رفتن به مطلب

ارسال های توصیه شده

« ان مع العسر یسرا»

نام:  کد ۵۲۰

« جلد دوم رمان ژیکان-تکمیل شده»

« مرتبط با رمان طلوع ایکاروس- درحال تایپ»

نویسندگان:  میم.ز- ستایش گودرزی

ژانر:  اجتماعی- عاشقانه- تراژدی

خلاصه:

صنم، نقاب بی‌خیالی به صورت زده، انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته!

روحش پر زخم است اما به دنبال مرهم نمی‌گردد!

از آدم‌ها فراری شده و از عشق بیشتر!

اما این میان، مردی پا به میدان می‌گذارد که مرهم نیست، درد است، زخم است!

بودن با این مرد، تیشه به جان روح صنم می‌اندازد و ....

روند پارت گذاری:

هفته‌ای دو پارت!

ویرایش شده توسط ماهی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 5 ماه بعد...

مقدمه:

‏تو زبان چینی به خاطر خاصیت هم‌آوایی اجزای تشکیل دهنده واژه،

برخی واژه ها رو میشه با عدد نشون داد. مثلا: 

تلفظ ۵ شبیه لغت «من» هست و 

۲ شبیه «دوست دارم» و 

صفر شبیه «تو را»؛

پس ۵۲۰ می‌شود «دوستت دارم» !

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سخن نویسنده:

خب اول بگم که اصلاً قصد نداشتم جلد دوم برای ژیکان بنویسم، چون دوست داشتم صنم خودش زندگی کنه نه با قلم من!

لحن رمان نسبت به جلد قبلی تغییر کرده و معیاره تا هم مناسب رمان ژیکان باشه و هم طلوع ایکاروس، امیدوارم این تغییر لحن اذیتتون نکنه.

اما به هرحال جلد دوم زده شده، این جلد متفاوت‌تر از جلد قبلیِ و شخصیت‌هایی که توی جلد قبلی به عنوان شخصیت‌های اصلی بودن، جز یه اسم چیز دیگه‌ای ازشون توی این رمان نیست!

یه خلاصه‌ی کوچیک از رمان ژیکان:

« صنم دختر یک خانواده‌ی مذهبی و سخت‌گیره و یه حاج بابا داره که به شدت به صنم گیر میده! 

صنم یه داداش داره که خیلی مواظبشه و یه خواهر که چشم دیدن صنم رو نداره!

صنم با وجود سخت‌گیری‌های باباش با پسری به اسم هومان آشنا میشه، هومانی که حدود ده سال ازش بزرگتره و خلاصه دل به این پسر می‌بنده!

این گوشه هم یه یزدان داریم که پسر شر و شیطونیه و چشمش صنم ما رو گرفته، به چشم صنم داره اذیتش می‌کنه اما از نظر خودش، همه‌ی این‌ کارهاش نشون از علاقه‌اش داره.

خلاصه که جدال بین این سه نفر این‌قدر ادامه پیدا می‌کنه که تهش با فاش شدن یه راز، هومان از صفحه‌ی روزگار محو می‌شه و یزدان بی‌نوا باقی می‌مونه.

صنم هم بعد از فوت باباش و رها شدنش توسط هومان دیگه امید به زندگی نداره و از همه مهم‌تر نمی‌تونه به کسی که قبلا ازش متنفر بوده عشق بورزه، برای همین یزدان رو هم تنها می‌زاره و با خانواده کوچ می‌کنن به یه شهر دیگه، یه شهری که قراره قصه‌های جدیدی بسازه و سرنوشت صنم رو تغییر بده.....»

و به دلیل درحال تایپ بودن رمان طلوع ایکاروس، از این رمان فعلا خلاصه نداریم.

ویرایش شده توسط ماهی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول⁦(^^)⁩

به دیوار پشت سرم تکیه می‌دهم و پلک‌هایم را می‌بندم. کلمات کتاب به من دهن کجی می‌کردند و مثل همیشه به راحتی به ذهنم سپرده نمی‌شدند. قلبم تیر می‌کشد و سوزش چشم‌هایم خبر از بی‌خوابی می‌دهد. با تقه‌ای که به در می‌خورد، از دیوار فاصله می‌گیرم و می‌گویم:

- بله.

گذشته مانند سایه‌ای از روی فرش زیر پایم رد می‌شود. قبلاً کسی برای ورود به اتاق در نمی‌زد، اصلأ بسته بودن در مرسوم نبود و حال هم اتاق جداگانه داشتم و هم در را می‌بستم!

پوزخندی بر روی لبم می‌نشیند و در سفید اتاق به آرامی باز می‌شود. اولین چیزی که به چشمم می‌خورد ناخن‌های آغشته به لاک، صباست.

اولین قطره‌ی اشک از چشم‌هایم می‌چکد، در این دوسال همه چیز فرق کرده بود حتی محل زندگی‌مان!

دیگر خبری از اصفهان و زاینده رود نبود و جای آن‌را درختان سر به فلک کشیده‌ی شمال گرفته بود.

- نمیای بریم؟

دستی به صورتم می‌کشم و نگاهم را به بالا می‌دوزم. صبا دستش را به داخل موهای قهوه‌ایش که همیشه‌ باز بودند، می‌برد و با چشم‌های سبز رنگش به من می‌نگرد.

نفس عمیقی می‌کشم، خوب می‌دانستم که عصرهای پنج شنبه به کجا می‌روند برای همین حین این‌که از روی زمین برمی‌خیزم، می‌گویم:

- نه.

صبا مردمک چشم‌هایش را در حدقه می‌چرخاند و با برداشتن گامی به عقب، بدون این‌که در را ببندد از اتاق بیرون می‌رود.

نگاه سر-سری به اطراف اتاقم می‌اندازم، نور خورشید از میان پرده‌‌های بنفش اتاق به دیوار می‌تابد و سفیدی آن‌ها را بیشتر نمایان می‌کند. از رنگ‌ها بیزار بودم و از خورشید بیشتر! 

کتابی که پایین پایم جاخوش کرده بود را میان دست‌هایم می‌گیرم و با برداشتن یک قدم به چپ، آن را بر روی میز چوبی‌ام می‌گذارم.

دستی به گلویم می‌کشم تا از حجم بغض نشسته در گلویم بکاهم. صدای بسته شدن در خانه به گوشم می‌خورد و لبخندی تلخ بر روی لب‌هایم نقش می‌بندد. از این‌که قرار بود ساعاتی در خانه تنها بمانم راضی بودم برای همین از اتاق بیرون می‌زنم و بعد از رد شدن از راهروی عریض، مستقیم به سمت آشپزخانه گام برمی‌دارم. چینی میان ابروهایم که حال زیرشان از تمیزی برق می‌زد، می‌نشیند. گوشه‌ی لبم را اسیر دندان‌هایم می‌کنم و می‌گویم:

- یعنی کجا گذاشتمش؟

کلافه پوفی می‌کشم، به حافظه‌ای که تنها گذشته را به یاد می‌آورد، لعنت می‌فرستم. بی‌خیال گشتن کابینت‌های کرم رنگ می‌شوم و مستقیم به سمت یخچالی که قدش اندازه‌ی من بود گام برمی‌دارم.

بر روی پنجه‌ی پا می‌ایستم و با دیدن جسم سیاه رنگی که کنار گلدان سفالی محبوب مادرم بود، دستم را جلو می‌برم و آن را برمی‌دارم.

به تصویر دختری که در صفحه‌ی خاموش گوشی نقش بسته می‌نگرم، دختری که هم امید دارد و هم ندارد. غم نشسته در چشم‌هایم از کیلومترها هویداست و لب‌هایم وزن خنده را نمی‌توانستند تحمل کنند.

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم:

دکمه‌ی بغل گوشی را فشار می‌دهم و ثانیه‌ای بعد، حین این‌که به صفحه‌ی روشن شده‌اش می‌نگرم از آشپزخانه بیرون می‌روم.

مقصدم مثل هر پنج شنبه، خوابیدن زیر پنجره‌ی بزرگیست که با پرده‌ی سفید زینت داده شده. یکی از کوسن‌های قهوه‌ای روی مبل را برمی‌دارم و روی آن می‌خوابم.

دیوارهای سفید خانه همسان خار در چشمم فرو می‌روند و مرا یاد دیواری می‌اندازد که او را دیوار اموات صدا می‌زدم! 

دومین قطره‌ی اشک را با نوک انگشت‌هایم پاک می‌کنم و بعد از گرفتن دمی عمیق، وارد اینِستاگرامم می‌شوم. برنامه‌ی هر پنج شنبه‌ام همین بود، زیر این پنجره می‌خوابیدم و وارد پِیجی می‌شدم که ده روز بعد از فوت حاج بابا، یزدان به من برگردانده بود.

سومین قطره‌ی اشک هم بر روی گونه‌ام می‌نشیند، به قطره-قطره اشک ریختن عادت کرده‌ بودم! بعد از چک کردن پِیجم، مثل همیشه گوشی را خاموش می‌کنم و از جایم برمی‌خیزم. خیسی گونه‌هایم به من می‌فهماند که باز بی‌صدا اشک ریخته‌ام برای آدم‌هایی که دوسال است از دست داده‌ام!

آب بینی‌ام را بالا می‌کشم و کوسن را بر روی مبل می‌گذارم. مثل همیشه می‌بایست به پارک سر کوچه بروم برای همین، فاصله‌ی آماده شدنم و قرار دادن گوشی‌ام بر روی یخچال، ده دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد. مگر پوشیدن لباس‌های یک دست سیاه هم وقت می‌خواهد؟

طبق عادتی که از مادرم به منتقل شده، هنگام بیرون رفتن از خانه لامپ‌ها را روشن می‌کنم. با دیدن آسمانی که کم-کم پرده‌ی شب روی آن می‌نشست، لبخند تلخی کنج لبم جا می‌گیرد.

دم عمیقی می‌گیرم، بوی باران به مشامم می‌خورد، انگار قرار است باران مهمان شهرمان شود! دست‌هایم را درون جیب مانتویم می‌برم و بر روی راه مارپیچِ خاکی که مقصدش درب خانه است، گام برمی‌دارم.

برخلاف بقیه‌ی خانه‌ها، حیاط خانه‌ی ما پر از گل و گیاه نبود چون کسی حوصله‌ی پرورش دادن آن‌ها را نداشت. تنها یک درخت نارنج گوشه‌ی حیاط بود و بس!

با رسیدن به در، بدون مکث آن را باز می‌کنم و پا به کوچه می‌گذارم. کوچه‌ای که همسایه‌هایش سرشان در کار خودشان بود و مدام از پنجره‌ها سرک نمی‌کشیدند!

لبخند محوی بر روی لب‌های بدون رژم می‌نشانم و سپس به سمت چپ قدم برمی‌دارم. آخرین خانه‌ی این‌ کوچه بن بست، متعلق به ما بود. در سهم خانه هم ته‌نشین شده‌هایش به ما می‌رسید!

فاصله‌ی اندک خانه تا ابتدای کوچه را سپری می‌کنم بدون این‌که سرم پایین باشد و یا حتی تند گام بردارم تا مبادا کسی مرا ببیند؛ چون چیزی برای از دست دادن نداشتم! صدای بازی بچه‌ها به گوشم می‌خورد و مرا از دنیای خاکستری فکر و خیال جدا می‌کند.

پارکی که سمت راستم قرار داشت، محل آرامش من بود. به قدم‌هایم سرعت می‌بخشم و دقایقی بعد بر روی تک نیمکت پارکی می‌نشینم که خانه‌ی ما از آن بزرگتر بود. مثل هر پنج شنبه، بچه‌های کمی به پارک آمده و مشغول بازی بودند.

دست‌هایم را در هم قلاب می‌کنم و روی پاهایم می‌گذارم. آستین مچی مانتویم بالا می‌رود و چشمم به رد زخم‌هایی می‌افتد که روزی از بودنشان فخر می‌فروختم!

کاش می‌شد سینه‌ام را می‌شکافتم، قلبم را بیرون می‌آوردم و رو به همه می‌گفتم:

- جای زخم‌ها همیشه می‌مونه، کم‌رنگ میشه ولی پاک نه!

و سپس حین این‌که قلبم را درون سطل زباله می‌انداختم، فریاد می‌زدم:

- زخم نزنین نامردا، قلب زخمی به چه درد آدم می‌خوره؟

@ Ghazal.M @ GZahra @ Aytak☆ویژه☆ @ So.Bloom @ Queen_s.g @ معصومه خدایی @ Rozhin☆ویژه☆ @ Melika.☆ویژه☆ @ Z.A.D @ Negin jamali☆ویژه☆

....دوست داشتین بخونین چون همه‌تون یه رمان دیگه از من رو دنبال می‌کنین♥️

ویرایش شده توسط .MAHI.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت سوم⁦(⁠^⁠^⁠)⁩

بغض قصد رها کردنم را ندارد و اشک‌هایم بدون اجازه‌ی من می‌بارند. نگاهم را به آسمان می‌دوزم، ابرها اندک-اندک پا به میدان می‌گذاشتند. با پشت دست اشک‌هایم را پاک می‌کنم، من به گریستن در خلوت خودم عادت کرده‌ام!

- مثل همیشه اومدی!

سرم را به سمت صدا می‌چرخانم، دختری با سویشرت فیروزه‌ای که کلاه آن را به جای روسری به سر کرده بود، کنارم می‌نشیند. با تعجب به او نگاه می‌کنم، چیزی درون دلم فرو می‌ریزد. من می‌بایست از آدم‌ها فاصله بگیرم، فاصله قلبم را نمی‌شکست و روحم را آزرده نمی‌کرد!

کف دست‌هایم را بر روی نیمکت می‌گذارم و قبل از این‌که بلند شوم، صدای دختر پرده‌ی گوشم را نوازش می‌دهد.

- مثل همیشه هم تا یکی میاد سمتت، اون‌جا رو ترک می‌کنی.

با گوی‌های قهوه‌ای رنگم به او نگاه می‌کنم، چشم‌های مشکی‌اش باعث می‌شود بدون حرف به او بنگرم. ثانیه‌ای بعد به خودم می‌آیم، برای چه به این دختر خیره شدم؟

گوشه‌ی لبم را محکم گاز می‌گیرم و از روی نیمکت بلند می‌شوم. قبل از این‌که گامی به جلو بردارم، دستی دور مچم می‌پیچد و مرا از رفتن باز می‌دارد.

- بشین، لطفاً.

صدایش درد دارد، مثل من! قلبم از من می‌خواهد که بنشینم اما عقلم می‌گوید اگر مثل ترنم باشد چه؟

پرده‌ای از اشک بر روی چشم‌هایم کشیده می‌شود، نگاهم را به زمین بازی بچه‌ها می‌دوزم و به جدال عقل و قلبم گوش می‌دهم.

صدای بازی بچه‌ها هم دیگر مرا از فکر و خیال دور نمی‌کند، قلبم پیروز می‌شود و بدون آن‌که مچم را از حصار دست‌های دختر رها کنم بر روی نیمکت می‌نشینم.

از گوشه‌ی چشم به دختر می‌نگرم، لبخندی بر روی لب‌های کوچکش نقش بسته!

از لبخندش، دلم می‌خندد اما لب‌هایم نه! دم عمیقی می‌گیرم و دختر مچ دستم را رها می‌کند. بدون این‌که به او نگاه کنم، می‌گویم:

- خیلی وقته من رو زیر نظر داری؟

و این اولین جمله‌ایست که بعد از دوسال به یک فرد غریبه زده‌ام، یادم باشد بعداً در دفتر خاطراتم با ذکر تاریخ، ثبتش کنم!

- تقریباً یک سال!

سرم را پایین می‌ندازم و زمزمه می‌کنم:

- از همون زمانی که پا به این شهر گذاشتیم.

کمی به جلو خم می‌شود، بوی سیب به مشامم می‌رسد!

- آره.

به پشتی نیمکت تکیه می‌دهم، باد می‌وزد و موهای بیرون ریخته از شالم را به بازی می‌گیرد. به نیم رخ دختر نگاه می‌کنم، موهای مشکی کوتاهش در هوا پخش شده‌اند و او با آرامش مشغول مرتب کردن آن‌هاست.

نگاه خیره‌ام را حس می‌کند و به سمتم برمی‌گردد، بوی سیب مشامه‌ام را بیشتر نوازش می‌دهد. منتظرم سوالی بپرسد اما برخلاف تصورم، لبخند روی لب‌های بدون رژش را امتداد می‌دهد و بی‌حرف نگاهم می‌کند.

از خیره نگاه کردن آدم‌ها فراری بودم اما این‌بار، انگار جاذبه‌ی زمین در نیمکت بیشتر شده و به من اجازه‌ی برخاستن نمی‌دهد.

- خوشگلی!

قلبم می‌ایستد، این تعریف کردن‌ها برایم خوشایند نیست. مردمک چشم‌هایم می‌لرزد و زبانم قادر به تکلم کلمه‌ها نیست. با چشم‌های کشیده‌اش، چشمکی حواله‌ام می‌کند و می‌گوید:

- نخواستم بهت شماره بدم که!

نفس در سینه‌ام حبس می‌شود، او که تقصیری ندارد من مغز و قلبم مشکل دارد! نگاهم را از او می‌گیرم و سریع بلند می‌شوم. بدون این‌که به پشت سرم نگاه کنم به قدم‌هایم سرعت می‌بخشم و راه بازار را پیش می‌گیرم. نگاه خیره‌اش را تا زمانی که پشت درخت‌ها مخفی می‌شوم بر روی خودم حس می‌کنم. نگاهی که به شدت بغض درون گلویم می‌افزاید!

ویرایش شده توسط .MAHI.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم⁦(⁠^⁠^⁠)⁩

به تنه‌ی درخت تکیه می‌دهم و دستم را بر روی گلویم می‌گذارم. به اشک‌هایم اجازه‌ی باریدن نمی‌دهم چون از نگاه خیره‌ی مردم زمانی که اشک می‌ریزم، فراری‌ام!

دم عمیقی می‌گیرم و بوی باران را در ریه‌هایم حبس می‌کنم. تند-تند پلک می‌زنم تا مبادا اشک‌هایم سرازیر شوند و مرا رسوا کنند.

با دیدن جمعیتی که رفته-رفته درون پارک بیشتر می‌شدند، نفسم را در سینه حبس می‌کنم و با قرار دادن دست‌هایم درون جیب مانتوام، به سمت بازار گام برمی‌دارم.

بعد از یک سال، امروز می‌خواستم پا به بازار شهرمان بگذارم و برای رفع دلتنگی، ثانیه‌ای به قالی‌ها بنگرم.

امروز دلتنگی یقه‌ام را محکم گرفته و ولم نمی‌کند، و گرنه مرا چه به بازار رفتن؟

برای بازار رفتن دل‌خوش می‌خواهی، هم‌پا می‌خواهی، لب خندان می‌خواهی؛ اما من هیچ‌کدام را ندارم! 

با بغل انگشت اشاره‌ام، زیر چشم‌هایم را لمس می‌کنم و سپس بعد از این‌که مطمئن می‌شوم ماشینی قصد عبور از خیابان را ندارد، به آن‌طرف خیابان گام برمی‌دارم.

صدای بوق ماشین‌ها با صدای آواز گنجشک‌ها در هم ادغام می‌شوند و سپس در گوشم می‌پیچد. خورشید درحال غروب به من چشمک می‌زند؛ اما من مثل هر پنج‌شنبه دلم نمی‌خواهد به او خیره شوم.

امروز می‌خواهم دقایقی، صنمی را که ساخته‌ام بشکنم و خودم باشم!

دم عمیقی می‌گیرم، هیاهوی بازار را همیشه دوست داشتم و امروز هم استثنا نبود! پایم را آن‌طرف نرده‌ی آهنی می‌گذارم و به گذشته پرواز می‌کنم. گذشته‌ای که خیلی از من دور نبود؛ اما دور به نظر می‌رسید.

مغازه‌های مختلف و آدم‌هایی که به قصد خرید جلوی آن‌ها ایستاده بودند، حتی صدای گریه‌ی بچه‌ای که اسباب‌بازی می‌خواست هم توجه‌ من بی‌حواس را جلب می‌کند.

لبخند کمرنگی با دیدن مغازه‌ی قالی فروشی مجللی، بر روی لب‌هایم نقش می‌بندد. نمی‌دانم اما عجیب دلم می‌خواهد، آن‌جا حاج بابا با همان اخم همیشگی‌اش باشد و من باز به جان خودم غر بزنم که مردم بابا دارند و من هم بابا دارم!

اگر به گذشته برمی‌گشتم، گوش صنم قبلی را می‌کشیدم و می‌گفتم:

- ببین، مردم بابا دارن ولی تو دو سال دیگه همین‌هم نداری!

با فرو فرستادن آب دهانم، بغض نشسته در گلویم را قورت می‌دهم. به قدم‌هایم سرعت می‌بخشم و از میان جمعیت عبور می‌کنم. به تنه‌هایی که بقیه به من می‌زدند بی‌توجه‌ام، من به ضربه خوردن عادت کرده‌ام!

بوی ادویه از مغازه‌‌ای که سمت چپم قرار داشت، زیر بینی‌ام می‌پیچد. همین نگاهم را از مغازه‌ی قالی فروشی می‌گیرم و به سمت ادویه‌ها می‌روم.

بوی دارچین لبخند روی لبم می‌نشاند و خوش‌بختانه آن‌قدر مشتری درون مغازه است که ایستادن من به چشم فروشنده نمی‌آید.

دم عمیقی می‌گیرم و بوی دارچین را در ریه‌هایم حبس می‌کنم. ثانیه‌ای از گذشته‌ی تاریکم‌ دور می‌شوم؛ اما با جرقه زدن این‌که حاج بابا از دارچین متنفر بود، پلک‌هایم باز می‌شود و هرچه حس خوب جمع کرده بودم، می‌پرد!

گامی به عقب برمی‌دارم و زیر لب زمزمه می‌کنم:

- می‌بینی! وقتی بودی یه جور حال خوب نداشتم و حالا که نیستی، اصلأ حال خوب ندارم!

گوشه‌ی لبم را گاز می‌گیرم و دستی به صورتم می‌کشم. گامی به عقب برمی‌دارم و با پنج قدم بلند، خودم را به مغازه‌ی قالی فروشی می‌رسانم. 

روشنایی بیش از اندازه‌ی مغازه و انعکاس نور لامپ‌ها بر روی سرامیک‌های سفید، چشمم را اذیت می‌کند چون من عادت به  نور ندارم!

ویرایش شده توسط .MAHI.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...