رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان ترس از ارتفاع | مبینا حاج سعید کاربر انجمن نودهشتیا


Beretta
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

نظرسنجی رمان ترس از ارتفاع  

19 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. به ترس از ارتفاع چه نمره‌ای میدید؟

    • صفر _ ۲٠
      0
    • ۲٠ _ ۴٠
      0
    • ۴٠ _ ۶٠
    • ۶٠ _ ۸٠
    • ۸٠ _ ۱٠٠


ارسال های توصیه شده

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%

ارتفاع‌های زندگی‌هایمان می‌خواهند ما را در خود ببلعند؛ چه بسا انسان‌هایی که از ترس ارتفاع، خودشان خود را از بلندی پرتاب می‌کنند!

نام رمان: ترس از ارتفاع

نویسنده: MOBINA.H (مبینا حاج سعید)

ژانر:  اجتماعی، عاشقانه، تراژدی

زمان پارت گذاری: نامعلوم

هدف: بازی‌های کثیف پول را شروع نکنیم و بازیچه‌ی آن نشویم.

مقدمه:
رویاهای زیادی بود که از دست دادیم.
روزهای زیبایی بود که نابود کردیم.
عشق های پاکی بود که آن‌ها را شکستیم.
و لالایی های کودکانه ای بود که با بی‌رحمی، شعر مرگ خواندیم.
و در آخر،
چشم ترسیده ای بود که بی‌تفاوت از کنارش گذر کردیم.
تا کجا به سوی نابودی خواهیم شتافت؟
تا کجا کشتی‌های رویاهای یکدیگر را غرق خواهیم کرد؟
تا کجا قرار است تیر کمانی به دست گرفته و قلب آدم ها را نشانه بگیریم؟
تا کجا؟ تا کجا باید از ترس ارتفاع، خود را از بلندی پرت کنیم؟

خلاصه:
این روز ها، زندگی همه‌ی‌ ما    با پول سر و کار دارد. یکی خوب ازش استفاده می‌کند و دیگری، نه! داستان ما، داستان سرنوشت دو شخص است که هر کدام، به نحوی تقدیر آن ها را بازیچه‌ی پول کرده. هردوی آن‌ها تلاش می‌کنند تا از این منجلاب خلاصی یابند. دختری که فراری از مادیات است و پسری که آرام- آرام در دردهای خود غرق می‌شود.

و پول؛ چه واژه‌ی ترسناکی!

صفحه‌ی نقد تــــرس از ارتفــــاع

عکس شخصیت‌های تــــرس از ارتفــــاع

ناظر: @Fateme Cha

ویرایش شده توسط Beretta
  • لایک 28
  • تشکر 1
  • غمگین 1

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم.

🚫 لطفا قبل از نگاشتن رمان، قوانين انجمن مطالعه فرماييد.👇
https://forum.98ia2.ir/topic/53-قوانین-نوشتن-رمان

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت اول»

نفس عمیقی کشیدم و به لبه‌ی پنجره تکیه زدم. به ارتفاع زیر پاهام زل زدم که انگار می‌خواست مثل یک موج عمیق، من رو ببلعه. نفسم رو لرزان و با استرس به سمت بیرون دادم و زمزمه کردم: 

- نمی‌خواد دندون تیز کنی! خودم دارم میام!

چشم‌هام رو ریز کردم؛ جوری که انگار دارم به یک رقیب سرسخت یا یک ببر رام نشده نگاه می‌کنم. چشمم به احسان خورد که در حالی که به پشت سرش نگاه می‌کرد، نردبون به بغل، به سمت پنجره‌ی اتاق من می‌اومد. زیر پنجره‌ی اتاقم ایستاد و نردبون رو به دیوار تازه رنگ شده تکیه داد. با نیم نگاهی به من و تکون دادن سرش که یه علامتی بین من، خودش و روشنک بود، از اونجا دور شد.

با صدای تق- تق دمپایی‌های رو فرشی عمه خانم که از بیرون اتاقم شنیده می‌شد، به خودم اومدم و با ترس برگشتم. دستگیره‌ی پنجره رو گرفتم و بستم تا نردبون دیده نشه. سمت چمدونم که وسط اتاق رها شده بود و لباس‌ها و وسایلم دورش پخش شده بودن، تقریبا دوییدم. چمدون رو به زیر تختم هدایت کردم و همه‌ی لباس‌ها رو داخل چمدون، با زور چپوندم.

روی تختم نشستم و بعد از کشیدن پتو روی خودم که باد خنک کولر سردش کرده بود، دراز کشیدم. 

همون لحظه صدای در اتاقم و بعد صدای نحس عمه خانم به گوشم خورد. 

- شایلین، دختر جان، این رسم مهمون نوازی نیست ها! 

صورتم از نفرت جمع شد و نتونستم خودم رو کنترل کنم و زیر لبی زمزمه کردم: 

- مهمون نوازی؟ به تو و ساسان بود کل این عمارت رو می‌کشیدید بالا، حالا حرف از مهمون نوازی می‌زنی؟ آقاجون نبود، الان کل پول عمارت تو حسابت بود و بلیط فرانسه‌ت آماده! 

با حرص پوفی کشیدم و چشم‌هام رو بستم. سعی کردم بی‌تفاوت باشم. دو بار دیگه‌ هم به در کوبید و صدام زد. وقتی جوابی نگرفت، بدون حرفی دور شد و این رو صدای قدم‌هاش و کوبیده شدن عصاش به زمین ثابت کردن.

تا فهمیدم دور شده، از جام پریدم و پتو رو کنار زدم. بدون اینکه به مرتب کردن تختم فکر کنم، چمدون رو از زیر تخت بیرون کشیدم و دوباره چکش کردم. چشم‌هام رو ریز کردم و به مغزم فشار آوردم. یه چیزی کم بود! با صدای زنگ گوشیم از توی جیب شومیز سبز رنگم، بیرون کشیدمش و با نگاهی به اسم روشنک که روی صفحه چشمک می‌زد، تماس رو وصل کردم.

- بله؟

«بله» گفتن من همانا و منفجر شدن روشنک از حرص، همانا!

- معلوم هست کجایی دختره بی‌عقل؟ سه ساعته من و احسان داریم این نگهبان سریشتون رو می‌پیچونیم.

با استرس به موهام چنگ زدم. تنها درگیری فکری من تو اون لحظه این بود که چی رو جا گذاشتم. بدون این که بفهمم روشنک الان چی می‌گفت، تند- تند کلمات رو پشت سر هم و بی‌دقت ردیف کردم.

- روشنک ببین به نظرت چی رو جا گذاشتم؟ قاب عکس پنج نفریمون، گوشی زاپاسم، شارژرم، هدفونم، اوم... لباس‌ هم که همه چیز رو گذاشتم. چی جا مونده؟ وای، وای! 

نفس کلافه‌ی روشنک توی گوشم پیچید. ناخنم رو که خنجری مانیکور شده بود    بین دندون‌هام فشردم و مثل بچه‌ها نق زدم. صدای قدم‌روی عمه خانم توی راهروی اتاق‌ها پیچیده بود و به ترسم دامن می‌زد. فکر کنم هیچکس جز من و عمه خانم خونه نبود و حوصله‌ش سر رفته بود. من دارم به خاطر اون فرار می‌کنم و اون... وای خدا، چقدر کارهات پیچیده‌ست!

- دختره‌ی احمق، شارژرت رو برداشتی، لامصب هدفونت رو هم برداشتی، کارت‌های عابر بانکت رو برنداشتی؟! این چه دوست گیجیه که نصیب من شده! تو فرار کردن هم افتضاحی شایلین، افتضاح!

@Fateme Cha

ویرایش شده توسط MOBINA.H

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت دوم»

بی‌جواب، تماس رو قطع کردم و سمت میز توالت سفید کنار کمدم خیز برداشتم. دستگیره‌ی طلایی رنگ کشوی دوم رو کشیدم و کیف پول مشکی رنگم رو از بین لاک‌هام بیرون کشیدم. زیپش رو باز کردم و دستی به کارت‌های عابر بانکیم کشیدم.

وقتی از بودنشون اطمینان حاصل کردم، توی جیب کوچیک کیفم گذاشتمش و بلند شدم. سمت پنجره حرکت کردم و دسته‌ی چمدون رو هم دنبال خودم کشیدم. صدای کشیده شدن چرخ‌های چمدون توی اتاق پیچید و چشم‌هام از صداش که مثل کشیدن چنگال روی شیشه بود، لوچ شد.
مانتوی بلندم رو از روی صندلی چنگ زدم و تنم کردم. دستم رو روی میله‌های پنجره گذاشتم و رو به جلو خم شدم. نگهبان ها توسط روشنک و داداشش، احسان و رفیق‌هاش پیچونده شده بودن اما باز هم احتیاط شرط عقل بود.
پام رو از روی میله اونطرف بردم و با دقت روی میله‌ی آهنی گلخونه ایستادم. دقیقا روی ارتفاع قرار گرفتم؛ ارتفاعی که به خاطر عمه خانوم و برادر زاده‌ی احمقش، شیش سال پیش ازش پرت شدم و من هیچوقت فراموشش نمی‌کنم که با چه بیرحمی به من گفت تقصیر خودم بود!
پام رو روی پله‌ی چوبی نردبون که احسان آورده بود، گذاشتم، چمدونم رو به سختی و با یک دست از داخل اتاق بیرون کشیدم و بدون فکر روی زمین پرت کردم. صدای شکسته شدن چرخ‌های چمدون رو به راحتی حس کردم. تیک عصبی کنار چشمم داشت کلافه‌م می‌کرد و شکستن چرخ چمدونی که هدیه‌ی شایان بود، اعصابم رو بدتر خط‌دار کرد.

سریع و با قدم‌های منظم پایین رفتم. پله‌ی آخر رو هم طی کردم، روی زمین پریدم و نگاه مشکوکم رو این طرف و اونطرف باغ گردوندم، بعد پله‌ی چوبی رو پشت باغ کشیدم و پشت درخت‌ها و بوته‌های تازه هرس شده انداختم. نفس عمیقی کشیدم، دستم رو پشت کمرم گذاشتم و با حرص زیر لبی ساسان و عمه خانم رو لعن کردم.
کمی که نفسم جا اومد، سمت چمدونم دوییدم، دسته‌ش رو گرفتم، به سختی پشت خودم کشیدمش و    راهم رو سمت در پشتی کج کردم. کنار در پشتی و مشکی که از در اصلی کوتاه‌تر و کوچیک‌تر بود، دو نگهبان ایستاده بودن و جدی به رو به رو که سمت کوچه بود، خیره شده بودن.

نفس عمیقی کشیدم، از روی بلوک‌های کنار دیوار بالا رفتم، چمدونم رو زیر بغلم زدم و از بالا روی نوک پام پریدم. صدای پام روی زمین تازه آسفالت شده پیچید، نگاهی به نگهبان‌ها انداختم که با گیجی خم شده بودن و اطراف رو نگاه می‌کردن.

تا سر نگهبان دومی به سمت چپ کج شد، با سرعت دوییدم و در حالی که چمدون سنگینم رو دنبالم می‌کشیدم، توی کوچه پس کوچه‌های خالی از مردم پیچیدم و   از عمارت دور شدم.
با نفس- نفس کنار یک خیاطی ایستادم تا نفس بگیرم. خم شدم، دستم رو روی شقیقه‌هام که محکم نبض می‌زدن فشردم و آروم ناله سر دادم. نفس عمیقی کشیدم، عرق کنار پیشونیم رو با شال مشکیم پاک کردم و    صاف ایستادم، مانتوم رو کنار زدم و گوشیم رو از جیبم بیرون کشیدم. نفسی گرفتم و پیامی به روشنک دادم: «تموم شد!»
خودم رو سر خیابون رسوندم و اطراف رو دید زدم. ماشین‌ها با سرعت رد می‌شدن و تعداد کمی از مردم از پیاده‌روها رد می‌شدن.

به دلیل تعطیلات آخر هفته خیابون‌ها خلوت بودن. به ماشین دویست شش سفیدی که اونطرف خیابون نگه داشته بود و نور بالا می‌زد خیره شدم. چشم‌هام رو در برابر نور خورشید که صاف به این سمت می‌تابید، ریز کردم و پلاکش رو خوندم. خودش بود! با سرعت از خیابون رد شدم، در عقب رو باز کردم و توی ماشین پریدم. نگاهی بهشون انداختم. روشنک سری تکون داد، احسان ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.

@Fardis@Damon.S_E@Amoo_sati@Delito

@Fateme Cha

ویرایش شده توسط MOBINA.H

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سوم»

نفسم رو آسوده بیرون دادم و قلنج گردنم رو شکوندم. سرم رو خم کردم و به پشت چرخیدم، به تابلویی که اسم خیابونمون با رنگ سفید روش حک شده بود خیره شدم و با آه، از خاطرات تلخ و خوش زندگیم توی اون عمارت که مثل قهوه و شکر، ضد و نقیض بودن، رو گرفتم.
با لبخند از آیینه چشم‌های روشنک و احسان رو هدف گرفتم و با قدردانی گفتم:
- واقعا مدیونتون شدم، حتما این لطف بزرگتون رو جبران می‌کنم!
احسان با شرمندگی تکخندی کرد و دستش رو داخل خرمن موهای خرمایی رنگ و حالت دارش فرو برد که چند تار نازک از موهاش، بازیگوشانه روی پیشونیش ریختن. با چشم‌های مشکیش که غرق نجابت بود، از آیینه به من نیم نگاهی انداخت.
- وظیفه بود شایلین خانم. ما هر کاری از دستمون بر بیاد براتون انجام میدیم ولی کاش می‌اومدین خونه‌ی ما!
روشنک سرش رو تکون داد و از آیینه‌ی ماشین بهم نگاه کرد. خطاب به احسان اما خیره به صورت من گفت:
- بهش گفتم اما قبول نمی‌کنه.
لبخند حرصی‌ای زدم و به روشنک چشم‌ غره رفتم. خودش از شرایط من خبر داشت، همه می‌دونستن روشنک و آیسو رفیق‌های صمیمی من هستن و اگر بخوام کاری انجام بدم، حتما روشنک و آیسو رو خبردار می‌کنم. اون‌ها بهترین دوست‌هایی بودن که می‌تونستم داشته باشم؛ دوست‌هایی که توی سختی‌ها پشتت هستن و توی خوشی‌ها برات شادی می‌کنن، توی موفقیت‌ها با نگاه تحسین آمیز نگاهت می‌کنن و توی شکست‌ها، امید و انرژی، اون هم با دوز بالا بهت تزریق می‌کنن.
با تمام این حرف‌های توی دلم، تنها رو به احسان لبخند محوی زدم و زمزمه کردم:
- خیلی دوست داشتم که مزاحمتون بشم اما خب اولین جایی که دنبال من میان، خونه‌ی شماست و این‌جوری زحماتمون به باد میره. از دوست‌هاتون هم از طرف من تشکر کنید.
با بی‌میلی سرش رو تکون داد و با مهربونی‌ای که توی ذات و خونِش بود، گفت:
- باشه، هرجور راحتید. باز هم اگه توی هر شرایطی نیاز به کمک داشتید من درخدمتم.
زیر لبی تشکر کردم که سرش رو تکون داد و حواسش رو به خیابون داد. خودم رو روی روکش‌های مشکی و لیز ماشین سُر دادم، به پنجره ماشین نزدیک شدم و در حالی که دستم رو تکیه‌گاه سرم روی شیشه‌ی داغ شده از شراره‌های آفتاب می‌کردم، چمدونم رو به حالت خوابیده کنارم گذاشتم.
امروز هوا خیلی گرم بود. خورشید سخاوتمندانه به شهر نور می‌بخشید و روشنایی هدیه می‌داد. همیشه عاشق تابستون و بهار بودم، سرمایی بودنم هم به این علاقه‌م دامن می‌زد.
نفس عمیقی کشیدم و ذهنم سمت خانواده‌ی مهربونم پرواز کرد. مامان قرار بود امشب ماکارونی و پاستا درست کنه، غذای مورد علاقه‌ی من. یعنی امشب کسی حوصله داره بشینه غذا بخوره؟ اصلا مامان دست و دلش به کار میره؟ 
کاش می‌شد می‌تونستم دوباره بغلش کنم، می‌تونستم روی تاب    که پشت عمارت قرار داشت و با گل‌های پیچک و یاس تزئین شده بود، بشینم و فارغ از دنیا و آدم‌هاش، برای خودم بخندم. کاش می‌شد می‌تونستم دوباره به شیوا بگم چقدر دوستش دارم، بهش بگم با تمام کل‌کل کردن‌هامون و حرص دادنش اون رو با دنیا عوض نمی‌کنم. کاش می‌شد می‌تونستم دوباره و طبق عادت‌ همیشگی‌، سرم رو بین شونه‌های بابا قایم کنم و عطر پیراهنش رو به ریه‌هام بکشم.
اون لحظه حتی دلم برای شایان هم تنگ شده بود؛ شایانی که چندین سال بود ندیده بودمش. با یادآوری چشم‌های آبیش که کمی از چشم‌های من روشن‌تر بود و هروقت نگاهم می‌کرد، صورتش با لبخند عجین می‌شد، آهی کشیدم، چشم‌هام رو بستم و به اشکم مجوز چکیدن دادم.
 

@Masi.fardi@عسل ابراهیمی@masoo@hany.rS@Fateme Cha

ویرایش شده توسط MOBINA.H
  • لایک 25
  • تشکر 1
  • غمگین 1

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهارم»

چیکار کردی عمه خانم که سایه‌ت عین بختک روی زندگیمون افتاده؟ عمه خانم مثل کابوسی بود که هیچ پایان و بیدار شدنی نداشت، هیچ پایانی! 
کلافه سری تکون دادم تا از این فکر و خیال‌ها بیرون بیام. چشم‌هام رو باز کردم و از پنجره به آدم‌های توی خیابون خیره شدم که ناگهان خاطره ای توی ذهنم رنگ گرفت که خنده رو، هرچند برای مدت کمی، مهمون لب‌هام    کرد.
«یواشکی نگاهی به شیوا انداختم که داشت لباس‌های اتو شده عمه خانوم رو از کشو بیرون می‌کشید. این لباس‌ها رو می‌شناختم؛ هدیه‌‌های ساسان از آخرین مسافرتش به فرانسه بودن که عمه خانم علاقه‌ی زیادی بهشون داشت و روشون خیلی حساس بود. شیوا این رو می‌دونست و خیلی خوشم می‌اومد که روی نقطه ضعف‌های عمه خانم دقیق شده بود. عادت همیشگیش بود. هر وقت با کسی لج می‌کرد، نقطه ضعف‌هاش رو زیر نظر می‌گرفت و بعد از همون‌ها، مقابل اون فرد استفاده می‌کرد.
سمت رو تختیش که تازه از اتوشویی اومده بود و کاملا مرتب بود، رفتم، کیف یک‌وری‌ ای که روی دوشم انداخته بودم رو روی زمین گذاشتم و بازش کردم. رنگ کیف کمی رفته بود و قدیمی‌تر جلوه می‌داد. داخل کیف پر از قوطی‌های رنگ بود؛ از مشکی گرفته تا سفید. قوطی رنگ سبز رو برداشتم. سبز لجنی بود و روی رو تختی سفید افتضاح می‌شد.
عمه خانم از رنگ سبز متنفر بود و چه خوب که عادت‌های شیوا به من هم سرایت کرده بود؛ همون عادت استفاده از نقطه ضعف‌ افراد. در قوطی رو باز کردم، رنگ رو خالی کردم و قوطی خالی شده از رنگ رو داخل کیف انداختم. سمت میز توالتش که سمت چپ تختش قرار داشت رفتم. به آیینه خیره شدم که نگاهم از داخل آیینه، به پشت سرم افتاد. شیوا تموم لباس‌های مارک و مجلسی عمه خانم رو به قطعات نامساوی تقسیم کرده بود و روشون رنگ ریخته بود. شونه‌ای بالا انداختم و بیخیال، به لوازم آرایشی‌هاش نگاه کردم.
با این‌ که سن نوح رو داره خوب به خودش میرسه! رژ لب کالباسی رنگی از بین بقیه رژ لب‌ها برداشتم و بعد از باز کردن درش، به لبم مالیدم. ای جان، حیف تو نیست؟ رو به آیینه خنده‌ای کردم و رژ لب رو سر جاش گذاشتم. با دستم به دومینوی رژ لب‌ها ضربه زدم و همه رو ریختم.
سایه چشمش رو برداشتم و نگاهش کردم. با ابروی بالا رفته زمزمه کردم:
- من مارک نمی‌زنم، تو مارک می‌زنی عمه جون؟!
پوزخندی زدم و کل سایه‌ها رو با ناخنم    روی میز ریختم. با رضایت خندیدم، سمت شیوا برگشتم و بهش نگاه کردم که اون رو بین یک خروار لباس که اکثرا رنگی بودن، دیدم. وسط لباس‌ها نشسته بود و در‌حالی که واسه خودش شعر می‌خوند، لباس‌ها رو با قیچی پاره می‌کرد و از سمت چپش، به سمت راست می‌انداخت که مثلا با بقیه لباس‌ها قاطی نشه.

از دیدن حالش خنده‌م گرفت. با تشر من به خودش اومد، اتاق رو همونجوری رها کردیم و سریع جیم زدیم. توی اتاق من که رو به روی ورودی سالن قرار داشت و به اتاق عمه خانم هم نزدیک بود، پناه گرفتیم. بعد از نیم ساعت که کلش به خنده‌های استرسی و فشردن دست‌های همدیگه گذشت، صدای جیغ‌های بلند عمه خانم، عمارت در سکوت رفته رو پر کرد! از لای در بیرون رو نگاه کردم.
ساسان سریع از ورودی راهرو پیچید و توی اتاق عمه خانوم شیرجه زد، بعد دیگه چیزی ندیدم و در رو بستم.»
آره، من برمی گردم و روزی که برگردم، به راحتی از عمه خانم نمی‌گذرم! کم عذابم نداد که بخوام ساده ازش بگذرم.

بابا عمه خانم رو خیلی دوست داشت، با این که خودش می‌دونست که عمه خانم خیلی پول پرسته؛ بالاخره عمه‌ش بود و خواهرِ پدرش بود. خودش بارها گفته بود با دیدن عمه خانم یاد باباش یا همون بابابزرگم میوفته و همین باعث میشه دوستش داشته باشه. 
با این که عمه خانم، در اصل عمه‌ی بابا بود و سنش بالا بود اما جوون‌تر به نظر می‌اومد و لوازم آرایشی‌های مارک و درجه یکش و همینطور انواع دکترهایی که برای پوست و موهاش میره هم بی‌تاثیر نبودن.
با صدای زنگ گوشیم، سرم رو تکون دادم تا به خودم بیام.

@-Aryana-@Fateme Cha@-Atria-@-ashob-

ویرایش شده توسط Beretta
  • لایک 21
  • هاها 2
  • غمگین 1

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت پنجم»

گوشیم رو از جیبم بیرون کشیدم و صفحه‌ش رو نگاه کردم. اسم حامدی روی گوشی افتاده بود. با یادآوری ماشینم، لبخند پهنی روی لبم نشست و تماس رو وصل کردم. گوشی رو کنار گوشم گذاشتم و درحالی که تکیه‌م رو از پنجره می‌گرفتم، گفتم:
- سلام، بله؟
زیر چشمی احسان رو دیدم که خم شد و صدای سیستم ماشین رو کم کرد. لبخندی بهش زدم که متقابلا لبخند زد و سر تکون داد.
- خانم جان، ماشین رو براتون آوردم کارخونه. الان دارم راه میوفتم؛ تقریبا نیم ساعت، چهل دقیقه دیگه می‌رسم سر جاده. به آقای نجم گفتم بعد از کارخونه باید ببرمتون خرید لباس، به همین دلیل ماشین خودشون رو آوردم. فکر نکنم شک کرده باشن.
لبخند رضایتمندی زدم و سرم رو تکون دادم. حامدی بهترین مردی  بود که بعد از بابام دیده بودم. بادیگارد شخصی من هست و همیشه تا جایی که تونسته بود، بهم کمک کرده بود. شاید خودش نمی‌دونست اما من بعد از شایان، به اون مثل یک حامی و برادر نگاه می‌کردم و می‌کنم.
- خیلی ممنونم حامدی. اصلا نگران از دست دادن شغلت نباش! حتی اگه این کارت رو از دست بدی که فکر نمی‌کنم از دست بدی، خودم بهت یک شغل داخل شرکت میدم. 
- من ازتون ممنونم خانم جان. من دیگه برم تا آقا مشکوک نشدن. مراقب خودتون باشید، فعلا خداحافظتون!
- شما هم همینطور، خدانگهدار.
تلفن رو قطع کردم و دستم رو پایین انداختم. گوشیم رو داخل جیبم سر دادم و دوباره لبخند زدم. نگاهم به اطراف افتاد. از شهر فاصله گرفته بودیم و توی جاده افتاده بودیم. اون    اطراف زیاد درخت نداشت و انگار خشکسالی اومده بود. این تیکه‌ی اول جاده همیشه همین شکلی بود و کسی بهش رسیدگی نمی‌کرد. کوه‌ها جلوی نور خورشید رو گرفته بودن اما خورشید مصرانه روی زمین می‌تابید و گرما رو انتقال می‌داد. 
نگاه از جاده گرفتم و سمت احسان و روشنک برگشتم. از توی آیینه دیدم سر روشنک روی شونه‌ش افتاده و خوابش برده. کمی خودم رو جلو کشیدم و با نیم نگاهی به روشنک، زمزمه کردم:
- ممنون که تا اینجا اومدید! کمی جلوتر یک شهرک هست؛ لطفا اونجا نگه دارید. 
ابروش رو بالا انداخت و متعجب، از داخل آیینه نگاهم کرد که سریع هم نگاهش رو گرفت و به جاده انداخت تا تصادف نکنیم. از روشنک شنیده بودم داداشش بعد از تصادفی که داشته، خیلی احتیاط می‌کنه و می‌ترسه.
- ببخشید جسارت می‌کنم، اما چرا اونجا؟ خودم تا آستارا می‌رسونمتون.
لبخندی به مهربونیش زدم و سرم رو تکون دادم. آدم همیشه باید همچین کسانی رو پیش خودش نگه داره. اونقدر مهربون بودن که بدون توجه به جایگاه و مقام ما و اون‌ها، بهمون محبت می‌کردن و به این فکر نمی‌کردن که این وسط، چیزی به جیب بزنن! خودشون هم وضع مالی خوبی داشتن اما خب بین ما و اون‌ها فرق زیادی بود.
- خیلی لطف کردید که تا همینجا هم اومدید. شرمنده‌م که اذیتتون کردم. یک نفر داخل شهرک منتظرمه، برام ماشینم رو آورده.
سرش رو تکون داد و همون لبخند همیشه روی لبش رو تحویلم داد. دوباره دستی توی موهاش کشید، تا روی گردنش امتداد داد و لبخند شرمنده‌ی دیگه‌ای روی لب‌هاش نشوند.
- چشم، باز هر جور خودتون صلاح می‌دونید!
سرم رو تکون دادم و درحالی که با خیال آسوده به صندلی تکیه می‌دادم، زمزمه کردم:
- چشمتون بی‌بلا!
به بیرون خیره شدم و با فکری که به سرم زد، ریز خندیدم. امروز مثلا قرار بود برای موفقیت کاری من داخل شرکت جشن بگیرن و من همراه با حامدی برم برای شب لباس بخرم اما... لبخند روی لبم خشکید و بغض بدی به گلوم چنگ انداخت.
اما این‌ها واسه قبل از این بودن که من اون حرف‌ها رو بشنوم!
***
ماشین کم- کم از حرکت ایستاد و نگاه من رو به سمت شهرک کشوند. در ورودیش سبز رنگ بود و با وجود این که دیوارهای بلندی داشت، ساختمون‌های قدیمی دیده می‌شدن. نفس عمیقی کشیدم و کمی نگاهم رو توی جاده چرخ دادم که چشمم به جلو افتاد. ماشین شاسی بلند مشکی رنگم توجهم رو جلب کرد. لبخندم کش رفت و برق چشم‌هام رو به راحتی حس کردم. 
ماشینم چیزی بود که واقعا عاشقش بودم! هدیه‌ی بابا برای تولد پارسالم بود و هنوز مثل روز اول براش ذوق داشتم. با صدای خمیازه‌ی روشنک به خودم اومدم و دسته‌ی چمدون رو بین دست‌هام فشردم.
- باز هم ممنونم آقا احسان، خیلی زحمت کشیدید. شرمنده‌م کردید!
احسان به یک لبخند و «خواهش می‌کنم»ای اکتفا کرد و چیز دیگه‌ای نگفت. دستم رو از بغل صندلی رد کردم و روی شونه‌ی روشنک گذاشتم. گرمی دستش رو که حس کردم، گفتم:
- از تو هم ممنونم روشنکم، امیدوارم براتون مشکلی ایجاد نشه. 
- خواهش میکنم عزیزم. برو، برو حامدی رو منتظر نذار، گناه داره.
لبخندی زدم و دستم رو ازش جدا کردم. در رو باز کردم و بعد از خداحافظی‌ای سرسری‌ و پیاده شدنم، چمدونم رو بیرون کشیدم و در رو بستم. آفتاب مستقیم توی چشمم تابید که مجبور شدم دستم رو سایه‌بون چشم‌هام کنم. درحالی که از امتداد جاده به سمت ماشین می‌رفتم و چمدونم رو که چرخش در حین فرار شکسته بود، دنبال خودم می‌کشیدم، برای روشنک دست تکون دادم و اشاره زدم که برن. همین که اون‌ها از کنارم سبقت گرفتن و رفتن، ماشین دنده عقب بهم نزدیک شد. شیشه‌ش که پایین اومد و چهره‌ی حامدی رو دیدم، لبخند  زدم. 
پیاده شد، ماشین رو دور زد و رو به روم‌ ایستاد.
- سلام خانم جان، بفرما این هم ماشین و این هم سوییچ.
سوییچ رو که رو به روی صورتم در حال چرخش بود از دستش گرفتم و سلام کردم.
- باز هم ممنون؛ فقط... با چی می‌خوای برگردی؟
لبخندی زد و نگاهش رو پایین انداخت. به ماشین اشاره زد و گفت:
- شما نگران نباشید، خودم یک کاری می‌کنمش. بهتره زودتر از اینجا دور بشید! ممکنه پدرتون به پلیس خبر بده و دوربین‌های سبقت رو چک کنن.

@Fateme Cha@-Aryana-

ویرایش شده توسط Beretta

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت ششم»

- آره، درست میگی. 
چمدون رو همونجا رها کردم، سمت در راننده رفتم و بازش کردم. در عقب رو باز کرد و بعد از گذاشتن چمدونم، از جلوی ماشین کنار رفت و با لبخند برام سر تکون داد. دستم رو براش تکون دادم و نشستم. نشستنم همانا و پیچیدن بوی عطر شیرین و خنکی که توی ماشین پیچیده بود همانا. این بو همیشه توی ماشینم بود؛ دلیلش هم قلب قرمز رنگی بود که به آیینه‌ی ماشین وصل شده بود. 
با این که می‌دونستم شیشه‌های ماشین دودی‌ هستن و شاید من رو نبینه، براش دست تکون دادم و بوق زدم. اون هم کمی سرش رو تکون داد. 
دنده رو عوض کردم و پام رو روی گاز فشردم. عاشق با سرعت رانندگی کردن بودم. سمت ظبط خم شدم و آهنگی رو شانسی پلی کردم. این حامدی دلش نمی‌گیره بدون آهنگ رانندگی می‌کنه؟ البته عادتش بود. زیاد با موسیقی و آهنگ سازگاری نداشت؛ این رو توی این سال‌ها به خوبی متوجه شده بودم.
توی پیچ، فرمون رو چرخوندم و توی جاده‌ی اصلی افتادم.
با این که جاده‌ها خلوت بودن، باز هم سه ساعت تا رسیدنم طول کشید. قرار بود فعلا برم هتل اسپیناسِ آستارا تا کارهام رو جور کنم، یک استراحتی بکنم و بعد برم شانسم رو امتحان کنم.
دیوونگی بود که پاشم برم خونه‌ی دوست صمیمی بابام اما خب چیکار می‌کردم؟ من که نمی‌خواستم همیشه فرار کنم! عمه خانم بود که اشتباه کرده بود، نه من که بخوام دَر برم. باید ازش مدرک جور می‌کردم، باید ته و توی قضیه رو در می‌آوردم. 
با ماشین وارد محوطه‌ی هتل شدم. تا سرسبزی اونجا رو دیدم، شیشه‌ی ماشین رو پایین کشیدم و رایحه‌ی خوش گل و گیاه‌ها رو به مشامم کشیدم. عجب جایی بود! دو تا راه داشت که به ساختمون هتل می‌خورد؛ هر دو تا راه هم با گل و گیاه تزئین شده بود و بوشون آدم رو دیوونه می‌کرد. پشت گل‌ها حالت رودخونه داشت که صداش مثل آرامبخش عمل می‌کرد. بدنم از حس خوبی که پیدا کرده بودم مور- مور شد. به من بود همینجا می‌زدم بغل، یک تشک می‌انداختم و می‌خوابیدم. 
کی همچین جایی رو ول می‌کنه میره توی هتل که آدم احساس توی قفس بودن می‌کنه؟ داخلش رو از عکس‌هایی که آیسو واسه‌م فرستاده بود، دیده بودم، خیلی شیک بود اما باز هم فضای باز رو ترجیح می‌دادم.
رو به روی ساختمون از ماشین پیاده شدم. کنارم یک فواره قرار داشت که فضا رو خنک‌تر می‌کرد. نفس عمیقی کشیدم و لبخند پهنی زدم. نرسیده عاشق اینجا شده بودم. در عقب رو باز کردم، چمدونم رو که به نظرم سنگین‌تر شده بود بیرون کشیدم و روی زمین گذاشتم. در رو بستم و برای نگهبانی که با لباس فرم آبی اون‌طرف‌تر ایستاده بود، دست تکون دادم. 
اونقدر حالم خوب بود که صدای کشیده شدن چرخ شکسته‌ی چمدونم روی زمین هم اذیتم نکرد. نزدیک‌تر که رفتم، به نگهبان سلام کردم. کمی مسن بود اما از جذابیتش کم نشده بود. مشخص بود توی جوونی، به قول آیسو جیگری واسه خودش بوده! 
دستی به سرش که بیشتر موهاش ریخته و سفید شده بودن کشید و با چشم‌های مشکی رنگ و براقش بهم نگاه کرد.
- سلام بابا جان. جانم؟ بفرما!
شالم رو مرتب کردم، سوییچ ماشین رو سمتش گرفتم و گفتم:
- جانتون سلامت. بی‌زحمت این ماشین رو پارک کنید. از قبل رزرو شده، کُد هشتصد و بیست و هشت.
- یک لحظه صبر کن بابا جان.
دفترچه‌ی کوچیک و تا خورده‌ای از جیب شلوارش بیرون کشید و چند صفحه ورق زد. دستش رو روی صفحه‌ای کوبید و گفت:
- درسته. چشم، الان پارک می‌کنم.
- چشمتون بی‌بلا آقا جون. 
نمی‌دونم چرا اینقدر ازش خوشم اومده بود. کلا آدم‌های مسن رو خیلی دوست داشتم. سوییچ رو از دستم گرفت و سمت ماشین رفت. سوار شد و از راه باریکی که کمی پایین‌تر قرار داشت، توی یک محوطه پیچید که به ظاهر پارکینگ بود. سقف آهنی‌ای بالای ماشین‌های پارک شده رو پوشش داده بود که با پارچه‌ی قرمز رنگی تزئین شده بود.
از جای ماشینم که مطمئن شدم، سمت در اصلی و سفید رنگ هتل که بالاش با شیشه تزئین شده بود و چند تا ستون کنارش قرار داشت، رفتم. در رو آروم هل دادم که باز شد. بوی قهوه که به مشامم رسید، با لبخند چشم بستم و بو کشیدم. بعد از این همه خستگی و رانندگی، یک فنجون قهوه خیلی می‌چسبید. اولین چیزی که به چشمم خورد، میز طویلی بود که رو به روی در قرار داشت و یک خانم و آقا پشتش نشسته بودن. سرشون گرم تلفن‌هایی که بهشون می‌شد بود و گه گاهی توی کامپیوتر سرک می‌کشیدن.
لباس فرم سیاه و سفیدشون به دلم نشست. 

@-Aryana-@Fateme Cha

  • لایک 17
  • تشکر 1
  • غمگین 3

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

«پارت هفتم»

قدمی جلو گذاشتم و در رو پشت سرم بستم. افراد زیادی داخل لابی نبودن و تقریبا میشه گفت محوطه خالی بود. سمت میز راه افتادم و چمدون پر سر و صدام رو مجددا دنبال خودم کشیدم. صداش روی سرامیک گوش‌هام رو آزار داد که مجبور شدم از زمین فاصله‌ش بدم.
رو به روی میز ایستادم که توجه خانمه سمتم جلب شد. لبخند دلنشینی زد و موهای خرمایی رنگش رو داخل مقنعه‌ی مشکی‌ش فرو برد.
- جانم عزیزم؟
- سلام. من نجم هستم، اتاق سی و دو رو رزرو کرده بودم.
سرش رو تکون داد و با صدای نازک و خون‌گرمش گفت:
- صبر کن گلم چک کنم.
موس رو توی دستش گرفت و نگاهش رو به کامپیوتر دوخت. سرم رو تکون دادم و نگاهم رو دور تا دور سالن چرخوندم. مثل قصر، مجلل و زیبا بود، طرح‌هایی که روی دیوار و سقف کشیده شده بود این رو ثابت می‌کرد! بوی قهوه همچنان توی بینیم بود و هوش از سرم می‌پروند.
با صداش، به خودم اومدم.
- درسته عزیزم.
به سمت چپ میز اشاره زد و گفت:
- اون‌طرف یک راهرو هست، انتهای راهرو آسانسوره. طبقه‌ی دوم می‌تونید اتاقتون رو پیدا کنید!
لبخندی زدم و تشکر کردم. در کشویی که کنار پاش قرار داشت و کامل دیده نمی‌شد رو باز کرد و بعد از کمی گشتن، یک کلید سمتم گرفت. از دستش گرفتم و از میز کرمی رنگ که حالت آینه داشت و همه چیز رو بازتاب می‌کرد، فاصله گرفتم.
ناخودآگاه لب باز کردم و گفتم:
- ببخشید، کافی‌شاپ کجاست؟
درحالی که سرش داخل کامپیوتر بود، گفت:
- همون راهرو رو که برید، یک در می‌بینید. اونجا کافی‌شاپه.
سرم رو تکون دادم و زیر لبی تشکر کردم. سمت راهرویی که گفته بود حرکت کردم. دو طرفم آیینه کاری شده بود و رو به روم آسانسور بود. بغل آسانسور هم یک در بود که حدس زدم همون کافی‌شاپی باشه که اون خانمه گفت.
دلم می‌خواست اول برم قهوه بخورم اما اونقدر خسته بودم که سرم سنگینی می‌کرد. بیخیالش شدم و وارد کابین شدم. به محض ایستادن آسانسور، از کابین خارج شدم. با کمی گشتن توی سالن بزرگی که نزدیک ده تا اتاق داشت، اتاق سی و دو رو پیدا کردم. کلید انداختم و وارد شدم. چمدون رو همون کنار در رها کردم و کش و قوسی به کمرم دادم.
خیلی مرتب و شیک بود؛ با ست کرمی- شکلاتی که آدم دوست داشت اینجا خونش بود. سالن بزرگی داشت که سمت چپش آشپزخونه بود.
روی کاناپه دراز کشیدم و در همون حال مانتوم رو در آوردم. گوشی‌م رو روی میز عسلی جلوی کاناپه گذاشتم.
نگاهی به ساعت مچی‌م انداختم و با آهی عمیق سرم رو روی کوسن گذاشتم. نگاهم روی صفحه‌ی سیاه تلویزیون ثابت مونده بود و فکرم هزاران جای دیگه. پوفی کشیدم و چشم‌هام رو بستم که کم- کم خوابم برد.
***
صدای ویبره‌ی گوشی‌م مثل دریل توی مغزم اکو می‌شد. دستی به چشم‌هام کشیدم و به سختی از جام بلند شدم.
عکس آیسو روی صفحه‌ی گوشی خاموش روشن میشد. سریع جواب دادم و روی بلندگو گذاشتم.
- سلام شایلین، خوبی؟ رسیدی؟
از جام بلند شدم و در حالی که به سمت آشپزخونه می‌رفتم، گفتم:
- سلام عزیزم! آره اومدم هتل تا ببینم چی میشه. باید برم خونه دوست صمیمی بابا، عمو احمد.
- ایشالا که همه چی درست میشه. مامان بابات در به در دنبالتن.
سری تکون دادم و دستگاه قهوه‌ساز رو روشن کردم. صدای بوق- بوق از گوشی‌م می‌اومد. نگاهی به صفحه‌ش انداختم. بابا داشت زنگ می‌زد.
- آره می‌دونم، الان هم پشت خط هستن.
- اونجور که احسان می‌گفت، ساسان آدم‌هاش رو فرستاده دنبالت.
- چه می‌دونم والا! این پسره‌ی عوضی تا پیدام نکنه ولکن نیست.
نفسی گرفتم، به کابینت تکیه دادم و گفتم:
- هوف، بیخیال! چه خبر از شایان؟
- از شیوا پرسیدم، گفت تا فهمید غیب شدی داره برمی گرده.

@masoo@.Aryana.@..Raha..  @Fateme Cha@banouyehshab@Ghazal@دختر سیاه@_Zeynab

ویرایش شده توسط MOBINA.H
  • لایک 17
  • تشکر 1
  • غمگین 1

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هشتم» 

با انگشت شصت و اشاره‌م چشم‌هام رو فشردم و کلافه زمزمه کردم:
- بهتر! اون می‌دونه از دست ساسان فرار کردم. کاش می‌شد بهش می‌گفتم نذاره اون پسره الدنگ پیدام کنه.
- بزار چند وقت بگذره، می‌تونی بهش بگی. آب‌ها که از آسیاب افتاد خودت بهش زنگ بزن و بگو. اینطوری بهتره!
- خیلی ممنونم، اگه تو و روشنک رو نداشتم الان بیچاره بودم.
صدای ذوق زده‌ش توی گوشم پیچید و باعث شد لبخندی روی لبم بشینه.
- قربونت بشم. فقط شایلین...
- جونم؟
- داییم کارهای انتقالی دانشگاهت رو انجام داده. بهش گفتم که اگه هر کی از طرف تو اومد دنبالت هیچی راجب انتقالی به شمال نگه.
موهام رو عقب فرستادم و نفسم رو آسوده بیرون دادم.
- وای، از داییت هم خیلی تشکر کن. من خیلی مدیون شما شدم.
- این چه حرفیه! خب دیگه من باید برم. مراقب خودت باش، خدافظ.
- خدافظ.
گوشی رو قطع کردم و برای خودم توی یکی از فنجان‌های خوشگلی که توی کابینت پیدا کرده بودم، قهوه ریختم. عاشق قهوه‌ی بدون شکر بودم.
باید زودتر سراغ عمو احمد برم و هرچه سریع‌تر کارم رو شروع کنم. نمی‌خوام زیاد مزاحم عمو باشم. می‌تونستم خیلی راحت یک جایی رو اجاره کنم یا توی همون هتل بمونم ولی خب هم دلم براشون تنگ شده بود، هم حوصله‌ی هتل و اونجور جاها رو نداشتم.
قهوه‌ی توی فنجان رو مزه- مزه کردم.
ساسان همیشه یه حرفی می‌زد که به هیکلش نمی‌خورد. خب، به نظر من فقط یک پسر خشک و به درد نخوره!
- هر وقت دیدی یک جا حس راحتی نمی‌کنی، حتی اگه اونجا قلمروی تو باشه، ازش دل بِکن و برو جایی که راحتی رو حس کنی!
از خودش گفته بود ولی نمی‌دونست یک جا به دردم می‌خوره! نفسی گرفتم و فنجان خالی رو توی ظرفشویی گذاشتم. مانتوم رو برداشتم و تنم کردم، گوشی و کلید اتاق رو هم توی دستم گرفتم.
دسته‌ی چمدونم رو گرفتم و از سوییت خارج شدم. چمدون رو برداشته بودم تا مثلا عمو توی عمل انجام شده قرار بگیره و قبول کنه! تکخندی کردم و سرم رو با تاسف برای خودم تکون دادم. وارد کابین آسانسور شدم و دکمه‌ی همکف رو فشردم.
حدس می‌زدم اون دختره که پشت کانتر نشسته بود، تعجب می‌کنه که دقیقا وقتی داشتم از جلوش رد می‌شدم و کلید رو روی میز می‌گذاشتم، سنگینی نگاهش رو حس کردم.
با لبخند چشمکی زدم و گفتم:
- زمان رزرو پول اتاق پرداخت شده.
از لابی که مثل چند ساعت پیش خلوت بود، خارج شدم. سوار ماشینم شدم و بعد از کمی بالا و پایین کردن جاده، مسیر خونه‌ی عمو رو به یاد آوردم.
نیم ساعتی بود که داشتم رانندگی می‌کردم. دردِ پای چپم هم شروع شده بود و امانم رو بریده بود. فرمون رو چرخوندم و وارد کوچه‌ی دلباز و پهن خونه‌ی عمو این‌ها شدم.
رو به روی ساختمان شش طبقه‌ی شیکشون ایستادم و بهش زل زدم. برم؟ نرم؟ برای رفتن تردید داشتم. می‌ترسیدم زودتر از چیزی که فکرش رو بکنم، به خانواده‌م خبر بدن که کجام. حداکثر زمانی که نیاز داشتم، یک ماه بود.
نفس عمیقی کشیدم‌ و اخم کردم. تنها استرسم از این بود که شاید متوجه شدنِ اون‌ها، مانعی برای هدف من باشه اما نباید تردید می‌کردم!
دوباره نفسی گرفتم و ریه‌هام رو از هوای گرم ماه تابستون پر کردم. راه افتادم، رو به روی در ایستادم اما مجددا مکث کردم.
طبقه ی چندم بود؟! دستم بین دکمه‌ی چهارم و سوم مونده بود. حدس می‌زدم چهارم باشه. حس ششمم خیلی قوی بود و همین ترغیبم می‌کرد که زنگ رو بزنم.
پس تصویب شد، طبقه‌ی چهارم!
دستم رو جلوتر بردم و زنگ رو فشردم. خدا کنه همینجا باشه وگرنه تمام این نیم ساعت رانندگی پر! اوف، راه برگشت رو بگو!
چند لحظه بعد صدای آشنای خانمی از آیفون بلند شد. حدسش سخت نبود؛ صدای نازک خاله نرگس بود!

@.Aryana.@-Atria-@-ashob-@_NAJIW80_@Masi.fardi@Fateme Cha@JAJANAN-OOO

  • لایک 15
  • تشکر 1
  • غمگین 1

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت نهم» 

- بله؟!
صدام و صاف کردم و عقب‌تر رفتم.
تا خواستم حرف بزنم، خاله که انگار تازه صورتم رو دیده بود، با صدای بلندی که توی کوچه پیچید، جیغ زد: 
- شایلین؟!
لبخند آرومی زدم.
- سلام خاله، بله خودمم!
در با صدای تیکی باز شد.
- بیا بالا دورت بگردم؛ بیا عزیزم.
در رو با شونه‌م هل دادم و وسایلم رو هم دنبال خودم کشیدم. خیلی خب! مرحله ی اول با موفقیت انجام شد. از بین ماشین‌های پارک شده داخل پارکینگ رد شدم، دکمه‌ی آسانسور رو زدم و منتظر ایستادم.
با پاهام روی زمین ضرب گرفته بودم و برای ساسان و عمه خانم نقشه می‌کشیدم که چطوری حالشون رو جا بیارم. از ترسم فرار نکرده بودم؛ فقط خودم از جایگاهم دل کَندم تا با قدرت برگردم. اهل فرار کردن نبودم و نیستم.
به محض اینکه آسانسور ایستاد، در رو باز کردم و داخل شدم. دکمه‌ی طبقه‌ی چهارم رو فشردم که در بسته شد و آسانسور تکون خورد.
سرم رو به بدنه‌ی آسانسور چسبوندم و فکرم رو آزاد کردم. خاله نرگس و عمو احمد مثل خاله و عموی واقعی خودم بودن. مهربونی و مهمون نوازی‌شون همیشه وِرد زبونم بود.
به خودم اومدم و دیدم آسانسور توی طبقه‌ی چهارم ایستاده.
تا در رو باز کردم و از کابین آسانسور خارج شدم، حس کردم توی بغل کسی رفتم. اینجور بغل کردن فقط عادت یک نفر بود! چشم‌هام رو با خنده باز کردم و خاله نرگس رو دیدم. 
سریع دستم رو کشید، من رو توی خونه برد و در رو بست. همون جلوی در شروع به قربون صدقه رفتن کرد.
- خاله قربونت بشم! این همه مدت کجا بودی؟ نمیگی یک خاله‌ای دارم که دلش تنگ میشه؟
اجازه ی حرف زدن هم نمی‌داد که! از مهربونی زیادش بود. کلا خاله به پر حرف بودنش معروف بود؛ وقت‌هایی هم که ذوق زده یا هیجانی می‌شد، شدتش بیشتر هم می‌شد!
من رو روی مبل راحتی جلوی تلویزیون نشوند و سریع سمت راست که آشپزخونه قرار داشت، رفت.
بلند، طوری که بشنوه گفتم:
- خاله بیاید یک لحظه بشینید، بعد این همه مدت اومدم خودتون رو ببینم ها؟!
خاله بی‌توجه به حرف من از آشپزخونه داد زد:
- ببینم خاله، مامان این‌ها کجا هستن؟ چرا اون‌ها نیومدن؟
آب دهنم رو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم. مرحله‌ی دوم! بگم یا نگم؟ خب در اصل می‌خواستم بگم ولی اول به عمو، نه خاله!
با خونسردی‌ای که توی ذاتم بود، گفتم:
- میگم خاله، فقط یک چیزی.
از روی اپن خم شد و در حالی که میوه‌ها رو با دستمال سبز رنگی خشک می‌کرد، گفت:
- جانم؟ چیزی می‌خوای؟
سرم رو به معنای منفی تکون دادم.
- نه، فقط اگه بشه به مامان این‌ها نگید من اینجام!
با تعجب دست از کار کشید، میوه‌ی توی دستش رو داخل میوه‌خوری گذاشت و به سمتم اومد.
با چشم های گردِ قهوه‌ایش رو به روم ایستاد.
- یعنی چی؟! یعنی نمی‌دونن تو اینجایی؟ دارم نگران میشم شایلین. چیزی شده؟
کف دستم رو محکم روی شلوارم کشیدم و کلافه سرم رو تکون دادم. استرس داشتم؛ اون هم فقط به خاطر خراب شدن نقشه‌هام.
آروم، درحالی که نگاهم رو ازش می‌دزدیدم، گفتم:
- چیزی نشده، نگران نشید! فقط خواهشا اگه مامان اینا زنگ زدن یا پیام دادن بگید من اینجا نیستم. قضیه‌ش مفصله؛ براتون تعریف می‌کنم ولی الان نه!

خاله با شک سرش رو تکون داد و با این که هنوز هم نگران بود، رفت. چند دقیقه بعد با ظرف میوه و چند تا پیش دستی برگشت و روی عسلی گذاشت.

با شک و تردید نگاهی بهم انداخت و روی مبلی که کنار یک گلدون بزرگ قرار داشت، نشست. نگاهم رو دور تا دور خونه گردوندم. فرقی نکرده بود؛ فقط کمی دکورها عوض شده بودن.
با لبخند مصنوعی، درحالی که پوست پرتقال رو می‌کَندم، گفتم:
- راستی پریسا کجاست؟
- دانشگاه عزیزم. بخور تا چای آماده بشه!

سرم رو تکون آرومی دادم و مشغول خوردن شدم. خاله چای هم آورد. بعد از اینکه حسابی از خجالت خودم در اومدم و گشنگی راه رو بر طرف کردم، گفتم:

- خاله ببخشید، من یکم خسته‌م. میشه توی اتاق پریسا استراحت کنم؟

خاله تصنعی لب پایینش رو گزید و چشم غره‌ای رفت.
- اینجا خونه‌ی خودته. نبینم دیگه تعارف کنی ها! برو استراحت کن؛ چون یک ساعت دیگه پریسا هم میاد.
لبخند پهنی زدم و بعد از تشکر و برداشتن چمدون که جلوی در رها شده بود، سمت اتاق پریسا راه افتادم.
می‌دونستم اتاقش کجاست. اتاقش مثل قبل تمیز و مرتب بود.
میز آرایشش رو عوض کرده بود و یک میز بزرگ‌تر و سفید جاش گذاشته بود. در رو بستم، وسایلم رو کنار تخت گذاشتم و روی تخت نشستم.
کمی نشسته روی تخت سرخابی‌ش بپر- بپر راه انداختم و خندیدم.
از همون‌هایی که میگه این خنده‌ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است!
خنده‌م رو قطع کردم، دراز کشیدم و فکر کردم؛ به روزهای خوبی که داشتیم، ولی هر کاری کردم نشد که به شش سال پیشِ نفرین شده فکر نکنم.

@-Atria-@.Aryana.@Fateme Cha@masoo@Ghazal@پرتوِماه@Sarai.Rş@F. Naseri@Yasi..

حتما بخونینااا.  تاپیک رو هم فالو نمایید جبران مینمایم😎😂

  • لایک 12
  • تشکر 1
  • هاها 1

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت دهم» 

اون موقع‌ها من سیزده ساله و ساسان شونزده ساله بود. ساسان از همون روزها هم اذیتم می‌کرد. عین شمر بود! خلاصه، با عمه خانوم، آیسو و خونوادش که با ما خیلی صمیمی هستن، به کوه رفته بودیم.
این ساسان احمق من رو به یک بهونه‌ای سمت کوه کشید، دقیقا روی ارتفاع؛ البته خیلی بلند نبود اما طوری بود که اگه ازش بیوفتی، ته- تهش پات شکسته!

اذیتم کرد، مسخره‌م کرد، حتی به مامان بابام توهین کرد! انگار نه انگار که بابام، پسر دایی‌ش میشه! انگار نه انگار که مامان بابام، ازش بزرگترن!

اونقدر چرت و پرت گفت و من رو عصبی کرد که آخرش سمتش هجوم بردم. حسابی دلم خنک شد!

کلاس‌های رزمی می‌رفتم. یک کمربند دیگه مونده بود تا کمربندم مشکی بشه! اون موقع توی سن بلوغ بود و مثل الانش هیکلی نبود اما با این حال سه سال ازم بزرگ‌تر و قوی‌تر بود. اونقدر با هم درگیر شدیم تا آخرش، پام پیچ خورد، سر خوردم و از کوه پرت شدم!
اونقدر گیج شده بودم که چیزی بعد از اون اتفاق یادم نمیاد؛ یادم نمیاد چطوری من رو رسوندن بیمارستان، اصلا چطوری نجاتم دادن. این که یک دستم شکست و سرم دو تا بخیه خورد، به جهنم! این برام تلخ بود که عمه خانم با اون چشم‌های سرد لعنتی‌ش، تو چشم‌هام زل زد و گفت تقصیر خودم بوده!

ماجرا به اینجا ختم نمیشه! اون بی‌رحم‌ها، باعث شدن تا عمر دارم از ارتفاع بترسم. ارتفاع‌های کوتاه نه، ارتفاع هایی مثل همون کوه؛ مثلا روزی که فرار کردم و از اون نرده‌بون پایین اومدم، نترسیدم چون خیلی بلند نبود.
ولی خب، من هیچوقت، هیچوقت اون روز، اون مکان، اون اتفاق، اون لعنتی‌ها رو فراموش نمی‌کنم!
با صدای تقی، به خودم اومدم و سریع روی تخت سیخ نشستم.
قبل از این که متوجه اطرافم بشم، در محکم باز شد و یکدفعه یک چیزی روم فرود اومد.

چشم هام رو باز کردم و دیدم، بله! کیف پریسا خانم بود. روی تخت پرتش کردم.
با اخم مصنوعی‌ای نگاهش کردم که در رو بست و برگشت، با دیدن من دستش رو، روی سینه‌ش گذاشت و خودش رو به در کوبید.

چشم‌هاش رو بست و تند و پشت سر هم، هرچیزی به ذهنش می‌رسید رو به زبون آورد.

- یا موسی ابن جعفر! یا خدا خودت کمک کن! من مطمئنم؛ من مطمئنم من دارم خواب می‌بینم. چه خواب طبیعی‌ای! تف بهت دختر! روحت رو ندیده بودیم که اون رو هم دیدیم.

یک چشمش رو باز کرد ولی سریع بست.
قهقهه‌ای زدم و دست به سینه نگاهش کردم.
- سلام دیوونه! خواب چیه؟ آدم به این گندگی رو نمی‌بینی؟ ببینم نکنه باید به فکر اضافه کردن وزنم باشم، ها؟

چشمش رو سریع باز کرد و در حالی که سمتم می‌پرید، گفت:

- نه توروخدا! همینجوری عالی هستی گلم. فقط... فقط تعجب کردم. چرا مامان بهم چیزی نگفت؟ اصلا شیوا و خاله اینا کوشن؟

با چشم‌های گرد شده، به شونه‌ش کوبیدم.

- هوی، یکی- یکی! چه خبرته پری؟

بی‌توجه کنارم نشست و با ذوق گفت:

- وای دلم برات یک ذره شده بود ها! چرا یهو رفتید و پشت سرتون هم نگاه نکردید؟
با ریتم ادامه داد:
- باز ما رو کاشتید رفتید، تنها گذاشتید رفتید. دروغ نگم به جز ما، یکی دیگه داشتید رفتید.

با نیش باز همدیگه رو تو آغوش کشیدیم، چشم‌هام رو بستم و با دستم دو ضربه به پشتش زدم. این دختر آدم نمی‌شد که نمی‌شد!

آروم زیر گوشم گفت:

- فکر می‌کردم هنوز عمه خانم اونجا باشه.

اخم‌هام توی هم رفت. خبری از لبخند چند ثانیه پیش نبود. پلک هام رو محکم فشردم و به سختی از بین دندون‌هام گفتم:

- هنوز هم هست. مگه میشه عمارت برادر زاده‌ش رو ول کنه؟ مثل مار افعی دور ما پیچیده.

- پس... پس تو اینجا... ببینم، نکنه...

سریع من رو از آغوشش بیرون کشید و موشکافانه نگاهم کرد. فکر می‌کردم تیز باشه ولی نه در این حد!
با چشم‌های بی‌قرار گفت:

- دوباره اذیتت کردن؟

چشم هام رو توی حدقه چرخوندم و گفتم:

- اگه نکنن تعجب داره، بیخیال!

بازوهام رو فشرد و اخمی کرد که مثلا پر ابهت به نظر بیاد.

- بیخیال و درد! تا نگی قضیه چیه نمی‌زارم بری.

ما رو باش! از دست خاله سه سوت فرار کردم ولی از دست پری نه. عجب بچه زرنگیه! به عمو رفته دیگه.

خیره نگاهش کردم و لبم رو کج کردم. انگار دردم رو از نگاهم خوند که دست‌هاش از روی بازوهام شل شدن.

چشم غره‌ای رفت و گفت:

- اونجوری نگاه نکن بیشعور! باشه بابا، نمی‌خواد بگی ولی به من میگن پریسا تیز! پریسا نیستم اگه نفهمم.

من که دوباره انرژی‌م رو به دست آورده بودم، شکلکی در آوردم و طبق عادت، با مشت به شونه‌ش کوبیدم.

- باوشه، ببینیم و تعریف کنیم.
دستم رو کشید و از روی تخت بلندم کرد.
- بیا بریم نهار بخوریم، الان‌ها هم پارسا پیداش میشه.

پارسا؟ آره پارسا، همون پسری که تو بچگی ها هم‌بازی‌م بود؛ البته بیشتر مورد عنایت شیطنت‌ها و نقشه‌های شوم من قرار می‌گرفت تا همبازی شدن! 

اما درست وقتی شونزده سالش شد، برای درس خوندن به لاس وگاس رفت و دیگه ندیدمش؛ یعنی تقریبا شش ساله که ندیدمش. فکر کنم الان بیست و دو یا سه سالش باشه! 

به سمت آشپزخونه رفتیم. صندلی‌ای رو که درست رو به پذیرایی قرار داشت، عقب کشیدم و کنار پریسا نشستم. خاله نرگس همینجور که میز رو می‌چید، حرف می‌زد. 

- الهی دورت بگردم خاله! نمی‌دونی چقدر دلمون برات تنگ شده بود. به خدا اینجا از تنهایی پوسیدیم. ما که جز شما و یک خواهر، برادر بی‌معرفت که صد سال یک خبری ازمون نمی‌گیرن، کسی رو نداریم. 

بشقابم رو جلوتر کشیدم و در حالی که بی‌تعارف برای خودم برنج می‌ریختم، 

لبخند شرمگینی زدم و گفتم: 

- توروخدا اینجوری نگید! شرمنده‌تون میشم. 

خاله با لبخند رو به رومون نشست و گفت: 

- دشمنت شرمنده عزیزکم. 

برای خودم خورشت هم ریختم و مشغول خوردن شدیم. فکرم مشغول پارسا بود.

@Fateme Cha@.Aryana.@-Atria-@Masi.fardi@JAJANAN-OOO@Fardis@Atlas _sa@Fa.m

ویرایش شده توسط MOBINA.H

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت یازدهم» 

خیلی دوست داشتم ببینم چه شکلی شده، اون موقع ها که بچه سال و لاغر بود ولی ترکیب صورتش خوب بود، چهره‌ی معمولی داشت ولی الان رو نمی‌دونم. بیصبرانه منتظرم که ببینمش.
با صدای پریسا از فکر در اومدم و بهش نگاه کردم.
با چشم‌های ریز شده گفت:

- به کی فکر می‌کنی که لبخند می‌زنی؟ ها؟! من از اولشم گفتم تو مشکوکی ها!

لبخندم تبدیل به خنده شد و بی‌رودروایسی گفتم:

- هیچی به خدا! فقط کنجکاوم که پارسا رو ببینم. اون موقعی که از ایران رفت، شونزده سالش بود فکر کنم، الان باید قیافه‌ش خیلی تغییر کرده باشه!

سرش رو تکون داد و با ذوق گفت:

- آره، داداشم ماه شده! عین اون موقع‌ها نی قلیون نیست که، حالا بزار میاد، می‌بینیش.

با خنده سر تکون دادم. عادتش همین بود. معلوم نیست تعریف میکنه یا توهین!

بعد از تمون شدن نهار، کمک کردم تا ظرف‌ها رو جمع و جور کنیم. به اصرار‌های خاله هم گوش نکردم. روی مبل‌ها نشستیم و خاله دوباره میوه و چای آورد. چند دقیقه نگذشته بود که صدای چرخش کلید توی در اومد.

سمت شالم خیز برداشتم و روی سرم انداختم، دوباره سر جام نشستم و به پریسا که ابرو بالا می‌انداخت نگاه کردم. این هم به مغزش ضربه خورده ها!
چشم‌هام رو لوچ کردم و سمت در برگشتم. خودش بود؟!

با دهن باز نگاهش می‌کردم. اصلا با اون پسر بچه خیلی فرق کرده بود. موهای یکدست و حالت‌دارش رو بالا زده بود که با ته ریشش باعث شده بود مردونه‌تر به نظر بیاد. همینطور که حرف می‌زد، برگشت.

- سلام مامان خانم! مارو تحویل ن...
سمت ما برگشت و چشمش که به من افتاد، حرف توی دهنش ماسید.

من و اون همدیگه رو آنالیز می‌کردیم. بیچاره هنگ کرده بود. خب من هم دیگه اون دختر بچه‌ی شش سال پیش نبودم؛ هر دو تغییرات زیادی کرده بودیم.

دهنش رو بست و سمت خاله برگشت، دوباره به من نگاه کرد و گفت:

- شما؟!
خنده‌م رو خوردم و گفتم:

- شما بگو!

سرش رو خاروند و با لودگی گفت:

- یلدا؟ همونی که ازش خوشم اومده بود و توی املاکی کار می‌کرد؟ آها فهمیدم! ستایش دوست یلدا‌. شک ندارم ستایشی!

همینطور داشت خودش رو لو می‌داد که خاله با تشر و خنده گفت:

- امون بده پسر! یکم دیگه فکر کن، به قبل از موقعی که بری.

بیچاره پارسا هنوز شوکه شده بود. متوجه شده بود من کی‌ام ولی باورش نمی‌شد.

- من شایلینم! شایلین نجم، یادت اومد؟

پارسا با چشم‌های گرد نگاهم می‌کرد. کیف اداری‌ش رو به جا کفشی تکیه داد، چند قدم جلو اومد و گفت:

- باورم نمیشه. چقدر بزرگ شدی!
نیم نگاه شیطونی به پری انداختم و با ابروی بالا رفته گفتم:

- تو هم همینطور! به قول پریسا...

با سقلمه‌ای که از طرف پریسا به پهلوم خورد، حرف توی دهنم موند و خنده‌م قطع شد. پارسا کتش رو در آورد و در حالی که کنارمون می‌نشست، گفت:

- خب، خاله این ها کجان؟

دست پاچه به خاله نگاه کردم که داشت کیف پارسا رو به اتاقش می‌برد و گفتم:

- ام... تهران.

با تعجب ابروش رو بالا انداخت.

- یعنی تو تنها اومدی؟ تا اونجایی که می‌دونم همیشه دو تا بادیگارد همراهت بود ولی الان...

خدا بگم چی کارت نکنه ساسان. یعنی اگه بیچاره‌تون نکنم اسمم شایلین نیست!

با لبخند حرصی‌ای سر تکون دادم.

- توضیح میدم پسر جان. صبر بایَدَت!

با تردید سری تکون داد و خوشبختانه چیزی نگفت. یکی دو ساعتی گذشته بود و طبق معمول خاله داخل آشپزخونه بود. من و پریسا هم نشسته بودیم و عکس‌های این چند ماه اخیرش رو نگاه می‌کردیم.
همون موقع صدای در اومد. سرم رو بالا گرفتم.

خاله از آشپزخونه داد زد:

- پریسا، پریسا مامان، برو در رو باز کن!

پریسا با غر- غر دست از تخمه شکستن برداشت، گوشی‌ش رو روی میز گذاشت و سمت در رفت. در رو باز کرد که مردی چهار شونه با کت طوسی رنگی وارد شد.

تا دیدمش، لبخند پهنی روی لب‌هام نشست. از همه‌ی عموهای واقعی‌م هم بیشتر دوستش دارم.
دست دور گردن پریسا انداخته بود. تا وارد هال شد، با دیدنم، مثل پارسا توی شوک رفت.
با تعجب لب زد:

- شایلین، عمو تویی؟
با شنیدن این حرف، وقت رو از دست ندادم و سمتش پرواز کردم.
با لبخند سر تکون دادم و گفتم:

- سلام عمو!

با این حرفم انگار باورش شد خودمم که من رو بین بازوهای بزرگ و قوی‌ش جا داد.

دست‌هام رو دور شونه‌‌هاش حلقه کردم. بوی بابام رو می‌داد؛ بابایی که کیلومترها باهاش فاصله داشتم و اون الان نمی‌دونست من کجام. واقعا از این بابت ناراحت بودم ولی مجبور بودم. نباید عمه خانم از نقشه‌م بویی می‌برد. 

@Fa.m@Raha_yee@Talatom@Sarai.Rş@.Ghazaleh.

ویرایش شده توسط MOBINA.H

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت دوازدهم» 

من رو از بغلش بیرون کشید و دست‌هام رو گرفت.
- کجا بودی عمو؟ دلمون واسه‌ت تنگ شده بود. خوبی؟
سرم رو تکون دادم و خیره به چشم‌های مهربونش گفتم:

- آره عمو، شما رو که دیدم بهترم شدم.

عمو اطراف رو نگاهی اجمالی انداخت و گفت:

- مامان، بابا کوشن؟
پلک چپم از حرص پرید. تا الان چهار بار این سوال ازم پرسیده شده بود و من هر بار بیشتر و بیشتر به ساسان فحش می‌کشیدم.
خاله با دست‌های کفی از آشپزخونه بیرون اومد و شاکی گفت:

- به به! سلام آقا احمد. نمیومدی دیگه!

عمو ساعت دیواری جلوی در رو نگاه کرد.

- ای بابا! زود هم اومدم!

و سمت خاله رفت و با هم توی آشپزخونه رفتن.
هوف! این بار به خیر گذشت.
کنار پریسا نشستم که با لبخند بزرگ روی لبش نگاهم می‌کرد.

با تعجب سری به معنای چیه، تکون دادم که با اشاره گفت هیچی. این دختر مشکوک بود. از بچگی‌ش همین بود!
تازه یادم افتاد باید سریع‌تر به عمو بگم و سراغ کارهام برم.
وای، کار های دانشگاه هم مونده. باید فردا حتما یه سر به دانشگاه بزنم. حیف که نمی‌تونم مثل همیشه به حامدی بگم کارهام رو ردیف کنه.
توی فکر بودم و به صفحه‌ی تلویزیون که فوتبال نشون می‌داد خیره شده بودم که عمو و خاله چند دقیقه بعد، برگشتن و روی مبل‌ها نشستن؛ البته لباس‌های عمو عوض شده بود. فکر کنم اونقدر حواسم پرت بود که متوجه نشدم.
عمو نگاهش رو از تلویزیون گرفت.

- نگفتی عمو! پس بابات کجاست؟

نمی‌خواستم براشون تعریف کنم ولی باید می‌گفتم؛ به دو دلیل. اولا من توی خونه‌ی اون‌ها بودم و بی‌ادبی بود اگه می‌پیچوندمشون، دوما من هم نیاز داشتم یک نفر به غیر از آیسو و روشنک حرف‌هام رو بشنون؛ کسایی که واقعا درکم کنن.

نگاه مضطربم رو بالاتر کشیدم و به عمو نگاه کردم. شک نداشتم عمو بعد از فهمیدن ماجرا به خانواده‌م می‌گفت ولی دیگه برام اهمیت نداشت. حتی اگه می‌فهمیدن هم من کارم رو انجام میدم!
دستم رو به پیشونیم کشیدم و گفتم:

- می‌دونید عمو، خیلی... خیلی پیچیده‌ست؛ البته نه خیلی ها! اما... هوف.
نمی‌دونستم چطور باید بیانش کنم. بگم چی؟ بگم از نقشه‌ی شومشون خبردار شدم و از ارتفاع پریدم تا اون‌ها پرتم نکنن و حداقل پیش خودم بگم من بازنده نیستم؟!
خاله بلند شد و با لبخند گفت:

- میرم به غذا سر بزنم!

واقعا ممنونش شدم. با لبخند قدردانی نگاهم رو به خاله انداختم. وقتی خاله رفت، به پریسا که با چشم‌های ریز و دقیق نگاهم می‌کرد، نگاه کردم.
- ها؟

با شک گفت:
- داشتی می‌گفتی.

عمو با تشر صداش زد.

- پریسا!

پریسا با چشم غره‌ای به من و زمزمه‌های زیر لبی که صد در صد داشت غر می‌زد، از جاش بلند شد و سمت اتاقش رفت. پارسا هم که چنان غرق تلویزیون بود من اینجا خودم رو حلق آویز هم می‌کردم، نمی‌فهمید.

عمو با لبخند به مبل تکیه داد و گفت:

- خب عزیزم، حالا بگو!

سرم رو پایین انداختم. دلم نمی‌خواست اون لحظه رو خیره ب چشم‌هاش توصیف کنم. شروع به تعریف کردم.
دقیقا از همون روز نحس!

(چند روز پیش- عمارت نجم)

آروم سرم رو از لای در بیرون آوردم. خداروشکر کسی نبود.

سریع از در خارج شدم. به سمت اتاقم پا تند کردم و گلدون عمه خانم رو توی دستم جا به جا کردم اما صدایی که از سالن رو به روی اتاقم می‌اومد، من رو وادار به ایستادن کرد. آروم گوشه‌ی دیوار پناه گرفتم، نفس هام رو حبس کردم و سرک کشیدم.

- عمه خانوم، بلیط رو سپردم به سپهر که بعد از انجام کارها، ردیفش کنه. همه چی تقریبا جور شده.
عمه خانم با غرور مسخره‌ش ابرویی بالا انداخت و گفت:
- خوبه! سه روز دیگه طبق برنامه پیش میریم و تموم!
ساسان هم نیشخندی زد اما جنس نیشخند ساسان، این بار فرق داشت!
- چشم!
خودم رو سمت جلو کشیدم که دیدم عمه خانوم قرصی رو سمت ساسان گرفت و گفت:

- این رو به خورد دختره بده! جوری که نفهمه ها! اگه بفهمه همه چیز رو هواست، فهمیدی؟!

- آره عمه، توی شربتی، چیزی می‌ریزم، بهش میدم. دیگه بعدش فکر کنم باید بریم مجلس ختمش!

خودش و اون عمه خانوم خوش خط و خال، شروع به خندیدن کردن؛ خنده‌ای شیطانی، از جنس تنفر، از سیاهی!
اما ساسان امروز، واقعا فرق داشت. نگاهش به عمه خانم، نفرت‌انگیز بود، خنده‌هاش عصبی بود.
با این حال ادامه داد:
- فقط عمه، بعد اینکه پرونده‌ی شایلین بسته بشه، چی میشه؟

@Fateme Cha

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سیزدهم» 

اخم کرد و چشم غره رفت. دست به کمر شد و با جدیت خطاب به ساسان گفت:
- این فضولی‌هاش به تو نیومده! فقط این رو بدون؛ باعث همه‌ی نفرت من این دختره‌ست. حالا هم برو تا کسی مشکوک نشده.
ساسان سریع از پیچ راهرو رد شد، از در اصلی خارج شد و من مبهوت موندم. دست آزادم رو به دیوار گرفتم تا سقوط نکنم. آب دهنم رو قورت دادم و به زمین خیره شدم.
هزاران سوال توی ذهنم می‌پیچیدن که هیچ جوابی براشون نداشتم.
یعنی چی؟ مگه عمه خانوم قاتله؟! نفرت دیگه چیه؟ من بدبخت آزارم به مورچه هم نمیرسه. سپهر دیگه کدوم خریه؟ بلیط کجا؟ مراسم ختم من؟ می‌خوان، می‌خوان بکشنم؟!
چشم‌هام گرد شد.
سرم گیج می‌رفت، دستم رو به سرم گرفتم و سمت اتاقم دویدم.
«طاها زند»
با اخم و دست به سینه به ادامه‌ی ادا و اصول‌هاش گوش دادم. این پسر درکی از این که سرم شلوغه نداره؟ خودش رو روی مبل پرت کرد و با صدای بلندگو مانندش، شروع به حرف زدن کرد.

- خلاصه، رفتم دیدم صدای داد و بیداد از اتاق عمو میاد. در رو باز کردم. بگو چی دیدم!
لبش رو گزید و سرش رو تکون داد.
- یه نره غول با عمو درگیر شده بود. نمی‌دونی چه خفن بود لامصب! یکی دیگه‌شون هم عین برج به دیوار رو به روش زل زده بود. چنان تو حس رفته بود، یه لحظه جان تو فکر کردم یارو واقعا مجسمه‌ست!
نیم نگاهی به منی که به میز تکیه داده بودم و منتظر بودم حرف‌هاش تموم بشه، انداخت و ادامه داد:
- سرت رو درد نیارم! حراست اومد و با هزار زور و ضرب بیرون‌ انداختنشون. مگه می‌رفتن؟ اسم یک نفر رو می‌بردن و می‌گفتن اگه اون شخص بفهمه چیزی می‌دونستید و نگفتید، بیچاره‌تون می‌کنه. عمو هم که زیر لبی غر می‌زد، می‌گفت یارو یه کاره اومده میگه اطلاعات دانشجو رو بده.
پوفی کشیدم و با دستم اشاره کردم سریع‌تر بگه.
یک سیب از توی ظرف برداشت و در حالی که گاز بزرگی بهش می‌زد، گفت:

- هیچی دیگه! پرسیدم دانشجوئه کی بود؟ عمو گفت ش... شا... ام... اسمش یادم رفت! حافظه رو می بینی؟ یه فامیلی خوبی هم داشت. همیشه هم با بادیگارد می‌اومد؛ البته از بس بچه خاکی‌ای بود،  یکی دو خیابون بالاتر از ماشین پیاده می‌شد. منم یهو اتفاقی دیدمش‌، یکی از کلاس هاش رو هم با من برداشته بود. آها، فهمیدم! شایلین نجم.
زیر لب اسمش رو تکرار کردم. گوشه‌ی چشم چپم چین خورد. راست میگه، خیلی آشناست.

سری تکون دادم و در حالی که سمت صندلی‌م می‌رفتم، گفتم:

- اوکی! پاشو که جلسه دارم‌.

بهرام پاشد. اون سیب همچنان توی دستش بود و با ولع می‌خورد. می‌دونست از حرف زدن با دهن پر بدم میاد ها!
- سه ساعت واسه کی سخنرانی می‌کنم؟ بیخیال اصلا. راستی آقام گفت بگم شب مهمون مایی؛ البته نه خودت ها! با خونواده بیا.

تکخندی زدم و سرم رو به معنای تایید تکون دادم. دستی توی هوا تکون داد و به سمت در رفت.
دستش رو به دستگیره‌‌ی طلایی در گرفت و گفت:

- اگه چیزی راجب این دختره هم فهمیدم، بهت میگم.

پوفی کشیدم و توی پیشونی‌م کوبیدم. انرژی بهرام تمومی نداره؛ گاهی فکر می‌کنم شاید هنوز ده سالشه!
زیر لبی با خودم زمزمه کردم:
- این هم دلش خوشه ها! من موندم الان جواب بابا رو چی بدم، این به فکر آمار مردمه! هعی.

در رو بست ولی صداش رو شنیدم که گفت:

- شنیدم ها!
بی‌تفاوت پشت میز نشستم و گوشی رو برداشتم. کد تلفن منشی رو زدم و دم گوشم گذاشتم.

- بفرمایید مهندس!
در حالی که با شصتم ابرو‌ی راستم رو می‌خاروندم، گفتم:

- آقای صالح نیومدن؟

- چرا، چرا! اینجا هستن. گفتم مهمان دارید، میگم بیان داخل.

- باشه.

گوشی رو گذاشتم و پرونده ها رو به گوشه‌ی میز هدایت کردم. با اخم به زمین خیره شدم و با پام صندلی رو چرخوندم. موندم چی به بابا بگم؛ آخه یک میلیارد پول کمی نیست!

پوفی کشیدم و همون موقع، در زده شد. با صدای رسا، اجازه‌ی ورود دادم. صالح داخل اومد و بعد سلام و علیک، روی مبل‌های جلوی میزم نشست.
توی کل جلسه‌مون، فقط به چک یک میلیاردی‌ای فکر می‌کردم که مهلتش فقط دو ماه دیگه بود.
اگه برگشت می‌خورد، بیچاره بودم.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم حداقل بفهمم صالح راجب چی حرف می‌زنه.

@.Aryana.

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت چهاردهم» 

«شایلین نجم»

به پهلو چرخیدم. به حرف‌های صبح بین من و عمو فکر کردم. عمو خیلی عصبی شده بود. حتی می‌خواست به بابا زنگ بزنه که جلوش رو گرفتم. حداقل تا وقتی که حامدی کارها رو ردیف کنه نباید چیزی بفهمن.
نیم نگاهی به پریسا که روی تخت خوابیده بود و خر و پوف می‌کرد انداختم. سریع روی زمین نشستم و گوشیم رو از زیر بالش برداشتم. در تراس رو باز کردم، پشتم در تراس رو بستم و به میله‌ها تکیه دادم.
نفس عمیقی کشیدم.
چشمم به پایین افتاد، چهار طبقه بود! نگاهم رو از ارتفاع گرفتم. بدون اینکه بفهمم، شماره‌ی شایان رو گرفتم. یعنی الان ایرانه؟!
روی میله‌ها ضرب گرفته بودم. بعد از ده بوق برداشت و با صدای خسته و گرفته‌ای گفت:

- بله؟
با صداش بغض کردم. داداش همیشه شادم چقدر بیحال شده بود. شایان به من خیلی وابسته بود. درسته شیوا رو هم خیلی دوست داشت اما خیلی وقت‌ها توی تنهایی بهم گفته بود خیلی براش مهمم. یاد گذشته‌ها و روزهای خوشمون افتادم؛ روزهایی که با وجود عمه خانم، البته دور از عمارت، باز هم شاد بودیم. آخه چرا؟
لب‌هام از هم فاصله گرفتن و کلمه‌ای از دهنم بیرون پرید.
- داداش!

با بهت و صدایی که دیگه اثری از خستگی نداشت گفت:

- شایلین؟!

چشم‌هام رو بستم، دستم رو مشت کردم و زمزمه کردم:

- جونم داداشی؟

- کجایی؟ کجایی عشق داداش؟ دلم واست تنگ شده. بعد این همه وقت باید زنگ بزنن و بگن خواهرت گم و گور شده؟ کجایی؟! بگو کجای این شهر رو بگردم پیدات کنم! آخه برای چی رفتی لامصب؟
با لکنت، بغض توی گلوم و حرفی که بالا می‌اومد و خارج نشده پایین می‌رفت، گفتم:

- م... من... من...

با صدای دادش لرزیدم و قدمی به عقب برداشتم. چشم هام رو محکم بستم و گوشی رو بیشتر به گوشم فشار دادم به جای اینکه از گوشم جداش کنم!

- تو چی؟! می‌دونی چیکار کردی؟ زندگی همه رو نابود کردی! کجایی لعنتی! کجایی؟
استرس چادرش رو دورم پیچید و من رو سرگردون کرد.
- چ... چی شده؟!
با حرص داد زد:
- هیچی، هیچی! مگه باید چیزی بشه؟ خواهرم معلوم نیست کجا رفته و مامانم...

با ترس دستم رو، روی قفسه‌ی سینم مشت کردم و نگاهم رو توی آسمون سیاه شب چرخوندم.

- ما... مامان چی؟ مامان چی شده؟!

- برگرد، برگرد شایلین! تو هیچی نمی‌دونی، زندگی نابود شده، همه چیز نابود شده! خدا کنه چیزی که ساسان میگه راست نباشه وگرنه، خودم می‌کشمش!
دهنم باز موند. کی رو می‌گفت؟ دستم رو با حالت جنون محکم بین موهام کشیدم و با صدایی که کنترل می‌کردم بالا نره، گفتم:
- ساسان کی رو میگه؟ من از دست خود عوضی‌ش فرار کردم و اون یه مضنون دیگه انداخته وسط؟
- نمی‌دونم، نمی‌دونم شایلین گیج شدم. تو بهم بگو! بگو چی شده! عمه خانم همون موقعی که من رسیدم ایران از اینجا رفت.
حالم دست خودم نبود، دستم می‌لرزید، گوشی توی دستم می‌لرزید، پاهام می‌لرزیدن که مجبور شدم دستم رو به میله بگیرم تا نیوفتم.

انگار آروم گرفت. صدای گرفته و ناراحتش رو شنیدم:

- چی شده؟ به من بگو! من... من دوستت دارم! من دلم واسه خواهر کوچولوم تنگ شده! نمی‌دونی وقتی فهمیدم که فرار کردی، چه حالی شدم. نمی‌دونی با چه حالی با اولین پرواز به ایران برگشتم. بگو!
قفسه سینه‌م با سرعت بالا پایین می‌شد. این‌ها نتیجه‌ی واکنش‌های عصبی‌ای بودن که این روزها گریبان‌گیرم شده بودن.
- نمی‌تونم بگم، حداقل تا وقتی که کارم تموم نشه نمی‌تونم بگم.
- ساسان یه چیزهایی میگه. نامفهوم حرف میزنه. قبل رفتن عمه خانم با هم دعواشون شد. چیزهایی می‌گفتن که بهش فکر می‌کنم بدنم می‌لرزه. شایلین!
با عجز صدام زد. از همینجا هم می‌تونستم حس کنم چقدر اوضاع عمارت به هم ریخته! تنها تونستم یک چیز زمزمه کنم.

- بهشون اعتماد نکن!

@masoo@Masi.fardi@پرتوِماه

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت پانزدهم» 

گوشی رو قطع کردم و سیم کارتم رو بیرون کشیدم. فعلا همین بس بود! اگه شانس باهام یار باشه، فقط دو روز طول میکشه تا حامدی مدارکی که علیه عمه خانم و ساسان می‌خوام، تهیه کنه.
«طاها زند»
یقه بهرام رو کشیدم و در حالی که سمت ماشین می‌کشیدمش، رو به مامان بهرام گفتم:

- خاله به عمو سلام برسونید. خدافظ!

خاله با خنده دست تکون داد، در رو باز کردم، بهرام رو تو ماشین شوت کردم و در رو بستم.

آهی هم با خاله این‌ها خدافظی کرد و عقب نشست. پشت فرمون نشستم و عینک دودیم رو، روی چشم هام گذاشتم. راه افتادیم.
از کوچه خارج شدم که آهی از بین صندلی ها جلو اومد و گفت:
- امیر علی اینا کجان؟

از آینه نگاهی به آهی انداختم و گفتم:

- جُدا میان.

سرش رو تکون داد و صاف نشست. نگاهی به بهرام انداختم و گفتم:

- هو ببینمت! مگه نگفتم به رسول نگو. ها؟!

- تو چه پدر کشتگی ای با اون بدبخت داری؟! بیخیال بابا.
با بهت نگاهش کردم و دوباره حواسم رو به جاده دادم. پدر کشتگی؟ من رو به خاک سیاه نشوند، این چی میگه؟

- ببخشید، یک میلیارد پول دلیل محکمی برای پدر کشتگی نیست؟ یعنی خیلی دلم می‌خواد بزنمت بری تو دیوار.

با اخم به اطراف اشاره کرد و گفت:

- تو دیوار می‌بینی؟ نه! آهی، ببینم تو دیوار می‌بینی؟
آهی دوباره خودش رو جلو کشید و در حالی که با مشت به شونه‌ی بهرام می‌زد، گفت:
- خل و چل! خب طاها هم راست میگه. من جای اون بودم، رسول رو از وسط به دو قسمت نامساوی تقسیم می‌کردم! نگو خودت بچه مثبت بازی در میاری که دل و روده‌ت رو بیرون می‌کشم!
با چهره‌ای ترسیده خودش رو عقب کشید و گفت:
- چه خشن شدی!

سری تکون دادم و گفتم:

- بیخیالش! به هر حال می‌خواد با ما بیاد دیگه، کاری نمیشه کرد. سرعت رو کی پایه‌ست؟

آهی و بهرام عین بچه دوساله ها «من- من» کردن. برای بار هزارم پیش خودم گفتم فقط جسمشون رشد کرده، از نظر عقلی هیچی!
تکخنده‌ای زدم. با این حال بهترین رفیق‌هایی بودن که می‌تونستم داشته باشم.
«شایلین نجم»
کیفم رو، روی دوشم جا به جا کردم و در حالی که رو به روی آیینه‌ قدی شالم رو مرتب می‌کردم، گفتم:

- خاله من میرم یه دوری بزنم، زود میام.

خاله نگاهی به من کرد. داشت سیب زمینی پوست می‌کَند.

- برو عزیزم، زود بیا؛ مراقب خودت هم باش!

- چشم چشم! خدافظ.

خاله سری تکون داد و من از خونه بیرون زدم. در رو پشت سرم بستم و چهار طبقه رو با پله پایین رفتم. نفسی گرفتم و دستم رو روی در گذاشتم. احمق کدوم آدمی چهار طبقه رو اینطوری پایین میره؟ پوفی کشیدم و در رو باز کردم.

هوای شمال عجیب وسوسه ام کرده بود به دریا برم. دلم برای آبی بی‌کرانش تنگ شده بود. شالم رو مرتب کردم و دست هام رو توی جیب کتم بردم. کوله ام رو بیشتر به خودم فشار دادم و سر به زیر، از کنار پیاده‌رو شروع به حرکت کردم.
صبح زود دوباره سیم کارتم رو انداختم توی گوشی‌م که دیدم آیسو پیام داده. می‌گفت ساسان از طریق آدم‌هاش تونسته هتل رو پیدا کنه.
می‌خواستم سر و گوشی آب بدم.
به سمت هتل تاکسی گرفتم. توی راه فقط سرم رو به شیشه تکیه دادم و فکر کردم به زمانی که شایان هنوز نرفته بود.
اون موقع ها من نُه سالم بود، شایان هیجده ساله.
واسه تحصیلات خارج رفت و یه مدت پیش عموی کوچیکم ساکن شد. بعد دو سال، خودش خونه اجاره کرد. همزمان با درس، سر کار هم می‌رفت. توی یکی از شرکت‌های معروف آی‌تی نروژ مشغول شده بود.
کاش نمی‌رفت! کاش هیچوقت شوهرِ عمه خانوم فوت نمی‌کرد، کاش هیچوقت مامان بابای ساسان نمی‌مردن، کاش هیچوقت عمه خانوم بعد فوت شوهرش، ساسان رو به فرزند خوندگی قبول نمی‌کرد!

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت شانزدهم» 

عمه خانوم بعد از اینکه شوهرش توی جوونی‌ش فوت کرد، ساسان رو که می‌شد برادر زاده‌ش به فرزند خوندگی قبول کرد. شوهر عمه خانوم وصیت کرد که همه‌ی مال و منالش رو به دست بابام می‌سپاره که باید بین بقیه‌ی وراث‌ها تقسیم کنه.

بابام هم، همه‌ی اون‌ها رو بین ما تقسیم کرد اما با توجه به یه قسمت از وصیت آقا حیدر، شوهرِ عمه خانوم، بیشتر عمارت که همون اموالش می‌شد، به نام من شد. یعنی چهار ششم کل عمارت آقا حیدر، به اسم منه. آقا حیدر اموال زیادی داشت؛ خب معلومه، با اون کارخونه‌ی خانوادگی‌مون، جزو خانواده‌ی تقریبا ثروتمندی حساب می‌شدیم.

کارخونه‌ی ما خیلی معروف بود. هر جا اسم کارخونه‌ی "نجم" می‌اومد، همه کنار می‌کشیدن! تقریبا میشه گفت اکثر خانواده‌ی پدری‌م، اونجا مشغول بودن. هر کدوم ریاست یه بخشی رو به عهده داشتن، حتی دختر عموهام هم اونجا کار می‌کردن.

با صدای راننده به خودم اومدم و نگاهم رو از خیابون‌های شلوغی که با نور گرم خورشید تزئین شده بودن، گرفتم.

- خانوم، رسیدیم. 

«طاها زند»

آهی شاکی نگاهی به هتل انداخت و گفت:
- ای بابا! ما دلمون رو به ویلای رسول خوش کرده بودیم.

با اخم نگاهی بهش انداختم و پوفی کشیدم.

- ببینم مگه تو نبودی می‌گفتی که من هم اگه جای طاها بودم به دو قسمت نامساوی تقسیمش می‌کردم؟! تو هم انتظار نداری که با کلاه گشادی که سر من گذاشت، پاشم و پرو پرو برم ویلاش؟ پس همین الان میگم که میریم هتل. والسلام، نامه تمام!

بهرام در حالی که از کیسه‌ی خوراکی‌ها سیب درآورده بود و گاز می‌زد، گفت:

- این یکی رو خدایی باهاش موافقم! به قول طاها...

صداش رو به طور وحشتناکی مثلا عین من کرد و گفت:

- یعنی خیلی دوست دارم بزنمت بری تو دیوار.

فکر کنم قیافه‌ی آتیشی من و خیزی که سمتش گرفتم رو ندید که ادامه داد:

- تازه انقدر به مخش فشار اومده که نمی‌بینه این اطراف از گوساله و خرس بگیر تا درخت و جنگل هست، ولی دیوار وجود نداره! حالا عیب نداره. نمی‌خواد به مخ‌هاتون فشار بیارید. بعدش هم آقا آهی! من موافق صد در صد هتل هستم. آخه نه اینکه از بچگی مایه دار بودیم و می‌رفتیم ویلای خودمون، واسه همین دلمون هوس هتل کرده. حله؟
پس گردنی‌ای به بهرام زدم که صدای فریادش رو بلند کرد. بی‌توجه بهش، فرمون رو چرخوندم و ماشین رو، رو به روی هتل نگه داشتم.

- ما به هتل هم رسیدیم اما حرف‌های شما تمومی نداره انگار. پیاده شید ببینم، خبری هم از امیرعلی اینا نگرفتن جای چرت و پرت!
ماشین رو به نگهبان مسنی که اونجا بود، سپردم که ببرتش و داخل پارکینگ پارک کنه. به دیوار تکیه دادم و دست به سینه، به جاده‌ی طویلی که هتل رو به شهر وصل می‌کرد، خیره شدم. آب و هوای خوب و خنکی بود اما من اونقدر عصبی بودم که به هیچ چیز توجه نکنم. یک ربع گذشته بود اما انگار امیرعلی، رسول و کامران قصد رسیدن نداشتن.
بهرام و آهی هم ساکت کنارم ایستاده بودن و ترجیح دادن چیزی نگن. می‌دونستن وقتی اعصابم به هم میریزه، هیچ چیز جز سکوت نمی‌تونه آرومم کنه.
بعد از کلی صبر، ماشین امیرعلی با سرعت جلوی هتل و دقیق جایی که ما ایستاده بودیم، ظاهر شد. ابرویی بالا انداختم. بهرام با سرعت سمت امیرعلی رفت و در آغوش گرفتش.
به قول خود بهرام، صمیمی‌ترین رفیق‌هاش من و امیرعلی بودیم.
بالاخره استعفا دادن و وارد محوطه‌ی هتل شدیم. فضای هتل آروم و لایت بود؛ بوی قهوه‌ای که پیچیده بود و هوش از سر می‌پروند رو فاکتور می‌گیرم.
یک سوییت وی‌آی‌پی گرفتیم که نسبت به سوییت‌های معمولی بزرگ‌تر بود و می‌تونستیم همه‌مون داخلش ساکن بشیم.
بعد از عوض کردن لباس‌هامون و مستقر شدن توی اتاق‌ها، کامران، بهرام و آهی که همون اول رفتن بخوابن و من، امیرعلی و رسول گودزیلا رو با هم تنها گذاشتن. تمام مدت سعی کردم نه بهش نگاه کنم، نه باهاش حرف بزنم که خوشبختانه موفق بودم.

@Fateme Cha

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هفدهم» 

رسول همچین مظلوم‌نمایی می‌کرد که خودم هم باورم نمی‌شد این رسول، همونی باشه که بیچاره‌م کرد! البته حس می‌کردم این پسره، رسول، از کاری که کرده پشیمونه، من هم بخشیدمش!
کنار امیرعلی روی کاناپه که رو به روی اتاق‌ها قرار داشت نشستم. نیم‌ نگاهی به امیرعلی که خمیازه می‌کشید انداختم و مشغول گوشی شدم اما فکر می‌کردم، به همون روزی که فهمیدم رو دست خوردم، بد هم خوردم!

«چند روز پیش- تهران- شرکت صادرات، واردات آجیل مهر پرور»

پرونده‌ها رو از توی ماشین در آوردم، در ماشین رو بستم و ریموتش رو زدم. دستی به کتم کشیدم و وارد شرکت شدم. بی‌توجه به کسایی که بهم سلام می‌کردن، به طرف آسانسور رفتم و داخل شدم. دکمه‌ی طبقه‌ی سوم رو فشار دادم؛ حس بدی داشتم، دقیق مثل همون روزی که بابا تصادف کرده بود.
قلبم با شدت می‌کوبید و تمرکزم رو به هم می‌زد. آسانسور ایستاد و به محض ایستادنش، خارج شدم و یک راست و بدون توجه به منشی‌م که بلند شده بود، به اتاقم رفتم. قصد بی احترامی نداشتم. من هیچوقت به هیچ کس بی‌احترامی نکردم اما حالم خوب نبود و فکر کنم خانم غفار هم فهمید که چیزی نگفت و عوضش برام سفارش قهوه داد.
بعد از نیم ساعتی که سعی بر آروم کردن خودم داشتم، لحظه‌ی موعود رسید، همون روزی که انتظارش رو می‌کشیدم؛ قرار داد با شرکت آسایش اما اونطور که فکر می‌کردم پیش نرفت!
دقیقا زمانی که حس می‌کردم روی ابرهام و قراره زندگی‌م از این رو به اون رو بشه، رسول پیداش شد، همه چیز رو به نفع خودش تموم کرد و با شرکت آسایش قرار داد یک ساله بست.
به خاطر شرایط بهتری که داشت، یکی از سهام‌دارهای آسایش شد.
یک سری چرت و پرت هم پشت سرم بافت و باعث شد شرکتی که توی شرکتم سرمایه گذاری می‌کرد، قرار داد رو فسخ کنه و من یک میلیارد ضرر کنم!
و من مونده بودم و یک میلیاردی که به واسطه‌م برای صادر کردن آجیل‌ها بدهکار بودم!
تموم این اتفاق‌ها توی جلسه‌ای افتاد که اون روز داشتم.
چک نوشت که تاریخش دو ماه دیگه بود.
حالم اصلا خوب نبود. با بدبختی خودم رو به خونه رسوندم و نذاشتم کسی چیزی بفهمه. نگم که چطوری رسول رو به کتک گرفتم. د آخه لعنتی؛ می‌زدی ولی نه از ریشه! فکر می‌کردم رفیقمه ولی نگو بدترین حیله دشمن، دوستیه!
***
چشم هایی رو که نمی‌دونستم کِی بستم و پلک هایی رو که روی هم فشار می‌دادم، باز کردم.
باز کردن همانا و دیدن زلف رعنای رسول هم، همانا!
به محض دیدنش با اخم رو برگردوندم ولی چهره‌ش نشون می‌داد که احتمالا فهمیده به چی فکر می‌کردم.
چیزی نمی‌گفت و سعی می‌کرد خودش رو با تلویزیون مشغول کنه.
امیرعلی که تا اون موقع چرت می‌زد، پیشنهاد داد برن کمی دور بزنن.
رسول هم دید که اعصابشو ندارم، سریع پیشنهادش رو روی هوا زد و خیلی زود جیم شد که واقعا خدا رو شکر کردم!

رسول که لباس‌هاش رو هنوز عوض نکرده بود، سریع کفشش رو پوشید. امیرعلی هم بعد از چند دقیقه، حاضر و آماده، با تیشرت آبی رنگی که به موهای مشکی‌ش می‌اومد، همراه با رسول از سوییت بیرون زد. 

نفس عمیقی کشیدم و پیشونی‌م رو فشردم. 

پرونده‌هایی رو که لازم بود تا آخر شب کارشون رو تموم کنم با خودم آورده بودم. راهم رو سمت راهروی اتاق‌ها کج کردم. داخل اتاق دومی شدم، کیفم رو برداشتم و پرونده هام رو از داخلش بیرون کشیدم. روی تخت مشکی رنگی که وسط اتاق قرار داشت نشستم و مشغول به کار شدم.

گوشی‌م زنگ خورد. از توی جیبم بیرون کشیدم و بدون اینکه نگاهش کنم، وصلش کردم. روی بلندگو زدم و در حالی که برگه‌ها رو ورق می‌زدم، گفتم: 

- بله؟ 

صدای همیشه شاد سعید توی گوشم پیچید که بدون صبر، حرف می‌زد. 

- سلام داداش. خوبی؟ رسیدی؟ می‌خوام تا یه ربع، بیست دقیقه دیگه یکی از رفیق‌هام رو بفرستم تا اون پرونده‌ها رو بیاره بابل.

کلافه بین موهام دست کشیدم و جوابش رو دادم. 

- سلام. ممنون، آره تازه رسیدم. کارشون هنوز تموم نشده. تموم شد خبر میدم.

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هجدهم» 

صدای موتور و ماشین از توی گوشی به راحتی شنیده می‌شد. نشد یک بار با سعید حرف بزنم و صدای خیابون رو نشنوم! چیکارش می‌شد کرد؟ توی خونه ثابت نمی‌موند!
- اوکی، فقط زود که این داداش ما یکم گیره.
- باشه، فعلا!
بدون حرف دیگه‌ای گوشی رو قطع کردم و دوباره مشغول شدم. بعد از اتمام کارها که نیم ساعت وقت برد، سریع به سعید پیام دادم که رفیقش رو بفرسته.
خودم روی تخت دراز کشیدم تا پیامش بیاد. کم- کم پلک‌هام داشتن از خستگی روی هم میفتادن که صدای پیامک گوشی‌م بلند شد. حرصی نفسی گرفتم و بعد از فحشی که حواله‌ی سعید کردم، پیامش رو خوندم.
مثل این که پایین، دم در هتل بود. کتم رو از روی صندلی که رو به روی میز تحریر قرار داشت برداشتم و تنم کردم.
اکثر اوقات کت می‌پوشیدم، به نظرم اینطوری بهتر بود!
پرونده‌ها رو برداشتم و با برداشتن کلید سوییت، خارج شدم. راهرو کمی شلوغ‌تر شد بود، چون نزدیک نهار بود.
با عجله به سمت آسانسور رفتم اما همون لحظه در آسانسور باز شد و دختری بی‌حوصله از آسانسور خارج شد. با عجله، سری رو به پایین و نگاهی زیر چشمی به اطراف، به این طرف می‌اومد.
من هم که سرم با برگه‌ها گرم بود و دیر فهمیدم، و این شد که با هم برخورد کردیم. همه‌ی برگه ها توی هوا به رقص در اومدن و یک جورایی انگار روی سرم چنگال می‌کشیدن. نگاهم به دختره افتاد. در اون لحظه دلم می‌خواست کله‌ش رو بِکنم اما با دیدنش، با تعجب بهش زل زدم، اون هم همینطور. چرا اینقدر آشنا بود؟!
اولین چیزی که داخل صورتش توی ذوق می‌زد، چشم‌های آبی گیراش بود. یک ببخشید گفت و خم شد. من هم همزمان خم شدم تا برگه‌ها رو بردارم و این گونه دوباره با هم برخورد کردیم!
سرش رو گرفت و با چشم‌های گرد شده بهم زل زد. با عجله جمعشون کردم و در مقابل گیجی‌ش، سریع ببخشیدی زمزمه کردم و با آسانسور جیم زدم. چون مطمئن نبودم اگه یک ثانیه‌ی دیگه می‌ایستادم، چه بلایی سر دختره می‌آوردم!
تموم برگه‌ها قاطی شده بودن. با حرص مشغول مرتب کردنشون شدم که مطمئن نبودم چقدر موفق شدم.
ولی خیلی آشنا بود. نه بابا! توهم بوده حتما. دختر مردم رو من کجا دیدم که بخواد برام آشنا باشه؟
برگه ها رو به دست رفیق سعید که توی لابی منتظر بود رسوندم. طبق عکسش می‌شناختمش. همیشه تیپ‌های مردونه می‌زد.
به مکالمه‌هایی که بینمون رد و بدل شد توجهی نداشتم و حواسم پرت اون دو تا چشم آشنا بود. به محض رفتنش، من هم به سوییت برگشتم. با این که خسته بودم، اما به سختی خوابم برد.

«شایلین نجم» 

از تاکسی پیاده شدم و کرایه رو با راننده که سنش به سی اینطورها می‌خورد، حساب کردم. تاکسی فقط تا سر جاده می‌اومد، چون از اینجا به بعد ملک هتل بود و تاکسی و اتوبوس حق وارد شدن نداشتن.

به قدم‌هام سمت هتل سرعت بخشیدم و در همون حال فکر می‌کردم که چه مسخره! من اون زمان با خودم خیال می‌کردم عمه خانوم از اینکه ختم رو که به عهده من بود، درست برگزار نکردم، عصبانیه؛ نگو این کینه از همون وصیت‌نامه لعنتی سر چشمه داشته و منِ احمق نفهمیدم! 

اون رو هم وقتی فهمیدم که داشتم از کنار اتاقش رد می‌شدم و صدای بلندش رو شنیدم که با خودش حرف می‌زد. 

واقعا چرا؟ چرا باید آقا حیدر اون همه ارث و میراث خانوادگی و جد در جدمون رو برای من بزاره؟ این همه نوه، این همه بچه، چرا من؟

سرم رو تکون دادم. حداقل این فکر و خیالم باعث شد طولانی بودن جاده رو حس نکنم اما پای چپم به طور وحشتناکی تیر می‌کشید.

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت نوزدهم» 

این هم یک یادگاری دیگه از ساسان! زمانی که دبستانی بودم، بابام سکته قلبی رو رد کرد و کسی که به من خبر داد، ساسان بود. اون موقع‌ها خیلی شیطون بودم و یواشکی گوشی می‌بردم. تنها کسایی که می‌دونستن ساسان و روشنک بودن.
اونقدر بد بهم خبر داد که گیج سمت خیابون راه افتادم. نه از بادیگاردمون کاری بر اومد، نه از روشنک که بلند- بلند جیغ می‌زد.
از اون تصادف لعنتی یک پای شکسته هدیه گرفتم که بعضی اوقات توی رانندگی یا پیاده‌روی طولانی مدت خودش رو نشون میده.
پوفی کشیدم و بالاتر از ورودی هتل ایستادم. چطور باید وارد می‌شدم؟ اه، لعنتی، فکر اینجاش رو نکرده بودم!
همون لحظه نگاهم روی خانواده‌ی سه نفره‌ای ثابت موند که با خنده سمت هتل می‌رفتن.
سریع پشتشون راه افتادم، جوری که متوجه‌ی من نشن اما خیلی دور هم نشدم. از کنار نگهبانی رد شدیم و وارد لابی شدیم. اون دو نفری که پشت میز نشسته بودن عوض شده بودن و دو خانمِ دیگه جایگزین شده بودن. این یک پوئن مثبت بود!
شالم رو جلوتر کشیدم تا حداقل اگه آدم‌های ساسان این اطراف باشن، من رو نبینن. پدر خانواده رو به خانمی که پشت میز نشسته بود گفت:
- سلام، حمیدی هستم. یک سوییت برای چهار نفر رزرو کرده بودیم.
چشم‌هام کمی گرد شد. وای، حتما اون یکی‌شون بیرونه! ای خاک بر سرت شایلین، خاک!
خداروشکر هنوز متوجه من نشده بودن. خانم نگاهی به من انداخت که از نگاهش متوجه شدم فکر کرده نفر چهارم خانواده من هستم. نفسم رو آروم و با آسودگی بیرون دادم اما با دیدن دختر کوچولوشون که دست مادرش رو گرفته بود، اون یکی دستش رو می‌مکید و نگاهش به من بود، قلبم ریخت.
سکوت کرده بود و همینجور که خودش رو تکون می‌داد، به من نگاه می‌کرد. لبخند پهنی زدم. همون لحظه دستش توسط مادرش کشیده شد که خدا رو صد هزار مرتبه شکر کردم!

اون‌ها وارد راهرو شدن و به سمت آسانسور رفتن اما من کمی مکث کردم. خودم رو با کوله‌م سرگرم کردم که از توی دوربین شک نکنن. 

وقتی مطمئن شدم با آسانسور رفتن، جلو رفتم و دکمه‌ش رو زدم. به دیوار تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم. سوار کابین شدم و همون طبقه‌ای که سوییت گرفته بودم، از آسانسور خارج شدم. 

سر به زیر راه می‌رفتم و سعی می‌کردم زیر چشمی اطرافم رو نگاه کنم.  با برخوردم به جسم سختی به عقب پرت شدم و چون حواسم نبود، روی زمین افتادم. همزمان چشم‌هام رو باز کردم و چشمم به مردی افتاد که برگه‌های توی دستش توی هوا معلق شده بودن. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیستم» 

موهای قهوه‌ای لختش روی صورتش سر خورد و یک چشمش رو پوشوند. برق چشم‌هاش خیلی آشنا بود. با تعجب نگاهش می‌کردم. یک دفعه به خودم اومدم و با ببخشیدی خم شدم تا برگه‌ها رو جمع کنم که اون هم همزمان خم شد و سرهامون به هم کوبیده شد.
شالم رو که نزدیک بود از سرم بیفته، روی سرم نگه داشتم و با بهت نگاهش کردم.
- ببخشید!
با گفتن این حرف، برگه‌ها رو با سرعت جمع کرد و سریع توی کابین آسانسور پرید. به محض بسته شدن در آسانسور، به خودم اومدم. تمام مدت نفسم رو حبس کرده بودم. پیشونی‌م رو ماساژ دادم و در حالی که هنوز گیج بودم، بلند شدم و لباس‌هام رو تکوندم. شونه‌ای بالا انداختم و راهرو رو طی کردم. اکثرا داشتن از اتاق‌هاشون خارج می‌شدن. خب تعجبی هم نداشت، ساعت دو بعد از ظهر بود و می‌خواستن برن نهار بخورن.
شالم رو دوباره جلو کشیدم و نامحسوس اطراف رو زیر نظر گرفتم اما هر کاری می‌کردم، اون پسر مو خرمایی از خاطرم بیرون نمی‌رفت.
سرم تیر می‌کشید. دستم رو روش گذاشتم و به دیوار تکیه دادم.
صدای همهمه می‌شنیدم اما نه از اطراف، از مغزم!
کسی بود که اسمی رو فریاد می‌زد اما اونقدر محو بود که نمی‌فهمیدم کی رو داره صدا میزنه. سعی کردم بی‌تفاوت باشم و راهم رو ادامه بدم. تا انتهای سالن رفتم. هیچکس خاصی رو ندیدم.
نفس عمیقی کشیدم. شاید هنوز اقدام نکردن، یا شاید هم جایی پنهان شدن.
بیخیال شدم و راه برگشت رو پیش گرفتم.
به محض برگشتنم، مرد هیکلی‌ای رو دیدم که کنار یکی از اتاق‌ها ایستاده بود. اکثرا آدم‌های عمارت کت شلوار می‌پوشیدن و هیکلی بودن؛ پس واقعا شک نکردن بهش سخت بود!
پشت ستون پناه گرفتم و منتظر هر حرکتی از جانبش بودم که در باز شد و یک خانمی بیرون اومد. مرد با دیدنش، لبخندی زد و نوزاد بغل اون خانم رو، بوسید.
نفس عمیقی کشیدم. از آدم‌های عمارت اینطور محبت کردن بعید بود؛ پس از اون‌ها نیست.
باز هم محض احتیاط، وقتی داشتم از کنارش رد می‌شدم، سرم رو پایین انداختم. دیدم تا آسانسور بیاد طول می‌کشه، به خاطر همین با سرعت از پله‌ها سرازیر شدم.
یکی از خانم‌های پشت میز، مشغول تلفن حرف زدن بود و اون یکی هم خم شده بود، نمی‌دونم داشت چیکار می‌کرد!
به خاطر همین خیلی سریع جیم زدم و از هتل خارج شدم. مسیر خروجی هتل رو تقریبا دوییدم!
همین که به جاده‌ی اصلی رسیدم، نفس عمیقی از هوای گرم اطرافم گرفتم و دستم رو برای دربست بلند کردم.
پراید قراضه‌ای جلوی پام نگه داشت. نیم نگاهی به پشت سرم انداختم و ناچار سوار شدم که ای کاش نمی‌شدم! کولر هم نداشت، تا خود خونه‌ی عمو پختم!
***
کلافه روی زمین ضرب گرفته بودم و موهام رو می‌کشیدم. ترم تابستانه‌ای که برداشته بودم از فردا شروع می‌شد ولی احساس می‌کردم حتی حوصله‌ی درس خوندن هم ندارم.
دو ساعت از برگشتنم می‌گذشت ولی هنوز هم چشم‌ها و صورت سه تیغ شده‌ی اون پسره توی هتل، جلوی چشم‌هام بود. نمی‌فهمیدم. چرا باید اینقدر آشنا باشه؟ یعنی قبلا دیدمش؟ کجا؟! کجا دیدمش خدا؟
پریسا کلافه جامدادی‌ش رو سمتم پرت کرد و دفتر طراحی‌ش رو کنارش گذاشت.
- اه، بسه دیگه! از موقعی که رسیدی هی داری موهات رو میکشی.
صداش رو شنیده بودم اما انگار نفهمیده بودم چی میگه. با گیجی نگاهش کردم که حرصی جیغ خفه‌ای کشید و تا بخوام به خودم بیام، سمتم خیز گرفت و یک پس گردنی محکم بهم زد.
اگه بگم با اون ضربه‌ش به خودم اومدم، دروغ نگفتم! دستم رو روی گردنم گذاشتم و با چشم غره گفتم:
- چته خل وضع؟ گردنم پوکید!
- بابا کلافه‌م کردی. چت شد دو قدم راه رفتی برگشتی؟
گوشه‌ی لبم رو جوییدم. کاش خودم می‌دونستم!

@Fateme Cha

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و یکم» 

بیخیال پریسا شدم و دوباره سیم کارتم رو توی گوشی‌م انداختم. بعد از این که موجی از پیام‌ها و میس کال‌ها رو رد کردم، پیام حامدی رو باز کردم.
«سلام خانم جان! نیمی از کارها به خوبی پیش رفته. فقط مونده یک چیزی به دستم برسه تا مدارک رو کامل کنم. منتظر دستور شما هستم!»
لبخند رضایت‌بخشی روی لب‌هام نشست. به عمه خانم نشون می‌دادم شایلین واقعی چه کارهایی از دستش برمیاد! تمام اون سال‌هایی که با خفت گذروندم تموم شد؛ حالا دور، دور منه!
پریسا همچنان با حرص بهم خیره شده بود. صدای دندون غروچه‌ش رو می‌شنیدم. وقتی حرص می‌خورد مثل بچه‌ها می‌شد!
گوشی‌م رو توی جیب شومیزم انداختم، با خنده شونه‌های پریسا رو گرفتم و بغلش کردم. دو بار پشتش زدم و با صدایی که در اثر خنده لرزون شده بود، گفتم:
- من گیج میزنم، تو چرا حرص می‌خوری؟
با دلخوری پسم زد و گفت:
- گیجی‌ت که هیچی، کار همیشه‌ت هست. من غریبه‌ام که بهم نمیگی چی شده؟
پس بگو چشه! گفتم این هیچوقت اینطوری حرصی نمیشه ها. شونه‌ای بالا انداختم و به تاج تخت تکیه دادم.
- حتی خاله و پارسا هم نمی‌دونن، چه ربطی به غریبه بودن داره؟ تا یک مدت کسی نباید بفهمه تا کارهام رو تموم کنم.
با کنجکاوی، چهار دست و پا سمتم اومد و کنارم نشست.
- چه کاری؟
دوباره خنده‌م گرفت. خودش رو می‌کشت، باز هم همون فضولی بود که بود! با شونه‌ش کوبیدم و با چشمک گفتم:
- حالا!
از روی حرص نفسی گرفت. وقتی دید نمی‌تونه خودش رو کنترل کنه، با جیغ بالش روی تخت رو سمتم پرت کرد، مدادها و دفتر طراحی‌ش رو برداشت و از اتاق خارج شد.
لبخندم محوتر شده بود. واقعا به کجا رسیده بودم؟ اونقدر غرق نفرت شده بودم که دیگه به بابام فکر نمی‌کردم، این که اگه بفهمه تمام این مدت داشتم علیه عمه‌ش مدرک جمع می‌کردم چه حالی میشه ولی خب، چی کار باید می‌کردم؟ اون می‌خواست من رو بُکشه! با این فکر دوباره عصبی شدم.
پوفی کشیدم. تا از فکر اون پسر مو قشنگه بیرون میام، توی فکر نقشه‌ی قتلی که برام کشیده بودن میرم!
نمی‌تونستم طاقت بیارم. باید می‌فهمیدم چرا اینقدر برام آشناست. باید، باید دوباره به هتل برمی گشتم! حماقت بود، اما باید می‌فهمیدم اون کیه که اینقدر ذهنم رو درگیر خودش کرده.
و این، شروعی برای اتفاقات غیرمنتظره‌ای بود که انتظارم رو می‌کشیدن!
***
موهای بلند و صافم رو با دستم رو به بالا چنگ زدم و یک بار دیگه دور اتاق چرخیدم. هرچی فکر می‌کردم چیزی به ذهنم نمی‌رسید. اون سری شانس آوردم، این بار چطوری وارد هتل بشم؟
پوفی کشیدم و بدون نتیجه‌ی خاصی، از اتاق خارج شدم. طبق معمول پریسا داشت با خاله کل‌کل می‌کرد. پریسا و خاله مثل کارد و پنیر، مثل آب و آتیش بودن؛ همونقدر که با هم نمی‌ساختن، هوای هم رو داشتن.
مادر دختری جالبی داشتن! لبخند محوی زدم. پریسا روی جزیره‌ی آشپزخونه نشسته بود و مامانش غر می‌زد که چرا عین بچه‌ها اونجا نشسته!
به تلافی اون پس‌گردنی، آروم- آروم بهش نزدیک شدم و با ضربه‌ی محکمی به گردنش، جیغش رو درآوردم. صداش، قهقهه‌م رو بلند کرد. عقب- عقب رفتم و دلم رو از خنده‌ی زیاد چنگ زدم. دوباره جیغ زد که صدای داد پارسا از اتاقش بلند شد.
- ببند اون دهن رو! فردا باید پروژه‌م رو تحویل بدم، بچه شدی؟!
خاله هم با توبیخ، در حالی که داشت برنج آب‌کش می‌کرد، گفت:
- یکم بزرگ شو! جای این شلوغ‌ کاری‌ها، برو یک جا مشغول شو، کار کن و کمتر هم من رو حرص بده! از شایلین یاد بگیر! بیست و دو ساله‌ست ولی دستش توی جیبش خودشه.
دیگه حرف‌هاشون رو نمی‌شنیدم؛ نه صدای جیغ- جیغ‌های پریسا رو، نه غر- غرهای خاله رو.
شلوغ کاری، آره! وای خدا، چرا به ذهن خودم نرسید!

@Fateme Cha

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و دوم» 

دست پریسا رو کشیدم که مجبور شد از روی جزیره پایین بپره. اجازه‌ی هیچ‌گونه حرفی بهش ندادم و توی اتاق کشوندمش.
روی تخت پرتش کردم که با تعجب بهم زل زد. خبیث بهش زل زدم و لبخندم کش رفت.
- چه نقشه‌ی شومی داری شالی؟
بی‌توجه به این که باز هم من رو شالی خطاب کرده، نیشم بیشتر باز شد و دندون‌هام رو به رخ کشیدم.
***
دست پریسا رو محکم گرفتم و سمت جاده کشوندمش. دم در ورودی شونه‌هاش رو توی دستم گرفتم و بهش زل زدم. تک و توک از کنارمون ماشین رد می‌شد که موهای بیرون ریخته‌م از شال رو تکون می‌داد.
نیشش رو که از اول راه باز کرده بود، با دیدن جدیت من بست.
- ببین پری، این یک کار خیلی سخته! سر چیز خیلی کوچیکی با هم شرط بستیم. این که من بهت بگم چرا اومدم و تو هم این کار رو برای من انجام بدی. من بهت گفتم و تو هم قبول کردی.
با هیجان و بی‌صبری سرش رو تکون داد و منتظر نگاهم کرد. نفس عمیقی کشیدم.
- پری اگه نمی‌تونی بگو، به خدا راضی نیستم به خاطر من خودت رو به خطر بندازی!
مثل خودم، به بازوم مشتی کوبید و با صدایی لرزون در اثر هیجان گفت:
- نترس شایلین! می‌دونم باید چیکار کنم. یک بار دیگه هم همچین کاری برای یکی از همکلاسی‌هام کردم؛ خیالت تخت!
سرم رو تکون دادم اما هنوز قانع نشده بودم. اگه اتفاقی براش پیش می‌اومد یا می‌گرفتنش باید چی جواب عمو رو می‌دادم؟ پشیمون شده بودم، می‌خواستم به پریسا بگم بیخیالش بشه و برگردیم که دیدم داره من رو سمت هتل میکشه.
سرازیری جاده رو با سرعت کشیده می‌شدم. جیغ خفه‌ای کشیدم و با خنده گفتم:
- ای کوفت نگیری دختر! شالم افتاد، وایسا!
با یک دست در حال درست کردن شالم بودم و با اون یکی دست هم که بازوی پریسا رو چسبیده بودم. به محض رسیدن به ورودی لابی، ایستادیم. صدای آبنمایی که کنارمون قرار داشت به وضوح شنیده می‌شد.
با صدای پریسا به خودم اومدم و چشم از آسمون که امروز کمی خنک‌تر شده بود گرفتم.
- برو دیگه، من کارم رو بلدم.
به شونه‌ش کوبیدم و با این که مردد بودم، «موفق باشی!»ای زمزمه کردم. به محض شنیدن صدای جیغ پریسا و پریدنش توی لابی، عقب- عقب رفتم و از دید جمعیت دور شدم. اون دو نفری که پشت کانتر می‌نشستن و طبق معمول عوض شده بودن، با سرعت سمت پریسا هجوم بردن.
پری توی سر و کله‌ی خودش می‌کوبید و الکی، مثلا گریه می‌کرد. من که اون طرف داشتم از خنده جون می‌دادم! وقتی متوجه شدم کسی حواسش به من نیست، خیلی عادی جوری که از توی دوربین شک برانگیز نباشم، سمت آسانسور رفتم. خداروشکر توی همکف بود.
همین که آسانسور ایستاد، بیرون پریدم. راهرو برعکس اون روز خلوت بود و پرنده پر نمی‌زد. آب دهنم رو قورت دادم و در حالی که سعی در پوشوندن صورتم داشتم، راهرو رو بالا رفتم.
نمی‌دونم چی شد که در یکی از سوییت‌ها باز شد. شوکه عقب پریدم و با دیدن مردی که رو به روم بود، دهنم باز موند. باورم نمی‌شد! اصلا احتمال نمی‌دادم به این زودی موفق بشم ببینمش!
موهاش آشفته بالا رفته بودن و یقه‌ش هم کج بود اما لباس بیرون تنش بود و معلوم بود می‌خواسته بره. آب دهنم رو قورت دادم و خواستم کنار برم تا عبور کنه که یقه‌م رو اسیر دستش کرد و من رو توی سوییت کشید.

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و سوم» 

با چشم های گرد نگاهم رو به چشم‌های قرمزش دوختم. از عصبانیت نفس- نفس میزد و نگاهش روی صورتم در گردش بود. من رو به دیوار کوبید و در رو محکم بست. لال شده بودم و نمی‌دونستم چی بگم.
تا اینکه از لای دندون‌های چفت شده‌ش غرید:

- خیلی... خیلی جلوی خودم رو گرفتم تا نزنم فکت رو بیارم پایین! بنال ببینم کجا بردیشون! زمین و زمان رو زیر و رو کردم لعنتی، مطمئنم کار تو بوده!

حس می‌کردم از بس پلک نزدم، چشم‌هام دارن از کاسه درمیان! یقه‌م رو که هنوز بین دست‌هاش بود، بالاتر کشید. سریع خودم رو جمع و جور کردم و دستم رو روی یقه‌م گذاشتم. این دیگه این وسط چی میگه!
من بدبخت رو بگو به خاطر این اومدم ببینم کیه که اینقدر برام آشناست.
با نفس- نفس ولم کرد، عقب‌تر رفت و دست‌هاش رو محکم توی موهاش کشید.
دهنم رو باز کردم تا از خودم دفاع کنم که صدای بلندش برق از سرم پروند.
- چیه؟ چرا لال شدی؟! دست توئه، نه؟!

دست هام رو توی هم قفل کردم و درحالی که نمی‌دونستم چی رو داره میگه، گفتم:

- چی؟ چی دست منه؟ من اصلا تو رو نمی‌شناسم!

با اخم و پوزخند روی لبش، نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

- چرا، چرا اتفاقا خوب می‌شناسی خانوم سر به هوا! همون روزی که عین جت از آسانسور زدی بیرون و خوردی به من. می‌دونستی که بدبختم کردی؟ هان؟!

«هان!» آخرش رو همچین داد زد که چشم‌هام رو محکم روی هم فشار دادم. به خودم اومدم. داشت یک طرفه به قاضی می‌رفت، در حالی که من اصلا نمی‌دونستم راجب چی داره حرف میزنه!

داد زدم:

- هوی بابا چته؟! خوب درست بگو چه مرگته، ببینم چه غلطی کردم خبر ندارم!

خودم از حرف زدنم شاخ درآوردم. هیچوقت اینطوری حرف نمی‌زدم! ساسان کم بود، این غریبه هم واسه ما دم درآورده!
با اخم وحشتناکی نزدیکم شد و داد زد:
- بهت میگم بدبختم کردی! بگو اون پرونده‌ها کجان؟!
با بُهت، تعجب و عصبانیت تو هم، نگاهم رو به چشم هاش دوختم. پرونده؟ کدوم پرونده؟ نکنه، نکنه، وای! نکنه برگه‌های اون روزش گم شدن، فکر کرده کار منه؟!
لحظاتی توی سکوت سپری شد؛ البته اگه صدای نفس‌های عمیقش رو فاکتور بگیریم.

انگاری دیده بودمش؛ اون قدیم‌ها، توی خاطرات بلند مدت. مغزم به هر دری می‌زد تا بفهمه این یارو کیه، چیزی دریافت نمی‌کرد و من هم ناامید و با همهمهه‌ای که توی سرم بود، فقط با سر کج شده، چشم‌های ریز و دقیق نگاهش می‌کردم. متوجه شدم اون هم همینجوری نگاهم می‌کنه.
من هم برای اون آشنا بودم، چشم‌هاش می‌گفتن!
زودتر به خودش اومد و با حرص گفت:
- ها؟! چته؟ انگاری نفهمیدی، اون پرونده‌هایی که دستم بود و زدی بهم، چند تاشون گم شدن! می‌فهمی؟ زندگیم رفته رو هوا. اگه دست توئه بگو!
شالم رو مرتب کردم و بهش نزدیک شدم. انگشتم رو توی هوا تکون دادم و با تهدید گفتم:
- هی، هی! من دزد نیستم! مراقب حرف زدنت باش آقا پسر.

با پوزخند، لحن متمسخر و اما حرصی که توی صداش مشهود بود، گفت:

- شاید هم باشی؛ آخه نه اینکه خودت رو کوبوندی بهم، گفتم شاید از قصد بوده باشه!

این بار من با تمسخر نیشخند زدم و گفتم:

- من همین الان می‌تونم صد تای تو رو بخرم و بفروشم! نیازی به دزدی نیست. این رو هم تو گوشت فرو کن! اول بفهم با کی طرفی و بعد هرچی دلت خواست بگو!
نمی‌خواستم اونطوری پول و جایگاهم رو توی سرش بکوبم، هرچند من رو نمی‌شناخت اما خب، باید از خودم دفاع می‌کردم. داشت بهم انگ دزدی می‌زد!
سمت در برگشتم، دستم رو روی دستگیره گذاشتم و کشیدم ولی مگه باز می‌شد؟ چه غلطی کردم خدا!
با عصبانیت سمت پسره برگشتم که دست به سینه، با خونسردی و البته پوزخند کنج لبش نگاهم می‌کرد.
فهمیدم درش از این حسابی‌ها بوده و به محض بسته شدن، قفل شده!

حیف که از فخر فروشی متنفرم، حیف که نباید هویت خودم رو لو بدم، حیف!

دستم رو دوباره با تهدید تکون دادم و گفتم:

- ببین پسر جون! من بهت گفتم که با یه حرکت هر کاری بخوام می‌تونم انجام بدم، پس یالا بگو چی می‌خوای تا بریزم جلوت، بری رد کارت. اوکیه؟!
وقتی دید با خونسردی کاری پیش نمیره، با حرص سرش رو سمتم کج، و صورتش رو مماس صورتم کرد و گفت:

- می‌دونستی زیادی متوهم تشریف داری؟ همین حالا پرونده هام رو بده و برو! اوکیه؟!

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%- به عنوان آخرین خواسته‌ت، هرچی می‌خوای بگو! 
- با این که قبل از این هیچ کدوم از خواسته‌هام برطرف نشد اما...
بازیگر خوبی بود که اگر نبود، باید زودتر از این‌ها جان می‌داد! 
- به ساتیار بگید این رسمش نبود! 
پوزخند دیگری زد که دهانش از تلخی‌اش، گس شد. 
- به مامان بابام بگید کاش قبل از مرگم یه خاطره خوش ازتون داشتم! 
شخصی پشت صندلی‌اش قرار گرفت و اسلحه‌ را پشت سرش گذاشت. همزمان با بستن پلک‌هایش و آمادگی برای مرگ، زمزمه کرد: 
- به ترور بگید حق با تو بود. جسم که میمیره، دردهای روح تموم میشه! 

«روایت زندگی‌های هیجان‌انگیز بدلکاران قصه‌ی ما!» 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...