگی می‌کنیم؟ به تفکر من اینجا نه تنها قفس نیست؛ بلکه تمام چیزهایی که قرار بود تا آخر زندگی برایشان بجنگیم و بعد نصیبمان شوند؛ اینجا بدون هیچ گونه تلاشی از جانب ما قرار دارند. اما درباره‌ی حافظه‌ی من، آخرین خاطره‌ای که یادم است تو و من بر لب بام خانه‌ی جنا، آن دوست وحشتناک و خطرناکت نشسته بودیم و من برایت یک تیکه از آهنگ های Eminem را می‌خواندم.
- توضیح این وضعیت از اختیار من خارجه، اما آخر این سریال برای تو خیلی خوبه! 
تهش می‌رسیم به اکنونمان و به نظرت من اکنون را پس می‌زنم؟ من باتو بودنم را هیچوقت به هیچ چیز ترجیح نمی‌دهم، مگر جسم می‌تواند از سایه فرار کند؟ معلوم است که خیر! من هم همانطور نمی‌توانم. می‌رسی به موهایت، قلم را از میان دستانت در میاورم و این تیکه‌ی بهشتت را خودم، با همین دست راستم که درد عمیقی را درش احساس می‌کنم، می‌کشم. مواج موهایت را جوری به تصویر می‌کشم که دستانم از تار به تارشان عبور می‌کند. آن گل سر که یک قلم‌مو نقش رویش است را کنار موهایت درست نزدیک به گوش چپت می‌گذارم و بعد تغییری در چهره‌ی آن پسرک بسیارزیبا که به قول تو من هستم می‌دهم، لب به اعتراض باز می‌کنی و می‌گویی:
- اِه چرا نقاشیم و خراب کردی؟ دنیل! 
دنیل… انگار که خیلی وقت است که اسمم را صدا نزدی، انگار از یک جایی به بعد در زندگی‌ام دیگر کسی مرا به این اسم صدا نزده، این اسم برایم حس سال‌های دور را، سال‌های دور از خانه را رقم زد، آه چقدر عجیب… یکبار دیگر دنیل بگو، دلم می‌خواهد باری دیگر، نه، نه، چندباری دیگر این اسم را از تو بشنوم، حسی کهنه وجودم را گرفته، غباری از جنس دنیل مرده!
- دنیل، دنیل، دنیل! 
هنوزهم حسش می‌کنم، دنیلی در عقبه‌ی ذهنم که خیلی وقت است در درون لباس‌های تیمارستان به زنجیر کشیده شده، کسی که از لفظ《من دیوونه نیستم》برای اثبات تنهایی وجودش استفاده می‌کند، دنیلی که جرمش تنهایی بود، دنیلی که دور بود، درست مثل حالا… دور از سختی و گرفتاری، در خلا خودش دست و پا می‌زد.
می‌دانی خلا درونی چه حسی دارد؟ ریزش یک ساختمان را تصور کن، البته نمای بیرونی‌اش را نه، ریزش یک ساختمان ده طبقه را تصور کن که دیواره‌هایش سالم است ولی طبقه‌هایش روی‌هم ریزش کرده. خلا درونی هم همین است، ریزش طبقات درون! 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

- انسان، چیزی که موقع‌ی مرگ نه بیرونش مهمه نه حال و احوال درونش، البته درونش هیچوقت مهم‌نبوده، حداقل برای هم نوع خودش!
آه که ما انسان ها حتی حقانیت وجود خودمان را زیر سوال می‌بریم! ما چیستیم؟ یک مشت متوهم برتر دوست؟ یا نه، یک عالم برتر که درحال فرو ریختن هم هستیم؟ به راستی که جنس ما چیست؟
- جنس ما از چهار ستون ساخته شده که  در آخر اونقدر زمین می‌خوریم، که یک دونش هم به زور سالم می‌مونه… انسان‌های یک ستونه که وقت مرگشونه.
آه مرگ، چه زیباست، می‌دانی همیشه دوست داشتم قبل از عزیزانم لمسش کنم، مرگ عزیز بسیار جان سوز است، مثله جگری زنده روی اجاق روشن، مثل پرت شدن درون یک استخر چهارمتری است، برای کسی که شنا یاد ندارد، همانقدر دردناک، همانقدر ترسناک!
اوه، چطور بحثمان از عشق به مرگ رسید؟
امضایت را زیرش می‌زنی و برمی‌گردی، چشمانت معطوف به چشمانم است، آرام لب میزنی:
- شاید چون عشق و مرگ مرتبط به همن!
مرگ و زندگی شاید، اما عشق و مرگ؟ به هیچ وجه! جاده‌ی‌شان تا یک مسیر یکی است اما درآخر نرسیده به خط پایان راهی دیگر را از سر می‌گیرند، جدای… جدا.
قلمت بینی‌ام را دوباره رنگ می‌زند و تو با خنده‌ای مستانه از کنارم رد می‌شوی.
- اگه گفتی وقت چیه!؟ 
نمی‌دانم، اینجا راهم تصور کرده بودیم؟ اوه یادم آمد، رویای پیک نیک با آن دو کودک، جودی و جان! هنوزهم روی همان مبل نشسته‌اند؟
- مگه رباتن؟ پایین و ببین، دارن بازی می‌کنن.
خم شده و پایین را نظاره کردم، جان نقاب بتمن را به چشمش زده و به دنبال جودی می‌دود، حالا می‌توانم صدای جیغ‌های آن دختربچه را بشنوم.
- هی دنیل بیا بریم.
نگاهم را از آنها می‌گیرم و به دنبال تو می‌آیم، از پله‌ها پایین می‌رویم و تو سمت آشپزخانه می‌روی، رفتن به آشپزخانه کار مورد پسند من نیست، یک کافی مهمان تو! نگاهی به کتابخانه می‌اندازم و به سمتش می‌روم،  کتاب قطوری نظرم را جلب می‌کند تا برش می‌دارم، جودی با سر و صدا پاهایم را می‌گیرد، 《 هی کوچولو مواظب خودت باش.》
جیغی بنفش می‌کشد که صدایش در سرم اکو می‌شود و گوش‌هایم را می‌لرزاند، سرم را می‌گیرم و عقب می‌روم، تا جایی که پشتم به کتابخانه میخورد، بخاطر گرفته شدن پاهایم توسط جودی نمی‌توانم بشینم، به دلیل درد زیاد، فکری هم از مغزم رد نمی‌شود، ستون فقراتم تیر می‌کشد و به زور می‌توانم بگویم: 《آخ》همین یک کلمه کافی است که تو خودت را به من برسانی، جوری جعبه‌ی وسایل را روی زمین می‌گذاری و جودی را پس می‌زنی که فکر می‌کنم در حال بیدار شدن از این رویای شیرین هستم.
- نه، نه، نه… هنوز خیلی مونده، الان وقتش نیست، خودت رو کنترل کن، سریع باش پسر.

ویرایش شده توسط Reyou.sr
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

چنگالم بیشتر از این نمی‌تواند سرم را در خود اسیر کند، درد طاقت فرسایی‌ است، یک هو نمی‌دانم از کجا و چطور درد ستون فقراتم کم می‌شود و پاهایم لمس شده و روی زمین می‌افتم، اشک‌هایت، وایی از اشک‌هایت، چشمانم درحال بسته شدن بود و اشک‌هایت نمی‌گذاشت این لحظه‌ی آخر مردمک سبز چشمانت را درست ببینم.

- نه، نبند توروخدا نبند.

خستگی مفردم از تنم ربوده شد و کمی سرحال شدم، اما چشمانم روی هم افتادند و صدای خاطره‌ای مرا هوشیار کرد.

- اسمت چیه؟

- دنیل.

- اوه دنیل، اسم قشنگیه، اسمت رو بنویسم زیر نقاشی؟

- اسم تو چیه؟

- طلوع

- طلوع؟ نشنیده بودم.

- ریشش ایرانیه مامانم گردشگر و به زبان ایرانی مسلط، بخاطر اینکه طلوع براش معنای روشنی داشته اسم منو گذاشته طلوع، توی زبان ایرانی یعنی بالا اومدن خورشید.

- چه زیبا! پایینش بنویس طلوع.

- چرا؟

- آخه خورشید من همینجا طلوع کرد.

صدا قطع می‌شود. چشمانم را کمی باز می‌کنم و تورا می‌بینم که با لبخند زیبایی مرا می‌نگری، فکر نمی‌کردم آن لبخند کوچک‌ات را دوباره ببینم… ولی سردرد بدی بود، هنوز کمی ستون فقراتم درد می‌کند، این چه درد عجیبی بود، فقط با جیغ جودی اینگونه شدم؟ صورتم را لمس می‌کنی و لب میزنی:

- حتما بخاطر ضعف اعصاب بوده.

ضعف اعصاب؟ چقدر جالب! با بیست سال سن، یک پسر هستم که از ضعف اعصاب رنج می‌برد، به نظر تو زیبا نیست؟

- چرا عادت داری همه چیز رو بزرگ‌ کنی؟ توی اقرار کردن خیلی قهاری!

اینهم ضعف اخلاقی من است دیگر… آخ، از ترس پرت و پلا می‌گویم. جودی با چشمان قرمزش روبه‌رویم می‌نشیند.

- ببخشید!

وقتی گریه می‌کنی بسیار زیبا میشوی، خنده‌ی مستانه‌ای می‌کند.

- می‌بخشیم؟

تو دخترکوچک من هستی، می‌توانم در برابر معصومیت چشمانت نه بیاورم؟ اگر لبانت گونه‌ام را عسلی کند، حتما، حتما می‌بخشمت!

 

@ Masoome

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  دهم

سریع و با هیجان گونه‌ام را می‌بوسد، جان هم بخاطر طبع حسودانه‌اش خودش را به من می‌رساند و کمی جودی را هول می‌دهد، فکر کردم گونه‌ام را می‌بوسد اما لب هایش را روی پیشانی‌ام حس کردم، پسرک چاپلوس! 

پسرم و دخترم! توانستم با این رویا کنار بیایم، اما در میان رویای من و تو کمی جالب‌تر و پراحساس‌تر دیده می‌شد. اشک‌هایت را پاک می‌کنی و با انرژی‌ای همراه با ترس درونی می‌گویی:

- خب بپرین بریم پیک نیک، اگه گفتید کجا قراره بریم؟ بله، دریاچه‌ی خاطره‌. هی دنیل یادمه با جنا و فرانک یکبار برای کشیدن نقاشی و تمرین کردن گیتار اونجا رفتیم، یادته؟

فکر می‌کنم همین ماه پیش بود، اوه، آن نقاشی… آن نقاشی بالا، همان طرحی بود که تو در کنار دریاچه کشیدی، اصلا… اصلا همان موقع ما رویاپردازی کردیم، همان موقع… میان حرفم می‌پری:

- فکر نمی‌کردم یادت بیاد! همون موقع بود که جریان سفرم به ایتالیا رو برات گفتم، همون موقع، همون یک ماه پیش تو! 

دریاچه آخرین مقصدمان بود، گویی مغزم قفل کرده! 

- مقصد، آخرین… چقدر مرتبط به هم هستن، چقدر جنسشون دردناک و هدفمند، نه؟

بله، آخرین مقصد، آخرین هدف، و آخرین… با اینکه پایان جز کلمات دردناک به حساب می‌آید، اما آخرین‌ها همیشه و همیشه هدف زندگی بوده‌اند، ولی ما تا جاودانگی فاصله‌ی زیادی نداریم، جاودانگی وجود من که همینجا در کنار تو رقم می‌خورد، اما این ترس… این ترس از دست دادن، این ترس نبودنت که هم وجودم را پر کرده، هم چشمانت را، از پا درم می‌آورد! 

رسیدن و سیرآب نشدن سخت است، مثال پنجره‌ای‌ است، در سرمای زمستان، که از لای درز هایش سوز می‌آید، البت با وجود بخاری! 

- بخاری هم نمی‌تونه سوز ترس رو آروم کنه مگه به کامیابی، مگه اینکه یک اطمنیان از جانب هرکسی آدم رو دلخوش کنه…

چرا از حالا لذت نبریم؟ چرا حال که وقت کمی برایمان مانده از باهم بودن، از خانواده بودن لذت نبریم؟ بیا این آخرین‌ها با اقرار های من درباره‌ی زیبایی بیش از حدت در ذهنم بگذرد و با هیجان و شادی تو درباره‌ی زندگی و گذشته‌ی‌مان، بیا کمی از این جویبار بی‌حد و مرز پایان بگذریم! 

- هیچوقت نخواستی کتاب چاپ کنی! 

حرف‌های زیبا اگر به چاپ نیاز داشتند، دیگر روح انسان معنا نداشت! 

 

@ Masoome

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم 

 

همه‌چیز از روح نشات می‌گیرد، حتی روشنایی و زیبایی پوست، روح کثیف انسان را کدر جلوه می‌دهد، مثله انسانی افسرده که شوقی برای ارائه‌ی خود به اطرافیان ندارد! اما این از روح کثیف نیست، روح کثیف از اعمال مابخشودنی ما گرفته می‌شود و ما تا توبه فاصله‌ی زیادی داریم! 
- بهتره بلندشی و مارو ببری پیک نیک، فکرنکنم زمان زیادی مونده باشه! 
با کرختی می‌نشینم و با کمک دستان تو بلند می‌شوم، مچ دست راستم هنوز درد می‌کند، دردش را درک نمی‌کنم، ضربه‌ای هم به او وارد نکرده‌ام، چرا باید درد کند؟ عجیب است! وسایل را با یک دستت می‌گیری و من از این ناتوانی یک‌باره احساس حقارت می‌کنم…
جودی و جان همان دو کودک آرام قبل می‌شوند و با آرامی و پچ‌پچ کنان جلوتر از ما حرکت می‌کنند، آن طراحی خانوادگیمان هم در دستان جان خودنمایی می‌کند، کار فوق‌العاده‌ای شده است! درست مثله خودت.
- احساس خستگی می‌کنم و همینطور احساس آزادی، انگار که یک بخشم گروی یک چیزه، یک بخش دیگم برای خودش آزاد و رها می‌چرخه، این دوجانبگی، بین اعضای بدنم باعث کشمکش شده، به نظرت منشاش یا اسمش چی میتونه باشه؟

من به این تعهد نصفه نیمه می‌گویم، یا شایدهم قول نصفه نیمه برآورده شده! هم احساس رهایی از بند داری هم در قفس عذاب وجدان گیر کرده‌ای، چیز معمولی‌ای است، حداقل برای من! می‌دانی که… تو این مسائل اندازه کل زندگی‌ام تجربه داشته‌ام، تیمارستان هم که پاتوق هرروزه‌ام بوده، با اکثر مشاور‌ها و روانشناس‌ها هم یک گفتمانی داشته‌ام، خلاصه این مشکلات را از بن جان لمس کرده‌ام، کمکی‌ هم از تو دریغ نمی‌کنم این را که باید بدانی!
- اوه، اینجور که‌گفتی، خودم منشا اصلیش رو فهمیدم! ولی خب… نمیشه کاریش کرد، یعنی از دست من کاری ساخته نیست، که اگه بود… اگه بود، من حاضر بودم براش برگردم! 

برگردی؟ به کجا؟ چرا هرچه به آن دریاچه نزدیک می‌شویم کلماتت مبهم‌تر می‌شوند؟ درست است که بعضی خاطرات را یادم نمی‌آمد و یک‌جورهایی آلزایمر نصفه گرفته‌ام، اما من هنوز ابهام حرف‌هایت را از میان کلماتت تشخیص می‌دهم، این‌ها همه از نامطمئنی است، وگرنه…

 

ویرایش شده توسط Reyou.sr
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

- سوال که می‌پرسی منتظر جوابش بمون، البته اون واکنشی که باید آخر نشون می‌دادم و اون اول نشون دادم، ولی من همیشه تو جمع کردن مسائل بااستعداد بودم، می‌دونی که؟

اگر این مکثت بخاطر این است که من حرفت را تصدیق کنم، باید به تو بگویم که هنوز دنبال جواب سوالم از بین آن جملات به هم پیوسته هستم!

- جواب، سوال، اوه آخراش همیشه سخت میشه، ابهامم برای اینه که آخر قصه نزدیکه!

خنده‌ی تحقیر آمیزی می‌کنی و به آسمان می‌نگری.

- می‌دونی چه حسی دارم؟ حس می‌کنم قصه‌ی قبل خوابم رو مامانم تعریف کرده و من وقت خوابمه! میشه بگی که تو چه حسی داری؟

احساسات رقت‌انگیز من… هیچ حسی درونم نیست، پوچِ، پوچ! واو فکر می‌کنم کم کم و دوباره دارم مرز افسردگی را رد می‌کنم، کمی گرفتگی در بین عضلات پشتم احساس می‌شود و دست‌ها و پاهایم بسیار بسیار خسته‌اند، انگار که صدها مایل راه رفته‌ام. اما اینها هیچ عجیب نیست، چونکه…

با دیدن دریاچه فکرم از کار می‌افتد، دریاچه‌ای با آب سیاه و درختان سوزانده شده، یک نفر به طرز بی‌رحمانه‌ای تخیل مرا به هم ریخته، آن یک نفر چه کسی می‌تواند باشد؟ جنا؟ برادر مفت خورت مت؟ یا… یا… آه انسان نفرت‌انگیزتری به ذهنم نمی‌رسد! دست از راه رفتن می‌کشی، خنده‌ی دیگری تحویلم و می‌دهی و بالاخره زبانت باز می‌شود! 

- به نظر تو حرف می‌تونه بهترین خاطره‌ی ما رو به هم بریزه؟ قاتل تمام تصورات خوب اتفاقات بد هستش! باید یقه‌ی اتفاق بد رو بگیری، چه حیف که موجودی قابل لمس نیست! 

اتفاق؟ اوه خدای من، اتفاق! چیزی مثله برق، مثله‌ یک پرده‌ی روی چشم افتاده از دیدگانم می‌گذرد، دیالوگ‌هایی نامفهوم، حرف‌هایی آشنا، صدایی زیبا که خبری زشت به من می‌دهد.

《 - دنیل، پسرم، خوبی؟ 

- میشه بزنی کنار؟ یکم دیرتر می‌رسه

- دنیل چیزی نشده بزن کنار

- آخ دنیل، باشه‌‌… باشه می‌گم، سقوط کرده

- هواپیمارو میگم، سقوط کرده!

- خب معلومه که تو هواپیما بوده، دنیل؟ دنیل؟ چیشد؟ دنیل...؟؟》

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

جملاتی که من بینشان فقط به دنیل مرده، به طلوع مرده، به مرگ، به سقوط، به… سرعت از دست دادن دقت کردم. چه کسی می‌گوید که بین داستانی که فعل حال دارد نمی‌توان از گذشته یاد کرد؟ چه کسی؟ من برای نوشتن انقباض خون سرازیر شده‌ در رگ‌ها قانونی نمی‌بینم، من برای نوشتن شکاف فکر و برش مغز قانونی نمی‌بینم، من برای برگشتن به سال‌های دور، به فردایی نزدیک، به دقایق پر از مرگ قانونی نمی‌بینم، همانطور که برای تفکر قانونی وجود ندارد برای نوشتنشان هم قانونی نباید وجود داشته باشد، و من خارج از همه‌ی قوانین با مرگ روبه‌رو شدم اما از جهنم و بهشتش گذر نکردم. و آخرین چیزی که بعد از تمام شدن قصه‌ی زیبای مادر باید اتفاق بی‌افتد خوابیدن است، خوابیدنی که آخرین تصویرش دویدن دو کودک است و دوتیله‌ی سبز خیس شده! 

****

دردی را در سرم حس کردم، سرم درحال انفجار بود، یک تیله درونش درحال حرکت بود و عصب‌هایم را تحریک می‌کرد و اما… اسمی در لا به لای درد در ذهنم حک شد 《طلوع》! این اسم چشمانم را باز کرد، لبانم را حرکت داد و به زبان آورده شد.

- طلوع…

- به هوش اومد! 

که کاش نمی‌آمد، با ناباوری همه جارا نگاه کردم، اولین صورتی که دیدم مادرم بود با چشمانی که بخاطر اشک ریختن قرمز شده بود، کلمه‌ی دیگری در ذهنم حک شد، درست کنار اسم طلوع که جمله‌ی کامل‌اش می‌شد 《طلوع مرده!》انگار که تشنجی دو دقیقه‌ای بود! اما تمام حواسم را جمع کرد، طلوع مرده و من… نه امکان ندارد، طلوع نیم ساعت پیش هواپیمایش ایست کرده و حالا در راه بیمارستان است. بیمارستان؟ من اینجا چه می‌کنم؟ من باید در راه فرودگاه باشم، با یک کتاب چاپ شده و یک جعبه شیرینی! 

- من چرا اینجام؟ طلوع کجاست؟

صورت پدرم به وضوح شکست، عموپیت صورتش را برگرداند، جنا… جنا با چشمان اشکی‌اش لبخند مسخره‌ای زد و با همان لبخند لب زد:

- دو‌هفته‌ی تو کمایی و آم طلوع… مرده!

با چشمانی گرد شده به لبانش نگاه کردم و دیگر هیچ چیز نشنیدم، پرستار همه‌ی آنهارا از اتاق بیرون کرد و من، هیچ چیز نشنیدم، هیچ چیز حس نکردم، فقط در درون خودم با جدال با خودم مشغول بودم، یکی می‌پرسید: 《مرده؟》 دیگری با تعجب می‌گفت: 《 نه نمرده!》آن سوال و جواب ها داشت کلافه‌ام می‌کرد، اما باورم نمی‌شد، هیچوقت هم باورم نمی‌شود… نه نه نمرده، باید به همه بگویم که او نمرده، باید با صدایی بلند بگویم تا به گوششان برسد خیلی بلند!

- طلوع من نمرده، من می‌دونم اون نمرده، باور کنین نمرده، من باور دارم، شماهم باور کنید! 

ویرایش شده توسط Reyou.sr
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

پرستار با آرام بخش به سمتم آمد و خواست دستم را بگیرد، دستش را پس زدم و بلند غریدم:

- به من دست نزن، برو بهشون بگو طلوع نمرده، بگو طلوع زندست! 

پرستار با ترس کنار رفت و من نقاشی آشنایی را دیدم، امضای آشنایی را دیدم، بهتر است بگویم خانواده‌ی آشنایی را دیدم، همه چیز آن نقاشی آشنا بود، همه چیز! مثل مسخ شده‌ها سِرُم را از دستم کشیده و به طرف‌اش رفتم، با یک دستم لمسش کردم، و نا گهان همه‌ی اتفاقات یادم آمد، من و او، تخیل من، دنیای نباتی من، کمای من، زندگی من، مرگ من! آنقدر سخت یادم آمد که مغزم متلاشی شد و تنها چیزی که برای خالی شدن آن‌مقدار یادآوری، آن‌مقدار غم، آن‌مقدار از دست دادن کافی بود، اشک ریختن بود! 

در دهانم که خشکسالی آمده بود و همه‌ی اعضایش به هم چسبیده بودند و نمی‌شد داد زد، پس تنها راه برای تخلیه شدن اشک ریختن بود! و من بعد از حس کردن هزاران درد سخت صد اشکانم را برداشتم و آنها گونه‌ام را خیس کردند!

صورتش را لمس کردم و محکم بوم را در آغوش گرفتم و ناگهان یاد عادت همیشگی‌اش افتادم، وقتی برای کسی نقاشی می‌کشید، همیشه پشت‌اش برایش چیزی می‌نوشت، نقاشی را برگرداندم و پشتش را خواندم، یک تیکه از یک آهنگ بود، آهنگی که انگار برای ما نوشته بودند، آهنگی که اینگونه بود:

 

was painting a picture

من داشتم نقاشی می کشیدم

The picture was a painting of you

اون نقاشی طرحی از تو بود

And for a moment I thought you were here

و فقط برا یک لحظه فک کردم که اینجایی

But then again, it wasn’t true, gone

اما باز هم اشتباه بود

And all this time I have been lying

و تمام این مدت من داشتم دروغ می گفتم

Oh, lying in secret to myself

دزدکی به خودم دروغ گفتم

I’ve been putting sorrow on the farthest place on my shelf

من غم و اندوه و ناراحتی رو در دورترین نقطه از خودم قرار دادم

La-di-da

And I was running far away

ومن داشتم به به جای دوری می‌دویدم

Would I run off the world someday?

آیا ممکنه روزی از این دنیا هم برم؟

Nobody knows, nobody knows

هیچ کسی نمی دونه هیچ کسی نمی دونه

And I was dancing in the rain

و من  زیر بارون می رقصیدم

I felt alive and I can’t complain

إحساس سرزندگی می کردم ، نمی تونم گله کنم

But now take me home

اما الان منو ببر خونه

Take me home where I belong

ببر خونه جایی که به اون تعلق دارم

I got  no,other place to go

جای دیگه ای ندارم که برم...

برای دستان نوازشگری که تار به تار موهایم را لمس می‌کردند... 《طلوعِ تو》

《می‌گویند کسانی که به کما می‌روند، بعد از بهوش آمدنشان تنها یک اسم را صدا می‌زنند، کسی که برایشان بیش از حد دل‌نگرانی و عشق آورده و حالا او اینگونه باید در میان ترک‌هایش زندگی کند، بدون طلوع و با غروبی همیشگی!》

*پایان*

 

ویرایش شده توسط Reyou.sr
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...