رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

داستان طبقهٔ دهم | نرگس شریف کاربر انجمن نودهشتیا


Narges.Sh
 اشتراک گذاری

شما قادر هستید به چند گزینه همز‌مان پاسخ دهید.  

6 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. سیر معمایی داستان چطوره؟! (لطفاً حداقل پس‌از خواندن دو تا سه پارت اول نظر دهید.)

    • کم
      0
    • متوسط
      0
    • زیاد
      0
    • تقریباً متناسب
    • سیر معمایی داستان اونطور که باید خواننده رو کنجکاو می‌کنه.
    • سیر معمایی داستان اونطور که باید خواننده رو کنجکاو نمی‌کنه.
      0


ارسال های توصیه شده

picsart_10-02-09.42.06_2k6h.jpg

 

نام داستان: طبقهٔ دهم (از مجموعه داستان‌های کاراگاه لوکان) 

نویسنده: نرگس شریف

ژانر: معمایی، جنایی

خلاصه: آن‌هنگام که سخنانی وسوسه‌انگیز راه گوش تا قلبش را پیموده و کنج دلش لانه کردند، نیرویی نامرئی چون کبریتی فروزان، منطقش را به آتش کشید. کنجکاوی به قدری در پیکرش جاری شد که انجام ریسک برایش سهل شود؛ ریسک با جانش! اعتماد بی‌جا به فردی اشتباه، همان آژیر خطری بود که دستوری را صادر کرد؛ دستور مرگ! حال یک اتاقک خالی مانده و سرنخ‌هایی نامرئی...!

ویرایش شده توسط Narges.Sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه: شنیدن قوانین بازی، برایش سخره‌وار بود. اعتماد به نفسی مضاعف در دلش ریشه دوانده بود، خود را بالاتر از هرکسی می‌دید و می‌پنداشت؛ غافل از آنکه اتفاقی هولناک در اتاقکی نمور انتظارش را می‌کشید. زبان گشود و سخن گفت! غافل از آنکه در آن مکان، تنها خودش وجود داشت و هاله‌ای از خباثت که تنها منتظر پاسخش بود!

- طبقهٔ دهم!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با عرض معذرت برای اینکه این پارت اندکی طولانی هست. قصد دارم قسمت تعلیقی داستان رو توی یک پارت بیان کنم تا درک بهتری ازش داشته باشید. با تشکر... .

 

پست اول

«بیست و هشت دسامبر_ساختمان مسکونی»

گام‌هایش آهسته‌وار بر روی زمین حرکت می‌کردند. سعی داشت خود را عادی جلوه دهد. نگاهی گذرا حوالهٔ ساعت مچی‌اش کرد. لب گزید و با خود گفت:

- چه دوازده ظهر، چه دوازده شب که الآنه! هیچ فرقی ندارن!

گویا قصد داشت درون پر تلاطمش را آرام سازد. نور لامپ‌هایی که در سالن روشن بودند، چشم‌هایش را میزد. به سوی آن درب سیقلی و فلزی پا تند کرد. هنگامی که به آن رسید، دکمه‌اش را فشرد تا پایین آید.

در این فاصله، اضطراب‌وار قلنج انگشتانش را شکاند. فقط خدا می‌دانست که چند هفته تحقیق کرده بود که در چه زمانی این ساختمان مسکونی، در خلوت‌ترین حالت ممکن به سر می‌برد! پلک‌هایش را روی یکدیگر فشرد تا بلکه التهاب کاسهٔ چشمانش کمتر شود.

نوای کوچکی که از آسانسور ساطع شد، دخترک را به خود آورد و عجله‌وار درونش جای گرفت. خیره به سالن عاری از هر فردی، انگشت اشارهٔ مرتعشش را روی طبقهٔ دوم فشرد. نوایی از آن ساطع شد و درب‌های آسانسور، بسته شدند!

دخترک پنجه‌هایش را مشت کرد و خطاب به خودش گفت:

- جای نگرانی نیست ایزابل! تو هزاران بار این کار رو تکرار و آزمایش کردی! پس جای نگرانی نیست. به این فکر کن که اگر درست انجام بدی، فقط تو می‌مونی و جایی که قادر هستی بهش فرمانروایی کنی!

نفس عمیقی کشید. با ایستادن ناگهانی آسانسور، ایزابل جیغ خفیفی کشید و دیدگانش را با وحشت به درب باز شده دوخت. گویا آنقدر در فکر فرو رفته بود که متوجه رسیدنش به طبقهٔ دوم نشده بود!

پنجه جلو برد و اضطراب‌وار، طبقهٔ ششم را فشرد. باز هم درب‌های آسانسور بسته شدند. ایزابل ماند و یک دنیا وحشت که هر لحظه بیشتر و بیشتر در آن فرو می‌رفت. آسانسور از حرکت ایستاد و درب‌هایش باز شدند.

منظرهٔ غرق در ظلمت طبقهٔ ششم، بر وهم ایزابل افزود و عجله‌وار، طبقهٔ بعدی مورد نظرش را فشرد. پنجه‌اش را به دور میلهٔ آسانسور کلاف کرد تا بلکه مانع از کوفته شدنش بر روی زمین شود!

آسانسور از حرکت ایستاد و برای ایزابل سوال بود که خودش زیادی حساس شده است، یا آسانسور خشن شده که اینگونه زلزله‌وار می‌ایستد و انسان را تا مرز کوفته شدن بر روی زمین می‌برد!

سرش را تکاند و با فکر آنکه مشکلی فنی برای این اتاقک کوچک پیش آمده است، طبقهٔ بعدی مورد نظرش را فشرد. حال اندکی طول می‌کشید تا به آن طبقه برسد. پلکی بر هم نهاد و هنگامی که دیده گشود، لامپ‌های آسانسور چشمک می‌زدند، گویا در مرز سوختن قرار داشتند.

ایزابل وحشت‌زده جیغی کشید و دستش را بر روی سرش بند کرد.

آسانسور ار حرکت ایستاد و درب‌ها گشوده شدند. دخترک به قصد فرار کردن از این محیط کوچک و وهم‌انگیز، گام جلو نهاد؛ لیکن به نظرش این ظلمت و سکوت بیرون آسانسور، خوفناک‌تر از درون آن بود.

پس به سوی دکمه‌های آسانسور یورش برد و با تمام توان، طبقهٔ پنجم را فشرد. آسانسور، نوایی کوچک ساطع کرد و درب‌هایش چندباره بسته شدند. لامپ‌ها دیگر چشمک نمی‌زدند و ایزابل، نفسی آسوده کشید.

آن هنگام که اتاقک در طبقهٔ پنجم توقف کرد، دخترک با خود زمزمه کرد.

- قانون یادت نره!

اندکی ایستاد و هیچ خبری از آنچه انتظار داشت نشد. اخمی کوچک کرد و آهسته، سرش را به بیرون آسانسور هدایت کرد که ناگهان موجودی با بیشترین سرعت به سویش هجوم آورد. ایزابل با وحشت جیغی گوش‌خراش کشید و چند گام به پشت جهید.

دستان لرزانش را قاب چهره‌اش کرد تا بلکه در امان بماند؛ لیکن هیچ خبری از ضربه‌ای کاری نبود! دستانش را با وحشت از پیش‌رویش دیدگانش برداشت و به دخترکی که دستپاچه کاغذهایی که روی زمین افتاده بودند را جمع می‌کرد، خیره شد.

غضب‌آلود پوفی کشید و کمکش کرد تا آنها را جمع کند. دخترک با شرم گفت:

- ببخشید که ترسوندمتون!

ایزابل لبخندی کوچک زد و گفت:

- اشکالی نداره!

سپس شانه‌اش را به دیوارهٔ آسانسور تکیه زد و پوفی کلافه کشید. غضب‌آلود انگشتش را روی طبقهٔ هم کف فشرد.

تا اینجا آمده بود دیگر! تنها یک قدم تا به حقیقت پیوستن سخنان آن فرد فاصله داشت! تا اکنون ریسک کرده بود، این یکی هم رویش!

با سخن گفتن دخترک، ایزابل نگاهش را معطوف به او کرد.

- طبقهٔ چندم میری؟

ایزابل خیره به گیسوان طلایی و عنبیه‌های آبی‌رنگ دخترک، با کلافگی گفت:

- طبقهٔ دهم!

سپس شقیقه‌اش را به دیوارهٔ آسانسور تکیه داد. به ناگه، اتاقک تکانی خورد و از حرکت ایستاد. لامپ‌ها شروع به چشمک زدن کردند. اتاقک طوری تکان می‌خورد که گویا روی موج‌های دریا قرار دارد!

هردو با وحشت جیغ کشیدند. دکمه‌های آسانسور جرقه می‌زدند و گویا قرار بود آتش‌سوزی شود! ایزابل و دخترک دیوانه‌وار جیغ می‌کشیدند که ناگه، لامپ‌های آسانسور خاموش شده و دیگر هیچ صدایی از آنها ساطع نشد!

از آن سو، افرادی در طبقهٔ هم‌کفت منتظر رسیدن آسانسور بودند. اتاقک پایین آمد و هنگامی که درب‌هایش گشوده شدند، نه خبری از ایزابل بود، و نه آن دخترک! فقط ژاکت ایزابل بود که از میلهٔ آسانسور، آویزان بود!

 

پ.ن: به دلایلی دو تا از طبقه‌هایی که ایزابل آن‌ها را فشرد‌ ذکر نمی‌شوند! با تشکر... .

ویرایش شده توسط Narges.Sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست دوم:

 

«سی‌ام دسامبر_سالن بیلیارد»

لوکان:

دیدگانم را ریز کرده و کمرم را بیشتر از پیش خم کردم. نگاهم را به توپ پیش‌رویم کلاف کرده و با حرکتی سریع از سوی بازوی راستم، چوب را درست وسط آن کوفتم.

توپ سپید رنگ با سرعت و قدرت به باقی توپ‌ها برخورد کرد و درجا، دو تای آنها درون سوراخ‌های میز فرو رفتند. لبخندی پیروز بر لب نشاندم و تای ابرویی برای آنتونی که جنبم قرار گرفته بود، بالا انداختم.

آنتونی متفکرانه دست زیر چانه زد و گفت:

- مطمئنم این وسط تقلب صورت گرفته!

پوفی کشیدم و همانگونه که نوک چوب بیلیارد را درون جعبهٔ گچ فرو می‌بردم، گفتم:

- با جفت چشم‌هات دیدی که چطور بردمت!

اخمی بر پیشانی نشاند. دیدگان آبی رنگش را ریز کرد و مرموز گفت:

- شعبده‌بازها هم جلوی چشم مردم، گولشون می‌زنن!

بی‌اختیار، لبانم تا جایی که پوست چهره‌ام مجال می‌داد، کش آمدند و شلیک بلند قهقهه‌ام، به قدری ناگهانی بود که دیدگان اشک‌بار از خنده‌ام را گرد ساخت. کف دستم را دو بار بر روی لبهٔ میز کوفته و مقطع گفتم:

- میـ...می‌خوای بگی من شعبده بازم آنتون؟!

آنتونی لبخندی بر لب نشاند و شیطنت‌بار گفت:

- چرا که نه؛ بهتون هم میاد!

سپس بادی به گلو انداخت و با نوایی زمخت ادامه داد.

- کاراگاه لوکانِ شعبده‌باز، وارد می‌شود!

دست به سینه ایستادم و به حرکات مسخره‌وارش می‌خندیدم. با لرزیدن تلفن‌همراهم در جیب شلوارم، خنده‌ام بلعیدم و آن را خارج کردم. با رؤیت نام فرد پشت خط، دیده گرد کردم و پس از آنکه در گلو غریدم، تماس را وصل کردم.

- به گوشم جناب!

- لوکان به شدت در اداره بهت احتیاج داریم، با آنتونی جوزف هم تماس گرفتم ولی پاسخ‌گو نبود. اگر دیدیش، بهش بگو حتماً خودش رو به اداره برسونه! وضعیت خرابه، چند نفر اداره رو گذاشتن روی سرشون و خواستار ملاقات با تو هستن؛ سریعاً خودت رو برسون! یک پروندهٔ دیگه، پروندهٔ فرد مفقود شده!

سپس پیش از آنکه زبان خشک شده‌ام زمانی برای چرخیدن در دهانم بیابد، تماس خاتمه یافت و من ماندم و دنیایی بهت که همچو هیولایی عظیم درحال بلعیدنم بود!

رو به آنتونی کرده و گفتم:

- زود آماده شو باید به اداره بریم. جناب سرهنگ تماس گرفت و گفت کاری فوری پیش اومده!

آنتونی با کف دستش بر روی پیشانی‌اش کوفت و عاجزانه گفت:

- امیدوارم قرار نباشه یک پرونده مثل اختناق روی دستمون بندازن! مطمئنم که این‌بار حتماً می‌میرم.

ضربه‌ای نچندان محکم حوالهٔ بازوی ورزیده‌اش کرده و با گفتن جملهٔ «کم‌تر حرف بزن» به سوی خودرویم دویدم.

ویرایش شده توسط Narges.Sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست سوم:

 

«دفتر کاراگاه لوکان»

چند ضربهٔ آرام به درب دفتر کوفته شد و پیش از آنکه سخنی مبنی بر ورود بزنم، درب گشوده شد و مرد و زنی با چهره‌هایی زرد از گریستن و غذا نخوردن، وارد شدند.

بی‌اختیار از جای برخاستم و با اشاره با صندلی‌های دفتر، گفتم:

- بفرمایید بنشینید!

زن و مرد سری تکاندند و بر روی صندلی‌ها جلوس کردند. هنوز دهانم را برای پرسیدن سخنی باز نکرده بودم که به ناگه زن زیر گریه زد. آنچنان صیحه می‌کشید که به ثانیه نرسید دیدگان من و آنتونی با حیرت از کاسه بیرون جهیدند. چهرهٔ مرد هم پر بود از بغضی که غرورش اجازه نمی‌داد جلوی ما آن را بشکند.

لیوانی برداشته و از آب‌سردکن درون دفترم آن را پر کردم. به سوی زن رفته و جنبش بر روی صندلی نشستم. لیوان آب را به سویش گرفته و گفتم:

- کمی بنوشید تا حالتون جا بیاد و بتونید حرف بزنید؛ من با گریه کردن شما پی به چیزی نمی‌برم!

زن با غم سری تکاند و در میان هق- هق کردن‌هایش، لیوان آب را لاجرعه سر کشید. با دستانش خودش را باد زد و با لحنی به شدت گرفته گفت:

- شما رو به مسیح قسم کمکمون کنید. بچمون دو روزه گم شده؛ تمنا می‌کنم شما پرونده‌ش رو به عهده بگیرید آقای آوردریچل!

اخمی می‌کنم. مرا همیشه و همیشه برای پرونده‌های قتل مأمور کرده بودند؛ درواقع، من کاراگاه بخش پرونده‌های قتل بودم و کاراگاه جاناتان واکر، مأمور قسمت مفقود شدگان بود!

دهان باز کرده تا از این موضوع مطلعشان سازم، که مرد با غم گفت:

- ما، نمی‌خوایم آقای واکر کاراگاه این پرونده باشه. ما خودمون درخواست کردیم که شما کاراگاه این پرونده باشید! تمنا می‌کنیم این درخواستمون رو رد نکنید. هرچقدر هم طول بکشه مهم نیست! مهم اینه که ما به شما ایمان داریم!

سرش به جهت مخالف بازگرداند و برخاست. شرم‌زده از مردی که پشت به ما آرام می‌گریست، گفتم:

- خیلی‌خب، من این پرونده رو به عهده می‌گیرم، ولی این اولین تجربهٔ من هست و ممکنه طول بکشـ... .

زن با شوقی غم‌آلود، میان کلامم پرید و گفت:

- مهم نیست کاراگاه، مهم نیست!

پوفی کشیدم و خیره به مردی که دیدگان سرخش را روی هم می‌فشرد و جنب همسرش می‌نشست، گفتم:

- پروندهٔ مربوطه رو به زودی در اختیارم میذارن، ولی می‌خوام از زبون خودتون، بشنوم؛ چی شده؟!

نگاهی به یکدیگر انداختند. اشاره‌ای به آنتونی دادم که منظورم را در هوا زد و پس از روشن کردن کامپیوتر، همز‌مان که مرد سخن می‌گفت، او سخنانش را می‌نوشت و ضبط می‌کرد.

- من اندرو راسل هستم و ایشون هم همسرم سوزان راسل هستن. سن زیادی نداشتیم که ازدواج کردیم و درست یک سال بعد از ازدواجمون بود که فهمیدیم نمی‌تونیم بچه‌دار بشیم. نمی‌دونم اون پونزده سالی که بدون فرزند سر کردیم رو به کدوم کتاب تراژدی تشبیه کنم، ولی در همین حد میگم...که خیلی عذاب کشیدیم. به طور اتفاقی با یکی از دکترهای تازه فارغ‌التحصیل شده از دانشگاه آکسفورد آشنا شدیم و اون گفت که می‌تونه کمکمون کنه و درست هفده سال پیش بود که یک دختر به خانوادمون اضافه شد. اسمش ایزابل هست!

دستی به چهره‌اش کشید و پلک‌هایش را محکم بر روی یکدیگر فشرد. با نوایی گرفته ادامه داد.

- تا یک ماه پیش همه چیز خوب پیش می‌رفت، تا اون روزی که ایزابل حدود بیست و چهار ساعت غیب شد. شاید بگید عادیه، ولی واقعاً عجیب بود که ایزبلی که بدون من و مادرش تنها جایی نمی‌رفت‌، یک روز غیب بشه و بعد از یک روز، شاد و خوشحال، پشت در خونه ببینیمش!

ویرایش شده توسط Narges.Sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست چهارم:

 

کلامش را قطع کرد. لبانش از زور غم و اندوه و بغض بر روی یکدیگر فشرده شدند و با نوای گرفته‌ای ادامه داد.

- خیلی پرس و جو کردیم. به گفتهٔ خودش و دوست‌هاش، تمام شب رو مشغول تماشا کردن یک نمایش خیابونی بودن که ساعت دوازده نیمه شب شروع میشد! حتی من به شخصه به مکانی که دخترم گفت، رفتم و حتی از مردم اونجا پرسیدم؛ ولی اون‌ها گفتن که در این تاریخ نمایشی توی محلشون برگذار نشده.

انگشتانش را در یکدیگر قلاب کرد و با سردرگمی گفت:

- نمی‌دونم، واقعاً نمی‌دونم! همه چیز عین تار عنکبوت توی هم‌دیگه گره خورده بود! از هرکجا قصد جمع‌آوری اطلاعات داشتم، به بن‌بست می‌خوردم! من... .

دستم را به معنای سکوت بالا آوردم. تنها چیزی که از سخنانش دستگیرم شد، این بود که خانواده‌ای به شدت حساس هستند و به هر اتفاقی ظن داشتند. نگاهم را در نگاه اندرو کلاف کرده و گفتم:

- این احتمال براتون پیش نیومد که دخترتون به سن هفده سالگی رسید بود و یک جورایی روحیهٔ استقلال طلبی توی وجودش بیدار شده؟! این مسلماً در نوجوان ها بارزترین نشانه‌هایی هست که تا به حال به چشم دیده شده!

این دفعه، سوزان زودتر از اندرو شروع به سخن گفتن کرد و با لحنی تند خویانه گفت:

- من ایزابل رو از کودکی طوری پرورش دادم که تحت تأثیر هیچ موضوعی توی دنیا قرار نگیره! اون رو از خودم دور نگه نمی‌داشتم و اجازه نمی‌دادم بدون من یا پدرش جای دوری بره! از تربیتم هم مطمئن هستم!

ابرویی به نشانهٔ تأیید بالا می‌اندازم و همانگونه که به ته‌ریش‌هایم دست می‌کشیدم، گفتم:

- پس الآن کجاست این فرزندی که اینطور تربیت شده؟!

همانطور که انتظار داشتم، سکوت می‌کنند؛ حتی نگرانی هم در چهره‌شان پدیدار می‌شود. این از اشتباه اول!

خودکار آبی رنگم را از روی میز برداشتم و مشغول درآوردن و سپس جا زدن سرش بر رویش می‌شوم. نوای تیک- تیک‌ جا افتادن و درآمدن سر خودکار از جایش، مطمئناً بر روی اعصاب همه خط می‌کشید!

اندرو با کلافگی گفت:

- کاراگاه اگر فعلاً قادر به گوش دادن صحبت‌هامون نیستید، بگید ما بریم و وقتی دیگه به دیدنتون بیایم! نیازی نیست با این کارها اعصاب مشوشمون رو آزار بدید!

لبخندی کوچک بر لب نشاندم و گفتم:

- من فقط سی ثانیه در این خودکار رو باز و بسته کردم و شما به شدت کلافه شدید! حالا فرض کنید هفده سالِ تمام، به ایزابل گفتید، هیچوقت بدون ما جایی نمیری! هیچوقت بدون اجازهٔ ما کاری رو انجام نمیدی! تو حق نداری چیزی از بیرون خونه باور کنی!...چی میشه به نظرتون؟!

نگاهی بهت‌زده میان یکدیگر برقرار کردند. نفسی بیرون فرستادم و گفتم:

- این موضوعات، ممکنه سبب شده باشه ایزابل احساس کنه زندانیش می‌کنید و می‌تونه انگیزهٔ تقریباً قوی‌ای برای فرار یا، دور شدن از شما پیدا کنه! حالا این به کنار! بگید چی شد که به اینجا اومدید؟! چی اونقدر ترسوندتون که مجبورتون کرد به اینجا بیاید؟

سوزان، اشک روان شده از گوشهٔ دیدگانش را پاک کرد و رو به اندرو گفت:

- تو بگو!

اندرو سری تکاند و پس از گرفتن دم عمیقی، شروع به سخن گفتن کرد.

- دو روز پیش، بعدازظهر! ایزابل پیش من و سوزان اومد و درخواست کرد که اجازه بدیم شب با دوست‌هاش برای دیدن یک نمایش خیابونی بیرون بره! به دلیل اتفاقی که یک ماه پیش افتاده بود، این اجازه رو بهش ندادیم؛ ولی اون خیلی اصرار کرد. برای اولین بار دیدم که برای یک‌ چنین مسئله‌ای گریه کرد. قبول کردیم، ولی شرطمون این بود که من باهاش برم و هرجا که رفت من هم باهاش باشم. ایزابل هم قبول کرد.

پنجه‌اش را روی پیشانی‌اش که از این فاصله نبض رویش کاملاً هویدا بود، قرار داد و مرتعش ادامه داد.

- آدرس یک ساختمون مسکونی یازده طبقه رو داد و گفت دوست‌هاش اونجا جمع میشن. وقتی رسیدیم اونجا، به نظرم خیلی خلوت میومد، غیر عادی بود مجتمع مسکونی به اون بزرگی، درست ساعت دوازده شب انقدر خلوت باشه. چون اون شب، جشنی توی خیابون برگذار میشد و فکر می‌کنم همه ساکنان ساختمون، توی جشن شرکت کرده بودن، ولی اونقدر اطلاعات از این مکان داشتم که بدونم در این ساعت، فرد زیادی نمی‌خوابه!

لبان خشکش را زبان زد. لیوانی آب برای خودش ریخت و نوشید. بی‌توجه به همسرش که هق- هق می‌کرد، گفت:

- ایزابل رفت داخل تا دوست‌هاش رو بیاره، ولی کارش طول کشید. یک لحظه نگاهم به ساختمون افتاد و متوجه شدم همهٔ لامپ‌هایی که روشن بودن، درحال چشمک زدن هستن. ترسیدم، زود پیاده شدم و خودم رو به آسانسور رسوندم و منتظر شدم تا بیاد پایین. درهای آسانسور که باز شدن، ژاکت ایزابل رو دیدم که از میلهٔ گوشهٔ آسانسور آویزون بود و خبری از خودش نبود!

اخمی میان ابروانم نشاندم. موضوع کم- کم درحال پیچیده شدن بود. مگر می‌شود؟! دخترکی سوار بر آسانسور شود و ژاکتش را جای بگذراد و غیب شود؟! امکان نداشت!

اندرو با حزن ادامه داد.

- شاید باورتون نشه، ولی ده طبقه‌ای که مسکونی بودن رو واحد به واحد گشتم، ولی اکثرا صاحب‌هاشون حضور نداشتن و اون‌هایی که حضور داشتن، اصلاً دختری به شکل و شمایل ایزابل ندیده بودن! طبقهٔ یازدهم هم هنوز آماده سکونت نشده بود!

ویرایش شده توسط Narges.Sh
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست پنجم:

 

سرم را اندکی تکاندم. موضوع آنقدری که تفکر می‌کردم پیچیده نبود! انگشتانم را در یکدیگر قلاب کرده و رو به آنها لبخندی کوچک زدم و گفتم:

- خیلی ممنونم از سخنانتون آقا و خانم راسل. امیدوارم دیدار بعدی ما برای تحویل دادن دخترتون باشه!

تشکری کردند و با گام‌های سستشان دفتر را ترک کردند.

آنتونی گردن به سویم چرخاند و همانگونه که دستانش را در هم قلاب کرده بود و به بالا می‌کشید، گفت:

- لازمه هق- هق‌های خانم راسل رو از متن حذف کنم؟!

طوری دیدگان قهوه‌گونم را برایش را گرد کردم که سریعاً دستانش را به نشانهٔ تسلیم بالا برد و ناله‌کنان گفت:

- من بی گناهم کاراگاه، خودتون با اشارهٔ چشم گفتید هر چیز گفتن رو یادداشت کنم!

به سرعت از روی صندلی برخاستم و همانگونه که پالتوی بلندم را تن می‌زدم و کلاهم را بر روی سرم نهادینه می‌کردم، گفتم:

- بهتره برای بازدید از اون ساختمون همین الآن اقدام کنیم!

سری تکاند و دوان- دوان با من همراه شد.

«ساختمان مسکونی_محل مفقود شدن ایزابل راسل»

خودرو را به دور از درب ورودی ساختمان پارک کرده و از آن خارج شدم. ماسک مشکی رنگم را بر روی بینی و دهانم قرار دادم که آنتونی درحالی که دکمه‌های پالتویش را می‌بست، گفت:

- ماسک برای چیه کاراگاه؟!

دستی بر پیشانی خود کوفتم. آخر این مرد می‌خواست سرمان را بر باد دهد. درست جنبش قرار گرفتم و زمزمه‌وار لب ‌زدم.

- آروم حرف بزن! اگر واقعاً کسی ایزابل رو دزدیده باشه، با شنیدن اینکه یک کاراگاه و دستیارش اینجا اومدن چیکار می‌کنه؟

آنتونی با سرعت سر تکان داد و دهان به عذرخواهی گشود.

- متأسفم کار...یعنی لوکان! فقط می‌خواستم بدونم چرا ماسم زدید؟

- بخاطر اینکه بعد از پروندهٔ اختناق، سیستم ایمنی بدنم ضعیف شده و کافیه اندکی سرما وارد ریه‌هام بشه تا یک هفته سرفه‌هام همسرم لیندا رو وحشت‌زده کنه!

سری تکان داد و همراهم وارد ساختمان شد. نگهبان سختمان تمام حواسش به تلفن همراهش بود و حتی می‌توانستم شرط ببندم متوجه ورود من و آنتونی هم نشد! بد هم نشده بود، لااقل می‌توانستیم بدون آنکه برای کسی چیزی را توضیح دهیم، کارمان را به انجام برسانیم.

به گام‌هایم سرعت بخشیدم و تقریباً خود را درون آسانسور پرتاب کردم. آنتونی هم همانند من سریع پا به اتاقک گذاشت. نگاهم را دور تا دور آسانسور گردش دادم. آنتونی بینی‌اش را چین داد و گفت:

- احساس می‌کنم روح پدربزرگِ ماهیگیرم، تمام اون ماهی‌های بدبویی رو که صید می‌کرد، اینجا تخلیه کرده!

مردمک در حدقه چرخاندم و گفتم:

- دلم برای پدربزرگت می‌سوخت! نوه‌ش برخلاف خودش از غذای دریایی بی‌زار بود! مطمئناً اگر زنده بود دیگه تو رو نوهٔ خودش نمی‌دونست!

آنتونی با اکراه شانه بالا انداخت و سخنی دیگر بر زبان نیاورد. دست دراز کردم طبقهٔ دوم را فشردم. آسانسور صدایی از خود ساطع کرد و درب‌هایش بسته شدند.

به دیوارهٔ آن تکیه زدم و باز هم نگاهم را اطراف اتاقک چرخش دادم. احساس می‌کردم نسبت به آسانسورهایی که تا به حال دیده بودک، فضایش اندکی کوچک‌تر بود؛ و صد البته مخوف‌تر!

رنگی مشکی و خاکستری‌ای که در همه‌جای آن استفاده شده بود، مطمئناً خوفناک بود!

در همین افکار سیر می‌کردم که به ناگه پیکر آنتونی بر روی زمین کوفته شد. سرفه‌های اسفناکش سبب شده هر چند لحظه یکبار عاجزانه عق بزند!

با نگرانی بر روی زمین نشستم و شانه‌هایش را با عجله تکان دادم. پنجهٔ لرزانش را روی بینی و دهانش قرار داد و مقطع گفت:

- ما...ماسکتون رو...پایین...بیارید!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست ششم:

 

دیدگان بهت‌زده‌ام را در چشمانش کلاف کردم. نکند هذیان می‌گفت؟ پنجه‌اش را درون دستم گرفتم تا اطمینان حاصل کنم دمای بدنش بالا نیست. باری دیگر آن جمله را تکرار کرد.

کاری که گفته بود را انجام دادم. پایین آوردن ماسکم کافی بود تا بویی به شدت مشمئز کننده زیر بینی‌ام بپیچد و درجا سبب عق زدنم شود. حق با آنتونی بود! بویی به شدت مشمئز کننده همهٔ کابین را دربر گرفته بود! نمی‌دانم توهم می‌زدم یا نه؛ لیکن می‌دانم آن لحظه تنها سببی که برای آن بو یافتم، بوی خون بود، خونِ مانده!

ماسکی از جیبم بیرون کشیده و آن را به دست آنتونی دادم. به سرعت آن را بر روی بینی‌اش قرار داد و درست همان لحظه، درب آسانسور گشوده شد.

به سرعت خود را از آن اتاقک منحوس به بیرون پرتاب کردم. ماسکم را با عجله پایین دادم و از هوای طبقهٔ دوم استشمام کردم. دستانم را به کمرم تکیه داده و با بالا گرفتن سرم، سعی داشتم که دم‌هایم را عمیق و کش‌دار بکشم.

آنتونی همچو آن‌هایی که از حیوانی وحشی گریز کرده بودند، در دور ترین نقطه از آسانسور ایستاده بود و طوری خود را به دیوار ورایش می‌فشرد که لحظه‌ای اندیشه کردم الآن است با آن یکی شود!

همه در این وقت شب در خانه‌هایشان سیر می‌کردند و من، برای یافتن دخترکی مفقود شده پا به این ساختمان نهاده بودم و به اراجیف آنتونی گوش فرا می‌دادم! چه شغل قابل ستایشی!

سرم را به سوی اتاقک گردش دادم و سمتش روانه شدم. درزهای ماسکم را تا حدامکان پوشاندم و به دوباره وارد شدم. نگاهی حوالهٔ آنتونی کردم که بر روی زانوانش خم شده بود.

یکی از دستانش را از بند زانوانش رها کرد و با بالا آوردن انگشت اشاره‌اش، نفس‌زنان گفت:

- مطمئنم به طول یک هفته هر شب خواب ماهی‌های پدربزرگ رو می‌بینم که درحال دنبال کردنم هستن!

با این سخنش خندهٔ کوچکی بر روی لبانم نقش بست. نگفتم اراجیف می‌گوید! باید متنفر بودن دستیارم آنتونی جوزف را هم به لیست دغدغه‌های شغل زیبایم اضافه می‌کردم!

دستکش‌های چرمم را پوشیدم. سرم را جای- جای آساسنور گردش دادم تا بلکه درزی را بیابم که این بوی بد از آنجا سر چشمه می‌گرفت؛ هم‌زمان رو به آنتونی گفتم:

- به نظر من این بو، بوی ماهیِ گندیده نیست!

- شما کی هستید؟

گردنم را به سرعت بالا آوردم. به هیبت کوتاه و پیکر لاغر مرد پیش‌رویم نگریستم و با لبخندی مصلحتی به سویش رفتم؛ گفتم:

- شما در این طبقه زندگی می‌کنید؟

اخمی بر روی پیشانی کوتاهش نشاند و دیدگان سبز رنگش را ریز کرد.

- بله، شما کی هستید؟ تا به حال اینجا ندیدمتون!

در دلم تمامی کسانی که مرا به اینجا کشانده بودند را به رگبار ناسزا گرفتم و همانگونه که نگاهی نامحصوص حوالهٔ دوربین مداربستهٔ آسانسور می‌کردم، دستم را بر روی شانهٔ مرد نهادم و به جایی دورتر هدایتش کردم.

اگر حقیقت را به او نمی‌گفتم، ممکن بود کنجکاوی بیش از حدش پای پلیس را وسط بکشد و من به عنوان یک کاراگاه ناشی، در اداره توسط همکاران و صد البته جاناتان واکر، مورد تمسخر قرار بگیرم.

کارت شناسایی‌ام را از جیب پالتویم بیرون کشیدم و جلوی دیدگانش قرار دادم تا بلکه دهانش را ببندد.

مردمک‌های گشاد شده‌اش را به من دوخت و حیران گفت:

- شما کاراگاه لوکان هستید؟ مجلهٔ خبری‌ای نیست که دربارهٔ شما حرف نزده باشه! چرا تصویری از چهره‌تون در فضای مجازی پخش نمی‌کنید؟ چرا... .

شانه‌اش را با تمام قوا فشردم و به سوی راه پله هدایتش کردم و همانگونه که سعی در حفظ کردن لبخند مصلحتی‌ام داشتم، غریدم:

- بله، بله! از سخنان انگیزشی شما ممنونم. از اینکه من رو اینجا رؤیت کردید به کسی چیزی نگید، وگرنه هم به من و هم به خودتون ظلم کردید! آسانسور گویا اتصالی داره و خواهشمندم از پله‌ها پایین برید!

سپس پیش از آنکه فرصتی برای سخنی اضافه بیابد، از پله‌ها به پایین روانه‌اش کردم. هنگامی که از رفتنش مطمئن شدم، عقب گرد کرده و به دوباره وارد آسانسور شدم. با حرص، خطاب به آنتونی غریدم:

- جای اینکه مثل مترسک‌ها من رو نگاه کنی، اگر کسی رو دیدی سرگرمش کن مرد! پس دستیار چی هستی؟

سری تکان داد و عاجزانه گفت:

- هرچی شما بگید، ولی از من نخواید قدمی به آسانسور نزدیک بشم!

سری به نشانهٔ تأسف برایش تکاندم. آخر با این کارهایش سر هردویمان را بر باد می‌داد.

جای- جای آسانسور را با نگاهم اسکن کردم که دیدگانم بر روی سقف توقف کردند. دربی کوچک در بالا آسانسور قرار داشت؛ در اصل، تمامی آسانسورها این درب‌ها را داشتند تا هنگامی که مشکلی برای سیستم بالابر آن پیش می‌آمد، تعمیرکار از این درب به بیرون محفظهٔ آسانسور برود و مشکل بوجود آمده را برطرف کند.

نگاهی به ارتفاع کف تا سقف اتاقک انداختم و ناسزایی حوالهٔ قد و قامتم کردم. یکی از گام‌هایم را بر روی میلهٔ درون آسانسور قرار دادم و همانگونه که خود را بالا می‌کشیدم، خطاب به خود غر زدم.

- اگر زمانی که نوجوون بودی، به حرف پدرت گوش می‌کردی و بیشتر غذاهایی ویتامین‌دار و پروتئین‌دار می‌خوردی، الآن قدت جای صد و هشتاد و هفت، دو متر بود و با دراز کردن دست‌هات می‌تونستی این در لعنتی رو باز کنی!

آن هنگام که از محکم بودن جای گام‌هایم مطمئن شدم، پیچ‌گوشتی بزرگ و همه‌کاره‌ام را از جیب عظیم پالتویم بیرون کشیدم که آنتونی همانگونه که اطراف را می‌پایید، گفت:

- دارم به این نتیجه می‌رسم که کل هیکلم توی جیب‌هاتون جا میشه کار...لوکان!

خندهٔ بی‌صدایی کردم و با قرار دادن پیچ‌گوشتی روی درزهای پیچ، مشغول باز کردنش شدم. پیچ، شل‌تر از آنی بود که تفکر می‌کردم و با چند دور باز و بر روی زمین کوفته شد.

نگاه کنکاش‌گرم را به درب دوختم. آن قسمت که پیچش درآمده بود، اندکی دول شده بود! گویا وزنه‌ای سنگین از آن‌سو بر رویش قرار گرفته بود!

با اخم‌هایی تنیده در هم، مشغول باز کردن پیچ دوم شدم. پیچ دوم هم همانند پیچ اول اندکی شل بود! آن هنگام که بر روی کف اتاقک کوفته شد، گویا آن دو پیچ باقی مانده قادر به تحمل وزن درب نبودند و صدای مهیب شکستنشان و پایین افتادن درب با یکدیگر هماهنگ شد.

از شانس بدی که مدتی بود گریبانم را گرفته، تیزی درب درون پارچهٔ پالتویم فرو رفت و من، همراه با درب و شیئ مشکی رنگی که روی آن قرار داشت، به پایین سقوط کردیم!

 

***

اممم...می‌خواید توی نظر سنجی شرکت کنید؟!😊

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست هفتم:

 

آخ بلند بالایی سر دادم و بینی دردمندم را قاب گرفتم. آنتونی فریادی از وحشت کشید و به سویم دوید. حال احساس می‌کردم بوی خون را حتی با وجود ماسک هم می‌توانم احساس کنم. تمام معده‌ام در هم پیچید.

آنتونی هم نرسیده شروع به عق زدن کرده بود. به جرعت می‌توانم شرط ببندم این بو، صد برابر بدتر از بوی ماهی‌ گندیده‌ای بود که در پروندهٔ اختناق استشمام کرده بودم. تنها کاری که آن لحظه از دستم بر می‌آمد، آن بود که دستم را به دیوارهٔ کابین تکیه بدهم و پیکر دردمندم را به بیرون بکشم.

گونهٔ پوشیده شده زیر ماسکم را روی زمین سرد قرار دادم و پلک‌هایم را طولانی بر هم فشردم. با تکیه بر دستانم، بر روی زمین نیم خیز شدم. طوری به آن پلاستیک سیاه رنگ نگریستم که گویا شیئ نفرین شده بود.

چهرهٔ آنتونی در هم فرو رفته بود و گویا حتی از نگاه کردن به آن پلاستیک هم واهمه داشت. آخرین ماسکی که همراه خود داشتم را از جیبم بیرون کشیدم روی ماسکم نهادم.

با آنکه احساس خفگی می‌کردم، می‌ارزید به بوییدن آن پلاستیک منحوس! با واهمه‌ای مضاعف به بسوی پلاستیک حرکت کردم. جای دستکش‌های چرمم را در دستم محکم‌تر کردم و گرهٔ پلاستیک را در دست گرفتم.

با هزار کلنجار رفتن با آن گرهٔ کور، بالاخره باز شد و مشتی زلف طلایی رنگ بودند که چون آبشار از درز باز شدهٔ پلاستیک پدیدار شدند. با دیدگانی گرد شده از تحیر و وحشت، با یک حرکت تمام پلاستیک را از اول تا انتها دریدم.

با هویدا شدن چهره‌ای چون کچ دیوار و دیدگانی از کاسه بیرون جهیده، فریادی به قوای آسمان خراش سر دادم و با هرچه توان در خود می‌دیدم، از آن جنازه گریختم. الحق که خوفناک‌ترین صحنه‌ای بود که در آن وقت شب قادر به رؤیتش بودم!

دلم در هم پیچید و روی شکمم خم شدم. علاقه داشتم تمام زندگانی‌ام را همین الآن بالا بیاورم. آنقدر حالم خراب بود که حتی احساس می‌کردم دیدگان وق زدهٔ جنازه هر جا که می‌روم مرا می‌نگرند.

خون خشک شده‌ای تمام پلاستیک را دربر گرفته بود. لباس بافتش پاره- پاره بود و گویا جای فرو رفتن جاقو یا یک شیئ تیز در تنش بود. عینکی تقریباً منهدم شده هم زیر سر دخترک قرار داشت. گویا با همان شیشهٔ عینک خودش به قتل رسیده بود!

دیدگان مخمور از وحشتم را به آنتونی که علناً می‌لرزید دوختم و با آخرین جانی که در چنته‌ام باقی مانده بود، گفتم:

- زنگ بزن اورژانس‌، به اداره هم زنگ بزن یه گروه جست و جو بفرستن!... جنازه رو هم بفرستید سردخونه!

آنتونی سر تکان داد و من برای بدست آوردن اندکی انرژی پلک بستم تا بلکه پیکرم بر زمین کوفته نشود. چه صحنهٔ دلخراشی بود و خواهد بود! فردا شب، شب کریسمس بود و من، با هولناک‌ترین صحنهٔ زندگانی‌ام روبه‌رو شده بودم!

»سی و یکم دسامبر_دفتر کاراگاه لوکان»

پارچ آب را از روی میز برداشتم و لیوانی از مایع خنکش برای خود ریختم. فکر کنم هشتمین لیوانی بود که در این ساعت می‌نوشیدم. آنقدر کاسهٔ سرم درد می‌کرد و ملتهب بود، که تفکر می‌کردم چیزی تا منهدم شدنش نمانده!

آنتونی همانند کودکان روی صندلی تاب می‌خورد و وحشت‌زده زمزمه می‌کرد.

- من هیچی ندیدم، آره من هیچی ندیدم!

گویا به راستی دیوانه شده بود. من از ترس آنکه نکند همسرم لیندا را به دلیل رنگ جدید گیسوانش که طلایی رنگ بود، آن جنازه تصور کنم، دیشب به خانه نرفتم و شب را در همین دفتر به صبح رسانیدم.

بماند که صد و سی تماس بی‌پاسخ از سویش داشتم همین الآن هم گوشی درحال لرزیدن بر روی میز بود. با انگشت اشارهٔ لرزانم تماس را وصل کرده و گفتم:

- بله؟

درست آن لحظه بود که متوجه گرفتگی بیش از حد صدایم شدم. هیچ صدایی از آن‌سوی خط به گوشم نرسید و حتی همانند دیوانگان لحظه‌ای تفکر کردم نکند روح آن جنازه با تلفنم تماس گرفته است؛ لیکن آن هنگام که نوای زجه‌های گوش‌خراشش حتی اسپیکرهای گوشی را هم آزرد، پی بردم خودِ لیندا است.

- لو...لوکان؟ کجـایی؟ دیشب خونه نـ...نیومدی. چرا جواب تماس‌هام رو ندادی؟ من... .

قلبم از صدای عاجزش فشرده شد و کلامش را بریدم.

- من خوبم، من...خوبم! شاید برام مقدور نشه زود به خونه بیام!

در گفتن سخنی تردید داشتم، لیکن برای جلوگیری از به وقوع پیوستن اتفاقی که از آن وحشت داشتم، گفتم:

- خواهش می‌کنم قبل از اینکه به خونه بیام، رنگ موهات رو عوض کن، خواهش می‌کنم! هر رنگی بجز بلوند! لطفاً!

آنقدر نوای سخنم عاجزانه بود که لیندا با عجله باشه گفت و من با خستگی تماس را خاطمه دادم. لحظه‌ای نگاهم را به سوی آنتونی گردش دادم. با دیدن چشمان وق‌زده‌اش که مرا هدف قرار داده بودند، لحظه‌ای در جایم جهیدم که آنتونی نالان گفت:

- من تا عمر دارم سمت مو بلوندها نمیرم! قسم می‌خورم!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پست هشتم:

 

سری برایش تکاندم، چرا که تنها حساسی که در آن لحظه در درون من هم وجود داشت، همین حس بود!

لیوانی دیگر از آب درون لیوان برای خود ریختم و چند جرعه از آن نوشیدم. باید خود را جمع و جور می‌کردم؛ این اوضاعی که برایم پیش آمده بود، می‌توانست حواسم را مختل کند.

چند تقه به درب قهوه‌ای رنگ دفتر کوبیده شد و چندی بعد، گشوده شد. هیچکس جز جاناتان واکر، جرعت آن را نداشت که بدون شنیدن اذن ورود، وارد دفترم شود. آنقدر بی‌حوصله بودم که حتی برای گفتن سلام و احوال پرسی هم از جایم بلند نشدم.

درب را پشت سرش بست و نگاهی کنکاش‌گر به اطراف دفتر انداخت. آنتونی دستهٔ پمپ صندلی گردانش را کشید و تا حد امکان آن را پایین برد. شاید خودش را از وحشت جدال احتمالی بین من و جاناتان، پشت میزش پنهان می‌کرد.

دستی به پیشانی‌ام کشیدم و مصلحتی لبخند کش دادم. فکر کنم خودش هم متوجه مصنوعی بودن لبخندم شد که لبانش را پوزخندوار کش داد. به صندلی‌های درون دفتر اشاره کردم و گفتم:

- خشومدی جاناتان، بشین لطفاً!

بر روی یکی از صندلی‌ها نشست و دستانش را در یکدیگر قلاب کرد. چینی به بینی‌اش داد و گفت:

- پروندهٔ مفقودی خوب پیش میره؟

به ظاهر خونسرد، ولی از درون آتش گرفته ضربه‌ای نامحصوص و هیستریک به میزم زدم؛ در پاسخ گفتم:

- خوب پیش میره!

گردنی برایم کج کرد و صادقانه گفت:

- هیچکس که من رو نشناسه، تو یکی می‌شناسی لوکان! صادقانه میگم که بخاطر اینکه مادر و پدر ایزابل نخواستن من کاراگاه پروندهٔ دخترشون باشم و تو رو انتخاب کردن، بهونهٔ خوبی برای کشتنت دستم دادن!

همیشه و همیشه، این رک گویی در سخنش بود که برخی را جذب و برخی را از خود می‌راند. حق هم داشت، من هم بودم همین احساس را نسبت به او پیدا می‌کردم.

خندهٔ کوتاهی کردم و مرتبط با سخنش گفتم:

- پس حتماً باید یادم باشه که توی وصیت نامه‌م، این رو ذکر کنم که مرگ ناگهانی‌م کسی رو شگفت‌زده نکنه!

او نیز همراه با من خندید. سیگاری از جا سیگاری‌اش بیرون کشید و آن را آتش زد. این عادت سیگار کشیدن را درست هنگامی پیدا کرد که در اولین امتحان ورودی دانشکدهٔ کاراگاهی قبول نشد!

خوب بیاد داشتم آن زمانی که در دبیرستان با تمام وجود درس می‌خواند تا در دانشکدهٔ کاراگاهی قبول شود. نزدیک به یک سال از من بزرگ‌تر بود، ولی به دلیل رد شدنش در آزمون ورودی، مجبور شده بود همراه با من در سال بعد امتحان بدهد؛ بدین دلیل بود که در یک دانشکده و در یک کلاس درس خواندیم تا به اینجا رسیدیم.

حال هم که یکی از پرونده‌هایش به گردن من افتاده بود، نفرت بهانهٔ خوبی داشت تا در دلش نسبت به من پرورش یابد؛ به همین سبب، گفتم:

- من به خانم و آقای راسل گفتم که این پروندهٔ مفقودی، مرتبط با کار من نیست و تو مسئول اینطور پرونده‌ها هستی؛ ولی اون‌ها قبول نکردن!

جاناتان نگاهی بدگمان به من انداخت و با لحنی گزنده رو به آنتونی که کم مانده بود زیر میز پنهان شود، غرید:

- آنتونی جوزف! لوکان راست میگه؟ به خانم و آقای راسل گفت که پرونده‌های مفقودی به عهدهٔ منِ؟

آنتونی چون فنری چابک از جای پرید و گویا به معلمش جواب پس می‌دهد، پاسخ داد.

- بله آقای واکر!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست نهم:

 

جاناتان دستی به ته‌ریش بورش کشید و با برخاستن از روی صندلی، قصد بیرون رفتن از اتاق را کرد. درب را گشود و پس از انداختن نگاهی حرص‌زده، ولی خونسرد به سوی من، دفتر را ترک کرد.

آشکارا پوف بلند و آسوده‌ای که آنتونی کشید را دیده و شنیدم. ابرویی برایش بالا انداختم که حق به جانب گفت:

- اینطور به من نگاه نکنید کاراگاه! بین صحبت‌هاتون کم- کم داشتم به این یقین می‌رسیدم که برم از همکارها برای جلوگیری بوجود اومدن از دعوا بینتون کمک بخوام!

سری به تأسف برایش جنباندم، نمی‌دانم آنتونی چگونه با این ذهنیت تا به حال زنده مانده بود. گویا من و جناتان را کودک فرض کرده بود که چنین تفکراتی می‌کرد. تشرزنان گفتم:

- بلند شو آنتون! بجای این حرف‌های حاشیه‌ای، برو آمار دوست‌های ایزابل رو در بیار و ازشون بازجویی کن ببینم به دیدن چه‌جور نمایش خیابونی رفتن!

سری برایم تکاند و با تن زدن پالتوی کاهی رنگش، از اتاق بیرون رفت.

دستی به موهایم کشیدم که کامپیوتر اداری‌ام لحظه‌ای روشن شد. رمزش را گشودم و به فایلی که برایم ارسال شده بود، نگاهی انداختم.

ایمیلی هم درست لحظه‌ای بعد برایم ارسال شد که از طرف یکی از همکاران بود. ویدیوهای دوربین مداربستهٔ آسانسور رو برایم ارسال کرده بود.

فایل را گشودم و پس از فشردن طولانی دیدگانم بر روی یکدیگر، ویدیو را پلی کردم.

ویدیو مربوط به بیست و هشت دسامبر بود. درست ساعت دوازده شب بود که دختری با شکل و شمایل ایزابل، با اضطراب وارد آسانسور شد. با دیدنش آبی که در حال نوشیدنش بودم، لحظه‌ای در دهانم ماند.

با فشردن طبقهٔ مورد نظرش، منتظر ایستادن آسانسور شد. دلیل اضطرابش برایم مجهول بود. مگر به دنبال دوستانش نمی‌رفت؟!

درب آسانسور که گشوده شد، انتظار داشتم دختری از دوستانش در آغوشش بجهد، ولی سالن آن طبقه خالی از هر فردی بود.

در میان تعجبم پست جلو برد و دکمهٔ طبقه‌ای دیگر را فشرد. با دیدن این صحنه، یقین پیدا کردم که اولین‌بار است که به این مجتمع می‌آید. به دوباره درب آسانسور باز شد، ولی ایزابل بیرون نرفت.

کمان اخم‌هایم با رؤیت دکمهٔ دیگری که ایزابل فشرد، یه یکدیگر نزدیک شدند. این دختر گویا دیوانه شده بود! این کارهای مضحک دیگر چه بود که انجام می‌داد؟ حیرت به قدری بر پیکرم چنگ زده بود که مشتاقانه و با دقت بیشتر به ویدیو نگریستم.

ایزایل درست سه بار دیگر این حرکات فشردن طبقه را تکرار کرد و لابه‌لای انجام این حرکات بود که به ناگهان چراغ‌های آسانسور شروع به چشمک زدن کردند. ایزابل باز هم به سوی دکمه‌ها هجوم برد و طبقهٔ پنجم را فشرد.

وحشت کرده بود، حق هم داشت! اگر من هم جای او بودم و درست ساعت دوازده شب درون آسانسور این بلا بر سرم می‌آمد، وحشت‌زده می‌شدم.

آسانسور در طبقهٔ پنجم ایستاد و درب‌های آسانسور گشوده شدند.

انتظار داشتم همانند دفعات پیشین، دکمه‌ای دیگر از آسانسور را بفرشارد، ولی گویا قصد نداشت! همانطور چون مجسمه‌ای خشک شده در جایش ایستاده بود. پس از گذشتن لحظاتی، گام به جلو نهاد و سرش را از درب باز وسانسور بیرون برد؛ شاید به دنبال فردی می‌گشت!

نمی‌دانم چرا، ولی انتظار داشتم به ناگه درب‌های اتاقک بسته شوند و سرش از تنش جدا شود؛ لیکن باز هم برخلاف تصورم، دخترکی دیگر از بیرون آسانسور به داخل جهید.

من هم همانند ایزابلی که درون ویدیو جیغ بلندی کشید، وحشت‌زده شدم و اندکی در جایم جهیدم. لعنتی بر ویدیو فرستادم و باقی‌اش را نگاه کردم.

با دیدن چهرهٔ دخترکی که به صورت ناگهانی درون آسانسور جهیده بود، دهانم از حیرت باز ماند.

همان دخترکی که جنازه‌اش را از محفظهٔ بالای آسانسور بیرون کشیده بودیم، درست کنار ایزابل درون آسانسور ایستاده بود. در جایم جابه‌جا شدم و چنان دیدگانم را به ویدیو کلاف کردم که گویا قصد داشتم آن را کالبد شکافی کنم.

با دقت به دست ایزابل که بر روی دکمهٔ طبقهٔ هم‌کف فشرده میشد نگاه کردم؛ حال آن زمانی بود که می‌بایست پیش پدرش بازمی‌گشت.

نوای پچ- پچ‌واری را که شنیدم، صدای ویدیو را تا حدامکان زیاد کردم و اندکی فیلم را به عقب بردم تا واضح‌تر سخنش را بشنوم.

دخترک رو به ایزابل گفت:

- طبقهٔ چندم میری؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست دهم:

 

ایزایل نگاهی حواله‌اش کرد و گفت:

- طبقهٔ دهم!

پس از سمع پاسخ ایزابل، حیرت بود که بر سرتاپای پیکرم تزریق میشد! حتی فیلم را به عقب برگرداندم تا اطمینان حاصل کنم ایزایل دکمهٔ طبقهٔ هم‌کف را فشرد! سخنش با عملی که انجام داده بود اصلاً تطبیق نداشت. شاید اشتباه کرده بود!

هنوز هم متعجب از پاسخ ایزابل بودم که ناگهان، به دوباره چراغ‌های آسانسور شروع به چشمک زدن کردند. دکمهٔ‌ طبقات جرقه می‌زدند و گویا از پشت آتش گرفته بودند.

ایزایل و دخترک دیوانه‌وار جیغ می‌کشیدند و به ناگه، چراغ‌های اتاقک خاموش شدند. دیگر هیچ صدایی از آن دو ساطع نشد.

به قدری سرم را به مونیتور نزدیک کرده بودم که نوک بینی‌ام با آن برخورد داشت. دیدگانم کم مانده بود پلک‌هایم را بشکافتند و از شدت حیرت به بیرون پرتاب شوند!

در همین افکار بودم و چشمانم با کنکاش جای- جای مونیتور را پی ذره‌ای روشنایی می‌پایید که ناگهان، چراغ‌های آسانسور روشن شدند. با وحشت به عقب جهیدم و حیران به آسانسور عاری از هر فردی نگریستم.

ژاکت ایزایل به میلهٔ آسانسور آویزان بود و خبری از خودش نبود! حتی از آن دخترک هم خبری نبود! تنها شاهد این ماجرا هم که آن دخترک عینکی بود که هم‌اکنون در سردخانه به سر می‌برد.

آنقدر برای فهمیدم هویت آن دختر عینکی و مو بلوند عجله داشتم که بی‌توجه به روشن بودن کامپیوتر، پالتویم را از روی میز چنگ زده و به بیرون دفترم دویدم. باید هرچه زودتر به پزشکی می‌رفتم و هویت این دختر را می‌فهمیدم؛ شاید با پرس و جو از آشناهایش سرنخ‌هایی پیدا می‌کردم!

»سردخانهٔ اجساد_دفتر دکتر و مسئول آن مکان»

شاید اگر قابلیت این را داشتم که به گذشته بازگردم، هیچگاه راه کاراگاهی را در پیش نمی‌گرفتم. اتفاقات خوفناکی که در لحظه به لحظه برایم اتفاق می‌افتاد تا هم‌اکنون به اندازهٔ کافی آزارم داده و تا حدودی سیستم ایمنی بدنم را تضعیف کرده بودند.

- نام این خانم مارگارت تامسون هست که بیست ساله بودن. پنج سال پیش والدینشون رو از دست دادن. تحصیلشون رو ادامه ندادن و با نواختن پیانو توی رستوران‌ها پول درمی‌آوردن. این‌ها اطلاعات این شهروند با این دی‌ان‌ای بودن.

سری برایش تکان دادم و کلافه گفتم:

- گزارش پزشکی چی بود؟

عینکش را بر روی دیدگانش جابه‌جا کرد و پروندهٔ پزشکی مارگارت تامسون را باز کرد. در گلو غرید و گفت:

- خانم مارگارت تامسون، در روز بیست و نه دسامبر و در ساعت دوازده و پانزده دقیقهٔ بامداد به قتل رسیده! علت قتل هم ضرباتی بوده که با یک شیشهٔ شکسته به جای- جای بدنشون وارد شده.

دستی به چشمان خسته‌ام کشیدم و گفتم:

- جواب آزمایش دی‌ان‌ای و پروندهٔ پزشکی مارگارت رو به حافظهٔ الکترونیکی اداره ارسال کنید.

با گفتن این سخن‌، از جای برخاستم که دکتر گفت:

- قصد ندارید مثل دفعات قبل‌، نگاهی به جسد بندازید کاراگاه؟!

کلافگی‌ای غیر قابل وصف در وجودم به جریان درآمد و با لحنی حرص‌زده گفتم:

- فکر می‌کنم اینکه جنازه روم افتاده باشه و در فاصلهٔ خیلی کم حتی از پلاستیک خارجش کرده باشم، به اندازهٔ کافی اطلاعات ظاهری ازش رو بهم داده باشه! اینطور نیست دکتر پاول؟!

پاول سری به نشانهٔ مثبت برایم تکاند که خندهٔ کم‌جانی کردم و از دفترش خارج شدم. الحق که پاول روحیهٔ بی‌نظری داشت که از صبح تا ظهر و از بعداز ظهر تا شب با جنازه‌ها سر و کار داشت!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پست یازدهم:

 

با سرعتی غیر طبیعی از سردخانه خارج شدم. احساس می‌کردم آن چشمان وق‌زده هرجا که می‌روم، مرا می‌نگرند. پشت فرمان نشستم و خودرو را به حرکت درآوردم. خیابان‌های شهر در شلوغ‌ترین حالت ممکن به سر می‌بردند.

چراغانی‌هایی که از یک ماه پیش در جای- جای شهر و خیابان‌ها وصل بودند، هم‌اکنون پر و پیمان‌تر بودند. همه خودشان را برای کریسمس آماده می‌کردند؛ البته از لحاظ آماده بودن که بودند، لیکن تنها انتظار رسیدنش را می‌کشیدند.

ترافیک خیابان به قدری زیاد بود که خودرو را به سرعت در یک خیابان فرعی کشاندم و توقف کردم. خود اعصابم بد برهم ریخته بود، حقیقتاً حوصلهٔ تحمل ترافیک به آن عظیمی را نداشتم.

درجهٔ بخاری را بیشتر کرده و پشت سرم را به صندلی تکیه زدم. پلک‌هایم نم- نمک گرم می‌شدند که همانند همیشه، صدای زنگ تلفن همراهم بلند شد. گاهی تصور می‌کردم شدیداً به آنکه این وسیلهٔ الکترونیکی را تکه- تکه کنم احتیاج دارم.

نام آنتونی بر روی صفحه برایم دهان کجی می‌کرد. با خود شرط بستم اگر آن فریادهایش را بر سرم آوار کند، آن‌هنگام که حضوری او را می‌بینم، جا در جا خلعش کنم!

با حرکتی از سوی انگشت شصتم، تماس را برقرار کردم. دیگر نوای نگران لحن سخنش برایم عادی شده بود.

- کاراگاه همون کارهایی رو که گفتید انجام دادم.

تنها چیزی که مرا در آن لحظه متعجب ساخته بود، جدیت سخنش بود. می‌توانستم قسم بخورم هیچگاه تا این حد جدی سخن نگفته بود. اندکی در گلو غریدم و گفتم:

- از دوست‌های ایزابل بازجویی کردی پس؛ چی شد؟

واضح بود اطرافش بسیار شلوغ است، شاید در یک خیابان بود؛ شاید هم در یک خانه! فریاد زد.

- بیاید به آدرسی که براتون ارسال می‌کنم. پشت تلفن نمیشه صحبت کرد! می‌تونم به جرعت بگم که یک سوم معما رو پیدا کردم و قراره حلش کنید!

حتی اجازهٔ سخن به زبان فلج شده‌ام را نداد و قطع کرد. نگاه سردرگمم را به صفحه دوخته بودم که پیامی برایم ارسال شد. پس از خواندن مسیج حاوی آدرسی که آنتونی فرستاده بود، تنها چیزی که به ذهنم رسید را زمزمه کردم.

- این پرونده چه ربطی به این منطقه داره؟!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست دوازدهم:

 

«منطقهٔ میت پکینگ،  خیابان سی‌ام» 

به قدری متحیر و سردرگم بودم که حتی تنه زدن‌های بیش از حد مردم به شانه‌هایم نمی‌توانست مرا از فکر بیرون بکشد. چشمانم به جلو و نقطه‌ای نامشخص گره خورده بود افکارم نابسامان‌تر از همیشه بودند. خودرویم را چند خیابان قبل‌تر در یک پارکینگ پارک کرده بودم، زیرا ترافیک به شدت زیاد بود.

لرزش تلفن همراهم درون جیب شلوارم مرا وادار به توقف کرد. به سختی آن را بیرون کشیدم و پاسخ آنتونی را دادم.

- سلام...من رسیدم.

آنتونی هم گویا درون این جمعیت عظیم به سر می‌برد که فریاد زد.

- جی‌پی‌اس گوشی‌تون رو روشن کنید کارگاه تا بتونم پیداتون کنم.

باشه‌ای گفتم و پس از قطع کردن تماس، جی‌پی‌اس را روشن کردم. هنوز پنج دقیقه هم نگذشته بود که دستی با تمام قوا بر روی شانه‌ام کوفته شد و نوای فریاد آنتونی درون گوش‌هایم زنگ زد.

- کاراگاه!

جایش بود مشت بر دهانش می‌کوفتم تا آنقدر جنب گوشم فریاد سر ندهد. گوشهٔ پالتویش را در چنگ گرفتم تا نه من او را گم کنم، نه او مرا! خود را به گوشهٔ خیابان بن‌بست شده از تجمع مردم کشاندم.

بدون آنکه من از او بخواهم، خودش شروع به سخن گفتن کرد.

- از سه‌تا دوستای صمیمی ایزابل بازجویی کردم. بهم گفتن که اون شبی که ایزابل خونه نرفته، با اون‌ها به اینجا اومده تا این نمایش خیابونی رو ببینه!

سری برایش تکان دادم و همراه با او به جلو حرکت کردم تا هرچه سریع‌تر به نمایش خیابانی پیش‌رویم برسم. آنتونی ادامه داد.

- دوستاش گفتن که به اسرار یکی از همکلاسی‌های دبیرستانشون به این نمایش اومده بودن. از چهار ماه قبل کریسمس این نمایش هفته‌ای یک‌بار انجام میشده و برای بار سوم اجرای نمایش بوده که به شدت مردم رو مجذوب خودش کرده.

فردی که قهقهه میزد و گام‌های سستش را بر روی زمین می‌کشید را با انزجار کنار زدم. تنها سه صف دیگر تا رسیدن به جلوی جمعیت فاصله داشتیم. به دلیل تنگ شدن جایمان آنتونی تا آن هنگام که تقریباً به جلو برسیم سخنش را ادامه نداد و سخن گفتنس مصادف شد با رسیدنمان به جلوی جمعیت و دیدن نمایش.

- گفتن که یک نمایش خیابونی هست که چندین شعبده‌باز جوون و جذاب نمایش اجرا می‌کنن!

پس یک نمایش شعبده بازی بود! تا جایی که خود به یاد داشتم، سه‌بار بیشتر برای هم‌کلاسی‌هایم شعبده باری نکردم و هر سه‌بار هم به علت نداشتن استعداد در این زمینه، به شدت مورد تمسخر قرار گرفته بودم.

دیده‌ام را به شیئ شبیه حلقه آتشینی که مدام بالا و پایین می‌رفت کلاف کردم. آنتونی جنب گوشم فریاد زد.

- چرا بجای حلقهٔ‌ دایره‌ای آتشین، یه مثلث آتشین درست کردن؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست سیزدهم:

 

در جواب سخنش فریاد زدم.

- نمی‌دونم...لابد یکی از ابتکارهای جذب مخاطبشون هست!

اخمی را چاشنی سخنم کردم، با اینکه مطمئنم آن را ندید. انعکاس آن مثلث آتشین در دیدگان رنگ روشن آنتونی به خوبی جولان می‌داد. نگاهم را میخ نمایش کردم. سه مرد جوان درست بالای سکویی تپه مانند که با آهن آن را ساخته بودند، ایستاده و حرکاتی عجیب و غریب با دستان خود درمی‌آوردند.

اخمم با رؤیت کارشان غلیظ‌تر شد؛ شاید چون قادر به درک شعبده بازی و شعبده‌بازها را نبودم، چنین تفکر می‌کردم، وگرنه باقی مردم با هیجان فریاد می‌کشیدند!

ماسک‌های روی دهانشان دید چهره‌شان را برایم دشوار و غیر ممکن کرده بود؛ لیکن به جرعت می‌توانم بگویم چشمان نافذی که کنکاش‌وار همه را از نظر می‌گذراندند، حتی اگر در یک چهرهٔ تمام سوخته قرار گیرند به آن زیبایی غیر قابل وصف اهدا می‌کنند.

درست در وسط آن سکوی آهنی، گویا دربی وجود داشت؛ به محض گشوده شدنش، فردی با ملبس‌هایی به شدت پوشیده از آن خارج شد.

به قدری لباس‌هایش ضخیم و پر و پیمان بودند که حتی نتوانستم جنسیتش را تشخیص دهم. نقابی بر روی چهره‌اش قرار داده بود؛ حتی لحظه‌ای تفکر کردم که آن نقاب چشمانش را هم پوشانده است!

یکی از مردان جوان، دست فرد غیر قابل تشخیص را بالا برد و او، دست آزادش را بر روی پهلویش قرار داد.

در میان تجزیه و تحلیل رفتارشان غرق بودم که آنتونی با تمام توان جنب گوشم فریاد زد.

 -اون یک زنه!

شانه‌هایم اندکی بالا جهیدند و دیدگان ریز شده‌ام را به فرد دوختم. آنتونی راست می‌گفت! کدام مردی بود که در یک نمایش شعبده بازی که صدها نفر درحال تماشایش هستند، چنین ملبس‌هایی تن بزند و ادای خانم‌ها را در بیاورد؟!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پست چهاردهم:

 

در جواب سوالم، برای خود دهانی کج کردم و به باقی حرکات آن شخص به اصطلاح زن، چشم دوختم. عصایی در دستش وجود داشت و هنگامی که پنجه‌اش را از دست آن مرد جدا کرد، با استفاده از آن، ده گام جلو آمد.

لنگ نمیزد و به همین منظور، اینگونه راه رفتنش مرا به شدت گیج کرده بود. چوبش را بالا برد و چرخشی به آن داد. تازه آن زمان بود که متوجه اعداد روی آن شدم.

روی عصا پر بود از عدد ده، که جای- جای آن چوب را احاطه کرده بود. اخم‌هایم اندکی در هم گره خوردند.

فرد به آرامی از پله‌های سکوی فلری پایین آمد؛ مضحک بود که با شماردن پله‌ها، متوجه شدم تعداد آنها هم ده تا هستند. گره ابروهایم لحظه به لحظه بر اثر سردرگمی بیشتر و بیشتر کور میشد.

فردی که حدس زده بودیم زن باشد، جلوی جمعیت ایستاد و سپس پیش‌روی چهره‌های بهت‌زده و مملو از هیجان ما تماشاچیان، شروع به چرخیدن به دور خود کرد. چوبش را بالا سرش برده بود و آهسته‌وار به دور خود می‌چرخید.

اگر مرا رها می‌کردند در همانجا خود را ار شر چنین پرونده‌ایی خلاص می‌کردم. در همین افکار به سر می‌بردم که زن ایستاد. آنتونی سمتم خم شد و جنب گوشم گفت:

- ده دور به دور خودش چرخید!

با این سخن آنتونی، بیشتر از پیش گیج و درمانده شدم. زن، درحال تکرار کردن اصواتی نامشخص بود زیر لب، دانه به دانه تماشاچیان را گویا می‌شمرد.

به ناگاه، چوبش را با سرعت به سوی بینی آنتونی نشانه رفت و آن را یک سانتی‌متری او، متوقف کرد. می‌توانستم هوای ترس آنتونی را از همین فاصله هم حفظ کنم.

اصلاً مگر تا چندی پیش آنتونی جنبم نایستاده بود؟ پس چرا هم‌اکنون یک فرد بینمان فاصله بود؟!

وحشتی غیر قابل وصف در وجودم به جریان در آمد. آن زن عجیب، با صدای بلند و گیرایی گفت:

- نفر دهم، تویی!

پیکر آنتونی آشکارا لحظه‌ای به خود لرزید. گام‌های سستش را عقب کشید، شاید قصد فرار کردن داشت؛ لیکن در میانهٔ راه، زن نوک عصایش را به یقهٔ پالتوی آنتونی چسباند و او را جلو کشید به دنبال خود سمت سکو برد.

مردم با هیجان فریاد می‌کشیدند و یک‌صدا می‌گفتند:

- باز هم انجامش بده!

جمعی از مردم جلویم را گرفتند و من با قدرت تمام آنها را کنار می‌زدم تا بلکه به آنتونی برسم و او را از خطرات احتمالی نجات دهم.

دیدم که همراه آن زن مرموز بر روی سکو ایستاد. هنگامی که به سوی تماشاچیان بازگشت، چشمانش در در چشمانم گره زد و چون شیری زخمی چنان فریادی کشید که من به وضوح آن را سمع کردم!

- زمانی که ایزابل یک روز ناپدید شد، شب قبلش مثل من، فرد منتخبی بود که از طرف این زن انتخاب شده بود، دوست‌هاش بهم گفتن!

گام‌هایم با وحشت لحظه‌ای خشک شدند؛ لیکن الآن وقت تعجب نبود، باید هرطور که بود آنتونی را نجات می‌دادم! به همین منظور، با قدرت بیشتری مردم را کنار می‌زدم به جلو می‌رفتم.

آن مثلث آتشین که بوسیلهٔ یک قرقره در هوا معلق نگاه داشته شده بود، به سوی آنتونی شروع به حرکت کرد و درست پیش رویش ایستاد.

چهرهٔ مضطرب من هم همانند او، خیس از عرق وحشت بود.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست پانزدهم:

 

زنی که جنب آنتونی ایستاده بود، اندکی او را عقب کشید و آن مثلث آتشین شروع به چرخیدن به دور خود کرد. به دلیل آتشین بودن بدنه‌اش، هنگامی که سرعتش به حد زیادی رسید، نورهایش آن را همچون هِرمی جلوه می‌دادند که پشت آن به صورت محو هویدا بود.

در میان چشمان هیجان‌زدهٔ تماشاچیان و منی که از شدت اضطراب و نگرانی کم مانده بود زمین بخورم، آنتونی به طرز هولناکی از روی زمین بلند که نه، علناً به بالا پرواز کرد.

اگر بگویم آن لحظه دهانم از حیرت باز مانده بود، دروغ نگفته‌ام. قلبم به قدری سریع میزد که نبض گردن و پیشانی و دستانم را آشارا احساس می‌کردم؛ حتی سر خوردن عرق وحشتم را از روی گلویم نیز حس می‌کردم.

آن مثلث چرخان آتشین به قدری بزرگ هیبت بود که آنتونی معلق درهوا را درون خود جای دهد. گویا دهان او را چفت و بست کرده بودند که هیچ فریادی سر نمی‌داد و لااقل درخواست کمک نمی‌کرد.

زن چوب منحوسش را بالا برد و با این کارش، تمام مردم یک‌صدا شروع به شماردن کردند.

- ده، نه..

می‌دویدم و این و آن را به اطراف می‌رهاندم، این جمعیت گوییا تمامی نداشت!

- هشت، هفت...

چرا شروع یا انتهای هر چیز و هر فرد، باید به عدد ده ختم شود؟!

- شش، پنج...

چرا مقصد ایزبل طبقهٔ ده بود؟ چرا آنتونی باید دهمین نفر باشد؟! چرا همه جا عدد ده وجود داشت؟!

- چهار، سه...

آن ساختمان یازده طبقه بود، لیکن هیچگاه دست ایزابل بر روی طبقهٔ یازدهم فشرده نشد! همه طبقاتی که می‌فشرد اعدادی پایین‌تر یا خود عدد ده بودند!

- دو، یک...

آنچنان افراد اطرافم عدد یک را عربده زدند که در جای ایستادم و هر کف هردو دستم را برای جلوگیری از منهدم شدن مویرگ‌های مغزم بر روی گوش‌هایم فشردم.

شاید پلک زدنم بر اثر زیادی صدا کمتر از یک ثانیه طول کشید، لیکن هنگامی که چشمانم گشوده شدند، خبری از آنتونی نبود!

آن مثلث هنوز هم درحال چرخش بود، لیکن هیچ خبری از آنتونی نبود، نیست و نابود شده بود! تمام دنیا در آن لحظه بر سرم آوار شد. ذهنم از سردرگمی تا مرز انهدام رفت و بازگشت.

آن زن، اینبار بر خلاف بارهای پیشین، درست همانند مدلینگ‌ها گام جلوی گام نهاد و باز هم ده گام جلو آمد! پیش‌روی میکروفن ایستاد و با نوایی گیرا و پر هیجان گفت:

- به نظرتون الآن نوبت چه نوعی هست؟

هیچ از منظور سخنش نمی‌فهمیدم، فقط و فقط به چشم قاتل آنتونی نگاهش می‌کردم. هر فردی چیزی را به زبان می‌آورد.

- ساختمون دهم!

- پلهٔ دهم!

- درب دهم!

آنکه احساس می‌کردم به عدد ده آلرژی گرفته‌ام طبیعی بود دیگر، درست است؟! سخنان آنتونی در گوش‌هایم پژواک شدند که گفته بود ایزابل هم فرد دهم منتخب توسط این زن بود. زن نوچ- نوچی کرد و مرموزانه گفت:

- تکراریه! حدسش خیلی می‌تونه آسون باشه!

هنوز سخنش کامل از دهانش خارج نشده بود که با یادآوری آسانسور و پاسخ ایزابل به مارگارتی که اکنون دیگر زنده نبود، با تمام توان فریاد زدم.

- طبقهٔ دهم!

دیوانگی بود اگر بگویم لحظه‌ای تمام همهمه خوابید؟! به سختی بزاق دهانم را فرو بلعیدم و پلک‌هایم را با درد بر هم فشردم. با پاسخی که زن در جواب سخنم داد، فریادهای گوش‌خراش دوباره از سر گرفته شدند.

- درسته، طبقهٔ دهم!

پشت به تماشاچیان کرد و ده گام جلو آمده را به عقب بازگشت. به مثلث آتشینی که اکنون نم- نمک می‌چرخید اشاره کرد و گفت:

- اینبار هم طبقهٔ دهم رو انتخاب کرد!

با اتمام گفته‌اش، نور چراغی عظیم بر روی یکی از ساختمان‌ و یکی از پنجره‌هایش نواخته شد. مضحک بود که با شماردن پنجره‌ها متوجه شدم آن پنجره متعلق به طبقهٔ دهم آن ساختمان است.

پنجره گشوده شد و آنتونی نیم‌تنه‌اش را از پنجره بیرون کشید و دستی برای همهٔ تماشاچیان تکاند. نفسم در سینه گره خورد.

آخر حتی جن‌ها هم نمی‌توانستند انقدر سریع جا به جا شوند. به پشت جمعیت دویدم تا هرچه سریع‌تر خود را به آن ساختمان برسانم و از سلامت آنتونی اطینان حاصل کنم.

مسخره‌ترین و وحشتناک‌ترین نمایش شعبده بازی که تا به حال دیده بودم، این نمایش بود! لحظه‌ای با خود تفکر کردم اگر این پرونده به خوبی و خوشی تمام شود، استعفایم را از شغل کاراگاهی بنویسم و تقدیم اداره کنم!

 

“گویا این سری از داستان‌های کاراگاه لوکان اندکی طولانی‌تر از سری‌های قبل هستش @[email protected]

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پست شانزدهم:

 

اینگونه که به پشت جمعیت می‌دویدم، ازدحام و فشار مردم کمتر و کمتر میشد و کمک می‌کرد تا زودتر خود را از آنجا خلاص کنم. کسی در بلندگو تاریخ بعدی نمایش را اعلام می‌کرد، با این تفاوت که دیگر قرار نبود در خیابان برگذار شود و بجایش درون سیرک اجرایش می‌کردند!

حتما دلیل اینکه در این چند مدت اینگونه نمایش‌ها را به صورت مجانی اجرا می‌کردند، جذب مخاطب برای سیرک اصلی‌شان بوده!

آخرین فرد را هم رد کرده و پس از رسیدن به آخر جمعیت، نفسی عمیق را میهمان ریه‌هایم کردم. نگاهی دیگر به آن ساختمانی که آنتونی درونش هویدا شده بود انداختم.

فاصله زیادی نبود، می‌توانستم با پای پیاده هم به آنجا بروم؛ مطمئناً بیرون آوردن خودرو در چنین ازدحامی بی‌عقلی محض بود! پس مسیرم را کج کرده و به سوی ساختمان دوازده طبقه دویدم.

همانگونه که به ساختمان نزدیک می‌شدم، مدام سرم را بالا برده و از وجود آنتونی در طبقه دهم اطمینان حاصل می‌کردم.

برایم جای تعجب داشت که چرا از آن زمان تا کنون، همانجا پشت پنجره ایستاد بود و چون مجسمه‌ای خشک شده بیرون را تماشا می‌کرد.

با رسیدن به ورودی ساختمان مسکونی، تازه متوجه شدم این فقط من نبودم که به دنبال آنتونی آمده بودم. سیلی از مردم هم پشت سرم می‌دویدند.

وارد ساختمان شده و یک راست به سوی نگهبان قوی هیکل پشت میز رفتم. نفسی گرفتم خیره به اویی که با اخم درون ریش‌های بلندش دست می‌کشید، کارت شناسایی‌ام را نامحصوص بیرون کشیدم و نشانش دادم. اجازه ندادم تحیر موج‌زده در چشمانش، دهانش را به کار بیندازد، کارت را به دوباره درون جیبم بازگرداندم و بی‌توجه به او، سمت آسانسور دویدم.

پس از وارد شدنم، بی‌تعلل طبقهٔ دهم را فشردم و پلک بر هم نهادم. تمام پیکرم را عرق سردی دربر گرفته بود و مغزم چون نویسندهٔ فیلمی جنایی، درحال تفکر به اندیشه‌هایی بود که مو را بر تن هر فردی سیخ می‌کرد.

خواه نا خواه احساس می‌کردم پس از رسیدنم به طبقهٔ دهم، قرار است با جنازه آنتونی روبه رو شوم. حس مزخرفی بود.

درب‌های آسانیور با نوای کوچکی از جانت سیستم الکترونیکی آن، گشوده شدند. خود حتی لحظه‌ای پلک بستم تا آنتونی کشته شده را نبینم!

پس از ثانیه‌هایی که علناً قلبم درحال خودزنی در جایش بود، پلک‌هایم را سست‌وارانه گشودم. نگاهم قفل آنتونی شد که همانند دقایق پیش، از پنجره به بیرون زل زده بود.

ابروهایم از شدت حیرت، شاید هم از شدت خرسندی به بالا جهیدند و تقریباً به سویش حمله‌ور شدم که به ناگه سمتم چرخید و مرا متوقف کرد. خیره در نگاه گنگ و ماتش، لبخندی تصنعی زدم و گفتم:

- خوبی آنتون؟

گردنی برایم کج کرد و با بالا آوردن دستش پاسخ داد.

- خوبم! هیچوقت بهتر از این نبودم!

پس از بر زبان آوردن سخنش، از جنبم گذر کرد. با نگاهم بدرقه‌اش کردم. چشمانم را از سر تا پایش گردش دادم. او واقعاً در این چند ثانیهٔ انتقالش به اینجا چاق شده بود، یا من توهم می‌زدم؟!

وارد آسانسور شد و با حرکت دادن انگشتانش به طرز نامفهومی، گفت:

- کجا قراره بریم؟!

دیگر این پرسیدن داشت؟ نکند مغزش مختل شده بود؟ نکند ضربه‌ای کاری بر سرش زده بودند؟! حیرت‌زده نجوا کردم.

- می‌ریم اداره برای پر کردن گزارش نامه دربارهٔ این نمایش خیابونی!

نگاه سردش را میهمان حیرت موج‌زده در چشمانم کرد و دیدگانش را دزدید. بی‌اختیار گفتم:

- کمربندت کجاست؟ تو که کمر هیچ شلواری اندازه‌ت نبود و بدون کمربند نمی‌تونستی از این شلوارها بپوشی! چی شد که توی چند ثانیه کمرت حجیم‌تر شده؟ اصلاً پالتوت کجاست؟

با سستی پلک بست و سرد پاسخ داد.

- وقتی از خونه اومدم بیرون پالتو تنم نبود! درباره حجم کمرم هم اشتباه می‌کنید، من همونی هستم که بودم!

 

@Flare @Z.A.D @جانان بانو @-Fateme-

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم:

 

احمقانه به نظر می‌رسید که به او شک کرده بودم؟ اگر به آنتونی می‌گفتم که فلان مشکل درون تو وجود دارد، تا اصلاحش نمی‌کرد، سخنی بر زبان نمی‌آورد! گویا واقعاً سرش ضربه دیده بود!

اخم‌کنان گفتم:

- من هم می‌دونم وقتی از خونه خارج شدی پالتو تنت نبود؛ ولی وقتی سوار ماشین شدی تن زدی!

نگاه سرد دیگری حواله‌ام کرد و دیده از چشمانم ربود. عصبی وارد آسانسور شده و طبقهٔ هم‌کف را فشردم. دستانم را در یکدیگر قلاب کرده و با جویدن پوست درونی دهانم، مشغول خودخوری شدم.

- لوکان، من یک احساس عجیبی دارم.

حیرت‌زده از آنکه نامم را بر زبان آورده بود، نگاهم را در اجزای چهره‌اش حرکت دادم و گفتم:

- چه احساسی؟

باز هم نگاهم نکرد و تقریباً چهره‌اش را به جهت مخالف گردش داد. آهسته وار گفت:

- احساس می‌کنم به آسانسورها علاقهٔ وافری پیدا کردم!

هر فردی جای من بود، الآن محکم بر سرش نمی‌کوفت؟! چنان نگاهش کردم که لحظه‌ای دیدگانش گرد شد و وحشت‌زده گفت:

- فکر می‌کنم بلایی که سر ایزابل اومده، داره سر من هم میاد! ایزابل هم سوار آسانسور شد بعد از اینکه توی این نمایش منتخب شده بود!

راست می‌گفت. نکند ذهن آنتونی را هم شست و شو داده بودند؟ قدمی به او نردیک‌تر شده و پس از گشوده شدن درب‌های آسانسور، آرنجش را در مشت گرفته و به دنبال خود کشیدم.

لحظه‌ای احساس کردم دستانش ورزیدگی قبل را ندارند؛ لیکن سریعاً این فکر را دور انداخته و به سوی پارکینگ و خودرو دویدم. پس از طی کردن طبقات پارکینگ، بالاخره به خودرو رسیدیم. درب را باز کرده و همانگونه که پشت فرمان می‌نشستم، خطاب به آنتونی گفتم:

- سوار شو باید بریم اداره!

با نگاهی مضطرب خیره‌ام شد و با خستگی گفت:

- من می‌تونم برگردم خونه‌م؟ خسته شدم، حالم خوب نیسـ...

اجازه ندادم سخنش را تکمیل کند؛ با تحکم کلامش را قطع کردم.

- نه نمی‌تونی! این یک دستورِ آنتونی، سوار شو!

پوفی کشید و بر روی صندلی کمک راننده جای گرفت. استارت زده و خودرو را به سوی خروجی هدایت کردم. پس از پرداختن مبلغ ناچیزی به نگهبان، وارد خیابان شلوغ شدم.

اگر اشتباه نمی‌کردم نمایش دو خیابان پایین‌تر بود که البته تا اکنون به پایان رسیده بود.

خیابان دو طرفه بود و در هر دو جهت ترافیک سنگینی برپا بود. هر چند دقیقه خودروها حدود چند متر به جلو می‌رفتند.

دیدگان چین خورده‌ام از نور بیش‌ازحد چراغانی‌های خیابان را مالشی دادم. دستم را زیر چانه زدم که همان لحظه، از ورای شیشهٔ دودی خودرو، یک ون مشکی رنگ نظرم را جلب کرد که تقریباً جفت ما ایستاده بود؛ با این اختلاف که خلاف جهت ما حرکت می‌کرد.

بر رویش طرح و نقش‌هایی به شدت آشنا طراحی شده بود. مثلثی آتشین، یک عصای حکاکی شده با عدد ده، افرادی نقاب دار، اعداد ده!

اگر اشتباه نمی‌کردم این ون، وسیلهٔ نقلیهٔ همان گروه شعبده‌‌باز بود. با نفرت از آن دیده ربودم. اگر حکمش را داشتم همین الآن آنان را به دست قانون می‌سپردم تا جزای آن کار احمقانه‌شان را بگیرند.

در همین افکار بودم که لحظه‌ای فریاد دلخراش و دردمند ولی ضعیف فردی به گوشم رسید. بی‌اختیار عکس‌العمل نشان داده و به دنبال پیدا کردن فرد، پنجره را پایین برده و نگاهم را اطراف خیابان چرخاندم.

از ذهنم گذشت که شاید متوهم شده‌ام، لیکن با شنیدن دوبارهٔ همان فریاد و پشت بندش کوفته شدن یک شیئ به مانعی آهنین، اطمینان پیدا کردم که توهم نیست.

تقریباً تمام بالاتنه‌ام را از شیشهً خودرو بیرون دادم تا بلکه ردپایی از آن را بیابم. خطاب به آنتونی فریاد زدم.

- بیرون رو نگاه کن آنتون، انگار افرادی درحال آزار دادن فردی هستن!

نگاهم را ریز کرده و گوش‌هایم را تا حدامکان تیز کردم. دوباره و سه‌باره هم همان نوای کوفته شدن شیئ بر فلز به گوشم رسید. گویا مشتی قصاب درحال تکه‌تکه کردن گوشت گوسفند بودند و مدام به آن ضربه می‌زدند.

قصد داخل کشیدن خود را داشتم که همان نوا، لیکن با قدرت و وولوم بیشتر از ون شعبده بازها به گوشم رسید و درست همزمان با آن، گویا فردی از ته دل و جانش با تمام دردی که پیکرش متحمل میشد، عربده زد.

- کمک!

 

@Flare @Z.A.D @masoo @جانان بانو @-Fateme-

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...