رفتن به مطلب

دیالوگ برتر رمان و داستان ( هفته ۲ )


ارسال های توصیه شده

🔥با سلام خدمت خوش نویسان جذاب انجمن 🔥

 

با مسابقه جذاب و جدید در خدمتتون هستیم 👏👏

همون جور که از اسم تاپیک هم مشخصه به برترین دیالوگ های هر هفته امتیاز داده میشه 

حالا شرایط این مسابقه چیه؟ 

الان بهتون میگم 

🔸اول از همه داستان یا رمانتون باید در حال تایپ باشه ( از این آسون تر مگه داریم؟) 

🔸دوم از همه دیالوگ یا مونولوگی که میذارید باید از سه خط بیشتر باشه 

 

و حالا جوایز مسابقه چیست؟! 

 

🔶نفر اول ۵۰ امتیاز 🤘

🔶نفر دوم ۳۰ امتیاز 🤘

  • لایک 5

آفری از جنس فرشته!   👈    آفرودیت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر فعال
زهرارمضانی
post توسط زهرارمضانی بررسی شد!

"موفق باشی"

به ...p𝐒ycho... نشان " Great Support" و 50 امتیاز اعطا شد.

آن گاه که شیاطین نه در مقابلمان، بلکه در رگ‌هایمان در عوض خون جریان داشتند   ما عاجزانه فرار کردیم، بی‌خبر از تسخیر شدن!
- شیاطین خودِ ما بودیم پدر، اهریمن تنها نجوایی نواخت!

سجده‌ی شیطان

  • لایک 5
  • تشکر 3
  • غمگین 1

داستانِ...

وَقتی مادَرَم یِک عَجیب‌الخلقه زایید.

در حال  تایپ:

سجده‌ی شیطان

ناپاکزاده های رم

کت قدیس

مجموعه‌ی سایکواکتیو((آبی بلوبری1 ||  سبز نعنایی2))

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زهرارمضانی
post توسط زهرارمضانی بررسی شد!

"موفق باشی"

به Beretta نشان " Great Support" و 30 امتیاز اعطا شد.

- من نگران ساتیار نیستم، حداقل برای یه بار هم که شده می‌خوام نگران خودم باشم! نگران این که الان داریم کجا میریم؟ واسه چی سر من همه افتادن به جون هم؟ اون اسلحه‌های عتیقه اینقدر مهم بودن که جونم رو به خطر بندازن؟ باور می‌کنی یا نه، ولی من این بار فقط می‌خوام بیخیال همه بشم و نگران خودم باشم! می‌خوام ببینم نگران خودم بودن چه حسی داره!

بدلکاران! 

  • لایک 4

عشقی ممنوعه، نفرتی بی‌پایان و دختری که برای برادرش آینده‌اش را نابود کرد اما می‌فهمد تمام مدت رو دست خورده!

رمان بدلکاران، ریسمان سیاه و سفید

دختری که برای نجات جان همکارش از چنگ یک خلافکار، جانش را کف دستش می‌گیرد!

رمان اسلحه خودکشی

عشقی برخاسته از نفرتی دیرینه میان کشور اوشِن «سرزمین آب‌ها» و کشور اسکورچ «سرزمین آتش» 

رمان مفقود شده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

احمقانه فکر می‌کنم، فرشته‌ی مرگ سر می‌رسد و درست در همان حال، وجودم را پر از آرامش می‌کند، اما نه حتی خوشی مرگ‌هم به من نیامده است، در دل تنها نام خدا را فریاد می‌زنم و عاجزانه تقاضای کمک دارم، خدا که مرا در میان آن گله گراز تنها نمی‌گذارد، می‌گذارد؟ 

سر بلند می‌کنم و رو به آسمانی که درختان پر شاخ و برگ پوشانیده بودش در دل لب می‌زنم:

-آه که من هرچه می‌کشم از سر لجبازی و سرتقی‌هایم است، خدایا قول می‌دهم؛ نه از آن قول‌های مردانه که زود به زود می‌شکندها، نه! من قول دخترانه می‌دهم که اینبار آدم شوم و آدمانه‌طور به زندگی‌ام ادامه دهم! تورا به بزرگی‌ات، تو را به آیه- آیه‌ی کتاب مقدس‌ات" قرآن" قسم می‌دهم، مرا از این مهلکه نجات بده!

وَرَق‌های نفرت

ویرایش شده توسط Parya
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به او گیتار می‌گویند، کسی از ماهیت او خبر ندارد. چهارده شب کافی‌است تا دیوانه شوی! او قربانی خود را نمی‌کشد، بلکه اورا در آخرین اتاق تیمارستان رها می‌سازد، آن اتاقی که تورا محبوس در درد و رنج و افکار، به جنون می‌کشاند و عقلت را از تو می‌رباید.

گیتار

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-خوشحالم. خوشحالم از اینکه نباید وقتت رو برای پیدا کردن ماکان حروم کنی. فقط... فقط می‌ترسم! می‌ترسم از ماکان کینه‌ای و انتقام‌جویی که می‌شناسم. می‌ترسم بلایی سرت بیاره، یا کاری باهات بکنه...  که دیگه نشه جمعش کرد. پیشنهادت بهت اینه که به همه چی شک داشته باشی! یادت باشه که شرط زنده موندن تو اون شرکت، شک  داشتن به هرچیزیه که غیرعادی، یا حتی خیلی عادی جلوه می‌کنه...!

  • لایک 2

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

-نه! اشتباه نکن! من از اون و بلایی که سرم آورد نگذشتم! من، فقط، به شیوه خودم، تاوان بعضی حماقت‌ها رو نشونش دادم!

من گفتم، تو انجام دادی! همه فکر می‌کردن اون زنده می‌مونه و من می‌میرم! ولی تهش چی شد؟

من به زندگیم ادامه دادم، اون دار فانی را وداع گفت! من زنده بودم، اون سرش از تنش جدا شد!

پایان خاصی برای زندگیش تدارک دیدم! یه داماد، کنار عروسش،  تو شب عروسیش، با سری که دیگه رو تنش نیس...!

 

به زودی....

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...