رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان بلیط یک طرفه | MCH کاربر انجمن نود و هشتیا


MCH
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

نام داستان: بلیط یک طرفه

نویسنده: MCH

ژانر: تاریخی، اجتماعی، تراژدی، عاشقانه

ایده برگرفته از آهنگ one way ticket

خلاصه:

دو مسافر.
دو قطب مثبت منفی.
یکی شمال یکی جنوب.
یکی شب یکی روز.
یکی سرد یکی گرم.
و دست سرنوشتی که این دو قطب مخالف را به یکدیگر سوق می‌دهد.
درکوپه‌ی آغشته به بوی نفت لوکوموتیو دیزلی،
در یک سفر چندساعته کوتاه، قبل از کریسمس.
یک سفر برای کل زندگی.

مقدمه:

یک جا نشسته،
غرق در موسیقی پخش شده از واکمن و بوی نفت برخواسته از لوکوموتیو نفتی قدیمی که ابرهای سیاه دودیش را جایگزین ابرهای پشمکی آسمان کرده،
و محو چشمان توئی که به سردی همین زمستانی.
نمیدانستم که قرار است روزی،
صدای تلق و تلوق برخواسته از ریل چرخ های سیاه قطار،
نوای قلب بی قرارم شوند.
برای چند ثانیه، می‌شود نگاه از پنجره بگیری و به من نگاه کنی؟

توجه:

این یک داستان کره‌ای با شخصیت های کره‌ای است. برای سهولت از اسم واقعی برخی بازیگران کره‌ای استفاده شده ولی صحت تاریخی ندارند.

زمان پارت گذاری:  هفته‌ای دوپارت

 

ویرایش شده توسط MCH

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

در این ظلمات طولانی ، گل رزیست به دنبال روشنایی !

و این است عاشقانه ای بین یک گل رز و خورشید زندگی اش !

همراه با چاشنی اضافه از شش برادر تعصبی 😂

هفت شکوفه درخت جاودانگی

دلنوشته: یک روز پاییزی(اتمام یافته)

داستان: بلیط یک طرفه(درحال تایپ)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توجه:

کلیه جریانات و حوادث مربوط به شخصیت‌ها ساختگی و حاصل تخیل نویسنده می‌باشد.

پارت اول

آسمان صاف بود و ابری. ابرها بازیچه دست باد شده و همراه با آن به اینور و آنور کشیده می‌شدند. باد چون دختر خوش صدای رقاصی، آوای بلندی سرداده و با پاهای عریانش رقص زیبایی را در مجلس آسمان ترتیب می‌داد. با هرقدمش مروارید مخفی در بقچه کوچک ابرهارا به بیرون می‌آورد و هرکدام را تراش داده و شکلی ستاره گون می‌داد. سپس به آرامی از دستانش رها و آن ها را برزمین می‌افکند.

برف جواهر سپیدی بود که بر روی لباسهای سیاه ریلهای لرزان قطار، گل آرایی می‌کرد و جامه سیاهشان را به آرامی سفید فام!

صدای زیبای باد و نمایش آسمانی‌اش، انگار که اصلا وجود ندارد با بی اهمیتی دیگران در همهمه بسیاری که در ایستگاه راه آهن به وجود آمده بود به فراموشی سپرده شده و صدایش درمیان هیاهوی جمعیت و سوت بلند لوکوموتیو، گم شده بود. بعد از سوت بلند دیگری، لوکوموتیو زغالی ابرهای سیاهش را جایگزین لباسهای سفید آسمان کرده و به آرامی به راه افتاد.

چرخهایش لباسهای سفید نازک دوخته شده‌ی ریل را از هم درید و سرعت گرفت. با دور شدنش از جایگاه اصلی، سوت بلند دیگری سر داد تا دوباره به بادی که سعی می‌کرد در نبودش خودی نشان بدهد، متلکی بی جواب بیاندازد. باد خشمگینانه از طعنه لوکوموتیو، بیشتر داد می‌زد؛ اما قطار دورتر از این شده بود که بتواند صدای جیغ‌های بلند باد را بشنود.

در این میان، افرادی که برروی سکوی نزدیک ریل راه آهن ایستاده ‌بودند، قربانی این دعوای این دوشده و از شدت سرما برخورد می‌لرزیدند و با سرفه‌ای دود سیاه و بوی نفت پرشده در ریه‌شان را از آن خارج می‌کردند.

کریستال کوچکی از دست باد رها و بر روی بینی دختر جوانی که در نزدیکی سکو ایستاده بود، افتاد و از حرارت آن آب شد. دختر بینی‌اش را بالا کشید و شال کاموایی درشت بافت قهوه‌ایش را کمی بالاتر برد تا بینی سرخ شده از سرمایش را بپوشاند. کت چرمی که به تن داشت، تا زانوهای عریانش را پوشانده بود و جیب نداشت. برای چندمین بار به خود و مدی که مجبورش می‌کرد در همچین آب وهوایی جز یک جفت جوراب رنگ پا ساق بلند چیز دیگری نپوشد، فحش داد.

دستانش را که از سرما به کبودی می‌زدند را بالا آورد و با مالیدن آن‌ها به یکدیگر، سعی در گرم کردن و زدودن سرمایشان کرد. سپس از میان حفره‌های تقریبا بزرگ شال، نفس گرمش را بر روی دستان سردش ریخت. بخار سفید برخواسته از نفس گرمش باعث شد برق شیطنت کودکانه‌ای چشمانش را در بربگیرد. شال را پایین کشید و بار دیگر دستانش را مهمان بخار سفیدی کرد که به خاطر نبود شال مقابل دهانش، بزرگتر از قبل، از دهانش خارج می‌شد.

بار دیگر اینکار را کرد و در نظرش همچو اژدهایی آمد که سعی در آب کردن یخ دستانش را داشت. از تشبیهی که به کار برده بود، خشنود شد و لبخند عریضش، مرواریدهای دهانش را به رخ کشید.

دختر سرش را بالا برد. نگاهی به کریستال های سفید درخشان آسمان انداخت که با آرام شدن باد، به آرامی به سمت سطح زمین حرکت می کردند و بر سطح آن می نشستند. دستانش را بالا برد و دانه بزرگی از آن هارا که در انگشتان ظریفش می نشست را لمس کرد. به دانه سفید برف که آرام-آرام از سفیدی به صورتی کف دست او درمی آمد و آب می شد، خیره شد. 

با دیدن آن تک خنده ای کرد و این بار به یاد دوران کودکی، سرش را بالا برد و دهانش را باز کرد تا این سرمای دلپذیر را عمیقا در درون حس کند. در این حین، چشمش به مرد جوان خوش چهره ای افتاد که ابرو بالا داده و با تعجب به او نگاه می کند. 

مرد جوان یقه اسکی مشکی با یک اورکت به همان رنگ پوشیده بود و دو کیف بزرگ کوچک و بزرگ را حمل می کرد. یکی از کیف ها، کیف مشکی رنگ دوربین مدل سوپر مدولار ششصد و چهل و پنج بود که بر روی شانه اش انداخته و دیگری ساک ورزشی نسبتا بزرگی بود که اگر اشتباه نمی کرد، روی آن علامت دانشگاه سئول قرار داشت. 

با دیدن ابروان مشکی خوش خط و نشان پسر که آرام-آرام برهم تنیده می شدند و احساس کرد بخاطر خیره شدن بیش از اندازه ی خودش به پسر است، گر گرفت و سرش را به پایین انداخت. نگاه زیرزیرکی به پسر انداخت که سرش را به سمت دیگری کج کرده و جای دیگری را نگاه می کند. 

صدای پچ پچ ناخوشایندی باعث شد به کل حواسش از پسر پرت و جایی که از آن صدا می آید، جمع شود. دوزن درکنار هم و نزدیکی او ایستاده با نشان دادن او به یکدیگر، دیوانه خطابش می‌کردند و به او می‌خندیدند.

ویرایش شده توسط MCH

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

در این ظلمات طولانی ، گل رزیست به دنبال روشنایی !

و این است عاشقانه ای بین یک گل رز و خورشید زندگی اش !

همراه با چاشنی اضافه از شش برادر تعصبی 😂

هفت شکوفه درخت جاودانگی

دلنوشته: یک روز پاییزی(اتمام یافته)

داستان: بلیط یک طرفه(درحال تایپ)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

دختر اخمی کرد و شالش را دوباره بالای بینیش کشید. چه اشکالی داشت که در این حین که منتظر قطار ایستاده، کمی خودش را سرگرم بکند؟ نگاهش با دختربچه پنج شش ساله‌ای که در نزدیکی آن دوزن با مادرش ایستاده و اژدها بازی او را تکرار می‌کند، درآمیخت. مادر دختربچه با عشق به دخترکش خیره شده و در دل قربان صدقه دختر و شیطنت‌هایش می‌رفت. چشمانش بوی عشق می‌دادند و و با لبخند پهنش نشان از مهر مادریش.

ابروانش بیشتر درهم فرورفت. چه فرقی بود بین اوی بیست و شش ساله و دخترک پنج ساله که اورا گذر زمان جسما پیر کرده و برسنش افزوده؛  اما روحا همان کودکی است که با باد اژدهابازی می‌کند؟ چه تفاوتی است که اورا دیوانه می‌کند و آن دختر را شیرین و بانمک؟  

آهی از افسوس براین جماعت جاهل کشید. نگاهی به اطراف کرد. جز خودش و چندی، کس دیگری در اطراف سکو نایستاده و یا پرسه نمی‌زد. در پشت سرش برعکس کنارسکو، زیر سقف کوتاهی و کنار در ورودی ایستگاه، جماعتی از ترس سرما مانند کلونی پر زنبور عسلی گرد یکدیگر جمع شده بودند. کنار هم می ‌لولیدند و با وز وزشان مغز یکدیگر را می‌خوردند.

دختر نفس عمیقی کشید. اونیز مانند چند فرد دیگر ایستاده درسکو، بخاطر سروصدای این کلونی آشفته به کنار سکو پناه آورده بود. ترجیح می‌داد از سرما بمیرد تا گرفتار نیش زنبوران وحشی حاضر درجمعیت شود که از فرصت پیش آمده نهایت سواستفاده را می‌کردند.

دختر برای خلاصی از نگاه‌های بی شرمانه و پرتمسخر دوزن، از آنها فاصله گرفت. به نزدیکی نیمکت چوبی سفیدی رفت که درهمان نزدیکی قرارداشت. روی نیمکت مرد میانسالی پا روی آن یکی انداخته و درحالی که کفش آکسفورد نوی مشکی‌اش را درهوا تکان‌ می‌داد، روزنامه در دستش را مطالعه می‌کرد.

دست بر موهای جو گندمی‌اش کشید. کلاه خاکستری تختش را به جلوتر کشید. سپس عینک ته استکانی ظریفش را که به نزدیکی نوک بینیش آمده بود، به عقب راند.

دختر گلویش را صاف کرد و کمی بلند که درمیان آن هیاهو صدایش به مرد برسد، گفت:« ببخشید! آقا! اگه اشکالی نداره می‌تونم اینجا بشینم؟» مرد بدون نگاه به دختر سری به نشان مثبت تکان داد و صفحه دیگری را از روزنامه‌اش ورق زد.

دختر به آرامی و کمی با فاصله از مرد روی نیمکت نشست تا معذبش نکند و باعث آزارش نشود. زیرلب تشکری کرد که باز جوابی از جانب مرد نگرفت. لب‌هایش را برهم چید و کیف دستی قرمزش را برروی پاهایش گذاشت. موهای لخت سیاهش را که کمی از کلاه بیرون زده و نامرتب روی پیشانیاش ریخته بودند را دوباره در داخل کلاه  کاموایش فروکرد و مقداری را به پشت گوشش راند.

نگاهی به ساعت دیجیتالی آویزان به میله فلزی در نزدیکی ورودی سکوی قطار انداخت. ساعت، هفت و چهل و پنج دقیقه صبح را نشان می‌داد. پوف صداداری کشید. هنوز یک ربع تا آمدن قطار مانده بود. آن هم اگر شانس می‌آورد و به تأخیر نمی‌خورد.

ویرایش شده توسط MCH

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

در این ظلمات طولانی ، گل رزیست به دنبال روشنایی !

و این است عاشقانه ای بین یک گل رز و خورشید زندگی اش !

همراه با چاشنی اضافه از شش برادر تعصبی 😂

هفت شکوفه درخت جاودانگی

دلنوشته: یک روز پاییزی(اتمام یافته)

داستان: بلیط یک طرفه(درحال تایپ)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

حوصله‌اش سررفته بود. نگاهی به اطرافش کرد و قیافه مسافران دیگر را درهم نوردید. دخترک و مادرش هنوز ایستاده و منتظر قطار، بازی و خنده می‌کردند. آن دو زن احمق و فضول موضوع دیگری پیدا کرده و با صدای بلند، معلوم نبود به ریش کدام بی نوایی می‌خندند. خبری از آن پسر نبود. انگار که از اول هم آنجا نبوده باشد، ناپدید شده بود. 

حوصله نگاه به کندوی زنبور پشت سرش را نداشت. فکر می‌کرد با هربار دیدن آن جماعت، سردرد وحشتناکی می‌گیرد و شقیقه‌هایش چنان به کوبش می‌افتند که دوست دارد برود و تک به تک آن ها را خفه بکند. 

مرد میانسال غرق در روزنامه‌ی خویش، بی‌خیال از همه جا و همه کس بود. دختر سرش را کمی کج کرد تا نگاهی به صفحه تیتر روزنامه که در مقابلش قرار داشت بیاندازد. شاید اینگونه حوصله‌اش سرجایش آمده و دقایقی را که به کندی عقربه سال شمار حرکت می‌کردند را سپری می‌کرد. 

بر روی صفحه تیتر روزنامه با خط درشت و بزرگ نوشته شده بود: 

«1989، فاجعه کاری» 
«تجمع کارگران در اعتراض به تعدیل اجباری» 

زیر تیتر نیز عکس بزرگ سیاه و سفیدی از تجمع کارگران با پرچم‌ها و شعارهای جلوگیری از تعدیل نیرو بود. کمی نزدیکتر آمد تا بتواند به راحتی نوشته‌های ریز زیر تیتر، بالخصوص اسم گزارشگر و عکاس آن را بخواند. 

چشمانش را ریز کرد و کمی خم شد. به آرامی زیر لب خواند:«گزارشگر و عکاس:  جانگ...  » هنوز اسم را کامل نخوانده، مرد میانسال که چندی پیش متوجه نزدیک شدن دختر به خود شده و کمی هم معذب شده بود، روزنامه را به سمت خود کشیده و با تک سرفه‌ای دختر را متوجه این کرد که دوباره فاصله‌اش را با او حفظ بکند. 

این رفتار مرد میانسال که بنظر دختر گدامنشانه و بی‌ادبانه بود، باعث شد اخمهای دختر درهم فرو رود و در ذهن فحش رکیکی هم به مردک نسبت دهد. 

با حرص معذرت خواهی کرد و نفسی بیرون داد.  پا روی آن یکی پایش انداخت و سرش را سمت مخالف مرد برگرداند و دست به سینه برد.  با خود گفت:« انگار اگه یه نگاه به روزنامش بندازم می‌میره!»  

در همین حین، نگاهش به مرد جوانی که چندی پیش کنار سکو و آن دوزن دیده بود، افتاد که دوباره سرجای قبلیش ایستاده و با دستمال سفیدی دستهای خیسش را پاک می‌کند. 

مرد جوان بعد از پاک کردن دستانش، دستمال سفیدش را داخل جیبش گذاشت. ساعد دست چپش که بر روی آن ساعت مچی گران قیمتی چشمک می‌زد را بالا برد و نگاهی به ساعتش انداخت.  

حال که دختر دقیقتر صورت پسر را می می‌کاوید، خیلی خوش‌تیپ‌تر از یک خوش‌تیپ معمولی بنظر می‌رسید. آن چشمان نافذ مشکی که برق نگاهش توانایی سوراخ کردن شیشه‌ی ساعت را داشت،  قلبش را نشانه رفته بودند.  با اینکه نگاهش به دختر نبود،  حس می‌کرد اگر پسر به او خیره شود، همانجا قربانی تیر خطرناک آن چشمان زغالی شده و جان می‌دهد. موهای مدل خامه‌ای سیاه ریخته شده بر روی پیشانی‌اش و رگ‌های متورم دستان و بازوانش که بالا بردن دستش از داخل آستین لباسش بیرون خزیده و به او چشمک می‌زدند،  باعث شد آب دهانش را قورت بدهد و دوباره گونه‌هایش رنگ قرمز خوش رنگ و لعابی به خود بگیرد. 

نگاهش محو در سیبک گلوی برآمده‌ی پسر بود که هرازگاهی به خاطر اینکه آب دهانش را قورت می‌داد، بالا و پایین می‌رفت. همین هم باعث شد خود نیز دوباره و دوباره آب دهانش را قورت دهد و لب پایینی‌اش را به دندان بگیرد و با دقت بیشتزی به این مجسمه خوش تراش خیره شود. 

پسر حس عجیبی پیدا کرده بود. انگار کسی داشت تمام اعضای بدنش را با چشمانش سوراخ-سوراخ می‌کرد. سر که به عقب برگرداند، با چشمان درشت شده‌ی دختر مواجه شد. 

دختر که انگار تماما چشم شده باشد، بدون هیچ شرمی مانند قبل به او خیره شده بود و به قولی کم مانده بود با چشمانش درسته اورا قورت بدهد. 

چشمانشان که درهم آمیخت، برای چندثانیه نفس دختر درنمی‌آمد. صورت قرمزش که به کبودی می‌زد را سریعا پایین آورد.  دست روی قلب بیتابش گذاشت و دیگری را روی پایش افکند. سعی کرد با چندبار نفس عمیق کشیدن از سرعت کوبش قلب ملتهبش کم کند. 

پسر بادیدن حرکت ناگهانی دختر گمان برد که حتما با این حرکت ناگهانی، گردنش درد بسیاری گرفته است. ناخودآگاه دیدن آن باعث شد لبخندی بزند. لبخندی که دوامش بر قاب صورت پسر،  به اندازه آب شدن دانه برف کوچکی بود که بر روی دست قرمز شده از خجالت دختر افتاد.

@ Torkan dori

ویرایش شده توسط MCH

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

در این ظلمات طولانی ، گل رزیست به دنبال روشنایی !

و این است عاشقانه ای بین یک گل رز و خورشید زندگی اش !

همراه با چاشنی اضافه از شش برادر تعصبی 😂

هفت شکوفه درخت جاودانگی

دلنوشته: یک روز پاییزی(اتمام یافته)

داستان: بلیط یک طرفه(درحال تایپ)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

دختر اندکی آرام شد و با نفس عمیق دیگری سعی کرد برای آخرین بار، شرم را از چشمان و دستانش پاک کند. آدم خجالتی نبود؛ اما جاسوسی کسی را هم نمی‌کرد. اولین بار بود که این گونه بی‌شرمانه صورت پسری را نگاه می‌کرد و بی‌خیال تارمژه‌ی طرف که بر روی گونه‌اش افتاده هم نمی‌شد.

عاشق شده بود؟ شاید. این حس یکباره که قلبش را این گونه به تپش وا می‌داشت را درک نمی‌کرد. شاید همان افسانه در مورد عشق در نگاه اول بود که به حقیقتی شیرین رسیده. شاید هم هوا و هوسی گذرا بود که بیش از چند روز دوام نداشت. تنها چیزی که می‌دانست این بود که تا به حال این چنین حسی به فردی از جنس مخالف خود نداشته است.

افکارش نسبت به پسر همانند دریایی بود که ذهن و روحش را در خود حل می‌کرد. سونامی ویرانگری که سد و دیوارهای ورودی قلبش را ویران و با هر نگاهش موج خروشان دیگری را روانه آن می‌کرد.

چنان محو این سونامی ویرانگر بود که حتی متوجه سوت بلند قطار که به نزدیکی سکو رسیده بود، نشد. صدای بلندگوی ایستگاه در فضا پیچید و بانگ کندوی پرتنش ایستگاه را به خاموشی فرو برد:

⦅مسافران قطار سئول به بوسان، لطفا هر چه سریعتر برای سوارشدن و تحویل بلیط به سمت سکوی ورودی واگن ها بروید.⦆

با اتمام جمله ی زن گوینده، دوباره همهمه وحشتناکی کل ایستگاه را دربرگرفت. تعداد مسافران بسیار بود و صبر لوکوموتیو برای ایستادن کم! همگی با عجله چمدان و کیف های بزرگ و کوچکشان را بر کول انداخته و به سمت سکوهای ورودی سراریز شدند.

گاهی به یکدیگر تنه می زدند تا سریعتر به داخل قطار و کوپه خودشان بروند. از همه سخت تر برای ماموران کنترل بلیط قطار بود که کم مانده بود زیر فشار جمعیت له شوند.

دختر با صدای بلندی سوت دیگری به خود آمد و نگاهی به اطرافش انداخت. تقریبا همه سوار شده و باقی با سرعت درحال دویدن به سمت سکو ورودی بودند. حتی مرد میانسال هم با شتاب سمت سمت واگن قطار رفته و آن قدر عجله داشت که روزنامه باارزشش را همانجا رها کرده بود.

دختر با دیدن روزنامه‌ی رهاشده بر روی نیمکت، پوزخندی زد و آرام از جایش بلند شد. جز همان کیف دستی کوچکش، ساک یا کیف دیگری همراه نداشت. آن را به دوش انداخت و نگاهی به جایی که پسر ایستاده بود، کرد. خبری از او نبود. آه بلندی کشید.

از اینکه شاید دیگر نتواند دوباره پسر را ببیند و جرئت جلورفتن برای آشنایی با اورا به خودش نداده، پشیمان و ناراحت بود. کاش بی خیال افکارش می شد و قدمی به جلو برمی‌داشت. شاید این گونه می توانست جوابی به هزاران پرسش بی پاسخ ذهن و قلبش بدهد.

صدای سوت سوم که نشان از آماده شدن قطار برای رفتن می داد، دوباره اورا به خود آورد و قدم هایش را تند کرد تا سریعتر به ورودی واگن روبه‌رویش برسد. کیف دستی اش را سفت چسبیده بود و با تلاطم جمعیت همراه شده بود. تعداد اندکی از مسافران جا مانده سرعت بیشتر کرده و همچون گوران وحشی سمت قطار حمله ور شده بودند.

به نزدیکی پله های ورودی رسید. نفسی از سر آسودگی بیرون داد و بلیطش را به تندی از کیفش و از میان خرت و پرت‌هایی که میانشان دفن شده بود، بیرون کشید. فردی از پشت صفی که به داخل واگن منتهی می شد و پشت سرش ایستاده بودند، داد زد:⦅آجوما٭! یکم سریعتر! الان قطار حرکت می‌کنه!⦆

اخمهای دختر درهم فرو رفت و با حرص بلیطش را بر کف دست مامور چاق کنترل بلیط که خیس از عرق بود، کوبید. مامور بیچاره بدون توجه به دختر، دستمال کهنه ی سیاهش را از جیب بیرون کشید و عرق پیشانی اش را پاک کرد. سریع بلیط را چک کرد و مهر تاییدش را روی آن کوبید. دختر نفسی از حرص بیرون داد و به آرامی از حرص آن مرد بی ادب داخل صف، چرخید و با طمأنینه و ناز خاصی انگار که شاهزاده انگلیسی باشد که قرار است سوار کالسکه طلایی اش شود، پا روی پله فلزی واگن گذاشت.

پا روی آن یکی نگذاشته، پاشنه کفشش به حفره پله فلزی گیر کرد. اتفاقی که درحالت عادی وقوعش یک به میلیون بود. فکر خوبی برای پوشیدن کفش پاشنه بلند در آن روز و شرایط نبود.

کم مانده بود که با صورت به سطح قطار یا پله فلزی آن برخورد کند و با زمین یکی بشود که فردی از پشت پالتویش او را گرفت و به عقب کشاند. به طوری که در بغل او فرو رفت و دستش میان کمر ظریف دختر حلقه شد.

دختر سرش را سمت ناجی اش چرخاند و خواست از او تشکری بکند که در چشمان زغالی اش غرق شد.

@ Gh.a29

ویرایش شده توسط MCH

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

در این ظلمات طولانی ، گل رزیست به دنبال روشنایی !

و این است عاشقانه ای بین یک گل رز و خورشید زندگی اش !

همراه با چاشنی اضافه از شش برادر تعصبی 😂

هفت شکوفه درخت جاودانگی

دلنوشته: یک روز پاییزی(اتمام یافته)

داستان: بلیط یک طرفه(درحال تایپ)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

چشمهایش آهنربایی فوق قوی بودند که تمام فکر و ذهنش را درخود جذب کرده بودند. آیینه چشمانش به وضوح قیافه‌ی متعجب و گرگرفته دختر را نشان می‌داد. دختر گلویش گرفته، خشک شده، جرئت نفس کشیدن را نداشت و به سکسکه افتاده بود.

مامور کنترل بدون توجه به موقعیت و صحنه احساسی مقابلش، آقایی گفت و بلیطی را جلوی پسر گرفت. پسر هنوز دختر را رها نکرده بود و درهمان وضع، سرش را سمت مامور کنترل چرخاند و با دست آزادش بلیط را از دست مامور گرفت.

دختر سکسکه‌کننان، بدون هیچ شرمی مشغول تماشای رگ های متورم و سیب گلوی پسر بود که با چرخش گردنش، نمود بیشتری پیدا کرده بودند. این نقاشی خیره کننده با خیره شدن پسر به بلیط و افتادن پلک مژه‌های بلندش برروی یکدیگر کامل شده و تعداد سکسکه‌های دختر را به اوج رساند.

پسر نگاه متعجبش را به دختر دوخت و باز افتخار تماشای تیله‌های سیاهش را به دختر داد. دختر توانایی تماشای این منظره را برای چندین هزاران سال هم داشت و می توانست سالیان سالیان خودش را غرق در آن آغوش گرم و ذوب‌کننده‌ی پسر بکند؛ اما ابروان پسر که اندک اندک به یکدیگر نزدیک شده و بر هم درآمیختند، نشان از این می‌داد که این مکث دختر، افکار مثبتی را در ذهن پسر نمی‌پروراند و بهتر است هرچه زودتر خودش را جمع و جور بکند.

آب دهانش را قورت داد و با تک سرفه‌ای خودش را از پسر جدا کرد و کمی از او فاصله گرفت. نفس عمیقی کشید تا کمی آرام شود و سکسکه‌اش متوقف. لبخند ملیحی زد. تره‌ای از موهایش را با ناز پشت گوشش انداخت وگفت:⦅ممنونم که...⦆

حرفش را تمام نکرده، پسر سری تکان داد و به داخل قطار رفت. دختر هاج و واج مانده، نفسی از حرص بیرون داد و گفت:⦅واقعاکه!⦆زبانش قاصر بود از این حرکت پسر و نمی دانست که اکنون باید از پسر متشکر باشد یا ناراحت! از سرتاسف برای خودش سری تکان داد. به هرحال دیگر قرار نبود پسر را ببیند و فکر کردن به آن اتفاق ارزشش را نداشت.

-آگاشی، لطفا حرکت کنین و اینجا واینسین.

صدای آرام مامور کنترل اورا به خود آورد. به نشان معذرت‌خواهی از حواس‌پرتیش که باعث کلافه شدن مسافران دیگر نیز شده بود، تاکمر خم شد و باصدای بلند معذرت خواهی کرد. سپس به تندی وارد واگن قطار شد.

نگاهی به شماره کوپه و صندلی‌اش روی بلیط انداخت:
(( قطار سئول به بوسان
کوپه شماره 104
صندلی A ))

بین واگن چپ و راست، راست را انتخاب کرده و با گذر از سرویس بهداشتی، به کوپه ای رسید و شماره‌ی روی آن را خواند:۱۰۶.

به طرز کاملا خوش‌شانس‌وارانه‌ای دیگر نیاز نبود از واگنی به واگن دیگر رفته و همین مسافت دوساعته را به گشتن دنبال کوپه‌اش بگذراند. بندکیفش را که به جلو کشیده شده بود، به گردنش نزدیک کرد و پالتویش را که کمی بالاتر رفته بود را پایین کشید.

یک خانواده چهارنفره متشکل از یک زن و مرد و دودخترنوجوانشان، درحال جادادن کیف و ساک‌های خود در کوپه‌ خودشان بودند. کوپه یکی مانده به کوپه‌ی دختر قرار داشت و دختر ترجیح داد مقداری آنجا بیاستد تا وقتی که هرچهارتن که به اندازه یک کامیون وسیله باخود آورده بودند، وسایلشان را از سر راه بردارند و مسیر را برای رفتنش باز کنند.

@ Artemis.T

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

در این ظلمات طولانی ، گل رزیست به دنبال روشنایی !

و این است عاشقانه ای بین یک گل رز و خورشید زندگی اش !

همراه با چاشنی اضافه از شش برادر تعصبی 😂

هفت شکوفه درخت جاودانگی

دلنوشته: یک روز پاییزی(اتمام یافته)

داستان: بلیط یک طرفه(درحال تایپ)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت ششم

صدای سرفه خشکی که از پشتش به گوش می‌رسید، حواسش را به خود جلب کرد. سرش را سمت صدا که صاحب آن مرد قدکوتاهی که قدش به شانه دختر می‌رسیدو پالتوی پشمی قهوه‌ای رنگی پوشیده بود، چرخاند.

دختر ابرویی بالا داد و مقداری اخم طرح بر ابروان کمانی‌اش زد. از مرد که مشت گره‌شده مقابل دهانش را پایین آورده و دودستی از چمدان بزرگ و قدیمی‌اش که بنظر سنگین می‌آمد گرفته بود، پرسید:⦅می‌تونم کمکتون کنم؟⦆

مرد مقابل دهانش را گرفت و عطسه کرد. به آرامی بینی‌اش را بالا کشید و دستمال سفیدی را که از جیب پالتویش درآورده بود، مقابل دهانش گرفت و با صدای تودماغیش گفت:⦅میشه برین یکم اون طرف‌تر؟ اینجا کوپه منه!⦆

دختر چشمان درشت‌ شده‌اش را میان در کوپه که مقابل آن ایستاده بودو مانع ورود فردی به داخل آن می‌شد و  مردی که چشمان قهوه‌ای ریز منتظرش را دستمال بر روی دهن به او دوخته بود، چرخاند.

نگاه شرمگینش را به مرد دوخت و گفت:⦅اوه! متاسفم!⦆سپس به کناری رفت تا مرد به داخل کوپه‌اش برود. مرد سرفه دیگری کرد و با تکان دادن سرش از دختر تشکر کرده و درب و کشویی کوپه را کشید و داخل آن شد.

دختر نگاهی به کوپه کناری انداخت. هنوز آن چهارتن، مشغول جادادن وسایلشان داخل کوپه بودند و ذره‌ای عجله هم نمی‌کردند. پوف بلند صداداری کشید و دست به سینه به پنجره‌ی واگن تکیه داد.

نگاهش را ازهمانجا به بیرون واگن دوخت. در میان هیاهوی جمعیت و آخرین تلاشهایشان برای ورود به واگن قبل از حرکت لوکوموتیو، توجهش به سه نفر که درست مقابل پنجره‌ی واگن ایستاده بودند، جلب شد.

دختر قدبلندی پشت به پنجره ایستاده بود و درحال خداحافظی با زن و مرد پیری که بنظر پدرومادرش می‌آمدند، اشک‌هایش را با دستمال دورگلدوزی شده نارنجی رنگی، پاک می‌کرد. البته این حدس دختر به خاطر شانه‌های لرزان و خم‌شده دخترقدبلند و حرکات دستمال برروی صورتش بود.

باد وحشی کلاه فرنگی قرمز دختر را از روی موهای مجعد کوتاهش که تا زیرگردنش می‌رسید، کند و به زمین انداخت. توجهی به پالتوی گران قیمت قرمزش که با خم شدنش ممکن بود، لبه‌های آن کثیف بشود نکرده و خم شد تا کلاهش را بردارد.

برروی زانوانش نشست و بعد از برداشتن کلاه درهمانجا ماند. شانه‌های لرزانش نشان از گریه‌ای می‌داد که دختر بدون اختیار سرداده بود. پیرزن و پیرمرد که برخلاف موهای سفیدشده از کهولت سنشان، ظاهری جوان و قد و هیکلی صاف داشتند، با دیدن حال زار دخترکشان تاب نیاورده،اورا از جای خود بلند کردند و به آغوش کشیدند.

این آغوش دلنشین، برلبان دخترک داستان خودمان، لبخند محوی نشاند. لبخندی که بوی غم می‌داد. سرش را به پایین انداخت. آه پر گدازی کشید و گدازه‌ی آهش بخارشد و جلوی چشمانش را همچو پرده‌ای تار کرد.

دختر دست بر پرده چشمانش کشید و آن را به کناری راند. بینی‌اش را بالا کشید و چشمش را ازپنجره گرفته و به داخل واگن دوخت.

خبری از آن خانواده پرسروصدای پروسیله نبود. نفسی از آسودگی کشید. بند کیفش رو دوباره برروی شانه‌اش مرتب کرد و به سمت کوپه‌ی خود رفت.

برای اطمینان نگاهی به شماره‌ی روی آن و بلیطش انداخت. بعد از اطمینان درستی شماره، درحالی که درکشویی کوپه را می‌کشید، باخود گفت:⦅امیدوارم هم کوپه‌ای‌هام آدم حسابی باشن. مثل دفعه قبل به یه منحرف برنخورم که حوصله دردسر ندارم! حداقل کاش یه نفر باشه که بتونم باهاش حرف بزنم و حوصلم سر نره.⦆

تمام این افکارش با باز کردن در، به یکباره دود شد و به هوا رفت. اینکه کسی باشد و با او حرف بزند یا نزند و یا حتی کسی که دزد و منحرف باشد یا نباشد، اهمیتی نداشت!

چیزی که مهم بود، پسر جوانی بود که کنار پنجره نشسته و پاروی آن یکی پا انداخته، کتاب آخرین شب کریسمس نسخه انگلیسی بر دست دارد و چشمان متعجب زغالی‌اش را به دختر دوخته است.

دختری که از حیرت این پیشامد و دیدار دوباره‌ی اتفاقی، چشمانش چهارتا شده و دهانش باز مانده بود. دهانش را بست و آب دهانش را قورت داد.

تک خنده‌ای کرد و لبخندی بر گوشه لبانش نشست. این اتفاق، شانس، سرنوشت یا هر اسمی که داشت، نشانه‌ای بود که به او می‌گفت:⦅نباید فرصتی که پیش اومده رو از دست بدی.⦆

لبخندش را عریضتر کرد و دندان‌های مرواردگونش را به پسری دوخت که از افکار شومی که دختر راجب او در سرش می‌پروراند، هیچ اطلاعی نداشت.

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

در این ظلمات طولانی ، گل رزیست به دنبال روشنایی !

و این است عاشقانه ای بین یک گل رز و خورشید زندگی اش !

همراه با چاشنی اضافه از شش برادر تعصبی 😂

هفت شکوفه درخت جاودانگی

دلنوشته: یک روز پاییزی(اتمام یافته)

داستان: بلیط یک طرفه(درحال تایپ)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

کمی نزدیک پسر آمد و زیر نگاه‌های موشکافانه پسر که سرش را خم کرده بود و باتعجب او را می‌نگریست، باهمان لبخند مشکوکش گفت:⦅شما هم تو این کوپه‌این؟⦆

کمی خم شد و در حالی که دستهایش را از پشت بهم قفل کرده بود، صورتش را در فاصله تقریبا نزدیکی از پسر آورد و ادامه داد:⦅می‌خواستم بابت کمکتون ازتون تشکر کنم که فرصتش پیش نیومد. ممنون که صورتمو از بدریخت و بدشکل شدن نجات دادین.⦆سپس خنده ریزی کرد. پسر کمی خود را به عقب کشید. تک سرفه‌ای کرد و سرش را تکان داد.

دختر با لبان برچیده، پوف بلندی کشید و به کنار پنجره رفت. به آرامی خودش را روی صندلی مقابل صندلی پسر انداخت، سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و آخیش بلندی گفت.

بند کیفش را از شانه برداشته و کیفش را روی میزی که بین دوصندلی کوپه بود، قرار داد. دستانش را روی دسته‌های کناری صندلی گذاشت و پاروی آن یکی پا انداخته، خم شد تا به پسر کمی نزدیک‌تر شود و بهتر اورا وارسی کند.

پسر معذب از کارهای دختر، تک سرفه‌ای کرد و کتابش را داخل ساک ورزشی که روی میز کناریش نهاده بود، گذاشت. چندی پیش، بخاری‌های واگن را روشن کرده و آرام آرام، تن سرد واگن را به گرمای خود آغشته می‌کردند.

پسر با احساس گرمایی که نمی‌دانست بخاطر گرمای بخاری است یا خجالت از گرمای چشمان دختر، اورکت مشکی‌اش را از تن بیرون آورد و روی میز، کنار ساکش گذاشت.

سپس دستش را بلند کرد و مقداری یقه پیراهن یقه اسکی جذب مشکی که بر تن داشت و عضله‌هایش را به رخ می‌کشید را پایین داد.

دختر با دیدن صحنه روبرو بدون خجالت از پسر که با شرم مدام درحال تلاش از دزدیدن نگاهش از نگاه بی‌حیای دختر بود، با فرو خوردن لبانش، آب دهانش  را قورت داد.

تک خنده‌ای کرد و درحالی که سرش را به سمت پنجره می‌چرخاند، به طرفین با تاسف برای حال زارش تکان داد.

برف همچنان می‌بارید و مردم در دغدغه‌ی سوارشدن بر قطاربودند. درحالی که داخل کوپه، مقابل صندلی پسر جوانی که خیالش از مزاحمت‌های دختر راحت شده و دست به سینه مانند دختر به بیرون پنجره نگاه می‌کند، دختری در این فکر بود که چگونه سرحرف را با پسر بازکند.

- سونبه! شما همیشه اینقدر کم حرفین؟

پسر با تعجب سرش را سمت دختر چرخاند که فقط دکمه‌های پالتوی چرمی‌اش را باز کرده و آن را هنوز برتن دارد. دختر با دیدن نگاه حیران پسر   تک خنده‌ای کرد و درحالی که به زور لبانش را از خنده بلندی که ممکن بود سربدهد جمع کرده بود، سرش را مقداری کج کرد و پرسید:⦅سونبه جوابمو نمیدی؟⦆

پسر تک سرفه‌ای کرد و برای اولین بار آوای خوش صدایش را که به نرمی شکلات شیری صبحگاهی بود، به بیرون داد:⦅سونبه؟⦆

دختر با لبخند تصنعی سعی کرد، پرده‌ای بر مغز و قلبش بیندازد که بخاطر شنیدن صدای پسر، هوش و حواسشان را از دست داده و بی‌قراری می‌کنند. قلبش بر قفسه سینه‌اش می‌کوبید و مغزش مانند کامپیوتر خرابی ارور می‌داد. کف دستان عرق کرده‌اش را درهم قفل کرد و در حالی که به کیف پسر اشاره می‌کرد گفت:⦅شما توی دانشگاه سئول درس خوندین درسته؟ اونطوری که زیر آرم دانشگاه و سال ورودتون رو نوشته، ورودی هشتادین. من ورودی هشتادو یکم. پس سونبه من هستین دیگه!⦆

پسر آهانی گفت. سرش را تکان داد و نگاه خندانش را به زیر انداخت و گفت:⦅لازم نیست منو سونبه صداکنین. من سال بعدش انصراف دادم.⦆

دختر دستانش را به یکدیگر کوبید و با لبخند دندان نمایی رو به پسر خم شد و گفت:⦅واو جدا؟ منم همینطور. با این حال سال ورودی من، هنوز دانشجوی دانشگاه بودین پس یجورایی سونبه من به حساب میان دیگه.⦆

دستش را روی چانه‌اش کشید. انگار که فکر می‌کند سرش را کج کرد و به سمت نامعلومی خیره شد و گفت :⦅ولی اگه دوست ندارین سونبه صداتون کنم...⦆

خنده موزمارانه‌ای زد و چشمان فتنه گرش را به پسر دوخت و در حالی که انگشت اشاره‌اش را در هوا تکان می‌داد، پرسید:⦅چطوره اوپا صداتون کنم؟⦆

@ Artemis.T

ویرایش شده توسط MCH

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

در این ظلمات طولانی ، گل رزیست به دنبال روشنایی !

و این است عاشقانه ای بین یک گل رز و خورشید زندگی اش !

همراه با چاشنی اضافه از شش برادر تعصبی 😂

هفت شکوفه درخت جاودانگی

دلنوشته: یک روز پاییزی(اتمام یافته)

داستان: بلیط یک طرفه(درحال تایپ)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...