رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان مراوده ممنوعه! | تیم خون‌آشام‌های نودهشتیا


MONIE
 اشتراک گذاری

ابدیت   

3 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. زندگی ابدی یا زندگی فانی؟



ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان

رمان مراوده ممنوعه! | تیم خون‌آشام‌ها

ژانر: تخیلی_فانتزی 

زمان پارت گذاری: دقیقه نود 

هدف: شرکت در مسابقات هاگوارتز 

 

مقدمه:

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند 

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین 

قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند 

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا

مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

 

خلاصه: تا به حال فکر کردی دریا از کجا آمده؟ 

بعضی‌ها میگن توی گذشته‌های خیلی دور توی یه شهر خیلی دورتر یه پادشاه نامیرا و مهربون زندگی می‌کرده که مردم شهرش ماهی‌ها بودن!

روزگار توی این دیار همیشه به شادی می‌گذشت تا زمانی که تنها پسر پادشاه توی شکار مارماهی شمشیر زهراگینش  بی‌وفایی می‌کنه و زخمی به دستش می‌اندازه وقتی از هوش می‌ره، پادشاه طفلکی بهترین طبیب دنیا رو هم به بستر پسرش می‌بره جوابی جز سوگ و نامیدی نصیبش نمیشه و با چشم‌های خودش پر-پر شدن پسرش رو میبینه،

پادشاه قصه از اون وقت به بعد فقط روی تختش میشینه تا ارتش سرشک بلندای گونه‌اش رو فتح کنه.

مردم شهر هم پا به پای پادشاه دلشکسته اشک می‌ریزن و انقدر قطره روی قطره می‌زارن تا کل شهرشون زیر موج‌های از اشک غرق میشه.

فکرش بکن؟! شوری دریا از اشک ماهی‌هاست و موج‌های خروشانش برای هق-هق‌های بغض‌آلود پادشاه!

می‌دونید چرا هیچ وقت شاه دست از گریه نکشید؟ چون هرگز نمی‌خواست باور کنه بعد از مرگ تک پسرش خورشید باز هم طلوع می‌کنه و زندگی ادامه داره! پس کل شهرش رو جایی برد به زیر خط افق ‌‌‌‌‌‌‌.

و حالا سال‌هاست که زمان برای دریا یخ زده....

ویراستار: @ dorsa_a

ویرایش شده توسط MONIE

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت ۰/۵

 

می‌دونید؟ 

واژه بلاتکلیفی اشاره خیلی کاربردی به سردرگمی افراد داره.

دقیقا اون لحظه‌ای که بین انتخاب دوتا موضوع حیاتی مثل حیوان نجیبی که مدام دنبال چاله گِل هست، گیر می‌کنید باید شرافت و منفعت شخصی خودت رو به یه چالش احمقانه دعوت کنید!

شطرنجی که یه قمار خالصه! ولی ذاتا توی زندگی باخت و برد اصلا معنا نداره چون مطمئنم که به اندازه چیزهای که فدا می‌کنی رویای حقیقی به دست میاری یادتون باشه رویاها توان دارن. 

همیشه بهمون می‌گفتن اگر تلاش کنیم می‌تونیم به تمام آرزو و رویاهامون برسیم؛ ولی  کسی نبود تا بهمون بگه نفرین ها هم یه آرزو هستن و کسانی هم رویای نابودی دارن.

همهٔ ما یک روز به دنیا میایم و تمام عمرمون تاوان اون روز رو چه خوب و چه بد؟ پس می‌دیدم.

توی خانواده‌ای که انتخاب ما نبود، توی  کشوری که نظری برای ملیتش از ما پرسیده نشده  با دینی که هیچ چیزی درباره‌اش نمی‌دونیم.

من، درست وقتی که پرتوهای نقره‌ای اون شیشه نفرین شده به چشم‌هام اصابت می‌کرد متوجه شدم بلاتکلیف ترین آدم... نه بهتر بگم بلاتکلیف‌ترین موجود دنیا هستم که بهترین درک رو از کلمه "سردرگمی" داره.

روحم بین تمام فضاهای میان ستاره‌ای کیهان هستی معلق مونده بود و روزی‌ها و سال‌ها حتی قرن‌های بیشتری رو برای تفکر می‌طلبید، البته هر چند بار هم که توی افکار کهنه و خاک گرفته ذهنم چرخ می‌خوردم  و اونها رو از دریچه‌های مارپیچ‌وار ذهنم بیرون می‌کشیدم تا جلوی آفتاب پهنشون کنم و با چوب به جونشون بیافتم و  گرد و غبارهای فراز و نشیب سال‌ها رو از ذهنم پاک کنم تا به دست باد بدم یه حقیقت هیچ وقت عوض نمیشه.

موقع مرگ همیشه تنها هستم.

چه سودی برای من داره که در بین مردم به خوبی ازم یاد بشه حتی همون "مردم"  هم  حقیقتاً   بیشتر از یک قرن  زنده نیستن پس دیر یا زود زیر خروارها خاک فراموش میشم.

با اینکه می‌دونم حتی روح من هم روزی جسم رو ترک می‌کنه باز هم بارها این سوال رو از خودم می‌پرسم

- یعنی کسی هست موقع مرگ من رو همراهی کنه؟

روز خاکسپاریم بهترین جواب رو داشتم؛ ولی حالا چی؟

اینکه زندگی ابدی داشته باشی خیلی دردناکه! 

و پیر شدن دردناک‌تره وقتی به زمانی می‌رسیم که تمام اطرفیانمون جام زندگیشون تهی شده زمانی که دوستانمون از پیشمون رفتن  و تمام خاطرات و ایام شاد جوانی از میان میره، زندگی‌های جدید جامون رو می‌گیره!

فراموش شدن وقتی که دیگه زنده نیستی ناراحت کننده است؛ اما نسیان درحالی که هنوز نفسی برای بیرون فرستادن داری...

مهم نیست چه تعداد دوست داشتی سیل فراموشی بلاخره تو رو در لابه لای فراز و نشیب ایام گم می‌کنه!

ولی اگر دلیل اولین روز زندگیت و تکرار هر روز اون رو دریابی  مطمئناً واژه بلاتکلیفی برای تو نامفهوم  خواهد موند.

@ Flare  @ VIOLET.17 ,عزیزانم متن اصلی رو ندارم و مجبور ایجاد تغییراتی شدم راضی باشید.

ویرایش شده توسط MONIE
فراموشی همیشه از طرفدارانش دوری کرده...

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت دوم

آبتین هر بار که می‌خواست اتفاقات در مسیر جریان رو هضم کنه صدای ناهنجار مداح که برای بار ده‌هزارم ناکام موندن در حیات بی‌ثمرش رو از پشت میکروفن با تمام توان تارهای صوتیش اعلام می‌کرد مانع می‌شد و مثل ناخون‌های بلند روی تخت سیاه فکرش کشیده میشد و افکارش رو در هم می‌آمیخت.

از مداح‌های مجلس ختم متنفر بود انقدر واقعه ناگوار رو با شیون و فغان شرحه- شرحه می‌کردن تا اندوه جاموندگان ترک‌های عمیق‌تری روی قلب‌هاشون به جا بزاره.

 این وقایع به مراتب انگیزه آبتین رو برای قتل اون مرد میان سال افزون‌تر می‌کرد.

اصلا نمی‌دونست چرا موقع خاکسپاری اینجا بود؟  تا جایی که به خاطر داشت از مداح برای مراسم های بعد از خاکسپاری  استفاده می‌کردن.

نقش خودش در این مراسم سیاه خیلی کم رنگ بود؛ ولی بیشترین غم به دلش چنگ می‌زد، البته اون نزدیک ترین فرد به جنازه بود.

نگاهش رو به آسمون گرفته سوق داد و آهی کشید سرما رو دیگه روی پوستش احساس نمی‌کرد؛ اما احساساتش قوی‌تر از هم زمان دیگه‌ای عقلش رو مختل می‌کردن.

نمی‌دونست از ترس و بهت بود یا این هم یکی دیگه از عوارض جانبی دو ماه گذشته است که تا ابد مثل یه پیچک سمی قرار بود دور پاهاش بپیچه و اون رو توی مرداب تعفن برانگیز زندگیش غرق کنه.

یعنی قرار بود تا ابد زنده بمونه؟

همون لحظه صدای هماهنگ شده لا اله الا الله توی شهری که ساکنینش جز یه پارچه سفید و یه سنگ بالای سرشون اموال دیگه ای نداشتن پیچید.

آبتین به تابوت چوبی که روی شونه‌های افراد سیاه‌پوش جا گرفته بود خیره شد وبا خودش فکر کرد ذاتا الان هم داشتن جنازه‌اش رو توی یه تابوت درحالی که داره به سمت قبر تازه کنده شده‌اش برده میشه می‌بینه این یه کابوس نحس بود!

دلش می‌خواست همین الان با تمام توان فریاد بزنه:

- نه! من نمردم! من هنوز زنده‌ام و هر روز قرار بیشتر از قبل توی لجنزار زندگیم دست و پا بزنم!

دریغ از نشدن و افسوس از منع بودن اجباری! 

البته کی رو می‌خواست گول بزنه؟ همون مقدار که نیمی از بیماران روانی وجودش اصرار داشتن تا جنازه‌اش رو توی کفن و دفنش همراهی کنن، نیم دیگه‌ای از مجنون‌های به بند کشیده‌اش پاهای قفل شده آبتین رو از انجام این کار تحریم می‌کردن؛ اما این جدال تنگاتنگ با دیدن صورت گرد و سرخی که بین امواجی از زن‌های گریون با چادرهای مشکی مشابه گم شده بود عنان نسیان تمام افکارش گره خورد، آبتین تقریبا به سمت جمعیت سیاه پر کشید. 

هنوز قدم از قدم بر نداشته بود که کلاه مزاحم سویشرتش به سمت عقب کشیده شد و اون رو مجبور به توقف کرد با ابروهای در هم و لحنی که حرص و غیض درش ادغام شده بودن غرید: میشه لااقل اینجا دست از سرم بر‌داری؟

 

ویرایش شده توسط MONIE
⁦ಠ∀ಠ⁩

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت سوم 

سینا شونه‌ای بالا انداخت و گفت: برو خودت رو خاک کن حلوات هم می‌تونی بخوری؛ ولی فکر می‌کنی چی میشه اگر تو رو توی تشییع جنازه خودت ببینن؟

آبتین با ضرب کلاهش رو از بین انگشت‌های دراز و کشیده‌اش بیرون کشید و کلاه سویشرت سیاهش رو روی موهاش برگردوند.

- با این قیافه‌ای که جنابعالی برای من ساختی مامان هم من رو دیگه نمی‌شناسه.

این رو زمزمه‌وار درحالی که از قامت بلندش دور می‌شد گفت؛ اما مطمئن بود از گوش‌های دراز و کشیده سینا دور نمی‌مونه.

سعی می‌کرد مقصد قدم‌هاش رو روی سنگ‌ قبرهای براق و سیاه قرار نده.

الان آبتین هم قرار بود صاحب یکی از این پلاک‌های سنگی با یک شعر و عکس‌ خودش باشه.

میان هفته بود و افراد خیلی اندکی بین قبرها درحال پرسه زدن بودن.

آبتین دورترین نقطه ممکن رو نسبت به اجتماع برای ایستادن انتخاب کرد.ب

باچشم‌هاش به دنبال رابتین قامت مرد‌ها رو چاوش می‌کرد و پیدا کردن چشم‌های درشت سبز که اشک‌هاش بی‌وقفه درحال فرو ریختن هستن زیاد هم سخت نبود.

از بچه‌گی هم برادر دوقلوش دلنازک بود رابتین دست بالا اورد و سریع اشک‌هاش رو پاک کرد و به سمت مادرش که روی زمین سرد و خاکی نشسته بود و در سکوت گونه‌های سرخش رو مرطوب می‌کرد رفت.

انگار در سر رشته این خانواده آرام ماندن بنیادی بود و هیچ یک از اعضا غمش رو فریاد نمی‌زد!

آبتین از ابتدای دیدن مادرش احساس می‌کرد ذره- ذره درحال سوختن و پودر شدن زانوهای دردمندش که به طبیعت سرد خاک سپرده شده بودن از نگاه رابتین هم دور نمونده بود و مادرش رو به روی صندلی کشوند.

آبتین نفس عمیقی از هوا قرض گرفت و لحظه‌ای اون ترکیب گازی رو در قفسه سینه اش حبس کرد لااقل می‌دونست مادرش رو به امید رابتین گذاشته.

می‌خواستن میت رو توی قبر بزارن آبتین کمی جرأت کرد ونزدیک‌تر شد و به جایگاهی که روی دیواره‌های خاکیش ضربه‌های بیل باقی مونده بود خیره شد.

اونجا خیلی تنگ بود و حالش رو بدتر می‌کرد!

ناگهان صدای شیون زن‌ها بلند شد و آبتین که محو قبر بود پیش از پیش رعب و وحشت از اون مستطیلی تنگ وارد دلش شد.

 مردی بلند گفت: خواهرا آروم باشید مرده وحشت می‌کنه!

و چقدر درست می‌گفت چون آبتین ترس زیادی توی وجودش درحال غوطه‌وری بود و نمی‌تونست لحظه‌ای چشم از میتی که توی قبر جا می‌گرفت برداره.

اما از سویی تمام هوش و حواس سلول‌های خیانتکار بدنش در جای دیگه‌ای پرسه می‌زد، انگار بدنش تمایل به همکاری از افکارش رو نداشت و حتی مردمک های چشم، آخرین حزب وفادار هم مدام در حال لرزید بودن.

ویرایش شده توسط MONIE
برو خودت رو خاک کن حلوات هم می‌تونی بخوری؛ ولی فکر می‌کنی چی میشه اگر تو رو توی تشییع جنازه خودت ببینن؟

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت چهارم

کاملا حس می‌کرد شئ با سرعت زیاد از آسمان به سمتش نزدیک می‌شه و آبتین اینبار هم مثل دفعات قبل در برابر خواسته‌های خودخواهانه بدنش ضعف نشون داد.

از مکانی که ایستاده بود به پشت جهید و نگاهش محو کشیده شدن طراوت اولین قطره ابرهای سیاه اندون توسط خاک مرده زار شد.

فکر نمی کرد روزی قطرات بارون هم براش دردسرساز باشه

مخصوصاً که کنترلی بر این دو دسته‌گی حس‌های پنج‌گانه‌اش نداشت در اصل چیزی به اسم حد وسط درونش وجود نداشت در بعضی از موارد به شدت قوی بود و اون رو از اطرافش باخبر می‌کرد و گاهی چنان کند بود که حتی روی بیناییش هم تاثیر می‌گذاشت؛ ولی با تمام این ها نمی‌تونست منکر طعم حلوای زن عموش که فقط به خاطر گرده‌های شیمیایی بوی لذیذش توی دهنش در جریان بود بشه!

اون پیرمرد سمج بهش توضیح داده بود که این نوسانات حسی به خاطر تغییر خلق و خوش بود و ادامه دار نیست!

باز به سمت جمعیت برگشت؛ اما افراد سیاه پوش متراکم‌تر شده بودن و اون دیدی به خودش نداشت!

اکثریت افراد فقط یک چهره مبهم توی خاطراتش داشتن آبتین آدم بد مشربی نبود فقط دوست داشت توی مهمونی ها ساکت باشه و بزاره بحث رو برادر دوقلوی عزیزش به دست بگیره چون هیچ وقت حرف‌هاش رو بیان نمی‌کرد و سعی می‌کرد موضوعات رو توی ذهنش سر و سامون بده‌ اون لزوماً برای برقراری ارتباط کمی محتاطانه عمل می‌کرد، مادرش می‌گفت تو این مورد مثل پدرش!

این تنها وجهه اشتراکی که با اون مرد خمیده داشت و سعی برای تغییرش نکرده بود.

نمی‌دونست کجاست هیچ وقت حسش نکرده بود چون وجودش نه تنها سودی نداشت آزاری هم نمی‌رسوند.

جز دودهای مختلف اعتیاد آور خاطرات دیگه‌ای ازش نداشت حتی سالی یکبار هم به آن‌ها سر نمی‌زد آبتین پوزخندی زد توی دلش تکرار کرد:

- چه انتظاری دارم اون حتی برای خواستگاری و عقد رابتین هم حاضر نشد چه برسه به ختم من! اون ذاتا خیلی وقته که ما رو فراموش کرده البته شاید اون هم مرده....

دستی به دور مچ رهای آبتین پیچیده شد و اون رو با نهایت سرعت به سمت عقب و به دنبال خودش کشید.

آبتین حتی فرصت اعتراض هم نداشت حتی تلاشی هم برای حفظ تعادلش انجام نمی‌داد و فقط مدهوش تغییر سریع مکان‌ها و تصاویر اطرافش بر صفحه نمایش چشم‌هاش بود اون مدام در حال گذشتن و پیچیدن توسط اون عامل غیر مجهول بود.

پاهای تندرو سینا که آرامش اختیار کردن و ایستادن، آبتین تعلل نکرد و با ضرب مچش رو از بند مستحکم دست‌های سینا بیرون آورد و درحالی که رو پاشنه‌های کفش تلو_ تلو می‌خورد فریاد زد:

ویرایش شده توسط MONIE
⁦(ب_ب)⁩

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت پنجم

- چرا نمیزاری سر قبر خودم هم راحت باشم؟

سینا دست‌هاش رو توی جیب پالتوی سیاهش فرو کرد و به چوب گرد و نمناک چراغ برق تکیه داد

- فکر نمی‌کنی خیلی جو گرفته شدی؟ 

آبتین رو زانوهایش افتاد تا از سقوطش جلوگیری کنه پلک روی هم گذاس قرمه چیم‌هاش می‌سوخت شوخی که نبود اون حتی و باد هم بر خلاف حرکتشون اگر هنوز انسان بود مطمئنا چشم‌هاش از حدقه بیرون می‌جهید. 

پا به پای سینا دویده بود؛ اما دریغ از یک دم و بازدم نا‌هماهنگ گویا یه پیاده‌روی ساده توی یک صبح بهاری داشته!

دندون‌هاش رو با ضرب بهم فشار داد؛ اما به ثانیه نکشید که با پاره شدن گوشت لب زیرین پشیمون شد هنوز به بلندای دو خنجر دندون‌هاش عادت نکرده بود.

- برو بابا دو ماه آزگار مسخره تو شدم الآنم این وضعم شده! دوماه مامانم رو ندیدم نمی‌دونم تنها چیکار می‌کنه؟ کجا می‌ره؟ کسی مراقبش هست؟ و باز جنابعالی مثل پیاز بوداده پریدی وسط خاکسپاری من و دنبال خودت خرکشم کردی!

تنها ریکشن مفید سینا به حرف‌های آبتین که کیلو_ کیلو خشم و برآشفتگی ازش می‌چکید چرخوندن مردمک‌هاش بود!

- آبتین چی میگی؟ یا موقع تبدیلت یه تیکه از مغزت کنده شده یا از اول نداشتیش! اونجا حتی یه جنازه جعلی هم نبود بلکه یه خطای دید سازمانی برای فریب دادن نسل آدمیزاد بود!

آبتین صاف ایستاد و ابروهایش رو جمع کرد با بهت گفت:

- ولی... ولی من که اون رو دیدم یعنی من یه میت که با کفن سفید پیچیده شده بود رو دیدم! 

سینا بشکنی زد و به کوچه‌ای که در ابتداش ایستاده بودن اشاره کرد:

- به مورد خوبی اشاره کردی! ما هم آمدیم اینجا تا ببینیم چرا جناب هنوز مثل آدم‌ها گیج و منگ میزنی!

آبتین با سخره به اطرافش نگاه کرد و گفت: توی یه کوچه بن بست قدیمی؟‍! 

سینا به سمت انتهای کوچه قدم برداشت و شروع به شکستن قلنج انگشت‌های رنگ پریده‌اش کرد.

- نه از اینجا میریم پشت اون دیوار!

آبتین از طفره رفتن های سینا کلافه شده بود اون پیرمرد کشیده که از پیری فقط موهای نقره‌اش رو به ارث برده بود عادت نداشت هیچ چیز رو کاملا برای کسی توضیح بده!

درسته بهش گفته بودن سینا صد در صد عامل تمام این حالت‌های عجیب نیست؛ ولی دلیل نمی‌شد تا ذره‌ای از حس تنفرش نسبت به اون شخص کم بشه.

دیوار آجری انتهای کوچه رو مثل سد محکمی بسته بود حتی توی دنیای ماورائی هم بوی از شانس نبرده بود و مجبور بود با یه دیونه سر کنه.

- خوب حتما الان می‌خوای یه ورد بخونی و چه بدونم آجرهای دیوار یهو به پل تبدیل بشه؟

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت ششم

سینا سر جاش توقف کرد سرش رو گردوند و با تردید به آبتین خیره شد توی نگاهش تاسف قابل توجه‌ای موج می‌خورد!

- واقعا درباره ما چی فکر کردی؟ توی قرن بیست و یکم هستیم یکم کمتر فیلم تخیلی ببین بچه! 

و سپس دست کلیدی از جیبش بیرون کشید و به سمت در کوچیک کرمی رنگی که تا به الان از چشم‌های آبتین دور مونده بود راهش رو کج کرد.

آبتین ناسزایی به خاطر کوری موقتش به درها فرستاد و سعی کرد با چند قدم بلند خودش رو به پشت سر سینا برسونه.

- خوب الان میشه بگی داریم کدوم گوری می‌ریم؟ 

سینا در رو به سمت خودش کشید و قفل با صدای تیکی باز شد بدون تعلل از در گذشت و بلند گفت: بیا خودت می‌فهمی!

آبتین توی دل اَه غلیظی کشید و تکرار کرد: 

- آخه اگر می‌فهمیدم که دنبال تو راه نمی‌افتادم.

قامت سینا که از چهار چوب کنار رفت آبتین با تعجب به فضایی که پشت در پنهان شده بود خیره شد الان چی رو باید باور می‌کرد؟ آجرهای بارون خورده دیوار که بوی گِل رُس رو توی هوا آزاد می‌کرد و برگ‌های اویزون و شاخه های پیچ خورده انگور که توسط ارتش پاییز فتح شده بودن یا خیابان سنگفرشی روبه روش که با ساختمون‌های بلند و انگلیسی احاطه شدن!؟

نیم تنه‌اش رو از در عبور داد و چشم‌های گشاد شده‌اش رو دورتا دور کوچه چرخوند و سر آخر به سینا که دست به سینه نگاهش می‌کرد گفت: با من شوخی می‌‌کنی؟ کجای قرن بیست و یکم اونم توی تهران همچنین چیزی هست؟

سینا سری از تأسف تکون داد و با گرفتن کلاه سویشرت آبتین اون رو توی کوچه مخفی کشید تا بتونه درگاه ورودی رو ببنده بعد با کج کردن دهنش ادای صورت حیرت زده آبتین رو درآورد: 

سینا- نمی‌دونم وقتی هزارتا غلط توی اون گوشیتون می‌کنید برات عادیه؟ ولی حالا یه کوچه از پشت دیوار دیدی سه ساعت برای من قیافه میای؟ 

آبتین به سینا نگاه کرد توی دلش گفت: نگاه کن پیرمرد چه ادا اصول میاد!

سینا دستمال سیاهی از توی جیبش جلیقه‌اش بیرون کشید.

سینا - پیرمرد باباته!

آبتین فیسی کشید و سرش رو با شدت به دو طرف تکون داد از این اخلاقش متنفر بود.

- سینا نمی‌دونم چطوری این کار رو می‌کنی؛ ولی دفعه اول و آخرت باشه که ذهن من رو... برای گفتن کلمه بعد مکثی کرد خیلی احمقانه به نظر می‌آمد!

سینا که تعللش رو دید ادامه داد: که ذهنت رو می‌خونم؟ بهتر کمی ایمان داشته باشی پسر همه چیز اتفاق افتاده الان توی کما نیستی، خون‌آشام‌ها وجود دارن و تو هم یکی از اونهایی، البته تقریباً!

آبتین کلافه‌تر از هر موقع دستش رو توی موهاش چرخوند و به تار موی سیاهی که لابه لای انگشت‌هاش جا مونده بود و مهر تاییدی به این اتفاقات بود نگاه کرد

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت هفتم 

- نمی‌دونم! خودت رو بزار جای من داری زندگیت رو می‌کنی. یهو یه خون‌آشام‌ می‌افته تو زندگیت و به طور اتفاقی تبدیلت می‌کنه!

جمله آخرش رو با حرص ادا کرد سینا دستمالش رو با شدت تکون داد تاهای اون دستمال مربعی تازه باز شد و توی هوا شنل سیاهی شناور شد‌.

- الان داری به من طعنه می‌زنی؟

آبتین سعی کرد خودش رو با قبول اینکه اون دستمال کوچیک یه خطای دید بوده و از اول هم یه شنل بلند توی جیب‌های سینا جا خوش کرده بوده خودش رو متقاعد کنه! باید بیشتر عادت می‌کرد

- مشخص نیست؟ می‌خوای بهتر بگم؟ جناب آقای سینا تو یه تنه زندگی من رو به باد دادی!

سینا شنل رو توی صورت آبتین کوبید و دست‌هاش توی جیب‌هاش گذاشت:

- آه آه آه زبون نیست که نیش عقربه! انگار من عاشق چشم و ابروی آقا شده بودم.   این شنلم بپوش اینجا بلانسبت سگ هم صاحبش رو نمی‌شناسه! 

آبتین دستش رو روی پارچه مخملی شنل کشید دکمه‌ داشت و خیلی هم بلند بود چطوری باید می‌پوشیدش؟ شاید مثل یه شال گردن! 

سینا که جدال آبتین رو با خودش دید نیشخندی زد دلش می‌خواست همون‌جوری که شنل رو کج و کوله تنش کرده ولش می‌کرد و حسابی بهش می‌خندید به سمتش قدم برداشت و درحالی که داشت شنل رو توی تنش میزون می‌کرد گفت: 

- یه شنلم نمی‌تونی بپوشی من به چی امید داشته باشم آخه!

آبتین که تازه فهمیده بود نحوه استفاده اون تیکه پارچه بی‌سر ته و بدون آستین چطوریه؟

غر زد: مامانم شنل پوشیده یا بابام که شنل پوشیدن بلد باشم؟

سینا کلاه شنل رو تا روی چونه آبتین پایین کشید کافی بود اون فروشنده‌های توی بازار چشم‌های دورنگش رو می‌دیدن مطمئنا قیمتش توی بازار سیاه خیلی زیاد می‌شد سال‌ها گذشته بود؛ ولی قوانین اینجا هرگز عوض نمی‌شد.

- دنبالم بیا اینجا گم بشی ته لطفم برات اینکه اینبار واقعا سر قبرت فاتحه بخونم.

وقتی کمی جلوتر رفت و صدای کفه‌های تخت کفش‌‌های آبتین رو نشنید به پشت سرش برگشت و به آبتین که با کلاه شنل درگیر بود طعنه زد:

- مگه نمیگم دست نزن بهش بچه!

انقدر کلاه شنل به صورت آبتین نزدیک بود که اون برگشت بخار بازدم‌هاش رو کاملا توی صورتش حس می‌کرد و عادی بود که جز کفش‌های ساده خودش و نیم پوت‌های سینا که روی سنگفرش‌های کثیف خودنمایی می‌کرد چیز دیگه‌ای نبینه، کی توی این موقع از سال نیم پوت چرمی می‌پوشید؟ یک ماهم از پاییز نگذشته.

- اَه آخه این چیه؟ موهای من بشکنه تو می‌خوای درستش کنی؟ بدبختی هام کم بود این محرومیت آینه هم اضافه شد اصلا تو چرا هی به من میگی بچه؟ مگه چقدر از من بزرگتری؟!

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت هشتم

سینا دست آبتین رو گرفت و باخودش کشید انگار که نه انگار تا همین چند لحظه پیش اون رو پیرمرد صدا می‌کرد باید به جلسه سازمان هم می‌رفت درسته به زمان مقید نبود؛ ولی نمی‌خواست موقع اتمام جلسه توی تالار گفتگوی حاضر بشه، آبتین هم مدام وقفه می‌انداخت.

 -فکر کنم هفتصد بیست سال ازت بزرگتر باشم.

آبتین درحالی که دوباره خرکش شده بود و سعی می‌کرد دیده بیشتری به جلوش پیدا کنه با شنیدن سنش سوتی کشید قبلا از بچه‌های گروه شنیده بود یه خون‌آشام اصیل و سن دار هست؛ ولی جدی اون مثل یه فسیل بود، پس الان باید هفتصد و چهل و پنج سالش باشه!

- می‌دونستی خیلی پیری؟ چند تا شاه ایران رو دیدی؟

سینا لحظه‌ای توقف کرد و به نوشتن طلایی تابلوی مرمر سیاه نگاه کرد  بعد جنگ جهانی حسابی به ظاهر اینجا رسیده شده بود.

                                          (Welcome to the black market)

(به بازار سیاه خوش آمدید) 

- می‌دونستی همش چرک کف دستم رو داری می‌کوبی تو صورتم؟

آبتین بی‌خیال دهن به دهن گذاشتن با سینا شد و گوش‌هاش رو تیز کرد این  ایستادن و حرکت کردن‌های بی‌خبر حس کنجکاویش رو تحریک می‌کرد مخصوصاً که حالا صدای قدم‌های زیادی با پچ_ پچ‌های نامعلوم رو می‌شنید طولی نکشید که تعداد کفش‌ها و پاهایی که از اطرافش گذر می‌کردن  شدت گرفت.

صدای فریادهای اطرافش بلندتر و بیشتر شد: 

- بیا این ور بازار  دوباره جوان شوید! گرده جوانی دائمی دارم به شرط استفاده! 

پیرزنی در نزدیکی مسیر نامعلوم با صدای خش دارش  جیغ کشید:

-  عجوزهای جادوگر کرم زگیل جادوگری مناسب بینی‌های درازتون!

گویا توی یه بازار بودن! دوباره به صداهای مخلوط زن و مردها گوش‌ داد:

- بیوکنزی تغییر رنگ چشم دارم فقط ده دقیقه! سنگ‌ قبر جن فقط دو سکه!

- آتیش زدم به مال سابلینال تغییر چهره فوری فقط سه سکه! فقط سه سکه!

آبتین آروم و قرار نداشت حس فضولی درونش حسابی قلقلکش می‌داد و با بالا بردن سرش تلاش داشت از روزنه باریک پایین کلاه اطرافش رو ببینه حتی برخورد تنه افراد کوچیک و بزرگ بهش هم براش جذابیت داشت؛ اما تمام تقلاهاش با دست سینا که کلاهش رو به سمت پایین می‌کشید از بین رفت.

- بعداً میارمت اینجا برای خرید الان خودت رو کنترل کن!

به دنبال سینا توی فضای بسته‌ای کشیده شد این رو از کم شدن نور و فرش‌های گلبافت زیر پاش که تیکه به تیکه کف زمین رو پر کرده بودن فهمیده بود.

فضایی که درونش بود شنوایی فوق‌العاده‌ش رو سلب می‌کرد و مثل تمام عمرش متوجه صداهای قدم‌ها و نفس‌های اطرافیانش نمی‌شد، این می‌تونست خیلی آزار دهنده باشه مخصوصاً توی یک جمعیت زیاد مدام صدا‌های نه چندان گوش‌نوازی رو تحمل می‌کرد.

و همین امر باعث شده بود نتونه تشخیص بده چند نفر توی مکان جدید حضور دارن از سینا درباره طلسم کنترل نیرو چیزهای شنیده بود  یعنی کجا آمده بودن که کنترل نیرو داشت؟

انگار توی یه جور خیمه یا چادر بزرگ بودن مثل چادرهای سیاه ایل عشایر که توی مستندهای تلویزیون می‌دید شاید کمی ضخیم‌تر! 

می‌تونست بوی چوب سوخته و صدای  ناله های هیزم رو بشنوه  دست‌های سینا روی شونه‌هاش نشست و آبتین رو به سمت مبل تک نفره‌ای هدایت کرد، آبتین با فشار دست‌های سینا روی مبل مخملی نشست. اون تونست به وضوح شراره‌های سبز و رقصند  آتیش رو با چشم‌های خودش ببینه.

ویرایش شده توسط منیع

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • ناظر رمان

پارت نهم 

دودی در کار نبود! 

اطمینان داشت که توی یه چادر در بسته است، هر چقدر هم سقف چادر بلند و کشیده باشه مطمئناً تا به حال باید چشم‌هاش از انباشته شدن امواج عظیمی از دود حسابی بسوزه.

شاید این هم یکی از مزایای خون‌آشام بودن هستش!

کمی خودش رو عقب کشید گرمای آتیش زانوهایش رو می‌سوزند، آبتین از چیزهای زیادی بی‌خبر بود.

- هوم آخرین بار زمان حکومت احمد شاه دیدمت، استفان! 

آبتین بعد از شنیدن فراز و نشیب‌های صوت فرد مجهول یاد لولای در انباری قدیمی حیاطشون افتاد.

از میان تمام پرسش‌هایی که ذهنش به طور مداوم در هوشیاری می‌ساخت این که «استفان کیه؟» بیشتر از همه مهم بود. مطمئناً که منظورش سیناست؛ اما واقعاً اون‌ها داشتن از دوره قاجار حرف میزدن؟

سینا در صورتی که نمی‌تونست بیخیال پیگیری از افکارهای آبتین سردرگم بشه به صورت همکار قدیمیش نگاه کرد و با سرزندگی گفت:

- اوو مازر تیپ عوض کردی؟ پرسینگ حلقه‌ای انداختی دست تو دماغت نکنی؟! 

مازر پر سرخ ققنوس رو توی ظرف جوهر رها کرد هنوز هم رو اعصاب بود!

بعد از غوغایی که دوماه پیش راه انداخت قیمت خونش هزار برابر توی بازار جهش مثبت داشته.

آمدنش به اینجا مثل انداختن یه طعمه حسابی توی قفس ده‌ها شیرهای گرسنه بود، البته یه طعمه  خطرناک!

- برای تعریف از تیپ من که اینجا نیستی؟! برو سر اصل مطلب اینی که جلدش کردی کیه؟

سینا پشت مبل ایستاد حوصله مقدمه چینی رو نداشت کلاه شنل رو محکم از سر آبتین برداشت تا موهاش حسابی بهم بریزه، دلش می‌خواست فحش‌های خنده داری که براش قطار می‌کرد رو بشنوه.

مازر که همیشه حس تجسس و وارسی کردن اجناس  دایر بود با کنجکاوی به صورت آبتین خیره شد پنجاه سال سر کردن با سینا بهش تعلیم داده بود اون برای چیزهای پیش پا افتاده به مکانی که یک بار برای همیشه ترکش کرده نمی‌ره.

آبتین هم کمتر از مازر مشتاق دیدن نبود! دوست داشت از تمام چیزهای این دنیای عجیب سر دربیاره!

اما در این نگاه‌های رد و بدل شده بین هر دو، نتیجه تفاوتی چشم‌گیر داشت.

آبتین تا سر حد مرگی دوباره ترسید و بندهای دلش شروع به نواختن نُت‌های موسیقی از لرزیدن و فرو ریختن بنایی در چنگ زلزله کرد؛ اما مازر فقط متعجب به چشم‌های دو رنگ آبتین خیره شده بود مطمئن شد سینا اون روباه پیر بیخودی خودش رو به زحمت نمی‌اندازه! 

اون پسر عالی بود، یه جنس مرغوب و جوان...

قیمتش می‌تونست خیلی زیاد باشه یه خون آشام با چشم‌های دو رنگ!

تمام چیزهای استثنایی و متفاوت قیمتی ماورای تصور انسان داشت!

و اون پسر شاهکار بود!..

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت دهم 

بلاخره پنج قرن بود که دُر سیاه در بازار عرضه نشده بود! 

میدون مرکزی یا کافه مشکی هر دو گزینه‌های خوبی برای مزایده یا رو نمایی از اون پسر بودن.

مخصوصاً برای جادوگرها می‌تونست بهترین میانبر جادویی باشه!

سینا قرنیه‌های چشمش رو برای افکار جاه طلبانه مازر چرخوند انگار با چرتکه به دنیا آمده.

-  مازر خودت رو جمع و جور کن، اگر قیمتش بالا بود که خودم تا به الان می‌فروختمش! متاسفانه جز اموال من نیست.

مازر ابروش رو برای سینا بالا انداخت، تازه دوهزاریش افتاده بود، سوتی کشید:

- نگو که این کف دست گوشت ترسیده همونی که باعث توبیخت شده؟

اگر دست های سینا آبتین رو روی مبل نگه نداشته بود با تمام نیروی که در وجودش داشت فریاد کشان از اون چادر دور می‌شد!

عملا مثل بچه‌ای که از هیولای زیر تختش می‌ترسه می‌خواست توی بغل سینا بپره!

موجودی که روبه روش پشت میز تحریر بزرگ نشسته بود و با زنجیر طلایی چراغ مطالعه سبز ور می‌رفت کریه‌ترین و ترسناک‌ترین چیزی بود که این چند ماه در این دنیای نفرین شده دیده!

نمی‌تونست تشخیص بده اون دقیقا چیه؟ یه گاو میش که بدنی به مثل رتیل داشت؟! نه اون فقط شاخ‌های یه گاو میش رو داشت...

چیزی که در پردهٔ نمایش چشم‌های آبتین نقش می‌بست پوستی بلند شده‌ای بود که حفره‌های عفونت کرده و خونینش جلوی گودی چشم‌ها رو پوشانده بود.

آبتین حتی نمی‌تونست اون موجود رو آنالیز کنه! لب‌های افقی و دندون های عمودی و ناهموار که از چاک لب‌ها تا پیشانی بالا رفته بودن مشخصاً قرار نبود خبری از دماغش باشه!

خیلی از انسان‌ها ترایپوفوبیا دارن! و ترس‌ها مهر توقف بشر هستن چیزی که اجنه‌های باهوش مثل مازر ازش سواستفاده می‌کردن.

آبتین هم از این قضیه مستثنی نبود گویا  که زنی با ناخون‌های بلند از درون پیشونی تا تیغه بینیش رو چنگ می‌انداخت، مثل اینکه مدادی رو مدام نزدیک پیشونیش کنن و اون حس خطر از برخورد حالا کل بدنش رو فرا گرفته بود!

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت یازدهم 

و بدترین حالت این بود که باید تظاهر می‌کرد اصلا نترسیده!

دوست نداشت جلوی سینا کم بیاره پس سعی می‌کرد با درک حرف‌های که گفته میشد و با چشم دزیدن از قیافه  قبیح  اون موجود خودش رو نرمال جلوه بده.

و خوب لازم بدونید آبتین توی نقش بازی کردن افتضاح بود.

سینا آهی کشید واقعا اگر می‌خواست خون‌آشام‌ جدیدی رو به گروهش اضافه کنه مطمئناً با وسواس زیادی عمل می‌کرد،

اون توی هفت قرن اخیر هرگز از انجام هیچ کاری پشیمون نشده بود و خودش هم خوب می‌دونست دلیل این موفقیتش چی بوده؟! 

وقتی کسی می‌ترسید صدای افکارش هزار برابر بیشتر از قبل می‌شد حتی برای سینا که یه خون آشام اصیل کار کشته بود تمرکز با آبتین که لحظه‌ای از فلسفه چینی دست برنمی‌داشت واقعا سخت بود توانایی ذهن خوانی یک رادیو نبود که در هر لحظه بشه متوقفش کرد اون  دائماً افکار دیگران رو می‌شنید؛ اما همیشه در بروز دادن این امر با احتیاط عمل می‌کرد.

کمی گوشه لبش رو بالا داد و به مازر تشّر زد: انقدر قیافه‌ات رو شبیه میمون نکن، آره داره ازت می‌ترسه!

مازر نیشخند موذیانه‌ای زد درسته برای وعده‌های غذایی خون‌های مرغوبی می‌نوشید؛ اما هنوز نیمی از وجودش خواستار تغذیه از خوراک لذیذی به نام ترس بود! مخصوصاً که اگر اون یه خون‌آشام باشه که هنوز تبدیلش کامل نشده و ارتباطش با  فرزند آدم هنوز پابرجاست.

همه فکر می‌کردند فرزندی که حاصل پیوند مادری خونخوار و پدری که سال‌ها ریاست قبیله بنی القماقم رو بر عهده داره، می‌تونه انقلاب سیاه عظیمی به راه بیاندازه؛ اما دیو طمع‌ که مثل پیچکی سمی دورتا دور روح مازر پیچ و تاب خورده بود باعث شد اون فرزند به بزرگترین و ثروتمندترین فرد حاضر پس از قارون تبدیل بشه! 

تنها کسی که می‌دونه چه بلایی سر دو رئیس دیگه مافیای بازار سیاه آمده.

همه مطمئن بودن که اون دو رئیس دیگه رو کشته بلاخره هیچ ثروت زیادی بدون دورنگ و صادق بودن به دست نمیاد!

مازر- کله خراب چرا اون رو درحالی که هنوز تبدیلش کامل نشده بیرون آوردی؟

سینا شونه‌های آبتین رو رها کرد و قدم زنان به سمت قفسه‌های دور تا دور چادر رفت درست بود او خدای کارهای پیش بینی نشده است؛ ولی احمق هم نیست.

- مشکل همین جاست مازر اون پروسه تکمیلش خیلی وقته به پایان رسیده!

مازر متعجب و با دقت سر تا پای آبتین رو از نظر گذروند چشم‌های قیرگونش ثابت موند باید خیلی دقیق می‌شد تا متوجه تناقض‌هاش بشه! درسته همه چیز توی اون چشم‌های دو رنگ آبتین خلاصه نمی‌شد!

خون‌آشامی که فرم ناشناس اجنه رو ملاقات می‌کنه، خون آشامی که نفس می‌کشه و در رنگ‌هاش خون آدمیزاد داره درحالی که رنگ پرید و نیش‌های بلند و مرواریدیش فریاد می‌زد که دوره تبدیلش تموم شده؛ اما کامل نشده.

زیر لب زمزمه کرد: لعنتی این... این دیگه چیه؟ یه نفرین؟

سینا به شیشه‌های رنگی و محتواهای جورواجور اون‌ها که در بازتاب شعله‌های آتش می‌سوختن نگاه کرد هنوز هم به جمع کردن کلکسیون اشیا و گیاهان کمیاب علاقه داشت، مازر برادر پول بود مطمئنا جایی نمی‌خوابید که زیرش آب بره!

- نه! بزار بهتر برات توضیح بدم آبتین نیمی از روحش طبق قرارداد کنت اعظم دراکولا برای جاویدانی و نیروی برتر خرج شده؛ اما نیمی دیگه با مقاومت هنوز انسان باقی مونده! اون نه یه خون‌آشام بالغه و نه یک انسان کامل بدنش پیر نمیشه؛ ولی هنوز نمی‌تونه تو رو به صورت چیزی که هستی ببینه! اون بین جسم و روحش معلقه!

مازر روی صندلی چرخان و چرم ریاستش لم داد و درحالی که لحظه‌ای چشم از آبتین بر نمی‌داشت گفت: پس اون یه انسان که از خورشید می‌ترسه و یه خون‌آشام که نمی‌تونه خون انسان بخوره! 

سینا نیش خندی زد و نگاهش رو از شیشه آبی رنگ که با چوب پنبه و علامت خطر ( آب مقدس ) مهر و موم شده بود گرفت شیشه خالی بود.

روی پاشنه پاش چرخید با دست سطح میز مازر که مملو از مهره‌های احضار اجنه بود رو کنار زد و روی میز نشست به چشم‌های نامعلوم مازر زل زد.

سینا- می‌دونم که تمام این ناهنجاری‌های تبدیلی به خاطر حمل سم توی خون تبدیل کننده‌اش که خودم باشم هستش؛ اما از اونجایی که خودت از وضعیت مشابه آبتین تجربه‌ داشتی بهت اجازه می‌دم تا نظرت رو بیان کنی!

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت دوازدهم 

سینا پاهاش رو روی هم انداخت و دستش رو تکیه کاهش قرار داد تا راحت تر عکس‌های شجره‌نامه خانوادگی مازر که پشت سرش به چادر آویخته شده بودن رو دید بزنه.

مازر برعکس آبتین به جای جسمی ثابت روحی استوار داشت، جسم اون در طول گذشت زمان پیر و پیرتر شد و سر انجام جز هاله‌ای از دود چیزی از مازر باقی نموند.

البته اون برای انسان‌ها هنوز هم می‌تونست نمایش‌های وحشتناک اجرا کنه این رو سینا حتی بدون شنیدن افکار آبتین هم می‌تونست بفهمه.

مازر به سینای طلبکار خیره شد هیچ وقت زبونش به درخواست کمک نمی‌چرخید!

کمی سرجاش خم شد تا پیکر سینا مانع‌ای برای دیدن اون پسر نباشه، چشم‌هاش زیبا بود...

- ببین استفان روح دوقطبی به مراتب بدتر از جسم دو قطبی!

درحالی که به آتش وسط چادر اشاره می‌کرد ادامه داد:

من بدترین شرایطی که ممکن بود برام اتفاق بیافته از بین رفتن جسمم و حالت گرفتن با دود آتش هفت گیاه بود! 

توی روح دو قطبی اوضاع فرق می‌کنه! ممکنه خیلی ناگهانی و بی‌دلیل نیمه دوم روح انسانی هم از بین بره و اون برای بار دوم بمیره! اما وقتی که بیدار بشه قرار نیست جز یکی خون‌آشام های عادی شمرده بشه! ممکنه به هر موجود رام نشده‌ دیگه‌ای تبدیل بشه!

سینا روی چوب براق و سیاه میز چرخ خورد و اینبار پشت به مازر، چهره نگران آبتین رو قالب نگاهش کرد.

چیزی که می‌خواست بشنوه رو شنید و چیزی که می‌خواست بفهمه رو خیلی هم دقیق فهمید! فقط یه مورد دیگه مونده بود.

-خوب مازر نیاز نیست پیاز داغ قضیه رو خیلی هم زیادش کنی، ذاتا اون همین الانش هم یه خون‌آشام عادی شناخته نمیشه!

آبتین تا حدودی متوجه می‌شد چه اتفاقی افتاده بارها از هم اتاقی‌هاش شنیده بود که هنوز مثل انسان‌ها رفتار می‌کنه خودش هم نمی‌دونست دلیل اصلی این حرف چیه؟ اکثریت رفتارهای اون غیرارادی بودن، کمی فرصت نیاز داشت تا داده‌هاش رو توی ذهنش بررسی و تحلیل کنه!

اما در این بین ذهن ولگردش به دنبال مرور خاطراتش بود...

ویرایش شده توسط منیع

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان

پارت سیزدهم 

فلش بک  

(دوماه گذشته)

آبتین فرمون رو با یک دست نگه داشت و با دست آزادش  چندبار به ساعت پراید نازنینش کوبید تا رنگ سبز تابش اعلام حیات کنه.

سوتی کشید ساعت 03:30 شب بود! باید کمی سرعتش رو بیشتر می‌کرد اگر مجبور نمی‌شد هرگز توی باره زمانی شب سفر نمی‌کرد الخصوص که عادت خودش رو خوب می‌شناخت و می‌دونست فقط دفعات انگشت شماری بود مجبور به ملاقات ساعت سه شب شده!

آب دهنش رو با سختی فرو برد تا بلکه طعم زهرمار اون ماده غلیظ وسیله از کامش دور بشه، باورش نمی‌شد یک نوشیدنی می‌تونه تا این حد تلخ باشه "لعنتی" برای  جون رابتین خرید چطور قهوه می‌تونست جلوی خواب آلودگی  رو بگیره؟ آبتین که دو برابر روزهای عادی خوابش می‌آمد.

فکر نمی‌کرد رسوندن اون مسافر از اسنپ انقدر طول بکشه ولاغیر هرگز دیر حرکت نمی‌کرد تا مجبور بشه بنا بر پیشنهاد رابتین قهوه بخوره! باورش نمی‌شد بعد از خوردن اون همه شیرینی‌جات هنوز ته مزه دهنش تلخه!

می‌خواست هر چه سریعتر تحصیلاتش توی دانشگاه رو تموم کنه و مدرکش رو بگیره به همین خاطر ترم تابستون برداشته بود و با کامل کردن تمام واحد هاش همچنان بالا نگه داشتن معدلش استخون می‌ترکوند!

آبتین این چند وقت سخت تر از همیشه درس می‌خواند و تمام این تلاش‌ها به دلیل شانس طلایی بود که به قول معروف در خونه‌اش رو زده به هیچ وجه نمی‌داشت تا از چنگش بره!

مگه چقدر ممکن بود طرح‌های توی یه نمایشگاه سالانه عادی مورد توجه یکی از شرکت‌های بزرگ معماری واقع بشه!

اون هم نه یک خودنمایی معمولی توجه‌ای که  منجر به پیشنهاد کارآموزی و استخدام از طرف رئیس شرکت شد.

خمیازه‌ای کشید حقیقتاً وقتی هر ساله در نمایشگاه سالانه دانشجویانی از طرف رئیس شرکت وارد بازار کار میشن، برای اولین‌بار  اون مرد میانسال رو دید و فکر کرد یکی از اساتید دانشگاه یا یکی از بازدیدکنندگان بیکار و بازنشسته است که برای گذروندن اوقات فراقت به اینجا می‌امدن‌.

پس هیچ سعی در چاپلوسی یا جلب توجه نشون نداد و فقط بیخیال طرح‌های هم‌کلاسی‌ها ش رو چک می‌کرد و ایرادهاشون رو زیرلب زمزمه می‌کرد.

مرد که صحبت‌های زیر لبیش رو شنیده بود بهش گفت: با استعدادی که داره به راحتی می‌تونه کار پیدا کنه!

آبتین هم بدون هیچ چشم داشتی از موقعیت اون مرد جواب داده بود کا فقط برای کسانی که بند پ دارد و استعداد هم هیچ وقت تاثیر چندانی توی جذب نیرو نداشته.الان می‌تونست فقط ذره‌ای در باره تفکرش تجدید نظر کنه.

شیشهٔ ماشین را کمی پایین داد تا خواب بر چشم‌هاش غلبه نکنه اواخر شهریور بود و هوای زرین آباد علیا کمی سوز داشت به جنگل‌های سیاه دو طرف جاده خیره شد مهتاب زیر ابرهای چاک_چاک شده مخفی می‌شد و سایه شب همواره غلیظ‌تر روی شاخه‌ها و برگ‌های جنگل چنبره زده بود دست‌های در هم تنیده درخت‌ها طوری که گویا طلب کمک دارند به سمت جاده دراز شده بودن و به هم پیوند می‌خوردن اون توی یکی از جاذبه‌های گردشگری معروف اینجابود تونل جنگلی که به زیبایی خیره کننده‌ای شناخته می‌شد؛ اما جنگل توی شب اصلاً زیبا نبود.

سکوت عجیبی که بر خلاف باد بازیگوش بین شاخه‌ها حکم‌فرما بود بیشتر ترسناکش می‌کرد، دوباره نگاهش رو به خط‌های ناهموار و بی‌کیفیت آسفالت انداخت مسافتی تا روستای مادریش  باقی نمانده بود

ویرایش شده توسط MONIE

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت چهاردهم

پدربزرگش چقدر از شنیدن این که داشت به آنجا می آمد خوشحال شد از وقتی که گفته بود می خواهد برای تکمیل پایان نامه اش از سازه های حمام باستانی برای طراحی معماری سنتی دیدن کند دو روز هم نمی گذشت؛ ولی  پدربزرگ مهربونش بالای بیست دفعه زنگ زده بود تا از صحت خبر مطمئن بشه شاید رابتین راست می‌گفت بین نوه هایش آبتین سوگلی ترین بود.

با صدای زوزه گرگی که در نزدیکی جاده بلند شد ناخودآگاه به سمت راست برگشت به خاطر نمی‌آورد حوالی اینجا خبری از گرگ‌ها بوده باشد؛ اما وقتی که نگاهش را برای بار دوم به سمت جاده برگردوند میخکوب مردمک های آبی و روشنی شد که انگار از آسمان شب سقوط کرده بودند.

 اون دیگه چی بود؟ یک گراز؟ یا یه گرگ!؟ درسته که تا به حال گرگی از نزدیک ندیده ؛ ولی فکر نمی کرد هیچ گرگی بتونه  روی دو تا پاهایش بایستد.

سرش رو به دو طرف تکون داد انگار لحظه‌ی مسخ شده بود و داشت مستقیم به سمتش می‌رفت! دستش را روی بوق گذاشت الان مهم نبود این چه موجود عجیب الخلقه‌ای که سر راهش سبز شده؟

مهم این بود که مثل درخت وسط جاده ایستاده و کنار نمی‌ره آبتین صد در صد نمی‌تونست با این سرعت و فاصله اندک ماشین رو به درستی کنترل کنه تنها کاری که از دستش بر می‌آمد منحرف کردن ماشین بود تا با آن موجود لعنتی برخورد نکند کاری که استخوان‌های سفت اون موجود با سپر ماشینش می‌توانست بکنن کمتر از ضربه تنه‌ چوبی درخت نبود؛ اما آبتین خیال ضربه‌ای که ممکنه درصدد ترمز ناگهانیش باعث آسیب جدی از طرف خودش بشه رو نکرده بود.

به قدری شدت ضربه زیاد بود که آبتین رو از صندلی بکنه و با شدت بالا به فرمون بکوبه  چشم‌هاش رو روی هم فشار داد درد زیادی رو روی پیشونیش حس می‌کرد....

 انگار توی سرش طبل می زدند چارچوب های مغزش مدام تنگ و تنگ تر می شدند پلک‌هایش رو باز کرد؛ اما به سرعت پشیمون شد روشنایی نور لامپ علاوه بر قرینه‌های چشم‌هاش تا مرکز مخچه‌اش رو هم تنگ می‌کرد چشم‌هاش رو دوباره روی هم فشار داد.

یعنی توی اون جاده خلوت نصف شب کسی هم رد می‌شد تا متوجه تصادف آبتین بشه و بهش کمک کنه؟ چشمهاش رو باز کرد و به بالای سرش خیره شد دور تا دور سقف چوبی مملو از خوشه‌های انگور و گیاهان دارویی گوناگون بود که خوش رنگی آنها حتی با گذشت زمان و خشکسالی گلبرگ‌ها هنوز هم خودنمایی می‌کرد حالهٔ رنگ‌هایی که از تابستان‌های کودکی خانه مادربزرگ و پدر بزرگش توی ذهنش نقش بسته بود.

گیاهانی که به نیت خشک شدن در هوا معلق و آویزون بودن، این رسم بین بومی‌های این منطقه عادی بود علف‌های بهاری رو برای استفاده در زمستون روی سقف آلاچیقی خانه‌هاشون خشک می‌کردند.

این باعث می‌شد تا فضای اتاق آکنده از بوی گل‌های مختلف بشه و بهشون این امکان رو می‌داد که انواع مریضی‌ها را بدون کمک از داروهای شیمیایی درمان کنن با احتیاط سرش رو روی بالشت چرخوند.

انگار توی یه کلبه تماماً چوبی جمع و جور بود که جز رادیو روی طاقچه هیچ بویی از تکنولوژی نبرده شاید توی یه ماشین زمان به گذشته برگشته!

همه اشیا نوستالژی و قدیمی بودند از میز و صندلی چوبی تا ملافه گل‌گلی نارنجی!

هنوز سردرد داشت پیشونیش رو حس نمی‌کرد سِر شده بود.

توی جاش نیم خیز شد و دستش را برای لمس پیشونیش بالا برد؛ ولی به محض حس بافت‌های منفذدار باند که خیلی ماهرانه پیچیده شده بود از لمس بیشتر خودداری کرد.

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • ناظر رمان

پارت پانزدهم 

واقعاً نمی تونست درک کنه کسی تو این دوره زمونه یه نفر رو بدون شناخت به داخل خونش ببره اگر آبتین یه دزد بود چی؟
 اصلا اگه خودش خونهٔ یه ادم دزد بود چی؟
البته فکر نمی‌کرد هیچ دزد انقدر با کلاس باشه که توی کتابخونه‌اش کتاب های علمی پزشکی به زبان لاتین داشته باشه شاید گیر یک قاتل زنجیری حرفه‌ای نابغه افتاده بود که عقاید عجیبش باعث می‌شد دست به ارتکاب جرم بزنه.
صدای به هم خوردن در چوبی بلند شد و بلافاصله مرد میانسال شسته و رفته‌ای با نیم بوت‌های سیاه وارد محوطه کلبه شد سر تا پای مرد و کیسه سنتی که دستش بود را از نظر گذروند به محض اینکه مرد متوجه آبتین هوشیار شد با خوشرویی گفت: بالاخره بیدار شدی؟ جوری که تو خوابیده بودی فکر می‌کردم تا صبح بیدار نمیشی
آبتین  تازه متوجه نگاه خیره‌اش به مرد شد، دستپاچه فقط تونست سلام خجالت‌زدهٔ بکنه و سرش رو پایین بندازه. ماهیچه‌های شکمش حسابی درد می‌کرد مشخص بود ضربه‌ای که توسط بند محکم کمربند مهارشده حسابی اون رو به جلو پرتاب کرده.
- هی! هی! سرت رو پایین ننداز آبتین حسابی زدی خودت رو ناکار کردی!
اخمی کرد و سرش رو  بالا گرفت مشخص بود یه کاسه‌ای زیر نیم کاسه است ولاغیر اسمش رو که روی پیشونیش ننوشته بودن حرکاتش با تاخیر انجام میشد انگار اتمسفر اطرافش یخ زده بودن چشم‌هاش رو روی چهره مرد ریز کرد اون رو می‌شناخت؛ اما اسم خودش رو هم با زحمت به خاطر داشت تعلل کرد و با دودلی پرسید: عمو زمانی خودتونید؟ 

باورش نمی‌شد اون رو  نتونستم بود بشناسه!

زمانی لبخند شیرینی زد و دستکش‌های    باغبونیش رو در آورد موهای جوگندمیش رو که ارتش پیری شقیقه‌هاش رو فتح کرده بود مرتب کرد.

همیشه مرد خوش پوشی بود از زمانی که بچه بود دکتر زمانی رو به خاطر داشت از تهران هر تابستون برای مطالعه گیاه‌های دارویی به زرین آباد می‌آمد اون یه پزشک طب سنتی بود و همیشه پیش حاجی بابا بود تا اسم گیاه‌های مختلف رو یاد بگیره و توی دفترچه یادداشت کنه انقدری که حسابی با حاجی بابا دوست شده بود.

- فکر کردم اول رابتین پشت فرمون نشسته صدای تصادفت تا اینجا هم آمد! تا جایی که یادمه از بچگی هم خیلی محتاط بودی فکر نمی کردم این موقع شب رانندگی کنی! پشت فرمون خوابت برده بود؟
درسته آبتین خیلی خوابش می‌امد؛ اما مطمئن بود که به خاطر خواب تصادف نکرده.
- نه یه چیزی یهو وسط جاده پرید جاده پرید نتونستم بفهمم گرگ بود یا گراز یا هر چیز دیگه‌ای! فقط من الان کجام؟
زمانی به سمت آشپزخانه کوچک انتهای کلبه راه افتاد از توی کیسه‌ای که روی اپن گذاشته بود گل‌های زعفرون خشک شده رو بیرون آورد، قوری روی گاز رو برداشت و در حالی که زیر کتری رو روشن می‌کرد گفت: نزدیک زرین آباد علیا توی کلبه جمع و جور جنگلی که کنار جاده است هعی! بچه به حافظه‌‌ات فشار بیار تو بیشتر از ده بار آمدی اینجا! 
سر تا سر کلبه رو از نظر گذروند خوب از این مدل خونه‌ها اینجا زیاد بود چطور ممکن بود یادش بمونه رفیق فابریک حاجی رو هم با هزار زحمت به خاطر آورد.
سر آخر خنده‌ٔ آرومی به حافظه ماهی وارش کرد و گفت:  -نمی‌دونستم هنوز هم تابستون‌ها به اینجا میای!
زمانی قوری چای رو روی حرارت مستقیم گاز گذاشت تا سریع‌تر دم بکشه.

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت شونزدهم

- نه! دیگه کلا اینجام چند وقتی میشه بازنشسته شدم بچه‌ها هم که همه رفتن سر خونه زندگی خودشون راستی ترانه و ترنم رو که یادت نرفته؟بچه‌ بودید با هم بازی می‌کردید!

از دوران کودکیش جز شیطنت های برادر دوقلوش چیز زیاد دیگه‌ای به خاطر نداشت اون می‌تونست بهترین راوی برای زندگی رابتین باشه از ترک تحصیل و سرکار رفتنشون تا زمانی که عاشق شد همه چیزش رو می‌دونست.

- به سلامتی! اره فکر کنم آخرین باری که دیدمشون رابتین عروسک دختراتون رو آتیش زد! 

زمانی دستش رو روی اپن گذاشت و با خنده گفت: 

- آخ آخ امان از رابتین روزگار برای هیچ بچه‌ای نداشته بود چند وقت پیش با خانومش اینجا بود حسابی آقا شده، حاجی بابا هم هر روز داره برات دنبال کیس مناسب ازدواج می‌گرده.

آبتین آهی کشید پاهای اویزونش از روی تخت رو تکون داد  وقتی خاطره عاشق شدن و نامزدی رابتین رو به خاطر می‌آورد دلش می‌خواست گریه کنه بعد از قاطی شدن رابتین اون هم بین خروس‌ها عید گذشته کسی نمونده بود که ازش نپرسه: پس آبتین کی زن می‌گیره؟

-  من هنوز درسم رو تموم نکردم سربازی هم نرفتم کار ثابت هم که به حمد خدا مثل همه دانشجوها ندارم  زن می‌خوام چیکار اخه؟ 

زمانی به سمت تخت آمد وسایل پانسمانش رو  از روی پاتختی برداشت و پرسید

راستی دانشجوی رشته معماری بودی؛ ولی واقعا میگم پسر خوب یه پایان نامه انقدر هم ارزش نداره! جاده‌های این اطراف توی صبح خطرناکن چه برسه به شب، مخصوصاً که کنار جنگلن و پر از حیوان وحشی!

آبتین  پاهاش رو دراز کرد و کفش هاش رو  پوشید حالا که یادش می‌امد موقعی که داشت وارد کلبه می‌شد هنوز هوشیار بود و حتی عمو رو هم شناخته بود، در حالی که به دنبال ساعت بود گفت: ماشاالله حاجی بابا هم همه چیز رو خیلی دقیق یادش می‌مونه. 

حقیقتاً فکر نمی کردم انقدر دیر بشه راهی هم نمونده بود نمی‌دونم یهو اون از کجا پیدا شد یا اصلاً چی بود؟ 

زمانی سینی چایش رو آماده کرد تا به محض دم کشیدن چای زعفران و مخلفات آرامبخش و خواب‌آورش یه لیوان پر به آبتین بده تا سردردی که مطمئناً تا الان گریبان گیرش شده رو آروم تر بکنه.

- آبتین! فکر کنم تنها کسی که ندونه تو قرار به خاطر چی به اینجا بیایی خواجه حافظ شیرازی!

آبتین که احساس می‌کرد دیوار ها دارن به سمت هجوم میارن سرش رو ثابت نگه داشت و بی‌خیال گشتن به دنبال ساعت شد.

- ساعت چنده؟ اوه حتما تا الان خیلی نگرانم شده من باید برم!

- هی کجا ساعت چهار صبح! هنوز داری گیج میزنی کجا می‌خوای بری شاید تو راه دوباره تصادف کنی بچه!

یه دو سه ساعت دیگه اینجا باش سر صبح راه می‌افتیم منم تو روستا کار دارم!

آبتین سرش رو لمس کرد و دوباره روی تخت نشست عمو راست می‌گفت حتی نمی‌تونست راحت روی پاهاش بایسته البته شاید داشت تعارف می‌کرد. خب تعارف اومد نیامد داره!

- آخه اینطوری هم نمیشه که! حتماً منتظرم هستن

زمانی سینی چایی رو روی میزه دو نفره کناره کتابخونه گذاشت و گفت:

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت هفدهم

- چه منتظری؟ فکر کردی اونها هم مثل ما شهری‌ها تا نصف شب بیدار می‌مونن الان حاجی داره خواب هشت پادشاه رو میبینه.

 بیا! بیا بشین چاییت رو بخور که فردا صبح خروس خون باید بریم بیمارستان!

آبتین سمت میز رفت و در حالی که از پشت پرده‌های کنار زده شده پنجره به ماشینش نگاه می کرد پشت صندلی جا گرفت

- بیمارستان فکر کنم بیشتر به تعمیر گاه ماشین نیاز داشته باشم! 

زمانی چایی رو به همراه قندون به سمت آبتین هل داد

- ماشین چیزیش نشده فقط رنگ سپرش پریده درختی که بهش زدی جلوش پر از خزه و بوته بود اونها  جلوی ضربه رو گرفته

آبتین نفس راحتی کشید و با لبخند گفت: فکر نمی کردم بعد از اون تصادف چیزی از جلوی ماشین باقی بمونه همین چند ماه پیش آخرین قسطش رو دادم! 

- خودت هم شانس آوردی کمربند داشتی وگرنه حتما سرت می شکست و به همین خاطر باید بری بیمارستان تا یه عکس ازت بگیرن، ممکنه خونریزی داخلی داشته باشی.

اگر تا بیست و چهار ساعت سرگیجه و حالت تهوع یا دوبینی و توهم داشته باشی اوضاع چندان خوب نمیشه.

 در حالی که به بخارهای مواج و رقصنده چایی سرخ نگاه می‌کرد سرش رو به نشانه‌ی تایید تکون داد الان وقت بحث نبود فردا یه جوری می‌پیچوندش اگر می‌تونست یه جوری قضیه تصادف رو هم مخفی کنه خیلی خوب میشد؛ ولی این زخم تازه و باند پیچی شده سرش کار رو خراب کرده بود.

- چطوری فهمیدی تصادف کردم؟

زمانی لیوان نیمه پر چاییش رو پایین آورد و گفت:

- مثل همیشه هر چند وقت یک بار شب ها بیدار می‌مونن و به زالو هام می‌رسم.

وسط کار بودم که صدای بلندی اومد از انباری که بیرون امدم چراغ های ماشینت هنوز روشن بود فکر کنم ۱۰۰ متر دورتر از جاده منحرف شده بودی شماره پلاکت رو که دیدم حدس زدم آبتین باشی.

آبتین خجالت‌زده پشت موهاش رو لمس کرد و پوست بلند شده لبش رو کند 

- شرمنده خیلی باعث زحمت شدم خیلی خوش شانس بودم که به شما برخوردم هنوز زالوهاتون رو دارید؟

زمانی دستش رو پشت سرش قفل کرد و گفت: این چه حرفیه حاج بابا کلی به گردن ما حق داره. تو هنوز هم از زالو می ترسی؟ 

واقعاً عموزمانی علی رقم سن زیادش بخاطر این مراقبت‌های پوستی و جسمی مختلف هنوز شاداب و جون مونده بود

- نمی‌ترسم فقط چندشم میشه کلا از هر موجودی که خون می‌خوره و از زندگی انگلی که داره بدم میاد.

-  زالوها زندگی انگلی ندارن اونها باعث میشن تا خون آلوده از بدن ما خارج بشه پس برای ما مفیدن زالوها در اصل زندگی هم زیستی داردن هیچ وقت نمی‌ذارن پیر بشی.

لیوان خالی چایش رو روی میز گذاشت کاش می‌تونست هورت بکشه مزه‌ی چای به هورت کشیدن پر سر و صداش بود

- عمو هر چقدر هم ازش فرار کنیم بالاخره که پیر میشیم پس بهتره از زندگیمون لذت ببریم

 

 

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت هجدهم

- هی پسر جون هنوز جونی؛ ولی هم سن من که بشی همچین حرفی رو نمی‌زنی

آبتین جداً زندگی طولانی نمی‌خواست به نظر ۵۰ سال هم براش کافی بود. اینجوری هرگز پیر و ضعیف هم نمی‌شد 

عمو از جاش بلند شد و گفت: فکر کنم در انباری رو نبستم توی کمدم لباس راحتی دارم می‌تونی برداری! نمی‌خوای با شلوار جین که بخوابی؟

 آبتین باورش نمی شد که مجبور شب رو  اینجا بمونه واقعاً برای معاشرت خیلی خجالتی بود.

-نه! نیازی نیست فقط باید کوله پشتی رو از ماشین بردارم لباس راحتی دارم.

عمو قبل از خروج از کلبه به جا کلیدی اشاره کرد:

- خوبه سوئیچت اینجاست بهتره سریع تر بخوابی چون فردا حسابی کار داریم! آبتین سرش رو به نشانه تایید تکون داد و توی دلش تکرار کرد فردا من پام رو توی هیچ بیمارستانی نمی‌زارم مطمئن باش! 

از جاش بلند شد و به سمت جاکلیدی رفت بالای جاکلیدی نقره‌ای آینه کوچکی نصب شده بود که به بهترین حالت ممکن وضعیت صورت آبتین رو توصیف می کرد صورتی که رنگ پریده بود و گودی‌هایی سیاه زیر چشمش حسابی خودنمایی می‌کرد.

به چشم‌های خودش خیره شد.

چقدر این مردمک‌ها پرچم ایران رو براش تداعی می‌کرد.

سفیدی که هنوز دربرابر ارتش سرخ پایداری می‌کرد حاله‌های رنگی سبز، سفید و سرخ رو انعکاس می‌داد.

باند سرش خیلی حرفه‌ای بسته شده بود و تارهای لخت و  طلایی مخفیش می‌کرد. بافت‌های باند بالای چشم چپش کمی به خون آغشته شده بود مشخص بود زخمش تازه کمی روش بسته شده و همچنان تازه است.

چشم‌های رو محکم روی هم فشار داد احساس می‌کرد کیسه اشکش درحال پاره شدن باید حتما می‌خوابید. 

از کلبه بیرون آمد، هوای تازه رو توی ریه‌هاش به دام انداخت و درحالی که خودش رو کش می‌داد دستور آزادی نفسش رو صادر کرد.

دورتا دور کلبه پر از درخت بود و فقط از یک راه باریک بین تنه‌های تنیده شده جنگل آسفالت جاده مشخص بود.

به سمت ماشینش رفت تا سپر جلوش رو چک کنه امیدوار بود روی قیمتش تاثیری نذاره.

گوش‌های آبتین که مدام از صدای بوق‌ها و صدای‌ ماشین‌های مختلف پر شده بود به این همه آرامش عادت نداشت اون نمی‌تونست بگه جنگل سکوت آرامش بخشی داره در اصل جنگل ملودی ملایمی از باد، تکون خوردن برگ‌ها و نالهٔ جیرجیرک داشت.

البته اگر صدای زوزهٔ ترسناک اون گرگ رو فاکتور می‌گرفت اصلا اینجا چه خبر شده بود؟ 

به دژ سیاه رنگ برگ‌های بافته شده درخت‌ها نگاه کرد حتی نور لامپ حیاط کلبه هم نمی‌تونست از پشت حصار بگذره و اون سد غیر قابل نفوذ رو بشکنه.

انگار جنگل داشت با آرامش چیز ترسناکی رو درون خودش حل می‌کرد.

آبتین شونه‌ای بالا انداخت و زیر لب زمزمه کرد: خوب به من چه؟

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت نوزدهم

سوییچ رو توی دستش چرخوند و قفل ماشین رو به نیت برداشتن وسایلش باز کرد 

اما به محض اینکه از جلوی ماشین کنار رفت گردنش از پشت کشیده شد آبتین نتونست تعادلش رو بعد از وزن سنگینی که از پشت به  روی شونه هاش رو فشار می‌آورد نگه داره و تلو تلو خوران با سر به زمین کوبیده شد.

کاملا سرازیر شدن قطرات گرم خون در زیر باندهای سفیدش رو حس کرد زخمش سر باز کرده بود.

آخ بلندی کشید؛ اما دستی جلوی دهنش رو گرفت اون یه آدم بود؟ گردنش حسابی می‌سوخت و سرگیجه‌ای که ناگهانی به جونش افتاده بود حتی با بستن چشم‌هاش هم دست از سرش برنمی‌داشت، نمی‌تونست نفس بکشه بسته شدن راه گلوش از طرفی اذیتش می‌کرد و اون دست فشارش خیلی زیاد شده بود دهنش رو با زحمت باز کرد و با شدت دندون‌هاش به هم دیگه سابید؛ ولی تنها چیزی که نصیبش شد طعم گس خون بود.

چرا گردنش می‌سوخت انگار با نوک یه چاقوی تیز پوستش رو گسسته بودن اون لحظه ذهنش فقط به زالوهای لزج و سیاه عموزمانی فکر می‌کرد.

با این فکر مور- مور شدن بدنش رو حس می‌کرد؛ اما حتی نمی‌تونست انگشت‌هاش رو ذره‌ای تکون بده! گویا بختک روش افتاده بود.

طولی نکشید که همه چیز براش عجیب شد مثل گرم شدن چشم‌هاش زیر یه پتوی گرم توی هوای سرد برفی بود تمام دردهاش محو شدن اندام‌هاش بی‌حس بودن مثل معلق بودن توی فضای بی‌جاذبه رو داشت.

با اینکه روی زمینی از سنگ ریز‌های ناهموار و تیز افتاده بود، مثل این بود که روی ابرهای پفکی و نرم شناور باشه.*

دلش می‌خواست تا ابد توی همین حس بمونه! پس دیگه دلیلی برای تقلا وجود نداشت.

چرا انقدر خوابش می‌آمد؟ می‌دونست نباید بخوابه؛ ولی انگار هیچی براش مهم نبود.

*باید بگم که خون آشام ها برای راحت تر خوردن خون شکارشون از طرق بزاق دهنشون به خون قربانی بی‌حس کننده قوی تزریق می‌کنن  اینطوری از دست و پا زدن های اضافه خلاص میشن.

ویرایش شده توسط MONIE

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت بیستم 

چشم‌هاش رو باز کرد و بدون خم کردن زانوهاش روی تخت ایستاد اولین چیزی که به ذهنش رسید سوزش گلوش بود سابقه نداشت اول صبحی تا این مقدار تشنه‌اش بشه.

بدون توجه به این که با این قد و قامتش روی تخت ایستاده به روی زمین پرید و سلانه_ سلانه فقط به سمت آشپزخونه راه افتاد.

یعنی دیشب انقدر خسته بود که با شلوار لی خاکستریش خوابش برده بود؟

میان راه جلوی در کلبه صدای بحث دو مرد متوقفش کرد صدای واضحشون نشون می‌داد کاملا نزدیک کلبه ایستادن.

- چی شد؟ دکتر رو خفه کردی؟ 

اون درباره چی حرف می‌زد؟ منظورش عمو زمانی بود؟ نکنه دزد بودن! اصلا عمو کجاست؟ دیشب...

- نه با اون شدت از خشونت فقط خاطراتش رو پاک کردم.

بدون تعلل به سمت در رفت انقدر اتفاقات مزخرف و خطرات نصفه توی ذهنش جولان می‌دادن که عصبی و کلافه شده بود.

دستگیره فلزی در رو با شدت باز کرد و با تندی گفت: میشه یکی درست توضیح بده اینجا چه خبره؟

هر چی بیشتر چشم‌هاش اطلاعات تصویری اطرافش رو به صورت پردازش شده به مغزش می‌فرستادن تن صداش کم و کمتر می‌شد.

آبتین چشم‌هاش رو ریز کرد دوتا زن با قد های خیلی بلند و چادرهای مخملی سیاهی که چهره‌هاشون رو پوشونده بود وسط حیاط ایستاده بودن.

یعنی گدا یا بازیگر تئاتر بودن؟ آخه کدوم احمقی وسط تابستون همچین لباس‌های زشتی رو می‌پوشه؟ 

مطمئنا گوشه لب بالا رفته‌ آبتین و ابروهای خمیده‌اش توی صورت اون دو شخص داد می‌زد ( اینجا چه غلطی می‌کنی؟) 

سینا آهی از ته دل کشید این عتیقه رو از کجا پیدا کرده بود؟ لعنتی طعم خونش هنوز زیر لبش بود.

کلاه شنلش رو انداخت و گفت:

- ببین بچه این چادر نیست منم بازیگر تئاتر یا گدا نیستم تو جداً چیزی یادت نمیاد؟ من بهت حمله کردم و خونت رو خورد؟ 

آبتین بی صدا فقط به سینا خیره شد اون مرد زال داشت از چیزهایی صحبت می‌کرد که مطمئن بود هرگز به زبون نیاوردتش! چطور همچین چیزی ممکن بود؟ 

سینا دستش رو روی پیشونیش گذاشت و ابروهاش رو صاف کرد هنوز به خاطر اون زهر سرش درد می‌کرد

ققنوس که تا اون لحظه ساکت بود با طعنه گفت: با این توضیح دادنت نگاهش کن! شرط می‌بندم یه بارم اسم خون‌آشام به گوشش نخورده!

آبتین احساس خوبی نداشت نمی‌تونست درست فکر کنه ترجیح می‌داد اول عمو رو پیدا کنه تا به حرف های اون دوتا غریبه اهمیتی بده.

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت بیست و یکم 

اون کجا رفته بود؟ از زیر سایه سقف شیرونی بیرون آمد و به سمت پشت کلبه راه افتاد احتمال می‌داد انبار اون پشت باشه؛ اما به محض حرکت تمام بدنش شروع به سوختن کرد انگار توی آتش افتاده بود اون یه درد زود گذر و ساده نبود بدنش ناخودآگاه به سمت قبل کشیده شد.

یه خود مراقبتی ناخودآگاه بود؟ از چه چیزی داشت دوری می‌کرد؟ به دیوار کلبه چسبید حالا همه چیز دوباره آروم شده بود انگار نه انگار که تا دقایقی پیش داشت توی آتیش می‌سوخت

دستش رو دراز کرد و از محوطه سایه‌ها بیرون رفت به پرتوهای طلایی فان لابه لای انگشت‌هاش خیره شد پوستش به سرعت قرمز شد و می‌سوخت انگار داشت تمام آب زیر پوست دستش تبخیر می‌شد. 

آخی کشید و سریع دستش رو عقب کشید مثل این بود که دستش جلوی حرارت مستقیم شعله گاز گذاشته باشه چرا خورشید لعنتی امروز اینطوری شده بود؟

سرش رو بالا اورد و به دوتا مرد غریبه زل زد مطمئن بود آمدن اون‌ها توی این وضعیت بی تاثیر نبوده.

سینا زیر لب زمزمه کرد:

- مثل یه بچه یک سال می‌مونه! باید همیشه حواسم بهش باشه.

وقتی دید آبتین بدون توجه داره به سمت کلبه برمی‌گرده به سمتش دوید و بلند گفت: هی! مگه با تو حرف نمی‌زنم؟ 

اما در کلبه در فاصله یک سانتی متری از بینیش کوبیده شد. 

 چکمه‌اش رو روی زمین کوبید و چیشی کشید عملا سینا رو به کتفشم نگرفته بود.

آبتین به یه نتیجه خیلی کامل و بارز رسیده بود داشت توهم می‌زد عمو بهش گفته بود ممکنه دوبینی و توهم داشته باشه.

ولاغیر دلیل دیگه ای نداره که نتونه خودش رو توی آینه کنار در ببینه!

دستش رو روی سینه‌اش گذاشت داشت از درون می‌سوخت انگار توی گلوش کوره سفالگری روشن کرده بودن یه چیز خنک می‌خواست آب! خیلی تشنه‌اش بود.

- هی بچه داشتم باهات حرف می‌زدم ها!

آبتین به سمت سینا برگشت یادش نمی‌آمد اون رو توی خونه راه داده باشه در کلبه هم که بسته بود! 

اوضاعش خیلی خراب بود با این اوصاف نمی‌تونست بی‌خیال بیمارستان رفتن بشه؛ ولی مغزش توی ساختن توهماتش خیلی بی‌سلیقه بود...

سینا به سمت کمد رفت و بهش تکیه داد اون همه تقلا برای جنگ و جاسوسی کم بود حالا دردسرهای این تبدیل خارج از قانون هم بهش اضافه شده بود.

قانونی پیش رفتن یا غیر قانونی بودن زمانی که هدف درست باشه مگه مهم هم بود؟

- همیشه انقدر کم حرف و پرفکری؟ یا الان شوکه شدی زبونت بند آمده؟.

ویرایش شده توسط MONIE

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت بیست و دوم 

آبتین وارد آشپزخونه شد.

با سرعت لیوان شیشه‌ای رو از روی آبچکان چنگ زد، شیر آب رو باز کرد  و گفت: 

- فقط دست از سرم بردار!

سینا با دیدن آب و تفکر آبتین از جا کنده شد  باید با آرامش برخورد می‌کرد تا کار احمقانه‌ای انجام نده حالا که فکر می‌کرد راه دور و درازی برای مراقبت از آبتین در پیش رو داشت.

- هی هی آبتین! می‌دونم الان تشنه‌ات شده؛ ولی آب مشکلت رو حل نمی‌کنه بهم اعتماد کن!

آبتین نگاهی به قطرات شبنم روی لیوان آب سرد انداخت  و بعد به سینا که با سرش اون رو نهی می‌کرد نگاه کرد شونه‌اش رو بالا انداخت لیوان رو یک نفس سر کشید، از نظر آبتین سینا هنوز هم یه توهم بعد از ضربه بود.

سینا محکم روی پیشونیش کوبید.

زیر لب فحش سنگینی حواله روح و جد آبتین کرد و تیغه بینیش رو فشار داد پسره سرتق! اون واقعا قرار بود یه بلای آسمونی براش باشه.

اما انگار آب  برای آبتین ماهیت خودش رو به خنجر تیز و داغی تغییر داده بود و راه گلو تا معده اش رو با خراش دادن و گسستن طی کرد حتی ذره‌ای از تشنه‌گیش هم رفع نشده بود بلکه تشنه‌تر از قبل هم شده بود اون واقعا داشت آتش می‌گرفت.

لیوان رو روی سینک کوبید و سرفه‌های خشک دست‌هاش رو پر از خون کرد، دوبرابر آبی که خورده بود  لخته‌های خونی از بین لبهاش سرازیر می‌شد. 

دلش می‌خواست گریه کنه.

سینا با عصبانیت وارد آشپزخونه شد و بلند_ بلند گفت:  به  خودم تبریک یه خون‌آشام احمق به گروه ‌ام  اضافه شده حقت بود! صاف_ صاف  تو چشم‌های من نگاه می‌کنه آب رو سر می‌کشه! 

آبتین با دست‌های لرزون چونه‌اش رو پاک کرد و  به سمت سینا بی صدا لب زد:

- چه بلایی سرم آمده؟ 

سینا هوفی کشید و صداش رو صاف کرد این اتفاق افتاده بود اون می‌دونست هر چقدرم درش بی‌تقصیر باشه به محض اینکه آبتین باورش کنه قرار کلی لعنت بشنوه.

- ببین چه بخوای چه نخوای چه قبول داشته باشی چه نداشته باشی تو الان یه خون‌آشامی که تازه تبدیل شده...

(پایان فلش بک )

سینا از روی میز پایین آمد و به سر شونه آبتین کوبید.

- بپوش دیگه می‌ریم.

مازر از جاش بلند شد و خطاب به سینا گفت: انقدر خسیس نباش  تا  اینجا آمدی این همه اطلاعات ازم بیرون کشیدی هیچی هم نمی‌خوای بخری؟

سینا لبخند بزرگی زد و به سمتش برگشت درحالی که سنگ یشمی مثلثی با بند چرمی رو توی دستش تکون می‌داد  گفت:

- حالا که انقدر اسرار داری این سنگ طلسم رو بر می‌دارم دستتم درد نکنه تو عروسیت جبران می‌کنم.

مازر با سردرگمی وسایل های روی میزش رو چک کرد و با ندیدن اون سنگ مرغوب که امروز صبح از یک تاجر چینی خریداری کرده بود  پوفی کشید مثل همیشه  اون روباه پیر حواسش به همه چیز بود!

- چی چی رو توی عروسیت جبران میکنم؟ اون بهترین سنگ طلسم این منطقه است خودت که بهتر می‌دونی سنگ طلسم‌ها چقدر نایابه!

سینا به لایه‌های روشن و تیره سبز سنگ‌ که با هم مخلوط شده بودن نگاه کرد، حفره اون سنگ خیلی خوب تراشیده و صیقل‌کاری شده بود.

سینا- جداً؟! پس این شیرینی پرسینگ های جدیدت! فقط یه چیزی... 

گوشه چادر رو کشید و آبتین ساکت رو به سمت بیرون سوق داد،

از گوشه چشمش نگاه تند و تیز مخصوص خودش رو به طرف مازر نشونه گرفت: 

-  درمان این وضعیت آبتین فقط با آب‌نامقدس انجام میشه. درسته؟

مازر دستش رو توی جیب کت گرون قیمتش برد و  گفت: از اینکه انقدر برای اطلاعاتی که ازش خبر داری وقت تلف می‌کنی باعث ترسم میشه.

سینا نیشخندی زد و قبل از اینکه از چادر خارج بشه گفت: هشدارها برای این داده میشن تا ازشون ترسیده بشه، آب‌نامقدس هر موجودی رو هار و وحشی می‌کنه.

ویرایش شده توسط MONIE
⁦ಠ ೧ ಠ⁩

tumblr_n0fpzgyfr21sscqwxo1_500_q54h.gif

اگر می‌خواید برید مشکلی نیست فقط قبلش اسم‌هاتون رو برام بنویسید تا بدونم چی روی سنگ قبرتون حک کنم!

آریو از شدت ترس فریاد زد: مگه تو قرار نیست ازمون محافظت کنی؟ 

مرد پوزخندی زد و به تابوت ها اشاره کرد:

- اگر قرار بود "ازتون محافظت کنم" یه محافظ اینجا بود نه یه گورکن! آه راستی یه تیکه از لباسهاتون هم بزارید اون اجنه‌های بنی  القماقم حتی استخون هم برام نمی‌زارن تا قبرتون خالی نباشه!

به زودی در رمان دیمومت ویدا...

اینجا مینو زمین است.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...