رفتن به مطلب

پروانه های هوایی| زینب زاهدکاربر انجمن نودهشتیا


دلی قیز
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام نویسنده:زینب زاهد

نام داستان:پروانه های هوایی

هدف ازنوشتن:علاقه ی خاصی به نوشتن تخیلاتم دارم

ژانر:عاشقانه تخیلی

خلاصه داستان 

دختری که عاشق فوتبالیست تیم ملی میشه وبعد ها باهاش به طور عجیبی رابطه پیدا می کنه  ولی به هرکس تعریف میکنه باورش نمیشه  پروانه ی قصه ی ما اسکیزوفرنی داره و توهمات تصویری داشته

مقدمه

شروع می کنم به نوشتن تا تخیلاتم را روی کاغذ بیاورم 

ساعت پارتگذاری :۲۱تا۲۴

 

ویرایش شده توسط دلی قیز
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱

من پروانه زهدی هستم ۱۸ ساله کنکوری رشته ریاضی و فیزیک  و عاشق محمدحسین مرتضوی فوتبالیست تیم ملی بازیکن قبلی تیم تراکتور سازی   و الانم که داره توی تیم فاینورد هلند بازی میکنه  امروز روز تولدمه  برای تولدم مامان و بابام گوشی موبایل خریدن برام  خیلی خوشحال بودم اول رفتم  وتلگرامو نصب کردم یه عکس با عینک آفتابی داشتم اونو گذاشتم پروفایلم  و بعد از اون گوشی رو گذاشتم کنار تختم و گرفتم خوابیدم عصر که بیدار شدم دیدم یه نفر با آیدیmohamadhosein.mortazaviمنو فالو کرده عکس محمدحسینم توی پروفایلش بود زنگ زدم به دخترخالم اسما 

من:اسما سلام میدونی چی شده؟اسما:سلام چی شده؟من:محمدحسین هستا توی تیم ملی منو فالو کرده.اسما:مطمئنی؟اسکرین اون پیجو میتونی بفرستی؟من:باشه توی بیوشم نوشته دوستت دارم میخوانی میدانم که نمیدانی  خداحافظ الان میفرستم ببین اسکرینو فرستادم اسما جواب داد:اوسکول این فن پیجشه😂😂 من:فن پیج یعنی چی؟اسما:توضیح میدم برات  

ویرایش شده توسط دلی قیز
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۲

 بعد از این که فهمیدم فن پیج چیه پیج محمدحسین رو دنبال کردم  و واسش یه فن پیج باز کردم  اما باید کنارش درسمو میخوندم  چون میخوام روزانه قبول شم اگه هم روزانه قبول نشم پیام نور یا آزاد ثبتنام میکنم در کنارش واسه کنکور سراسری دوباره میخونم خیلی دوست دارم  سطح سوادمو ببرم بالا و خانوادم بهم افتخار کنن  در کنارش ورزش کاراتمو هم ادامه میدم من دوس دارم قبل از اینکه کسی بیاد منو خوشبخت کنه خودم عاشق خودم باشم وکارهایی که علاقه و استعداد دارم انجام بدم از وقتی محمدحسینو دیدم انگیزه ام برای رسیدن به آرزوهام بیشتر شده محمدحسین توی روستا به دنیا اومده واونجا زندگی میکرده ولی الان فوتبالیست تیم ملیه خب من که امکاناتم از اون بیشتره باید پیشرفت کنم و به یه جایی برسم اونقدر درس میخونم و تلاش میکنم که به خواسته هام برسم ایشالله

ویرایش شده توسط دلی قیز
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۳

هر روز که از مدرسه میومدم  حس میکردم یه پسر دنبالم میاد حس میکردم  خود محمدحسینه ولی محمدحسین که هلند بود حس میکردم محمدحسین منو زیرنظر گرفته  خیلی هم شبیهم بود کپی برابر اصل  زنگ زدم به دوستم پریامن:سلام خوبی ؟پریا:مرسی تو چطوری؟من:پریا حس میکنم محمدحسین دوسم داره پریا:کدوم محمدحسین؟من:مرتضوی پریا:منم حس میکنم حسام دوسم داره پریا:آهان اون مجریه پریا:آره راستی تو از چی محمدحسین خوشت اومده؟من:پدرسگ اینقدر خوشگله پریا:حالاچرا پدرسگ؟؟من:اون از روی علاقه است پریا:اگه همه ی علاقه ها  مثل علاقه ی تو باشه  خوشبه حال آدما

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۴ 

حسم روز به روز بهش بیشتر میشد هر پستی که میذاشت یا هر استوری که میذاشت فکر میکردم برای من گذاشته یه روز یه استوری گذاشت نوشته بود:میخواهی تمام رویاهایت برآورده شوددوست داری وقتی میخوابی خدا بغلت کند وبه تو بگوید تو همان حلوای قند روزگاری  تو همان شیرینی نابی و من قول میدهم تمام این روزها بیاید مثل روزی که تورا در آغوش میگیرم خوشحالی حق توست از امروز تاهمیشه به من قول بده همیشه لبخند بزنی هر روز دست مادرت را ببوسی برای خدا آرایش کنی و برای من نارنجی برقصی   من هم قول میدهم تک تک سلولهایت را گاز بگیرم

فریدون تعللی

از روزی که اون استوریو دیدم سعی کردم با لبخند  صورتمو آرایش کنم و همیشه برقصم برای آهنگای شاد وامیدوار کننده که برای دل من خونده شدن

ویرایش شده توسط دلی قیز
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۵

حس میکردم محمدحسین دوسم داره یا بهم پیامای عجیب غرییب داده می شد فکر میکردم همش کار محمدحسینه روزها میومد و میرفت و منم  روز به روز عاشقتر از روز پیش می شدم تا اینکه یه نفر بهم پیام داد و به اسم محمدحسین  می گفت اگه  دوسم داری منتظرم بمون بهم گفت قول بده تلاش کنی و به آرزوهات برسی اونوقت منم قول میدم  بیام و تو رو خوشبخت کنم  بعد منو تو یه گروه مجازی عضو کرد واز این جا بود که همه چی شروع شد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۶

رفتم سرجلسه کنکور و تستامو زدم بد نبود با کیک و آب معدنی اومدم بیرون سراسری قبول میشدم اونطور که دادم  داشتیم میرفتیم سمت تعطیلات تابستونی خیللی دوس دارم برم باشگاه میخوام اونقدر تلاش کنم مثل محمدحسین ملی پوش بشم فکر کن من و اون زن و شوهربشیم اون ملی پوش فوتبال من ملی پوش کاراته قیافه هامونم که شبیهه دو ماه گذشت و نتایج نهایی  انتخاب رشته اومد فکرشو بکن دانشگاه تبریز قبول شده بودم  حس نابغه بودن بهم دست داده بود خیلی خوشحال بودم 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۷

چند روز گذشت تا این که پسری شبیه محمدحسین باخانوادش اسباب کشی کردن محلمون خلی شبیهش بود شایدم خودش بود دوست داشتم بهش نزدیک بشم و باهاش رابطه داشته  باشم هر روز با ماشینش میومد مسیر دانشگاهم تا این که  یه روز سرشو از پنجره ماشین آورد بیرون و بهم گفت:خانم تاهر کجا که میخواین میرسونمتون منم که از خدا خواسته رفتم سوار شدم پسر:من محمدحسین ۲۶ سالمه و شما؟من:پروانه هستم ۱۸ سالمه و گرم صحبت شدیم تا که رسیدیم خونه  

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
در ۱۴۰۰/۱۲/۲۵ در 10:08، دلی قیز گفته است:

نام نویسنده:زینب زاهد

نام داستان:پروانه های هوایی

هدف ازنوشتن:علاقه ی خاصی به نوشتن تخیلاتم دارم

ژانر:عاشقانه تخیلی

خلاصه داستان 

دختری که عاشق فوتبالیست تیم ملی میشه وبعد ها باهاش به طور عجیبی رابطه پیدا می کنه  ولی به هرکس تعریف میکنه باورش نمیشه  پروانه ی قصه ی ما اسکیزوفرنی داره و توهمات تصویری داشته

مقدمه

شروع می کنم به نوشتن تا تخیلاتم را روی کاغذ بیاورم 

ساعت پارتگذاری :۲۱تا۲۴

 

صفحه نقدت کو گلم؟ @ مدیر منتقد

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۸

هر روز محمدحسین بهم زنگ میزد و هفته ای یه بار میرفتیم بیرون  امروزم با محمدحسین قرار داشتم شال قرمزمو سرم کردم و مانتو سفیدمو با شلوار سفید پوشیدم کفشای پاشنه بلندمم پوشیدم توی یه کافی شاپی که وسط شهر بود قرار گذاشتیم رفتم منتظر شدم تا اینکه محمدحسین اومد کافه  گارسون اومدو گفت: خانم چی میل دارین؟من:هر چی ایشون بگن!گارسون:آها پس قراره یه نفر دیگه  هم بیادمن:نه اومدن  دیگه گارسون:اینجا که کسی نیس خانم منو مسخره کردین؟من:آقا مگه من با شما شوخی دارم؟ بازیکن تیم ملی  اینجاست پسر به این گندگی رو نمی بینین؟ محمد حسین:من کجام گنده است؟😂من:محمدحسین تو یه چیزی بگو عههه پس چرا حرف نمیزنی؟گارسون:برو بابا دیوونه . پاشدم و از کافه اومدم بیرون 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۱۲/۲۶ در 12:54، دلی قیز گفته است:

رفتم دانشگاه استاد تفسیر قرآنمون از فواید سوره ی نور صحبت کرد که سوره ی محبته اومدم شروع کردم به خواندن سوره هر روز یه صفحه میخوندم دو هفته گذشت  خونه ی محمدحسینو توی نود نشون میداد چقدر شبیه اونجاست واوو آسمونو نگاه کن انگار یه تکه از حرم امام حسین توی آسمونه من چرا لباس عروس پوشیدم واای خدا یعنی دارم خواب می بینم تا اینکه محمدحسین  با لباس دامادی اومدو دستمو گرفت بهم گفت:بزرگترین آرزوت چیه؟لوکنت گرفتم و گفتم:ب ب با تو برم اونجا و بادستم حرمو نشون دادم تا اینکه مامانم صدا زد پروانه  پروانه  همش خواب بود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۰

دختر همسایمون  حنانه اومد خونمون شروع کردم داستان دوستیمونو واسش تعریف کردم  بهم گفت:میتونی خونه ی محمدحسینو بهم نشون بدی؟من که  ندیدم به تازگی توی این محله کسی اسباب کشی کرده باشه لباسای بیرونمو تنم کردم و با حنانه رفتیم جلوی در خونه ی محمدحسین حنانه:اینجاست؟این جا که متروکه است کسی اینجا نیست چند ساله.من:ولی من مطمئنم اینجاست  حنانه:مطمئنی درست اومدیم؟من:آره  اومدم همه چی رو به مامانم تعریف کردم  مامانم گفت :تو تنهایی سوار ماشین یه پسر غریبه شدی بعد الان بهم میگی؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۱

توی گروهی که ادم کرده بودن هی مینوشتن درس بخون تا موفق بشی  هر روز پیام میدادن تا اینکه یه روز فیلمای وحشتناک گذاشتن و توهماتم شروع شد فکر میکردم هر کجا میرم یه عده ای هستن  روز به روز بدتر میشدم تا این که ی روز از ترس لال شدم  نمیتونستم حرف بزنم و مامان و بابام بردن منو تیمارستان بستری کردن

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۲

خیلی بد بود حرفای همه رو می فهمیدم ولی نمیتونستم خودم حرف بزنم توی تیمارستان مامان و دکتر پیشم بودن مامان:خانم دکتر  یه چند ماه بود توهم زده بود که  با اون فوتبالیسته رابطه داره بعد از اونم که  میگفت دارن تعقیبم میکنن و از این حرفابعدشم که از ترس قدرت بیانشو از دست داد  مشکلش چیه؟دکتر:بیماری اسکیزوفرنی داره!مامان:درمان میشه دکتر:اسکیزوفرنی درمان نمیشه فقط میشه با دارو کنترلش کرد البته کسایی بودن که بعد از دوازده سال خوب شدن 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۳

حالم داشت یواش یواش بهتر میشد کم کم شروع به حرف زدن میکردم تا این که  دکتر اومد پیشمو بهم گفت : تو میتونی برگردی خونتون عزیزم من:خانم دکتر فقط یه مشکلی دارم من دانشجوام اگه این داروها بخوابم که فقط میخوابم  پس کی درس بخونم؟دکتر:عزیزم تو باید داروهاتو مصرف کنی که حالت خوب بشه با خودم گفتم به همین خیال باش

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۴

برگشتم خونمون درسته من دیگه مثل قبلنا سالم و سرحال نبودم و توهماتم اذیتم میکرد اما به نظر من هر شکستی واقعا شکست نیست من باید تلاش میکردم تا به آرزوهام برسم  و سعی میکردم گفته های محمدحسینو که توی استوریش بود عمل کنم تمام این روزها می رسد اگر هر روز لبخند بزنم خوشحالی حق منه از امروز تا همیشه هنوز یکم با لوکنت حرف میزدم  ولی خب بهتر از قبل بودم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...