رفتن به مطلب

رمان سالوادور | mehrang کاربر انجمن نودهشتیا


Maral.m
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: سالوادور

نویسنده: mehrang

ژانر: عاشقانه-هیجانی

خلاصه: خسته از تداوم مرور از دست داده‌هایم، در تلاطم وهم‌انگیز روزگار، در بازی‌های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می‌جنگم! در برابر روزگاری که مهره‌هایش را بی‌رحمانه علیه‌ام چید...کامم را تلخ می‌کند این حجم از کش‌مکش‌ها اما بین همین تلخی هاست که شهد شیرین عشق لذت ثانیه ها  را به وجودم می‌بخشد و باری دیگر یادآور میشود که هر کسی سالوادور خودش را در این دنیا دارد...

مقدمه:

از من تا من، تو گسترده‌ای

با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم

 از تو براه افتادم، به جلوه رنج رسیدم

 و با این همه ای شفاف! مرا راهی از تو بدر نیست

زمین باران را صدا می‌زند، من تو را.

پیکرت زنجیری دستانم می‌سازم، تا زمان را زندانی کنم.

پارت‌گذاری: روزهای زوج

 

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @mahdiye11

ویرایش شده توسط Mehrang
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 52
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

نفس عمیقی کشیدم و قدم های بی رمقم رو از شرکت بیرون گذاشتم. بار دیگه به سمت عقب برگشتم و به ساختمان بلند و بالای پشت سرم نگاه کردم. یک منشی ساده نیاز به چه امتیاز ویژه ای داشت که من رو دیده و ندیده رد کرد و گفت صلاحیت کار در شرکتش رو ندارم؟ زیر لب طعنه زنان گفتم:

-خدایا کرمت رو شکر!

به سمت ایستگاه اتوبوس پا تند کردم، تولد مادربزرگ نزدیک بود و من پول اضافی برای کرایه ی تاکسی نداشتم. پس انداز هام در حال تمام شدن بود و ولخرجی رو برای خودم منع کرده بودم. کی فکرش رو میکرد یک روز دختر فرهاد ایران منش اینطوری قرون به قرون دخل و خرجش رو حساب کنه؟ کسی که حتی معنی پس انداز رو نمی دونست؟ روی نیمکت رنگ و رو رفته ی ایستگاه نشستم. یادآوری پدر قلبم رو منفجر میکرد! آخه چطور ممکن بود یه مرد بچه‌اش رو ول کنه به امون خدا و با یک زن غریبه به دیار غربت بره؟ طوری که هیچ اثری ازش باقی نمونه؟ به بهانه‌ی قرض و قروض شرکتش همه چی رو فروخت و فرار کرد؛ این بود پدری که بیست و دو سال سر سفرش بزرگ شده بودم؟! گوشه ی شالم رو به بازی گرفتم. دلم پر بود! اما باید قوی می موندم؛ به خاطر خودم، به خاطر مامان پری، به خاطر بابا احمد! تنها دارایی هام از این دنیا؛ پدربزرگ و مادربزرگ مادریم. با ایستادن اتوبوس از عالم تنهاییم بیرون کشیده شدم و سوار اتوبوس بزرگ زرد رنگی شدم که غیر من چندین نفر دیگر رو هم مهمون خودش کرده بود. دیگه آدم‌های این اتوبوس رو هم کم و بیش می شناختم! این مسیر راه همیشگیم شده بود برای رفت و آمد؛ این بود که تقریبا چهره های آدم‌ها در ذهنم جا خوش کرده بود. به سمت ته اتوبوس رفتم و روی صندلی همیشگی نشستم، صندلی گوشه کنار پنجره. گرمای تابستون عجیب خفه ام میکرد! مثل پتکی بود به سرم که سردرد رو مهمون جون و تنم میکرد! سرم رو به شیشه تکیه دادم و خیره شدم به شهری که در این ساعت از روز در اوج شلوغی خودش بود. آدمها می اومدن و میرفتن؛ ماشین ها، اتوبوس ها... دست بردم به سمت کیف رنگ و رو رفته ی مشکیم و گوشی گرون قیمتم رو بیرون کشیدم؛ تنها یادگار از دوران خوشم! دورانی که کاش زندگیم بساطش رو همون جا پهن میکرد. هندزفری رو وصل کردم، صدای آهنگ رو بیشتر کردم و چشم هام رو بستم. آهنگ بی کلام بود و سوزناک! طوری که دوباره باعث شد تو گذشته غرق بشم... کجا رفت اون آوید خندان؟ دانشجوی پرستاری توی یکی از دانشگاه های غیرانتفاعی بودم؛ اما به لطف این رعد و برقی که درست خورد وسط زندگیم همه چیز نصفه موند! بابام رفت؛ هیچ چیز برام نموند! بعد از رفتنش تنها و بیکس موندم! تنها کسایی که داشتم پدر و مادر، مادریم بودن؛ ماوا و پناهگاهم شدن وقتی حتی جایی برای خواب هم نداشتم. بابام همه چیز رو یک روزه نابود کرد! زندگیم، دوستام، همه ی دلبستگی هام... تنها فایده ای که این خلا ایجاد شده برام داشت همین بود که روی واقعی خیلی از انسان های زندگیم رو ببینم. دوستام و... بهراد! هجوم اشک رو زیر پلک هام حس می کردم. زود چشم هام رو باز کردم، نه! امکان نداشت گریه کنم، به خاطر کسی که به راحتی ترکم کرد، به راحتی تحقیرم کرد؛ طوری که صدای شکستن خودم، غرورم، دوست داشتنم، همه و همه گوش عالم رو پر کرد! اخم کردم. پلی لیست گوشی رو باز کردم و آهنگ شادی رو پلی کردم؛ اقلا با آهنگ خودم رو آرام و شاد نگه دارم. اتوبوس که به مقصد رسید ازش پیاده شدم، سلانه سلانه به طرف خانه حرکت کردم و جلوی در آبی رنگ خونه وایستادم و زنگ در رو فشار دادم. با دستمال کاغذی عرق روی پیشونی ام رو پاک کردم و زیر لب غر زدم:

- اه پس چرا درو باز نمی کنن؟

چند دقیقه دیگه هم منتظر موندم. اه لعنت به تو آوید باز هم کلید ها رو بر نداشتی! همینطور خودم رو مهمون ناسزا کرده بودم که صدای پسری از پشت سر باعث شد به سمت عقب برگردم، می شناختمش! پسر همسایه ی روبه رویی بود. با لبخند گفت:

- بازم پشت در موندین؟

عاجزانه سرم رو تکان دادم؛ در حالی که فاصله بینمون رو کمتر میکرد با خنده گفت:

- شما همیشه با این مشکل رو به رو می شین ها.

حالا روبروم ایستاده بود. از جیبش کلید خانه را درآورد و به سمتم گرفت و گفت:

- خاله پری رفته بیرون گفت کلید ها رو بدم بهتون؛ می دونست پشت در می مونین. دستم رو جلو بردم و بی تفاوت کلید رو گرفتم و گفتم: - خیلی ممنون لطف کردین! روی پنجه ی پا پیچیدم و کلید رو به قفل در انداختم تا بازش کنم که بازم صداش اومد:

- آوید خانم ممنون بابت کمکتون؛ نمره ی الف دانشگاه رو گرفتم. درک میکردم که به نحوی میخواد سر صحبت رو با من باز کنه؛ اما نه من اون آوید شر و شیطون چند سال پیش بودم که کرم بریزم و نیشم تا بنا گوش بره و شروع به بازی دادن این پسر خجالتی بکنم و نه حوصله اش رو داشتم؛ برای همین کمی به سمتش چرخیدم طوری که نیم رخم رو به اون باشه، خیلی جدی گفتم:

- خواهش میکنم! زبان درس چندان سختی نیست که نشه باهاش کنار اومد؛ بازم مشکلی داشتین من در خدمتم. فعلا با اجازه.

فرصت ادای جمله ی دیگه ای رو بهش ندادم و وارد حیاط نقلی خونه شدم و در رو بستم... از کنار حوضچه ی دایره شکل کوچیک وسط حیاط گذشتم. بازم مادر بزرگ شمعدونی ها رو درست کناره ی حوض چیده بود؛ هزار بار گفته بودم که گرما پدر این گل های بیچاره رو درمیاره، اما هر بار خودم هم گوینده و هم شنونده بودم! کیفم رو پرت کردم جلوی در خونه؛ گلدون ها رو برداشتم و بردم روی ایوان و زیر سایه گذاشتم با رضایت سری تکون دادم و به سمت ورودی رفتم تا خواستم وارد خونه بشم دوباره به خودم تشر زدم! زندگی لوکس و بچه پولدار بودنم باعث میشد حتی یادم بره کفش هام رو قبل از ورود به خونه در بیارم! خم شدم و بند کتونی های سفید رنگم رو باز کردم و روی قفسه ی جاکفشی کنار ورودی گذاشتم. کیفمم برداشتم و وارد خونه شدم، به هیچ عنوان نمی خواستم ناراحتی پیدا نکردن کار رو به بابا احمد نشون بدم؛ برای همین لبخند پت و پهنی رو مهمون صورتم کردم و به سمت اتاقش قدم برداشتم. با صدای تقریبا بلندی گفتم:

- یالله!

ویرایش شده توسط Mehrang
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

این هم تیکه کلام جدیدم شده بود! توی چارچوب در ایستادم و با همون لبخند همیشگیم نگاهش کردم، در حالی که سعی میکرد کمی سرجاش نیم خیز بشه گفت: _خوش اومدی، خسته نباشی.

لبخند زنان به سمتش رفتم .

- مرسی قربونت برم! بیدارت کردم آره؟ عواقب زندگی با یه زلزله همینه دیگه!

سر جاش نشست و به تاج فلزی تخت تکیه داد که باعث شد صدای جیر جیر تخت بلند بشه. دست بردم و پتو رو کمی بالاتر روی پاهای استخوانی اش کشیدم که صدای اعتراضش بلند شد:

- نکن دختر! هوا به این گرمی؛ به جاش اون صندلی رو بیار باید برم وضو بگیرم. نفس عمیقی کشیدم . صندلی چرخداری رو که کمی دورتر از تخت بود رو کنارش آوردم، غر غر کنان گفتم:

- آخه قربون تو برم من؛ با این وضعیت سختته خدا می بینه دیگه! بی خیال.

اخم شیرینی کرد و گفت:

- این چه حرفیه دختر؟ من هر چی دارم از خدامه!

دست هام رو دور بالاتنه اش حلقه کرده بودم، سعی کردم کمی بلندش کنم با تاکید گفتم:

- و همین معلولیتم از اون داری!

کمی خودش رو بالاتر کشید و با کمک من روی صندلی نشست؛ خسته از تلاشش نفس نفس زنان گفت:

- مگه قرار این دنیا به کاممون باشه؟! این دنیا ساخته شده برای بازی دادن من و تو!

دست هام را دور دسته ی پشت صندلی سفت کردم و صندلی رو از اتاق بیرون بردم. این بحث هیچ وقت به نتیجه نمی رسید!

- تو برو لباسات رو عوض کن، پریماه برات ناهار گذاشت و رفت.

باشه ی زیر لبی گفتم و به سمت اتاق کوچک ته راهرو رفتم. خانه ی سنتیشون فقط دو تا اتاق خواب داشت که یکی برای خودشون بود و اون یکی برای من؛ هر دو کنار انتهای راهروی باریک کنار در بودند. خونه ی بزرگی نداشتن، اما به شدت با صفا بود. فرش های قرمز، پشتی های توی پذیرایی، مبلمان ساده ی چوبی طرف دیگر پذیرایی قرار داشتن و گوشه ای از خونه که پر بود از گل های زینتی که عشق مامان پری بودن! وارد اتاقم شدم. لباسم رو عوض کردم و مانتو رنگ و رو رفته ام رو داخل کمد چوبی قهوه ای گوشه ی اتاق آویزون کردم؛ همین که می خواستم در کمد رو ببندم چشمم به چهار پنج تا مانتویی افتاد که پشت همه ی لباس ها بود. دستی روی پارچه براق و نرم اولین مانتو کشیدم؛ رنگ صورتی ملایمش به شدت دلربا بود! هدیه تولد بیست و یک سالگی از طرف بابا بود، همراه ماشینی که بعد از رفتنش فهمیدم حتی به اسم من هم نبود. پوزخندی زدم، در کمد رو محکم کوبیدم بهش تکیه دادم و آرام آرام سر خوردم و روی زمین نشستم... پاهام رو جمع کردم و محکم بغل کردم. بغض گلوم رو می سوزوند! چشم هام رو بستم، نفس عمیقی کشیدم . توی دلم نالیدم

- چرا بابا؟! چرا؟! اون زن چی داشت؟! اون سمیرای لعنتی چی داشت که از دخترت برات ارزشش بیشتر بود؟ حتی فکرش هم زجر آور بود؛ کلمه ی چرا تو این شش ماه توی ذهنم جا خوش کرده بود! واقعا چرا؟! اصلا رفتنش به جهنم! چرا من رو اینجا گذاشت رفت؟

 برام سخت بود پذیرفتن زندگی که تا شش ماه قبل حتی تو خواب هم نمی دیدم! زندگی با آدم‌هایی که بیشتر از پنج بار تو عمرم ندیده بودم و... حالا همون آدمها شده بودن همه ی همه ی زندگی من! با اومدن صدای مامان جون خودم رو جمع و جور کردم. ابدا دوست نداشتم مامان پری من رو اینطوری ببینه؛ چه شب هایی که با گریه های من گریه کرده بود. ماسک لبخند دوباره رو صورتم جا خوش کرد! به سمت در رفتم، اما با صدای فریاد بابا احمد سر جام میخکوب شدم!

- من مگه به تو نگفتم باز نمیری پیش اون پسره؟ گفتم یا نگفتم پریماه؟

بدون تعلل در رو باز کردم، صدا از سمت اتاقشون می اومد. به سمت اتاق رفتم و در چهارچوب در ایستادم؛ مامان پری درست روبه روی ویلچرِ بابا احمد ایستاده بود و پشتش به من بود. صدای مامان پری اومد:

- چی میگی احمد؟ این همه سال بس نبود؟ بابا احمد با دست هاش چرخ های ویلچر رو به حرکت درآورد و بهش نزدیکتر شد، با همون تن صدا گفت:

- مغز تو رو هم شسته؟ اون پسر دیگه پسر من نیست! این آخرین بارِ پریماه آخرین هشدار مامان پری که حالا صداش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌لرزید گفت:

- بس کن احمد من این همه سال با غم هجرانم سوختم! غم دیدنش رو به دلم گذاشتی. اصلا خبر داری دو تا نوه ی دیگه هم داری؟ هان؟ خبر داری؟ به خدا کار انصاف نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنی؛ بذار بیاد. بذار حرف بزنه باهات؛ تا کی این دشمنی رو ادامه میدی؟

چند قدمی جلوتر رفتم و کنارشون ایستادم... آقا جون دستی به ریش سفید رنگش کشید و دوباره با چشم هاش مامان جون رو هدف گرفت؛ زیر لب غرید:

- کاری نکن که بهت بگم یا من یا مرتضی! این قضیه اینجا تموم میشه؛ به خدای احد و واحد قسم نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خوام باهات بد تا کنم، اما توام با من بد تا نکن.

با تعجب نگاهشون میکردم... مامان جون بدون هیچ حرفی با چشم های گریون از اتاق بیرون رفت و آقاجون هم بدون توجه به من؛ صندلی رو به سمت پنجره هدایت کرد. حس کنجکاوی درونم بیداد می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کرد، این آقا مرتضی کی بود که از قضا دایی منم میشه و هر وقت اسمش می اومد قیامتی به پا میشد؟! آروم و با صدایی لرزون گفتم:

- آقاجون میشه به منم بگین... پرید وسط حرفم و گفت:

- الان نه آوید! برو پیش پری، الان دلش گرفته؛ برو پیشش.

غم توی صداش موج میزد! باشه ای گفتم و از اتاقش رفتم بیرون. نگاهی به پذیرایی انداختم؛ اما اون جا نبود. حدس میزدم رفته اتاق من. چند ضربه آروم به در زدم و در رو باز کردم و وارد اتاق شدم. روی تخت نشسته بود و به گوشه ی اتاق خیره شده بود... دلم براش می سوخت! مامان جون انقدری مهربون بود که آدم خواه ناخواه جلبش میشد؛ حتی حاضر بود همه رقم کاری براش بکنه.

ویرایش شده توسط Mehrang
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_سه

در رو پشت سرم بستم و به سمتش رفتم، جلوش زانو زدم و دست های سردش رو گرفتم... آروم آروم چشم هاش رو بالا آورد و نگاهم کرد. لبخندی زدم و گفتم:
- نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خوای به منم بگی چی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شده؟ دایی مرتضی چیکار کرده که آقاجون انقدر دلش پره؟ این چندمین باره که انقدر از دستت اعصبانی میشه.
با اومدن اسم دایی مرتضی، انگار بازم چشمه ی اشک چشم هاش جوشید و سرش رو انداخت پایین. پشیمون شدم از سوالی که پرسیدم و زود گفتم:
- غلط کردم مامان جون! ببخشید؛ سرت رو بیار بالا به خدا نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواستم ناراحتت کنم! اصلا دیگه هیچی نمیگم و هیچی ام نمی پرسم!
سرش رو به طرفین تکون داد و دوباره نگاهم کرد:
- نه عزیزم توام عضوی از همین خونواده ای؛ تو یادگار کتایون منی! حق داری بدونی و بپرسی.
با یادآوری مامان قلبم تیر کشید؛ اما به زور نیمچه لبخندی زدم و گفتم:
- دورت بگردم من مامان جون! من رو هم مثل همون مامان کتایون بدون که میگی سنگ صبورت بود. تو غم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خوارم بودی و هستی! منم غم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خوارتم؛ بگو و دلت رو خالی کن.
آهی کشید. بلند شدم و کنارش نشستم؛ هنوز دست هاش توی دست هام بودن. با کنجکاوی نگاهش میکردم که بالاخره شروع کرد:
- همه چی بر میگرده به سی سال پیش... اون موقع ها احمد معلم بود و مرتضی هم دانشجو بود؛ کتایون هم هنوز ازدواج نکرده بود. خونه مون پر از شادی بود؛ ولی این روزهای خوب زیاد دووم نیاوردن! چند وقتی میشد که مرتضی عوض شده بود؛ شب ها دیر می اومد و روزها تا لنگه ظهر خواب بود. دیگه دانشگاهش رو هم درست و درمون نمی رفت؛ روزی نبود که تو خونه جنگ به پا نکنه... عوض شده بود! گذاشته بودیم پای جوونیش، پای شیطنتاش! هرچقدر که احمد باهاش دعوا میکرد پررو تر میشد؛ گوش به حرف ماها نمی داد. تا اینکه یه روز شد اون چیزی که نباید میشد...
چونه اش شروع به لرزیدن کرد؛ با نگرانی نگاهش کردم که ادامه داد:
- یه روزی میشد که خونه نیومده بود؛ فردای همون روز  تلفن خونه زنگ خورد. از کلانتری بود! گفتن که... گفتن که مرتضی من رو گرفتن؛ زندونیش کردن! اون هم به جرم قتل! از اون روز بود که زندگی ما تباه شد...
با بهت نگاهش کردم! یعنی پسرشون قاتل بوده؟ دست هاش رو از دستام بیرون کشید و تکیه گاه سرش کرد. باورم نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شد؛ چیزی که می شنیدم اصلا باورکردنی نبود! اینکه پسر آدم هایی مثل مادربزرگ و پدربزرگم قاتل بوده باشه... با صدای لرزونی پرسیدم:
- اون که از قصد کسی رو نکشته بود نه؟
سرش رو به طرفین تکون داد و با بغض گفت:
- نه؛ ولی کاش من می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مردم و اون روز رو نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دیدم! اون روز که رفتیم کلانتری معلوم شد مرتضی تو کار مواد هم بوده و خودشم اعتیاد داشته! اون روز کمر احمد شکست؛ اعتیاد مرتضی از یه طرف، رضایت گرفتن از خانواده ی مقتول هم از طرف دیگه.
خیلی دوست داشتم از بقیه ماجرا هم خبردار بشم؛ اما حال خراب مامان جون من رو وادار به سکوت کرد. بلند شدم و براش یه لیوان آب آوردم. لاجرعه سرکشید؛ در حالی که لیوان رو از دستش میگرفتم پرسیدم:
- اگه اینطوری بوده پس چرا میری می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بینیش مامان جون؟! اون آدم خطرناکه!
مامان پری با بغض گفت:
- نه مرتضی من بی گناه بود! اون قتل عمدی نبوده؛ خودشم بارها این رو گفته، حتی الان هم میگه!
با اخم ریزی دوباره گفتم:
- با یه گفتن ساده که نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شه باور کرد؛ از کجا معلوم راست میگه؟! اصلا به فرض غیر عمد باشه یعنی هیچ کس اون موقع نفهمید که قتل غیر عمد بود؟

مامان پری نگاهم کرد و گفت:
- تو از بقیه ماجرا خبر نداری... از قاضی که عمدی مقتول بود؛ از اون ازدواج زورکی!مرتضی من مجبور شد به زور ازدواج کنه! به خاطر آزادیش. بعد اون بود که احمد حسرت دیدنش رو به دلم گذاشت. گفت دیگه بچه ای به اسم مرتضی نداره! بچه ای که مارک مواد فروشی و قاتل بودن خورده بود؛ کسی که شده بود داماد یه خانواده ی مشهور مواد فروش!
این بار گریه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ش تبدیل به هق هق شده بود و صداش توی کل اتاق پیچیده بود. تعلل رو جایز ندونستم، به سمت کیفش خیز برداشتم و قرص هاش رو درآوردم و به سمتش گرفتم، دونه ای از هرکدوم رو درآورد و خورد. آروم روی تخت دراز کشید و چشم هاش رو بست؛ دیگه خوب می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دونستم الان فقط با خواب آروم میشه. پرده ی اتاق رو کشیدم؛ اتاق تو تاریکی فرو رفت. از اتاق خارج شدم، نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواستم بیشتر از این اذیت بشه. به سمت آشپزخونه رفتم؛ علی رغم درد معده ام اشتهایی برای غذا هم نداشتم. مغزم داشت سوت می کشید به خاطر چیزهایی که شنیده بودم؛ اما هنوزم کنجکاو بودم که دایی مرتضی رو ببینم. شنیدن این قضیه از خود اون خیلی جالب تر میشد!


####

با اضطراب دکمه آیفون رو فشار دادم.بالاخره اصرار های مکرر ساره باعث شد که دعوتشو قبول کنم.بر خلاف همه ی دوستام، ساره تنها کسی بود که تو این مدت هم هرزگاهی سراغم رو میگرفت.
در باز شد و وارد حیاط نه چندان بزرگشون شدم.
سوار آسانسور شدم و دکمه طبقه ی پنجم رو زدم؛خونه اشون طبقه ی پنجم از یه آپارتمان هفت واحده بود.
تو آیینه ی آسانسور نگاهی به خودم انداختم با آرایش ملایمی صورت رنگ و رو رفته ام رو پوشونده بودم؛البته چندان هم اهل آرایش نبودم!
یکی از مانتو هایی رو که از خونه همراه خودم آورده بودم رو پوشیده بودم.
لباس سفید و دامن پلیسه مشکی رنگی رو پوشیده بودم و مانتو و شال مشکی سر کرده بودم کیف سفید و در آخر کتونی های سفید رنگم.
زیاد اهل تجملات و پز دادن نبودم؛اما عاشق تیپ های ساده و شیک بودم.
آسانسور ایستاد و همین که در باز شد چهره ی ساره نمایان شد!با لبخند رو به روم وایساده بود. از آسانسور بیرون رفتم و که صدای بلندش تو راهرو خالی پیچید:
_به به!بالاخره چشم ما به دیدن شما منور شد!
خندیدم و در جواب گفتم:
_چرند نگو! خودت میدونی دیگه زیاد اینورا پیدام نمیشه!
حالا جلوش وایساده بودم دستمو گرفت و منو کشید تو بغلش:
_دلم برات تنگ شده بود!خیلی بی معرفتی!
_به خدا من دیگه اینجا ها نمیام ساره خودت که در جریان ماجرا هستی!
ازم جدا شد و خصمانه نگاهم کرد و گفت:
_تو غلط کردی!
دستم رو گرفت و در حالی که به سمت خونه میرفت گفت:
_خیر سرت دوستتم ارزش نداره لااقل بیای منو ببینی؟؟
وارد خونه شدیم در رو بست . دستم رو به سمت یرم بردم تا شالمو  رو سرم بردارم.
_ای بابا!سرسام گرفتمااا ! اصلا چشم از این به بعد میام پیشت!
خودش زودتر از من رفت و روی مبل سلطنتی سه نفره اشون نشست و پا روی پا انداخت و با ادا و اطوار گفت:
_از خداتم باشه ها!دختر به این ماهی!

@mahdiye11 @همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Mehrang
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_چهار

به سمت مبل تک نفره ی روبه روییش رفتم و در حالی که مینشستم گفتم:
_بله بله!اصلا بنده عاشق شمام!
_بله بایدم باشی!فک کردی که چی؟؟همهههه چی؟!
ادا و اطوارهای خنده دارش باعث میشد ناخودآگاه بخندم! یهو طوری که انگار به خودش اومده باشه چنگی به صورتش انداخت و گفت:
_عه وا خاک عالم!من یادم رفت ازت پذیرایی کنم!بشین سرجات الان میام.
به سرعت از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت...
در نبودش شروع کردم به دید زدن خونه!
اولین چیزی که توجه ام رو جلب میکرد تابلوی بزرگی بود که از یه عکس خونوادگی با سیاه قلم کشیده شده بود،خوب میدونستم که کار کار شایان،برادر بزرگتر ساره اس!
هم نقاش بود هم صاحب یه کافه رستوران شیک و پیک تو یکی از بهترین خیابونای شهر!
بقیه ی خونه ام پر بود از مجسمه های طلایی و بزرگ زینتی!
که اونم قطعا سلیقه ی مامان ساره بود چون خانمی بود که به شدت به چشم و هم چشمی اهمیت میداد.
با یه نگاه کلی به خونه اشون میشد فهمید که صاحباش چقدر اهل تجملات ان!
محو تماشای نقاشی هایی بودم که به ظرافت کشیده شده بودن و رو دیوار خونه جا خوش کرده بودن که صدای زنگ گوشی ساره بلند شد...
در عرض دو ثانیه کله اشو از تو آشپزخونه در آورد و گفت:
_قربون دستت اونو جواب بده بذار رو اسپیکر!
مطیع حرفش گوشی رو برداشتم و در حالی که به سمتش میرفتم جواب دادم و گذاشتمش رو بلند گو صدای مامانش اومد:
_ساره باز تو گدا گشنه ها رو جمع کردی تو خونه؟!
با شنیدن این حرف انگار آب سردی ریختن رو سرم! سر جام وایسادم!خود ساره ام با تعجب چشماش بین منو گوشی در گردش بود...
گوشی رو با حرص روی میز گذاشتم و ازشون دور شدم!حاضر نبودم یک لحظه هم اونجا بمونم! قلبم تو سینه ام سنگینی میکرد برام خیلی سخت بود که همچین حرفی رو بشنوم!اونم از کسی که حتی خونه اش نصف خونه ای نبود که توش بزرگ شده بودم!
شالم رو از رو مبل برداشتم و انداختم سرم کیفمم برداشتم و به سمت در خروجی رفتم اما قبل اینکه دستم به دستگیره برسه ساره مابین منو در وایساد و با کلافگی گفت:
_وایسا آوید!مامانم منظوری نداشت فکر میکرد...
نمیخواستم از کوره دربرم و صدام رو بالا ببرم برای همین با صدای کنترل شده ای گفتم:
_برو کنار ساره! هی میگی بیا بیا!حالا فهمیدی چرا نمیام؟؟مامانت حق داره!
اشک تو چشمام جمع شده بود.روزی همه برای بودن کنار من خودشونو بهم میچسبوندن اما حالا بهم مارک گدا گشنه رو زدن!
ساره:عزیزم حق با توئه من معذرت میخوام!خواهش میکنم به خاطر من!
آب دهنمو به سختی قورت دادم. مابین بحث ما در خونه باز شد اما چون ساره جلوی در بود در نیمه باز شد و صدای معترض شایان به گوش رسید:
_عه!چرا جلو در وایسادی؟؟برو کنار ببینم!
در رو محکم هل داد طوری که ساره تلو تلو خوران افتاد تو بغل من!
با تعجب به شایان که حالا وارد خونه شده بود نگاه کردم!چندان تغییری نکرده بود اما برام سوال بود که چرا کچل شده!
متقابلا اونم با تعجب منو برانداز میکرد ناگهان صدای جیغ ساره بلند شد و باعث شد هر دوتا مون چشم از هم برداریم:
ساره:خبر مرگت میمیری درو مثل آدم باز کنی؟؟بچه مردم له شد!
ازم جدا شد و دست به سینه به شایان نگاه کرد...
شایان اما بی خیال در خونه رو بست و در حالی که کت اسپرت سرمه ای شو در میاورد گفت:
_به من چه؟!در ضمن سلام بچه ی مردم!
به خودم اومدم و تک سرفه ای کردم و جوابشو دادم خواستم بگم منم داشتم رفع زحمت میکردم که ساره پیش دستی کرد و گفت:
_اتفاقا آویدم الان اومده!
فک رو روی هم فشار میدادم!واقعا اصرارشو درک نمیکردم!من و اون چندان دوستان صمیمی نبودیم چرا انقدر اصرار داشت به دیدن و حرف زدن با من؟؟
در هر حال برای اینکه نمیخواستم شایان از قضیه بویی ببره برای همین فقط به نشونه ی تایید سری تکون دادم و با ساره به سمت پذیرایی رفتیم بدون اینکه شالمو از سرم بردارم روی مبلی که همون اول نشسته بودم جا خوش کردم و شایان ام درست روبه روی من نشست...چند دقیقه ی اول سکوتی بینمون بود که انتظارش رو نداشتم...
هر کسی تو این مدت منو میدید بی درنگ و با گستاخی تمام میگفت:"آخی عزیزم!شنیدم بابات رفته!"،"ای وای آوید چقدر لاغر شدی از وقتی بابات رفته اینطوری شدی؟" ، یا اونایی که دل خوشی ازم نداشتن راحت تو روی خودم میخندیدن و میگفتن:" بدبخت ببین به چه روزی افتاده!" ، "هه! آوید ایران منش رو داشته باشین!" و امثال اینا...حالا جالب بود که شایان حرفی نمیزد در هر حال با اونم قبلا دوست بودم اما نه چندان نزدیک...
ولی بالاخره لب تر کرد و گفت:
_شنیدم تو این مدت اتفاقایی برات افتاده...واقعا متاسفم! الان بهتری؟
 
بغض کردم!یعنی واقع کسی از گذشته ام پیدا شده بود که بدون طعنه فقط حال من براش مهم باشه؟!
سعی کردم به خودم مسلط باشم من که نهایتش نیم ساعت مهمونشون بودم حداقل به روی خودم نیارم که چقدر ناراحتم...
در جوابش، سرم رو به نشانه ی تایید بالا پایین کردم و گفتم:
_ ممنون بهترم.
کمی سرجاش جابه جا شد و صاف تر نشست با صدایی که حدس میزدم کنترل کردنش برای نشنیده شدن حرفاش توسط ساره بود پرسید:
_ جایی رو داری؟منظور...منظورم اینه که...
منظورش رو فهمیدم و زود جوابش رو دادم:
_ پیش مادربزرگ و پدر بزرگم زندگی میکنم.
-شنیده بودم پیش اقوامت میمونی.
پوزخند زدم:
_ نمیدونستم انقدر آدم مهمی ام که خبرام بین همه دهن به دهن میشه.

 

@mahdiye11 @همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Mehrang
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت پنج


لبخند خجلی زد و نگاهش رو از من گرفت و به زمین دوخت...
شایان: البته چند وقتی ام هست که شنیدم دنبال کاری.
توی لحن حرف زدنش هیچ اثری از تمسخر یا تحقیر نبود به راحتی میشد این رو فهمید که کاملا نرمال.
با اینکه لحن اون تحقیر آمیز نبود اما خواه ناخواه پل نگاهمون رو شکستم و سر به زیر شدم و در جوابش گفتم:
_آره. تطبیق دادن خودم با زندگی جدیدم خیلی سخته اما باید شروعش کنم! نمیتونم تا تهش به جیب این و اون چشم داشته باشم واسه یه قرون دو هزار! باید خودم کار کنم.
سرم رو بالا بردم و صاف نگاهش کردم. نمیدونم چرا ، ولی  انگار تو چشماش دنبال تحقیر یا ترحم بودم ،و رو لباش دنبال پوزخند...اینکه مثل بقیه ببینم که چطور با لذت حال خرابمو تماشا میکنه؛اما نبود!هیچ اثری از هیچ کدومشون نبود...نه ترحم نه تمسخر...لبهاشو تر کرد و خیلی جدی گفت:
_اگه بخوای میتونی تو کافه ی من کار...
با اومدن صدای ساره حرفش رو نیمه تموم گذاشت و زود تغییر حالت داد...به مبل تکیه داد و پا روی پا انداخت.
ساره با سینی شربت اومد . جلوم خم شد و با لبخند گفت:
_بفرما خانومی.
لیوان موهیتو رو برداشتم و ازش تشکر کردم
خم شد و سینی رو گذاشت روی میز عسلی طلایی و در عرض چند ثانیه ظرف‌های پر از میوه و شیرینی‌ رو هم  میز گذاشت و اومد رو مبل تک نفره ی کناریم نشست.
ساره:واااای وااای!چقدر مهمون داری سخته!من اگه میدونستم تزیین کیک انقدر سخته اصلا نمیذاشتم رعنا جون امروز زودتر بره!خیر سرم فکر کردم آسونه !
شایان پوزخندی زد و در جوابش گفت:
_این که عادت همیشگیته از چیزی دم بزنی که نمیتونی!
نگاه خصمانه ی ساره، شایان رو هدف گرفت و با غیض گفت:
_ببخشید همه مثل شما هنرمند نیستن.

شایان که انگار حتی حال و حوصله ی یک بحث ساده رو با خواهرش نداشت دندان قروچه ای کرد و از جاش بلند شد.  همانطور که به سمت خروجی میرفت گفت:
_من میرم کار دارم.
چند قدمی دورتر نرفته بود که دوباره برگشت و گفت:
_ساره پاشو برو لپ تاپتو بیار گفتی مشکل داره ببرم درستش کنم.
ساره که انگار از خداش بود به سرعت از جاش بلند شد و به سمت پله ها رفت:
_الان میارم!ببخشید آوید جون الان میام!
بدون توجه به من رفت سمت پله ها و اتاقش
همین که صدای بسته شدن در اتاقش اومد شایان کارتی رو به سمتم گرفت با تعجب کارت رو گرفتم و روش رو خوندم. آدرس کافه رستورانش بود...
شایان:فکر کردم شاید دلت نخواد ساره قضیه رو بدونه.اگه خواستی میتونی بیای کافه فقط قبلش بهم زنگ بزن.
نگاه تشکر آمیزم رو بهش دوختم و با خوشحالی سرمو تکون دادم:
_خیلی ممنونم ازت حتما یه سری میزنم.
در جواب تشکرم لبخندی زد و خداحافظی کرد و از خونه زد بیرون.
کارت رو توی جیبم گذاشتم و نشستم که ساره پیداش شد...
_عه کجا رفت؟
اومد و کنارم وایساد با تعجب نگاهم کرد. شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_وقتی این همه دیر میکنی خب میره دیگه.
لپ تاپ و گذاشت رو میز و طلبکارانه گفت:
_ همش منو سر کار میذاره!کاش بابا براش یه خونه بگیره پرتش کنه بیرون!
اخم کردم و بهش توپیدم:
_اونم مثل تو بچه ی این خونه اس حقشه پیش پدر و مادرش باشه.

خم شد و موزی از ظرف میوه برداشت و با لحن زننده ای که چاشنی صداش بود گفت:
_اولا بابا و مامانش نه و فقط باباش!دوما خرس گنده کارم میکنه خونه نمیخره!
با ابروهای بالا پریده از تعجب پرسیدم:
_یعنی چی فقط باباش؟؟
_یعنی اینکه شایان و من بابامون یکیه نه مامانامون!
_اوهه!جدی؟!
_اوهوم!
_پس به خاطر همینه انقدر میونه اتون شکر آبه؟
_والا من باهاش کاری ندارم خودش ساز مخالف میزنه!نه اینکه عاشقانه دوسش داشته باشم برا همین کاریش نداشته باشما نه! حوصله اشو ندارم!
_آهان.
چند ثانیه ای سکوت بود که بینمون حرف میزد. من هیچ بحث خاصی با ساره نداشتم ولی اصرار اون هم برام قابل نادیده گرفتن نبود...
ساره:راستی! شنیدم دنبال کار میگردی!
چشمامو بستم و نفسمو با حرص بیرون دادم سرمو انداختم پایین و زیر لب گفتم:
_خوبه همتونم از همه چیز خبر دارین!
ساره که نشنیده بود چی گفتم گفت:
_جانم؟چی گفتی؟
سرمو بالا آوردم و با لبخند تصنعی گفتم:
_هیچی عزیزم! میگم که واقعا برا مجالبه بدونم کی این خبرا رو براتون میاره!
صدای خنده ای که نمیدونم برای چی بود فضا رو پر کرد:
_دیگه دیگه!

@mahdiye11

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Mehrang
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت_شش


نمیتونستم کوتاه بیام میخواستم بدونم برای همین دوباره اصرار کردم و با لحنی دوستانه تر گفتم:
_عه ساره! بگو دیگه! مگه نمیگی منو تو دوستیم؟!خب پس چرا نمیگی؟؟
_نوچ!نمیگم
_بچه نشو دیگه!بگو.
کمی به سمتم خم شد و با ذوق گفت:
_میگم ولی بین خودمون بمونه ها!
سرم رو تند تند بالا پایین تکان دادم 
ساره:راستش دقیق نمیدونم کیه ولی این خبرا رو فقط مریم کیان به دوستاش میگه! اونام به بقیه و همینطور همه چی بین همه پخش میشه.
با شنیدن اسم مریم  ناخودآگاه سگرمه هام رفتن تو هم!!
یکی از نفرت انگیز ترین و حسود ترین آدم‌هایی که به عمرم شناخته بودم!
ازم فاصله گرفت و صاف تر نشست...با چشمای ریز و لبخند شیطانی نگاهم میکرد...میدونستم امکان داره با مریم دستش تو یه کاسه باشه و مریم برای خرد کردن من از ساره استفاده کرده باشه. مریم خیلی دختر با سیاستی بود! برای همین مود بیخیالی برداشتم در حالی که خم میشدم تا یکی از شیرینی ها رو توی بشقابم بذارم گفتم:
_عه اون هنوزم اینجاس؟؟ تا پارسال که خبر رفتن همیشگیش به فرانسه گوش زمین و زمان رو پر کرده بود چی شد نرفت؟!
تکه ای از شیرینی رو به سمت دهنم بردم اما با شنیدن جمله بعدی دستم رو هوا خشک شد...
ساره:مگه خبر نداری؟؟ مریم و بهراد باهم ان!
طوری به سمتش چرخیدم که صدای تیریک تیریک استخون گردنم در اومد!صورتم کمی از درد کمی مچاله شد اما بی اهمیت به درد چشم ریز کردم و گفتم:
_تو چی گفتی؟
هنوز اون لبخند موزیانه رو به لب داشت ،با دیدنش شک ام به یقین تبدیل شد! طبق معمول مریم یکی رو بازیچه کرده تا از این و اون خبر بگیره!هه! دختره ی فضول!

ساره:چی شدی تو؟ خوبی؟
به خودم مسلط شدم و با نفس عمیق ریتم قلب رو منظم تر کردم . با صدایی که کمترین لرزش رو داشت گفتم:
_آره آره!ولی...ولی تعجب کردم! آخه تا جایی که میدونستم بهراد و مریم از هم دل خوشی نداشتن!
_اوهوم! ولی به قول مریم عشقای بزرگ با یه نفرت اولیه شروع میشن!
پوزخندی زدم! چه غلطا! مریم و عشق؟؟ مضحکه!
_نمیخوای چیزی بگی؟
-معلومه که نه! منو بهراد که تموم شدیم! امیدوارم با مریم اوکی بشه همین.
تکه شیرینی رو تو دهنم گذاشتم اما انگار تلخ ترین شیرینی دنیا توی دهن من بود...
بغض مهمون گلوم...استرس و غم مهمون قلبم شدن...خدای من!بهرادی که یه روز "بهرادم" بود الان بهراد یکی دیگه اس! هه!


هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم بهراد،حداقل با مریم وارد رابطه بشه اما الان چی داشتم میشنیدم؟!
سعی کردم حال خرابم رو نشون ساره ندم...تو افکار خودم غرق بودم که دوباره ساره پرید وسط:
_ آره دیگه به خاطر همین مریم رفتن به فرانسه رو کنسل کرد! خدا میدونه چقدر هم دیگه رو دوست دارن!اصلا فکرشم نمیکردم!
_اوهوم.
نمیخواستم زیاد در این باره حرف بزنم چون هر چقدر که قیافه ام غوغای درونم رو نشون نمیداد،صدای لرزونم بیداد میکرد!
بحث رو به سمت خودش برگردوندم...
_راستی از زانیار چه خبر؟هنوز باهمین؟
با غرور پا روی پا انداخت و گفت:
_معلومه که آره! مگه ولش میکنم؟!
_چیکارا میکنه؟درسش رو تموم کرد؟
_فعلا که به فکر یه شرکت مد و لباس و این چیزاس!استارتش رو زده دنبال مدل ها و بقیه کارکناس.
_به سلامتی. پس مطمئنا کار و بارش بهتر میشه.
_آره...راستی تو میتونی مدل بشی؟
با ابرو های بالا پریده نگاش کردم:
_مدل؟؟
_آره خب قد و هیکلت که خوبه یکم ورزش میکنی و رژیم حله دیگه!
گنگ نگاهش کردم نمیتونستم تشخیص بدم هدفی از این کار داره یا نه! شاید اینم نقشه مریم بود تا تلافی اذیت کردنام رو درآد! اول بهراد رو گرفت الانم میخواد بیشتر در دسترسش باشم تا عذابم بده؟
لبخند زدم:
_نه عزیزم فکر نمیکنم این کار بهم بسازه.
بی تفاوت شونه ای بالا انداخت و گفت:
_باشه هرطور که خودت صلاح میدونی.ولی اگه نظرت عوض شد حتما بهم بگو.
سرمو به نشونه باشه تکون دادم.
فضای خونه برام خفه کننده شده بود...همه ی خاطراتم با بهراد جلوی چشمام میومدن و پشت سرش چشم های پر شده ام از اشک...
دیگه نمیتونستم اونجا بشینم؛به سرعت از جام بلند شدم که این حرکت آنی موجب تعجب ساره شد...کیفم رو از رو دوشم آویزون کردم لبخندی تشکر آمیززدم و گفتم:
_ساره عزیزم اگه اجازه بدی من دیگه رفع زحمت کنم.
ساره که انگار از گفتن همه ی اخبار فارغ شده بود به آرومی از جاش بلند شد ماسک کذب لبخند رو به صورتش چسبوند و چند قدم بهم نزدیک تر شد دستش رو جلو آورد و شال روی سرم رو مرتب کرد و گفت:
_نه عزیزم این چه حرفیه؟ در مورد کار تو شرکت زانیار ام فکر کن. حداقل با این کار شاید بتونی به زندگی قبلی برگردی! میدونم برات سخته که اینطوری زندگی کنی و...
دیگه اجازه ندادم ادامه بده، از طرفی بغض داشت خفه ام میکرد و تو حال و هوای حرفهای بی اساس اش نبودم و از طرف دیگه اعتمادی بهش نداشتم...
_گفتم که فکر نکنم این کار بهم بسازه.
ابرو هاش به هم نزدیک تر شدن و لبخندش کمی محو تر...
حالش رو درک نمیکردم...
به سمت خروجی در رفتیم و با خداحافظی مختصری بالاخره از خونه بیرون رفتم.
با قدم های بلند خودم رو با آسانسور رسوندم و سوارش شدم. بسته شدن در مساوی شد با ریختن اشکهام...
مصمم بودم برای قوی بودن توی زندگیم اما بهراد...شاید میشد گفت شده نقطه ی ضعف این دل کوفتی!
گاهی اوقات منطق هم حریف این یه تیکه عضله ی احمق نمیشه!
دستم رو  مشت کردم و چند ضربه ی آروم روی قفسه ی سینه ام زدم و زیر لب نالیدم:
_تو این وضعیت تو دیگه سرویس ام نکن خواهشا!

 

@mahdiye11

ویرایش شده توسط Mehrang
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفت


###
روی صندلی چرمی قهوه ای رنگ رو به روی میز کار نشسته بودم. میز کاری که هیچ کسی پشتش نبود!
تقریبا ده دقیقه ای میشد که از جمله ی«دو دقیقه بعد اونجام» شایان گذشته بود!
خمیازه ای کشیدم و چشمام رو بستم و سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم...
محیط دارک کافه در عین آرامش واقعا خفه کننده بود!
از یک طرف رنگ هایی مثل سیاه،قهوه ای،و هرزگاهی کرمی؛و از یه طرف دیگه بوی گند سیگاری و دودش که مثل یه مه غلیظ همه محیط رو گرفته بود واقعا آدم رو خواب آلود میکرد...
با صدای باز شدن در چشمام رو باز کردم و به سمت در نگاه کردم. بالاخره پیداش شد تو فاصله ای که در رو میبست از جام بلند شدم .
_سلام
با لبخند عریضی جوابم رو داد:
_سلام!شرمنده دیر کردم!
بر خلاف تصورم نرفت پشت میزش بشینه بلکه اومد و روی صندلی مجاور صندلی خودم نشست. با نشستنش من هم نشستم که خودش سر صحبت رو باز کرد:
_خب!اول از همه شرمنده به خاطر دیر رسیدن!من آدم بدقولی نیستم فقط ترافیک شهر ما دیگه ترافیک قدیم نیست!
خندیدم!این شایان اصلا شباهتی به شایانی که هفته ی قبل تو خونه اشون دیده بودم نداشت... دکمه کتش رو باز کرد و به سمت میز عسلی  خم شد و پوشه ی مشکی رنگش رو برداشت و با دقت شروع کرد به انتخاب یکی دوتا برگه و بعد از پیدا کردنشون گرفت سمت من و قبل اینکه فذصت سوال پرسیدن پیدا کنم خودش پیش دستی کرد و گفت:
_اینا یه چندتا برگه اس که شما باید امضا کنین و اینکه ما فقط اینجا رو نداریم یعنی اگه این محیط رو دوست نداری میتونی تو هر کدوم از 2تا کافه ی دیگه که میخوای کار کنی!راستش اینجا رو به سلیقه ی من چیدن منم که عاشق رنگ های تیره ام علی الخصوص سیاه!
با تعجب به چشم هاش خیره شدم...به قدری تیره بود که آدم توش غرق بشه!شایدم بخاطر رنگ محیط بود...در هر حال هیچ چیزی رو نتونستم از چشماش بخونم برای همین اخم ریزی کردم و با نهایت آرامش گفتم:
_شما که برای من دلسوزی نمیکنین؟
اخم کرد و گفت:
_دلسوزی؟؟دلسوزی برای چی؟
شانه ای بالا انداختم و گفتم:
_نمیدونم!یکم عجیبه که یهویی کارت بهم بدین و بگین بیا برام کار کن از قضا موقعی ام که بیام حق انتخاب بدید که کجا کار کنم.
سر جاش جا  به جا شد.تغییر حالتش و جدی شدنش به راحتی قابل درک بود.
_من برای کسی دلسوزی نمیکنم!حس ترحمی ام نسبت به کسی ندارم و بهتره بدونی این شرایطی هست که به همه ی اونایی که میان اینجا میگم!در مورد پیشنهاد کار هم باید بگم که وقتی دنبال چند نفر برای کار باشی و یکی به پستت بخوره که دنبال کار باشه مطمئن باش توام جای من بودی بهش پیشنهاد میدادی.
احساس میکردم رک حرف زدنم  بهش برخورده برای همین گفتم:
_من معذرت میخوام که حرفمو صریح گفتم!راستش تو این مدت با آدمایی برخورد داشتم که ذهنیت منو به کل از آدما عوض کردن!عذر میخوام ناراحتتون کردم!
برای عوض کردن جو لحن شوخی رو به حرفام اضافه کردم و گفتم:
_پس اگه شما همه ی اینا رو به کارکنا میگین پس یعنی یه رئیس فرشته این!
لبخند محوی زد و با ابرو های بالا پریده نگاهم کرد:
_رئیس چی؟
خم شدم تا خودکار روی میز رو بردارم با خنده گفتم:
_رئیس فرشته!
با صدای بلندی خندید و گفت:
_احیانا فرشته اسم دختر نیست؟
در حالی که به دقت نوشته های روی کاغذ رو از نظر میگذروندم گفتم:
_راست میگین!پس به فرشته آقا چی میگن؟
نگاه خیره اش رو روی خودم حس میکردم اما سرم رو بالا نمیاوردم...
_فرشته!
-خب پس چرا فرشته اسم دختره؟
آخرین امضا رو زدم و به سمتش برگشتم لبخندش دندون های سفید رنگش رو به نمایش گذاشته بود...جذابیتی که داشت غیر قابل انکار بود...
نگاهش رو ازم گرفت و با ژست بامزه ای صورتش رو خاروند و گفت:
_خدا خیرت بده من از این چیزا سر در نمیارم!تو همون رئیس فرشته بگو بهم!ولی حالا چرا این اسم یهویی به ذهنت اومد؟
برگه ها رو از رو میز برداشتم و به سمتش گرفتم و  گفتم:
_چونکه...چونکه هیچ کسی مثل شما این گزینه ها رو به کارکناش نمیده که هرجا میخوان کار کنن!و اینکه...به نظرم آدم مهربونی هستین.
از گفتن احساسم نسبت به افراد هیچ وقت ابایی نداشتم! و شایان هم از قاعده مستثنا نبود.
برگه ها رو از دستم کشید ونگاهشو ازم گرفت و با لبخند گفت:
_که اینطور...
از جام بلند شدم و گفتم:
_واقعا ممنونم کمک بزرگی بهم کردین! واینکه من میخوام توی دنج ترین کافه باشم خودتون بهتر میدونید کدومش دنج ترِ!لطفا آدرسشو برام بفرستین.
از جاش بلند شد و به رسم بدرقه همراهم تا دم در اومد:
_اینطور که پیداست همینجا میمونی ور دل خودم!هفته ی بعد شنبه منتظرم!
سرم رو به نشانه ی باشه تکون دادم و بعد از خداحافظی مختصری از کافه بیرون اومدم.

یک ماهی میشد که تو کافه ی شایان کار میکردم. همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت و انگار آرامش کم کم داشت به زندگی من هم سرک میکشید.

طبق معمول همیشه پیشبند قرمز رنگم رو باز کردم و از جا لباسی آویزونش کردم . در حال تعویض لباس بودم که  در باز شد و قیافه ی خسته ی مهلا نمایان.

در رو بست و کش و قوسی به بدن نحیف و ریزه اش داد...

_آخیش!خسته شدما!

دکمه ی آخر مانتو ام رو بستم . به سمتش چرخیدم و در جواب گفتم:

_یه جوری میگی خسته شدم انگار کوه کندی!سر جمع یه چند بار دو دو تا چهارتا کردی پول شمردی دیگه!

خمیازه ای کشید. شروع کرد به باز کردن پیشبندش لباس کارش .

_خب عزیز من!این کله ی منم به غیر اون دو دو تا یه عالمه مشغله دیگه ام داره دیگه! اینکه خرید های خونه رو انجام بدم،شهریه دانشگاه،و خرج خودم رو درآوردن!بعد دوباره صبح برم بوتیک بعدش ام بیام اینجا! ببین چقدر کار دارم! همه ی اینا کارخونه ی فسفر سوزی راه انداختن توی مغزِ منِ بیچاره!

کیفم رو روی شونه ام انداختم و با خنده گفتم:

_زیاد سخت نگیر به خودت!

_نمیشه که!هدف ام از همه ی این خستگی ها برام مهم تره! دیگه کم مونده پول عمل قلب مامان جمع بشه.مامانم که خوب شد فقط میخوابم!

_امیدوارم که هر چه زودتر پول عمل رو جمع کنی...منم دیگه باید برم دیر برسم مامان جون نصف ام میکنه.فعلا!

_خداحافظ.

@mahdiye11

ویرایش شده توسط Mehrang
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ۸

از اتاقک کوچک بیرون اومدم و در رو بستم. ساعت تقریبا هشت بود و وقت رفتن.البته بقیه کارها تا ساعت دوازه شب به عهده ی شایان و دوستانش بود.

از بین میز های خالی گذشتم اما چشمم ناخودآگاه به سمت میز چوبی کنار کتابخانه ی گوشه ی سالن کشیده شد.

سرعت قدم هام رو کمتر کردم...مثل همیشه راس ساعت 7:45اومده بود و سر میز همیشگی نشسته بود.

یکی از کتاب های روانشناسی  رو در دست گرفته بود و  انگشت اشاره ی  دست دیگه اش رو روی لبه ی دایره ای فنجان چایی اش میکشید...

کاملا بی اراده محو تماشای این موجود سراسر آرامش شده بودم! یکی از متفاوت ترین مشتری هایی بود که همیشه روز های فرد توی همین ساعت پیداش میشد...

سرش پایین بود و خیره به صفحات کتاب. همیشه وقتی اینجا بود کتاب میخوند و چای زعفرانی و لاته، تنها سفارشایی بودن که رو میزش قرار میگرفتند.

خودم هم نمیدونم چرا اما توجه ام رو به خودش جلب کرده بود...دستش رو برد تا صفحه ی کتابش رو عوض کنه و در همون حین بدون بالا آوردن سرش، چشم های مشکیش رو تیز به سمتم چرخوند و نگاهم کرد...


نگاه ناگهانی اش طوری غافلگیرم کرد که چند ثانیه ای همونطور مات موندم ... لبخند محوی روی لب هاش بود.لبخندی که مفهوم اش رو درک نمیکردم.به خودم اومدم زود چشم ازش گرفتم و با قدم های بلندی از کافه بیرون رفتم.

 زیر لب به خودم تشر زدم:

_پسر ندیده ی بدبخت!

نفس عمیقی کشیدم و فوتش کردم بیرون...دستی به شالم کشیدم و مرتبش کردم و به سمت خیابان اصلی پا تند کردم.اواخر شهریور بود و هوا کم کم رو به تاریکی میرفت. سوز پاییزی با هر وزش باد داشت خودش رو به رخ شب های آخر تابستون میکشید.

دستام رو توی جیب مانتوم جا دادم و سرم رو بلند کردم این خیابون به قدری ساکت و آرام بود که به نظرم حتی اگه توش آدم هم میکشتن تا یک روز آب از آب تکون نمیخورد.

به خیابان اصلی که رسیدم سوار تاکسی شدم. خوشبختانه خونه توی مسیری نبود که نیاز باشه چند بار تاکسی رو عوض کنم.

بعد از رسیدن به مقصد کرایه رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم.

به سمت خونه میرفتم که ماشینی که جلوی در خونه پارک شده بود توجه ام رو به خودش جلب کرد...

کنار ماشین ایستام...ماشین گران قیمتی بود که بعید میدونستم مال همسایه ها باشه چون اکثر همسایه ها از قشر متوسطی بودند.

یک دور ، به دور ماشین چرخیدم. متفکرانه جلوش ایستادم و دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و کمی خم شدم و شماره  پلاک رو خوندم.مال شهر خودمون بود...شیشه های ماشین به کل دودی بودند طوری که نمیشد داخلش رو دید.

بی خیال ماشین شدم و شونه ای بالا انداختم اصلا به من چه ربطی داشت؟!

خوشبختانه این دفعه کلید همراه ام بود. کلید رو توی قفل در چرخوندم و وارد حیاط شدم.

طبق معمول همه جا سوت و کور بود اما از پنجره ی پذیرایی که رو به حیاط بود به راحتی میشد فهمید که مامان جون همه ی چراغ های خونه رو روشن کرده! کاری که ناخودآگاه موقعی که مهمون میاد انجام میده!

اما کی این وقت شب مهمون مامان جونِ؟

زیر چشمی حیاط  رو از نظر گذروندم. مرتب و تمیز بود. شک ام به یقین تبدیل شد که حتما مهمون داریم!زیر لب نالیدم:

_کی حوصله اش رو داره؟

پله ها رو دوتا دوتا پریدم و با دیدن کفش مردونه دم در مکث برد...

بابامم همیشه از این کفشا میپوشید! نفس توی سینه ام حبس شد...نکنه...نکنه که برگشته؟؟

کتونی هام رو درآوردم و پرتشون کردم گوشه ی ایوان...آرامش و سکون از وجودم رفته بود!فکر اینکه پدرم برگشته تا همه ی معما های توی ذهنم رو حل کنه واقعا حالم رو دگرگون کرده بود...

در رو به شدت باز کردم و بدون اینکه ببندمش به سمت پذیرایی دویدم...

وارد پذیرایی شدم که چشم ها به سمتم چرخیدند. اما...اما این مرد که بابام نیست...


 

@mahdiye11

@همکار ویراستار(3پ‌آخر)

ویرایش شده توسط Mehrang
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت نه


به مردی که درست روی مبل رو به روی ورودی پذیرایی، نشسته بود نگاه میکردم.

هیچ تصوری نداشتم که کی میتونه باشه؟ و یا اصلا اینجا چیکار میکنه؟؟

بد توی ذوق ام خورده بود!بغض گلوم رو گرفت!لعنتی!چرا هنوز امیدوار بودم؟!

به خود اومدم و لبخندی زدم که چندان شبیه لبخند نبود . با صدایی که لرزش محسوسی داشت گفتم:

-سلام.

نگاه مرد هنوز خیره به من بود و ما بین اجزای صورتم در گردش بود...

مامان جون  از جاش بلند شد و به سمتم اومد:

-سلام مادر!خسته نباشی.

صدای خش دار و چشمان پف کرده اش گواه خبرای خوبی نبودن... تیز نگاهش کردم و پرسیدم:

- اتفاقی افتاده؟آقا جون کجاست؟چشمات چرا پف کردن؟گریه کردی؟بازم...

میخواستم بپرسم که باز هم دعوا کردند؟ اما حرفم رو نصفه گذاشتم و به سمت مرد خوش پوشی که بوی ادکلنش تو کل پذیرایی پیچیده بود و حالا صاف ایستاده بود و با لبخند نگاهم میکرد پیچیدم...

- نمیخوای ایشون رو معرفی کنی؟

لبخند مرد عمیق تر شد به طوری که چال گونه اش نمایان شد...چال گونه ای که مامادرمم داشت...چشمام رو ریز کردم و عمیق تر نگاهش کردم...قیافه اش خیلی برام آشنا بود...

مامان جون:حال احمد بد شده بود!خطر از بیخ گوشمون گذشت!

سرم رو به سمتش گردوندم و با چشمای گرد شده نگاهش کردم! و با صدای لرزونی گفتم:

- چ...چی؟؟الان کجاست؟چرا الان به من میگی؟!باید ببینمش!

پیچیدم برم سمت اتاقش که با صدای مرد ایستادم:

- بیمارستانِ!امشب رو باید بستری بمونه!ولی حالش خوبه نگران نباش.

نفسی از سر آسودگی کشیدم و به سمتشون برگشتم.

مادر جون: خدا خیرش بده اگه این مرد نبود...

تغییر حالت چهره ی مرد رو هنگام شنیدن« این مرد » از دهان مادربزرگ به خوبی حس کردم...

جرقه ای تو ذهنم زده شد!آره خودشه!بی توجه به ادامه ی حرف های مامان جون چشمام رو ریز کردم و با صدای ضعیفی گفتم:

- دایی مرتضی؟!

مامان جون ساکت شد و اون مرد که حالا حتم داشتم خود دایی مرتضی بود با تعجب بهم نگاه کرد...
برای چند ثانیه سکوت بینمون حاکم شد.بی پروا بهش زل زده بودم. قطعا خودش بود! با اینکه سنی ازش گذشته بود اما ته مایه ی صورتش شبیه عکس هایی بود که تو آلبوم مامان جون دیده بودم. بالاخره خودش به حرف اومد:
- مادرت انقدرا باهوش نبود تو حتما به بابات رفتی!

ناخودآگاه لبخند کجی روی صورتم خودنمایی کرد! پدر؟ اصلا پدرم خودش معلوم بود کدوم جهنمیِ؟
نمیدونستم الان باید چیکار کنم ! مثل مجسمه صاف ایستاده بودم!قبلا با دایی برخوردی نداشتم که بگم دلم براش تنگ شده! و چندان اطلاعات مثبت و خوبی ازش توی ذهنم وجود نداشت که حداقل به واسطه ی اونها کمی بهتر برخورد کنم.


میدونستم که متقابلا اون هم همین احساس رو نسبت به من داره و مثل من در برخوردش کمی محتاطِ.
مامان جون سکوت بینمون رو شکست...
- آوید دخترم! احمد از مرتضی خبر نداره!وقتی بیهوش بود مرتضی سر رسید و بردیمش بیمارستان.
صدای اعتراض دایی مرتضی بلند شد:
- این حرفا چیه که بهش میگی؟!تا کی قرارِ از پدر خودم مخفی بشم؟!
مامان جون با غیظ به سمتش برگشت و گفت:
- بس کن مرتضی!خودت میدونی احمد چه حسی نسبت بهت داره!میترسم قلبش دووم نیاره!
- مادر من!نزدیک سی سال از اون قضایا گذشته!
- لابد زخمی که خورده انقدر عمیق هست که تا الان نرفته!
دایی دستش رو لای مو های خاکستری رنگش فرو کرد و با کلافگی گفت:
_من نمیدونم مامان!بعد این همه مدت برگشتم و نمیخوام از خانواده ام بگذرم!نه از تو میگذرم که داغ مهر و محبتت به دلمِ و نه از پدرم! من دیگه اون پسر بیست و سه ساله نیستم که برم و گم و گور بشم! من بعد دو تا پسرام ، شما رو دارم!
با دقت به بحث شون گوش میکردم. اصرار مردی که از بعد از نزدیک سی سال برگشته تا پیش خانواده اش باشه و متقابلا ، مردی که شدیدا از قبول کردن همین فرد تو زندگی خودش به عنوان پسر فرار میکنه!
جالب بود که هیچ کدوم کوتاه نمیومدن!
 سعی میکردم با آرامش تشویش هر دو نفر رو کم کنم رو به هردو نفر گفتم:
- خب من نمیخوام تو این قضایا دخالت کنم ولی...ولی تا جایی که میدونم آقا جون چندان دل خوشی از شما ندارن دایی جان!اگه موافقین یه امشب رو کوتاه بیاین!الان و حداقل تا چند هفته دیگه آقاجون اگه اسم شما رو بشنوه بازم کارش به بیمارستان میکشه.شما که نمیخواین بلایی سرش بیاد؟!
چند قدمی عقب تر رفت و خودش رو روی مبل تک نفره انداخت و با صدای ضعیفی گفت:
- معلومه که نه!اما طاقت من طاق شده!
بهش حق میدادم. این مرد دیگه سنی ازش گذشته بود حق داشت که دنبال آرامش و خانواده اش باشه...
دوباره دایی رو خطاب قرار دادم:
- من واقعا نمیخوام دخالت بی جا بکنم ولی به نظر من گره ی این کار به دست خودتون باز میشه نه مامان پری و نه هیچکس دیگه ای!

@mahdiye11 @همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Mehrang
❀ویراستاری | mahdiye11❀
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_هفت


مامان پری سرزنش وار گفت:
- آوید! این حرفا چیه که میزنی؟!یعنی چی خودش بره؟! میخوای احمد دق کنه؟!
به سمتش برگشتم .

- اولا خدا نکنه! دوما آقاجون ام آدمِ! اونم قطعا دلش برای بچه اش تنگ شده! شاید اگه چشم تو چشم بشن...شاید اگه نوه هاش رو ببینه دلش بلرزه و این تنفر سطحی از بین بره!میگم تنفر سطحی چون اعتقاد ندارم که پدری از ته دل نفرت و کینه ی بچه اش رو به دل بگیره.

مامان جون عاجزانه چشماش رو بست . دستاش رو روی صورتش گذاشت و  نالید:
- نمیدونم دخترم! نمیدونم!

نگاهم به سمت دایی کشیده شد. بر خلاف مامان پری، به گوشه ای خیره شده بود و عمیق تو فکر بود.
ناگهان از جاش بلند شد و گفت:
- من باید برم بیمارستان. خودم نه ولی جهان رو میذارم پیشش تا همراهش بمونه.خودمم تو بیمارستان میمونم.
مامان جون با نگرانی بهش نگاه کرد:
- بعد اینکه به هوش اومد میخوای بگی جهان کیه؟!بذار خودم برم.
کلافه نفسم رو بیرون دادم. نخیر! بحث اینا تمومی نداشت!
وسط حرفشون پریدم:
-من میرم!مامان جون تو خسته ای !زبونم لال اگه از خستگی پس بیوفتی من چیکار کنم؟! من میرم!تو ام یه امشب رو با دایی و نوه هات بمون!
مامان جون دهان باز کرد که میدونستم به خاطر نه آوردنِ !برای همین پیش دستی کردم و قبل اینکه فرصت اعتراض پیدا کنه به سمت اتاق خوابم رفتم و گفتم:
- اما و ولی واگر نداریم! میرم شارژرم رو بردارم برم!
بعد از برداشتن شارژرم از اتاق خارج شدم و در رو بستم دایی که انگار منتظرم بود با مهربانی نگاهی بهم انداخت . چند قدمی بهم نزدیک تر شد .
- ببخش دایی جان!من حتی نمیدونم چطور باهات برخورد کنم! ولی ازت ممنونم!
متقابلا لبخند دندان نمایی زدم و گفتم:
- بعد رفتن بابام دیگه خانواده ای نداشتم!ولی الان آقاجون و مامان پری خانواده ی من هستن!و شما ام همینطور! با اینکه درک درستی از خانواده ندارم اما میدونم که حداقل نباید برای همچین کارایی تشکر بشنوم!اینا وظیفه ی منه!
کمی خم شد دست چپش رو پشت گردنم گذاشت و بو*س*ه ای روی پیشونیم زد... آروم گفت:
-کتایون خودش نیست اما فرشته ای از جنس خودش رو برامون به یادگار گذاشته!
حس خوبی که از آغوش دایی بهم منتقل شد برای من آرامش بخش ترین حس این چند ماه شد. مهربانی تو صداش و شوق چشماش رو به خوبی حس میکردم.
در این حین مامان جون با کیسه ای تو دستش بهمون نزدیک شد و کیسه رو گرفت سمتم و با نگرانی گفت:
-دورت بگردم مادر خسته و کوفته اومدی الانم داری میری بگیر اینام همراهت باشه یکم خوراکیِ.
خنده ام گرفت!جوری کیسه رو پر کرده بود انگار قرارِ برم سفر قندهار! کیسه رو از دستش گرفتم و تشکر کردم.
از خونه بیرون اومدیم و دایی به سمت ماشینی که جلوی در خونه بود رفت. پس اون ماشین برای دایی بود؟!
اما چرا به سمت در کمک راننده رفت؟!
تعجبم رو که دید گفت:
-چی شده؟
-چرا پشت فرمون نمیشینین؟!
-برای اینکه پسرم پشت فرمونِ!
این رو گفت و سوار شد. یعنی تو این ماشین آدم بود و من اونطوری متفکرانه به پلاک زل زده بودم؟!! همین اول کاری پسرش میگه این دختره کم داره!

در صندلی عقب رو باز کردم و سوار ماشین شدم همون اول کاری در حالی که در رو میبستم به سمت صندلی راننده نگاه کردم.
اما طوری تاریکی در فضای ماشین حاکم بود که فقط میتونستم ببینم کسی پشت فرمون نشسته...
دایی رو به پسرش گفت:
- آتیلا زود برو سمت بیمارستانی که بابا رو بردیم.
پسر که حالا حداقل اسمش رو میدونستم بدون توجه به وجود من حتی بدون اینکه یه سلام خشک و خالی بده ماشین رو به حرکت درآورد.

 

@mahdiye11

ویرایش شده توسط Mehrang
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت یازده

چشمم رو که حالا به محیط کم نور عادت کردی بود ،به سمت آتیلا گرفتم.به طور کامل نمیتونستم ببینمش فقط نیمرخ اش بود که دیده میشد بینی نوک تیز و کمی بلندش صورت استخوانی و موهای حجیم و پرپشتش که مدل کلاسیک و به یک طرف شانه شده بودند.
بوی ادکلن سردش هم دقیقا از همان ادکلنی بود که بهراد استفاده میکرد و همین باعث شد اخم مابین ابرو هام جا خوش کنه.
بالاخره زبان باز کرد و صدای بمش تو ماشین پیچید:
-این کیه؟پرستار خصوصی میبری پیشش؟
ابروهام بالا پریدن! پرستار؟!
دایی پیش دستی کرد و گفت:
-انقدر فکرم مشغولِ که حتی یادم رفت شما رو به هم معرفی کنم.ایشون آوید خانم هستن دختر عمه ات.
آتیلا پوزخند صدا داری زد و گفت:
-عمه؟ همون عمه که ما تا حالا ندیدیمش؟!
دایی مرتضی با جدیت گفت:
-آتیلا!
آتیلا دندان قروچه ای کرد و گفت:
- هیچ وقت دلیل این اصرار های مکرر تو رو برای برگشتن به خانواده ای که ازش طرد شدی رو نتونستم هضم کنم!
- الان وقت این حرفا نیست پسر!
- از نظر تو هیچ وقت نبوده!
علاقه ای به جر و بحث شون نداشتم سرم رو به شیشه تکیه دادم و نفسم رو بیرون فوت کردم. چقدر امشب شب مسخره ایِ! فقط شاهد جنگ و دعوا بودم!همین و بس!
سرعت ماشین بیشتر شد.
آتیلا جوری شمشیر رو از رو بسته بود که من تمایلی رو که به هم صحبتی داشتم هم از دست دادم!
بعد از تقریبا ده دقیقه جلوی بیمارستان خصوصی بودیم که از قضا رئیس بیمارستان یکی از دوستان پدرم بود. قرار بود همین جا هم مشغول به کار بشم! وعده ای که همین رئیس بیمارستان سر میز شام به من و پدرم داده بود!
چند لحظه ای به همون شب کشیده شدم! شبی که مهمانی مجللی به افتخار شراکت پدرم تو خونه برگزار شده بود! همون شب کذایی بود که سمیرا خودش رو تو دل پدرم جا کرد!
-آوید!آوید؟!
با صدا کردن مکرر اسمم توسط دایی به خودم اومدم و با خجالت ناشی از همین حواس پرتی گفتم:
-جانم؟
قبل اینکه دایی چیزی بگه آتیلا در ماشین رو باز کرد و در حالی که از ماشین پیاده میشد با طعنه گفت:
-این اخه حواسش سرجاش هست که بخواد پیش مریض بمونه؟!
در ماشین رو بست...پوزخندی زدم و کیفم رو روی دوشم انداختم . کیسه ای که مامان جون داده بود رو برداشتم دستم رو سمت دستگیره در بردم که دایی گفت:
-دخترم من معذرت میخوام!آتیلا یکم زبون تند و تیزی داره!
دایی چه میدونست که من تو این مدت چقدر نیش و کنایه و طعنه شنیدم که حرفای آتیلا برام مثل حرفای عادی ان؟؟
-معلومه آتیشش تندِ!من که صبورم ولی ممکنه جوابش رو بدماااا! شر به پا نکنه؟!
خندید و گفت:
- غلط کرده!تا من پشتتم که کسی نمیتونه از این غلطا بکنه دایی جان!
لبخند رو صورتم جا خوش کرد...حس حمایت شدن! بیان کردنش و شنیدن این جملات شیرین،قلبم رو لبریز از شادی میکرد! عقده ای نبودم اما، مثل هر انسانی دنبال آرامش بودم!

@mahdiye11

@همکار ویراستار(7/8)

ویرایش شده توسط Mehrang
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت دوازده

از ماشین پیاده شدیم . به سمت بیمارستان راه افتادیم.آتیلا جلوتر از ما حرکت میکرد و من و دایی دوشادوش هم پشت سرش.
وقتی که سوای آسانسور شدیم،تازه تونستم چهره ی آتیلا رو دقیق تر ببینم. اغراق نبود اگه میگفتم به شدت شبیه آقاجونِ!
اون با گوشی اش سرگرم بود و من از آیینه آسانسور موشکافانه نگاه اش میکردم.
با بالا آوردن سرش غافلگیرم کرد!اما چشم ندزدیدم و همونطور نگاهش کردم!نه اون چیزی میگفت و نه من فقط از آیینه هم دیگه رو نگاه میکردیم.حرصی که توی چشماش بود به وضوح تا قلب آدم رسوخ میکرد.با دیدن چشمای سبزش به راحتی میشد فهمید صاحب این چشم ها، آدم چندان آرامی نیست.
با ایستادن آسانسور چشم از هم گرفتیم و از آسانسور پیاده شدیم.
به سمت انتهای راهرو حرکت کردیم و به دنبال آتیلا وارد یکی از اتاق ها شدیم.
آتیلا با تعجب به سمت ما برگشت و گفت:
-جهان کجاست؟! مگه قرار نبود اینجا باشه؟!نکنه اتفاقی براش افتاده!
گوشیش رو سریع از تو جیب شلوارش درآورد و در حالی که شماره ای میگرفت با قدم های بلند از اتاق رفت بیرون.
با کنار رفتنش از جلوی تخت آقاجون رو دیدم که خوابیده بود . سرمی به دستش و دستگاهی رو به قلبش وصل کرده بودند و روی صفحه مانیتور ضربان قلبش نشون داده میشد.
اشک دیده ام رو تار کرد.چند قدمی به تخت نزدیک شدم .دستای گرم اش رو گرفتم...
اشک هام لجوجانه از چشمام بیرون میریختن و من هیچ کنترلی روشون نداشتم... طبق معمول انقدر آروم و بیصدا گریه میکردم که دایی حتی متوجه هم نمیشد که دارم گریه میکنم.
خودش رو بهم رسوند و کنارم ایستاد . با لحن تقریبا شوخی گفت:
-اینم از بابا بزرگ جنابعالی! انءشالله که زودتر خو...
سرش رو به سمت ام گرفت و با دیدن چشم های اشک آلودم با بهت گفت:
- چرا داری گریه میکنی دخترم؟!
دیگه بیشتر از این نتونستم خودم رو کنترل کنم و به آغوشش پناه بردم و همونطور که اشک میریختم گفتم:
-اگه...اگه چیزیش میشد...من...من باید چیکار میکردم؟!من...من که کسی رو ندارم!بابام ام منو نخواست!مامان ام که دیگه نیست!اگه آقا جونم نخواد من میمیرم دایی!
به گوشه کت اش چنگ زدم و هق هق ام بالا گرفت...
در تمام مدتی که گریه میکردم هیچ چیز نمیگفت و فقط موهای سرم رو نوازش میکرد.
بعد از چند دقیقه که آروم شدم خودم رو از آغوش اش جدا کردم . انگشت اشاره ام رو زیر چشمام کشیدم تا اشک روی صورتم رو بگیرم که دستمالی جلوی روم گرفته شد...با تعجب به آتیلایی که دستمال رو به سمت ام رفته بودم نگاه کردم.
بعد از اون همه پرخاشگری که ازش دیده بودم انتظار این کارش رو نداشتم.
آب دهانم رو قورت دادم .
-خیلی ممنون!
جوابی نشنیدم.تعجبی هم نداشت! دایی رو مخاطب حرف هاش قرار داد و گفت:
-جهان پیش دکتر بود.فرستادمش بره تو ماشین.تو میمونی یا باهامون میای؟!
دایی به من نگاه کرد انگار منتظر تایید من بود...بینی ام رو کشیدم و با خنده گفتم:
-یکم جوگیر شدم اشک ام دراومد! نگران نباش من خوبم تو برو.
لبخندش عمق گرفت .
-فردا میام دنبالت دخترم.مواظب خودت باش.
سرم رو تکون دادم . با خداحافظی مختصری از اتاق بیرون رفتند.
شارژرم رو برداشتم و به پریز وصل کردم و گوشی رو بهش وصل کردم.
خودم رو روی کاناپه ی زرشکی دونفرِ ی کنار تخت ولو کردم و نفس عمیقی کشیدم.
خدا به خیر گذرونده بود.خوش حال بودم که اتفاق خاصی برای آقاجون نیوفتاده بود.هرچند هنوز هم دقیق نمیدونستم چرا اینجاست.
به وایت برد کنار تخت اش نگاه کردم.حمله قلبی خفیف.
آه از نهادم بلند شد...اگه اتفاق بدتری میوفتاد من چیکار باید میکردم؟!
حتی فکر کردن به این موضوع هم قلبم رو به درد میاورد...
برای دور شدن از این فکرها دست بردم و گوشی ام رو برداشتم و همونطور که به شارژر وصل بود، بازش کردم و به شایان پیام فرستادم که تا دو روز نمیتونم برم سرکار صفحه گوشی رو خاموش کردم و دوباره گذاشتمش سر جاش.
پلکهام سنگین شده بودند نیاز شدیدی به خواب داشتم اما تا صبح شاید سر جمع دو ساعت هم نتونستم بخوابم.
 

####

_الهی پریماه پیش مرگت بشه!نگفتی من بی تو چیکار کنم؟فکر من نبودی؟!
همینطور قربان صدقه ی آقاجون میرفت و من هم دست به سینه گوشه اتاق ایستاده بودم و با لبخند نگاهشون میکردم.
مامان جون همان اول کار گفت که نباید حرفی از دایی و آتیلا بزنم و تنها چیزی که باید میگفتم این بود که مامان جون  به کمک همسایه ها آقاجون رو به بیمارستان رسونده بود.
غرق در افکارم بودم.به این فکر میکردم که تا کی این کینه و کدورت ادامه پیدا میکنه؟دایی آدم بدی به نظر نمی اومد درست برعکس پسرش که پرخاشگری و عصبی بودن از سر و رویش میبارید!
دوباره نگاهم به سمت آقاجون و مامان پری سوق دادم.سن و سالی ازشون گذشته بود...کاش حداقل از این به بعد کمی منطقی تر برخورد میکردند.
نگاه ناگهانی آقا جون، من رو به خودم آورد. لبخند زدم و تکیه از دیوار گرفتم و گفتم:
- ببین چی سر مامان جون من آوردی؟!هی میگیم مواظب باش حرص نخور و فکرای به درد نخور رو بنداز دور گوش نمیدی که.
رو دسته ی صندلی مامان جون نشستم و دست راستم رو دور شانه اش انداختم...
آقاجون با مهربانی نگاهم کرد،با هر نگاهش بیشتر من رو یاد آتیلا می انداخت! با صدای گرفته ای گفت:
- حالا مطمئنم حتی اگه اتفاقی هم بیوفته پریماه تنها نمیمونه! تو رو داره...
اخم کردم و گفتم:
- این حرفا چیه آقاجون؟ انءشالله که سایه ات از سرمون کم نشه! دیگه از این حرفا نزن خواهشا!
-دخترم مرگ حقه! شرایط منم هر روز داره بهم یادآوری میکنه که...
مامان جون پرید وسط حرفش و با بغض گفت:
- احمد! این حرفا چیه؟! چی داری میگی؟!
آقاجون خندید و گفت:
- نگران نباش پریماه جان! من یک کار نا تموم دارم که اگه خدا عمری بده میخوام انجامش بدم و خیالم راحت بشه!بعضی چیزا باید تغییر کنه

 


با ابرو های بالا پریده به مامان جون نگاه کردم اما نگاه متعجب اون هم گواه بی خبری اش بود.
با اومدن دکتر و چندتا پرستار مجبور شدیم اتاق رو خالی کنیم.
از اتاق بیرون رفتیم و کنار در ایستادیم...

@mahdiye11

ویرایش شده توسط Mehrang
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت سیزده

 

 

####

_الهی پریماه پیش مرگت بشه!نگفتی من بی تو چیکار کنم؟فکر من نبودی؟!
همینطور قربان صدقه ی آقاجون میرفت و من هم دست به سینه گوشه اتاق ایستاده بودم و با لبخند نگاهشون میکردم.
مامان جون همان اول کار گفت که نباید حرفی از دایی و آتیلا بزنم و تنها چیزی که باید میگفتم این بود که مامان جون  به کمک همسایه ها آقاجون رو به بیمارستان رسونده بود.
غرق در افکارم بودم.به این فکر میکردم که تا کی این کینه و کدورت ادامه پیدا میکنه؟دایی آدم بدی به نظر نمی اومد درست برعکس پسرش که پرخاشگری و عصبی بودن از سر و رویش میبارید!
دوباره نگاهم به سمت آقاجون و مامان پری سوق دادم.سن و سالی ازشون گذشته بود...کاش حداقل از این به بعد کمی منطقی تر برخورد میکردند.
نگاه ناگهانی آقا جون، من رو به خودم آورد. لبخند زدم و تکیه از دیوار گرفتم و گفتم:
- ببین چی سر مامان جون من آوردی؟!هی میگیم مواظب باش حرص نخور و فکرای به درد نخور رو بنداز دور گوش نمیدی که.
رو دسته ی صندلی مامان جون نشستم و دست راستم رو دور شانه اش انداختم...
آقاجون با مهربانی نگاهم کرد،با هر نگاهش بیشتر من رو یاد آتیلا می انداخت! با صدای گرفته ای گفت:
- حالا مطمئنم حتی اگه اتفاقی هم بیوفته پریماه تنها نمیمونه! تو رو داره...
اخم کردم و گفتم:
- این حرفا چیه آقاجون؟ انءشالله که سایه ات از سرمون کم نشه! دیگه از این حرفا نزن خواهشا!
-دخترم مرگ حقه! شرایط منم هر روز داره بهم یادآوری میکنه که...
مامان جون پرید وسط حرفش و با بغض گفت:
- احمد! این حرفا چیه؟! چی داری میگی؟!
آقاجون خندید و گفت:
- نگران نباش پریماه جان! من یک کار نا تموم دارم که اگه خدا عمری بده میخوام انجامش بدم و خیالم راحت بشه!بعضی چیزا باید تغییر کنه

 


با ابرو های بالا پریده به مامان جون نگاه کردم اما نگاه متعجب اون هم گواه بی خبری اش بود.
با اومدن دکتر و چندتا پرستار مجبور شدیم اتاق رو خالی کنیم.
از اتاق بیرون رفتیم و کنار در ایستادیم...
سرم رو به دیوار تکیه دادم . نفس عمیقی کشیدم و چشمانم رو بستم. بوی الکل و سر و صدا های اینجا من رو یاد دوره هایی مینداخت که با دوستام به بیمارستان ها سر میزدیم و طرح بودیم...
پوزخندی زدم چشمام رو باز کردم انقدری کم آورده بودم که با کوچکترین تلاش مغزم برای یادآوری گذشته، زود ازش فرار کنم. بی هوا سرم رو به سمت انتهای سالن برگردوندم اما با دیدن دایی و آتیلا چشمام گرد شدند.
مامان جون که از بی حرکتی من تعجب کرده بود رد نگاهم رو گرفت . با دیدن دایی و پسرش با تشویش زیر لب خدا رو صدا کرد. از جاش بلند شد و با سرعت به طرفشون رفت من هم به دنبالش.
آتیلا مثل دیشب سرتا پا مشکی پوشیده بود . سبد گل بزرگی تو دستش بود. دایی هم همون لباس های دیشب تنش بود و چشماش قرمز بودند . معلوم بود که دیشب رو اصلا نخوابیده.
با دیدن ما ایستادن. مامان بزرگ با نگرانی که تو صداش موج میزد گفت:
- اینجا چیکار میکنی مرتضی؟!
پوزخند صدا دار آتیلا از چشمهام دور نموند! دندان قروچه ای کرد . سبد گل رو با غیض و عصبانیت گذاشت تو بغلم و با جدیت گفت:
- من میرم هر وقت کارت تموم شد زنگ بزن!
سبد گل به قدری بزرگ بود که فقط از لابه لای شاخه ها دیدم که با چه سرعتی از ما دور شد!
دایی نفس عمیقی کشید ، بدون اینکه به روی خودش بیاره گفت:
-سلام مادر! صبح بخیر!
بعد به سمت من پیچید و گفت:
- تو چطوری گل دختر؟! معلومه حسابی خسته شدی!
- نه دایی جون من خوبم!
مامان جون دوباره با اضطراب گفت:
- مرتضی نکنه اومدی بابات رو ببینی؟!

با کلافگی نفسم رو بیرون فوت کردم! مامان جون هم سوالایی میپرسیدا!
موندن رو جایز ندونستم و گفتم:
-من برم پیش آقاجون.
استرس جوری به مامان جون هجوم آورده بود که حتی نگفت دسته گل رو کجا میبری؟! من هم نمیخواستم که گل ها رو از چشم آقاجون دور نگه دارم...تا کی باید همه چیز رو مخفی میکردیم؟
ازشون دورتر شدم و به سمت اتاق رفتم.
در باز اتاق نشون میداد که دکتر رفته.
وارد اتاق شدم. آقاجون به سمتم پیچید. با دیدن سبد گل با تعجب پرسید:
-این چیه؟
سبد رو روی میز گذاشتم و نگاهش کردم . با لبخند گفتم:
-اینو برای شما آوردن!
چشمان خسته اش رو به چشمام دوخت و با جدیت پرسید:
- مرتضی اینجاست؟!
چشم ازش دزدیدم . سرم رو پایین انداختم. نه میتونستم دروغ بگم و نه دلم میخواست که دروغ بگم.
- با توام آوید!
لب هام رو با زبون تر کردم و با صدای آرومی گفتم:
- میترسم بگم آره و دوباره زبونم لال چیزیت بشه!
نفس عمیقی کشید . زیر لب ذکر لا اله الا الله رو زمزمه کرد...
انتظارم، انفجار و داد و بیداد بود! اما به جاش سکوت در اتاق جولان میداد...
سرم رو بالا آوردم و نگاهش کردم.با انگشت اشاره و شصت چشماش رو ماساژ میداد...
به خیال اینکه دوباره جوش آورده آروم گفتم:
- آقاجون؟
- کار من اشتباهه؟ تو ام این فکر رو میکنی؟
واقعا نمیدونستم چی بگم...دو دل بودم و تشخیص نمیدادم که الان آقاجون در حال انفجاره یا اینکه واقعا آرامش حرکاتش از درون نشات میگیره.
تنها جمله ای که در اون لحظه به ذهنم رسید رو بیان کردم:

-هر کسی میتونه شانس دوباره داشته باشه...

نفسش رو سنگین بیرون داد و گفت:

-اما نه برای کسی که تموم این سالها پول حروم به دست آورد!آدم کشت!معلوم نیست الانم به چه کاری مشغوله...

-از کجا معلوم همه ی اینا راست باشه؟!شما از کجا میدونی چی به اون بیچاره گذشته؟تو کل این سالها یک بار شده خودتونو جای یه پسر۲۳_۲۴ ساله ای بذارین که خانواده اش طردش کردن؟


نگاهش رنگ خشونت به خود گرفته بود.به خاطر بیماریش نمیخواستم زیاد روی کنم برای همین لبخندی مصلحتی بر روی لبهایم نشاندم و گفتم:
-آقاجون میدونم این حرفا شما رو عصبی و رنجور میکنه ولی به خدا من قصدم عصبی کردن شما نیست! در مورد این مسئله خیلی خوب میشه اگه یک بار فقط یک بار به دایی فرصت توضیح بدین!اون میتونه بره دنبال خوشی و آرامش ولی داره تلاش میکنه تا برگرده پیش شما!پیش خونواده اش.

دستی به ریش های بلند سفید رنگش کشید...
نمیدونستم چی تو سرشه اما حداقل تو این مدت فهمیده بودم که هر وقت ذهنش درگیره اینطور رفتار میکنه...

 

ویرایش شده توسط Mehrang
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت چهارده

***
رخوت و سستی تو کل جون و تنم لانه کرده بود.سرماخوردگی شدیدی هچند روزی بود مهمان تن و جانم شده بود و انگار حالا حالا ها قصد رفتن نداشت...
پتو رو کنار زدم . از جام بلند شدم ساعت ده و نیم بود . ساعت دوازده باید میرفتم کافه.
گردنم رو به چپ و راست تکون دادم که باعث شد صدای شکستن قولنج گردنم بلند بشه. از اتاق بیرون رفتم.
مامان جون جلوی تلویزیون نشسته بود . با دقت سریالی که پخش میشد را تماشا میکرد با صدای گرفته ناشی از سرماخوردگی گفتم:
-سلام صبح بخیر.
نگاه از صفحه تلویزیون گرفت و نگاهی بهم انداخت با نگرانی گفت:
-صبحت بخیر دخترم!بهتری مادر؟
بهتر که نبودم!فقط دلم میخواست یک دل سیر بخوابم!سالی یک بار سرماخوردگی شدید میگرفتم و همان یک بار هفت جد و آبادم رو جلوی چشمانم میاورد! سری تکان دادم و گفتم:
-آره خیلی بهترم.
یک تای ابروش رو بالا داد  با نگاهی که میگفت برو خودت رو سیاه کن براندازم کرد و گفت:
-کاملا معلومه! برات صبحونه گذاشتم سوپ دیشب رو گرم کردم چایی ام تازه دمِ نون تازه ام هست برو صبحانه ات رو بخور ضعف نکنی دخترم.
سری تکان دادم . اول به سمت دستشویی رفتم.با دیدن خودم در آیینه خنده ام گرفت!
موهای بلند و موج دارم چنان آشفته بود که انگار تو خواب کشتی گرفته بودم! زیر چشمام کمی پف کرده بود و لبهام رنگ پریده شده بودن! پوست گندمی ام هم گرفته تر شده بود! پوزخندی زدم! به عمرم فکر نمیکردم یه خودم رو انقدر آشفته و شوریده حال ببینم! چشم روی هم فشردم. با چند مشت آب یخ صورتم رو شستم تا کمی از حرارت بدنم کم بشه.

از سرویس بهداشتی بیرون رفتم.قطرات آب از صورتم می افتادن با لذت آستین لباسم رو بر روی صورتم کشیدم!همیشه عاشق این حرکت بودم! اول به اتاق آقاجون سرک کشیدم.خواب بود.تو این۲هفته ای که از بیمارستان مرخص شده بود کم حرف تر شده بود مدام قرآن میخوند و به فکر فرو میرفت.ته دلم امیدوار بودم که فکرش مشغول دایی مرتضی باشه!بی سر و صدا از اتاق بیرون رفتم .
وارد آشپزخانه شدم. پشت میز نشستم و چند قاشق از سوپ مامان جون رو مزمزه کردم اما تنها چیزی که نفهمیدم مزه ی سوپ بود! زیر لب غریدم:
-تف تو ذات این سرماخوردگیا!پدرم دراومد!
بینی ام رو کشیدم و چند قاشق دیگه از سوپ بی مزه رو خوردم . از پشت میز بلند شدم باید آماده میشدم از اینجا تا کافه حداقل۴۵دقیقه راه بود.
وارد اتاقم شدم .شانه رو برداشتم و شروع کردم به شانه کردن موهای بلندم. بعد از بافتن موهام با آرایش ملایمی به صورتم کمی رنگ دادم. لباس های همیشگی ام رو پوشیدم و عزم رفتن کردم.
با خداحافظی مختصری از خانه خارج شدم.
سر درد خفیفی داشتم میدونستم  بی حوصلگی از سر و روم میباره.
نفسم رو بیرون فوت کردم . ماسک ام رو از کیفم برداشتم و روی صورتم زدم. درست سر خیابان بودم که ماشینی کنارم توقف کرد صدایی آشنا به گوشم رسید:
- آوید خانم؟
به سمت صاحب صدا برگشتم متین بود که پشت فرمان پرشیای سفید رنگش نشسته بود .

به سمتش که پیچیدم گویا مطمئن شد که خودم هستم از ماشین پیاده شد و به سمتم اومد و با گشاده رویی گفت:

-منم داشتم میرفتم دانشگاه بفرمایین برسونمتون!

میدونستم تو خانواده‌ی سنتی و نیمه مذهبی اش چنین چیزهایی عادی نیست ولی دلیل پیشنهادش رو به پای علاقه ی نسبی که نسبت به من داشت میذاشتم...تک سرفه ای کردم و گفتم:

-نه آقا متین زحمت میشه براتون!خودم با تاکسی میرم.

خوب یاد گرفته بودم طرز برخورد با اینجور آدمها رو!
همون آدم‌هایی که رک و راحت بودن دختر رو بی حیایی و بی شرمی میدونستن اما تعارف تیکه پاره کردن هال الکی رو ادب و وقار حساب میکردند!انگار نه انگار مادر همین پسر بود که روزهای اول به خاطر اینکه بدون روسری جلوی پسرش ظاهر شده بودم شکایتم رو به مامان جون کرده بود!گفته بود این طرز برخورد مناسب خانواده ای مثل شما نیست!

متین:نه خواهش میکنم این چه حرفیه؟ میرسونمتون!خواهش میکنم بفرمایین.

خیلی دوست داشتم بهش نه بگم اما کوفتگی بدنم  وادارم میکرد قبول کنم.سری تکان دادم و گفتم:

-اخه من نمیخوام وقت شما رو بگیرم!

به سمت در کمک راننده رفت و بازش کرد . با همان لبخند دندان نما گفت:

-بفرمایین این تعارفا چیه؟

از خدا خواسته سوار ماشین شدم امیدوار بودم که کسی از همسایه های فضول ما رو ندیده باشه‌
در رو بست و ماشین رو دور زد . سوار ماشین شد و حرکت کرد.با لحن دوستانه ای پرسید:

-خب کجا میریم؟
دوست نداشتم آدرس کافه رو دقیق بدونه برای همین آدرس دو خیابان پایین تر را دادم...دست برد و صدای موزیک رو بیشتر کرد.سر درد امانم رو بریده بود...
 

دل من ضربه دیده ست پره وصله پینست
تو واسش یه تکیه گاه نابی تو خود نوری مثه مهتابی

وقتی تاریکه همه جا تو فقط میتابی
آره تو میتابی هم دوست دارم هم تویی

دلیل بی خوابی واسه آتیش
دلم غیر خودت نیست آبی

فکر پروازم تو واسم شکل
ی پرتابی الماسی کمیابی

دلیل این دل تنگمی تو اونیکه واسش میجنگمی
تو میدونی ماه قشنگمی تو دلیل این دل تنگمی

تو اونیکه واسش میجنگمی
تو میدونی ماه قشنگمی تو

(علی یاسینی_الماس)

کلافه شده بودم از صدای بیش از حد بلند موزیک بی هوا خم شدم و صدای آهنگ رو تا آخر کم کردم نگاه متعجب متین رو روی خودم حس میکردم بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:

- معذرت میخوام یکم سرم درد میکنه.

ویرایش شده توسط Mehrang
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

#پارت_پانزده

چیزی نگفت و فقط سری تکون داد. تقریبا نزدیکای خیابون بودیم که بالاخره سر صحبتی رو باز کرد که زودتر از این ها منتظرش بودم.
با من من شروع کرد:

-راستش آوید خانم یه مسئله ای هست که میخواستم راجبش باهاتون صحبت کنم. البته اگه وقتش رو دارین.

- خواهش می‌کنم بفرمایین.

تک سرفه ای کرد نمیدونم چرا این حالت مضطربش لبخند به صورتم می‌آورد! خدا رو شکر ماسک داشتم!
با لحن خجلی گفت:
- راستش ما می‌خواستیم برای...برای خواستگاری خدمت برسیم!البته من قبل هر چیز می‌خواستم نظر شما رو بدونم!

فکر ازدواج هم پوزخند رو می‌چسبوند رو لبام! مثلا با این حال روحی و شکست عشقی و دل بی صاحب‌ام که به زور آروم اش میکردم پاشم زن یکی دیگه ام بشم!
تک سرفه ای کردم و سرم رو به سمتش گرفتم با صدای گرفته ای گفتم:
- راستش من...فکر نمیکنم گزینه های مناسبی برای هم باشیم.
آب دهانم رو قورت دادم و نگاهش کردم.وا رفته بود...
چشم ازم گرفت و بازو شو به لبه ی پنجره تکیه داد و بیرون رو نگاه کرد و گفت:
- ولی چرا؟ شما که منو نمیشناسین!
مثلا انتظار داشت چی بشنوه؟من حتی اگه پای کس دیگه ای هم میون بود هیچ وقت به این نمی‌گفتم!

نگاهی به ساعتم انداختم و بدون اینکه جواب سوالش رو بدم دستم رو به سمت دستگیره در بردم و بازش کردم درحالی که از ماشین پیاده میشدم گفتم:

- من باید برم. با اجازه.

از ماشین پیاده شدم که صداش اومد:

- من بیخیال نمی‌شم!

خودم رو به نشنیدن زدم و در رو بستم و قدم زنان راه کافه رو پیش گرفتم. انقدر بی حوصله شده بودم که این موضوع رو حتی تو ذهنم جا ندم!منی که روزی هزار بار از خودم می‌پرسیدم دارم تقاص چی رو پس میدم؟!دل من دیگه با این چیز ها هوایی نمی‌شد...

وارد کافه شدم. هنوز زیاد شلوغ نبود. مهلا پشت صندوق نبود.

-سلام!

به عقب برگشتم و با چهره خندون شایان مواجه شدم متقابلا لبخندی زدم و با صدای دورگه از سرماخوردگی گفتم:

- سلام رئیس فرشته!

همونطور که داشت صندلی هایی رو که به صورت برعکس رو میز بودند رو برمی‌داشت و می‌ذاشت سر جاشون اخم کوچیکی کرد و به شوخی گفت:
-صدات چرا شبیه صدای خروس شده؟

با چشمای گرد شده و ابرو های بالا پریده نگاه اش کردم! یهو زد زیر خنده و گفت:

- چشات الان از کاسه اس میوفته بیرون!

خنده‌امگرفت!کمتر پیش می‌اومد که اینطور شوخی کنه...دستام رو جلوی سینه قفل کردم و به شوخی گفتم:

-برو خودتو مسخره کن بی تربیت!خب سرما خوردم!
-الان بهتری؟اگه میخوای امروز رو برو استراحت کن.
بیخیال شانه ام رو بالا انداختم و همونطور که به سمت اتاقک تعویض لباس می‌رفتم گفتم:
-نه خوبم.کی حالشو داره این همه راه رو بکوبه و برگردِ خونه!

بعد از تعویض لباس هام از اتاق بیرون رفتم. سر و کله ی مهلا هم پیدا شده بود. با دیدنم به سمتم اومد و مثل همیشه شاد و شنگول گفت:
- سلام عشقم! چطوری؟
ماسک‌م رو بالاتر کشیدم و گفتم:
- نگم برات مهلا! دارم میمیرم! این سرماخوردگی کوفتی از تنم بیرون نمی‌ره!
چند قدمی عقب تر رفت که با خنده گفتم:
- ماسک زدممم مااااسک!مگه نمی‌بینی! چه میترسه!
خندید و گفت:
-بالاخره احتیاط شرط عقلِ! قربونت من حوصله ی یه آنفولانزا ی اینطوری رو ندارم!
خودم رو کشیدم کنار و گفتم:
-بیا برو تا نزدم له ات کنما!ببین چه حرف در می‌آره! گفتم سرماخوردگی نه آنفولانزا!
با خنده از کنارم رد شد و رفت به اتاقک.
با اومدن اولین مشتری ها زود رفتم و سفارش ها رو گرفتم و فرستادم آشپزخونه.
کم کم بچه های دیگه ام اومدن و کافه داشت طبق روال همیشه کار میکرد.
همیشه تو روز های ابری مثل امروز تعداد مشتری ها بیشتر می‌شد...دیگه نه سر دردی داشتم نه احساس رخوت می‌کردم.
حس خوبی که از کار کردن به دست می‌آوردم و بودن تو جمع آدم‌هایی مثل مهلا و بقیه که هرکدوم با وجود مشکلات می‌خندیدن و شا بودن حال منم خوب می‌کرد.
تقریبا موقع عصر بود که راس ساعت همیشگی دوباره سر و کله ی پسر آروم همیشگی پیدا شد.
اما این بار پشت میز همیشگی ننشست چون قبل اون پر شده بود.
با نشستن اش ناخودآگاه به سمت میزش کشیده شدم... پشتش به من بود و داشت پاییزه قهوه ای رنگ‌‌ش رو در می‌آورد و خیلی با سلیقه تا کرد و روی صندلی کناری‌ش گذاشت.
انگار هنوز متوجه حضورم نشده بود.

سرش رو به سمت قفسه کتابخونه گوشه گرفت.نیم‌رخ اش به سمت من بود با گوشه چشم بهم نگاه کرد و به سمتم برگشت.
جوری لبخند زد که احساس میکردم که مدت هاست من رو میشناسه...
چال گونه ی عمیق‌ش رو صورت‌ش خودنمایی می‌کرد تو دلم اعتراف کردم که چقدر جذابِ!
به خودم اومدم و با صدایی که با خوردن چایی نبات بهتر شده بود گفتم:

- سلام خوش اومدین!چی میل دارین؟

قبل اینکه دهن باز کنه گفتم:

-چای زعفرونی!

لبخند دندان نمایی زد و گفت:

- دیگه تکراری شده نه؟

سرمو به طرفین تکون دادم و گفتم:

- بعضی چیزا حتی تداوم تکرارشون هم باحاله!که به نظرم چای زعفرونی ام از اوناس! منم خیلی دوس دارم.

پیچیدم و از میز اش فاصله گرفتم که پشت سرم گفت:

- میشه لطفا یه کتاب ام بهم بدی؟

به سمتش برگشتم وگفتم:

- حتما! کدوم‌ اش‌‌؟
آرنج اش رو روی میز چوبی گذاشت . دستاش رو تو هم قفل کرد و گفت:
-به سلیقه ی خودت یه کتاب مهمون‌ام کن.

پلک هام رو به معنی باشه باز و بسته کردم و رفتم سفارش‌ رو به مهلا بدم که دو قدم مونده بودم بهش خودش گفت:
-گفتم چایی‌شو آماده کنن!

ویرایش شده توسط Mehrang
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت شانزده

خندیدم! دیگه تقریبا همه‌مون میدونستیم.

مهلا:من نمیدونم تو چطوری میخندی حتی با وجود ماسک تو صورتتم آدم میفهمه اون نیشت بازِ!
پشت چشم نازک کردم و گفتم:
-گم شو بابا!
بدون تعلل رفتم و جلوی قفسه بزرگ کتاب ایستادم.
میدونستم همیشه کتاب های روانشناسی میخونه ولی من زیاد کتاب های روانشناسی نمی‌خوندم برای همین رمان ها رو نگاه کردم کمی تنوع بد نیست!
کتاب گندم مودب پور مابین همه کتاب ها چشمک می‌زد!هیچ چیز مثل پایان تلخ من رو تحت تاثیر قرار نمی‌داد!

کتاب رو از لابه لای کتاب های دیگه بیرون کشیدم و پیچیدم سمتش.
لپ تاپ‌اش رو روی میز گذاشته بود و مشغول تایپ بود.
کتاب رو با دودست گرفتم و به طرف میزش رفتم و کنار میز اش ایستادم‌.
سرش رو بالا آورد و نگاه‌ام کرد.کتاب رو به سمت‌ش گرفتم و گفتم:

- این رمانِ!یکم تنوع بد نیست!

طبق معمول لبخند زد و زیرلبی تشکر کرد.
از میز اش فاصله گرفتم . خودم رو مشغول جمع کردن دو تا فنجان قهوه ی میز روبه رویی اش کردم.
دیگه کم کم وقت رفتن بود امروز کمی بیشتر از همیشه اینجا بودم.
کنار بچه ها ی دیگه جلوی تلویزیون ایستاده بودم با اینکه علاقه ای به فوتبال نداشتم اما وجد و هیجان پسرها و کل انداختن‌شون با دخترها باعث خندم‌ام میشد.
دقیقه های آخر بازی بود و جمعشون به تشویش افتاده بود. با برد تیم مورد نظر دختر ها صدای اعتراض پسرها کل کافه رو برداشت...برام جای سوال داشت که دو تا پسر و دو تا دختر چطور میتونن انقدر سر و صدا راه بندازن؟!

حامد:پنالتی ما رو نگرفت خانوما! از الان بگم داور رو خریده بودین!

یلدا با غیض سرش رو به سمت حامد برگردوند و گفت:

- آره دیگه بهانه همیشگی!اینو نگین چی بگین؟!

بی توجه به ادامه ی بحث‌شون گردنم رو به چپ و راست خم کردم و خمیازه ای کشیدم اما ناگهان صدای رعد و برقی اومد که کل تن لرزید بی اختیار دست هام رو گذاشتم رو گوشهام و جیغ خفیفی کشیدم.بر خلاف من صدای جیغ یلدا و مهلا بلند شده بود!طوری که شایان از اتاق اش بیرون اومد و با قدم های بلند به سمت‌مون اومد و جلومون ایستاد با جدیت گفت:

-چه خبره اینجا؟صداتون کل دنیا رو برداشته!آدم نشسته ها تو این کافه!





به زور جلوی خنده ام رو گرفتم!چون به غیر همون پسر ساکت هیچکس دیگه ای نبود!که اونم بدون هیچ اعتراضی مشغول کتاب خوندن بود.
رد نگاهمون رو زد و پیچید و پشت سرش رو نگاه کرد!خودش منظور نگاهمون رو فهمید و بدون اینکه موضع‌اش رو عوض کنه دست به سینه گفت:

-الکی نخندین بالاخره اونم آدمِ!مهم اینه اینجا خالی نیس!دیگه تکرار نشه.
در همین حین بود که صدای زنگوله ی کوچیکی که بالا در ورودی وصل شده بود خبر اومدن مشتری ها رو داد و شایان رو بی خیال ما کرد...
با نگاه کردن به چهارچوب در کل بدنم کرخت و بی حس شد!
خشک‌ام زده بود...خدای بزرگ من! نه! امکان نداشت!اینا اینجا چیکار میکردن؟!
آخه چطور ممکنه؟مریم اینجا چیکار میکنه؟!چشمام رو کمی ریز کردم همراه دوستش لادن اومده بود...یکی از دخترای مسخره ی اکیپش.
در آن واحد هزارتا فکر و خیال اومد جلوی چشمام...اگه من رو میشناخت چی؟اگه بهم تیکه مینداخت چی؟اگه...اگه به روم می‌آورد چی؟
حالت هاش رو خوب می‌شناختم چشم‌اش اطراف رو می‌کاوید همون لحظه که چشم تو چشم من شد لبخند موزیانه ای روی صورتش نقش بست و من فهمیدم که به عمد اینجاست.
دست و پاهام شل شده بودن شاید علت اینکه این همه اومدن مریم من رو شوکه کرده بود غروری بود که مثل آتش زیر خاکستر در وجودم روشن بود...چیزی که همه فکر می‌کردن وجود نداره اما، غرور من هنوز سر جاش بود.
با ضربه های خفیفی که رو شونه ام زده شد به خودم اومدم و به حامد که کنارم ایستاده بود نگاه کردم با خنده گفت:
-چته خشک‌ات زده؟!
سرم رو به طرفین تکون دادم و با صدای کم جانی گفتم:
-چیز خاصی نیست.
 از کنارش رد شدم و رفتم گوشه تاریک سالن. خودم هم نمیدونم چرا حس کم بودن داشتم!با اینکه کار خلافی نمیکردم!زندگی خودم بود! داغون شده بود درست! از دست رفته بود درست!اما نمیشد که تا آخرش زانوی غم بغل بگیرم و خودم رو نشون هیچ کسی ندم.
نفس عمیقی کشیدم و استرس داشتم.نکنه بهراد هم بیاد؟!نکنه به اونم گفته بیاد اینجا؟!
با کلافگی دستم رو به سمت شالم بردم و مرتب‌اش کردم.تا اخر که نمیتونستم همون گوشه وایسم.
با یک میز فاصله بغل میز پسر ساکت نشسته بودن و مریم خیلی عادی رفتار میکرد.خوشبختانه حامد سر میزش‌ رفته بود نفس راحتی کشیدم خدا خدا می‌کردم این پنج دقیقه زودتر بگذره تا بتونم برم.
به سمت میز کوچکی که برای خودمون بود و بقیه ام خسته و کوفته اونجا نشسته بودند.
صدای مریم که از پشت سر اومد انگار آب سرد از سر تا نوک پام سرازیر شد...
-ببخشید خانم!میشه یه لحظه بیاین؟
چشمانم رو با حرص روی هم فشار دادم و سعی کردم به خودم مسلط باشم منتظر هر نوع تحقیری بودم و به خودم دلداری میدادم.
به سمت میزشون رفتم .با هر قدمی که بهشون نزدیک تر میشدم میدیدم  مریم چطور سر تا پام رو با تمسخر از نظر گذروند...
در اون لحظه بود که فهمیدم چقدر از پدرم نفرت دارم!شاید اگه اون گند نمی‌زد به زندگیمون الان وضع من این نبود!



کنار میزشون ایستادم . سعی کردم حال خراب‌ام رو نشان ندم.

-بفرمایین.امر...امری داشتین؟

ادا کردن این جملات برای مریم مثل مرگ بود!
مریم تیز چشمانش رو به لادنی که انگار هنوز شک داشت من آوید ایرانمنش باشم چرخوند...لادن که متوجه نگاه شد زود دستش رو به سمت منو برد و بازش کرد و گفت:

-آره عزیزم میخواستم بگم من میخوام یه چن تا چیز دیگه ام سفارش بدم.چن لحظه وایسا.
خودش رو مشغول کرد...پوزخند زدم! واقعا چرا انقدر پست‌ان؟با دیدن من چه چیزی رو به دست می‌آوردن؟!
مریم نفس عمیقی کشید و با لبخند به صندلی چوبی‌اش تکیه داد و پا روی پا انداخت.بدون هیچ ابایی زل زد بهم.
سعی میکردم باهاش چشم تو چشم نشم برای همین به زمین چشم دوخته بودم.
مریم:خدا هیچکسی رو از عرش به فرش نرسونه لادن! یکی رو می‌شناختم یه روزی خدا تومن پول داشت اما الان گم و گور شده شکر خدا!

لادن خندید و گفت:

-اون دختره رو میگی؟چی بود اسمش؟همون که یه زمانی با اکیپش ورد زبونا بود!

دندان هام رو محکم روی هم می‌ساییدم!دلم میخواست لهشون کنم!

مریم:آوید ایرانمنش! والا من از اول ازش خوشم نمیومد!

-یادمه کارد و پنیر بودین!

مریم با تمسخر خندید و در حالی که شالش رو مرتب می‌کرد گفت:

-آره خب اون موقع آدم حسابش میکردیم! بابا جونش ولش نکرده بود! شنیدم الان لنگ چندرغازه!

با عصبانیت ولی تُن صدایی که سعی در کنترل کردن‌اش داشتم تیز پیچیدم سمت لادن و گفتم:

-خانم انتخابتون رو کردین؟
لادن پیچید سرش رو به سمت‌ام برگردوند و موزیانه لبخند زد و گفت:
-آره جونم پاستا ام میخوام.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفده


سرم رو به نشانه ی باشه تکون دادم که منو رو گرفت سمت‌ام و گفت:
-بیا اینم ببر.
همین که دستم رو بردم تا منو رو بگیرم منو رو ول کرد و صدای برخورد منو با زمین تو محیط پخش شد...





لادن: ای وای!از دستم افتاد!

مریم:وا لادن جون الان برمیداره دیگه.

نمیدونستم باید بابت بچه بازی هاشون بخندم یا به خاطر حرفاشون زار زار گریه کنم!
پوزخند زدم و با پام منو رو به سمت صندوق سُر دادم تا حداقل جلوی اونها خم نشم!
منو دور تر رفت طوری که دو تا میز فاصله گرفت.
نگاه تمسخرآمیزم مریم رو هدف گرفت که با چشمان خمار سبزش داشت نگاه‌ام می‌کرد؛سرم رو به نشانه ی تاسف تکان دادم و از میزشون دورتر شدم.
قبل من حامد خم شد و منو رو برداشت و بغل گرفت.حامد کم و بیش از ماجرا خبر داشت اون هم تقریبا زندگی شبیه به زندگی من داشت با این تفاوت که ترک نشده بود...خانواده داشت.
جلوی مهلا ایستادم و گفتم:

-برا میز اون عفریته ها یه پاستا ام بزن.

بدون هیچ حرفی سرش رو تکون داد. بدون اینکه چیزی بگم به سمت بقیه رفتم. حامد پشت سرم می‌آمد یکی از صندلی ها رو کشیدم که صدای کشیده شدنش تو فضا پیچید.
هرکسی که نگاهم می‌کرد میفهمید چقدر آماده ی دعوام برای همین هیچکدوم از بچه ها حتی ازم نپرسیدند که دردم چیه؟!
حامد صندلی‌اش رو برداشت و دقیقا کنار من گذاشت با لودگی گفت:

-اون عفریته هایی که گفتی کدومان؟!

حوصله ی شوخی نداشتم برای همین در جواب گفتم:

-به غیر اون دوتا دختر نچسب، دخترای دیگه ای هم اینجا هستن؟؟!

سرم رو به سمتش گرفتم ونگاهش کردم.لبخندش رو قورت داد و دست سردم رو توی دستای گرمش گرفت و خفیف فشار داد و با لحن آرومی گفت:

-میدونم سخته!میدونم دیدن اونا برات مثل عذابِ قبرِ!اما باید قوی باشی!یادت نره اونا همین رو میخوان.اینکه ببینن تو از خودت خجالت میکشی. ولی یادت نره اگه از خودت خجالت بکشی یعنی از تنها دارایی‌ات تو دنیا خجالت کشیدی!آوید تو با ارزشی ارزشی داری که اونا ندارن!


حرف‌هاش آرامش بخش بودند!اما نه برای منی که آتشِ خشم و غرور بال و پر شکسته ام زبانه میکشیدن...
با اشاره ی مهلا فهمیدم که سفارش‌شون آماده است دو دل بودم که بازهم سرمیزشان برگردم اما اخم کردم و با تصمیم آنی از جام بلند شدم و ماسک‌ام رو از رو صورتم برداشتم. میخواستم دوباره برم سمت‌شون. انگار میخواستم هر لحظه رو ثبت کنم و نفرت‌ام رو بیشتر و بیشتر کنم!هم از پدرم هم از آدم‌های عقده‌ای مثل مریم.
سینی رو به دست گرفتم و به سمت میز‌شون قدم برداشتم.
این دفعه دیگه مصمم بودم تا اگه حرفی زد جواب‌اش رو کف دستش بذارم.بعدش اصلا مهم نبود مهم این بود که حداقل اندکی از تنفرم رو سرش خالی کنم!اون چه می‌دونست من چی کشیدم؟به قول خودش از عرش به فرش افتاده بودم.
کنار میز ایستادم و در حالی که سینی رو با دست راست‌ام نگه داشته بودم بشقاب پاستا و بقیه چیزهایی که خواسته بودند رو روی میز چیدم.
چشم از زمین برنمی‌داشتم.انگار می‌ترسیدم نگاه‌ام با نگاه‌شون تلاقی کنه...
صدای پوزخند مریم ‌رو به وضوح شنیدم. چند قدم عقب تر رفتم تا ازشون فاصله بگیرم اما همین که از کنار مریم رد می‌شدم پاش رو جلوی پام گذاشت و باعث شد سکندری بخورم... کم مونده بود بیوفتم که دستی دور بازوم حلقه شد و مانع زمین خوردنم شد.

-خوبی؟!


به سمت صاحب صدا چشم گرداندم و با دیدن قیافه ای توأم با کمی عصبانیت و نگرانی مکث کردم و سرم رو به نشانه‌ی آره  تکان دادم.
محو چشمان سیاه‌اش شده بودم حسی که وجودم را گرفته بود برای خودم هم عجیب بود انگار که این نگاه عمیق تا وجودم رسوخ میکرد و همه چیز رو رصد میکرد. با انعکاس صدای شکسته شدن بشقاب در محیط و صدای خنده ی کریه لادن به خودم آمدم و نگاهم را از چشمان پسر سرتاسر آرامش غریبه گرفتم.بازوم رو آزاد کردم و به سمت عقب چرخیدم...
دیگه هیچ چیز مهم نبود. گردنم رو با سمت راست کج کردم با لبخند کج به لادن نگاه کردم که بشقاب پاستا را روی زمین انداخته بود و هزار تکه اش کرده بود و مریم هم با نگاه تمسخر آمیزش به سمت ما برگشته بود...
با صدایی که بوی گند تحقیر می‌داد گفت:

-شرمنده که وسط این صحنه ی رمانتیک درام میپرم ولی اینجا رو تمیز کن.

چیزی نگفتم . قدم رو صاف کردم و پوزخند زدم.مصمم بودم که تا می‌خورد بزنم‌اش!
لب‌هام رو با زبانم تر کردم .چند قدمی رو که سکندری خورده بودم با قدم‌های محکم طی کردم و کنارش ایستادم.نگاه‌اش رنگ تعجب گرفت بود.
با دیدن قیافه ی بی‌خیال‌ام اخم کرد و صداش رو بالا برد:

-با تو ام بهت میگم تمیز کن اینجا رو!

بی توجه بی حرفش خم شدم و صورتم رو مقابل صورتش گرفتم...در حالی که لبخندم هنوز روی صورت‌ام خودنمایی میکرد گفتم:

-یادته قبلا باهم می‌رفتیم باشگاه؟!تا میخوردی کتک‌ات می‌زدم؟فکر میکنم امروزم از همون روزاس.تا اون روی سگ من رو  بالا نیاوردی خفه خون بگیر و بتمرگ سرجات!

گونه هاش از شدت حرص قرمز شده بودند.خوب نه اما کم و بیش می‌دونستم غرورش حتی از من‌ام بیشترِ . دختری که حتی برای پولی که از دستش بیوفته هم خم نمی‌شه.
صاف ایستادم ست به سینه نگاهش کردم. با خشم از جاش بلند شد طوری کی صدای کشیده شدن پایه های صندلی چوبی تو محیط پخش شد...
رخم به رخ‌ام ایستاد.موضع‌ام رو تغییر ندادم و نگاهش کردم.با تمسخر و صدای بلندی که بیشتر شبیه به فریاد بود شروع کرد به حرف زدن:
-دختره ی بیشعورِ گدا!بدبخت بخوام کل هیکل‌تو می‌خرم.تو؟!تو می‌خوای منو بزنی؟؟حقته انقدر سگ دو بزنی!حقته چندغاز دستت نباشه!بدبخت! هه!تقصیر تو نیست از اون همه ثروت هیچی نصیب‌ات نشده مثل یه تیکه آشغالی که هیچ‌کس حتی آدمم حساب‌ات نمی‌کنه! لیاقتت همون پیرمرد و پیرزنی گدا تر از خودته که محتاجی به چندر غاز ...

حالا دیگه بچه ها اطراف‌مون بودند...با آوردن اسم آقا جون و مامان جون‌ام اون هم به این شکل حقیر دیگه عکس العمل‌ام دست خودم نبود...
لگدی به شکم‌اش زدم و خم شدنش با ضربات پی در پی‌ام به صورت‌اش یکی شد! جالب اینجا بود که هیچکسی هم پیشقدم نمیشد ما رو از هم جدا کنه.
لادن که تازه به خودش اومده بود به سمت‌مون اومد . بازوم رو گرفت با دست آزادم دست‌اش رو گرفتم و پیچوندم و گذاشت‌ام پشت‌اش و هلش دادم.
مریم  با سر و صورت داغون و قرمز به خاطر ضرباتی که خورده بود بی حال روی زمین نشست.
میدونستم لوس ‌تر از این حرف‌هاست که بیاد و با من گلاویز بشه...
دیدنش در اون حالت هم من رو آروم نمی‌کرد.در حالی که فریاد می‌کشیدم دوباره به سمت‌اش هجوم بردم :

-دختره ی عوضی تو خر کی باشی با من اینطوری حرف بزنی؟دونه دونه دونه استخونات رو می‌شکنم!

می‌خواستم همه ی دق و دلی‌ام رو سرش خالی کنم! من دنبال بهونه بودم و اونم بهونه رو داده بود دست من!
با اومدن صدای فریادی که صاحبش رو به خوبی می‌شناختم مشتم‌ام رو هوا خشک شد...با بهت به سمت‌اش نگاه کردم! نه! امکان نداشت!


-اینجا چه خبرِ؟

زمزمه وار اسم‌اش رو به زبون آوردم:

-بهراد؟!

بوی عطر لعنتی‌اش به مشامم رسید...ناخودآگاه نگاه‌اش کردم طوری که انگار آخرین بارِ می‌بینم‌اش . این مدت تشنه ی همین بودم که جلوم بایسته و من نگاه‌اش کنم! ممنوعه ی من!
بغض به گلوم چنگ انداختِ بود. بی‌رحمانه چنگ می‌کشید روی گلوم...نگاه‌اش کردم بی مهابا!اما با خجالت!من برای اولین بار از من بودن‌ام خجالت کشیدم...
بارانی سرمه ای رنگ و پلیور بافت یقه اسکی با شلوار مشکی رنگ و کفش مشکی رنگ‌اش مثل همیشه ساده بود...
مدل موهاش عوض شده بودن...دیگه مدلی نبود که من دوست داشتم! اما حلقه ای که براش کادو خریده بودم با زنجیز ساده ای دور گردن‌اش خودنمایی می‌کرد...
اون هم از دیدن من یکه خورده بود کاملا معلوم بود این دیدار های پی در پی و شوک های متعدد زیر سر مریم بودِ! نقشه ای که زیاد خوب پیش نرفت...
نگاه من و بهراد توی سکوت خیره به هم بودند...هیچ کس حتی حرف هم نمی‌زد...
با صدای مریم بهراد چشم از من گرفت و به مریم نگاه کرد:

-بهراد عشقم!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجده

بهراد که با دیدن مریم تازه متوجه جَو شده بود با سگرمه های درهم و قدم های بلندش به سمت ما اومد و با حرکت غافلگیر کننده ای دست‌اش رو روی قفسه ی سینه ام گذاشت و بدون نگاه کردن به من هلم داد سمت عقب . جلوی مریم زانو زد.
نفس‌ام بالا نمی‌اومد...بهراد من؟؟ من‌رو مثل یه آشغال پرت کرد یه گوشه تا طرف اون رو بگیره؟!

شایان اومد و کنارام ایستاد با خجالت و ناراحتی که می‌دونستم بی‌فایده ست نگاه‌اش کردم گند زده بودم اما اون بدون توجه به چیزی فقط پلک‌هاش رو باز و بسته کرد و آرام گفت:
-نترس پیشتم.
ترس؟! من که دیگه چیزی برای ترسیدن نداشتم!شاید فکر می‌کرد از عکس العمل بهراد می‌ترسم شاید درست بود اما قبل از اون حقیقت عشق مهراد به مریم رعشه به وجودم انداخته بود!
آب دهان نداشته‌ام رو قورت دادم . نگاه‌ام رو به سمت‌شون گرفتم...
بهراد دست‌اش رو کناره ی صورت مریم گذاشت و شصت‌اش رو نوازش وار روی صورت مریم کشید . کمک‌اش کرد تا از جاش بلند بشه و روی صندلی بشینه.همین کارش تلنگر شد برای افتادن اولین قطرهی اشک‌ام.سرم رو پایین انداختم.حتی نمی‌دونستم چرا تو اون جهنم ایستاده بودم...
شایان از کنارم رفت سمت مریم و به حامد و یلدا گفت :
-زود برین آب قند بیارین‌!
هر دو نفر در حالی که نگاه‌شون بین من و مریم در گردش بود از جمع دور شدند.گردن بهراد تیز به سمت‌ام چرخید و اخم کرد . بالاخره به حرف آمد و بعد از چند ماه من رو مهمان صداش کرد اما مهمانی شوم!

-تو اینجا رو با جنگل اشتباه گرفتی؟این چه وضعیه به چه حقی این کار رو کردی؟تو کی هستی که فکر می‌کنی می‌تونی همچین بلایی سر یه نفر بیاری؟!

بر خلاف انتظارش با بغض فقط لبخند زدم نگاه‌اش رنگ تعجب گرفت.
غم تو دل‌ام جولان می‌داد...حقارتی که متحمل شده بودم...نگاه سرد بهراد و شاید رفتار تند خودم...
بهراد به قدم های بلند به سمت‌ام هجوم آورد می‌دونستم اهل این نیست که حتی انگشت‌اش با خشونت به جنس مونث بخوره اما همون هجوم ناگهانی باعث شد بترسم و جیغ خفیفی بکشم . قبل اینکه به من برسه دوباره همون پسر جلوم ایستاد و حایل ما شد.
با ضربه ای تخت سینه ی بهراد باعث شد بهراد تلو تلو خوران چند قدم عقب بره...با صدای کنترل شده و خش داری گفت:

-به خودت بیا آقا!



حس می‌کردم قلب‌ام مثل یک تکه سنگ به قفسه ی سینه‌ام برخورد می‌کرد حال خوبی نداشتم...نفس‌هام با بی‌رحمی سنگین شده بودند . سرم زوق زوق می‌کرد.صدا ها برام نامفهوم شده بودن جر وبحث بهراد و اون پسر، حال مریم ،و تعجب اطرافیان...انگار هیچکس از من انتظار همچین کاری رو نداشت.
نفس‌ام رو در سینه ام حبس کردم . نگاه‌ سرکش‌ام رو روی بهراد بود...شاید بار آخری بود که می‌دیدمش...
به سررعت از کافه بیرون رفتم...
باران قطع شده بود و زمین خیسِ خیس بود...
سوز باران پاییزی تو تاریکی بی‌رحمانه شب تا استخوانم نفوذ می‌کرد ولی اهمیتی نداشت...
فقط می‌دویدم!حتی نمی‌دونستم کجا میرم صورت‌ام با اشک‌ خیس شده بود خیابان های بدون عابر باعث می‌شد راحت‌تر هق بزنم!
همه از سوز سرما به خونه ی گرم خودشون پناه برده بودند و این فقط من بودم که توی دنیای به این بزرگی تنها بودم!
نفس نفس می‌زدم . هنوز هم سرم از درد تیر می‌کشید برام مهم نبود...خودم را کنار دیوار کشیدم و بهش تکیه کردم. قفسه ی سینه ام می‌سوخت...پشت سر هم سرفه می‌کردم...
کمی که آروم شدم نفس عمیقی کشیدم. تلخیِ سردی و سوز هوا غیرقابل انکار بود اما وجود گر گرفته‌ام رو کمی خنک تر می‌کرد...
 به خودم اومدم تازه یادم اومد که با چه سر و وضعی کافه رو ترک کردم.به غیر گوشیم هیچ چیز دیگه ای همراهم نداشتم.حتی پیشبندم هم هنوز تنم بودم.با پرخاش بازش کردم . پرتش کردم تو خیابون...
نفس عمیقم رو به بیرون فوت کردم و با نگاه دقیق تر به اطراف فهمیدم که کجا هستم...حتی تو تاریکی شب هم خیابان محل زندگی‌ام رو خوب می‌شناختم...قدم های بی‌رمقم رو به سمت خونه‌مون سوق دادم...امشب شب نحسی بود! بارون نم نم‌ شروع به باریدن کرد و به صورتم ضربه می‌زد.
تا به خودم اومدم دیدم جلوی خونه امون ایستادم...
دوست نداشتم کسی من رو اونجاها ببینه برای همین به سمت دیگه ی خیابون رفتم و به سایه ی سقف شیروانی یکی از خونه ها پناه بردم.
به دیوار تکیه دادم. خیره شدم به خونه‌مون...
خونه ای که دیگه برای ما نبود! خونه ای که شادی هام و خنده هام یه زمانی توش رو پر کرده بود...اما حالا چی؟
حالا دیگه صاحبای جدید داره...دیگه صدای مامانم نیست دیگه پدری ندارم...خودم چی؟خودمم نابود شدم!
روی دیوار سر خوردم و نشستم،پاهام رو بغل کردم و همونطور که نگاه خیره ام به خونه‌امون بود تو ذهنم باز اتفاقات رو حلاجی می‌کردم...انگار منتظر کوچکترین تلنگری بودم تا ذهنم رو وادار کنم به مرور گذشته ای که سایه اش هنوز هم از ذهنم نرفته...
با خودم فکر می‌کردم دارم تاوان چی رو پس می‌دم؟ اگر قرار بود زندگی انقدر من رو به بازی بگیره اصلا چرا به دنیا اومدم؟!
بار دیگه به خانه چشم دوختم...پوزخندی کنج لبم نشست...
زیر لب زمزمه کردم:
-نه!دیگه تو رو هم نمی‌خوام! الان فقط مامانم‌رو می‌خوام! می‌خوام برم پیشش!

با رخوتی که تموم جون و تنم رو به آغوش کشیده بود از جام بلند شدم بارون شدت گرفته بود ولی ذهن‌ام درگیرتر از اونی بود که بخوام اهمیت بدم.باید میرفتم پیشش خیلی وقت بود نمی‌دیدمش.
اما از اونجا تا بهشت زهرا خیلی راه بود و من هم پولی همراهم نداشتم.
با ناامیدی دستم رو تو جیب شلوارم فرو کردم همیشه عادت داشتم تو جیبم پول بذارم و خدا خدا میکردم تا این دفعه هم پول همراهم باشه...
با لمس اسکناس ها لبخند کم جانی زدم و گوشیم رو برداشتم و برنامه رو باز کردم و تاکسی گرفتم به ۵دقیقه نرسید که سمند آبی رنگی جلوم ایستاد و سوارش شدم.
وجودم از سرما می‌لرزید و صدای برخورد دندون هام به هم برای لحظه ای تو محیط پخش شد.زود دستم رو روی دهانم گذاشتم اننده ی مسن که  متوجه شده بود دست برد و بخاری ماشین رو روشن کرد...
نگاه مشکوک‌اش هرزگاهی روی صورتم میگرداند حق هم داشت شبیه دختر فراری ها شده بودم. سر و وضعم داغون تر از چیزی بود که فکرش رو می‌کردم...
آه از نهادم بلند شد...سرم رو به شیشه ی سرد تکیه دادم و چشمانم رو روی هم گذاشتم و به صدای اهنگ شجریان دل سپردم...

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبهای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به کام عاشقای بی مزار
ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ببار ای ابر بهار
با دلم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماه رو دادن به شبهای تار
ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به یاد عاشقای این دیار
به کام عاشقای بی مزار
ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون
با دلم گریه کن خون ببار
در شبهای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون

(ای بارون_محمدرضا شجریان)

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزده


چند دقیقه بعد جلوی بهشت زهرا بودیم.خوشبختانه راننده به قدری با تجربه بود که از راه های فرعی مسیر رو پیدا کنه و به ترافیک نخوره. کرایه رو حساب کردم . از ماشین پیاده شدم.
دوباره سرما خودش رو به رخ تن خسته ام کشید...قطره های درشت بارون به سر و صورتم میخوردن و سرمای نهفته شون به تنم نفوذ میکرد. لباس هام به تنم چسبیده بودند و بیشتر اذیتم میکردند.
بینیم رو بالا کشیدم و وارد محوطه ی بهشت زهرا شدم ؛ خالی خالی بود و به واسطه ی چند تا تیر برقی که در چند نقطه بودند روشن شده بود...
غم وجودم رو گرفته بود...به چه گناهی انقدر بیکس شدم؟!
به سمت مزارش قدم برداشتم .
بالای سنگ مزارش ایستادم...چشم دوختم بر روی سنگ قبر سیاه‌ش که چند سالی بود خانه اش شده بود.
با بغض نفرت انگیزی که باز گلوم رو خانه ی خودش کرده بود و بیرحمانه چنگ میکشید زیر لب زمزمه کردم:
-سلام مامان...
همین یک جمله آغازی بود برای جاری شدن اشک هام کنار قبرش بر روی دو زانوم افتادم . دستم رو گذاشتم روی سنگ قبری که سردی‌اش بر روی جسم و روحم چنگ می‌کشید...
صدای هق هق‌ام بالا رفته بود تو اون لحظه فقط دلم می‌خواست دق و دلی هام رو خالی کنم...روی مزار زار می‌زدم:

-مامان...مامان قشنگم... دخترت اومده دورت بگردم...من به فدای اون قشنگیات...مامان نمیدونی چقدر دلم گرفته!چرانیستی آرومم کنی؟چرا؟! دخترت بیکس و تنها مونده!انقدر تنهام که فقط خدا می‌دونه...نیستی آرومم کنی بهت نیاز دارم مامان...دلتنگتم به خدا!مامان کاش بودی!به خدا اگه بودی بیشتر پیشت می‌موندم!آرزومه یه بار صداتو بشنوم و...و دل خونم آروم بگیره!مامان دخترت داره میمیره!آوید مغرورتو ببین! ببین چطور اومده داره زجه میکشه و می‌ناله...

بارون دوباره شدت گرفته بود تنم می‌سوخت و دوباره از سرما می‌لرزید...
تاب نشستن نداشتم...سرفه ام شدت گرفته بود و قفسه ی سینه ام با هر سرفه ای طعم خون رو به مشامم می‌رسوند...
بی‌ بی رمق کنار مزار افتادم...قطرات ریز و درشت بارون دیگه مثل شلاق به صورتم میخوردند . تمام تنم با هر ضربان قلبم زوق زوق میکرد...
چشمام رو روی هم گذاشتم و با صدای خفه ای گفتم:

-از پیشت نمیرم مامان اینجام...

با تنی که حالا از شدت کوفتگی نای نشستن هم نداشت به خودم پیچیدم...صدای بارون ضعیف تر شده بود یا من تو حال خودم نبودم؟! چشمام سنگین تر شده بودند. دلم یک دل سیر خواب می‌خواست کنار همین سنگ مزاری که همه ی زندگیم رو به آغوش کشیده بود...
صدایی به گوشم رسید با چشمای نیمه باز به فردی که قدم به قدم به سمت‌ام نزدیکتر می‌شد نگاه کردم صداش رو می‌شنیدم اما نای جواب دادن نداشتم:

-تو اینجا چیکار می‌کنی دختر؟ با خودت چیکار کردی...

به سرعت خودش رو بهم رسوند و کنارم زانو زد . بازوم رو اسیر دستاش کرد و جسم بی حالم رو کمی بلند کرد و با دست دیگه اش ضربه های آرومی به صورتم زد:

-آوید؟ آوید! بیدار شو دختر!

با چشمای نیمه بازم نگاه‌اش کردم نمیدونستم کی بود فقط زیرلب نالیدم:

-نزن بیدارم! ولم کن...می‌خوام این...اینجا...بمونم پیش مامان...

هذیون می‌گفتم خودمم نمیدونستم داشتم با کی حرف میزدم...با تموم شدن جمله ام پلک‌هام دوباره سنگین شدند و سیاهی همه جا رو احاطه کرد...

###

با صدای مکالمه یه نفر از خواب سنگین ‌ام بیرون کشیده شدم...اما چشمام رو باز نکردم.

-آره!اینجاست.بیمارستان(...).خودم پیششم نگران نباشین...نه...به من ربطی نداره!...باشه فعلا...

چشم هام رو آروم باز کردم ولی از شدت نور مهتابی بالای سرم کمی تنگ ترشون کردم...
از بوی تند الکل و سر و صدای اطراف به راحتی می‌شد فهمید که بیمارستانم...
درد خفیفی تو سرم می‌پیچید دست راستم رو روی پیشونیم گذاشتم چشمام به نور عادت کرده بودند برای همین راحت تر به اطراف اتاق سفید رنگی که تنها دکورش همون میز و صندلی کنار تخت بود نگاه کردم...اما من اینجا چیکار می‌کردم؟!و اینی که جلوم وایساده بود کی بود؟!پشتش به من بود و من نمی‌تونستم تشخیص بدم فرد مقابل‌ام کیه.
لب‌های خشک‌ام رو با زبان تر کردم و کمی نیم خیز شدم...
متوجه‌ام شد و به سمتم چرخید.حینی که گوشی رو توی جیب شلوارش می‌گذاشت به سمت‌ام اومد و من با دیدن‌اش بهت زده  شدم...
کنار تخت ایستاد . کمی خم شد و در حالی که بالشت رو به سر تخت تکیه می‌داد خیلی جدی و با طعنه گفت:

-مجبور بودی توی اون بارون شدید و سرما و این وضع خراب بری بهشت زهرا؟! اگه من نمی‌رسیدم معلوم نبود چه بلایی سرت میومد خانم!

من که انگار حتی یک کلمه از حرف‌هاش رو نشنیده بودم با صدایی که از شدت گرفتگی گلو به سختی شنیده می‌شد گفتم:

-تو...؟

نمی‌دونستم چی بگم از طرفی متعجب بودم که باز این پسر جلوم ایستاده بود و از طرف دیگه حرفی پیدا نمی‌کردم.صاف ایستاد و دست به سینه نگاه‌ام کرد و گفت:

-میدونی با چه بدبختی پیدات کردم؟

حرفش تلنگر شد برام انگار که به خودم اومده باشم مثل بچه ای که مادرش بعد شیطنت‌اش سرزنشش میکرد سرم‌رو پایین انداختم و گفتم:

-ممنون که کمکم کردی!ولی...

دوباره سرم رو بالا گرفتم و گفتم:

-ولی تو...آخه چطور؟! اصلا تو اینجا چیکار می‌کنی؟!تو که تو کافه بودی!


 خم شد سمت میز کنار تخت و لیوان روی میز رو پر از آب کرد گفت:

-از این به بعد زیاد همدیگه رو میبینیم!دختر عمه!

 لیوان رو گرفت جلوم اما من که تو شوک کلمه دخترعمه اش بودم بهش زل زدم...
با چشماش به لیوان آب اشاره کرد . به خودم اومدم . لیوان رو از دستش گرفتم ولی نخوردم موشکافانه نگاه‌ش کردم.
- ولی تو که آتیلا نیستی!

نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و خودش رو روی صندلی ولو کرد و گفت:

-این خنگ بازیاتو بذاریم پای اینکه مریضی! و درضمن من جهان‌ام!

 بعد بدون حرف دیگه ای گوشی‌اش رو درآورد مشغول شد و من رو تو این وضع شوک زده گذاشت!دلم برای خودم می‌سوخت چقدر آدام‌های زندگی‌ام زیاد شده بودند. آدم‌های نزدیک اما دور!
بیخیال این فرد تازه وارد شدم چشمام رو بستم و نفسمو بیرون فوت کردم.به سر تخت تکیه دادم و زمزمه وار گفتم:

-به کسی خبر دادی؟

-آره. بابا و آتیلا تو راه‌ن.دیگه نمی‌دونم اونا چیزی به پدربزرگ و مادربزرگ‌ات گفتن یا نه.

چشمام رو باز کردم و سرم رو تیز به سمتش چرخوندم بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت:

-به جای اینکه کله اتو بگیری طرف من تا غر بزنی یه نگاه به ساعت رو دیوار بنداز که ۱۱شب‌رو نشون می‌ده! انتظار نداشتی که به کسی نگم!

حرف‌اش منطقی بود و من‌ام نفهم نبودم! احساس شرمندگی می‌کردم. به خاطر امروز...چقدر خودخواه بودم که فقط به خودم فکر کرده بودم نه نگرانی اطرافیانم...تو دلم خودم رو سرزنش میکردم.
با ضربه های متوالی که به در نیمه باز اتاق خورد چشم ازش گرفتم و به درگاه در نگاه کردم. در باز شد و اول دایی بعد آتیلا تو درگاه در ظاهر شدن!
با دایی که چشم تو چشم شدیم نگاه سرزنشگرش رو به سمت‌ام پرتاب کرد و باعث شد سریع سرم رو پایین بندازم!
اما برخلاف اون آتیلا با قدم‌های بلند به سمت جهان رفت که حالا ایستاده بود و با نگرانی پرسید:

-خوبی؟من هزار بار بهت نگفتم بهمون خبر بده کدوم قبرستونی می‌ری و میای؟

بر خلاف آتیلا جهان خیلی آرام و بی‌خیال جواب داد:

-هزار بار بهت گفتم الکی نگران نشو من خودم می‌دونم دارم چیکار می‌کنم!

-برادر من مگه مسخره بازیِ مگه نمی‌دونی وسط چه...

با صدای متذکر دایی صدای آتیلا قطع شد:

-آتیلا! تمومش کن!می‌بینی که چیزیش نشده!

بعد به سمت من اومد و کنار تخت ایستاد. لیوان آب هنوز دستم بود و بی هدف بهش خیره شده بودم.
دستش رو زیر چونه ام گذاشت و به سمت بالا حرکت داد...
حتی نمی‌خواستم نگاه‌اش کنم!با صدای محزونی که عصبانیت چاشنی‌اش بود گفت:

-چه فکری با خودت کردی که این وقت شب رفتی بهشت زهرا؟!می‌دونی مامان و بابا چقدر نگرانت شدن؟

اشک به چشمام هجوم آورد مستقیم نگاهش کردم و عاجزانه نالیدم:

-من...من فقط خیلی تنهام!

همین جمله آغازی شد برای ریختن اشک‌هام.چونه ام رو از دستش بیرون کشیدم و سرم رو پایین انداختم...آروم و بی‌صدا اشک میریختم...
هیچ‌کدوم لام تا کام حرف نمی‌زدن! اما کاش حداقل یکی‌شون میومد و می‌گفت نگران نباش تو تنها نیستی! ارزش جملات رو تازه فهمیده بودم...اینکه واژه ها و کلمات چقدر می‌تونن آدمو از این رو به اون رو کنن!
با پشت دست اشک‌هام رو پاک کردم.از فرط گریه چشمام می‌سوختن.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست

کاغذی جلوم گرفته شد. به جهان که جعبه رو به سمت‌ام گرفته بود نگاه کردم و زیرلبی تشکر کردم.

-نمی‌دونم چی بگم بهت دخترم!فعلا بهتره مرخص بشی تا بعدا مفصل حرف بزنیم.درکت میکنم اتفاقات اخیر زندگیت سخت بودن.هر کی ندونه من خیلی خوب می‌دونم چه حسی داره خانواده ‌ات رو یک شبِ از دست دادن!

دایی بود که این حرف رو می‌گفت.سعی کردم به خودم مسلط باشم فقط سرم رو تکان دادم.
دایی رو کرد به جهان و گفت:

-دکتر نگفت کی مرخص میشه؟

-سرمش تموم بشه می‌تونیم ببریمش.نسخه ام داد الان میرم داروخونه میخرمشون.
به سمت در رفت . پشت سرش آتیلا از جاش بلند شد و باهم از اتاق بیرون رفتن.
دایی روی صندلی کنار تخت نشست.بی هیچ حرفی دراز کشیدم و ساعدم رو روی چشمام گذاشتم.
خدا رو شکر می‌کردم که دایی حالم رو درک میکرد و سین جیمم نمی‌کرد.
حالم از خودم و این همه ضعفی که نشون می‌دادم به هم می‌خورد!
علاوه بر شرایط زندگیم شخصیت دمدمی مزاجی که به خودم گرفته بودمم مایه ی خشمم بود...
با حرص لب پایینم رو به دندان گرفتم و بین دندون‌هام فشارش دادم.

-انقدر حرص نخور همه چیز درست میشه.

دست از سر لب‌ام برداشتم و با صدایی که عصبانیتم رو بیداد می‌کرد گفتم:

-حالم از خودم بهم می‌خوره!از این همه ضعیف بودنم!من...دایی من تا الان فکر می‌کردم خیلی قوی‌ام!اما نه تنها قوی نیستم روز به روز هم دارم خودم رو بیشتر گم میکنم!امروز یه دخترو کتک زدم!

 

هیستریک خندیدم...اما دایی با آرامش جواب ام رو داد:

- حتما دلیلی داشتی که زدیش!

با ابرو های بالا پریده نگاهش کردم! دروغ چرا؟ انتظار داشتم پی حرف ام رو بگیره و بیشتر سرزنش ام کنه...

-ببین آوید من زیاد اهل نصیحت نیستم دختر!تو رو هم خیلی خوب نمی شناسم اما فقط یک چیزی رو بهت میگم که فکر میکنم به شنیدنش احتیاج داری!...زندگی مثل مرداب دختر جون!منتظره گاف بگیره تا کم کم تو کثافتش غرق ات کنه! خودت باید تصمیم بگیری که چیکار کنی...تو این زندگی اگه یکی خوردی باید پا شی دو سه تا بزنی؛میفهمی چی میگم؟

 

حرف هاش کلمه به کلمه توی ذهنم جاخوش کردند اما انتظار این حرف ها رو از دایی نداشتم اصلا فکرش  رو هم نمی کردم که این کلماتی که تک به تک شون بوی درد و غیض شون به مشام میرسه رو از جانب دایی بشنوم.

با امدن جهان و آتیلا حرف هامون نصفه موند.

جهان با کیسه که توش یک شربت و چند ورق قرص بود بهمون نزدیک تر شد و کیسه رو روی میز کنار تخت گذاشت.

دایی از جاش بلند شد و رو به آتیلا گفت:

-برو دکترش رو صدا کن بیاد.

آتیلا هم طبق معمول مثل ربات فقط سرش رو تکان داد و از اتاق رفت بیرون.

با رفتنش کمی سرجام نیم خیز شدم سرمم تقریبا داشت تموم میشد برای همین دست بردم تا خودم سرم رو در بیارم شروع کردم به کندن چسب های روی سوزن که صدای نسبتا بلند جهان تو اتاق پیچید:

-چیکار داری میکنی تو؟!

با چشم هایی که به خاطر فریادش گرد شده بودند نگاهش کردم و گفتم:

-نمیبینی؟ دارم سرم رو در میارم.

و بعد بی توجه بهش شروع کردم به کشیدن سوزن از رگ دستم.

با قدم های بلند خودش رو به کنار تخت رسوند . با عصبانیت گفت:

 

-مگه دکتری؟

 

سوزن رو خارج کردم و طوری که انگار خیلی کار شاقی کرده باشم نگاهش کردم و گفتم:

 

-قبلا پرستاری میخوندم حالا اگه میشه لباسم رو بده.

با گفتن کلمه ی لباس  یه نگاه به لباس های تنم کردم و یه نگاه به جهان!

زود دست هاش رو کمی بالا برد و با جدیت و اخم گفت:

-به پرستار گفتم عوضشون کنه! واقعا درمورد من چه فکری کردی؟!

از لحنش خندم گرفته بود اما جدیت نگاهش اجازه ی هر نوع لبخندی رو ازم میگرفت.

لباس هایی رو که خیلی با سلیقه روی شوفاز گذاشته بود تا خشک بشن رو آورد . بدون اینکه نگاهم کنه گرفت سمت ام.

تشکر کردم و لباس ها رو ازش گرفتم.هنوز نم داشتن . سر جام نشستم و مانتو رو از روی همون لباس ها به تنم کشیدم.
شالم رو هم سر کردم و خواستم از تخت بیام پایین که جهان همونطور که با گوشیش داشت به کسی زنگ میزد پاش رو زیر تخت کشید و کفش هام رو هم حل داد زیر پام . بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت.

با نگاهم راه رفتنش رو تماشا کردم ...لبخندی روی لب هام نقش بست. از همون بار اول که دیده بودمش حس میکردم که چقدر میتونه مهربون باشه.

با صدای سرفه ی دایی به خود اومدم.اصلا حواسم نبود!اه حالا میگه دختره پسر ندیده به عمرش!

نگاهش کردم و در جواب لبخند مرموز روی لب هاش متقابلا لبخند زدم و گفتم:

-جهان بر خلاف آتیلا خیلی مهربون به نظر میرسه.

چند قدمی بهم نزدیک تر شد و گفت.

-آره با اینکه برادرن و آتیلا بزرگتره اما جهان بیشتر تو مواقع حساس به درد میخوره.

حرفش رو تایید کردم و از تخت پریدم پایین تا بند کفش هام رو ببندم.

-آره واقعا ببخشیدا دایی جون ولی آخه اینم اخلاقه که آتیلا داره؟!با یه من عسلم نمیشه خوردش!

خندید و سرش رو به نشانه ی تایید بالا پایین تکان داد. خم شدم و بند کتونی هام رو بستم که خانم دکتر جوانی با تقه ای به در وارد اتاق شد . پشت سرش آتیلا اومد. دکتر با دیدنم لبخندی  زد و گفت:

- تا حالا ندیده بودم کسی با آنفولانزا پس بیوفته!

لحن شوخش خنده به لبم آورد رو به روم ایستاد . پشت دو تا انگشت اشاره و میانی اش رو روی پیشانیم گذاشت و گفت:

-خوبه تبت ام پایین اومده. سر پام که شدی.

دستش رو برداشت و ادامه داد:

-حالت خوبه مرخصی فقط یکم به تغذیه ات برس آدم که با آنفولانزا کارش به بیمارستان نمیکشه دختر!چند تا ویتامین و مکمل ام برات نوشتم دادم داداشت بخره.و یه آمپول مشتی ام برات نوشتم بری حالشو ببری!

با اومدن اسم آمپول کلا پنچر شدم!با سرم مشکلی نداشتم؛ ولی آمپول...

ازم فاصله گرفت و گفت:

-اگه امری نیس من برم.

با قیافه ی زاری سرم رو به طرفین تکون دادم و گفتم:

-نه خیلی ممنون بابت آمپول مشتی!

صدای پوزخند صدا دار آتیلا بلند شد و سرش رو به سمت اتاق برگردوند . سرش رو با حالت تاسف تکان داد...

دکتر از اتاق رفت بیرون دایی گفت:

-خب دخترم بریم دیگه.

سرم رو تکان دادم . به سمت خروجی حرکت کردیم. آتیلا جلوتر از ما رفت تا ماشین رو از پارکینگ در بیاره.

وارد محوطه ی حیاط بزرگ بیمارستان شدیم  باران قطع شده بود اما بوی خاک نم خورده هرزگاهی با باد سردی خودش رو یادآور میکرد.

 خدا خدا میکردم که زودتر برسیم به ماشین به خودم میلرزیدم و زیر لب خودم رو به باد فحش گرفته بودم.

صدای جهان از پشت سر اومد.

-بابا!

ایستادیم و به سمت جهان برگشتیم.گوشی تو دستش رو به سمت دایی گرفت و گفت:

-بگیر شاهدِ با تو کار داره.

دایی طوری که انگار منتظر همین تماس بود به سرعت گوشی رو از دستش گرفت و از ما دور شد.

مسیر رفتنش رو نگاه کردم.جهان از کنارم رد شد و جلو تر از من حرکت کرد و من هم به دنبالش.

دست های یخ زده ام رو مشت کرده بودم و سرم رو پایین انداخته بودم که یهو جهان ایستاد. ایستادن ناگهانی ‌اش باعث شد با سر بهش برخورد کنم اما طوری نبود که دردم بگیره.

چند قدمی عقب رفتم و با تعجب نگاهش کردم.چشم هاش رو روی صورت‌ام گردوند و من با تعجب اخم کردم و پرسیدم:

-چیه؟!

 اومد کنارم ایستاد و اور کت‌ش رو درآورد و بر روی شانه هام انداخت و با صدای آرومی گفت:

 

-نوک بینی‌ت قرمز شده. معلومه سردته.

 

گنگ نگاهش کردم اما اون بی توجه به تعجب من دوتا دستش رو توی جیب شلوار مشکی‌ش فرو کرد و گفت:

-لازم نیست تشکر کنی!

اه لعنت به من!طوری رفتار می‌کنم که انگار نه پسر دیدم نه بویی از کارایی مثل این می‌برم!

چند قدمی جلوتر رفت.به خودم اومدم و با چند قدم نه چندان بلند خودم رو بهش رسوندم دوشادوش هم به سمت خروجی رفتیم.

بوی ادکلن سردش با کمی بوی سیگار که از اور کت‌ش می‌امد بینیم رو نوازش می‌کرد.

بی هوا گفتم:

-فکر نمی‌کردم سیگاری باشی!

 

-منم فکر نمیکردن بچه تیزی باشی!

 

اخم خفیفی ناخودآگاه ما بین ابرو هام جا خوش کردند به سمتش چرخیدم و به نیمرخ‌اش خیره شدم و گفتم:

-من بچه نیستم!۲۱سالمه!

 

بدون تغییر حالتی گفت:

-بله یه دو ماه دیگه ام می‌شه ۲۲سالت ولی هنوزم به نظرم بچه ای!

چشم ریز کردم:

-تو تولد منو از کجا می‌دونی؟

-دیگه دیگه!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲۱

 

کنار ماشین ایستاد . در صندلی عقب رو باز کرد . با دست دیگه به داخل ماشین اشاره کرد.

تشکر کردم و سوار ماشین شدم.

به دنبال من اون هم سوار شد . کمی با فاصله از من نشست.

طبق معمول انتظار سلام رو هم از آتیلا نداشتم.پشت فرمون نشسته بود و صدای بازی کلشش رو تا ته زیاد کرده بود.

طوری رفتار می‌کرد که انگار اصلا ما سوار ماشین نشدیم! بالاخره زبون باز کرد و گفت:

-بابا کو؟

جهان که سرش رو به پشتی صندلی تکیه داده بود ، با دو انگشت اشاره و شصت چشمهاش رو می‌مالید گفت:

-شاهد زنگ زده.

آتیلا نفسش را با حرص بیرون فوت کرد . کلافه صفحه گوشیش رو خاموش کرد و گفت:

-کی تموم میشه این بازی مسخره؟!

- خودتو اذیت نکن تموم می‌شه!

-آخه ما کجا و این موش و گربه بازیا کجا!

خیلی دوست داشتم بدونم راجب چی حرف می‌زنن هرچی که بود به نظر خیلی مهم میومد چون هردفعه احساس می‌کردم که دلیل نگرانی آتیلا برای جهان همینِ.

اُوِر کت جهان رو از روی دوشم برداشتم.حینی که مرتبش می‌کردم سنگینی نگاه جهان رو هم حس می‌کردم.سرم رو بالا کشیدم. چشم تو چشم شدیم. چشماش رو به خاطر  نور کمی که توی ماشین بود میدیدم.  برق عجیبی داشت.

اور کتش رو به طرفش گرفتم و با تن صدای آرامی گفتم:

-خیلی ممنون دیگه لازمش ندارم.

لبخند کجی روی لب‌هاش به نمایش دراومد کت رو گرفت و در فاصله ی مابین مون انداخت . با صدایی که خنده ی نامحسوسی توش موج میزد گفت:

-جوری محجوب برخورد می‌کنی که حتی باورم نمی‌شه اونی که امروز دیدم تو بوده باشی!

از حرفش خندم گرفت. خواستم جوابی بدم که آتیلا پیش دستی کرد و پرسید:

-جریان چیه؟!

جهان بدون کوچکترین توجهی به ایما و اشاره های من برای نگفتن قضیه شروع کرد.تمام مدتی که با آب و تاب قضیه رو توضیح میداد خنده روی لبهام جا خوش کرده بود...

انتظار نیش زبان و تیکه پرونی رو از جانب آتیلا داشتم اما با تموم شدن تعریف های جهان، آتیلا دندان قروچه ای کرد و گفت:

-تو مطمئنی این کارایی رو که گفتی رو این کرده؟!

و بعد پیچید به سمت عقب و نگاه‌ام کرد.اخم کردم و تو چشماش براق شدم:

این به در و دیوار میگن من اسم دارم!-

-والا من که اسمتم یادم نمیاد!

بی ادبی و تحقیر کلامش کاملا مشهود بود . این رفتار زننده اش بود که باعث می‌شد ازش کینه به دل بگیرم...

بدون اینکه جوابی بدم رو ازش گرفتم . به صندلی تکیه دادم و به بیرون خیره شدم.

حوصله ی کل کل نداشتم چیزی که بر خلاف من مطمئن بودم آتیلا حوصله اش رو داره‌ چون دوباره گفت:

-عمرا اگه باور کنم این، این کارایی رو که گفتی کرده باشه.

جهان با شیطنت خندید:

-اذیتش نکن!

تیز به سمتش برگشتم! نگام کرد و لبخند زد! چطور میتونست انقدر مهربون لبخند بزنه؟!

بدون توجه به نگاه خیره ی من پیچید و درست سرجاش نشست و سرش رو به شیشه ماشین تکیه داد.

صورت جذابی داشت که در نظر من جذابیت ‌اش غیر قابل انکار بود. صورتی استخوانی با ابرو های کشیده و چشمانی کشیده و مشکی.بینی متنسب با صورتش داشت و همه ی اجزای صورتش ترکیب جذابی رو به وجود آورده بودن.

چند دقیقه ای گذشت که در کمک راننده باز شد و دایی سوار ماشین شد. قبل اینکه کسی چیزی بگه گفت:

اول آوید رو می‌رسونیم.-

آتیلا ماشین رو به حرکت درآورد.دایی گوشی جهان رو به سمتش گرفت . حزن و نگرانی که تو صداش موج میزد رو به راحتی میشد فهمید.

کارت داره سخت تر میشه پسر.-

جهان اما بی خیال شانه بالا انداخت .

-برام مهم نیست!من باید این کار رو انجام بدم. هرطوری که شده. حتی اگه به قیمت جونمم تموم بشه پا پس نمیکشم.

داشتم از فضولی میمردم!از چه کاری داشتن حرف میزدن؟

آتیلا با صدای گرفته جهان رو خطاب قرار داد:

-مطمئن باش خود دنیا ام راضی نیست تو این کار رو انجام بدی.

-جایی که من وایسادم راه برگشت نداره!

-دنیا مرده!کی میخوای بفهمی!

 به جهان نگاه کردم که اخم کرده بود . با فک منقبض شده اش به آتیلا زل زده بود. انگار که میخواست گردن آتیلا رو خرد کنه.

سرعت ماشین لحظه به لحظه بیشتر میشد. و من هر لحظه بیشتر نگران تصادف بودم.

جهان:معلومه که نمرده! پس اون عکسا چی بودن؟من پیداش میکنم!

آتیلا این بار با عصبانیت توپید:

-نه انگار توهم پلیس بودن برت داشته جناب! مرد حسابی اگه چیزی میگم فقط و فقط به خاطر خودته تو...

با فریاد دایی حرفش نصفه موند:

-بس میکنین یا نه؟! تو چته آتیلا؟چرا جفتک میپرونی؟!تا اینجا اومدیم از اینجا به بعدشم هستیم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۲

-بس میکنین یا نه؟! تو چته آتیلا؟چرا جفتک میپرونی؟!تا اینجا اومدیم از اینجا به بعدشم هستیم.

نفس صدا دار آتیلا نشان از عصبانیتش بود.و انگار همه ی حرص اش رو سر پدال گاز خالی میکرد.

تو ذهنم همش حرف هاشون رو مرور میکردم. دنیا کی بود؟!یعنی جهان زن داشته؟ زیر چشمی به دستاش نگاه کردم نه اینکه حلقه دستش نیست.فاز دپم نداره بگیم زنش مرده!

تا دم در خونه هیچکس حرفی نمیزد . سکوت بود و سکوت.

ماشین دم در خونه ایستاد. نمیدونستم چیکار کنم حتی نمیدونستم دایی به مامان جون چی گفته.برای همین پرسیدم:

- دایی جان به مامان جون چی گفتی؟

به سمتم برگشت و گفت:

-بهش گفتم حالت بد شده رسوندیمت بیمارستان.ولی انگار اون به آقاجون گفته خونه ی یکی از دوستاتی.

خیلی بی حوصله و کلافه بود درکش میکردم. حداقل سر و کله زدن با آتیلا آدم رو حسابی خسته میکرد.

سرم رو به نشونه ی باشه تکون دادم . بعد از خداحافظی از ماشین پیاده شدم.بعد پیاده شدم. ماشین حرکت کرد حتی منتظر نموندم تا از کوچه خارج بشن. سرمای هوا وادارم میکرد تا به قدم هام سرعت ببخشم.جلوی در ایستادم نه کلید داشتم نه کیفم پیشم بود.

دستم رو به سمت جیبم بردم اما نمیتونستم گوشیم رو پیدا کنم!نفس تو سینه ام حبس شد نکنه گمش کردم. با نگرانی دوباره  روی جیب هام دست کشیدم! نه انگار واقعا گمش کردم! ضربه ی آرومی به پیشونیم زدم و غرولند کردم:

-مرده شورت رو ببرن آوید!بفرما گوشیتم گم شد!

  گرفته شدن گوشیم جلوی صورتم باعث شد دست از گشتن مجدد جیب هام بردارم.

 

-آخه تو چقدر حواس پرتی!بگیر این گوشیت. اینم لباس و دارو هات.

و بعد پاکتی رو که توش شلوار و دارو هام رو گذاشته بود رو گذاشت تو بغلم.

متعجب پرسیدم:

-مگه تو نرفتی؟

-به خاطر حواس پرتی جنابعالی  پیاه شدم اومدم وسایلتو پس بدم.اونا رفتن من خودم برمیگردم.

با خستگی سرم رو بالا گرفتم . آسمون نارنجی رو نگاه کردم و زمزمه وار گفتم:

-واقعا ازت ممنونم!امروز خدا تو رو رسوند!

به سمتش نگاه کردم لبخند زد و سری تکان داد . درحالی که از جیبش پاکت سیگار رو درمیاورد گفت:

-میخوای آخرین کمکم بکنم بعد برم؟

مشکوک نگاهش کردم سیگار رو گذاشت کنج لبش و با فندک نقره ای رنگش در آنی روشنش کرد کام گرفت و دودش رو بیرون فرستاد .

-تو که نمیخوای ساعت یک شب زنگ بزنی و مامان جونتو بیدار کنی نه؟!

راست میگفت!

-پس چیکار کنم؟

کام دگریی از سیگارش گرفت. نخ سیگار رو به سمت ام گرفت دود سیگارش رو بیرون داد و گفت:

-فعلا بگیر اینو من درو باز میکنم.

سیگار رو از دستش گرفتم . نگاهش کردم بی توجه به من اور کتش رو درآورد و گذاشت تو بغلم.

دستاش رو بلند کرد و پرید . سر در فلزی رو گرفت با یه حرکت خودش رو بالا کشید . پرید تو حیاط و در رو باز کرد. نمیدونستم بخندم یا تعجب کنم. انقدر فرز این کار رو کرد که کسی نمیدونست میگفت دزدی چیزیه.

اول سیگار رو از لابه لای انگشاتم کشید بعد با دست دیگه اور کت رو از بغلم کشید.

سیگاری که حالا خاموش شده بود رو کنج لبش گذاشت . اورکت رو تنش کرد و حینی که دنبال فندکش میگشت کمی کنار رفت و با لودگی گفت:

-بفرما تو تعارف نکن.دم در بده.

از حرف و لحنش خندم گرفته بود!  با صدایی آرومی گفتم:

-خیلی ممنون بابت آخرین کمک!

با ژست خاصی دو انگشت اشاره و وسطش رو به سمت پیشانی اش برد و گفت:

-خواهش میکنم.من رفتم فعلا.

با قدم های بلند از حیاط خارج  شد و قدم زنان از کوچه خارج شد.

مسیر رفتنش رو نگاه کردم...به خودم اومدم و سرم رو به طرفین تکان دادم. در حالی که نهایت تلاش‌ام رو میکردم تا در رو به آرومی ببندم و به سمت خونه پیچیدم و زیر لب نالیدم:

-خدا این مرحله رو به خیر بگذرونه!

پاورچین پاورچین به سمت پله ها رفتم . دو  تا پله رو بالا رفتم. دستم رو به سمت دستگیره ی آهنی در بردم تو دلم خدا خدا میکردم در رو از پشت قفل نکرده باشه که خوشبختانه قفل نبود.

وارد خونه شدم تاریک تاریک بود و فقط نور صفحه ی تلویزیون بود که از ته راهرو پذیرایی رو روشن کرده بود که نشون میداد باز مامان جون جلوی تلویزیون خوابش برده.

به سمت اتاق خوابم رفتم خسته تر از اونی بودم که گوش بشم برای غر زدن مامان جون.

لباس هام رو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم...

به اتفاقای امروز فکر میکردم...به خوابمم نمیدیم که یه روز اینطوری کسی رو بزنم!

به یاد بهراد که افتادم باز چشم هام پر شدند!خدایا من چیکار باید بکنم؟!

دیگه اشکی نداشتم که براش بریزم! انقدر خودم رو تهی حس میکردم که حداقل برای بهرادی که تو اوج ناراحتیام ولم کرد اشک نریزم...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲۲

-بس میکنین یا نه؟! تو چته آتیلا؟چرا جفتک میپرونی؟!تا اینجا اومدیم از اینجا به بعدشم هستیم.

نفس صدا دار آتیلا نشان از عصبانیتش بود.و انگار همه ی حرص اش رو سر پدال گاز خالی میکرد.

تو ذهنم همش حرف هاشون رو مرور میکردم. دنیا کی بود؟!یعنی جهان زن داشته؟ زیر چشمی به دستاش نگاه کردم نه اینکه حلقه دستش نیست.فاز دپم نداره بگیم زنش مرده!

تا دم در خونه هیچکس حرفی نمیزد . سکوت بود و سکوت.

ماشین دم در خونه ایستاد. نمیدونستم چیکار کنم حتی نمیدونستم دایی به مامان جون چی گفته.برای همین پرسیدم:

- دایی جان به مامان جون چی گفتی؟

به سمتم برگشت و گفت:

-بهش گفتم حالت بد شده رسوندیمت بیمارستان.ولی انگار اون به آقاجون گفته خونه ی یکی از دوستاتی.

خیلی بی حوصله و کلافه بود درکش میکردم. حداقل سر و کله زدن با آتیلا آدم رو حسابی خسته میکرد.

سرم رو به نشونه ی باشه تکون دادم . بعد از خداحافظی از ماشین پیاده شدم.بعد پیاده شدم. ماشین حرکت کرد حتی منتظر نموندم تا از کوچه خارج بشن. سرمای هوا وادارم میکرد تا به قدم هام سرعت ببخشم.جلوی در ایستادم نه کلید داشتم نه کیفم پیشم بود.

دستم رو به سمت جیبم بردم اما نمیتونستم گوشیم رو پیدا کنم!نفس تو سینه ام حبس شد نکنه گمش کردم. با نگرانی دوباره  روی جیب هام دست کشیدم! نه انگار واقعا گمش کردم! ضربه ی آرومی به پیشونیم زدم و غرولند کردم:

-مرده شورت رو ببرن آوید!بفرما گوشیتم گم شد!

  گرفته شدن گوشیم جلوی صورتم باعث شد دست از گشتن مجدد جیب هام بردارم.

 

-آخه تو چقدر حواس پرتی!بگیر این گوشیت. اینم لباس و دارو هات.

و بعد پاکتی رو که توش شلوار و دارو هام رو گذاشته بود رو گذاشت تو بغلم.

متعجب پرسیدم:

-مگه تو نرفتی؟

-به خاطر حواس پرتی جنابعالی  پیاه شدم اومدم وسایلتو پس بدم.اونا رفتن من خودم برمیگردم.

با خستگی سرم رو بالا گرفتم . آسمون نارنجی رو نگاه کردم و زمزمه وار گفتم:

-واقعا ازت ممنونم!امروز خدا تو رو رسوند!

به سمتش نگاه کردم لبخند زد و سری تکان داد . درحالی که از جیبش پاکت سیگار رو درمیاورد گفت:

-میخوای آخرین کمکم بکنم بعد برم؟

مشکوک نگاهش کردم سیگار رو گذاشت کنج لبش و با فندک نقره ای رنگش در آنی روشنش کرد کام گرفت و دودش رو بیرون فرستاد .

-تو که نمیخوای ساعت یک شب زنگ بزنی و مامان جونتو بیدار کنی نه؟!

راست میگفت!

-پس چیکار کنم؟

کام دگریی از سیگارش گرفت. نخ سیگار رو به سمت ام گرفت دود سیگارش رو بیرون داد و گفت:

-فعلا بگیر اینو من درو باز میکنم.

سیگار رو از دستش گرفتم . نگاهش کردم بی توجه به من اور کتش رو درآورد و گذاشت تو بغلم.

دستاش رو بلند کرد و پرید . سر در فلزی رو گرفت با یه حرکت خودش رو بالا کشید . پرید تو حیاط و در رو باز کرد. نمیدونستم بخندم یا تعجب کنم. انقدر فرز این کار رو کرد که کسی نمیدونست میگفت دزدی چیزیه.

اول سیگار رو از لابه لای انگشاتم کشید بعد با دست دیگه اور کت رو از بغلم کشید.

سیگاری که حالا خاموش شده بود رو کنج لبش گذاشت . اورکت رو تنش کرد و حینی که دنبال فندکش میگشت کمی کنار رفت و با لودگی گفت:

-بفرما تو تعارف نکن.دم در بده.

از حرف و لحنش خندم گرفته بود!  با صدایی آرومی گفتم:

-خیلی ممنون بابت آخرین کمک!

با ژست خاصی دو انگشت اشاره و وسطش رو به سمت پیشانی اش برد و گفت:

-خواهش میکنم.من رفتم فعلا.

با قدم های بلند از حیاط خارج  شد و قدم زنان از کوچه خارج شد.

مسیر رفتنش رو نگاه کردم...به خودم اومدم و سرم رو به طرفین تکان دادم. در حالی که نهایت تلاش‌ام رو میکردم تا در رو به آرومی ببندم و به سمت خونه پیچیدم و زیر لب نالیدم:

-خدا این مرحله رو به خیر بگذرونه!

پاورچین پاورچین به سمت پله ها رفتم . دو  تا پله رو بالا رفتم. دستم رو به سمت دستگیره ی آهنی در بردم تو دلم خدا خدا میکردم در رو از پشت قفل نکرده باشه که خوشبختانه قفل نبود.

وارد خونه شدم تاریک تاریک بود و فقط نور صفحه ی تلویزیون بود که از ته راهرو پذیرایی رو روشن کرده بود که نشون میداد باز مامان جون جلوی تلویزیون خوابش برده.

به سمت اتاق خوابم رفتم خسته تر از اونی بودم که گوش بشم برای غر زدن مامان جون.

لباس هام رو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم...

به اتفاقای امروز فکر میکردم...به خوابمم نمیدیم که یه روز اینطوری کسی رو بزنم!

به یاد بهراد که افتادم باز چشم هام پر شدند!خدایا من چیکار باید بکنم؟!

دیگه اشکی نداشتم که براش بریزم! انقدر خودم رو تهی حس میکردم که حداقل برای بهرادی که تو اوج ناراحتیام ولم کرد اشک نریزم...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...