رفتن به مطلب

صحرای عاشقی| Ziba mir کاربر انجمن نودهشتیا


Ziba_mirdadpor
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

20220923_083511_new0_ufmx.jpg

 

نام رمان: صحرای عاشقی

ژانرهای رمان: طنز، عاشقانه، پلیسی

زمان پارت‌گذاری: نامعلوم

هدف از نوشتن رمان: سرگرم کردن دوستان

خلاصه: این جوری بگم که دختر عاشقمون خیلی از راه رو میره تا به عشق واقعی خودش می‌رسه؛ اما توی راه خیلی غم‌ها رو به دوش می‌کشه! دخترِ قصه‌ی ما عشق رو به سمت خودش می‌طلبه، ولی نه آسون. این وسط پسر داستانمون در کنار عشق درد رو هم تحمل میکنه. ولی پایان خوشی در انتظارش هست!

مقدمه:
براش بنویس دوستت دارم؛ آخه می‌دونی؟ آدم‌ها گاهی اوقات خیلی زود حرف‌هاشون رو از یاد می‌برن؛ ولی یک نوشته به این سادگی‌ها پاک شدنی نیست. اگرچه پاره کردن یک کاغذ از شکستن یک قلب هم ساده‌تر هست؛ ولی تو بنویس، تو بنویس!

💖گالری_شخصیت_های_ رمان_صحرای_عاشقی💖

امیدوارم خوشتون بیاد.

ویراستار: @ Melika.☆ویژه☆

ناظر:@ Sogol

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Ziba_mirdadpor
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 58
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

20220923_083511_new0_ufmx.jpg

پارت اول

نرگس: یعنی آبجی، الآن دانشگاه تهران قبول شدی؟!

- آره گلم.

نرگس: یعنی می‌ریم تهران؟

- اوهوم!

نرگس: واقعا؟

- اِ نرگس، چه‌قدر سؤال می‌پرسی؟

نرگس: خب، کنجکاوم!

- ببین خواهر گلم، من دانشگاه علوم پزشکی تهران قبول شدم و من و تو و مامان می‌ریم تهران، خیلی ساده.

نرگس: خوبه که!

- آره عزیزم.

نرگس  به حیاط رفت؛ من موندم  و هزار جور فکر! خدایا، اون‌جا توی شهر غریب چی‌کار کنیم؟ ای خدا کسی رو هم نداریم.

ای بابا، یادم رفت خودم رو معرفی کنم من هستی ناصری هستم و بیست سال دارم‌. با مامان و خواهرم‌ زندگی می‌کنم و مامانم بنا به دلایلی فلج موقت شده. خواهرم نرگس پونزده سالش هست و من دانشگاه علو پزشکی تهران قبول شدم.

وجدان گفت:

- بابا، به‌ خدا همه فهمیدن پزشکی قبول شدی؛ جان جدت بی‌خیال!

- به تو چه اصلاً؟

- به من چه؟ ادامه بده!

خب بی‌خیال وجدان، حالا خونه از کجا پیدا کنم؟!‌‌‌‌ وارد برنامه‌ی دیوار شدم و دنبال خونه اجاره گشتم. قیمت‌های اجاره خیلی بالا بود. مونده بودم چی‌کار کنم، نمی‌تونستم مامان و خواهر کوچیکم رو این‌جا تنها بگذارم و خودم برم؛ باید خانواده‌ام رو با خودم ببرم. تا  صبح دنبال خونه گشتم تا بالأخره بعد از کلی گشت، پیدا کردم.

- مامان جونم؟

مامان زهرا گفت:

- جونم مادر؟

- خونه پیدا کردم. (با خوشحالی)

- واقعاً دخترم؟!

- آره، فقط باید بریم تهران.

- هستی، مادر؟

- جانم قشنگم؟

-  با این همه وسایل چه‌جوری بریم تهران؟!

- فکر این‌جاش رو کردم، ما فقط وسایل برقی لازمه رو می‌بریم مامان، بقیه رو می‌فروشیم با پولش جدید می‌خریم.

- خوبه مادر!

- نگران نباش قشنگم، همه چیز درست میشه.

یک هفته گذشت و برای رفتن آماده شده بودیم، فردا صبح به تهران می‌ریم؛ یک ماشین هم گرفتم تا اسباب رو بیاره. خیلی استرس داشتم!

اون شب رو کلاً نخوابیدم. به زندگی نکبت‌وارم فکر کردم. آخه آدم چه‌قدر می‌تونه بدشانس باشه؟!  هستی بیست ساله با کلی بدبختی. اول فوت بابا و بعدش هم ازدواج هانیه با اون مرد که کلاً ما رو فراموش کرد؛ من موندم با این همه گرفتاری. فقط از این همه گرفتاری یک خونه برای کمک خرجم داریم که اجاره بدم؛ می‌تونم زندگی رو بچرخونم.

- خب وقتشه از بندر عباس بریم تهران!

مامان زهرا گفت:

- خدا خودش یارمون باشه.

 به سمت تهران حرکت کردیم. ما با یک ماشین دیگه و اسباب که فقط وسایل برقی بود با یک وانت پشت سر ما. 

خدایا، برام توی تهران چه سرنوشتی رقم زدی؟ خودم و خانواده‌ام رو دست تو می‌سپارم.

***

این هم از پارت اول، امیدوارم خوشتون بیاد!😍

@ Negin jamali☆ویژه☆

@ Sogol

 

ویرایش شده توسط miss.ziba.m_
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


پارت دوم

بالأخره به تهران رسیدیم. آدرس رو به راننده دادم و به سمت خونه‌ای که اجاره کرده بودیم، رفتیم. به دم خونه رسیدیم. خونه کوچیک و خیلی قدیمی بود؛  ولی چی‌کار کنیم؟ باید با همین بسازیم. مامان زهرا گفت:

- این خونه هست مادر؟

- بله.

- خیلی قشنگه!

- آخ، من فدای تو بشم!

- خدانکنه دختر.

راننده گفت:

- خانم پول ما رو نمیدی که بریم پی زندگی‌مون؟

- ببخشید؛ بفرمائید.

- خیلی ممنون، خدا نگهدارتون باشه.

- مرسی.

خب، پول راننده رو هم دادم. صاحب خونه هم دم در خونه بود. انگار منتظر ما بوده، جلو رفتیم و بعد از سلام و احوال‌پرسی وارد خونه شدیم؛ خیلی قدیمی بود. دیوارهاش ترک خورده بود؛ ولی چی‌کار کنیم؟ با همین‌قدر پول همین رو می‌تونیم اجاره کنیم. کلید رو از صاحب‌خونه گرفتیم و قرارداد رو امضاء کردیم.

***

(یک هفته بعد)

همه‌ی اسباب و وسایل خونه رو  چیدیم و با پولی که داشتیم، وسایل جدید خریدیم. کم- کم داشتم آماده می‌شدم که برم و کارهای دانشگاه خودم و کارهای مدرسه‌ی نرگس رو انجام بدم.

- خب، قشنگ‌ها؛ من دارم میرم بیرون.

مامان زهرا گفت:

- مواظب خودت باش دخترم!

- چشم مادر؛ نرگس، مراقب مامان باش تا برمی‌گردم.

نرگس گفت:

- باشه.

از خونه بیرون اومدم؛ ولی یک‌جورهایی می‌ترسیدم. آخه نمی‌دونستم باید با لوکیشن کار کنم. سوار اتوبوس شدم و اول به نزدیک‌ترین مدرسه رفتم. کارهای نرگس رو انجام دادم و شهریه رو دادم؛ مونده بود فرم مدرسه‌ی خانم  و بقیه‌ی وسایلش. باید برای ثبت‌نام فرم به دانشگاه خودم برم. به دانشگاهی که خیلی بزرگ بود، رسیدم. اصلاً چه‌جوری بزرگی‌اش رو توصیف کنم؟ واسه‌ی ثبت‌نام رفتم و شهریه رو هم دادم؛ به معنای واقعی همه‌ی پول‌هام پر!

فرم مدرسه‌ی نرگس خانم  و کمی خوراکی واسه‌ی خونه خریدم و به سمت خونه رفتم. دیگه من مرد خونه شده بودم و یک‌جورهایی می‌دونستم مامان داره به خاطر اتفاقی که براش افتاده زجر می‌کشه؛ اما من موندم که چی‌کار کنم. وقتی که من به دانشگاه میرم   و نرگس هم به مدرسه میره، چه‌جوری تنهاش بگذاریم؟! باید  فکری کنم. به خونه رسیدم و کلید رو انداختم؛ صدام رو بالا بردم و با داد گفتم:

- سلام بر شنگولی‌های خودم!

مامان زهرا گفت:

- سلام مادر، خسته نباشی گل من!

- مرسی قشنگم، خوبی؟

- مرسی مادر!

- نرگس خانم، بیا ببین برات چی خریدم.

نرگس گفت:

- سلام آبجی، خوبی؟

- مرسی، بیا بدو!

به سمتم اومد و با دیدن کتاب‌ها و فرم مدرسه‌اش خیلی خوشحال شد. به درس خیلی علاقه داشت و امیدوار بودم که بتونیم از این وضع در بیایم.

- خانم کوچولو،  فردا باید بری مدرسه ها!

- چشم آبجی.

- چشمت روشن خوشگل خانم!

نرگس وسایلش رو برداشت به اتاق رفت که به مامان رو کردم و گفتم:

- مامان؟!

- جانم عزیز مادر؟

- نرگس میره مدرسه من هم دانشگاه، تنهایی می‌تونی؟

- آره مادر؛ خب، نرگس زود میاد خونه و تا اون موقع من خواب هستم! نگران من نباش عزیزم، شما به درس‌هاتون برسید.

- آخه من فدای تو نشم، فدای کی بشم؟

- خدانکنه دختر قشنگم.

- من برم یک ناهار خوشمزه درست کنم تا دور هم بخوریم.

- دخترم، خسته‌ای مادر؛ تازه اومدی، ما چیزی می‌خوریم.

- نه خیر؛ اصلاً خسته نیستم.

وارد آشپزخونه شدم. خونه‌ی کوچیکی بود؛ یک اتاق، یک هال و یک آشپزخونه داشت. سرویس بهداشتی‌اش هم توی حیاط بود. ناهار رو درست کردم، سفره رو پهن کردم و دور هم غذا خوردیم. ظرف‌ها رو نرگس خانم شست و برای استراحت رفتیم که فردا یک نفر باید دانشگاه و یک نفر باید مدرسه بره.

***

آماده شده بودم که به دانشگاه برم. خداروشکر در مدرسه‌ی نرگس، خودشوم سرویس داشتن و رفت و آمد خانم کوچولو آسون‌تر بود؛ اما روز اول مدرسه خودش باید می‌رفت.

- نرگس خانم، آماده‌ای بریم؟

نرگس گفت:

- آره، بریم آبجی.

- بریم!

با اتوبوس نرگس رو به مدرسه رسوندم و کلید دوم رو بهش دادم که وقتی از مدرسه به خونه رفت، کلید داشته باشه. ازش خداحافظی کردم و خودم به دانشگاه رفتم؛ وارد دانشگاه شدم. خیلی شلوغ بود!

***

امیدوارم از پارت دوم لذت ببرید؛ لطفاً حمایت کنید.❤🥰

@ Negin jamali☆ویژه☆

@ Sogol

ویرایش شده توسط miss.ziba.m_
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

خیلی شلوغ بود. کلاسی که من توش افتاده بودم، همه پولدار بودن و خداروشکر سر و وضعم خوب بود. کلاً با این‌که وضع مالی درست و حسابی نداشتم؛ ولی سر و وضع خوبی داشتم و به خودم می‌رسیدم. سر جام نشستم منتظر استاد شدم تا بیاد. ده دقیقه گذشت، همه نشسته بودیم که صدای تق- تق دراومد و استاد وارد کلاس شد. اُستاد گفت:

- سلام!

با صداش سرم رو بلند کردم. یا خود خدا! (با تعجب)

این استاد بود؟ چه خوش‌تیپ!

وجدان گفت:

- خاک تو سر هولت کنن دختر.

- ای بابا، باز اومدی تو؟!

- من میرم؛ ولی سر جدت آبرومون رو نبر.

- هری!

وجدان رفت که به خودم اومدم؛ ما هم بلند شدیم و سلام کردیم که شروع به معرفی خودش کرد:

- به رسم ادب اول از همه شناختن همه دیگه و معرفی. اول از همه خودم معرفی می‌کنم و بعد شما! من آرمین رَجایی هستم  و از آشنایی با شما هم  خیلی خوشوقتم. خب، نوبت شما هست که یکی- یکی خودتون رو معرفی کنید تا من بشناسم. از ردیف اول خودشون رو معرفی کردن تا این‌که نوبت به من رسید.

- هستی ناصری هستم.

- از کجا اومدی؟!

- از بندرعباس.

- خوشوقتم!

- همچنین.

همه خودشون دو معرفی کردن و استاد گفت:

- همون‌جور که گفتم، خیلی از آشنایی باهاتون خوشوقتم!

یکی از دخترها که اسمش لارا بود، دستش رو بالا کرد و پرسید:

- اُستاد، شما چند سالتون هست؟ آخه به سنتون نمی‌خوره اُستاد پزشکی تخصصی رو داشته باشید!

- من بیست و شش سالَم هست و با اجازه‌تون  جهشی خوندم؛ الآن هم  که مشاهده می‌کنید، این‌جام و اُستاد شما هستم!

- تشکر!

- خواهش می‌کنم. بریم سر قوانین؛ سرِ کلاس من به هیچ وجه  بی‌احترامی به دانشجو رو نبینم و در مقابل احترامی که می‌گذارید، احترام می‌بینید. غیبت نداشته باشید و بیشتر سعی کنید توی کلاس من حضور داشته باشید؛ چون مطالبی که درس میدم  دو بار تکرار نمیشه! و بعد از تدریسِ هر مطلب، جلسه بعدش حتماً امتحان گرفته میشه. فهمیدید؟!

یا خدا؛ چه‌قدر سخت‌گیر هست. همه‌ی بچه‌ها گفتن:

- بله  اُستاد.

- امیدوارم بتونیم با هم‌ کنار بیایم؛ خب، بریم سر درس‌مون!

و آقای سخت‌گیر با این خوش‌تیپی‌اش فهمیدیم که خیلی سخت‌گیر هست. ایش! شروع به تدریس  کرد و بعد از کلی جزوه نوشتن و خستگی، کلاس رو تموم کرد.

استاد: سؤالی ندارید؟!

آقا این‌قدر هم خوش‌تیپ بود که دخترها براش سر و دست می‌شکوندن. همه‌ی دخترها دستشون رو بلند کردن، یکی- یکی رفتن و سؤال‌هاشون رو پرسیدن.

اُستاد: همون‌جور که گفتم، جلسه‌ی بعد از همین مطالب امتحان می‌گیرم. خسته نباشید!

همه‌‌ی بچه‌ها گفتن:

- همچنین استاد!

بیرون رفت؛ ولی عجب اُبهتی داشت! دو کلاس دیگه داشتیم. اون دو تا هم تموم شد؛ ساعت حدوداً سه‌ی بعد از ظهر می‌شد. از کلاس بیرون اومدم. خیلی گرسنه‌ام بود؛ به کافه‌ی دانشگاه رفتم، یو شیرکاکائو و کیک گرفتم و به داخل محوطه رفتم. همین‌جوری داشتم به دور و بر نگاه می‌کردم، خیلی قشنگ بود؛ که چشمم به استاد رجایی خورد. جون بابا؛ چه ماشینی! خیلی ماشین خفنی بود. وجدان گفت:

- می‌خوای خفن نباشه؟  هم دکتر متخصص و هم اُستاد!

- واقعاً.

- بی‌خیالش، برو خونه‌ات.

- تو وقت من رو گرفتی، مگه می‌گذاری؟

- هان؟ چی‌شد؟! من وقت تو رو گرفتم؟

- آره.

- الآن می‌زنم از وسط به دو نصف مساوی تقسیم شی ها!

- بچه، بیا پایین لطفاً.

- دلت کتک می‌خواد؟!

- میری یا بفرستمت؟

- خب بابا، چرا می‌زنی؟ بای.

- نبینمت!

خب، خود درگیری تموم شد و وقتش هست که به خونه برم. به ایستگاه اتوبوس رفتم و سوار اتوبوس شدم؛ به خونه رفتم و گفتم:

- سلام بر اهالی خونه!

نرگس: سلام خواهری.

مامان: سلام مادر، خوبی؟

- مرسی مامانی، تو خوبی؟ نرگس خانم، شما چی؟ مدرسه‌ات چه‌طور بود؟!

مامان: شکر مادر، خوبیم.

نرگس: عالی بود! چند تا دوست پیدا کردم که خیلی مهربونن.

- خوبه، به مامان چی؟ تا الآن کمک کردی؟

- آره، از خودش بپرس.

- کوچولو، حرفت رو قبول دارم.

مامان گفت:

- هستی، چیزی خوردی؟

- توی کافه دانشگاه شیرکاکائو و کیک خوردم.

- این شد غذا؟

- الآن درست می‌کنم بخوریم.

- نرگس خانم درست کرده عزیزم.

با تعجب گفتم:

- نرگس درست کرده؟!

نرگس گفت:

- بله، انگاری من رو دست کم گرفتی!

- نه بابا، شما یک پا کدبانو هستی واسه‌ی خودت.

خندیدم و به آشپزخونه رفتم؛ بوی غذا تازه به مشامم خورد. اوف، به- به! چه غذایی بود. خانم، زرشک پلو درست کرده بود. انگشت‌های دستم رو هم خوردم.

- نرگس خانم، چه‌جوری این غذا رو درست کردی؟ بگو ببینم.

- مامان بهم می‌گفت و من انجام می‌دادم.

- آفرین کوچولو.

- آبجی، من دیگه بزرگ شدم؛ بهم‌ نگو کوچولو.

- اوه، چشم؛ ببخشید، دیگه نمیگم. من دیگه برم و یکم بخونم، فردا امتحان دارم.

مامان گفت:

- چه امتحانی؟ هنوز یک روز هست که رفتی سر جلسه.

- وای مامان، نگو! یک استاد سخت‌گیر داریم که میگه هر مطلبی درس بدم، جلسه‌ی بعدش امتحان می‌گیرم.

- وا!

- بله متأسفانه، من برم بخونم.

- باشه دخترم.

به اتاق رفتم و تا شب شروع به خوندن جزوه کردم.  وقتی سرم رو از توب جزوه درآوردم، ساعت هشت شب بود. بلند شدم و رفتم شام درست کنم که دیدم خانواده‌ی عزیز در حال نگاه کردن سریال 《سیب ممنوعه》 هستن. سریع به آشپزخونه رفتم تا شام درست کنم. فلال‌ها رو به همراه گوجه و خیارشور درآوردم. اول فلال‌ها رو سرخ کردم، بعد گوجه‌ها رو برش زدم و توی بشقاب گذاشتم و در آخر، نرگس خانم رو صدا زدم تا بیاد سفره رو ببره.

- نرگس، بیا سفره رو ببر که شام بخوریم.

- اومدم آبجی.

نرگس سفره رو برد و من هم شام رو سر سفره بردم که مامان گفت:

- کی رفتی آشپزخونه؟!

- وقتی سرگرم فیلم‌ نگاه کردن بودید.

- آهان، فدات شم.

- خدا نکنه عزیزم.

شام رو خوردیم، نرگس ظرف‌ها رو شست و پای درسش رفت. مامان هم پای تلویزیون نشست و من هم پای جزوه‌ها رفتم. همه رو بلد بودم؛ ولی می‌ترسیدم یادم بره! دوباره شروع به خوندن کردم تا دوازده شب؛ خیلی خسته بودم، رفتم و تا صبح که دانشگاه دارم، خوابیدم.

***

این هم از پارت سوم، امیدوارم خوشتون بیاد!❤🫀

@ Negin jamali☆ویژه☆

@ Sogol

ویرایش شده توسط miss.ziba.m_
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

آماده شدیم که پی کارهامون بریم. سرویس نرگس به دنبالش اومد. من هم به ایستگاه اتوبوس رفتم که به دانشگاه برم. هنوز خسته بودم و خیلی خوابم‌ می‌اومد! به دانشگاه رسیدم و وارد کلاس شدم. کمی بخوابم‌. سرم رو رو دسته‌ی صندلی گذاشتم که استاد رَجایی وارد کلاس شد. استاد رجایی گفت:

- سلام، صبح به خیر.

- سلام، صبح شما هم به خیر.

-  امتحان رو که یادتون نرفته؟!

- نه اُستاد!

- خب، آماده امتحان شید برگه هم در بیارید؛ سؤال‌ها رو میگم خودتون بنویسید.

- چشم!

من که چشم‌هام به زور باز بود و دلم می‌خواست بخوابم. برگه رو درآوردم و خداروشکر بلد بودم. سؤال‌ها رو گفت و ما هم نوشتیم. همه شروع به جواب دادن سؤال‌ها کردم. استاد هم بین ما دور می‌زد تا کسی تقلبی نکنه. وقتی از کنار من رد شد، وایستاد. سرش رو خم کرد، به برگه‌ی امتحانی‌ام نگاه کرد. همه چیز رو نوشته بودم. سرش رو بلند کرد به خودم نگاه کرد و رفت. وا! دیوونه هست. استاد گفت:

- وقت تمومه.

یکی از دانشجوها گفت:

- استاد پنج دقیقه دیگه فرصت بدید!

- گفتم وقت تمومه، برگه‌ها رو بیارید.

من که نوشته بودم، رفتم و برگه‌ی خودم رو دادم. بقیه هم بلند شدن.

- می‌خوام مطالب جدید رو درس بدم، اما دو ساعت وقت داریم بعد از تصحیح برگه‌ها.

نیم‌ساعت گذشت. بالأخره برگه‌ها رو تصحیح کرد و گفت:

- یکی- یکی صدا می‌کنم، بیاید ببرید.

همه رفتن و برگه‌هاشون رو گرفتن. نوبت من بود. سریع کنارش رفتم. برگه‌ی امتحاتی رو بهم داد. از پونزده نمره، چهارده و هفتاد و پنج صدم داده بود.

- بیست پنج صدمش کجاست؟ من که همه‌اش رو درست نوشتم!

- توی فرمول‌ها نگاه کن، یک به‌علاوه نگذاشتی.

- چی؟ به خاطر یک بعلاوه دارید نمره کم می‌کنید؟!

- بله.

- چه‌قدر سخت ‌گیر؛ ایش!

- ایش چیه؟

- به تو چه!

جوری نگام کرد. اَداش رو در آوردم و رفتم نشستم. پسره‌ی ایکبیری، فکر کرده کیه؟ یک به علاوه نگذاشته بودم، این‌جوری کم کرد؛ اگه کل سؤال نبود چی؟ سرم رو بلند کردم و دیدم با عصبانیت داره نگاهم می‌کنه. با سر گفتم که چیه. نفس عمیقی کشید. اسم‌ها رو صدا می‌زد. من دیگه عمراً سر کلاس این ایکبیری درس بخونم. داشت درس می‌داد و من هم که خیلی خسته بودم، سرم رو روی دسته گذاشتم و خوابیدم. بعد از چند دقیقه، احساس کردم یکی جلوی نور رو گرفت.

- ای قربون دستت‌.

استاد گفت:

- خانم ناصری؟!

مثل جت پریدم.

- بله استاد!

- این‌جا کلاسه.

- واقعاً؟ من فکر می‌کردم خونه‌ی خاله هست!

همه‌ی بچه‌ها شروع به خندیدن کردن؛ ولی رجایی برزخی نگاهم می‌کرد.

- از کلاس برو بیرون!

من هم از خدا خواسته.

- چشم، خداحافظ همگی.

انتظار نداشت این‌جوری بگم. با تعجب نگاهم کرد.

- میری بیرون می‌شینی تا من بیام ببرمت دفتر.

- اوکی.

از گستاخی من تعجب کرده بود. بیرون رفتم. یک ساعت بیرون نشستم؛ ولی این ایکبیری نیومد. صدای در اومد. بالأخره بیرون اومد.

- خب، بریم دفتر.

- ببین خانم ناصری، دیگه سر کلاس من این رفتار رو نبینم؛ وگرنه بار بعدی اخراجی. فهمیدی؟!

- نه، نفهمیدم. اگه کاری ندارید می‌خوام برم و به زندگی‌ام برسم.

- نه خانم  محترم، امروز رو کلاً با من کلاس دارید.

- چی؟!

- امروز رو باید کلاً من رو تحمل کنی تا ساعت سه‌ی بعد از ظهر!

- من یه دقیقه نمی‌تونم چهره‌ی نحس تو رو ببینم؛ اون‌وقت تا سه بعد از ظهر این‌جا باشم؟!

- اولاً درست صحبت کن. دوماً، بله؛ وگرنه این ترم‌ می‌اندازمت.

- اوف!

از عصبانیت من دلش خنک شده بود و خندید. اون رفت؛ ولی نه، این‌جوری نمیشه. یه بلایی سرت بیارم که مرغ‌های آسمون به حالت زار- زار بخندن. وجدان گفت:

- فکر کنم‌ گریه کنن بود!

- تو دیگه چی می‌خوای؟

- نمیشه با تو حرف زد!

- پس برو.

- اوکی، لجباز!

- هری!

بعد از خود درگیری، با کلی عصبانیت به سمت بوفه رفتم و یه چیزی گرفتم. خوردم که جون داشته باشم این‌قدر سر کلاس اذیتش کنم.

***

"آرمین"

وارد دفتر شدم. این دختره رو مخه! نمی‌تونم به دفتر در موردش چیزی بگم؛ آخه درسش عالیه، ولی حالش رو خودم جا میارم. امیر  داشت به سمتم می‌اومد. امیر پسرخالمه، هم‌سن منه؛ با هم توی یک دانشگاه درس خوندیم. خیلی هم دوستش دارم، مثل داداشمه!

امیر گفت:

- به- به! خسته نباشید.

- مرسی، سلامت باشی.

- چه‌طور بود کلاس؟!

- نپرس که اعصاب ندارم!

- چرا؟ چی‌شده؟!

- توی این دو سال دانشجو به این پررویی ندیدم!

- کی؟!

- یک دختر توی کلاس هست. والله دختر نگم بهتره؛ با شیطان دست به یکی کرده. سر کلاس می‌خوابه، زبون‌درازی هم می‌کنه و جالبش این‌جاست به من میگه نحس!

دیدم امیر داره می‌خنده.

- چته؟ چرا می‌خندی؟

- برادر من، حرص نخور!

- آدمش می‌کنم؛ تو برو دو تا قهوه بیار تا بخوریم.

- به روی چشم.

امیر خان رفت تا قهوه بیاره. اومد و قهوه رو خوردیم. وقتش بود سر کلاس بریم. در زدم و وارد کلاس شدم. همه نشسته بودن.

- سلام مجدد.

- سلام استاد.

- خب بریم سر درسمون.

درس رو شروع کردم و توضیح دادم. بعد از تموم شدن توضیحات به سمت بچه‌ها رو کردم و گفتم:

- فهمیدید؟!

- من نفهمیدم.

ای بابا، باز این دختره.

- باشه، یک بار دیگه توضیح میدم؛ خوب گوش کنید.

دوباره شروع به توضیح دادن کردم و وقتی تموم شد، باز هم روم رو به سمت بچه‌ها کردم و پرسیدم:

- فهمیدید؟!

- باز هم نفهمیدم!

دیگه اعصابم از دست این دختره خورد شد.

- خانم ناصری، میشه بگید حواستون کجاست که یاد نمی‌گیرید؟!

- وا! تقصیر من چیه که یاد نمی‌گیرم؟ شما هم وظیفه‌تون هست که توضیح بدید یاد بگیرم.

- درسته؛ وظیفه یک بار، دوبار، نه هر بار!

- من نمی‌دونم، من نفهمیدم.

- دیگه توضیح نمیدم؛ می‌خواستی خوب گوش کنید.

- اوکی.

نگاهش کردم و دیدم داره می‌خنده. من هن در حد انفجار اعصابم خورد بود. شروع به درس دادن کردم و تا سه‌ی بعد از ظهر  یک‌سره درس دادم و خیلی هم خسته بودم. دانشجوها هم خستگی از چهره‌شون می‌بارید.

- خب، تموم شد و جلسه‌ی بعد امتحان از همین مطالب می‌گیرم.

- چشم استاد.

- خسته نباشید!

- همچنین.

از کلاس بیرون زدم و توی دفتر رفتم. وسایلم رو برداشتم که امیر گفت:

- من امروز ماشین نیاوردم؛ من رو برسون!

- باشه، بریم داداش که دارم از خستگی می‌میرم!

- اوخی، بریم.

ویرایش شده توسط miss.ziba.m_
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

"آرمین"

با امیر توی محوطه‌ی دانشگاه رفتیم که به خونه بریم که همین دختره‌ی احمق جلوی چشم‌هام ظاهر شد. سریع روم رو به سمت امیر کردم و گفتم:

- امیر، این دختره هست.

- کدوم دختره پسر؟

- همون که توی کلاس رو مخ من راه میره!

- آهان؛ همون که تو رو به این روز انداخته!

و شروع به خندیدن کرد.

- چرا می‌خندی؟

- آروم باش؛ آخه چهره‌ات خنده‌داره داداش!

و دوباره خندید.

- باشه، بخند.

بلندتر خندید.

- آفرین امیر؛ آفرین!

- باشه، دیگه نمی‌خندم. خوبه؟

- نه، راحت باش.

- داداش به زور جلو خودم رو به خاطر تو گرفتم؛ بریم تا نترکیدم.

- آفرین، بریم تا من هم تو رو نزدم.

من و امیر به سمت ماشین رفتیم که امیر پرسید:

- اسمش چیه؟

- اسمش یادم نمیاد؛ وایستا فکر کنم.

اسمش چی بود؟ خدا، یادم نمیاد.

- خوبه که می‌خوای یه اسم بگی. بمب اتم که خنثی نمی‌کنی!

- خب، داداش فقط فامیلش یادمه.

- خب فامیلش چیه؟

- ناصری.

- خب اسمش چیه؟!

- آهان؛ یادم اومد.

- خب، بگو؛ نکنه زیر لفظی می‌خوای؟!

- هستی ناصری.

- جون، اسمش رو!

- کجا قشنگه؟

- قشنگ نیست؟

- نه.

- الآن اعصابت خورد هست!

- اصلاً اعصابم خورد نیست.

- آره، دارم می‌بینم.

دوباره شروع به خندیدن کرد.

- امیر، بیا سوار ماشین شو تا نزدمت.

صداش رو تغییر داد و با صدای زنونه گفت:

- چشم همسر عزیزم!

- دلت کتک می‌خواد؟

- وا، عشقم؟! دلت میاد من رو بزنی؟

- می‌خوای ببینی دلم میاد یا نه؟

- آره.

- امیر گمشو سوار شو.

- باشه بابا؟ به اعصاب خودت مسلط باش!

- امروز این دختره به اندازه‌ی کافی رو مخ من رفته، تو هم الآن.

- آروم باش داداش.

سوار ماشین شدیم، داشتم از خستگی  می‌مردم. به ترافیک رسیدیم. از ترافیک اومدیم بیرون اول از همه امیر رو به خونه رسوندم و بعد خودم به سمت خونه‌ی مجردی‌ام رفتم.

"هستی"

به خونه رسیدم. نرگس خانم ناهار درست کرده بود. غذا خوردم و رفتم خوابیدم. خداروشکر تا چهارشنبه با استاد ایکبیری نداشتیم، چه‌قدر آدم می‌تونه سخت‌گیر باشه آخه؟!
***
شب بیدار شدم و شام درست کردم. خوردیم و نرگس رفت بخوابه که فردا مدرسه بود. من هم پیش مامان که داشت فیلم نگاه می‌کرد، رفتم.

- چه خبر بهترینم؟!

مامان گفت:

- هستی، دلم واسه‌ی هانیه تنگ شده.

بعد از این حرفش شروع به گریه کردن کرد. من هم چشم‌هام پر از اشک شد؛ ولی به خاطر مامانم نمی‌تونستم گریه کنم. باید آرومش می‌کردم، بغض خودم رو قورت دادم و مامان رو بغل کردم.

- گریه نکن عزیزم، هانیه حتی به ما فکر هم نمی‌کنه.

- به خاطر همین دارم گریه می‌کنم، نه ماه تو شکم خودم نگهش داشتم و بیست و چهار سال بزرگش کردم که تا ازدواج کنه و حتی بهم فکر نکنه؟

- گریه نکن عزیزم، من هستم.

- من فدای تو بشم عزیزم!

- ببین اسم من هم هستی هست؛ یعنی همیشه پیشت هستم.

- باشه، حالا زبون نریز؛ برو بخواب فردا دانشگاهی.

- فردا بعد از ظهر کلاس دارم.

- خوبه، قربونت برم. خونه‌ی بندرعباس اجاره رفت؟!

- نه هنوز.

- پس خرجی‌مون رو از کجا بیاریم و یا اجاره خونه؟!

- نمی‌دونم، انشاالله همه چیز درست میشه. شما به این چیزها فکر نکن.

این رو گفتم و مامان رو بوسیدم. توی حیاط رفتم. حق با مامان بود. پول از کجا می‌آوردیم؟ فردا صبح باید به دنبال کار پاره‌وقت برم که بعد از ظهرها سر کار برم و روزهایی که بعد از ظهر کلاس داشتم، صبح‌ها می‌رفتم. نمی‌شد همین‌جوری توی خونه بشینم.

***

"دو روز بعد"

تازه از خواب بیدار شدم. باید به دانشگاه می‌رفتم. این چند روز این‌قدر دنبال کار گشتم؛ ولی نبود. دوباره باید دنبال کار بگردم. آماده شدم که به دانشگاه برم. امروز با اون لندهور داشتیم و امتحان می‌گرفت. خداراشکر خونده بودم. به ایستگاه اتوبوس رفتم. سوار اتوبوس شدم و به دانشگاه رفتم.  توی کلاس نشسته بودم. حوصله هیچ چیز رو نداشتم که استاد وارد کلاس شد و  گفت:

- صبح به خیر، برگه‌ها رو در بیارید سؤال‌ها رو بنویسید.

- صبح به خیر. چشم!

سؤال‌ها رو نوشتم و شروع به جواب دادنشون کردم. اولین نفر بودم که تمومش کردم و خوب چک کردم که باز چیزی یادم نره و دوباره نمره کم کنه. بردم ک برگه رو روی میز گذاشتم. جوری بهش نگاه کردم که انگار طلبکار بودم. همه برگه‌هاشون رو دادن و شروع به تصحیح کردن کرد. برگه‌ها رو تصحیح کرد و بهمون داد. نمره‌ی کامل رو گرفته بودم.

استاد رجایی گفت:

- الآن درس میدم و همه‌اش فرمولیه. بعد از پایان درس یکی- یکی میارم بالا حل کنه. اوکی؟!

یکی از دانشجوها که اسمش نوید بود، گفت:

- یعنی جلسه‌ی بعد دوباره از همین مطالب که الآن درس می‌دید امتحان می‌گیرید؟!

- نه، اگه این‌جا خوب حل کردید امتحان نمی‌گیرم؛ اما اگه یک نفرتون، گفته باشم، حتی یک نفرتون بلد نباشه و نتونه حل کنه، از همه جلسه بعد امتحان می‌گیرم.

- یا چه‌قدر سخت‌گیر!

- چیزی گفتید خانم ناصری؟!

فکر کنم شنید.

- نه.

- خوبه. بریم که مسئله‌ها رو درس بدم و خوب گوش بدید.

شروع به درس دادن کرد. خیلی سخت بود؛ ولی ناگفته نَمونه که جدا از سخت‌گیری‌اش، خیلی خوب تدریش می‌کرد. هر مسئله که می‌گفت، سه بار توضیح می‌داد و من خداروشکر متوجه شدم. درس رو تموم کرد و گفت:

- اسم می‌برم، بیاید بالا.

- چشم استاد.

- اولین نفر، هستی ناصری!

چی؟ از قصد اولین نفر من رو صدا کرد.

- خانم ناصری، بیا بالا.

- اوکی.

بالا رفتم و سخت‌ترین مسئله رو به من داد؛ ولی خداروشکر بلد بودم. حلش کردم  و نشستم. هه! فکر کرده با این چیزها من رو اذیت می‌کنه؛ کور خوندی رجایی!

***

ویرایش شده توسط miss.ziba.m_
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

بعد از حل مسئله سر جام نشستم. بعد از من نوید رو صدا زد و اون هم مثل من جواب داد و نشست. ادامه‌ی بچه‌ها جواب دادن و خداروشکر جلسه‌ی بعد امتحان نمی‌گیره. کی میشه کلاسش تموم شه برم دنبال کار؟ خدایا، خودت بهم کمک کن که توی این شهر غریب محتاج پول نشم! همین‌جوری داشتم فکر می‌کردم و کلاً یادم رفته بود که توی کلاس هستم. این رجایی توی تفکراتم گند زد.

- خانم ناصری، کجایید؟!

حالا بهترین موقعیت هست که حرصش رو در بیارم. از قصد برگشتم دور و برم رو نگاه کردم و گفتم:

- نمی‌بینید؟ توی کلاس هستم. کجا باشم؟

- خانم ناصری، مسخره‌بازی رو بگذارید کنار و حواستون به درس باشه!

- من حواسم به درس هست.

- خب، بگو ببینم. الآن چی گفتم؟!

- گفتید، خب بگو ببینم چی گفتم.

- خانم ناصری، بار آخر هست که میگم این‌جا کلاس هست و خونه‌ی خاله نیست!

- مگه من گفتم این‌جا خونه‌ی خاله هست؟

دیگه خیلی عصبی شده بود. همه از پررویی من تعجب کرده بودن که لارا گفت:

- با استاد درست صحبت کن. احترام بلد نیستی؟

- مگه من چه‌جوری صحبت کردم؟

- زبون‌درازی می‌کنی!

- به تو چه!

- درست صحبت کن دختر خانم، به نعفته.

- نه بابا؟! داری من رو تهدید می‌کنی؟

درگیر دعوا با این دختره لارا بودم که صدای داد رجایی از دعوا دست کشیدیم:

- بسه!  ساکت شید، وگرنه می‌اندازمتون بیرون.

لارا گفت:

- تقصیر خانم ناصریه.

- خانم ناصری، برید بیرون.

- چرا من برم بیرون؟!

- گفتم برید بیرون.

لارا خانم با پوزخند بهم نگاه می‌کرد. دختره‌ی ایکبیری. از کلاس رفتم و رجایی هم بیرون اومد.

- ببین دختر، بار آخرت باشه تو کلاس من این‌جوری صحبت می‌کنی. فهمیدی؟!

- نفهمیدم.

- ببرمت دفتر خوبه؟ یا این‌که این ترم بندازمت.

واقعاً ترسیدم! انگار جدی صحبت می‌کرد.

- چی‌شد؟ ترسیدی؟! پس بار آخرت باشه.

با این حرفش توی کلاس رفت. ای خدا! حیف که استاد کتاب تخصصی بود؛ وگرنه چنان بلایی سرش می‌آوردم که مرغ‌های آسمون به حالش زار- زار بخندن. توی کلاس رفتم و چشمم به لارا خورد. دختره‌ی بی‌تربیت! درسته زورم به رجایی نمی‌رسه؛ ولی این رو آدم می‌کنم. سر جام نشستم و به درس گوش دادم. احساس کردم یکی داره خیره نگاهم می‌کنه. برگشتم و نگاه کردم که دیدم نوید داره نگاهم می‌کنه. وا! چرا داره این‌جوری نگاه می‌کنه؟

"آرمین"

خدایا از دست این دختره چی‌کار کنم؟ خیلی زبون درازه؛ به کی رفته که این‌جوریه؟ پولداری بد دردی هست! بعد از درس به سمت بچه‌ها برگشتم و نگاه کردم. دیدم که همین دختره با نوید داشتن همدیگه رو نگاه می‌کردن.نکنه این دوتا عاشق همدیگه هستن،  احتمال داره. بی‌خیال به بچه‌ها گفتم:

- درس امروز هم تموم شد. تا جلسه بعد همین مسئله‌ها رو تمرین می‌کنید.

- چشم استاد.

- خسته نباشید.

- همچنین.

از کلاس بیرون رفتم. توی دفتر رفتم، وسایلم رو جمع کردم و به سمت خونه رفتم. به خونه رسیدم. یک دوش گرفتم و چیزی خوردم. می‌خواستم بخوابم که گوشی‌ام زنگ خورد. مامان بود، سریع جواب دادم:

- سلام بر سلطان قلب‌ها!

- سلام آقا آرمین بی‌معرفت!

- چرا بی‌معرفت؟

- نمیگی مادرم مُرده هست یا زنده!

- وا، دیشب که اون‌جا بودم!

- آهان؛ راست میگی. خب، امشب هم بیا پیش ما، مهمون داریم.

- مهمون کیه؟

- خانواده‌ی سالاری.

- ای بابا، مادر من؛ ول کن لطفاً. حوصله ندارم!

- یعنی چی حوصله ندارم؟ میای. روی حرف من حرف نزن بچه!

- آخه مامان، از این دختره لارا خوشم نمیاد. توی دانشگاه می‌بینمش، دیگه مهمونی هم بیام ببینمش.

- وا! دختر به این خوبی.

- آره، فقط عشوه میاد!

- بهونه نیار. میای؛ چون زشته. فهمیدی؟!

- فهمیدم. چشم، میام.

- آفرین پسر خوبم، دیگه کاری نداری؟

- نه مامان، مواظب خودت باش. شب می‌بینمت!

- باشه، خداحافظ پسرم.

- خداحافظ مامانی.

و گوشی رو قطع کرد. ای خدا! حداقل یکم بخوابم و بعد به خونه‌ی بابا برم. سرم‌ رو گذاشتم و نفهمیدم چه‌جوری خوابم برد.

***

حدوداً ساعت شش بعد از ظهر بود که از خواب بیدار شدم. آماده شدم و به سمت خونه‌ی بابا رفتم. رسیدم و با خانواده سلام و احوال‌پرسی کردم. ما یک خانواده چهار نفره‌ایم. مامان، بابا، من و داداش آرمان که هفده سالشه. بابام یک شرکت داره و به قول همه وضع مالی‌مون توپه. خداروشکر از زندگی‌ام راضی هستم. یکهو صدای زنگ در اومد و مامان گفت:

- مهمون‌ها اومدن! باید خیلی خوب به نظر بیایم مخصوصاً جلوی شیدا خانم، زن آقای سالاری.

بابا گفت:

- پس بگو چرا سنگ تموم گذاشته؛ به خاطر شیدا خانم!

با حرف بابا خندیدیم و خدمتکار در رو باز کرد. خانواده‌ی سالاری با این دخترشون لارا داخل اومدن. حالا این‌قدر عشوه‌ی الکی میاد. بعد سلام و احوال پرسی نشستن. شیدا و مامان یک طرف، بابا و آقای سالاری یک طرف؛ من، آرمان و لارا هم یک طرف. ما ساکت نشسته بودیم و آرمان می‌دونست از این دختر خوشم نمیاد. از قصد بلند شد. یک چشمک زد و رفت. وایستا آرمان، می‌کشمت. لارا دید که آرمان رفت، گفت:

- خوبی آرمین؟

- مرسی. شما خوبی؟

- مرسی، نگو شما؛ بگو تو. راحت باش!

یه لبخند زورکی زدم و سرم رو توی گوشی کردم. دیگه حرفی نزدیم و واسه‌ی شام رفتیم. شام رو خوردیم و یکم نشستیم. بعد مهمون‌ها رفتن و من هم توی اتاقم رفتم. دیگه دیر وقت بود. خونه نرفتم و با کلی خستگی توی رخت‌خواب رفتم و به خواب عمیق فرو رفتم.

***

ویرایش شده توسط miss.ziba.m_
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

"هستی"

امروز پنجشنبه بود. از خواب بیدار شدم و آماده  شدم که به دنبال کار برم. هر جور شده امروز باید واسه‌ی خودم کار پیدا کنم. از خونه بیرون زدم و به ایستگاه اتوبوس که به بالا شهر تهران برم. وارد اولین کافه‌ای  که آگهی زده بود، شدم؛ ولی با شرایطی که من می‌خواستم باشه، من رو واسه‌ی کار نخواستن. تا یک بعد از ظهر الکی دور خودم گشتم. با این وضعیتم کسی من رو به کار نمی‌گرفت. تنها راه حلم این بود که به شرکت خدمات امور منزل برم. چاره‌ی دیگه‌ای ندارم. به خدمات امور منزل رفتم و شرایطم  رو گفتم. اون‌ها هم قبول کردن و شماره‌ام رو ازم گرفتن تا بهم خبر بدن که کجا برم. بعد کلی گشتن، رفتم واسه‌ی خونه یه چیزی گرفتم و به خونه رفتم.

- سلام بر اهل خونه!

نرگس گفت:

- سلام، یکم یواش‌تر. مامان خوابه.

- چشم، ببخشید.

رفتم لباسم رو عوض کردم که برم غذایی درست کنم. توی آشپزخونه شروع به کار کردم و غذای خوشمزه‌ای درست کردم. ماشاءالله واسه‌ی خودم یک کد بانویی‌ هستم!

وجدان گفت:

- تو خودت اگه از خودت تعریف نکنی، خب کسی ازت تعریف نمی‌کنه!

- یه سؤال.

- بپرس!

- من از دست تو خلاص نمیشم؟

- نه عزیزم، می‌دونی چرا؟ چون وجدان درونتم، یک تیکه از وجودتم.

- باور کن حاضرم وجودم رو آتیش بزنم؛ ولی تو یه تیکه از وجودم نباشی.

- قاتل!

- برو تا نکشتمت!

- آخر توی جهنم می‌سوزی، بهت گفته باشم!

- اشکال نداره، تو برو.

- باشه، خداحافظ.

- برو که نبینمت!

دست از خود درگیری برداشتم. مامان هم بیدار شده بود. سفره رو انداختیم. ناهار رو خوردیم و نرگس خانم ظرف‌ها رو شست. من هم رفتم یکم استراحت کنم.

" دو روز بعد"

امروز دانشگاه کلاس داشتم، ناگفته نماند با اون لندهور بی‌خاصیت. نمی‌دونم کی این رو استاد کرده که برم دهنش رو سرویس کنم؛ اما نه، خوب درس میده! ولش بابا، آماده شم و دانشگاه برم. به دانشگاه رسیدم و توی کلاس رفتم که نوید به سمتم اومد و گفت:

- سلام. خوبی؟

- سلام، مرسی. تو خوبی؟

- مرسی. چه خبرها؟

- سلامتی!

- می‌خواستم بپرسم، میشه با هم دوست باشیم.

- دوست؟!

- فکر بد نکن. از اون دوست‌ها نه، فقط به خاطر درس و دانشگاه.

- باشه، مشکلی نیست.

- خوبه پس.

- اوهوم!

دیگه حرفی نزدیم. به نظر می‌اومد پسر خوبی باشه و درسش هم عالی بود. می‌تونستیم از هم کمک بگیریم. صدای تق- تق در اومد. این لندهور داخل اومد و گفت:

- صبح به خیر دانشجوهای عزیز!

- صبح به خیر استاد.

دانشجوهای عزیز رو حتماً با لارا خانم بود؛ آخه ما رو عزیز نمی‌دونه!

- این جلسه امتحان نمی‌گیرم و درس میدم؛ ولی جلسه‌ی بعد امتحان می‌گیرم.

یکی از دانشجوها که اسمش سامیار بود، گفت:

- استاد، چرا هر درسی می‌دید جلسه‌ی بعدش امتحان می‌گیرید؟!

- چون اگه درس بدم می‌رید خونه و جزوه‌ها رو می‌اندازید کنار. نمی‌خونید و اگه بخونید، واسه‌ی امتحان توی مغزتون می‌مونه. واسه‌ی امتحانات ترم راحت می‌تونید بخونید. فهمیدی؟

- بله استاد.

- خب، بریم سر درسمون.

شروع به جزوه نوشتن کردیم. دست‌هام دیگه خشک شده بود؛ ولی دست بر نمی‌داشت و همین‌جوری می‌گفت. یکهو این لارا گفت:

- استاد، خسته شدیم. میشه استراحت بدید؟!

- باشه، یکم استراحت کنید و بعد ادامه‌اش رو میگم.

- چشم استاد.

وا! به حرف این لارا خانم استراحت داد‌. مطمئنم یه چیزی بینشون هست. اصلاً به من چه؟! نیم‌ساعت استراحت داد و باز هم شروع به جزوه گفتن کرد. تا آخر کلاس کلاًجزوه نوشتیم که بالأخره دست برداشت و گفت:

- خسته نباشید، جلسه‌ی بعد از همین‌ها امتحان می‌گیرم.

یا خدا! یعنی چی از این‌ها؟ خسته می‌شیم. از عصبانیت گفتم:

- از این‌ها؟

- بله!

- استاد این‌ها خیلی زیاده.

- خانم ناصری، آیا مشکلی دارید؟

- بله، آخه این‌ها خیلی زیاده. ما فردا دوباره با شما داریم. چه‌جوری بخونیم؟ تا سه‌ی بعد از ظهر با استاد‌های دیگه کلاس داریم.

- از سه‌ی بعد از ظهر بفرمائید خونه و درستون رو بخونید.

ای خدا! من بعد از ظهر باید سر کار می‌رفتم و نمی‌تونستم بهش بگم.

- خیلی زیاده. نمی‌تونیم توی خونه استراحت کنیم!

- من دیگه اعتراضی نشنوم؛ فردا هم امتحان می‌گیرم. خسته نباشید.

- همچنین استاد.

شیطونه میگه بزنم فکش رو پایین بیارم! خدایا، چی‌کار کنم؟ مطمئنم این امتحان رو می‌افتم. تا سه‌ی بعد ظهر  کلاس داشتیم و بالأخره تموم شد. به سمت خونه رفتتم. آدرس رو گرفتم که برای نظافت خونه برم. یک خونه‌ی کوچیک و خوشگل توی الهیه بود. در زدم ک نگهبان در رو باز کرد و من بهش گفتم از طرف شرکت واسه‌ی نظافت اومدم. نگهبان یک پیرمرد مهربون بود، گفت:

- دخترم زود کارت رو انجام بده تا رئیس نیومده.

- چشم عمو.

نگهبانه رفت و من هم وارد خونه شدم. معلوم بود خونه‌ی مجردی هست؛ خیلی به هم ریخته بود و من هن شروع به کار کردم. تا پنج بعد ظهر همه‌ی کارهام رو انجام دادم. مونده بود لباس‌ها رو اتو کنم و توی اتاق بگذارم. لباس‌ها رو اتو کردم و می‌خواستم وارد اتاق بشم که دیدم در اتاق قفل هست. به سمت نگهبان رفتم و گفتم:

- ببخشید عمو، می‌خوام لباس‌ها رو بگذارم توی اتاق؛ اما در قفل هست!

- رئیس خودش در رو قفل کرده. تو لباس‌ها رو بگذار روی مبل، خودشون می‌برن توی اتاق.

- چشم عمو.

توی خونه برگشتم و لباس‌ها رو روی مبل گذاشتم. ادامه‌ی کارهام رو انجام دادم و وسایل خودم رو جمع و جور کردم. به سمت خونه رفتم. خیلی خسته بودم. یک دوش گرفتم و خوابیدم.

***

"آرمین"

بعد از دانشگاه  با امیر، به خونه‌اش رفتیم. یکم نشستیم و بعد به خونه رفتم. وقتی رسیدم، آقا محمد در رو باز کرد و من هم ماشین رو توی پارکینگ بردم. بعد سلام، با آقا محمد توی خونه رفتم. تا پام رو توی خونه گذاشتم، یک بوی عطر دخترونه به مشامم رسید. خیلی آشنا بود و خونه هم خیلی مرتب بود.

- آقا محمد، میشه بیاید؟

- بله آقا؟

- کی خونه رو مرتب کرده؟

- خدمتکار اومده بود و خونه رو مرتب کرد.

- آهان؛ بالأخره فرستادن.

- بله.

- خسته نباشید.

- همچنین پسرم. راستی پسرم!

- جانم عمو؟

- این دختر خانم لباس‌های شما رو اتو کردن؛ ولی در اتاق قفل بود، گذاشتن روی مبل و رفتن.

- آهان، مرسی.

آقا محمد رفت؛ ولی بویی که توی خونه‌ام بود، بوی عطر دخترونه و سبک بود. خیلی خوشبو بود. وارد خونه که شدم، اولین بار بود این‌قدر مرتب شده بود. توی آشپزخونه رفتم و دیدم جای وسایل‌ها عوض شده. در کابینت‌ها رو باز کردم. خیلی مرتب بود! از این به بعد باید بگم حتماً همین دختر خانم رو واسه‌ی نظافت بفرستن؛ کارش عالی هست! رفتم و در اتاق رو باز کردم. کاش  در اتاق رو باز می‌گذاشتم تا اتاق رو هم مرتب کنه. لباس‌ها رو از روی مبل برداشتم و توی کمد گذاشتم. لباس‌هام رو عوض کردم یک دوش گرفتم. به سمت جزوه‌هایی که به بچه‌ها داده بودم، رفتم و سؤال‌ها رو واسه‌ی امتحان فردا علامت زدم. کارم تموم شد و رفتم بخوابم.

***

صبح از خواب بیدار شدم و به خدمات امور منزل زنگ زدم و گفتم هر وقت خواستن واسه مرتب کردن خونه کسی رو بفرستن، همون خانم رو بفرستن. آماده شدم به دانشگاه برم. صبحانه رو آماده کردم که بخورم. زنگ در خونه رو زدن و آقای محمدی صبح‌ها نیست. رفتم در رو باز کردم و دیدم آقا آرمان اومده.

- به- به! آقا آرمان این‌جا؟

- سلام داداش خوبی؟

- سلام مرسی تو خوبی.

- خداروشکر.

- از این طرف‌ها؟

- اومدم من رو ببری مدرسه و بعد بری دانشگاه.

- پس راننده کو؟

- امروز رو می‌خوام با داداشم برم مدرسه. مشکلیه؟

- نه، خیلی هم خوبه. صبحانه خوردی؟

- نه.

- پس بریم سر سفره.

- بریم که حسابی گشنمه.

واسه‌ی صبحانه، با هم سر سفره‌ی صبحانه رفتیم.

- خب داداش. درس‌ها چه‌طوره؟ اذیت نمیشی؟

- نه داداش، تو رو دارم اذیت نمیشم.

- آسونه رشته‌ات یا نه؟!

- خوبه که خودت هم تجربی خوندی!

- نه. میگم واسه‌ی تو آسونه یا نه؟

- آره، خوبه. آخه مشاور هم هست و این‌که داداشم دکتره. چی بهتر از این؟

- آفرین، به من افتخار کن.

- خب حالا! من هم چند سال دیگه دکتر میشم.

- انشاءالله.

و هر دو خندیدیم.

- آماده‌ای بریم آرمان؟

- آره، بریم داداش.

رفتیم و سوار ماشین شدیم. اول آرمان رو به مدرسه رسوندم و بعد به دانشگاه رفتم. وارد دفتر شدم که امیر روم پرید.

- چته پسر؟

- داداش، عاشق شدم.

- هان؟ چی گفتی؟!

- عاشق شدم.

- خب؟

- خب نداره.

- وا! عاشق کی شدی؟!

چهره‌اش رو خجالت‌زده کرد و گفت:

- اسمش آرمین هست.

و شروع به خندیدن کرد.

- زهرمار دیوونه! فکر کردم واقعاً عاشق شدی. خب قطعاً عاشق کسی می‌شدی دختره جوابش نه هست.

یکهو از خنده دست کشید و گفت:

- چرا اون‌وقت؟!

- برادر من، کی عاشق دیوونه‌ی تیمارستانی میشه که اون دختره عاشق تو بشه؟

حالا نوبت من بود زیر خنده بزنم. شروع به خندیدن کردم و امیر هم حرصی نگاه می‌کرد.

- باشه آقا آرمین، نشونت میدم!

بعد از این حرف رفت و من هم دوباره شروع به خندیدن کرد. به خدا دیوونه هست. وسایل‌هام رو برداشتم و توی کلاس رفتم. همه نشسته بودن.

- صبح به خیر.

- صبح به خیر استاد.

- خب خوندید؟!

- بله استاد.

- پس برگه‌ها رو در بیارید سؤال‌ها بگم.

برگه‌هاشون رو در آوردن و من سؤال‌ها رو گفتم. اون‌ها هم نوشتن و من هم مراقب بودم کسی تقلب نکنه. بلند شدم و شروع به قدم زدن کردم. وقتی به صندلی همون دختره رسیدم، دیدم همه رو نوشته بود. پس چرا نشسته بود؟ به من چه اصلاً؟ به قدم زدن ادامه دادم و وقتی به صندلی لارا رسیدم، گفت:

- استاد میشه به برگه‌ام نگاه کنید؟

خم شدم و برگه‌اش رو نگاه کردم که گرمی دستی رو احساس کردم. نگاه کردم و دیدم لارا دست من رو گرفته، سریع دستم رو کشیدم و گفتم:

- وقت تمومه! برگه‌ها رو جمع کنید.

همه برگه‌ها رو گذاشتن و شروع به تصحیح کردن کردم و یکی صدا کردم اومدن برگه‌هاشون رو گرفتن. نوبت اون دختره بود صداش  کردم اومد بغل میز وایستاو که یه بوی آشنا بهم خورد! این همون عطر دیشب هست. آره، خودشه؛ یعنی این دختره هم همون عطر رو زده؟! برگه‌ام رو دادم که رفت و نشست. چه عطری داره.

- خب، الآن درس رو شروع می‌کنیم. فقط صحبت نباشه و خوب گوش کنید.

شروع به درس دادن کردم. امروز رو کلاً با همین کلاس، کلاس داشتم. بعد از دو ساعت بهشون استراحت دادم و خودم توی دفتر رفتم. وقتی وارد دفتر شدم، امیر صورتش رو اون‌ور کرد. انگار قهره! به سمتش رفتم و گفتم:

- داداش، باهام قهری؟!

- نه.

- آره، معلومه! ببخشید، شوخی کردم خب.

- باشه بابا. برو قهوه بیار بخوریم.

خندیدم و رفتم قهوه آوردم. خوردیم که خستگی‌مون رفع شه.

***

ویرایش شده توسط miss.ziba.m_
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

"هستی"

خیلی خوابم می‌اومد؛ آخه دیروز کلی کار کرده بودم. هم بیرون از خونه و هم داخل خونه. تا صبح هم واسه‌ی امتحان خوندم. استاد هم داشت جزوه می‌داد، امروز رو کلاً با رجایی داشتیم. صدای در اومد کسی نبود جز رجایی و گفت:

- سلام مجدد.

- سلام استاد.

- خب بریم ادامه‌ی جزوه.

و شروع به درس دادن کرد من هم چشم‌هام به زور باز بود و دلم می‌خواست بخوابم. سرم رو روی دسته‌ی صندلی گذاشتم و خوابیدم که باز این لندهور صداش در اومد:

- خانم ناصری، بسه دیگه بار چندمه سر کلاس من می‌‌خوابی! پاشید برید بیرون آبی به سر صورت خودتون بزنید و بیاید.

من خم که از خدا خواسته! بیرون، به سمت دستشویی‌ها رفتم. آبی به سر و صورتم زدم و بیرون اومدم. رفتم سمت کلاس و در زدم که رجایی گفت:

- بیا تو.

من خم وارد کلاس شدم؛ ولی هنوز بی‌حال بودم. این دفعه نشستم و به درس گوش دادم. خیلی خسته بودم، بعد از کلی درس دادن آقا بالاخره دست کشید، من هم بالافاصله سرم رو گذاشتم رو دسته صندلی و خوابیدم

***

"آرمین"

بلافاصله که درس رو تموم کردم، دیدم این دختره سرش رو روی دسته‌ی صندلی گذاشت و خوابید! چشه امروز؟ نه حرفی می‌زنه، نه اذیت می‌کنه! بهتر، صدای نحسش رو نمی‌شنوم. از کلاس بیرون رفتم. وارد دفتر شدم که یکم استراحت کنم و دوباره سر کلاس برم. خودم هم خسته شده بودم. نگاه کردم و دیدم امیر پکر نشسته بود! رفتم سمتش و پرسیدم:

- چته آقا امیر؟

- هیچی.

- یعنی چی هیچی؟!

- بی‌خیال آرمین.

- یعنی چی بی‌خیال؟ بگو ببینم چته؟!

- آرمین، لطفاً بی‌خیال شو.

بعد از این حرفش بلند شد و رفت. وا! چش بود؟ نکنه اتفاقی براش افتاده؟ همه‌اش توس فکر امیر بودم که نفهمیدم کی ساعت کلاس شد! بلند شدم و به سمت کلاس رفتم. امیر هم به سمت کلاسی که امروز باهاش کلاس داشت، رفت. باید بفهمم این پسره چش هست! وارد کلاس شدم و سلام کردم. می‌خواستم شروع به درس دادن کنم ک دیدم که این دختره هنوز خوابه! الآن فرصت خوبی بود تا اذیتش کنم. به سمت صندلی‌اش رفتم و یک ضربه‌ی محکم به دسته‌ی صندلی زدم که از رو صندلی پایین افتاد! این‌قدر خنده‌ام گرفته بود که اگه نمی‌خندیدم، منفجر می‌شدم؛ اما نمی‌تونستم بخندم ولی بقیه می‌خندیدن خودش هم تعجب کرده بود. من هم به زور جلوی خند‌ه‌ام رو گرفتم  و گفتم:

- خانم ناصری، از روی زمین بلند شید و دیگه شب‌ها زود بخوابید.

با این حرفم کل کلاس روی هوا رفت. من هم رفتم و روی صندلی‌ام نشستم. این دختره هم از روی زمین بلند شد. خودش رو پاک کرد و سر جاش نشست. اما چرا چیزی نگفت؟! بی‌خیالش. شروع به درس دادن کردم. آخرین کلاس بود. خودم هم خسته بودم و لحظه‌شماری می‌کردم که به خونه برم. بالأخره کلاس تموم شد و من به خونه رفتم.

***

"دو هفته بعد"

"هستی"

تازه از سرکار به خونه اومدم. دو روز در میون میرم اون خونه رو تمیز می‌کنم. انگار رئیس اون خونه از کار من خوشش اومده بود و همیشه من باید اون خونه رو تمیز می‌کردم. اون روز هم تمیز کردم و به خونه اومدم که درس بخونم. دو روز بعد، یعنی شنبه امتحان داشتم. از دست این لندهور! این دو هفته کلی با هم دعوا کردیم و نمی‌دونم کی میشه این رو می‌زنم، راحت میشم! فقط نرگس می‌دونست من کار می‌کنم؛ ولی مامان نمی‌دونست. نمی‌خواستم مامان بفهمه، چون ناراحت می‌شد. وقتی به خونه اومدم، نرگس خانم  شام درست کرده بود. شام رو خوردیم و رفتم که بخوابم.

***

تازه از خواب بیدار شدم و صبحانه خوردم. نرگس و مامان خوابیده بودن و من هم بعد از صبحانه، تا ظهر شروع به درس خوندن کردم. داشتم درس می‌خوندم. ساعت یک بعد ظهر بود که یادم افتاد باید پیش نازی، دوست جدیدم می‌رفتم. دختر خیلی خوبی بود. وضع مالی‌اش متوسط بود؛ اون تنها کسی بود که می‌دونست وضع من این هست و توی این دو هفته، خیلی با هم صمیمی شده بودیم. توی فکرش بودم که گوشی‌ام زنگ خورد و دیدم که حلال‌زاده خودشه! سریع جوابش رو دادم:

- بگو مزاحم؛ چی می‌خوای؟

- مزاحم خودتی! تو چی می‌خوای؟

- وا! دختر، تو زنگ زدی.

- آهان؛ راست میگی. نمیای بریم بگردیم؟ توی خونه حوصله‌ام سر رفته!

- کجا بریم مثلاً؟!

- بیا بریم شهربازی.

- وای آره، میام؛ ولی کاش نرگس هم می‌اومد!

- خب بیارش.

- خوابه.

- آهان انشاءالله یک وقت دیگه می‌بریمش!

- باشه، پس من آماده میشم.

- باشه عزیزم؛ من هم میام دنبالت.

- با چی میای؟!

- با ماشین بابام.

- آهان؛ باشه.

خب، چی بپوشم؟ به سمت کمدم رفتم و یک مانتوی کوتاه جلو باز مشکی با یک شلوار لی مشکی برداشتم. جلوی آینه رفتم و یکم آرایش دخترونه کردم. موهام رو دم اسبی بستم و دو تیکه رو توی صورتم ریختم. توی آینه کلی قربون صدقه‌ی خودم رفتم که گوشی‌ام زنگ خورد و نازی بود. جوابش رو دادم:

- دختر، بدو بیرون؛ منتظرتم.

- باشه، دارم میام.

قطع کردم. شال سفیدم رو با کفش‌هام ست کردم و بیرون رفتم. هوا هم خیلی خوب بود! فکر نمی‌کردی ساعت دو ظهر باشه. سوار ماشین شدم و به سمت شهربازی رفتیم. دلم می‌خواست مثل بچه‌ها ساعت‌ها بازی کنم. بالأخره رسیدیم. داخل شهربازی رفتیم که گوشی‌ام زنگ خورد. نگاه کردم که دیدم نوید بود. وا! چرا این داره زنگ می‌زنه؟ جوابش رو ندادم و گوشی‌ام رو توی کیف گذاشتم. سرم پایین بود و داشتم راه می‌رفتم که نفهمیدم چی‌شد. به یکی خوردم و زمین افتادم. اعصابم خورد شد. سرم رو بلند کردم تا هزار تا حرف بارش کنم که دیدم! این این‌جا چی‌کار می‌کنه؟!

- تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟!

رجایی گفت:

- ببخشید. واقعاً نمی‌دونستم شهربازی باباته!

- نه، آخه تعجب کردم پیرمرد به این سنی اومده شهربازی!

- پیرمرد؟! تو خودت بیست و یک سالته و من دو سال از تو بزرگ‌ترم؛ بعد به من میگی پیرمرد؟ خنده داره.

- وا! به ابهت یک استاد و پزشک نمیاد بیاد شهربازی!

- اولاً از روی زمین بلند شو. دوماً، این‌جا کافه هم داره جز وسایل بازی!

با حرف اولش تازه یادم اومد روی زمین افتادم! سریع بلند شدم و خاک‌هایی رو که روی مانتوم بود، پاک کردم. به سمت رجایی رو کردم و گفتم:

- من از دست تو راحتی ندارم. نه؟

- والله، به خدا من مجبورم چهره‌ی نحس تو رو تحمل کنم.

- چهره‌ی خودت نحسه!

- برو به بازی‌ات برس بچه، من هم به خوشی‌ام.

- ایش! تو وقت من رو گرفتی آقا پسر.

- خداحافظ.

- بای!

پسره‌ی الدنگ، فکر کرده کیه؟ با این سن به شهربازی اومده. زیر لب همین‌جوری داشتم غر می‌زدم که نازی جلوم رو گرفت و گفت:

- چته دختر؟!

- هیچی. همین رجایی رو دیدم.

- کجا؟

- همین‌جا.

- تنها بود؟

- وا! من چه بدونم؟

- آهان.

- همین استاد محمدی هم باهاش بود.

- چی؟

- چرا جیغ می‌کشی؟! گوش‌هام کر شد.

- استاد محمدی هم باهاش بود؟

- آره!

- توروخدا بریم ببینمش.

- کی رو؟!

- امیر رو.

- امیر کیه؟!

- همین استاد محمدی دیگه دختر؛ زود باش!

- وا! دختر، دیوونه شدی؟

- بریم دیگه.

- تا نگی چرا می‌خوای امیر رو ببینی، نمی‌ر‌یم!

- من...

- تو چی؟

- من عاشق امیر هستم!

- چی؟!

- یواش. آره خب، از روزی که فهمیدم امیر یکی از استاد‌های خودمونه، دلم پیشش بود و وقتی هی می‌اومد سر کلاسمون؛ احساسم نسبت بهش بیشتر شد.

با تعجب داشتم به نازی نگاه می‌کردم!

- چرا این‌جوری نگاه می‌کنی؟

با داد گفتم:

- میگی چرا این‌جوری نگاه می‌کنی؟ تو عاشق امیر الدنگ شدی؟

- داد نزن و این‌که بهش نگو الدنگ!

- دختر تو عاشق چیِ اون پسره شدی؟

یکهو خجالت کشید. خندید و گفت:

- خیلی خوشتیپ و مهربونه.

- نیشت رو ببند. ایش، خوشگلی‌اش به تو رفته!

- زهرمار. بیا بریم دیگه.

- بابا، به خدا نمی‌خوام چهره‌ی نحس اون لندهور رو ببینم!

- با امیر هستی؟!

- کی با امیر تو هست حالا؟ با اون رجایی!

- آهان؛ بیا بریم.

- باشه، بریم. من رو کُشتی!

با هم به سمت کافه رفتیم. نازی این‌قدد ذوق داشت که نگم براتون؛ انگار داشت می‌رفت اسباب‌بازی‌ای که سال‌ها آرزوش رو داشت بخره! به کافه رسیدیم و وارد کافه شدیم. نازی گفت:

- بریم طرف میزشون.

- وای از تو!

به همون‌طرف که اون دو تا نشسته بودن، رفتیم و نازی گفت:

- جوری رفتار کن که مثلاً اون‌ها رو ندیدیم.

- یعنی اگه کلاس بازیگری می‌رفتی، دو روزه مدرک بازیگری بهت می‌دادن!

- بریم حالا.

به سمت میز رفتیم. بعد از اون‌ها که امیر ما رو دید. از جاش بلند شد و گفت:

- به- به! دانشجوهای عزیز.

نازی جوابش رو داد:

- سلام استاد. خوبید؟ شما هم این‌جا هستید؟

- بله، با آرمین اومدیم بیرون.

- سلام آقا آرمین. خوبی؟

- سلام نازنین خانم. مرسی، شما خوبید؟

- تشکر.

امیر وسط حرفشون پرید و گفت:

- سر پا نباشید؛ بفرمائید بشینید.

- نه، ما می‌ریم اون میز.

- نازنین خانم، تعارف نکنید.

- هستی، بشینیم؟!

- نه. بریم میز بعدی!

امیر وسط حرفم پرید و گفت:

- خانم ناصری، بشینید با هم غذا بخوریم!

- راست میگه هستی. بشینیم!

وای، از دست تو! چه نقشی بازی می‌کنه. این‌قدر خنده‌ام گرفته بود.

- باشه، بشینیم.

رجایی بلند شد و رفت. روی صندلی، کنار امیر نشست و من و نازی کنار هم نشستیم. امیر گفت:

- چیزی می‌خورید؟!

من سریع جواب دادم:

- نه، مرسی. من چیزی نمی‌خورم.

- تعارف نکنید!

رجایی زبون باز کرد و گفت:

- پیتزا سفارش میدم. کسی هم مخالفت نکنه!

- اما...

- همین که گفتم.

امیر جوابش رو داد:

- آفرین داداش. گارسون رو صدا کن.

رجایی گارسون رو صدا کرد و چهار تا پیتزا سفارش داد.

***

ویرایش شده توسط miss.ziba.m_
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

سفارش‌های غذا رو آوردن. من خیلی معذب بودم. کاش میشد بلند شم. آخه با این لندهور سر یک میز نشستن مثل این میمونه با شیطان سر یک میز بشینم. خیلی گشنه‌ام بود.شروع به خوردن پیتزاها کردیم. کسی حرفی نمی‌زد تا این‌که امیر گفت:

- اومدید واسه‌ی بازی؟

نازی جوابش رو داد:

- بله، من و هستی اومدیم یکم با هم بشیم.

- آها. هستی خانم چرا چیزی نمی‌گید؟!

همین‌طور به پررو بازی‌ام ادامه دادم و گفتم:

- چون از بعضی‌ها خوشم نمیاد.

نازی روی دستم زد. رجایی و امیر با تعجبم بهم نگاه کردن و امیر گفت:

- منظورتون با کیه خانم ناصری؟!

- اون شخص خودش می‌دونه منظورم با کیه.

نازی و امیر به رجایی نگاه کردن. اون هم یک پوزخند زد و گفت:

- خوبه. می‌بینم توی یک موضوع با هم تفاهم داریم خانم ناصری!

- اِ، چه‌قدر عالی!

- بله.

- خب می‌تونید بلند شید آقای رجایی.

- فکر کنم با هم تفاهم داشتیم؛ پس این حرف شما به خودتون هم بر می‌گرده. درسته؟!

- یعنی چی؟!

- یعنی خانم ناصری، می‌تونید از این‌جا برید.

- اون‌قدر بی‌ارزش می‌بینمتون که نخوام بلند شم!

نازی سریع گفت:

- هستی!

رجایی توی حرف نازی پرید و گفت:

- می‌بینم خودتون جواب خودتون رو می‌دید. من هم اون‌قدر بی‌ارزش می‌بینمت که نخوام بلند شم!

امیر یکهو گفت:

- بس کنید دیگه! چه خبرتونه؟

من هم در جواب امیر گفتم:

- آقای محمدی، می‌تونید به آقای رجایی بگید.

رجایی برگشت و سریع گفت:

- خانم ناصری، فکر کنم شما شروع کردید. درسته؟!

امیر گفت:

- بسه لطفاً.

نازی در جواب امیر گفت:

- آقای محمدی، بهتره ما بریم؛ چون اگه بمونیم بیشتر با هم کل- کل می‌کنن.

- باشه نازنین خانم.

- هستی، پاشو بریم!

خیلی ریلکس از جام بلند شدم. یک لبخند ملیح زدم و گفتم:

- اساتید محترم، خسته نباشید؛ توی دانشگاه دوباره زیارتتون می‌کنم.

رجایی هم کم نیاورد و گفت:

- همچنین دانشجوهای عزیز، مخصوصاً شما خانم ناصری؛ متأسفانه توی دانشگاه چهره‌ی نحست رو زیارت می‌کنم.

و یک لبخند با آرامش زد. شیطونه می‌گفت بزنم فکش رو پایین بیارم. نازی برای این‌که این وضع رو جمع کنه، گفت:

- آقای محمدی و آقای رجایی، مرسی که دعوتمون کردید. ما دیگه بریم؛ روز خوش!

- روز خوش خانم‌ها.

من و نازی از کافه بیرون رفتیم که نازی گفت:

- دخترم، الآن راحتی؟

- اوه! بله مادر، راحت شدم. بریم به بازی‌مون برسیم.

- خیلی پررو هستی!

- می‌دونم.

نازی خندید و واسه‌ی بازی رفتیم. اون روز رو کلی خوش گذروندیم  و نازی من رو به خونه رسوند. خیلی خسته بودم. توی اتاق رفتم و لباس‌هام رو عوض کردم. شروع به درس خوندن کردم و بعد از کلی درس خوندن، خسته و خسته خوابیدم.

***

"آرمین"

دو روز از دعوای من و این دختره توی شهربازی گذشته بود. وارد دانشگاه شدم. به دفتر استادها سلام کردم. روی صندلی نشستم که رئیس دانشگاه  گفت:

- خب، استادهای عزیز. می‌خوام یه خبری بهتون بدم. همون‌جور که می‌دونید، دو هفته‌ی دیگه امتحان‌های ترم دانشجوها شروع میشه و طبق قوانین دانشگاه، دانشجوهای ترم اولی دانشگاه رو که تازه اومدن، به اردو می‌بریم برای انرژی گرفتن. خودتون که سال‌های قبل بودید و می‌دونید. اگه یادتون رفته گفتم یادآوری باشه، امروز با دانشجوها صحبت می‌کنیم که هفته‌ی بعد به اردو بریم. گفتم اول شما در جریان باشید.

خداروشکر، این اردو باعث میشه یکم استراحت کنم. رئیس بیمارستان از بلندگو دانشجوهای ترم اولی رو  صدا زد سالن اجتماعات. همه‌ی ما هم به سالن اجتماعات رفتیم. دانشجوها اومدن و رئیس شروع به سخنرانی کرد:

- سلام عرض می‌کنم خدمت دانشجوهای عزیز؛ امیدوارم حالتون خوب باشه. گفتم این‌جا جمع شید یک خبر بهتون بدم! عرضم به حضورتون که طبق قوانین دانشگاه، قبل از شروع امتحانات ترم شما رو به یک اردو دعوت می‌کنیم. فقط دانشجوهای ترم اولی به این اردو میرن؛ اما کسایی که به این اردو میرن باید یک مبلغی به دانشگاه پرداخت کنن و در عضای این مبلغ کم، در اردو در بهترین هتل و با بهترین امکانات به سفر ادامه میدن. رضایت خانواده رو داشته باشه! دیگه وقتتون رو نگیرم؛ لطفاً تا فردا به اطلاع دفتر دانشگاه برسونید که چه کسانی میرن و چه کسایی  مایل به اردو نیست. از مانیتور پشت صفحه شرایط اردو رو مشاهده کنید! خسته نباشید و روز خوبی داشته باشید.

رئیس دانشگاه از سالن اجتماعات بیرون رفت و مانیتور شرایط اردو رو نمایش داد.

"شرایط اردو"
یک: داشتن رضایت نامه از خانواده هم مادر و هم پدر
دو: هزینه‌ی اردو به مبلغ یک میلیون
سه: محل اردو یا سفر مشهد مقدس
چهار: هزینه‌ی راه با خود دانشجو

به نظر من شرایطش خیلی خوب بود. همه‌ی دانشجوهای ترم اول پولدار بودن و قطعاً همه‌شون می‌اومدن. بعد از این‌که دانشجوها شرایط رو مشاهده کردن، از سالن بیرون رفتن. امیر به سمتم اومد و گفت:

- داداش، آماده‌ی یک سفر هستی؟

- آماده‌ام، اون هم چه آماده‌ای!

خندید و با هم توی دفتر اساتید رفتیم. فقط از خدا می‌خوام این دختره به سفر نیاد؛ چون نمی‌خوام با وجود اون به سفرم گند بزنم. البته زیاد هم مهم نیست!

***

"روز بعد"

وارد کلاس شدم. به دانشجوها صبح به خیر گفتم و نشستم. امروز قرار نبود امتحان بگیرم؛ چون اسامی کسایی رو می‌نوشتم و رضایت‌نامه‌ی دانشجوها رو برای سفر می‌گرفتم.

- خب، دانشجوهای عزیز! امیدوارم همه‌تون توی این سفر باهام همراه باشید. لطفاً بیاید و رضایت‌نامه و این برگه رو امضاء کنید، کسایی که به این سفر میان!

یکی- یکی از دانشجوها اومدن و رضایت‌نامه‌هاشون رو دادن. دو نفر آخر مونده بودن؛ یکی نازنین و یکی هم اون دختره! نازنین بلند شد و اومد رضایت نامه‌اش زو داد. امضاء کرد. به پشت سرش برگشت و گفت:

- هستی، عزیزم؛ دعوت‌نامه می‌خوای که بیای رضایت‌نامه رو تحویل بدی؟!

خنده‌ام گرفت، ولی نخندیدم و سرم رو پایین کردم. دختره گفت:

- من نمیام اردو!

با حرف دختره جوری سرم رو بلد کردم که گفتم گردنم شکست! همه مثل من با تعجب بهش نگاه می‌کردن. آخه اولین دانشجو توی این کلاس بود به اردو نمی‌اومد! نازنین با تعجب همون‌جوری که کنار میز من بود، پرسید:

- یعنی چی نمیای؟!

- یعنی نمیام دیگه.

- چرا؟

- چون چ چسبیده به را!

دیگه واقعاً از تعجب چشم‌هام باز شده بود که دیگه مجبور شدم بگم:

- لطفاً وقت کلاس رو نگیرید خانم ناصری. جوابتون قطعی هست؟ نمیاید؟!

- بله استاد، نمیام.

- اوکی، برید بیرون. خسته نباشید.

نمی‌دونستم خدا آرزوها رو این‌قدر زود برآورده می‌کنه؛ وگرنه ازش یه چیز دیگه هم می‌خواستم. خب، خداروشکر این دختره نمیاد. وسایل‌هام رو جمع کردم و از کلاس بیرون اومدم. کسی توی راهرو نبود. به سمت دفتر اساتید رفتم و نزدیک کلاس رایانه شدم که صدای نازنین و دختره رو شنیدم. نمی‌دونم چرا کنجکاو شدم که ببینم چی میگن. یکهو دیدم امیر داره به سمتم میاد. سریع دستم رو به نشونه‌ی سکوت جلوی بینیم آوردم‌‌. اون خم چیزی نگفت و کنار من فال گوش وایستاد که نازنین گفت:

- هستی آبجی چرا نمیای اردو؟

- نازی، تو وضعیت من رو می‌دونی که! مامانم فلجه و نیاز به مراقبت داره. نرگس هم مدرسه هست و این‌که هزینه‌ی سفر خیلی بالاست. نمیگم ندارم؛ دارم، اما با این پول می‌تونم وسایل خوراکی واسه‌ی یک ماه خونه بگیرم و خیلی هم خوب شد که این سفر  واسه‌ی کلاس ما پیش اومد. به مدت یک هفته دانشگاه واسه‌ی من تعطیله. از مامان مراقبت می‌کنم و بهتر، میرم کار موقت‌ یک هفته‌ای پول در میارم تا شما بیاید.

چهره‌ی من و امیر اون موقع دیدنی بود. چشم‌هام از کاسه بیرون زده بود و زبونمون بند اومده بود. هر دو به هم نگاه کردیم که صدای نازنین دوباره ما رو به فال گوش وایستادن وادار کرد:

- هستی، می‌دونم عزیزم‌. صبح‌ها نرگس مدرسه هست و زود هم میاد خونه؛ از مادرت مراقبت می‌کنه و هزینه‌تش خدا بزرگه. تو از اون پولی که داری یک مقدار واسه‌ی خودت استفاده می‌کنی!

دختره با بغض خیلی زیادی که توی صداش بود، گفت:

- نازی، نرگس فقط پونزده سالشه؛ از مامان می‌تونه مراقبت کنه؟ اما خیلی اذیت میشه. نرگس دوران بچگی‌اش همین‌جوری بزرگ شده. توی خونه، تک و تنها و بدون هیچ دوستی. خودت فکر کن اگه یه هفته خونه نباشم کلاً باید از مامان مراقبت کنه. تنها دلخوشی نرگس این هست که کی من از دانشگاه برم خونه و از مامان مراقبت کنم. نمی‌تونم این دلخوشی رو ازش بگیرم و این‌که این هفته می‌خوام ببرمشون بیرون.

- نازی فدات شه. گریه نکن عزیزم! می‌خوای من هم نرم و با هم بریم بیرون؟!

- نه، تو برو خوش باش عزیزم!

- باشه فدات شم؛ گریه نکن دیگه. ببخشید ناراحتت کردم.

دیگه طاقت نداشتم اون‌جا وایستم. سریع راهم رو کشیدم و به دفتر اساتید رفتم. امیر هم پشت سر من توی دفتر اومد. باورم نمی‌شد این دختر پررو و بی‌ادب حال و روزش این باشه! حرف‌هاش داشت توی گوشم می‌پیچید. امیر با تعجب اومد. پیشم نشست و گفت:

- باور کردی یا مثل من باورت نمیشه؟!

- امیر اصلاً باورم نمیشه این دختره این‌قدر...

دیگه نتونستم حرفم رو ادامه بدم و امیر هم مثل من. این دختره علامت سؤال شده بود. ساعت کلاس شد و من و امیر بلند شدیم که سر کلاس‌هامون بریم؛ امروز رو کلا با اون‌ها کلاس داشتم. به سمت کلاس رفتم و وارد کلاس شدم. تا وارد کلاس شدم، چشمم به دختره خورد. چشم‌هاش از گریه پف کرده بود و نمی‌دونم چرا براش خیلی ناراحت بودم. درسته ازش خوشم نمی‌اومد؛ اما دیگه این‌قدر بی‌انصاف نبودم! بهشون سلام کردم و پشت میز نشستم. همه‌اش نمی‌دونم نگاهش می‌کردم‌ و خیلی دلم براش می‌سوخت.

- خب، دانشجوهای عزیز؛ امروز یک مطلب بیشتر توضیح نمیدم و ساعت بعد می‌فرستمتون خونه که برای سفر فردا آماده شید. اوکی؟!

- چشم استاد.

از روی صندلی بلند شدم. شروع به درس دادن کردم و اون‌ها هم جزوه می‌نوشتن. یک ساعت سر پا بودم و درس می‌دادم. دیگه واقعاً حسابی خسته شدم و درس دادن رو تموم کردم. سر جام نشستم و به دانشجوها "خسته نباشید" گفتم. اون‌ها هم داشتن وسایلشون رو جمع می‌‌کردن تا بیرون برن که لارا گفت:

- یعنی فقط خانم ناصری نمیاد اردو استاد؟!

با این حرف لارا، به دختره نگاه کردم و گفتم:

- بله. فقط خانم ناصری نمیاد!

- آهان.

همه بیرون رفتن و این دختره و نازنین داخل موندن. امیر وارد کلاس شد. بهشون سلام کرد و پیش من اومد.

- خانم ناصری، اگه نظرتون عوض شد، می‌تونید به من پیام بدید و بگید فردا رضایت‌نامه رو بیارید.

نمی‌دونم چی باعث شد این حرف رو بزنم. احساس می‌کردم خیلی دوست داره بیاد؛ ولی اون در جواب گفت:

- من نظرم عوض نمیشه. باز هم مرسی که گفتید!

با این حرفش از کلاس بیرون رفت. با خودش بود دیگه. من هم با امیر کلاس بیرون اومدم و برای سفر فردا، به خونه رفتم.

***

ویرایش شده توسط miss.ziba.m_
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

20220923_083511_new0_ufmx.jpg

پارت دهم

"هستی"

از کلاس اومدم و نازی من رو به خونه رسوند. کلید رو انداختم و وارد خونه شدم. داشتم کفش‌هام رو در می‌آوردم و گفتم:

- سلام بر اهل خونه!

مامان جوابم رو داد و گفت:

- چرا به من نگفتی؟

همون‌جور که داشتم کفش‌هام رو در می‌آوردم، گفتم:

- چی رو مامان؟!

- که از طرف دانشگاه دارن می‌برن سفر؟

یکهو از تعجب سرم رو بالا کردم و گفتم:

- کی به شما گفته؟

- به سؤال من جواب بده؛ چرا به من نگفتی؟

سرم رو پایین کردم و گفتم:

- لزومی ندیدم بگم. آخه نمیرم!

- چرا؟

- چون دوست ندارم.

- دوست نداری؟ یا به خاطر ما نمیری؟

سرم رو بلند کردم و به مامان نگاه کردم که گفت:

- بیا بشین، کارت دارم.

من هم سرم رو به نشونه‌ی باشه تکون دادم. کفش‌هام رو در آوردم و رفتم پیش مامان نشستم. مامان گفت:

- ببین دخترم، می‌دونم نمی‌خوای از ما دور بشی؛ اما نه این‌که خودت رو تنبیه کنی! تو با این سفر دانشگاه نه از ما دور میشی و نه چیزی از ما کم میشه. من در تعجبم، نه به اون هانیه که تا شوهر کرد ما رو به کل فراموش کرد و نه به تو داری از زندگی‌ات به خاطر ما می‌گذری! باور کن دخترم، هیچ دورانی مثل دانشگاه شیرین نیست. خودت می‌دونی که من یک معلم هستم و توی دانشگاه کل زندگی‌ام رو پیدا کردم. نیمه‌ی زندگیم رو سر کار پیدا کردم. کل خوشبختی زندگی من از دانشگاه شروع شد، اما تو داری از دوران خوش دانشگاه دور میشی عزیزم. می‌فهمی چی میگم؟!

- بله مامان، اما...

- اما چی دخترم؟ نگران چی هستی تو؟! نگران منی؟ نرگس هست و از من مراقبت می‌کنه.

- مامان این سفر یه هفته هست. نرگس نم...

نرگس وسط حرفم پرید و گفت:

- مامان، لطفاً به هستی خانم بگو که من بچه نیستم و می‌تونم از مامان خودم مراقبت کنم!

بعد از این حرف جوری خودش رو مغرور نشون داد که من و مامان خندیدیم. مامان هم ادامه داد:

- دیدی؟ نرگس گفت می‌تونه.

نرگس خانم هم حرف مامان رو تأیید کرد. من هم دوباره خواستم مخالفت کنم که مامان گفت:

- دوست ندارم کسی روی حرفم نه بیاره!

- باشه- باشه، خوبه؟!

- آفرین دخترم. حالا رضایت‌نامه رو بده به من و برو لباس‌هات رو جمع کن که بری.

- باشه مامان.

دلم نمی‌خواست برم و پول الکی واسه‌ی هزینه‌ی سفر بدم؛ اما به خاطر مامان مجبورم برم تا ناراحت نشه. رضایت نامه رو از کیفم درآوردم و به مامان دادم. بدون معطلی امضاش کرد و به دستم داد. من هم یک لبخند زدم و بلند شدم که برم وسایلم رو جمع کنم؛ اما باید به رجایی پیام می‌دادم و بهش می‌گفتم. گوشی‌تم رو از کیفم درآوردم و وارد گروه کلاس شدم. شماره‌اش دو پیدا کردم و بهش پیام دادم:

- سلام، خوبید آقای رجایی؟

آنلاین نبود. من هم از صفحه‌ی چتش بیرون اومد و رفتم تا لباس‌هام رو جمع کنم. بعد از این‌که لباس‌هام رو جمع کردم، رفتم تا یکم استراحت کنم و پاشم کارای خونه رو انجام بدم. از خواب بیدار شدم و به ساعت نگاه کردم که دیدم ساعت ده شب هست. سریع اینترنت گوشی‌ام رو باز کردم  و دیدم رجایی جواب داده بود:

- سلام. مرسی، ممنون. شما؟!

دیدم آنلاین هست و سریع جوابش رو دادم:

- مرسی، هستی ناصری هستم.

سریع خوندش و جواب داد:

- بله؛ بفرمائید.

جوابشو دادم و گفتم:

- آقای رجایی، مزاحمتون شدم که بگم، من می‌خوام به این سفر بیام و رضایت‌نامه رو هم امضاء کردم.

انگار توی صفحه‌ی چتم مونده بود و جواب داد:

- اوکی، خوبه. من هم اسمتون رو به لیست اضافه می‌کنم و اگه بخواید شماره حساب مدرسه رو بدم که هزینه‌ی سفر رو بپردازید!

من هم در جوابش گفتم:

- بله، ممنون میشم.

اون هم شماره حساب رو فرستاد و ازش تشکر کردم. خداروشکر رمز دوم کارتم رو داشتم و از طریق گوشی هزینه رو  پرداخت کردم. موجودی کارتم رو نگاه کردم و دیدم پونصد هزار تومن دیگه داخلش بود. خرج بین راه هم اگه بی‌خیال بشم، می‌تونم باهاش از مشهد برای مامان و نرگس یه چیزی بگیرم. الآن با این مقدار پول آخه چی می‌تونیم بگیریم؟ بی‌خیال! به فکر فردا باشم که قراره یک هفته از خانواده‌ام دور باشم. از اتاق بیرون اومدم و پیش مامان و نرگس رفتم. دیدم مشغول تلویزیون دیدن هستن.

- می‌بینم الآن بدون من فیلم می‌بینید.

مامان گفت:

- ساکت دختر، جای حساس فیلم هست!

خندیدم و گفتم:

- باشه- باشه. فقط بگید ببینم، شام خوردید؟

این‌دفعه نرگس خانم جواب داد و گفت:

- بله، شام خوردیم. سهم تو داخل یخچال هست.

- مرسی کوچولو.

به سمت آشپزخونه رفتم و شام خوردم. مامان این‌ها بعد از دیدن فیلم پر- پر شدن و رفتن خوابیدن؛ من هم با این‌که خوابیده بودم، باز هم خوابم می‌اومد. سر جام رفتم و این‌که ریا نباشه، واسه‌ی فردا خوشحال بودم! با همین فکر خوابم برد.

***

"صبح روز بعد"

به دانشگاه رسیدم و رفتم که نازی رو سوپرایز کنم. آخه خبر نداشت که من هم باهاشون میرم. بهش که رسیدم، از پشت سرش گفتم:

- پخ!

از ترس، هفت متر بالا پرید و من هم زیر خنده زدم. نازی هم با تعجب و ترس بهم گفت:

- چی‌کار می‌کنی دختر؟!

من هم در جواب فقط خندیدم که با عصبانیت گفت:

- زهرمار! چرا می‌خندی؟

من هم بیشتر خندیدم که واقعاً حرصش در اومد. من هم دیدم اوضاع واقعاً خیت هست؛ دو پا داشتم، چهار تا دیگه از همسایه‌ی دانشگاه قرض گرفتم و الفرار! من می‌دویدم و نازی هم پشت سرم. من بهش می‌خندیدم بیشتر حرصش در می‌اومد. همین‌جور که داشتیم می‌دویدیم، نازی زمین افتاد و صدای جیغش به آسمون‌ها رسید. همه‌ی دانشگاه برگشتن و بهش نگاه کردن. من هم خنده‌ام گرفته، یکهو دیدم آقای محمدی خیلی نگران به نظر می‌اومد. به سمت ما اومد و حال نازی رو پرسید. نازی هم حرصی به من نگاه کرد و گفت:

- خوبم آقای محمدی.

از جاش بلند شد. به سمت من اومد و گفت:

- تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟!

- من هم میام سفر.

- چی؟!

- کر هستی دختر؟ میگم من هم میام باهاتون به اردو!

این‌دفعه چنان جیغی کشید و من رو بغل کرد که دانشگاه هیچ کل شهر شنیدن و بهمون نگاه کردن.

- آروم دختر!

- خیلی خوشحال شدم هستی!

- بله، حالا بریم که اسم‌هامون رو می‌خونن.

- باشه، بریم.

با هم به سمت رئیس دانشگاه که منتظر دانشجوها بود، رفتیم که همه بیان و ایستگاه راه آهن بریم.

***

ویرایش شده توسط miss.ziba.m_
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

همه توی ایستگاه راه‌آهن منتظر بودیم تا قطار حرکت کنه. من و نازی کنار هم نشسته بودیم که یکهو نازی گفت:

- ببین چه‌قدر خوشتیپ هست!

با تعجب جوابش رو دادم:

- کی دختر؟

- ای بابا، تو چه‌قدر خنگی. خب معلومه، امیر!

- نازی؟!

همون‌جور که به امیر نگاه می‌کرد، گفت:

- هوم؟

- خاک توی سرت!

نگاهش رو از امیر گرفت. حرصی به من نگاه کرد و گفت:

- مرسی واقعاً!

- خواهش می‌کنم.

- پررو!

با  همون لبخند حرص‌درار  بهش نگاه کردم.  اون هم به نگاه کردن امیر خان ادامه داد.  بعد از کلی منتظر موندن بالأخره ساعت قطار رو گفتن. همه با چمدون‌هاشون به سمت قطار رفتن. من و نازی توی یک کوپه می‌خواستیم تنها باشیم که خداروشکر قبول کردن و من و نازی توی یک کوپه با هم جدا بودیم. سوار قطار شدیم و تا ده دقیقه دیگه حرکت می‌کرد. خوشحال بودم، آخه قرار بود پابوس امام رضا برم.

***

(آرمین)

وارد قطار شدیم. من و امیر توی یک کوپه بودیم، وارد کوپه شدیم. چمدون‌ها رو بالا گذاشتیم و نشستیم که یکهو امیر گفت:

- می‌خوام یه چیزی بهت بگم.

- چی؟

- من عاشق شدم!

خندیدم و گفتم:

- دوباره داری مسخره بازی در میاری!

- جدی میگم  آرمین.

با تعجب بهش نگاه کردم و دیدم خیلی ناراحت سرش رو پایین انداخته. با دیدن این حالش فهمیدم واقعاً داره راست میگه.

- من دختره رو می‌شناسم؟

- آره.

این‌دفعه  دیگه چشم‌خام از کاسه بیرون زده بود.

- کیه اون دختر خوش شانس؟

سرش رو پایین کرد و گفت:

- نازنین.

- چی؟ کدوم نازنین؟

- نازنین دیگه.

- نازنین سلطانی؟!

- اوهوم.

- تو عاشق نازنین هستی؟

- آره دیگه. من عاشق دانشجوم  شدم.

- چه‌جوری آخه؟

- خیلی ساکته. توی کلاس اگه توجه کردی، اصلاً حرف  نمی‌زنه؟

- آره.

- عاشق معصومیتش شدم!

لبخندی زدم و گفتم:

- چرا ناراحتی؟

- نمی‌دونم. احساس می‌کنم من رو دوست نداره!

- من هم در این مورد چیزی نمی‌دونم که بتونم دلداریت بدم. الآن واسه‌ی همین ناراحتی؟!

- اوهوم.

- اوه! آقا امیرمون عاشقه!

یک لبخند کوچیک زد و سرش رو پایین انداخت.

- آخی، آقا خجالت کشید. چای می‌خوری بریزم؟

- آره.

دو تا چای ریختم. با هم خوردیم و یکم استراحت کردیم. چون ظهر حرکت کرده بودیم، شب ساعت دوازده می‌رسیدیم. حدوداً ساعت هشت شب بود و همه‌ی دانشجوها خوابیده بودن. من و امیر هم سرمون توی گوشی بود که یکهو امیر گفت:

- بریم ببینیم نازنین داره چی‌کار می‌کنه؟

- چی؟!

- چین نه، ژاپن. میگم  بریم ببینیم چی‌کار می‌کنن!

- پسر، چه‌جوری بریم؟ دیوونه شدی؟

- وایستا فکر کنم.

- ای خدا. از دست تو!

- آهان؛ فهمیدم. می‌ریم ازشون می‌پرسیم چیزی نیاز ندارن.

- نه، تو واقعاً دیوونه‌ای! اون‌ها الآن خوابن پسر.

- بریم خب تو.

- واقعاً می‌خوای بری؟!

- مگه من شوخی دارم؟ بریم  دیگه، این‌قدر ناز نکن.

- اوف، باشه. بریم.

با امیر از کوپه بیرون اومدیم. ما سالن چهار بودیم، اون‌ها سالن پنج. به سمت کوپه‌شون رفتیم؛ ولی لامپ کوپه خاموش بود و معلوم بود خوابیدن.

- امیر، داداش خوابن بیا بریم.

- یه لحظه، من در می‌زنم تو حرف بزن.

- مگه دم در دفتر مدرسه‌ هستیم که تو در بزنی و من حرف بزنم؟ دوماً این‌که آقا تو عاشقی، من عاشق نیستم که حرف بزنم!

- فقط می‌خوام ببینمش.

- خب، باشه عزیز. من در می‌زنم فرار می‌کنم، بیان بیرون ببینیش.

- فکر خوبیه.

- امیر دیوونه شدی واقعاً؟ دارم مسخره‌ات می‌کنم پسر!

- جدی؟!

- عاشقی عقلت رو ازت گرفته!

- اَه. به جای حرف زدن بیا در بزن. من حرف می‌زنم، خوبه؟

- باشه- باشه.

به سمت در کوپه رفتم. یک نفس عمیق کشیدم و بعد  در زدم. نازنین در رو باز کرد و معلوم بود از خواب بیدار شده. با دیدن ما تعجب کرد و گفت:

- سلام. بله؟!

من و امیر با هم بهش سلام کردیم که روی پای امیر یه نیشگون گرفتم که به خودش اومد و گفت:

- اومدم ببینم چیزی لازم ندارید.

نازنین لبخندی زد و گفت:

- نه والله، ما چیزی لازم نداریم!

نگاهی حرصی به همون دختره که خوابیده بود، کرد و ادامه‌ی حرفش رو زد:

- این هستی خانم از وقتی سوار قطار شدیم یک سره خواب هست. منم تازه خوابم برده بود!

نگاهی به دختره انداختم و دیدم خواب نیست؛ بلکه مُرده! ولی چه‌جوری دلش خواب رفته؟ اون هم توی قطار که صدا میده! امیر به نازنین گفت:

- ببخشید بیدارتون کردیم. اگه چیزی نیاز داشتید ما سالن چهار هستیم، کوپه‌ی پنج.

نازنین لبخندی زد و گفت:

- مرسی، چشم.

امیر گفت:

- امیدوارم سفر خوبی داشته باشید.

- همچنین، شب خوش!

من و امیر با هم  بهش شب به خیر گفتیم. نازنین توی کوپه رفت و در رو بست.

- خب، آقا امیر، راحت شدی؟ بریم؟

- الهی فداش بشم من، آره بریم.

- تو دیوونه‌ای پسر!

خندید و با هم به سمت کوپه‌ی خودمون رفتیم. به ساعت نگاه کردم. دیدم هنوز ساعت نه بود و من هم خیلی خسته بودم، اما نمی‌تونستم بخوابم. توی قطار کسی نمی‌تونه بخوابه، اون دختره  چه‌جوری خوابیده بود؟ ولش بابا. گوشی‌ام رو برداشتم. یکم توی برنامه‌ها گشتم و نمی‌دونم چه‌قدر گذشت که سرم رو از گوشی درآوردم. ساعت یازده و نیم بود و نزدیک مشهد بودیم.  

***

بالأخره رسیدیم.  از قطار پیاده شدیم و با اتوبوس به سمت هتل رفتیم. وقتی رسیدیم، کلید اتاق‌ها رو به دانشجوها دادیم. هر اتاق دو تا دانشجو توش بود؛ ولی اساتید  هر کس یه اتاق برای خودش بود. برای استراحت به اتاق رفتیم تا فردا صبح، اول وقت با حرم مطهر بریم. یه دوش گرفتم و رفتم  رختخوابم یکم استراحت کنم، آخه خیلی خسته بودم. تا سرم رو روی بالشت گذاشتم، خوابم  برد.

***

با صدای زنگ گوشی‌ام بیدار شدم و نگاهی به ساعت کردم. ساعت  نه صبح بود و باید آماده پایین می‌رفتم که به حرم و بعد تفریحات دیگه بریم. داشتم آماده می‌شدم و جلوی آینه موهام رو شونه می‌کردم که امیر مثل گاو سرش رو پایین انداخت و وارد اتاق شد.

- این اتاق در داره ها!

- جدی میگی؟ ببخشید من فکر‌ کردم بی‌در و پیکر هست!

- زهرمار‌. در بزن، شاید من  لباس تنم نیست!

- به من چه؟ در رو قفل کن آقا تا در بزنم.

- گم شو. چی می‌خوای؟

- آماده‌ای بریم صبحانه؟

- بله، با اجازه‌ات بریم.

من و امیر به رستوران هتل رفتیم. همه‌ی دانشجوها هم اومده بودن و از قبل هم می‌دونستن باید چادر همراه خودشون داشته باشن. امیر تا نازنین رو دید شروع به مرتب کردن  خودش کرد و  ر‌و به من گفت:

- خوب شدم؟!

- وایستا ببینم.

چشم‌هام رو ریز کردم و با شک گفتم:

- شبیه بقال سر کوچه‌ی خاله قزی شدی!

شروع به خندیدن کردم و امیر حرصی روی شونه‌ام زد. من هم بلندتر خندیدم. امیر که دید دارم می‌خندم، با حرص گفت:

- یک روز به این حال روز می‌افتی، بهت میگم!

- بشین تا اون روز بیاد.

باز خندیدم. با هم به سمت میز صبحانه رفتیم و وقتی رسیدیم، یک سلام کردم و پشت میز نشستیم. سرویس صبحانه رو آورده بودن و همه مشغول خوردن صبحانه بودن. من و امیر هم شروع به خوردن کردیم.  صبحانه رو خوردیم. همه بلند شدیم و منتظر اتوبدس بودیم که به حرم بریم. گوشی‌ام رو برداشتم نگاهی بندازم، حواسم به جلو نبود که نفهمیدم چه‌جوری یکی از پشت بهم خورد و گوشی‌ام از دستم افتاد. اعصابم به شدت به هم ریخت. کار کدوم احمقی بود؟ تا سرم رو بلند کردم تا ببینم کیه.

- خانم ناصری، احیاناً شما کور هستید؟!

لبخند حرص درآری زد و گفت:

- نه، ولی کاش کور بودم و چهره‌ی نحس شما رو نمی‌دیدم.

و با این حرفش رفت. شیطونه میگه بزنیش! الله اکبر. گوشی‌ام رو از رو زمین برداشتم و خداروشکر نشکسته بود؛ وگرنه اون دختره رو می‌کشتم. بالأخره این اتوبوس هم اومد. داشتیم به حرم می‌رفتیم. نمی‌دونم بار چندم هست که به مشهد میام؛ اما هیچ‌وقت ذوقی که برای حرم رفتن دارم، تکراری نمیشه!

***

ویرایش شده توسط miss.ziba.m_
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم

(هستی)

به حرم رسیدیم. من و نازی رفتیم که چادرهامون رو درست کنیم  و حجاب بگیریم. خودمون رو آماده کردیم و برای بازرسی بدنی رفتیم. دل توی دلم نبود و چشم‌هام پر از اشک بود. بعد بازرسی بدنی دیدم پسرها همه  منتظر بودن. من تا از اتاق بازرسی بدنی خارج شدم، اشک از چشم‌هام سرازیر شد و همه نگاهم کردن. نگاهم رو به سمت حرم کردم و سلام دادم. با اساتید و دانشجوها وارد حرم شدیم و به سمت ضریح رفتیم. دخترها یک طرف و پسرها هم یک طرف.  نمی‌تونستم جلوی اشک‌هام رو بگیرم. سرم رو برگردوندم و دیدم رجایی داره نگاهم می‌کنه. تا دید دارم نگاهش می‌کنم، صورتش رو برگردونن و به جلو نگاه کرد. وا! این چرا به من نگاه می‌کرد؟!  ناگفته نَمونه، امروز خیلی خوشتیپ شده بود. تیپ اسپرت زده بود. به من چه اصلاً.

دستم که به ضریح رسید، شروع به گریه کردن، کردم. به زندگی‌ام، به اتفاق‌هایی که برام افتاده. همه‌اش توی دلم می‌گفتم:
- دستم رو بگیر شاه قلبم!
نازی دید دارم گریه می‌کنم، شروع به گریه کردن کرد.  از حرم بیرون اومدیم و رئیس دانشگاه گفت:

- دانشجوهای عزیز، انتخاب رو می‌گذارم واسه‌ی خودتون. می‌خواید بریم بیرون یا این‌که بریم هتل و بعد ظهر بریم بیرون؟

من دلم می‌خواست به هتل برم؛ چون چشم‌هام پف کرده بود. هم من و هم نازی. روم رو به سمت نازی کردم و گفتم:

- بهش بگیم‌ بریم هتل؟

- آره، چون حال ندارم.

روم رو به سمت رئیس دانشگاه که داشت با استادها صحبت می‌کرد، کردم و گفتم:

- ببخشید، میشه بریم هتل؟ آخه خسته‌ایم!

لارا وسط حرفم پرید:

- ما می‌خوایم تفریح کنیم. چرا بریم‌ هتل؟

نازی زورش اومد. جواب لارا رو داد و گفت:

- خانم محترم! ما خسته هستیم. می‌فهمی؟

لارا گفت:

- به ما چه؟ می‌خواستی تو و خانم ناصری گریه نکنید که چشم‌هاتون هم خسته بشه.

نازی دیگه به منفجر شدن نزدیک شده بود که گفت:

- ببخشید ها! می‌خوای بری بگردی، برو بگرد.

روش رو به سمت رئیس دانشگاه کرد و گفت:

- ببخشید رئیس، میشه ما رو ببرید هتل؟ بعد از ظهر خودمون می‌ریم واسه‌ی تفریح.

رئیس دانشگاه نگاهی به من و نازی و نگاهی به لارا و ماریا که دوستش بود، کرد و گفت:

- مشورتی با استادها می‌کنم و میگم الآن چی‌کار کنیم!

و به سمت استادها رفت و  شروع به صحبت کردن کرد. در آخر به سمت ما اومد و گفت:

- با مشورتی که با استادها داشتیم، تصمیم گرفتیم که الآن به هتل بریم و استراحت کنیم؛ چون به ناهار هم نزدیک می‌شیم، دیگه می‌ریم هتل.

من و نازی به هم نگاه کردیم و خندیدیم. لارا خانم و ماریا با حرص داشتن بهمون نگاه می‌کردن.  اتوبوس اومد و همه سوار اتوبوس شدن. من قبل از این‌که سوار اتوبوس بشم، برگشتم و یک نگاه به گنبدِ حرم امام رضا کردم که باز هم چشم‌هام پر از اشک شد. با چشم‌های اشکی برگشتم و خواستم سوار اتوبوس بشم؛ اما به خاطر این‌که چشم‌هام پر از اشک بود، تار می‌دیدم. تا قدم اول رو برداشتم، خواستم بیافتم که دستی از افتادنم جلوگیری کرد! اشک چشم‌هام رو پاک کردم و برگشتم  که دیدم رجایی مانع افتادن من شده. با بهت بهش نگاه می‌کردم که نازی صدام کرد. سریع دستمو از توی دستش کشیدم و ازش تشکر کردم. وارد  اتوبوس شدم و کنار نازی خانم نشستم که رجایی هم‌ وارد شد و اتوبوس حرکت کرد. نیم ساعت توی راه بودیم‌ تا به هتل برسیم. چشم‌هام خیلی خسته بود و خوابم می‌اومد. بالأخره بعد از نیم ساعت رسیدیم. داشتم از اتوبوس پیاده می‌شدم که رجایی کنار گوشم  گفت:

- خانم کوچولو، جلوی چشم‌هات رو نگاه کن، شاید من نباشم نجاتت بدم!

- من هم خوشم نمیاد آدم نحسی مثل  تو بهم دست بزنه!

بعد گفتن این حرف از اتوبوس پیاده شدم. وارد هتل شدیم و داخل اتاق خودمون رفتیم. من و نازی توی یک اتاق بودیم. گوشی‌ام رو برداشتم  و به نرگس زنگ زدم. بعد از دو بوق جواب داد. باهاش احوال‌پرسی کردم و در مورد مامان پرسیدم و گفت خواب هست؛ چون امروز پنجشنبه بود و خیالم راحت بود نرگس مدرسه نرفته. بعد از کلی حرف زدن،  گوشی رو قطع کردم و نازی واسه‌ی ناهار رفت؛ اما من نرفتم، چون خسته بودم و خوابیدم.

***

(آرمین)

توی دلم داشتم هی غر می‌زدم و اعصابم به شدت خورد بود. دختره‌ی احمق، بیا و خوبی کن توی این دوره و زمونه. کاش دستش رو نمی‌گرفتم، می‌افتاد و آدم می‌شد. منِ خر رو بگو  نجاتش دادم؛ اما این ترم می‌اندازمش که بفهمه آره، آدمش می‌کنم. همین‌جوری که  داشتم غر می‌زدم، سرم رو بلند کردم  و دیدم امیر با چشم‌های از حلقه بیرون زده به من نگاه می‌کرد. با عصبانیتی که داشتم، گفتم:

- چیه؟

با تعجب گفت:

- خوبی آرمین؟

- آره، عالیه‌ام.

- آره، دارم می‌بینم. داداش یک سؤال.

- بپرس.

- چیزی مصرف می‌کنی؟ آخه کم- کم داری دیوونه میشی و با خودت حرف می‌زنی!

- نه داداش، من نمی‌دونم کی دق می‌کنم. آخه به من میگه  نحس و من احمق هم نجاتش دادم‌. خاک توی سر من کنن‌.

دوباره شروع به غر زدن کردم و امیر هم با تعجب بهم خیره شده بود. از وضع امیر هم خنده‌ام گرفته بود؛ اما خیلی عصبانی بودم که امیر گفت:

- داداش، مطمئنی‌ خوبی؟ نریم‌ بیمارستان؟

- نه عزیزم، بیمارستان چرا؟ خودم دق می‌کنم می‌میرم.

- نه، واقعاً حالت خوب نیست. بیمارستان کاری نمی‌تونه برات انجام بده، باید ببرمت تیمارستان.

- امیر به اندازه‌ی کافی اعصابم خورد هست.

- خب، چرا اعصابت خورده؟!

- از دست همون دختر. نجاتش  دادم و به من میگه نحس!

- کدوم دختره؟

- همون که روی مخ من مسابقه‌ی دوومیدانی راه انداخته. اسمش چی بود؟!

- هستی؟

- ها، همین دختره‌ی احمق. این ترم می‌اندازمش تا بفهمه با آقای آرمین رجایی طرف هست!

امیر خندید و گفت:

- باید می‌دونستم کی تو رو به این روز انداخته.

و خندید.

- امیر، از جلوی چشم‌هام گم شو نبینمت.

دوباره خندید و گفت:

- داداش، حرص نخور. بیا بریم، ناهار هست.

- آره گشنمه، بریم. وایستا ببینم!

- ها چته؟

- اون دختره هم سر اون میزه؟!

- نه والله داداش. سر میز ما غذا نمی‌خوره، کنار یک میز دیگه می‌شینن.

- خب، خداروشکر. بریم که مُردم از گشنگی!

امیر خندید و دنبالم اومد. با هم وارد رستوران شدیم که امیر مثل همیشه می‌دونست نازنین اون‌جاست خودش رو مرتب کرد و داخل رفتیم.‌ رفتم و نشستم. برگشتم و یک دید زدم. دختره توی رستوران نبود. یعنی واسه ناهار نیومده بود! اصلاً به من چه؟ سفارش‌ها رو آوردن و شروع به خوردن کردیم. بعد از ناهار رفتم که استراحت کنم. 

***

با صدای در از خواب بیدار شدم و با همون موهای ژولیده، رفتم و در رو باز کردم که بله، آقا امیر من رو از خواب ناز بیدار کرد.

- چی می‌خوای؟!

- تو رو نفسم!

یکهو من رو هل داد و وارد اتاق شد. من هم در اتاق رو بستم. رفتم روی تخت نشستم و چرت می‌زدم که با داد امیر هفت متر بالا پریدم.

- آرمین، گم شو آماده شو که بریم. قراره بریم تفریح، اون هم با نازی خانم گل!

- من نمیام. خیلی خسته‌ام، خوابم میاد.

- آرمین، دلت کتک می‌خواد؟

- نه!

- پس پاشو و یک تیپ خفن بزن که دل همه‌ی دخترها رو ببری. بی‌عرضه نباش!

- اوف، باشه. برو بیرون تا آماده شم.

- اوکی. تا ده دقیقه دیگه پایین نباشی، آتیشت می‌زنم!

- اوکی.

امیر از اتاق بیرون رفت. من هم یک تیپ اسپرت زدم و سوئی‌شرت رو پشت سرم انداختم و آستین‌هاش رو دور گردنم گره زدم. تعریف از خود نباشه، خیلی خوشتیپ شدم؛ از اتاق بیرون اومدم که بریم و دور بزنیم.

***

ویرایش شده توسط miss.ziba.m_
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

وارد لابی هتل شدم. الله اکبر! این دخترها دانشجوهای من بودن؟ اگه دانشجوهای من بودن. چرا این شکلی هستن؟! امیر رو دیدم. با تعجب به سمت امیر رفتم و گفتم:

- داداش، فکر کنم من و تو اشتباه اومدیم. این هتل ما نیست!

- چرا داداش؟

- امیر، این دخترها دانشجوهای ما هستن؟

- آره. چرا مگه؟

- چرا این شکلی هستن؟

- چه شکلی هستن مگه؟

- انگار اومدن فرش قرمز. نه به صبح که انگار مادر صد و هشتاد تا مادر شهید بودن و نه به الآن؛ انگار از سالن مد اومدن بیرون!

امیر خندید و گفت:

- دقیقاً حال من همین بود وقتی دانشجوهای دخترم رو این‌جوری دیدم.

- ببین داداش، از من به تو نصیحت. اگه زن داداش نازنین هم این‌جوری بود، بی‌خیال شو. آخه مجبور میشی بعد از ازدواج کل ارث خاندان محمدی رو بفروشی و خرج لباس، آرایشگاه و لوازم آرایش زن‌داداش رو بدی. بهت گفته باشم!

- نه بابا. چی میگی؟ نازنین من ساده هست! حلال‌زاده رو ببین. چه‌قدر ساده و شیک اومده.

برگشتم و به جایی که امیر اشاره کرد بود، نگاه کردم. نازنین و ابلیس (هستی رو میگه) رو که کنارش بود، دیدم که تازه از اتاقشون بیرون اومده بودن. هر دو خیلی شیک و ساده اومده بودن و مثل این مدل‌ها نبودن. نازنین موهاش رو باز گذاشته بود؛ اما اون دختره موهاش رو بالا بسته بود و دو تیکه سوسکی توی صورتش انداخته بود. خیلی ساده بودن. با صدای امیر از آنالیز کردن دخترها برداشتم.

- دختر مردم رو خوردی!

- ها؟!

- میگم هستی رو خوردی.

- چی میگی؟ من چی‌کار به اون دختر دارم.

- اما من به تو گفتم به نازی نگاه کن، نه به هستی که اینجوری بهش زل زده بودی!

- چرت نگو امیر. من به زن داداش نگاه کردم؛ حتی موهاش رو هم بالا بسته و دو تیکه سوسکی توی صورتش انداخته!

امیر یک تای ابروش رو بالا برد و گفت:

- مطمئنی اون نازنین هست؟!

- آره.

- خب، باشه. برگرد و نگاه کن.

برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم.  اوه، پس اشتباه گفتم! امیر شروع به خندیدن کرد.

- دیدی گفتم؟ تو داشتی هستی رو نگاه می‌کردی!

اوف، حالا چی بگم؟

- ای بابا، امیر؟ بی‌خیال شو. آدمی‌زاد هست، اشتباه می‌کنه.

- آره- آره، تو راست میگی.

ای خدا. چرا نگفتم موهای نازنین باز بود. امیر خندید و رفتیم سمت اتوبوس که به پارک ملت بریم. سوار اتوبوس شدیم. من و امیر جلو نشستیم. تمام دانشجوها سوار اتوبوس شدن و در آخر نازنین و ابلیس وارد شدن. من هم تا چشمم به دختره افتاد، فکری بسرم زد که کاری کنم امیر فکر نکنه به این دختر داشتم نگاه می‌کردم. تا دخترا نزدیک ما شدن، چون من صندلی سمت راهرو اتوبوس نشسته بودم پام رو زیر پای ابلیس دادم که تعادلش رو از دست داد. خواست بیافته که سریع با یک حرکت از افتادنش جلوگیری کردم و زیر گوشش، جوری که فقط من، امیر، نازنین و خودش بشنوه، گفتم:

- ابلیس، این بار دوم بود که نجاتت دادم.

دختره با خشم نگاهم کرد و مثل خودم گفت:

- ببین اورانگوتان، منتظر تلافی باش!

چی؟ به من گفت اورانگوتان! خواستم جوابش رو بدم که سریع دست من رو کنار زد و رفت نشست. امیر از خنده داشت صندلی رو گاز می‌زد.

- تو چته؟

- داداش، اورانگوتان بهت میاد ها!

- امیر، ببند در اون گالیره رو.

نمایشی جوری که انگاری زیپ دهنش رو بسته، انجام داد و ریز- ریز خندید. باشه ابلیس خانم؛ بلایی سرت در بیارم که دیگه به هیچکس نگی اورانگوتان! بعد نیم ساعت رسیدیم. از اتوبوس پیاده شدیم و وارد پارک شدیم. دانشجوها همه پراکنده شدن. هزینه‌ی بازیشون با خودشون بود؛ اما هزینه‌ی خورد و خوراک با دانشگاه بود. رو به امیر گفتم:

- من و تو چی‌کار کنیم؟

- اول می‌ریم ماشین‌برقی، بعد چرخ و فلک و بعد هر جا که نازنین رفت.

- تنهایی به این نتیجه رسیدی؟

- بله.

- آها، پس تنهایی برو؛ چون حوصله‌ی اون ابلیس رو ندارم!

- اوف، بیا بریم دیگه. 

امیر دستم رو کشید تا بلیط‌ها رو بگیریم که دیدیم نازنین دو تا بلیط گرفت و به سمت ابلیس رفت. ما هم بلیط‌ها رو گرفتیم و به سمت ماشین برقی‌ها رفتیم. شیش تا ماشین‌برقی فعال بود. دو تا رو نازنین و ابلیس سوار شدن، دو تا رو من و امیر و اون دو تا رو هم یکی نوید و یکی هم سامیار سوار شد. بعد از توضیحات که قبل خاموش شدن نباید بیرون بیاید، برق داره و فلان؛ از این چرت و پرت‌ها، بالأخره روشنشون کرد و این بازی چرت رو شروع کردیم. این به این می‌زد، اون به این می‌زد. همین‌جوری داشتم می‌چرخیدم و چشمم به اون دختر خورد که نوید با ماشین رو ماشینش زد که خندید. حالا که توجه کردم، صدای خنده‌ی دخترها توی فضا پیچیده بود. نگاهم رو به سمت دختر چرخوندم. خیلی قشنگ می‌خندید. در همین حین شالش از سرش افتاد؛ چون موهای بلندش که دم اسبی بسته بود، دیده شد. موهاش خیلی خوشگل بود و من عاشق موی بلند بودم. همین‌جور که داشتم فکر می‌کردم و به ابلیس نگاه می‌کردم، امیر به ماشینم  زد. از فکر بیرون اومدم که امیر کنارم اومد و گفت:

- داداش، این‌‌قدر ضایع نگاهش نکن.

وا! یعنی این‌قدر ضایع نگاهش کردم که امیر فهمید؟

- چی میگی پسر؟ به کی نگاه کردم؟

- باشه بابا. برو تو کوچه‌ی علی چپ!

ای بابا. امیر هم چه تیز هست. بالأخره این بازی چرت تموم شد که امیر گفت:

- داداش، دخترها می‌خوان برن چرخ و فلک؛ ولی من و تو می‌ریم سفینه‌ی فضایی. اوکی؟

- ای جان! عاشق هیجانم، بزن بریم!

داشتیم بلیط می‌گرفتیم که نازنین و ابلیس اومدن و خواستن چرخ و فلک بگیرن تا این‌که فهمیدن ما بلیط سفینه‌ی فضایی گرفتیم. دختره روش رو به سمت نازنین کرد و گفت:

- بریم سفینه؟

نازنین یک نگاه به سفینه کرد و گفت:

- ترسناکه!

- اِ نازی، این‌قدر ترسو نباش دیگه. 

جلو رفت و گوش نازنین چیزی گفت که سریع قبول کرد. اون‌ها هم دو تا بلیط برای سفینه گرفتن. می‌دونستم اشکشون در میاد. اوف، مخصوصاً اشک این دختره! رفتیم و سوار سفینه شدیم که دخترها جلوی ما نشستن. ما هم پشت سر دخترها نشستیم که شروع کرد. اول خیلی آروم بود که یکهو سرعتش رو بالا برد  و صدای جیغ دخترها پیچید. هردوشون هم می‌خندیدن و جیغ می‌کشیدن که شال اون دختر افتاد و باز هم من محو موهاش که به رقص باد در می‌اومد، شدم. خیلی قشنگ بودن! چشمم رو سریع از موهاش گرفتم که باز این امیر یه چیزی میگه. بعد از نیم ساعت پایین اومدم و بعد از کلی بازی به سمت کافی‌شاپ رفتیم‌ یه چیزی خوردیم که رئیس دانشگاه گفت شب شده، برای شام برگردیم و باز هم به حرم بریم. اتوبوس اومد. همه‌ی دانشجوها سوار شدن و من و امیر هم سوار شدیم. صندلی‌های جلو همه پر بودن. ما هم به سمت صندلی‌های عقب رفتیم که نمی‌دونم چی‌شد و زیر پام خالی شد. خواستم بیوفتم که امیر من رو گرفت. تا به خودم اومد برگشتم ببینم چی بود که بله، ابلیس خانم کار خودش رو کرد. برات دارم!

***

ویرایش شده توسط miss.ziba.m_
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارهم

" هستی"

پنج روز گذشته بود که اومده بودیم مشهد. امروز هم روز آخر بود. صب هم نازنین ماهانه شد نتونستیم با بچه ها بریم خرید قرار شد بعد ظهر استاد محمدی و اورانگوتان همراه منو نازنین بیان که بتونیم سوغاتی بگیریم.

- نازنین آماده ای؟

- آره.

- بیا خب از اون حموم بیرون.

- باشه

بالاخره اومد بیرون یه تیپ خوشمل زده بود که مطمئنم محمدی عاشقش میشه

- وای وای نازی چه کرده، دل امیر رو بره.

نازنین خندید و باهم رفتیم لابی هتل. امیر و اورانگوتان منتظر ما بودن. بهشون سلام کردیم و راننده هتل رفتیم سمت بازار ها مشهد. الان یکساعت می چرخیم اما این نازنین هنوز نتونسته چیزی بگیره. دیگه واقعا عصبی شده بودم.

- ای بابا نازنین دوساعته مارو چرخوندی خو یه چیز بگیر دیگه.

- آخه هنوز چیزی پیدا نکردم.

- چی میخوای بگیری بگو کمکت کنم.

- خب ببین واسه مامان نمیدونم چی بگیرم و همینطور واسه بابا.

منم دستم رو چونم گذاشتم و شروع به فکر کردن کردم.

- اهان بالاخره فهمیدم!

نازنین، محمدی و اورانگوتان برگشتن بهم نگاه کردن که نازنین گفت:

- چی بخرم؟!

- ببین واسه خاله رزا جون یک کت و دامن خوشگل بگیر و واسه عمو نیما یه قمیص استین بلند سفید و شلوار مشکی بگیر.

نازنین نیشش تا بناگوش باز شد و زد رو بازوم و گفت:

- ایول دختر تو محشری.

من با غرور سرمو بالا گرفتم و لبخند دندون نمایی زدم.

بالاخره نازنین خانم یه چیزی گرفت و برای خودش هم سه تا مانتو گرفت و سه جفت کفش. من هم برای نرگس با پولی که کنار گذاشته بودم یه مانتو گرفتم و برای مامان یک بلوز قشنگ. داشتیم از کنار مغازه ها رد میکردیم که چشمم خورد به یک شال خوشگل! خیلی به مامان میومد. تصمیم گرفتم بخرمشف دست نازنین رو گرفتم و وارد مغازه شدیم. محمدی و اورانگوتان بیرون منتظر بودن؛ اونا خرید هاشون رو صبح کرده بودن. وارد مغازه شدیم و به فروشنده سلام کردم و گفتم:

- خسته نباشید؛ ببخشید قیمت این شاله چنده؟!

- قابل شمارو نداره، صد و بیست هزار تومن.

یکم گرون بود ولی مهم این بود که به مامان میومد، کارت رو از کیفم در اوردم و به فروشنده دادم. فروشنده گفت:

- رمزتون؟

رمز کارت رو بهش گفتم. نازی هم پسندش کرد. فروشنده گفت:

- خانم کارتتون موجودی نداره.

لبخندم محو شد.

- اوکی مرسی.

 کارت رو از فروشنده گرفتم و خواستم برم بیرون که نازی دستمو گرفت و گفت:

- میتونم واسه خاله زهرا یه هدیه بخرم؟!

فهمیدم که میخواد خودش حساب کنه.

- ممنون نازی ولی نمیخواد مرسی بیا بریم.

- مخالفت نکن هستی.

- لطفا نازی؟!

- آخه...!

- لطفا؟

- باشه بریم.

با هم از مغازه بیرون اومدیم که محمدی پرسید:

- خریدید؟!

نازنین خواست یه جوری ماست مالی کنه که گفتم:

- نه کارتم موجودی نداشت.

و بعد از این حرفم رفتم سوار ماشین هتل شدم. پشت سرم نازی و در اخر اون دوتا اومدن سوار شدن. من از حرفی که زدم اصلا خجالت نکشیدم. بالاخره رسیدیم هتل . از ماشین پیاده شدم و ازشون خداحافظی کردم  و وارد اتاقم شدم. کم کم باید وسایل رو جمع میکردم که صب بریم ایستگاه راه آهن، نزدیک شام بود و رفتم حموم تا اماده شم برم پایین. از حموم اومدم بیرون نازی هم اماده شده بود انگار خیلی گرسنش بود. یهو برگشت منو دید گفت:

- ای بابا هستی موهای تو که خیسه هنوز، عزیزم من خیلی گشنمه دختر.

- باشه بابا همینجوری میام. خوبه؟

- - اره زود باش موهاتم خوبه بریم.

- اوکی.

با هم از اتاق اومدیم بیرون و رفتیم رستوران. همه اومده بودم فقط منو نازی در رفتیم. باهم سر میز نشستیم که غذا رو آوردن و شروع به خوردن کردیم. سرم پایین بود ولی سنگینی نگاهی رو خودم حس کردم، سرمو بلند کردم که ببینم کی داره نگام میکنه که با دوتا چشم سبز رو ب رو شدم. این اورانگوتان چرا داشت به من نگاه میکرد. نکنه تو غذا چیزی ریخته تا بمیرم. با این فکرم شروع به سرفه کردن کردم. ای بمیری اورانگوتان اینقد نگام کردی تا چشم زدی. انشالله اون چشای سبزت کور بشه. وجدان دوباره سر کله اش پیدا شد و گفت:

- چکار به چشای خوشگلش داری؟

- چشاش کجا خوشگله؟

- مثل چشای توعه اما مال تو آبی مال اون سبز.

- خب به من چه؟ ببین و جدان الان دارم به دیار باقی با این ضربه هایی که نازنین داره به کمر میزنه شتافته میشم بهتره گم شی.

که خداراشکر دیگه صداش در نیومد. از سرفه کردن دست برداشتم چون داشتم قطع نخاع میشدم با  ضربه های نازی. یهو نازنین گفت:

- خوبی دختر؟

 آروم جوری که خودش بشنوه گفتم:

- آره قبل از اینکه با او دستای خرسی به پشتم ضربه بزنی!

- لیاقت نداری کاش میذاشتم بمیری.

خندم گرفت. بالاخره از سر میز بلند شدیم رفتیم داخل اتاق. گوشیم رو در اوردم و به نرگس زنگ زدم و بهشون گفتم که فردا شب پیششون هستم، بعد از اینکه برگشتم تهران باید برم کار کنم چون پولم ته کشیده. یه هفته اس او خونه ای که توش کار میکردم رو تمیز نکردم. اگه اخراجم نکنن صلوات. با همین فکر خوابیدم.

"آرمین"

تو اتاقم بودم که امیر مثل گاو که عرض کنم بالانسبت گاو، سرشو انداخت اومد تو اتاق.

- پسر تو نمیدونی در چیه؟!

- نه!

- حدس میزدم گاو چه به فهمیدن.

- تموم شد؟!

- ای بابا نکنه میخوای بگی تاثیر گذار بود؟

- نه والا بدو بریم بیرون امشب آخرین شبه یکم بگردیم تو مشهد!

با تعجب به ساعت نگاه کردم و گفتم:

- پسر ساعت رو نگاه کن!

- نگاه کردم پاشو یکم بگردیم اگه پا نشی تهران باید یه شب دعوتم کنی.

- باشه کاریت نباشه.

- پس برم بخوابم که صب باید بریم.

- آفرین گمشو.

- خیلی بیشعوری!

- میدونم برو.

امیر از اتاق بیرون رفت منم هم شروع به جمع کردن وسایل هام کردم و کلی سوغاتی واسه خونه خریدم. اوه سوغاتی یاد ابلیس افتاد نتونست اون شال رو بخره! خیلی دختر شجاع و صبوریه. بیخیال به من چه اصلا؛ رفتم بخوابم که فردا باید خیلی شیک از مشهد بریم بیرون وگرنه با اوردنگی میندازنمون بیرون.
با صدای گوشی از خواب پاشدم وپا شدم رفتم دوش بگیرم. داشتم موهامو سشوار میکردم که یکی در اتاقمو زد!

- بیا تو!

امیر سرشو از لای در داخل کرد. از تعجب داشتم میمیردم یعنی امیر در زده بود!

- سلام آقای آرمین خوب هستید؟فک و فامیل خوبن وخان....!

- تمومش کن همه خوبن بیا داخل.

- چون اصرار میکنید چشم اومدم.

- چه عجب در زدی؟

- اینو بیخیال آماده ای برگردیم تهران؟!

- اونم چجور آماده ای.

- اوکی پس بریم.

از اتاق رفتیم بیرون و رفتیم راه اهن بعد از ده دقیقا قطار حرکت کرد. بعد ازدوازده ساعت رسیدیم تهران. با خستگی در خونه رو باز کردم ولی تا وارد شدم. وضع خونه همنجوری بود که من رفته بودم.

- آقا محمد؟

اقا محمد  با دو اومد طرفم.

- بله؟

- چرا وضع خونه اینجوریه؟

- راستش رئیس دختره یه هفته اس نیومده. تماس گرفتن و گفتن که مرخصی گرفته!

- آهان، فردا بهشون بگو اگه دختره اومده بفرستنش بیاد تمیز کاری.

- چشم رئیس.

وارد اتاقم شدم به خواب نیاز داشتم شدید. رفتم رو تخت و خوابیدم.

****

@ Negin jamali☆ویژه☆

 

ویرایش شده توسط miss.ziba.m_
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم

" هستی"

از خواب بیدار شدم. قرار بود برم واسه نظافت هنوز استراحت نکرده بودم که زنگ زدن. اماده شدم. از اتاق اومدم بیرون نرگس رفته بود مدرسه و مامان هم خوابیده بود. پاورچین پاورچین رفتم بیرون که مامان بیدار نشه. با اتوبوس رفتم. در خونه رو زدم، نگهبان در رو باز کرد. 

- سلام عمو محمد خوبی.

عمو محمد با خوشرویی جوابم رو داد:

- سلام دخترم من خوبم تو خوبی.

- مرسی عمو. ا.ومدم برای نظافت خونه.

- باشه دخترم برو به کارت برس.

داشتم وارد خونه میشدم که با صدای عمو برگشتم :

- راستی دخترم؛ رئیس خونه است و خوابه تازه دیشب از سفر برگشته. اروم کارات رو انجام بده.

با تعجب سرم رو به نشونه باشه تکون دادم و وارد خونه شدم. یا خدا! اینجا خونه ادمیزاد نبود که، خونه جنگلی تارزان بود! کیفم رو گذاشتم و شروع به تمیز کزدن خونه کردم.  بعد نیم ساعت خونه رو جمع و جور کردم. خواستم برم جارو رو بیارم که دستم خورد به گلدون که افتاد و شکست. صدای بدی تو خونه پیچید و ترسیدم که پیرمرده بیدار شه.وجدان گفت:

-تو از کجا میدونی پیرمرده؟

- خو باشه بابا جوونه، برو که بدبخت شدم.

- از بس دست و پا چلفتی عزیزم.

- وجدان برو لطفا.

- باشه بابا.

با صدای ناشناسی دست از خود درگیری برداشتم

- این صدای چی بود.

صداش خیلی اشنا بود. معلوم بود تازه از خواب بیدار شده. سریع سرم رو پایین کردم. با نزدیک شدن صدای قدماش فهمیدم اومده سمتم. سریع سریع شروع به حرف زدن کردم.

- ببخسید بخدا از عمد نبود الان خودم همش رو جمع میکنم. خسارتش رو هم میدم . شما برید بخوابید، متاسفم واقعا.

- خانم ناصری سرت رو بلند کن.

ها! چیشد. این فامیل من رو از کجا میدونه. صداش چرا اینقد اشناس. سرم رو بلند کردم  چشام به اندازه دوتا نالبکی شد. این... این اینجا چیکار میکرد.

- تو اینجا چیکار میکنی.

رجایی یه پوزخند زد و گفت:

- فکر کنم. من باید این سوال رو بپرسم، تو توی خونه ی من چیکار میکنی؟

- این..جا خونه توعه؟

دست به سینه به مبل تیکه داد و گفت:

- با اجازت.

بعد از این حرفش به جنازه گلدون شکسته نگاه کرد و گفت:

-میدونستی عتیقه اس و قیمتش بالاست.

با تعجب به رجایی نگاه کردم و با صدای بلندی گفتم:

- چی؟

- چته! گوشم کر شد. همین که شنیدی.

- باشه بابا؛ خسارتش رو میدم.

رجایی به حالت فکر کردن سرش رو بالا گرفت و بعد رو به من کرد و گفت:

- اینجور که من حساب کردم. باید سی و پنج میلیون خسارتش رو بدی.

با تعجب گفتم:

- اوها، چخبره؟!

- باور نمیکنی؟ فاکتورش هست.

- مگه طلاست که فاکتور داره؟

- طلا نیست ولی عتیقه که هست از دبی هم خریده شده.

دیدم خیلی خونسرده. فکرم رو به زبون اوردم و گفتم.

- پس تو چرا اینقد خونسردی؟

- چون برای من مهم نبود. بیشتر مامان دوسش داره.

- چی؟

- بزار اینجوری بگم در حدی واسش مهمه که اگه بفهمه با پلیس در خونتونه.

با چشای گشاد شده به رجایی نگاه میکردم.

- درو..دروغ میگی!

- میخوای تا ثابت کنم!

- چجوری؟

رجایی از روی مبل بلند شد و رفت سمت اتاقش. با گوشی بدست اومد بیرون و به یه نفر زنگ زد، بعد از دوتا بوق جواب داد. صدای یه زن پیچید و رجایی گفت:

- سلام مامان خوبی؟

زنه هم با صدای قشنگی که داشت گفت:

- سلام پسرم تو خوبی؟

- مرسی مامان جان، من میخواستم یه چیزی بگم!

- بگو جانم.

- مامان من میخوام گلدون عتیقه ای که تو خونمه بندازم دور.

- .....

- مامان ؟

یهو صدای جیغ مادر رجایی بلند شد:

- آرمین بخدا دست به اون گلدون بزنی هم تو رو هم خونه ات رو آتیش میزنم.

- باشه مامان شوخی کردم.

- شوخیش هم نکن برو مزاحم نشو کار دارم. 

- باشه خداحافظ

- خداحافظ دیوونه.

رجایی گوشی رو قطع کرد و به من نگاه کرد و گفت:

- ثابت شد؟ الان هم جنازه این گلدون رو جمع کن و ادامه خونه رو تمیز کن.

- وات؟ دیگه چی من یه دقیقه هم تو این خونه نمیمونم بعد تو میگی خونه رو تمیز کن؟

- با خودته یا تمیز میکنی و به کارت ادامه میدی یا با مادرم طرفی.

- من رو با مامانت تهدید میکنی؟

- تو تهدید بدون.

خدایا بدبخت شدم. 

- و لازمه که بدونی اگه دیگه به کارت ادامه ندی زنگ میزنم به خدمات امور به منزل و میگم که گلدون عتیقه رو شکستی و شکایت میکنم که از اونجا بندازنت بیرون. با خودت دیگه جایی نمیتونی کار کنی.

عصابم به شدت خورد شد اخه ادم چقد میتونه پست باشه.

- خیلی عوضی هستی.

- به کارت برس و با این حرفش رفت تو اتاقش. من یه لحظه هم اینجا نمیمونم. کیفم رو برداشتم که برم بیرون، یهو منصرف شدم. کرایه خونه، مدرسه نرگس، شهریه ی دانشگاه، خرج خونه همه رو دوش من بود اگه دیگه کار پیدا نکنم چی. با همبن فکر کیفم رو گذاشتم زمین و شروع به تمیز کردن خونه کردم و بعد از یک ساعت بالاخره کارم تموم شد. بلافاصله که کارم تموم شد رجایی خیلی مرتب از اتاقش اومد بیرون و به خونه نگاه انداخت و گفت:

- کارت عالیه، فقط یکم دست و پا چلفتی هستی.

چی این به من گفت دست و پا چلفتی!

- اوی، لندهور تو به من گفتی دست و پا چلفتی؟!

رجایی با پرویی تمام گفت: 

- جز تو کس دیگه هم اینجا هست؟

عصابم داشت بیش از اندازه خورد میشد واسه همین تصمیم گرفتم از او خونه لعنتی برم بیرون.

- کار ما که تموم شد. ما رفتیم.

- بهتر.

یه نگاه برزخی بهش انداختم و کیفم رو برداشتم از خونه زدم بیرون و از عمو محمد خداحافظی کردم و به سمت خونه رفتم.

"آرمین"

ابلیس از خونه رفت بیرون. پس بگو چرا عطرش یکی بود. نگو این دختره خونه من رو مثل دست گل کرده؟ باید حدس میزدم. وای جلوی این دختره خونسرد بودم. مامان بفهمه گلدون شکسته خونمو آتیش میزنه باید یکی دیگه سفارش بدم عین همین. به امیر زنگ زدم قرار شد بریم بیرون.

....

امیر گفت:

- شوخی میکنی؟

- چهره من به کسایی میخوره که شوخی میکنه؟

منو امیر تو کافه نشسته بودیم و همه چیز رو براش تعریف کردم. امیر هم با تعجب داشت سوال میپرسید:

- یعنی هستی خدمتکار خونه توعه؟

قهوه رو گذاشتم روی میز و به امیر نگاه کردم:

- دو ساعته دارم چی میگم من!

- به هیچ نوع باور نمیکنم!

- منم موقعی دیدمش باور نکردم.

- اووو.

به قهوه خوردنمون ادامه دادیم و بعد برگشتم خونه . فردا کلاس داشتم.

.... 

وارد کلاس شدم و روی صندلی نشستم. بعد از حضور و غیاب یه فکری به سرم زد واسه اذیت کردن  ابلیس خانم.

- خب دانشجوهای عزیز میخوام یه چیزی واستون تعریف و از شما میخوام بر اساس این داستان یه جواب به من بدید.

نوید جواب داد:

- بگید استاد.

بلند شدم و بین دانشجوها شروع بع قدم زدن کردم.

- خب؛ قضیه از این قراره که من یه رفیق دارم که استاد دانشگاهه و یه دختره تو کلاسش خیلی بی ادبه و خیلی پروعه!

یهو لارا پرید وسط حرفم و گفت:

- مثل خانم ناصری درسته؟

به دختره نگاه کردم که گفت:

- تو حرف نزنی نمیگن لالی!

سریع گفتم:

- کافیه، لطفا این داستان رو به کسی مربوط نکنین. خب داشتم میگفتم، این دختره خیلی پرو بود. ولی یه روز رفیقم موقعی خوابه یه صدای بدی تو خونه میپیچه وقتی بیدار میشه میره ببینه صدای چی بوده میبینه که خدمتکار خونه، گلدون عتیقه گرون قیمت خونه رو شکسته! جالب اینجاست رفیقم تاحالا این خدمتکار خونش رو ندیده بود هر موقع که میرفته بیرون اون خدمتکار کارای خونه رو انجام میده....!

یه نگاه به ابلیس خانم انداختم و با چشای برزخیش مواجه شدم و یه پوزخند زدم و ادامه دادم:

- وقتی میره نزدیک خدمتکار؛ دختره سرش رو میندازه پایین و شروع به معذرت خواهی میکنه. اینجاش جالبه خوب گوش کنید. رفیقم از صدای اون خدمتکار میفهمه که اون دختره همون دانش جویی هست که تو کلاس اذیتش میکنه. بله اون دختره،خدمتکار استادش بود و دختره خودش هم نمیدونست که استادش صاحب خونه است. وقتی میفهمه از تعجب به مرز سکته میرسه. اما این دختره نتونست کارش رو ول کنه بخاطر گلدون که شکسته بود! به نظر شما آخرش چی میشه و چجوری خسارت اون گلدون رو میده؟ 

*****

@ Negin jamali☆ویژه☆

ویرایش شده توسط miss.ziba.m_
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

نشستم رو صندلی و گفتم:

- خب بگید ببینم نظرتون چیه؟

لارا اول از همه دستشو بلند کرد و گفت:

- بنظرم اون دختره از پس خسارت بر نمیاد بندازنش زندان.

یه نگاهی به دختره کردم که یهو با حرف لارا سرشو بالا کرد و گفت:

- تو از کجا میدونی نمیتونه خسارت رو بده؟!

منم سریع گفتم:

-راست میگه از کجا میدونید نتونه؟

لارا یه پوزخند زد و گفت:

- یه دختر خدمتکار از پسش برنمیاد.

هستی: یه خدمتکار؟! هه، خدمتکار مگه آدم نیست؟ خدمتکار مگه زندگی نمیکنه؟ یه خدمتکار مگه پول تو دستش نمیاد؟ یه خدمتکار مگه اینقد ضعیفه که نتونه کاری کنه؟ هیچ وقت این فکر رو نکن لارا خانم چون وقتی یه خدمتکار از ابروش میگذره و پادویی مردم رو میکنه از تویی که تو خونه پدر و مادرت نشستی و پول جی بیت رو از خانواده میگیری قویی تره. این دختری که الان استاد رجایی تعریف کرد اینقد قویه که غرورش جلو استادش که اذیتش میکرده شکسته ولی بازم بخاطر خسارت مونده تو اون خونه تا پرداختش کنه اگه نمیتونست اونجا نمی موند!

از حرفایی که زد تعجب کردم. همه مثل من داشتن نگاش میکردن. سریع به خودم اومدم باید جوو رو عوض میکردم. رو به بچه ها گفتم:

- بحث رو عوض کنید لطف...!

دختره پرید وسط حرفم و با صدای لرزون که اغشته از بغض بود گفت:

- استاد میتونم برم بیرون؟!

- بله برو. 

سرش پایین بود ولی از بغض فهمیدم چشاش پر از اشکه! دلم میخواست اذیتش کنم ولی ن اینجوری. از کلاس رفت بیرون. دلم طاقت نیاورد و به بچه ها گفتم:

- تو کلاس باشید آقای محمدی باهام کار داره برمیگردم.

سریع از کلاس زدم بیرون و رفتم دنبال دختره! ولی تو راه رو و محوطه نبود. فک کنم از دانشگاه رفت بیرون. با این فکر سریع رفتم سمت نگهبانی.

- سلام اقای امیری!

اقای امیر برگشت بهم نگاه کرد و گفت:

- سلام استاد.

- اقای امیری یکی از دانشجو ها بیرون نرفت؟

- چرا رفت ولی ن از در بزرگ از در کوچیک رفت.

- باشه مرسی.

رفتم سمت در کوچیک که یه کوچه خلوت بود و رفتم بیرون که دیدم بله خانم با سر پایین داره میره. باید ازش معذرت خواهی کنم درسته سخته ولی بازم..!

- خانم ناصری!

سریع وایساد؛ ولی برنگشت. رفتم سمتش که دوباره ادامه راهش رو داد.

- خانم ناصری وایسا.

 اما بازم واینستاد. شیطونه میگه! شیطونه غلط میکنه. دیگه عصبی شدم دستشو کشیدم برگردوندمش سمت خودم، که با دوتا چشم آبی که قطره های اشک توش موج میزد مواجه شدم. زبونم با دیدن چشاش بند اومد. محو چشاش شده بودم و توان حرف زدن نداشتم که دستش رو کشید و با دادش به خودم اومدم:

- چیه، هان؟ راحت شدی؟ میخواستی اذیتم کنی، درسته؟ تبریک میگم تونستی اشکمو در بیاری آقای رجایی. 

و شروع به دست زدن کرد.

- ببین خانم ناصری...!

- خانم ناصری! یا خدمتکار خونت هان. بله من خدمتکار خونه ات هستم. خوشحالی نه؟ 

- خانم ناصری اروم...!

نذاشت حرفمو ادامه بدم که هولم داد و گفت:

- بگو دیگه خوشحالی! 

مدام هولم میداد و گریه میکرد و منم انگار یکی جلوم گرفته  که صحبت نکنم.

- بگو دیگه اقای رجایی خوشحالی که تونستی اشکم رو ببینی. چرا نگفتی هان که من خدمتکارت هستم چرا نگفتی؟ چرا حرف نمیزنی. د لعنتی بگو.

صبرم تموم شد و کنترل رو از دست دادم دوتا دستاش رو اسیر کردم و داد زدم:

- بسه هستی!

اولین بار بود اسمش رو به زبون میاوردم. اول خودم یه نفس عمیق کشیدم و رو بهش گفتم:

- آروم باش! من نمیخواستم اینجوری بشه.

یه پوزخند زد و دستاش رو از دستام کشید بیرون و گفت:

- نمیخواستی؟ اما اینجوری شد. بدو؛ بهشون بگو من خدمتکارت هستم. برو دیگه.

- کسی نمیفهمه که این داستان مربوط به تو بوده اروم باش.

- دیگه مهم هم نیست کسی بفهمه یا نه چون ادمی پولداری مثل تو که پولش رو به رخ بقیه میکشه فهمیده!

سرمو پایین کردم و میخواستم معذرت خواهی کنم که گفت:

- شده شب و روز کار میکنم تا خسارت اون گلدون رو بدم.

و پشتش رو کرد که بره، اما برگشت و تو چشام نگاه کرد و گفت:

- نگران تمیزی خونت هم نباش شده اینقد تمیزش کنم که با حقوقی که بهم میدی خسارت رو بدم. روز خوش آقای رجایی.

و با این حرف رفت. برگشتم دانشگاه که وقت کلاس تموم شده بود. وارد دفتر اساتید شدم. امیر نشسته بود رفتم نشستم کنارش دستام رو قلاب سرم کردم. امیر گفت:

- چیشده؟

- چیزی که فکرش رو نمیکردم!

یه نفس عمیق کشیدم و همه چیز رو واسه امیر تعریف کردم. امیر با تعجب گفت:

- آرمین تو چیکار کردی؟

- بخدا نمیدونستم اینجوری میشه!

- الان تو چیکار کردی؟!

- هیچی رفتم معذرت خواهی کنم اما با اشکای هستی رو به رو شدم|!

- هستی؟!

سرمو بلند کردم دیدم با تعجب داره نگام میکنه!

- چیه خب اسمش هستی!

- آره خب ولی ولی اولین باره داری اسمش رو میگیری!

- بیخیال امیر الان چیکار کنم؟

امیر سرش رو پایین کرد و گفت:

- نمیدونم به نظرم چند وقتی سر به سرش نزار حتی موقعی که اومد خونت باهاش حرف نزن!

- باید همین کار رو انجام بدم.

بعد از کلی صحبت با امیر بالاخر رفتم سر کلاس، اصلا حال هیچی رو نداشتم. بزور تا اخر کلاس درس دادم و بالاخره تموم شد.

به خونه رسیدم . لباسام رو عوض کردم و رو تخت دراز کشی. وای ارمین وای از دست تو پسر چرا اینکار رو کردی که الان پشیمون باشی. تا یک ساعت غلت زدم و بالاخره خوابم برد.

*****

@ Negin jamali☆ویژه☆

 

 

ویرایش شده توسط miss.ziba.m_
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت هفدهم

(هستی)

نازنین که رو به روم نشسته بود گفت:

- کسی تو کلاس نفهمید او آرمین عوضی داشت درباره تو صحبت میکرد.

با حرف نازنین نفسم رو بیرون فوت دادم و گفتم:

- دیگه مهم نیست بقیه بفهمن یا نه. کسی که نباید میفهمید، فهمیده!

- هستی، آبجی قشنگم از اون خونه بیا بیرون!

سرمو بلند کردم و روی صندلی لم دادم و گفتم:

- نمیتونم نازنین.

نازنین خیلی کفری شد و گفت:

- چرا نمیتونی؟!

- چون اون احمق تحدیدم کرد تو موسسه ازم شکایت میکنه؛ میندازنم بیرون.

- اوف، نمیدونم چی بگم. اخه یه آدم چقد میتونه عوضی باشه!

شونه هامو بالا انداختم و هیچی نگفتم. بعد از اینکه بستنی هارو خوردیم که اینجوری بگم بهتره لب به هیچی نزدم، از کافه اومدیم بیرون و نازنین رفت خونه. من هم رفتم سمت خونه. در رو با کلید باز کردم و وارد خونه شدم.

- نرگس؟

نرگس از تو اتاق داد زد:

- بله آبجی!

- هیچی فقط خواستم بدونم خونه ای!

- آها

کفشام رو بی حوصله پرت کردم و رفتم تو اتاق که نرگس بود. جزوه هام رو برداشتم و رفتم تو حیاط. هوا ابری و قشنگ بود، اما واسه من دلگیر. دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم شروع به گریه کردن کردم. اخه من چرا اینقد بدبختم؟ جلوی او عوضی از خود راضی ابروم رفت.اون کی باشه منو اینجوری تحقیر کنه. خیلی عوضی تشریف داره. بیشعور احمق. بعد از کلی گریه کردن اشکام رو پارک کردمو وارد خونه شدم. 

***
( صبح روز بعد)

با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم. دلم نمیخواست برم دانشگاه و چهره نحس او اورانگوتان ر و ببینم. اما حیف که امتحانات ترمه وگرنه د یگه سر کلاساش نمیرفتم. از خونه زدم بیرون و سوار اتوبوس شدم. به دانشگاه که رسیدم، دنبال نازی گشتم که بله تو کلاس رو صندلیش نشسته بود.

- سلام نازی خوشگله

- سلام عزیزم، خوبی؟

نشستم رو صندلی و گفتم:

- هی بد نیستم!

نازی دستشو گذاشت رو شونه ام و گفت:

- ناراحت نباش عجیجم درست میشه!

برگشتم سمتش و گفتم:

- اه-اه، اینجوری حرف نزن حالم بهم میخوره.

نازی روشو از من گرفت و گفت:

- ایش.

- خوب حالا قهر نکن نازی جونم.

- با من حرف نزن.

-نازی جونم...!

با صدای در حرف تو دهنم موند و از خود راضی وارد شد. 

- سلام دانشجوهای عزیز.

لارا با عشوه گفت:

- سلام استاد.

بعد لارا خانم عشوه ای همه سلام کردن و اون لندهور نشست سر جاش.

- خوب هفته بعد امتحانات ترم شروع میشه. امروز که کلا باهاتون کلاس دارم اما با اقای محمدی کلاس ها رو تقسیم کردیم.

بله بعد حرف این اورانگوتان نازنین خانم لپ هاش گل انداخت. منم حوصله سخنرانی های این اورانگوتان رو نداشتم. سریع گفتم:

- ببخشید میتونم برم بیرون حالم خوب نیست.

رجایی گفت:

- پنج دقیقه ای تو کلاس باش میخوام تدریس رو شروع کنم.

سرم رو به نشونه باشه تکون دادم. از کلاس رفتم بیرون. بعد از اینکه ابی به صورتم زدم؛ برگشتم تو کلاس و رجایی شروع به درس دادن کرد. 

***

ویراستار: @ Negin jamali☆ویژه☆

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

یک ساعت کامل داشت جزوه میداد. دستام دیگه خشک شده بود. چقد بی فکره این پسره، خب استراحت بده. انتر لندهور. خیلی خر تشریف داره، مامانش بهش یاد نداده که الان باید استراحت بده به ما. باز وجدان مزاحم افکار قشنگم شد و گفت:

- چه ربطی به مامانش داره؟

- وجی جونم!

- ها بگو.

- اگه تو حرف نزنی هیچکس نمیگه لالی.

- ایش، خاک تو سرت. لیاقت نداری من باهات حرف بزنم.

- ای قربون دهنت من خیلی بی لیاقتم و خیلی خاک برسر هستم. حالا برو عزیزم پی لیاقتت.

- میرم پس چی . خدافز بی لیاقت.

- بوس-بوس، بای.

دست از خودرگیری برداشتم و به چرت و پرت های رجایی گوش دادم. یهو گوشی رجایی زنگ خورد. با دیدن تماس گیرنده چشاش چهارتا شد و با یه معذرت خواهی از کلاس رفت بیرون. نمیدونم چرا کنجکاو شدم بدونم کی زنگ زد چشاش چهارتا شد! اما بیخیال نشستم تو کلاس. داشتم از بی حوصلگی میمردم یک ربع بود که داشت با تلفن کوفتی صحبت میکرد که وارد کلاس شد و سریع گفت:

- دانشجوهای عزیز متاسفانه واسه من و آقای محمدی یه کاری پیش اومده باید بریم؛ کلاس کنسله و میتونید برید. خسته نباشید.

بعد از گفتن حرفش سریع از کلاس زد بیرون. وا چش بود این لندهور. نازی اومد کنارم و گفت:

- یعنی امیر نمیاد.

بهش نگاه کردم و سوالی گفتم:

- نازی کر شدی؟

- ایش، بریم خونه؟

- اره بریم. ولی امروز من باید برم خونه این لندهور!

نازنین برگشت بهم نگاه کرد و گفت:

- چرا؟!

- باید واسه تمیز کردن خونه اش برم!

یه پوزخند زدم و ادامه دادم:

- مثلا خدمتکار خونه اش هستم.

- عه اینجوری نگو. هستی یه درخواست دارم لطفا رد نکن

- چی؟!

- منم باهات بیام خونه اون عوضی، مطمینم از امیر هم عکس داره.

- خل شدی؟

- عه لطفا!

- خب باشه بابا.

از دانشگاه رفتیم بیرون و یه چیزی بیرون خوردیم و رفتیم سمت خونه اورانگوتان. رفتم سمت اقا محمد و سلام کردیم. وقتی وارد خونه شدیم، شروع به تمیز کردن خونه کردم و نازنین هم کمکم کرد ده دقیقه نگذشته بود که در با صدای بدی باز شد. من ونازنین از ترس جیغ بلندی کشیدیم. رجایی و امیر با صورت های زخمی وارد خونه شدن. من و نازنین با ترس داشتیم صحنه جلومون رو تماشا میکردیم که دوتا پسر اومدن داخل، رجایی و امیر رو بلند کردن و به اتاق بردن. اما ما هنوز تو شک بودیم که نازنین جیغ بلندی کشید و دوید طرف اتاق که امیر رو بردن. من هم همراه نازنین وارد اتاق شدم که نازنین خودش رو پرت کرد کنار امیر و با گریه هی میگفت:

- امیر چت شده؟ تروخدا حرف بزن. امیر یه چیزی بگو تروخدا.

امیر دریغ از یک کلمه؛ نای حرف زدن نداشت. نازنین هم با گریه رفت سمت اون دوتا پسر و شروع به سوال پرسیدن کرد:

- امیر چش شده؟ چرا صورتش زخمیه؟ تروخدا یکیتون حرف بزنه!

من هم با تعجب داشتم به این  صحنه ها نگاه میکردم. انگار یکی جلوی من رو گرفته بود صحبت نکنم یا حرکتی از خودم نشون ندم. یکی از پسرا زبون باز کرد و گفت:

- ببخشید، فکر نکنم به شما ربط داشته باشه!

نازنین در جواب پسره گفت:

- یعنی چی به من ربط نداره؟ بگو چیشده؟

پسره دیگه واقعا عصابش از جیغ ها نازنین خورد شد و بلند داد زد:

- از این اتاق برید بیرون الان دکتر میاد. دوتا خدمتکار چقدر میتونن پرو باشن. گمشید بیرون!

من با  دادی که پسره زد دست نازنین رو گرفتم و سریع از اتاق بیرونش بردم.

- نازی خواهری آروم باش.

اما نازنین همچنان داشت گریه میکرد. من و نازنین بدون اینکه کیف هامون رو برداریم از خونه زدیم بیرون و سویچ ماشین رو از جیب نازی در اوردم و خودم پشت فرمون نشستم آخه نازنین همچنان داشت گریه میکرد. نمیدونستم کجا برم. اما با فکری که بسرم زد سریع دور زدم سمت خونه خودمون. وقتی رسیدیم ماشین رو پارک کردم و نازنین که بی وقفه داشت گریه میکرد رو بردم تو خونه و تو حیاط دست و صورتش رو شستم، در اخر یکم تو حیاط گریه کرد و به خودش اومد.

- نازنین آبجی جونم خوبی؟

نازنین خیلی بیحال جواب داد:

- خوبم؛ ولی هستی امیر و رجایی چشون شده بود؟

من صورتم رو از نازنین گرفتم و گفتم:

- نمیدونم واقعا! ولی دیدی اون پسره چی گفت دکتر خبر کردم و من مطمئنم حالشون الان خوبه!

- انشالله هستی انشالله.

- بیا بریم تو خونه عزیزم.

نازی از جاش بلند شد و لبخند بی روحی زد و گفت:

- نه عزیزم من دیگه میرم خونه، مامانم نگرانم میشه تا الان هم خیلی دیر کردم.

- باشه ولی تو راه مواظب خودت باش. فردا دانشگاه میبینمت.

- همچنین

نازی خواست بره که یاد یه چیزی افتادم!

- وای نازی کیفامون!

نازی برگشت سمت من و گفت:

- کیف هامون چی؟!

-دیوونه کیف هامون تو خونه رجایی جا موندن!

نازی چشاش از کاسه در اومد و گفت:

- وای، گوشی، کیف پول، همه چیز!

- فردا بریم دنبالشون قبل دانشگاه؟

- آره فکر خوبیه فردا میام دنبالت باهم میریم و سری هم بهشون میزنیم.

- اوکی عزیزم خداحافظ.

نازنین هم بعد خداحافظی رفت. من وارد خونه شدم و بعد سلام، وارد اتاق شدم آخه حال و حوصله چیزی رو نداشتم و همش فکرم درگیر؛ یعنی چی شده بود. فکر کنم تصادف کرده باشن! رجایی صورتش زخمی تر از امیر بود. داشتم دیونه میشدم وای خدا این چه صحنه ای بود! بیخیال فکر و خیال شدم. تصمیم گرفتم برم حموم.

***

(آرمین)

با سردرد بدی چشم هام رو باز کردم. برگشتم دیدم امیر کنار تخت نشسته، با دیدن امیر که انگار تازه بهوش اومده بود همه چیز جلو چشمام مثل فیلم رد شد. سریع تو جام سیخ شدم و گفتم:

- امیر داداش خوبی؟

امیر با صدای من برگشت و لبخند بی جونی زد و گفت:

- من که خوبم تو چطوری؟

- من هم خوبم، فقط یه کم بدنم درد میکنه که الان باید عادی باشه واسمون.

امیر تک خنده کرد و گفت:

- دقیقا.

- امیر داداش ساعت چنده؟

- امیر به ساعت مچی رو دستش نگاه کرد و گفت:

- ساعت هشت شب!

بعد حرف امیر با هم از اتاق زدیم بیرون که دیدیم اهورا و سپنتاه رو مبل نشستن. و با دیدن ما سریع بلند شدن و احترام گذاشتن. 

- خب بگید ببینم! چیشد بعد از بیهوشی ما؟

امیر روی مبل نشست و من هم به مبل تکیه دادم که سپنتاه گفت:

- جناب سرگرد؛ بعد از بیهوشی شما هیچ اتفاقی نیوفتاد. فقط باز تیرمون خطا رفت.

امیر دستشو با عصبانیت به میز زد و گفت:

- ماموریت یهویی همینه دیگه. باز فرار کردن؟

اهورا در جواب امیر گفت:

- متاسفانه جناب سرگرد.

من با عصابنیت دستم رو قلاب سرم کردم و گفتم:

- پیغامی از جناب سرهنگ دارید؟

سپنتاه جواب داد:

- بله گفتن که فردا برید محل قرار. آخه کسی هنوز نفهمیده که شما مامور مخفی هستید.

به امیر نگا کردم و امیر هم به من. امیر روشو سمت سپنتاه کرد و گفت:

- ساعت چند؟

سپنتاه لیوان های پر اب رو طرف ما گرفت و گفت:

- یازده شب.

لیوان رو برداشتم و یکم اب خوردم. ای بابا باز در رفتن سه سال منتظرم اما نمیگذرم ساسان رفت از پیش ما. انتقام هم گرفته میشه. سپنتاه یکهو گفت:

- راستی وقتی شمارو اوردیم دوتا دختر تو خونه بودن.

سریع سر جام درست نشستم و به امیر نگاه کردم و همچنان امیر به من با ابروهای گره خورده پرسیدم:

- دوتا دختر؟

- بله و کیف هاشون هم جا گذاشتن.

کیف ها رو روی میز گذاشتن. امیر یکی از کیف هارو برداشت و گفت:

- این کیف مال نازنینه!

با شنیدن اسم نازنین یادم اومد امروز روز کاریه ابلیس خانم هستش.

- امروز روز کاریه ابلیس خانم هستش!

امیر یه آهان گفت. من یکهو برگشتم سمت سپنتاه و اهورا:

- نگید دخترا ما رو تو این وضع دیدن؟

اهورا دستی به پشت گردنش کشید و گفت:

- متاسفم قربان!

از عصبانیت بلند شدم و قدم زدم.

- امیر الان به اینا چی بگیم؟

امیر کلافه دستی به صورتش کشید و گفت:

- نمیدونم داداش!

اهورا و سپنتاه باهم گفتن:

- ما میدونیم!

من و امیر برگشتیم بهشون نگاه کردیم و منتظر شدیم حرف بزنن اما پنج دقیقه گذاشت حرف و سخنی نشنیدیم. چشم هام رو ریز کردم و گفتم:

-خب! نکنه زیر لفظی میخوای؟!

سپنتاه سریع خودش رو جمع کرد و گفت:

- بهشون بگید که تصادف کردید و همچنین به بچه های دانشگاه و خانواده محترم.

با این حرف سپناه امیر مثل جت بلند شد:

- وای ارمین خانواده رو چی بگیم و دانشگاه.

به امیر که داشت مثل دیوونه ها پرپر میزد نگاه کردم و گفتم:

-  امیر، آیا سپنتاه چینی حرف زد یا هندی؟

امیر اروم شد و گفت:

- راست میگی.

من رومو سمت اهورا و سپنتاه کردم و گفتم:

- اگه تو عمرتون یک حرف درست زده باشید، همینه! الان هم میتونید برید.

اهورا و سپنتاه احترام گذاشتن و رفتن. امیر هم بعد از اینکه کیف نازنین رو برداشت وارد یکی اتاق ها شد. من هم کیف ابلیس رو برداشتم و وارد اتاقم شدم یکم استراحت کنم.رو تخت به انتقام ساسان فکر کردم که کم کم چشام گرم شد و خوابم برد.

***

ویراستار: @ Negin jamali☆ویژه☆  

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم امروز باید میرفتیم د انشگاه آخه دیروز زود از دانشگاه زدیم بیرون. بعد اینکه موهام رو سشوار کردم تو آینه به صورت زخمیم نگاه کردم. مطمئنم مامان ببینه دیونه میشه! بیخیال شدم و اتاق رفتم بیرون و امیر رو دیدم که میز صبحانه رو آماده کرده بود.

- به به آقا امیر گل!

امیر برگشت و نگام کرد و گفت:

- صبج بخیر داداش بیا بشین که باید بریم دانشگاه.

رو به روی امیر نشستم و شروع به خوردن صبحانه کردم:

- امیر بنظرت آخر این داستان چی میشه؟

امیر دست از خوردن برداشت و به صندلی تکیه داد و گفت:

- نمیدونم! از دیشبه منم دارم به همین فکر میکنم.

- سه سال پیش! لعنت به سه سال پیش.

امیر لیوان آب رو برداشت و گفت:

- انتقام میگیریم! بیا این آب رو بخور. باید خودمون رو جمع کنیم وگرنه همه چیز از دستمون میره.

لیوان اب رو از دست امیر گرفتم که صدای زنگ خونه اومد. امیر گفت:

- من در رو باز میکنم.

- اوکی 

امیر رفت تا در رو باز کنه و من مشغول خوردن صبحانه شدم. با صدای امیر سرم رو بلند کردم:

- آرمین ببین کی اینجاست!

همراه امیر نازنین و ابلیس اومدن داخل. منم واسه احترام بلند شدم و گفتم:

- خوش اومدید.

نازنین و ابلیس تشکر کردن و نازنین گفت:

- خوب هستید. آخه دیروز با صحنه ی بدی رو به رو شدیم!

به امیر نگاه کردم و امیر به من که امیر خودش دست به کار شد و گفت:

- به خوبیم خداراشکر. بله متاسفانه دیروز یه تصادف کوچیک کردیم و الانم خداراشکر خوبیم. 

ابلیس و نازنین سری تکون دادن که امیر باز گفت:

- سر پا نباشید بفرمایید بشینید!

نازنین لبخندی زد و خواست بشینه که ابلیس خانم سرفه ای کرد و به نازنین اشاره کرد که چیزی بگه. نازنین هم سری تکون داد و رو به من و امیر گفت:

- نه مرسی ما اومده بودیم که کیف هامون رو ببریم.

ابلیس خود خواه! امیر یه نگاه به من کرد و گفت :

- ارمین داداش بیا باهام اخه من نمیدونم کیف ها کجان؟!

وبعد با چشاش اشاره میکرد. وا این چشه! نمیدونستم چی بگم سریع گفتم:

- تو اتاق من هستن. امیر داداش با من بیا!

امیر هم از خدا خواسته سریع پشت سر من اومد تو اتاق و در رو بست>

- چته امیر چرا با ایمو و اشاره صحبت میکنی؟

امیر گفت:

- دیوونه یکی از کیف ها تو اتاق منه یکی تو اتاق تو!

من خیلی منگ گفتم:

- خب!

امیر سرشو بلند کرد و خیلی کفری گفت:

- آرمین تو که خنگ نبودی؟ الان یکی از کیف ها از اتاق من در بیاد و یکی از اتاق تو شک نمیکنن!

تازه دو زاریم افتاد! با تعجب برگشتم سمت امیر و گفتم:

- الان چیکار کنیم؟!

امیر با حالت زاری گفت:

- بابا تو باهوشی تو بگو. من نمیدونم!

- خاک تو سرمون اینجا نشستیم بدتر شک میکنن! 

امیر مثل جت بلند شد و گفت:

- زود باش بگو تروخدا!

- ببین امیر تو برو سرگرمشون کن من کیف ابلیس رو زیر تیشرتم قایم میکنم و اتاق میام بیرون و میگم تو اتاق تو ان!

امیر سریع گفت:

- فکر خوبیه من رفتم.

امیر سریع از اتاق رفت بیرون. چشم چرخوندم تا کیف ابلیس رو پیدا کنم:

- ها اینجاست.

سریع سمت میز رفتم و کیف رو به سرعت برداشتم که یهو یه عکس از تو کیف افتاد. خم شدم عکس رو برداشتم بدون اینکه نگاه کنم که تو کیف گذاشتم یا بیرون از کیف زیر پیراهنم قایمش کردم و از اتاق رفتم بیرون که همه چشم ها رو من افتاد. با لکنت گفتم:

- ببخشید؛ داداش کیف ها تو اتاق من نبود، فک کنم تو اتاق تو باشن.

امیر هم لبخند مصنوعی زد و گفت:

- اوه-اوه، اره داداش یادم رفته بود! اره تو اتاق من هستن.

خیلی دست پاچه یه لبخند زدم و وارد اتاق امیر شدم. کیف نازنین رو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون.

- بفرمایید این هم از کیف هاتون.

نازنین و ابلیس یه لبخندی زدن و کیف هارو از من گرفتن و تشکرد کردن. امیر هم لبخندی زد و گفت:

- خواهش میکنیم.

ابلیس زبون باز کرد و از رو مبل بلند شد و گفت:

- ما دیگه بریم به دانشگاه دیر میرسیم.

نازنین هم همراه هستی بلند شد و خدافزی کردن و رفتن. یه نگاه به امیر کردم و امیر یه نگاه به من و با هم یک نفسم عمیقی کشیدیم

- امیر داداش برای بار دوم نجات پیدا کردیم.

امیر خودشو ر و مبل انداخت و گفت:

- دقیقا!

یه لگد به پاش زدم و گفتم:

- تن لشت رو بلند کن باید بریم دانشگاه.

- ای بابا باشه!

من و امیر از خونه زدیم بیرونو رفتیم سمت دانشگاه.

***

( هستی )

نیم ساعت تو کلاس بودیم که بالاخره آقای شکوهی وارد کلاش شد. پیرمرد خرفت اخه چرا اینقد دیر میای تو! شروع بع درس دادن کرد. هر موقع شکوهی مید سرکلاس همه میخوابن. خیلی حوصله ام سر رفته بود برگشتم دیدن نازی تو خودشه. خودمو بهش نزدیک کردم و گفتم:

- چته چرا تو خودتی؟

نازنین سرشو بلند کرد و گفت:

- دیدی اصلا به ر وی خودش نیاورد!

با تعجب گفتم:

- کی رو میگی؟ چی رو به روی خودش نیاورده؟!

یه پوزخند زد و گفت:

- امیر رو میگم، اینقد بالا سرش گریه کردم اما بروی خودش نیاورد!

دستمو گذاشتم رو دستش و گفتم:

- امیر بیهوش بود از کجا بفهمه تو واسش گریه کردی؟!

- شاید بیهوش بوده ولی مطمئنم اون دوتا پسر بهش گفتن!

دیدم واقعا داره راست میگه.

- خودت رو ناراحت نکن عزیزم اگه اینجوری باشه لیاقت تو رو نداره!

برگشت و بهم نگاه کرد و لبخند زد، منم در جواب یه لبخند زدو و دیگه هیچی نگفتیم. بالاخره وقت استراحت شد. با نازی رفتیم کافه دانشگاه و یه چیزی خوردیم تا کلاس بعدی که با امیر داشتیم. وارد کلاس شدیم؛ بعد از نیم ساعت امیر و اورانگوتان وارد کلاس شدن. وا این اورانگوتان اینجا چیکار میکرد! یهو همه دانشجوها با دیدن صورت های زخمی اون دوتا کپ کردن که دخترا شروع به گفتن( وای چیشده، چه اتفاقی افتاده, حالتون خوبه ) کردن. چاپلوس های از خود راضی. اورانگوتان زبون باز کرد و گفت:

- امیدوارم روز خوبی شروع کرده باشید. آروم باشید یک تصادف کوچولو اتفاق افتاده و الان حالمون کاملا خوبه.

یهو یکی از دخترای اروم کلاس که کم صحبت میکرد و خیلی مظلوم بود ، با حالت خیلی خاصی و پریشون گفت:

- استاد رجایی امیدوارم زودتر خوب شید!

رجایی لبخند زد که دیدم دختره چشاش برق زد. وا! کاملا معلوم بود عاشق اورانگوتان شده. رجایی در جواب حرفش گفت:

- مرسی. خب من دیگه برم چون با اقای محمدی کلاس دارید؛ فقط اومده بودم بگم که خوبیم .

و خداحافظی کرد و رفت بیرون. امیر شروع به درس دادن کرد. نازنین هم خیلی نگران داشت نگاش میکرد. بعد از دوساعت بالاخره کلاس تموم شد و ما رفتیم خونه. تا وارد خونه شدم دیدم خونه بهم ریخته است! ترس تمام وجودم رو برداشت که نکنه دزد اومده باشه با این فکر سریع یه اهن که کنار در بزود رو برداشتم و وارد خونه شدم. که دیدم نرگس مامان رو بغل کرده و داره گریه میکنه. سریع رفتم سمتشون!

- مامان، نرگس چیشده چرا د ارید گریه میکنید!

مامان با شنیدن صدای من  از بغل نرگس بیرون اومد و من رو بغل کرد، شروع به گریه کردن کرد. دیگه عصبی شدم و خیلی کفری گفتم:

- د بگید ببینم چیشده؟ جون به لبم کردید؟!

نرگس زبون باز کرد و با گریه گفت:

- هانیه زنگ زد!

با شنیدن اسم هانیه بدنم خشک شد و با تعجب به نرگس نگاه کردمو با لکنت گفتم:

- خ..ب؟

نرگس گفت:

- خونه رو میخواد!

مثل جت پاشدم و بلند گفتم:

- چی؟! یعنی خونه رو میخواد؟!

مامان بالاخره زبون باز کرد و گفت:

- شوهر جون پولدارش برشکست شده و خونه رو از ما میخواد تا بفروشه به شوهرش کمک کنه.

دیگه به مرز انفجار رسیدم و بلند جیغ زدم:

- بعد از چند سال زنگ زده ؛ به جای اینکه حالمون رو بپرسه و بگه چیزی احتیاج ندارید، میخواد تنها ارث بابا و یادگار بابا رو از ما بگیره و بخاطر اون شوهر عوضیش بفروشتش؟

مامان با گریه گفت:

- متاسفانه هستی!

جلوی مامان زانو زدم و گفتک

- یکبار دیگه زنگ زد و دوباره این درخواست رو از شما د اشت بهش بگید هستی گفته مگه اینکه از روی جسد من رد بشی! به خاک اون مرحوم نمیذارم دستت به خونه برسه.

مامان گریه سری تکون داد و اشکاش رو پاک.

 - دیگه نبینم خواهر و مادرم گریه کنن خودتون رو جمع کنید. ارزش ناراحت شدن نداره که! حالا تو استراحت کن من و نرگس خونه رو تمیز میکنیم.

مامان گفت :

- باشه دخترم.

***

ویراستار: @ Negin jamali☆ویژه☆

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

با کمک نرگس همه خونه رو تمیز کردم اما فکرم خیلی درگیر بود؛ حیف که نمیخواستم صداش رو بشنوم ووگرنه میدونستم باهاش چیکار کنم.

(آرمین)

به ساعت نگاه کردم  دیدم ده و نیم بود. وقتش بود بریم. با امیر رفتیم سمت محل قرار . وقتی رسیدیم وارد هتل شدیم، سپنتاه و اهورا اومدن سمت ما و ادای احترام گذاشتم. صدای جناب سرهنگ توجه مارو به خودش جلب کرد:

- خوش اومدید بیاید بشینید.

من و امیر باهم گفتیم:

- مرسی دایی جان!

جناب سرهنگ دایی من و امیر بود! رفتیم سمت میز و نشستیم که دایی گفت:

- چیزی میل ندارید؟!

در جواب به دایی گفتم:

- قضیه چیشد؟

دایی به صندلی تکیه داد و گفت:

- یه جاسوس بین شماست!

من و امیر با حرف دایی به هم نگاه کردیم و گفتیم:

- چی!

دایی گفت:

 - اروم باشید بهتون میگم، یک جاسوس بین شماست که باعث شده بفهمن شما شما مامور مخفی هستید! اینجا اوردمتون که فکر کنید و بگید بعد از سه سال کی به شما نفوذ کرده!

امیر زبون باز کرد و گفت:

- چی میگی دایی؟!

دایی دوباره شروع کرد:

- وقتی به ارمین خبر داده شده که ماموریت جلو افتاده؛ کسی که به شما نفوذ کرده همهمرا ارمین فهمیده و مانع این شده که شما به محل ماموریت برسید.

خم شد سمت صورت من و گفت:

- وقتی بهت زنگ زدم کجا بودی و واکنشت چی بود؟

در جواب د ایی گفتم:

- تو دانشگاه بودم و وقتی شما زنگ زدید تعجب کردم و بعد از دانشجو ها عذر خواهی کردم و با امیر اومدیم بیرون!

دایی دوباره برگشت سر جاش و گفت:

- حدس میزدم!

امیر گفت:

- چی رو؟!

- اینکه یکی از دانشجو ها نفوذی باشه!

من و امیر به بهم نگاه کردیم و بعد به دایی که دایی ادامه داد:

- ارمین پسرم کدوم دانشجو به تو نزدیک تر از بقیه میشه؟

بعد از حرف دایی فکرم رفت سمت لارا! اما نه لارا از بچگی میشناسمش و اونقدر ها هم نزدیک من نیست. دوباره شروع بع فکر کردن کردم اما ذهنم خالی بود که امیر گفت:

- دایی کسی نیست!

منم به منظور اینکه راست میگه سزم رو تکون دادم که دایی گفت:

- خوب فکر کنید، کسی نیست تو خونتون نفوذ داشته باشه و هرجا به قول خودتن تصادفی ببینیدش؟!

با حرفای دایی فکرم رفت سمت...! نه این نیست. امیر برگشت سمت من و گفت:

- توهم به همون چیز فکر میکنی که من فکر میکنم؟!

دایی یکهو گفت:

- به چی فکر میکنید؟!

به امیر نگاه کردم و باهم برگشتیم سمت دایی و گفتیم:

- هستی ناصری!

دایی یه تای ابروش رو بالا داد و گفت:

- هستی ناصری؟ درست توضیح بدید ببینم!

یعنی چقد میتونستی عوضی باشی ابلیس! و شروع به حرف زدن کردم:

- هستی ناصری دانشجو ترم اولی هستش! روز های اول باهام لج داشن و باهم دشمن بودیم و تو شهربازی یا کافه جایی میدیدمش و مهمتر از اون دایی این بود بعد از چند هفته فهمیدم تو خونه ام به عنوان خدمتکار کار میکنه!

دایی با حرفای من سریع گفت:

- خودشه! نفوذی دانشگا، خونه ات و جاسوس باند شاهین!

با عصبانیت دستم رو میز کوبیدم و گفتم:

- میکشمش!

دایی لیوان اب رو جلوم گرفت و گفت:

- آروم باش! اینجا کسی کشته نمیشه.

امیر با عصبانیت گفت:

- یعنی چی؟ این دختره نفوذی شده و یک جاسوس هستش!

دایی خیلی ریلکس گفت:

- فهمیدم اما راهش کشتن این دختره نیست.

با عصبانیت بلند شدم و گفتم:

- پس چیه؟

دایی یه نگاه به چهره عصبیم کرد و گفت:

- تنها راهش اینکه که شما هم به اون دختره نفوذ پیدا کنید! و یک زمان مناسب همه چیز رو از حلقموش بکشید بیرون!

سریع گفتم:

- منظورتون رو نمیفهمم!

دایی به صندلی اشاره کرد و گفت:

- بشین میفهمی.

رفتم رو صندلی نشستم که دایی گفت:

- ببینید از امروز عملیاتتون نمیشه شاهین و باندش؛ عملیاتتون میشه هستی ناصری! خانوادش کی هستن/ دوستاش کی هستن؟ کی دیگه تو این کار نفوذی باهاش دست داره؟ همه چیز مو به مو باسید بفمید.

امیر سرشو پایین کرد و گفت:

- امکان داره نازنین باهاش همدست باشه؟!

دایی به امیر نگاه کرد و گفت:

- امیر نازنین کیه؟

امیر گفت:

- دوست صمیمی هستی! روزی که من و ارمین رو اوردن هر دو تو خونه ارمین بودن!

دایی سریع گفت:

- پس نازنین هم همدستشه! نازنین هم زیر نظر بگیرید. هر دوشون رو باید جوری مجازات کنیم که از نفوذی شدن پشبمون بشن!

به امیر نگاه کردم ناراحتی تو چهره اش موج میزد. رو به دایی گفتم:

- اومدیم اون دوتا خودشون رو لو دادن! بعدش چی دایی؟

دایی گفت:

- مسیر بم بست باز میشه. از طریق اون دوتا دختر به شاهین دست پیدا میکنیم! الان هم پاشید برید که به کار هاتون برسید.

من و امیر با  حالت زاری گفتیم:

- بازم دایی!

دایی خندید و گفت: 

- چی بازم؟

در جواب دایی گفتم:

- باز که مارو پیچوندی!

0 من کسی رو نپیچندم! میگم برید به کارهاتون برسید و وقتش رسیده با کمک موش کوچولو های نفوذی ماموریت سه ساله به پایان برسه!

من و امیر بلند شدیم و احترام گذاشتیم و از هتل بیرون اومدیم . به ماشین نزدیکشدیم که امیر با مشت زد به صندوق ماشین و گفت:

- ازدختری خوشم اومده که نفوذی اون عوضیه!

دستمو رو شونش گذاشتم و گفتم:

- هنوز یه حدسه.

دست منو پس زد و برگشت سمتم با حالت غمگین و عصبی گفت:

- حدس؟ چه حدسی ارمین، چرا هستی با تو لجه؟ چرا تو خونه تو یهو شروع به کار کرد؟ یا چرا تو مشهد نازنین و هستی با بچه ها صبح نرفتن خرید و تنها با ما اومدن ؟ چرا وقتی به ماموریت رفتیم تو خونه تو بودن؟

دیدم واقعا داره راست میگه! 

- انتقام میگیریم امیر.

- اره انتقام میگیریم و نازنین رو با دست های خودم خفه میکنم.

حال امیر خیلی بد بود . سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه. وارد اتاقم شدم و رفتم سمت میز کارم. مغزم از کار افتاده بود! هستی و نازنین چجور همچنین آدم هایی در اومدن. داشتم دیوونه میشدم ولی ابلیس رو خودم پای چوبه دار میبرم. ازش نمیگذرم! سرم رو پایین کردم تا بتونم نفس بکشم که چشم به یه کاغذ افتاد. حتما از روی میز افتاده بود خم شدم کاغذ رو برداشتم خواستم بزارمش رو میز متوجه شدم یه عکس! سریع برش گردوندم دیدم تو عکس، ابلیس خانم و یه دختر پونزده یا شانزده ساله و یک زن سن بالا بود! پس این همون عکس بود که از تو کیف نفوذی افتاد! اینا تو عکس کی بودن؟ خانوادشن؟ باید درباره اش درست و حسابی تحقیق کنم. صبح خیلی کار داشتم. با همین فکر ها رفتم رو تخت. اما فکر امیر عاشق شدن اشتباهش! با فکر امیر و شکست پشت این ماجرا به خواب رفتم.

***

ویراستار: @ Negin jamali☆ویژه☆

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

/پارت بیست_ یکم

(آرمین)

تو ماشین نشسته بودیم و داشتیم میرفتیم دانشگاه. برگشتم به امیر نگاه کردم، تو فکر بود. حق داشت! به دانشگاه رسیدیم و وارد محوطه شدیم و به اتاق اساتید رفتیم. برگشتم سمت امیر و پرسیدم:

- اماده اینکه باهاشون رو به رو بشی هستی؟

قهوه اش رو روی میز گذاشت و گفت:

- دیگه واسم مهم نیست!

- مطمئنی؟!

- بیشتر از چیزی که فکر کنی!

- خوبه.

امیر سرش رو تکون داد و ساعت کلاس رسید من هم رفتم سمت کلاس، یه نفس عمیق کشیدم و وارد کلاس شدم.

- صبح بخیر!

- صبح بخیر استاد.

چشم خورد به نازنین و ابلس از عصبانیت دستام رو مشت کردم اما نه باید خودمو کنترل کنم.

- خوب هستید؟

نوید در جواب گفت:

- به خوبی شما استاد!

یه لبخند زدم و گفتم:

- کلاس ها تموم شده و امتحانات ترم از شنبه شرووع میشه. من هم خواستم امروز رو درس ندم و یه بازی انجام بدیم.

یهو همه دانشجو ها شروع به دست زدن کردن. یه لبخند زدم و گفتم:

- اما؛ استا محمدی هم هستش!

صدای جیغ دخترا بلند شد. سریع گفتم:

- هیش! اروم باشید. 

امیر در زد و گفت:

- بیام داخل؟

همه د انشجوها زود گفتن:

- بله!

امیر با خنده اومد داخل اما بعد از دیدن نازنین و ابلیس خنده اش محو شد. دیدم اوضاع خراب میشه سریع گفتم:

- خوش اومدید اقا محمدی!

امیر به خودش اومد و دوباره خنده ساختگی کرد و گفت:

- مرسی آقای رجایی.

امیر برگشت سمت دانشجوها و گفت:

- بازی ما متفاوته با بقیه بازی ها! شما فک کنید بیست سوالیه. اماده اید؟

- بله 

امیر دستاش رو روی هم زد و گفت اول از استاد رجایی شروع کنم؟

همه دانشجوها گفتن:

- بله!

برگشت سمت من و یه چشمک زد و گفت:

- خب آقای رجایی، حاضری؟

خندیدم و گفتم:

- اونم چه حاضری!

تکیه دادم به میز و امیر شروع کرد:

- اسم؟

- آرمین!

- فامیل؟

- رجایی

- سن؟
- بیست و شش.

- اصالتن اهل کجایی و کجا زندگی میکنی؟

- اصالتن تهرانی هستم و تو تهران هم زندگی میکنم.

- مجرد یا متاهل؟

- مجرد

با این حرفم دخترا شروع به جیغ و هورا کشیدن کردن.

- خب ادامه میدیم! شغلتون چیه؟

- من اول از همه پزشک هستم و بعد استاد دانشگاه!

- افرین.

سرمو با غرور بالا بردم و خندیدم. امیر برگشت سمت دانشجوها و گفت:

- ادامه بدیم بازی رو؟

دانشجوها با شوق گفتن:

- بله !

امیر برگشت سمت من و گفت: 

- اقا ارمین ادامش با شما!

- باشه .

برگشتم سمت دانشجوها و گفتم:

- الان بینتون چند نفر رو انتخاب میکنم و همین سوال هارو ازشون میپرسم. خب! نازنین سلطانی پاشو.

یه نگاه به امیر کردم که با تنفر به نازنین نگاه میکرد و نازنین با لبخند بلند شد .

- خب خودتو همونجوری معرفی کن و اتگه جوابی یادت رفت سوالش رو من میپرسم.

-من، نازنین سلطانی هستم. بیست سالم هست. اصالتن تهرانیم و ساکن تهران هم هستم. دانشجو هستم هیچ شغلی ندارم. مجرد هم هستم.

امیر گفت:

- به پلیسی علاقه ای داری؟

نازنین با حرف امیر یکم جا خورد و به ابلیس نگاه کرد و گفت:

- پلیسی اره ولی واسه زن ها یکم محدوده!

امیر سرش رو تکون داد و گفت:

- مرسی، میتونی بشینی!

نازنین یه لبخند زد و نشست. 

- خب بعدی خانم ناصری بلند شو.

ابلیس بلد شد و قبل از اینکه من چیزی بگم شروع کرد به حرف زدن:

- من هستی ناصری هستم. بیست سالم هست. اصالتن تهرانی هستم اما بندر عباس زندگی میکردم تازه اومدم تهران. مجردم و هیچ شغلی ندارم! 

یه پوزخند زدم و گفتم:

- مطمئنی هیچ شغلی نداری؟

یهو لبخندش رو خورد و با تعجب به من نگاه کرد. یه  پوزخند زدم و گفتم:

- به چی نگاه میکنی؟ پس خدمتکار خونه ی من کیه؟

با حرف اخرم چشاش گردتر شد و زبونش بند اومده بود. به امیر نگاه کردم دیدم با پوزخند نگاش میکرد و همه دانشجوها با تعجب نگاهش میکرد که لارا گفت:

- استاد نکنه داستانی که تعریف کردید...!

پریدم وسط حرفش و گفتم:

- بله درسته، اون داستان واقعیت بود و اون خدمتکار هستی ناصری بود!

******

@ Negin jamali☆ویژه☆

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

#پارت_بیست_دوم

(هستی)

دیگه هیچی نمی شنیدم. انگار کر شده بودم. همه داشتن نگاه ام میکردن، طاقت نیاوردم سریع کیفم رو برداشتم از کلاس اومدم بیرون. سریع از دانشگاه زدم بیرون. با گریه فقط میدویدم بی وفقه فقط گریه میکردم تا رسیدم به پارک روی نیمکت نشستم و شروع بع گریه کردن کردم. خدایا چرا من دارم مجازات میشم. چرا من ابروم رفت. خدایا چرا بنده هات اینقد عوضی ان. چرا وقتی فقر بقیه رو میبینن خوشحال میشن. بابا کجایی اشک های دخترت رو پاک کنی . بابا کجایی مرحم زخم هاش بشی. زندگیم شده بود یه گردباد که داشت همه چیز و همه کس رو تو خودش میکشید. اولیش خود من بودم که داخل گردباد داشت محو میشد. هانیه یک طرف قلبم  رو داره ضربه میزنه، مریضی مامان یه تیکه از قلبمو چنگ میندازه . این ارمین رجایی هم داره به فقر زندگیم میخنده. تا کی با این همه زجر رو تحمل کنم. هق هقم بالا گرفت. نمیدونم چقد گذشت که دست از گریه کردن کشیدم . به اسمون نگاه کردم، دیدم ابری بود. کیفم رو برداشتم و تصمیم گرفتم برم خونه. بعد از بیست مین به خونه رسیدم در رو با کلید باز کردم و نخواستم ناراحتیم رو کسی بفهمه بلند گفتم:

- سلام بر اهل خانه

مامان تا من رو دید شروع کرد به غر زدن:

- کجایی هستی هان؟ اینهمه زنگ زدیم اصلا جواب گوشی رو میدی؟ 

رفتم پیشش  و گونه اش رو بوسیدم و گفتم:

 - مامان قشنگم دانشگاه بودم.

مامان مشکوک نگام کرد و گفت:

- ساعت رو نگاه کن تا پنج بعد از ظهر کلاس داشتی؟

وای مادر من دیگه چقد زرنگه یه لبخند دندون نما زدم و گفتم:

- امروز یکی از استاد هامون دیر اومد سر کلاس بعد چون امتحانات ترمه مجبور شد تا ساعت پنج درس بده!

مامان انگار باور کرده بود یه نگاهی بهم کرد که دوباره لبخند زدن و گفتم:

- اگه بازجویی شما تموم شد برم یه دوش بگیرم که خیلی خسته ام.

باشه ای زیر لب گفت که سریع از کنارش بلند شدم و خودمو تو اتاق انداختم. به خیر گذشت. این مادر ما اگه پلیس میشد همه باند های خلاف کار رو تو یه روز دستگیر میکرد. گوشیم رو از کیفم در اوردم و دیدم چهل تا تماس بی پاسخ از نازی بود و پونزده تا دیگه از مامان بود. اینترنت گوشیم رو باز کردم و به نازی پیام دادم که حالم خوبه تا نگران نشه و رفتم حموم و بعد یه حموم خوب خوابیدم. 

***

(آرمین)

با صدای داد دایی دو متر پریدم:

- آرمین و امیر! با شمام کجایید؟

سریع از روی تخت پاشدم و  در اتاق رو باز کردم که دیدم امیر هم از اتاقش همزمان با من اومد بیرون. سریع رفتیم سمت دایی که از عصبانیت اتیشی شده بود. سریع گفتم:

- دایی چیشده؟!

دایی با عصبانیت که سعی در کنترلش داشت گفت:

- شما چیکار کردید؟!

منو امیر به هم نگاه کردیم که دایی ادامه داد:

- د حرف بزنید ببینم؟

امیر گفت:

- دایی چی چیکار کردیم؟ چی رو بگیم؟

دایی دستی به موهای سفیدش کشید و گفت:

- اهورا به من گزارش داد که شما اونو فرستادید و گفتید که تو دانشگاه جلو همه دانش جو ها خدمتکار بودن هستی ناصری رو فاش کردید؟! یا من اشتباه شنیدم؟

با تعجب گفتم:

- درست شنیدید دایی!

دایی با عصبانیت بلند داد زد و گفت:

- خیلی بی جا کردید!

من و امیر سرمون رو پایین انداختیم که دایی شروع به قدم زدن کرد و با کلافگی گفتک

- چرا این کارو کردید؟

سریع زدم رو پای امیر که اون جواب بده.امیر گفت:

- واسه اینکه خودش رو لو بده!

دایی نفس عمیقی کشید و گفت:

- با این روش احمقانه؟

گفتم:

- دایی شاید جواب داد!

دایی روی مبل نشست و گفت:

- جواب نمیده!

- دایی از کجا میدونی؟

به صورت گاردی نشست و بهمون اشاره کرد که بشینیم. ماهم با تبعیت نشستیم که گفت:

- هستی ناصری نمیاد واسه کار تو این خونه که گیرش بندازیم.

وای! دایی راست میگفت به اینجاش فکر نکرده بودیم.

امیر با کلافگی گفت:

- به اینجاش فکر نکرده بودیم!

دایی از حرص خندید گفت:

- نمیدونم چجوری شما سرگرد شدید و مهمتر از اون مامور مخفی!

سرمون رو پایین انداختیم. حق با دایی بود اشتباه بزرگی انجام دادیم. همینجور داشتیم حرف میزدیم که صدای در اومد و سپنتا اومد داخل و اعدای احترام کرد و رو به دایی گفت:

- انجام شد جناب سرهنگ!

منو امیر به هم نگاه کردیم و همزمان گفتیم:

- چی انجام شد؟!

دایی یه نگاه بهمون کرد و گفت:

- گروه سرود راه انداختید؟ کاری که شما باید انجام میدادید. تحقیق درباره دختر خانم های نفوذی. 

دوباره من و امیر از خجالت سرمون رو پایی انداختیم که دایی گفت:

- سرتون رو بالا بگیرید.

و رو کرد سمت سپنتا و گفت:

- بیا گزارش بده ببینم چیا در اوردی.

سپنتا اومد رو مبل رو به روی من و امیر نشست و گفت:

- با اجازه!

دایی سرش رو تکون داد. من و امیر هم مشتاق بودیم که این دخترا کی هستن که سپنتا شروع کرد و گفت:

- اول از همه نازنین سلطانی! دختر بیست و یک ساله، دانشجو پزشکی و تو خانواده ثروتمندی به دنیا اومده. باباش متخصص زیبایی هستش یه داداش داره به اسم نیما که خارج تدریس میکنه و 28 سالشه و مادرش هم خونه داره. 

دایی سری به معنایی دونستن تکون داد و گفت:

- خانواده اش که پولدارن تک دختر هم هست پس چرا شریک باند شده؟!

همه درگیر همین سوال شدیم که دایی رو به سپنتا گفت:

- ادامه بده!

سپنتا سری تکون داد و گفت:

- دومی هستی ناصری. دختر بیست و یک ساله. دانشجو پزشکی هستش و خانواده پنج نفره ای هستن مادر و پدرش معلم بودن و متاسفانه سه سال پیش تو سال نو تو راه قزوین با کامیون تصادف میکنن و پدر هستی خانم از دنیا میره و مادرش فلج موقت میشه که سه سال هستش خوب نشده. سه تا فرزند هستن به اسم هانیه که بیست نه سالشه و هستی بیست یک سالشه و نرگس پونزده سالشه . هانیه ازدواج کرده با فرد پولداری که تازگیا برشکست شده و کلا از خانواده جدا شده و این دوتا هم پیش مادرشون هستن.

چه داستان غم انگیزی!هه.

دایی گفت:

- منم بودم با این زندگی میرفتم تو باند خلافکارا!

امیر گفت:

- دایی چیکار کنیم الان؟!

دایی یه نگاهی به ما انداخت و گفت:

- والا من باید از شما بپرسم با گندی که زدید.

خواستیم دوباره سرمون رو بندازیم پایین که دایی گفت:

- نمیخواد نمیخواد که دوبا....!

که یهو در با ضربه باز شد!

و صدای داد یه دختر که من رو صدا میزد که کسی نبود به جز ابلیس اومد:

- آرمین رجایی!

یا ابالفضل! خونم حلاله. بخدا تقصیر امیر بود ابروش رو بردم. خدا خودت میدونی من کاره ای نیستم . کمکم ن بخدا از این به بعد پارتی نمیرم. وایسا ببینم مگه من پارتی میرم؟ اه ولش کن ارمین دیونه شدی الا میکشتت ابلیس. همینجوری داشتم با خدای خوب و عزیزم راز و نیاز میکردن که باز داد زد:

- راحت شدی؟ هان؟!

سرم رو بلند کردم که دیدم نازنین هم همراهش بود. هه همدست های نفوذی.

دوباره صدای داد ابلیس بلند شد و گفت:

- با تو ام چی بهت رسید با فاش کردت کار من هان. چرا حرف نمیزنی لعنتی.

لعنتی رو یه جوری بلند گفت که نه تنها استخون های من بلکه دیوار های خونه هم تکون خوردن. 

یهو حواسم پرت دایی شد که یه چیزی تو گوش سپنتا گفت که سپنتا سرش رو تکون داد و رفت سمت میز غذا خوری و دوتا صندلی برداشت و گذاشت وسط خونه. وا اینم پاک دیونه شده. دایی من و امیر رو صدا زد و علامت که همیشه نشون این بود دستگیرش کنید رو نشون داد. هان! چیکار کنیم؟ اینا بگیریم. ماهم با سر باشه ای گفتیم که یهو حجوم بردیم سمت دخترای نفوذی من هستی رو گرفتم و امیر نازنین رو که یه نگاه به دایی کردیم که گفت:

- ببرید سمت صندلی ها.

ماهم همین کار کردیم . خدایی این دختره ابلیسه چه تکونی میخوره خو  دو دقیقه تکون نخور خودمم نمیدونم قضیه چیه. هستی رو بزور نشوندم رو صندلی که سپنتا با طناب بستش به صندلی. با تعجب داشتم به سپنتا نگاه میکرد. خدایا ادم گروگان نگرفته بودیم که به لطف دایی گرفتیم. همینطور نازنین رو هم به صندلی بستیم!

@ Negin jamali☆ویژه☆

 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_ بیست_ سوم

دایی داشت چیکار میکرد؟ بعد از اینکه هستی رو به صندلی بستن شروع به داد زدن کرد:

- چرا مارو به صندلی بستید. بیاین منو باز کنید. با شمام.

 از اون ور نازنین داد بیداد میکرد که دایی دستور داد دهناشون رو ببندن. سپنتا هم همین کارو کرد . با چسب دهناشون رو مهر بوم کرد. اوف خیالم راحت شد. دایی صدامون زد و رفت سمت اتاق من . ماهم پشت سزش وارد اتاق شدیم و در رو بستیم که امیر سریع گفت:

- دایی داری چیکار میکنی؟!

دایی جواب داد:

- بشینید میگم. 

ماهم رو تخت نشستیم که دایی ادامه داد:

-  با گندی که شما زدید مجبور شدم اینکار رو بکنم و بگیرمشون.

رو به دایی گفتم:

- الکی و بیهوده گرفتیمشون!

دایی با لبخند رو به من گفت:

- کی گفته؟

- من میگم دایی نه مدرکی داریم نه شاهدی! بعد ازمون بپرسن چرا مارو به صندلی بستی؟ جای تعجبش اینجاست که اداره نبردیمشون تو خونه بستیمشون!

دایی خمیازه ای کشید و گفت:

- تموم شد ارمین جان؟!

با تعجب سری تکون دادم.  دایی ادامه داد:

- پسره چقد حرف میزنی خوابم گرفت!

امیر سریع گفت:

- ارمین راست میگه دایی جان!

دایی به منو امیر نگاه کرد و گفت:

- شما که خنگ نبودید! یادم باشه بعد از ماموریت یه شک بهتون وارد کنن مغزتون بیاد سر جاش. 

من و امیر گفتیم: 

- ای بابا!

دایی گفت:

- خوب گوش کنید عقل کل ها! ارمین جان تو پرسیدی چرا تو خونه بستیمشون درسته؟الان جوابتو میدم!

بلند شد و توی اتاق شروع به راه رفتن کرد و ادامه داد:

- اگه میبردمشون اداره، باید مدرک داشتته باشم تا نگهشون دارم اونجا و همینطور شاهد. اگه نه مدرک داشتم و نه شاهد با گندی که شما زدید با یه بازجویی ازادشون میکردم و پیغام به گوش شاهین میرسید. میفهمید چی میگم دیگه!

خدایی دایی چه باهوش بود. رو به دایی گفتم:

- راست میگید! حالا چیکار میکنید؟!

گفت:

- اونارو به خواستشون میرسونم.

امیر بالاخره زبون باز کرد و گفت:

- چطور؟!

دایی لبخند خبیثی زد و گفت:

- بیاید دنبالم. 

ماهم با تعجب دنبالش رفتیم. از اتاق خارج شدیم دخترا اروم شده بودن که تا مارو دیدن دوباره شروع به ورجو وورجه کردن که دایی صندلی برداشت و رفت روبه روشوم نشست و من و امیر به پله ها تکیه دادیم که دایی شروع کرد:

- اگه ساکت باشید میگم که چسب رو دهناتون رو دور کنه و با هم حرف بزنیم ولی اگه جیغ بکشید مجبور میشیم دوباره چسب رو بزاریم و حالا حالا اینجا باشید. 

نازنین و ابلیس به هم دیگه نگاه کردن که دایی گفت:

- جیغ نمی کشید؟ دستور بدم که چسب هارو دور کنن؟!

هردو سریع سرشون و به نشناه اره تکون دادن که دایی به سپنتا گفت چسبارو دور کنه. سپنتا هم دهن هاشون رو باز کرد. هردوشون داشتن با تعجب به ما نگاه میکردن که ابلیس گفت:

- چرا مارو بستید به صندلی؟ دزدید؟ یا خلافکار؟ چی از ما میخواید؟!

دایی خنده ی بلندی سر داد و گفت:

- اونو که ما باید بهتون بگیم. از کجا شروع کنم که بفهمید هویتتون فاش شده؟ اینجوری بگم که؟!

یکم سرشو جلو برد و گفت:

- شاهین خوبه؟1

من یه پوزخند صدا دار زدم که ابلیس بهم نگاه کرد و گفت:

- شاهین کیه؟!

دایی پوزخند زد و گفت:

- شاهین کیه؟! خودتو نزن به اون راه  دختر جون این راهی که تو داری میری من قبلا رفتم. کل سن تو نصف سن منه پس بگو ببینم شاهین کجاست؟!

ابلیس یه نگاه به ما کرد و رفت نزدیک نازنین و  اروم که مثلا ما نشنویم گفت:

- تو شاهین میشناسی؟ دوست پسرته نکنه؟!

نازنین در جوابش گفت:

- دیونه شدی هستی! اولا تو خودت میدونی من عاشق کی هستم و بعد شاهین دیگه خر کی باشه؟!

- اره راست میگی!

بعد برگشت سمت ما و گفت:

- شاهین کیه؟! ما کسی به اسم شاهین نمیشناسیم.

 عصابم خورد شد رفتم دستمو رو دسته صندلی گذاشتم و صورتمو در فاصله پنج سانتی صورتیش بردم و گفتم:

- ببین دختر رو عصاب من راه نرو بگو ببینم شاهین کدوم گوریه؟

صورتشو از دور کرد و گفت:

- من اصلا ش.ا.ه.ی.ن رو نمیشناسم.

دیگه داشت رو عصابم میدوید. دوباره برگشتم سرجام که دایی رو به اون دوتا کرد و گفت:

- منو مجبور به کاری که نباید بکنم نکن من میدونم که شما دوتا نفوذی شاهین هستید.

نازنین یهو گفت:

- نفوذی دیگه چه زهرماریه؟

امیر که تا الان ساکت بود با عصبانیت گفت:

- همون زهرماری تو هستی عوضی!

سریع دستمو رو دستش گذاشتم که نازنین رو دیدم با تعجب داشت امیر رو نگاه میکرد.

دایی به سپنتا نگاه کرد و گفت:

- اصلحه رو بیار یکی بده به امیر و یکی به ارمین و گوشیه دخترا بیار.

سپنتا اصلحه هارو داد دست ما و گوشی هارو برد سمت دایی که دایی رو به ما گفت:

- ارمین اصلحه رو اماده بزار رو سره این دختره!

 و به ابلیس اشاره کرد. با تعجب به دایی نگاه میکرد که با سر بهم اشاره کرد که برم. منم کاری که دایی گفت رو انجام دادم و اصلحه رو روی سر ابلیس گذاشتم که از ترس شروع به لرزیدن کرد. که دایی رو به امیر گفت اصلحه رو روی سر نازنین بزاره! وای برای امیر سخته اخه نازنین عشقش بود. امیر با چشمای از حدقه بیرون زده اصلحه رو روی شقیقه ی نازنین گذاشت که نازنین شروع کرد به بی صدا گریه کردن. دایی هم اول گوشی نازنین رو برداشت و رفت سمتش و گفت:

- رمز گوشی؟!

نازنین با گریه گفت:

- چرا؟

امیر با داد گفت:

- رمز گوشیت رو بگو؟

نازنین با داد امیر دوباره شروع به گریه کردن کرد و رمز گوشی رو به دایی گفت و اون هم رمز گوشی رو زد و یه شماره گرفت و برد سمت نازنین و گفت:

- جوری که بابات نفهمه میگی چند روزه اومدی سفر شمال با دوستت و اگه بفهمه هفت گلوله رو تو سرت خالی میکنم. 

نازنین که حسابی ترسیده بود سریع سریع سرشو تکون داد و دایی هم شماره پدر نازنین رو گرفت که با دو بوق جواب داد:

- الو

دایی با چشم اشاره کرد که جواب بده. نازنین هم صداش رو درست کرد و گفت:

- سلام بابا خوبی؟

- سلام باباجون ممنون تو خوبی پرنسسم؟

با گفتن پرنسس نازنین شروع به گریه کردن کرد و امیر چشاش رو بست. میدونستم طاقت نداره نازنین رو اینجوری ببینه. یهو صدای بابای نازنین پیچید:

- نازنین دخترم؟

- جانم بابا؟

- کاری داشتی زنگ زدی؟

نازنین نفس عمیق کشید و گفت:

- بله بابا!

- بگو پرنسس!

-بابا من با دوستم هستی میخوایم چند روزی بریم شمال اجازه میدی؟!

- دخترم وسط دانشگاه چه شمالی؟!

نازنین به دایی نگاه کرد که دایی لب زد و گفت:

- بگو دورز میریم. پنجشنبه و جمعه.

نازنیم هم سرشو تکون داد و گفت:

- بابا جون دو روز میریم که پنجشنبه و جمعه است.

- چی بگم والا دخترم باشه برو مواظب خودت باش گلم!

- باشه بابا و همچنین شما مواظب مامان هم باش و خودت بهش بگو من رفتم شمال.

- باشه دخترم کاری نداری پرنسس بابا؟

- نه بابا جون فعلا!

- فعلا پرنسس.

و دایی گوشی رو قطع کرد و گفت:

- افرین دختر خوب.

@ Negin jamali☆ویژه☆

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری