رفتن به مطلب

رمان ستار|حنان کابرانجمن نودوهشتیا


حنان
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

◇رمان ستار ◇

از : حنانه.دال

خلاصه: دختری که بالاخره بعد از چند سال همدان دانشگاه قبول میشه ولی نمیدونه که سرنوشتش قراره توی این شهر دستخوش تغییر بشه...

ژانر: ترسناک/ عاشقانه

ویراستار: @ dorsa_a

ناظر: @ Drop

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

پارت _۱

با صدای جیغ وحشتناک از خواب پریدم. سرم درد میکرد.

نگاهی به خونه ی تاریک انداختم و نفس عمیقی کشیدمو پتو رو کنار زدم تا یکم خنکم بشه.

تمام بدنم عرق کرده بود ولی از اینکه همش یه خواب بود خوشحال بودم. از جام بلند شدمو یه لیوان آب خوردم.

امروز فردا نتایج کنکور اعلام میشد و تمام شبام پر از کابوس شده بود از ترسش!

سال دومی بود که پشت کنکور مونده بودم و هدفمم فقط پزشکی بود واسه همین مطمئن نبودم امسالم بتونم.

کل این دو سال با جنگ و دعوا گذشته و بود و اگر به سال سوم کشیده میشد خدا میدونست چه بلایی سرم میاد.

بابا همش میگفت که یا باید شوهر کنم یا برم سر کار و کمک خرج باشم

میگفت نمیشه که همش مفت لخورمو مفت بخوابم...

نفسمو بیرون فوت کردمو خودمو روی رخت خواب کهنم پرت کردم.

خواب به چشمام نمیومد برای همین تمام مدت فقط توی جام غلت زدمو فکر و خیال کردم.

کاش یه خاستگار خوب داشتم که جواب مثبت میدادمو میرفتم خونه ی اون درس میخوندم ولی میترسم برمو دیگه طرف نزاره برم دانشگاه!

علی که اینجوری بود. اگر بهش بله میدادم دیگه نمیذاشت نفس بکشم

سمانه که خواهرش بود رو همش تو خونه حبس میکرد دیگه چه برسه به کسی که زنش بشه

مطمئنم که اون یه مریضه روانیه....

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

پارت_۲

تو همین فکرا بودم که صدای گوشیم بلند شد با دیدن اس ام اس سمانه قلبم وایساد:

_ سنجشو چک کن نتایج اومد

وحشت زده به ساعت نگاه کردم اخه ساعت ۲ شب وقت اعلام نتایج بود؟

با دستای لرزون سایت و باز کردم بخاطر شلوغ بودن هنگ کرده بود. با استرس تو جام نشستمو  دوباره و دوباره تلاش کردم.

دوباره نوتیف سمانه بالای گوشیم افتاد:

_ واااای نگار  بدبخت شدم ۷۰ هزار تو چی؟

اضطراب به دلم چنگ زد خدایا خواهش میکنم خواهش میکنم

صفحه باز شد نام کاربری و رمزو وارد کردم و صفحه قرمز کارنامه چشممو زد نفسم توی سینه حبس شد و با دستای لرزون صفحه گوشی رو کشیدم پایین تا رتبم نمایان بشه:

- سیزده هزار

منگ به صفحه نگاه کردم نمیدونستم این خوبه یا بد باید خوشحال باشم یا ناراحت تنها چیزی که میدونستم این بود که پزشکی پر...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...