رفتن به مطلب

N.H
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خداوند شعر و غزل

نویسنده: nazanin

شروع رمان ماجان🌙«ماجان یعنی مانند ماه»

هدف: آشنایی با افسانه ها😎

ژانر رمان: تخیلی- فانتزی، عاشقانه

 

remini20220505192243680_kugg_9s9n_yk3v.j

خلاصه:

زندگی آرامی که  ماه آن را دچار  تزلزل می‌کند، دنیایی ناشناخته، ترسناک، هیجان انگیز، احساساتی جدید، عشقی به وسعت اقیانوس، تقدیری  که  به یکدیگر گره خورده است،  با انتقال  او به این دنیا از ماهیت اصلی وجودش آگاه می‌شود، حال برای دوام در این دنیا مجبور به تغییر می‌شود، ..(در حال ویرایش 😐)

 

 مقدمه:

در شبی که زندگی چون قفسی برایم تنگ شده است و من پر از تنهایی هستم. 

 ماه، با تبسمی تو را به من هدیه می‌دهد.

 با دیدنت، قلبم باری دیگر می‌تپد.

 و وجودم، غرق آرامش می شود.

ای الهه‌ی عشق من!

 تو به زیبایی بر تن و جانم نفوذ، و امید و روشنایی را به وجودم باز می‌گردانی!

 و من، برای رسیدن به وجودت، سخت‌ترین دشمن‌ها را به زانو خواهم آورد.

 

روند پارت گذاری: نامعلوم 

صفحه نقد رمان:

 

گالری شخصیت های رمان ماجان:

https://forum.98ia2.ir/topic/7528-شخصیت-های-رمان-ماجانnhکاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=findComment&comment=69433

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار:‌‌ @ VampirE  

ناظر: @ faeze  

ویرایش شده توسط N.H
ویراستاری VampirE
  • لایک 30
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 5
  • تشکر 4
  • هاها 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول:

دوباره؛ آن چشم‌های طوسی جذابش، دوباره بالا رفتن ضربان قلبم؛ دوباره آن حس‌های عجیب که من در برابرش قفل می‌شوم و توان تکان خوردن ندارم.
با نزدیک شدن اون فرد به من‌... .

 یکهو از خواب پریدم و با نفس- نفس روی تخت چوبی‌ام نشستم؛ قلبم محکم می‌کوبید. وجودم، آنقدر داغ بود که انگار در کوره ی آتش بودم.

دستانم را روی سرم گذاشتم و چشم‌هایم را به یکدیگر فشردم؛ بعد از چند ثانیه، با نفس عمیقی که کشیدم و به  اطرافم نگاه کردم که  فهمیدم که دوباره؛ همان خواب تکراری را دیدم.

تصمیم گرفتم برای باز شدن راه نفسی که در سینه ام محبوس شده بود، مقداری از هوای تازه  استنشاق کنم پس به لبه‌ی تخت  نزدیک شدم و از تختم پایین آمدم، با لمس فرش نرم و ابریشمی سفید رنگ اتاق توسط پاهایم،  اندکی آرامش نیز  به وجودم تزریق شد.

با قدم های شمرده و آرام به سمت تراس کوچک اتاقم راه افتادم،   پرده لطیف و سفید را کنار زدم و دستگیره پلاستیکی  تراس را لمس کردم و با یک حرکت در را  باز کردم، با قدم های بلندی به طرف نرده‌های تراس رفتم و با تکیه دادن دست‌هایم به آنها؛ نفس بلند و عمیقی کشیدم و به ماه خیره شدم.

امشب ماه هم گرفته بود، چگونه می‌توان انتظار داشت  که دل من  مانند ماه  گرفته نباشد؟!  

با برخورد نور اندکی که حاصل تلاش ماه برای انجام وظیفه اش  بود، احساس فوق العاده عجیبی به وجودم تزریق شد؛ انگار من را به سمت خودش می‌کشاند.

با وزیدن باد سرد زمستانی، لرز خفیفی از بدنم گذر کرد که من را  به خوابیدن مجاب کرد؛ به تختم برگشتم و به پهلو زیر پتو خزیدم. با خیره شدن دیوار صورتی رنگ اتاقم، در افکار پیچیده‌ام  غرق شدم.

فکرهای مختلفی از ذهنم گذر می‌کردند که حاصلش چیزی جز، از بین بردن  آرامش اندکی که هدیه ماه بود، نبود.

بعد از کلی کلنجار، با افکار پیچیده ام بالاخره موفق به رفتن، در دنیای خواب شدم.

در خواب عمیقی فرو رفته بودم که  ناگهان احساس کردم  زمین  به لرزه درآمد و من از ارتفاع بلندی به زمین پرتاب شدم؛  هرچه دست و پا می‌زدم، انگار در هوا شناور بودم، نفس کشیدن برایم سخت شده بود، همه جا سیاهی مطلق بود.

در همین  حال و اوضاع یک‌دفعه  کامل به سمت زمین سقوط کردم و   با بدن درد از خواب پریدم، عرق از سر و رویم می چکید و با دیدن اطراف ام ترس در دلم رخنه کرد. اولین چیزی که با دیدن این صحنه عجیب  به ذهنم خطور کرد، این بود که خواب می‌بینم! اما با رد شدن ماهی زیبا و کوچکی از جلوی رویم با آن دم های زیبایش  به این‌که خواب یا بیدار ام  شک کردم، آن چشم های درشت و بدن نارنجی، سفیدش از ذهنم خارج نمی‌شد.

با همان دهان باز مانده از تعجب نگاهی کلی به اطرافم انداختم، انگار در دریا، نه، نه! در اعماق اقیانوس بودم. اصلا قابل مقایسه با دریا نبود، با این‌که هوا کاملا تاریک بود اما من به همه‌چیز کامل دید داشتم.  خواستم قدمی به جلو بردارم که  احساس کردم انگار پاهایم در یکدیگر قفل شدند با خیره شدن به آن‌ها   حس کردم، روح از تنم جدا شد،   یک دم نقره‌ای جذاب مانند داستان‌ها و افسانه های تخیلی، دقیقا شبیه پری‌های دریایی؛ با لمس پولک هایی همرنگ دم عجیب که دو طرف بدنم از بالاتنه‌ احاطه کرده بود،  لرزیدن محکم قلب ام در سینه ام را  حس کردم.

 

 

دستم را بلند کردم و روی موهایم کشیدم،  یه تیکه از آن‌ها را جلوی چشمم آوردم، چشم‌هایم دیگر از این بیشتر بیرون نمی‌زدند؛ من موهایم قهوه‌ای بود، چه‌طور یک‌دفعه طلایی شده‌اند؟!

آشفته و سرگردان همان‌طور دور خودم می‌گشتم، اصلا نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم!
البته که بودن در اقیانوس میان ماهی و جلبک‌ و صدف ها لذت بخش بود؛ و از زندگی آرام خسته شده بودم؛ اما  علاوه بر این‌ هیجان‌، حس ترس داشتم. چون؛ ناشناخته‌ها همیشه ترسناک هستند!
با دو تا دستانم  سرم را گرفتم و  همان‌طور درگیر افکارم بودم که  احساس عجیبی بهم دست داد. حس کردم قلبم ایستاد.  وجود شخصی را پشت سرم حس کردم. سریع در حالی که دستم روی قلبم بود، به عقب چرخیدم، چشم‌هایم قفل در نگاه طوسی رنگش شد، بدنم یخ بست و در سیاهی غرق شدم.
@ همکار ویراستار♥️

ویراستار: @ VampirE

ناظر: @ faeze

ویرایش شده توسط _Arsin_
ویراستاری VampirE
  • لایک 21
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دو:

با احساس دستی که در موهایم نوازش‌وار حرکت می‌کرد، هوش‌یار شدم.  اما آن‌قدر حرکت آرام دست‌هایش، لذت بخش بود؛ که دوست نداشتم چشم‌هایم را باز کنم. با مکثی که کرد، من هم چشم‌هایم را آرام باز کردم  که لب‌های صورتی‌اش‌ را روبه‌روی چشم‌هایم دیدم، بوسه آرامی روی موهایم کاشت و عقب کشید. من بالاخره توانستم صورتش را کامل ببینم، نگاهم‌ را  در صورتش چرخاندم؛   موهایش، مشکی و روبه بالا بودن. آن لحظه به این فکر کردم، که چه‌طور در آب آن‌قدر خوش حالت وایساده‌اند. ابرو و ته‌ریش‌های مشکی هم‌رنگ موهای خوش حالتش، لب‌هایی که لبخند زیبایی روی آن‌ها قرار داشت،   وقتی من با دیدن لبخندش نگاهم را به چشمان براقش دوختم، انگار که کلا مسخ شدم، مسخ آن نگاه خاکستری.

او وقتی نگاهم را به چشمانش دید، با همان لبخند و چشم‌های دیوانه کننده‌اش، آرام زمزمه کرد:

- خوش اومدی ماجان!

پس از اندکی تأمل،  لب گشودم:

- ماجان؟ اسم من که ماجان نیست!

- می‌دونم آوینای من! اسمت هم مثل خودت زیباست، اما دلیل خطاب کردنت به ماجان اینِ که تو مثل ماهی؛ از زیبایی، از روشنایی، مثل ماه، دنیای تاریک من رو روشن می‌کنی.

من، با این‌که از این حرف‌های قشنگش، تعجب کرده بودم، اما حس‌های خیلی خوبی هم بهم دست داده بود. اما سعی کردم، آن حس‌ها را سرکوب و  مانند همیشه با منطق در مواجه با تمامی مشکلات پیش بروم و سوالاتی که در ذهنم داشتم را بپرسم: 

- تو کی هستی؟ این‌جا کجاست؟ من... .

فرصت کامل کردن حرفم را بهم نداد و با بالا آوردن دستش،  گفت:

- آروم عزیزم! اسم من آبتینِ؛ می‌دونم سوال‌های زیادی تو سرت هست، قصه‌اش طولانیِ؛ الان بهتره استراحت کنی تا من کارهام رو انجام بدم، بعدش قول میدم همه‌چیز رو برات توضیح بدم.

مگر می‌شد آن‌قدر آرام حرف بزند، و گوش ندهی؟! اما من  همیشه سرتق بودم. می‌خواستم ادامه  دهم، که دیدم آبتین نیست.

با یک دستم سرم را خاراندم و باخود فکر کردم؛ یکهویی کجا رفت؟ اصلا چه‌طور بیرون رفت؟ اما چون خودم هم خیلی خسته بودم،   و مواجه با این اتفاقات  عجیب تمام افکارم را درگیر کرده بود، تصمیم گرفتم، برای اولین‌بار بی‌خیال  خوی سرتقم شوم.

با بیرون آمدن از افکارم، تازه متوجه اتاق و تختی که رویش بودم شدم. یک تخت صدفی شکل و گل‌های نیلوفری که کف اتاق مثل فرش کنار هم قرار گرفته بودند. دیوارهای سفیدی که روی آن‌ها گل‌های طبیعی صورتی بود. فوق‌العاده زیبا بودند! نمی‌توانستم از آنها چشم بردارم. 

اما سوال‌های زیادی ذهنم را درگیر کرده بود. مهم‌ترینش این بود که من چرا با این‌که تا به حال آبتین رو ندیدم، آن‌قدر راحت با او رفتار می‌کنم؛ و حرف‌هایش رو قبول می‌کنم. راحت اسمش را خطاب می‌کنم، انگار که سال‌ها او را  می‌شناسم، این فکرها باعث شد که چشم روی جذابیت اتاق ببندم و  گل‌برگ بزرگ و قرمز رنگی که بسیار نرم بود را از پایین تخت به عنوان پتو روی خودم بکشم. چشم‌هایم را بستم و از خستگی، به خواب  فرو رفتم. خوابی پر از آرامش!

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار: @ VampirE

@ faeze

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE
  • لایک 21
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم:

- آوینا بانو! آوینا بانو بیدار شین.   فرمانروا منتظرن!

با شنیدن این صدا، خمیازه‌ی بلندی کشیدم و آرام نشستم. بعد از این‌که چند دقیقه خیره شدم به چشم‌های سبز رنگ دخترک ریز نقش، تازه  موقعیتم را درک کردم و مغزم تمام اتفاقات را بهم یاد آوری کرد. سریع از جا پریدم و بدون توجه به اون دختر  و بال سبزش و موهایی که تا کمر دورش را احاطه کرده بود، سریع پریدم و سمت در شنا کردم. فهمیدن گذشته و پیدا کردن جواب سوال‌هایم مهم‌تر از فهمیدن هویت این دختر زیبا بود.

با رسیدن من به در، و لمس درست‌گیره دایره‌ای صدفی شکل، انگار هم‌زمان با  من،  یک‌نفر دیگر در را به داخل هل داد. که من تصمیم گرفتم قبل از چسبیدنم به دیوار عقب بکشم، در که باز شد، قامت درشت آبتین نمایان شد. با دیدنم پشت در دستی به پشت سرش کشید. بعد با لبخندی گفت:
- پشت در چه‌کار می‌کنی؟

با سرتقی  که کلا جز رفتارم بود، گفتم:
- معلوم نیست؟ می‌خواستم بیام بیرون!

آبتین با خنده‌ای عمیق، و چشمانی براق گفت:
- از خواب بیدار می‌شی، خیلی خوشگل‌تری!

از حرف‌اش تعجب کردم. که اشاره‌ای  به گیسوهای زیبایم کرد. با کشیدن دستم  روی  آن‌ها، تازه متوجه منظورش شدم.   موهایم نامرتب بودن، تندی به سمت آینه قدی سفید رنگی که دور تا دورش مرواریدهای زیبایی قرار گرفته بودن، شنا کردم؛ به موهایم که هم‌چون آبشاری  طلایی رنگ، دور تا دور صورتم را قاب گرفته بود، خیره شدم.   که آبتین را کنارم دیدم. شانه سفید رنگی که با  گل‌های ریز صورتی تزیین شده بود  به سمتم گرفت، من با تعجب گفتم:

- این رو از کجا آوردی؟!

تا خواست با لبخند ملیح لب باز کند و جواب سوالم را بدهد، آن دختر مو قهوه‌ای  که تا به حال ساکت گوشه‌ای ایستاده بود، میان صحبت‌هایمان پرید؛ و با سری پایین و دست‌های قفل شده جلوی بدنش گفت:

-  فرمانروا اجازه مرخصی میدین؟

آبتین لبخندش را جمع کرد و به سمت دخترک چرخید. با یک  لحن خشک  گفت:

-  بله، می‌تونی بری. اصلاً تا الان چرا این‌جا موندی؟!

با دست‌پاچگی، دستانش را به یک‌دیگر فشرد و گفت:

- معذرت می‌خوام؛  گفتم شاید بانو کاری داشته باشن.

آبتین دستش را بالا آورد:

-  وای به حالت اگه چیزی از حرف‌هایی که من الان  زدم رو بیرون بشنوم. فعلاً برو تا بعداً  جواب این کارت رو  می‌بینی.

با لکنت زمزمه کرد:

- فر... ما... نروا   م... ن... نمی...  خواستم... .

آبتین  دستانش را روی سینه‌اش قفل کرد، و جدی گفت:

- کافیه؛ بیرون!

دخترک ناچار بدون حرف با تعظیم کوتاهی بیرون رفت.

من شانه به دست کنار آینه خشک شده بودم. هضم این رفتارش برای من، که تا به حال همیشه او را مهربان دیده بودم سخت بود.

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار: @ VampirE

ناظر: @ faeze

ویرایش شده توسط N.H
ویراستاری VampirE
  • لایک 17
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم:

دوباره، لبخند زیبایی روی لب‌هایش نشاند؛ و سمت من چرخید و گفت:

- ببخشید من جلوی شما یک‌ذره بد اخلاقی کردم. اما اگه این‌جوری رفتار نمی‌کردم، همه‌جا پر می‌شد که برای فرمان‌روا نقطه ضعف  پیدا شده و  باهات دشمنی می‌کردن.

با آشفتگی، دستی به گردنش کشید، و با خودش ادامه داد: 

- البته هنوز هم بابت این موضوع نگرانم!

من که نمی‌دونستم داستان  چی هست، سمت آینه چرخیدم و بالاخره موهایم را با آرامش شانه زدم.

وقتی موهایم مرتب شد، چشمانم در آینه قفل تیله‌های شیشه‌ای و شیفته آبتین شد. انگار فراموش کرده بود که تا چند ثانیه پیش آشفته و نگران بود. همان‌طور که چشمانمان قفل یک‌دیگر بود، به من نزدیک‌تر شد و مماس با من ایستاد و این شعر حافظ را با صدای خوش آهنگ‌اش، در  حوالی گوشم زمزمه کرد:

-  زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم.

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم.

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم.

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم!

احساس زیبایی از این شعر بهم تزریق شد و  به  تصویر پری دریایی گونه و تفاوت قدیمان   نگاه کردم. با این‌که در آب شناور بودم، اما قدم تا روی شانه، و باله‌هایم ظریف‌تر از او  بود. لبخندی  روی لب‌های صورتی‌ام نقش بست و گفتم:

- شعر قشنگی بود!

_-کاملاً مصداق تو، با این موهای طلاییت هست.

لبخند‌م  از روی صورتم محو نمی‌شد. با دیدن  چشم‌های آبی‌ام و بینی عروسکی‌ام و باله‌های جذاب‌ام لبخندم پر رنگ‌تر شد. دست خودم نبود. از نظر خودم  نیز خیلی زیبا بودم. اما با یاد وقت‌هایی که جلوی آینه در اتاقم می‌نشستم و عکس سلفی می‌گرفتم؛ تا صدای مادرم در می‌آمد و لقب خودشیفته نثارم می‌کرد، لبخندم غمگین شد.

اما انگار آبتین  اصلاً  متوجه تغییر حال من نشد. که با همان لحن زیبا و شیفته گفت:

-    بیا بریم تا قصر رو بهت نشون بدم.

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم مانند همیشه خودم را با فراز و نشیب‌های زندگی وفق بدهم.  

- بریم که من هم دوست دارم با این سرزمین بیشتر آشنا بشم.

در کنارش به سمت در شنا کردم و در را که شبیه یک‌طرف صدف، در اندازه‌ی بزرگ بود، را  باز کرد و اشاره کرد که من بیرون بروم. با شنا کردنم به بیرون و دیدن ستون‌های بزرگی  که دور تا دور آن‌ها گل‌های رنگی زیبایی پیچیده شده بود، بسیار شگفت‌زده شدم. بعد از طی کردن این راه‌رو دالان مانند، به سالن بزرگ و زیبایی رسیدیم. سالنی با سرامیک‌های سفید و براق، با شنیدن صدای آبتین چشم از پنجره‌های بزرگ سرتاسری که با پرده‌های سفید و گل‌های نیلوفر مخملی تزیین شده بود،  گرفتم و به  چشم‌های شیشه‌ای او دوختم.

- بریم بشینیم! 

حرف‌اش را بی‌جواب گذاشتم؛ و بی‌هیچ حرف اضافه‌ای، به سمت وسط سالن شنا کردم و   روی یکی از مبل‌های صدفی شکلی نشستم. که آبتین هم با اندکی مکث، آمد و روبه‌رویم نشست.

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار: @ VampirE

ناظر:   @ faeze

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE
  • لایک 17
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم:

درسته می‌ترسیدم و قلبم نامنظم می‌تپید، اما حس هیجانی که از فهمیدن ماهیت اصلی وجودم بود، بیشتر از ترس بود. پس  گفتم:

- منتظرم.

آبتین انگار منتظر تایید من بود، که  نفس عمیقی کشید و شروع کرد:

- ما یه خانواده شاد در جنوب ایران بودیم، من یه پسر جذاب!

با لبخند شیطونی ادامه داد:

- و دانشجوی رشته پزشکی بودم. ۲۶ سالم بود   و فوق‌العاده مغرور و به هیچ‌کس محل نمی‌دادم.

یک‌مقدار چهره‌اش درهم فرو  رفت. انگار یاد گذشته‌اش برایش تداعی شد.  خیره به یه گوشه گفت:

- ولی عاشق خانواده‌ام بودم و همه‌ی وقتم رو با اونا می‌گذروندم. تو اوج  جَوونی و دوران خوش زندگی‌ام، غروب یه روز زمستونی، کاملا معمولی که از دانشگاه می‌اومدم، با چندتا از دوست‌هام تصمیم گرفتیم، بریم کنار ساحل؛ اون روز ماه گرفتگی شدیدی به‌وجود اومده بود. همه‌چیز کاملاً آروم بود و من الان که فکر می‌کنم، می‌بینم اون آرامش، آرامش قبل طوفان زندگی‌ام بوده!

وقتی به ساحل رسیدیم،  دوست‌هام گفتن هوا خوبه یک‌ذره شنا کنیم،   بعدش برگردیم.   ما هم همه‌گی پایه،   قبول کردیم!

تا پاهام رو توی آب گذاشتم انگار انرژی داشت، که من رو سمت خودش می‌کشید. من بی‌اختیار جلوتر می‌رفتم. وقتی به خودم که اومدم، دیدم داخل قسمت عمیقم و دوست‌هام از اون طرف صدام می‌کردن!   یک‌دفعه از روبه‌رو، یه موج خیلی بزرگی اومد. احساس کردم به داخل آب کشیده شدم.  دیگه از اون اتفاقات هیچی یادم نمیاد. تا این‌که وقتی چشم باز کردم درون اقیانوس بودم.

به این‌جا که رسید بغض  در گلویش نشست و صدایش خش‌دار شد:

- شاهوین بالای سرم بود. وقتی فهمیدم چه اتفاقی برام افتاده، دیونه شدم! اصلا باور نمی‌کردم که هم‌چین چیزی امکان داشته باشه.

به من نگاه کرد، و با لبخندی به تلخی زهر، ادامه داد:

- تو خیلی خوب کنار اومدی آوینا!

سپس دوباره به دیوار سفید  پشت سر من  خیره شد و گفت:

-    من پری دریایی شده بودم و به جای پاهام باله‌ی نقره‌ای  داشتم. از نظر خودم خیلی مسخره شده بودم. همیشه یک سوال تو ذهنم بود؛ چرا من؟!   مدتی طول کشید تا وضعیتم رو قبول کردم. ماریلا و شاهوین و اهورا خیلی کمکم کردن تا اومدم یک‌ذره آروم بشم، اون اتفاق وحشتناک افتاد.

با خشم غرید:

- آلفرد با اون جادوگر عجوزه‌اش حمله کرد به سرزمین‌مون، پدر و مادر تازه پیدا شده‌ام رو اسیر کرد من هیچ‌کاری از دستم بر نمی‌اومد.

محکم با یک دست در سرش کوبید.   من همین‌طور گیج و منگ نشسته بودم، تازه فهمیدم منظورش از ماریلا و شاهوین، پدر و مادر واقعی‌اش بوده.   ولی اهورا و آلفرد کی بودن؟!   وقتی حال آبتین و دیدم، سریع به سمتش رفتم. دستم را روی دستش گذاشتم و سعی کردم آرامش کنم:

- هیش! آروم باش، چیزی نیست همه‌چی درست میشه. تو باید قوی باشی! باشه؟

یکمی احساس کردم آروم‌تر شده، اما با دیدن آن دوگوی چشم‌هایش که  از حس بد پر شده بود، وحشت‌زده دستم را برداشتم.

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ faeze

ویراستار:  @ VampirE

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE
  • لایک 16
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت ششم:

با جنون و تکان دادن سرش به چپ و راست، گفت: 

- زندگی آرومم رو نابود کرد. مردم شهرم رو زنده- زنده سوزوند.

با داد و هق- هق ادامه داد: 

- خواهرم رو جلوی چشم‌هام کشت!  

با نفرت زمزمه کرد:

- باید نابودش کنم!

با احتیاط گفتم:

- آلفرد کیه؟

دندون‌هایش را روی هم سایید و گفت:

- تشنه‌ی قدرتِ، می‌خواد به دنیا حکومت کنه. هیچ‌کس براش ارزش نداره. از گذشته دشمن ما بوده، آوینا پدر و مادر واقعیت رو اون کشته.

من نفسم بند اومد؛ چشم‌هام پر اشک شد.

- یعنی من... امکا... ن... ند... اره.

سرم را تکان دادم. با چنگ کردن دستم درون خرمن موهایم، جیغ بلندی کشیدم.
آبتین انگار تازه به خودش آمده باشد.   با سرعت هر   دو دستانم را محکم گرفت، با چشمانی اشکی و لحنی آرام گفت:

- آروم عزیزم؛ ببخش من رو نباید این‌جوری می‌گفتم، نمی‌فهمیدم چی میگم و چه‌کار می‌کنم.
یکم آروم‌تر شدم. ولی فکر این که پدر و مادر واقعی‌ام رو از دست دادم،   دیونه‌ام می‌کرد.
من هم پر از نفرت شدم. از آلفردی که  تا به حال ندیده بودمش.
با نفس عمیق خوی منطقی‌ام دوباره پدیدار شد. درست است من تا به حال آن‌ها را ندیده بودم، اما دوست داشتم، حداقل یک‌بار هم که شده خانواده واقعی‌ام را ببینم. اما سرنوشت خواب‌های دیگری برایم دیده بود. پس دستانم را از دستش کشیدم و اشک‌هایم را  با انگشتان ظریف و برفی رنگم آرام پاک کردم.
- ادامه داستان رو بگو.

 آبتین انگار از این تغییر رفتار من متعجب شده باشد، با چشمانی که از در اثر گریه سرخ شده بود، زمزمه کرد:

- خوبی؟! الان آرومی؟

آرام؟ نه؛ به هیچ عنوان آرام نبودم؛ اما می‌خواستم بشنوم.
 پس کوتاه گفتم:

- خوبم بگو لطفاً.
بی‌هیچ حرف اضافه دیگری ادامه داد:

‌- بعد قتل عام کردن همه، رسید به من. جلوم وایساد و بهم گفت «کشتن تو بمونه با معشوقه عزیزت!» بعدش خندید و غیب شد. کلمه به کلمه‌ی حرف‌هاش رو یادم می یاد.
بعد اون اتفاقات، من به اصرار مردم فرمان‌روایی رو به عهده گرفتم و شهر رو باز سازی کردم. درسته افسرده بودم ولی بلند شدم که فقط یه دلیل داشت.

 بی‌طاقت گفتم:

- چی بود؟ انتقام؟!

با لبخندی آرام، غمگین گفت:

-   نه، تو!

@ همکار ویراستار♥️

ناظر: @ faeze

ویراستار: @ VampirE

ویرایش شده توسط VampirE
ویراستاری VampirE
  • لایک 11
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم:

با چشم‌های درشت شده  از تعجب گفتم:

-  من؟! مگه من رو می‌شناختی؟

 سری به عنوان تایید تکان داد:

- اهورا پیشگو و جادوگر شهر پریان و هم‌چنین بهترین دوست من در این شهر،  یه روز به قصر اومد و باهام صحبت کرد، اون روز فهمیدم که بالاخره یک روزی تو که ناجی منی پیدات می‌شه، می‌تونیم با کمک هم آلفرد رو برای همیشه شکست بدیم،  کاری که از دست من تنهایی بر نمیاد!

 لبخند آرومی زد و ادامه داد:

-  از اون روز فقط منتظرت موندم، شب‌ها صورت زیبات رو تصور می‌کردم و درخیالم  باهات حرف می‌زدم.

از این حرفایش احساسات عجیبی بهم دست داد.

- البته همین‌طور بی‌کار هم ننشسته بودم، برای این‌که بتونم زودتر این‌جا بیارمت، اهورا رو مجبور می‌کردم، کلی جادو انجام بده.

 

 با خنده ادامه داد:

- البته هیچ‌کدوم موفقیت آمیز نبودن.

 

بعد مکث کوتاهی با لبخند آروم گفت:
-  سرنوشت خودش زمان مناسبی در نظر داشت که جنگیدن باهاش کار اشتباهی بود.

 

با نفس عمیقی به ادامه صحبت های شیرینش پرداخت:

- حتی سر یکی از این جادوها نزدیک بود جونم رو از دست بدم. تا چند روز بعدش بی‌هوش بودم اما می‌ارزید! چون تونستم یه شب تا صبح کنار تختت بشینم و نگاهت کنم.

باور نمی‌کردم آبتین به خاطر من چنین کارهایی را انجام دهد،   تعجب کرده بودم. اما منطقم بهم هشدار می‌داد.

- وقتی تعجب می‌کنی خوشگل‌تر می‌شی!

با شنیدن این حرف آبتین، از افکاری که هم‌چون کلافی سردرگم من را به خود مشغول کرده بودن، رها شدم.
با انداختن تک ابرویم روبه بالا مشکوک گفتم:

- اصلا صبر کن ببینم تو چه‌طور همین‌جور یکهویی عاشقم شدی؟!

 با ناباوری سرش را به طرفین تکان داد و با عصبانیتی که از شخصیت آرامش بعید بود، به سمتم آمد:

- من این همه وقت عاشقانه با خیال تو زندگی  می‌کردم اون‌وقت تو الان به من شک کردی؟!

نمیدانم چرا باور حرف هایش برایم سخت بود، تصمیم گرفتم قبل از اینکه بیشتر از این او را ناراحت کنم، با آرامش برایش توضیح دهم تا جواب سوالاتم را بگیرم، چون در این دنیا من بی‌نهایت تنها بودم.

 

@ همکار ویراستار♥️

ویراستار: @ VampirE

ناظر: @ faeze

 

@ Oneirophrenia   @ Ario  @ TEIMOURI.Zz  @ ...Kimia...  @ -Baron-  @ اهورا  @ Maria  @ Bita.A  @ z,asheghi  @ Psycho.VA  @ asal_janam  @ Ayda rashid☆ویژه☆

ویرایش شده توسط N.H
ویراستاری VampirE
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...