رفتن به مطلب

رمان من شوری|M@hta کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

ارسال های توصیه شده

  • مدیر کل ✯

🌼بسم الله الرحمن الرحیم🌼

🌼نام نویسنده: فاطمه عیسی زاده (مهتا)

🌼ژانر: عاشقانه، طنز، اجتماعی

🌼خلاصه:

چه کسی می داند، شاید الان خواب هستیم و زندگی واقعی؛ همان است که ما خیال می کنیم درخواب می بینیم. شاید ثانیه ای قبل مرده ایم و هنوز نمی دانیم، همه چیز شدنی است؛ حتی احتمال تراوش من در جسم دیگری، همان قدر ممکن که خود را در آینه دیده ای. شاید منه آن سوی آینه واقعی تر از منی است که چشم هایش عکس خود را در آینه رصد می کند. چه اهمیتی دارد؛ گذشته درگذشته و من نیز هم...

به راستی من، منم یا عکس در آینه؟ چه کسی تعیین می کند؛ وقتی من در گرد زندگی نرم شده ام و عکس در آینه همچنان با شوق بر جثه از غلیان افتاده من نظر می کند. همان بهتر که عکس ها زنده و لبخندها در جریان باشند؛ اینجا همه چیز خاکستری است، رویاها تار بسته اند و من واقعی ام را فراموش کرده ام. می خواهم در دنیای به خواب رفته ها رنگین زندگی کنم!

لینک صفحه نقد: رمان من شوری

  • لایک 44
  • تشکر 3
  • هاها 2
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

🌼مقدمه:

تیر منم کمان منم

پیر منم جوان منم

من نه منم، نه من منم

یار مگو که من منم

من نه منم، نه من منم

گر تو تویی و من منم

غنچه و خار او منم

عاشق زار او منم

چاره کار او منم

لاله عذار او منم

من نه منم، نه من منم

برسر دار او منم

داغ شدم ز پیش او

باغ شدم ز ورد او

گام زدم ز گام او

لاف زدم ز جام او

من نه منم، نه من منم

عشق چه گفت نام او

باز سپید او منم

دولت شید او منم

من نه منم، نه من منم

راه امید او منم

هیچ مگو ز آن و این

گفت برو تو "شمس" حق

من نه منم، نه من منم

تا شودت گمان یقین

"مولانا"

 

  • لایک 44
  • تشکر 2
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

🌼پارت اول:

پوشه سبز موکلم را بین انگشت و بازو گیر انداختم و کلافه با دست بالا آمده؛ مقنعه بهم ریخته ام را جلو کشیده تا از نو مرتبش کنم. آفتاب درست مغزم را هدف قرار داده و از شدت تابشش حتی ذره ای کم نمی کرد؛ گذر زمان و خدا دست در دست هم داده بودند تا جوری رقم بزنند که حتما دیر به قرارم برسم. از فشار دستم؛ چند کوک از پایین مقنعه کرپ پاره شد، مقنعه روی صورتم پایین تر آمد و کاملا جلوی دیدم را گرفت. یعنی حتی یک ماشین هم قصد رفتن به دادسرا را نداشت؟! چطور آن قدر هماهنگ همه مقصد هایشان را به سمت مولوی ست کرده بودند؟ هرچه می کردم با دست پرم توان برگرداند مقنعه به جای اولش را نداشتم، نه می توانستم ببینم و نه به درستی در آن هیاهو می شنیدم. فقط ثانیه ای صدای نجات بخش بلند «دادسرا» گفتن راننده ای به گوشم رسید، بی درنگ برای از دست ندادن ماشین؛ بدون آنکه چیزی ببینم چند قدم به جلو برداشتم. همه جا ساکت شد، صدای ساییده شدن لاستیک ماشینی را می شنیدم و با کنجکاوی به آن سو چرخیدم. از تار و پود سیاه مقنعه ام نیسان را دیدم که به قصد جانم هر لحظه بهم نزدیک تر می شد.

ناخودآگاه دست هایم برای محافظت از صورتم جلو آمد و صدای برخورد استخوان هایم با سپر آهنی ماشین مانند صدای خورد شدن شیشه به جانم نشست. نه توانستم جیغ بکشم، نه توانستم خود  را از مخمصه خلاص کنم؛ تنها با یک «هیع» خفه متر ها به عقب پرت شده و چرخ کاغذ هایم به روی هوا را دیدم. آن طور که دراز کش روی زمین افتادم، آفتاب با خصومت بیشتری شیار چشم هایم را آزار می داد و خونی که از گوشم می رفت را به جوش می آورد. دردی نداشتم، هیچ دردی، کم _کم افرادی که بالای صورتم سر کشیدند؛ مانع اشعه های خورشید شدند و چشمم باز شد.

قیافه ها وحشت زده بود، آنچه می دیدند را تشخیص نمی دادم؛ باید می گفتم حالم خوب است و خواهش می کنم نگذارید برگه هایم  را باد ببرد. می خواستم هرچه سریع تر متفرق شوند تا بلند شده خود ر ا به قرار مهمم برسانم؛ دیگر نمی توانستم برای موکلم ادله بیاورم که چرا سر جلسه نیامدم، یا اینبار جدا تصادف کرده ام. هرچه کردم دست و پایم به قدری سنگین بود که انگار حضار روی آن ها ایستاده بودند، جوارحم تکان نمی  خوردند و خون جاری از سرم چشمم را پر کرد.

هرچه می گذشت آفتاب بیشتر یخ می بست و من از سرمای شدید به خود می لرزیدم؛ کاش سر پس می کشیدند تا گرمای خورشید دوباره تنم را به آغوش بگیرد. صدا ها را کشیده می شنیدم:

-چشم هاش بازه!

-نه انگار شوکه شده...

-الهی بگردم، مادرت تو رو اینجوری ببینه حتما نیمه عمر می شه!

از جایی دور، مثال داد زدن رو به کوه؛ صدای مردی بلند تر از همه صداها برآمد:

_چرا دارید تکونش می دید، دورش رو خلوت کنید... برو کنار_ کنار... بر_و کنار آقا!

*****

با عجله پاورچین به سمت خرپشته رفتم، در آهنی خانه را با وسواس خاصی پشت سر بستم که اعضا از هوش رفته خانواده برای چرت ظهر گاهی را بیدار نکنم. لحظه آخر قلمو های یکی در میان از هر مارک و مدل ارزان قیمتم داخل شیشه صدا کرد و مادرم با عصبانیت و چشم های بسته؛ درحالی که از نو ملحفه روی صورت می کشید داد زد:

-راوک، بیام ببینم باز رفتی سراغ یللی تللی این بار همه اون آشغال ها رو از پنجره پرت می کنم بیرون! خانم میهن دوست می گفت دوباره نمره هات کم شدن، امسالم می خوای جلوی فک و فامیل با اون نمره هات آبروم  رو ببری؟

نمره، آبرو، درس خشک مدرسه، کی می خواست این حرف هایش را هضم کند؟ هروز بالا می آوردشان و دوباره نوش خوارشان می کرد، چه انتظاری داشت؛ که مثل ریما چشم بر علایق ببندم و معلمی بخوانم؟ کی اهمیت می داد که ما پول نداشتیم و باید حتما شغلی درخور پیدا می کردیم، هنر شغل نبود؟ آن همه عکاس در آن شهر کذایی نان در نمی آوردند، نقاش ها آدم نبودند؛ یا در زمره موفق ها به شمار نمی آمدند؟

بی اهیمت سر تکان دادم و با بغل گرفتن وسایلم، پله های نیمه ساخته خرپشته را با احتیاط بالا رفتم. آن جا به نوبه خودش  بهشتی بود؛ دیوار هایی که ناشیانه کچ خورده بودند را به تک _تک آثارم مزین کرده بودم و از هرچه که باید و نباید عکس و فیلم های کم کیفیت داشتم. عکاسی با دوربین یاشیکای از رده خارج شده پدر چندان راحت نبود، اما تنها هیجان من در آن روز های سرد و خشک سال تحصیلی ام بود. یک اول دبیرستانی در خانه ما چندان پول تو جیبی بالایی نداشت؛ اما می شد با یک ماه جمع کردنش، یک فیلم برای دوربین خرید.

روی بوم مقوایی که خودم با رنگ سفید درستش کرده بودم، دست کشیدم تا مطمئن شوم خشک شده و آماده نقاشی است. باید به خانواده می گفتم می خواهم بعد از انتخاب رشته یا هنر یا عکاسی بخوانم؛ اما چه کسی جرعتش را داشت. نفسی از سر ناچاری کشیده و گفتم:

-انسانی بخونم که چی؟! آدم باشم یا آدم بودن یاد بگیرم؟ ریما و اون برادر احمقم خوندن چی شد، باید تمام روز کسالت بار درس یادبگیرن. من می خوام بگردم، از شغلم لذت ببرم و همراه باهاش تفریح کنم.

قلموی درشتم را انتخاب کردم، با رنگ قرمز ضربدر بزرگی روی بوم تازه رنگ شده ام کشیدم؛ چیزی تا انتخاب رشته نمانده بود.

صداها از طبقه پایین نشان می داد همه خانواده پر جمعیتم بیدار شده اند، چهار خواهر و سه برادر که دوتا دوقلو و یکی از همه ما بزرگ تر بود. به معنی واقعی کلمه به اصطلاح"بچه کمتر زندگی راحت تر"گند زده بودیم. افکار بسته این نبود که بچه زیاد آورده بودند؛ فکر بسته این بود که همه را می خواستند یک شکل و با یک ترتیب نظامی خاصی بار بیاورند، درست مثل نت موسیقی روی دور تکرار.

خنده بلند ممنوع، شلوار تنگ بدون دامن کنسل بود، پچ پچ و نق نق و لوس بازی هم نداشتیم؛ دختر که نمیدود، زن که با دوستانش نباید بیرون برود، مرد که گریه نمی کند و هزارتا قانون من در آوردی دیگر که مادر و پدر به اتفاق یکدیگر از خود در کرده بودند. صدای جیغ های رازک از پایین ملتهب ترم می کرد، شیر به شیر بودیم و افکارمان لنگه هم _به قول آقا جان بدرد نخور و نخ نما بود. تنها تفاوتمان روحیه جنگدگی او بود و منی که زیر امر و نهی های والدین به جای هردویمان له می شدم، از طرفی دوستش داشتم و از طرف دیگر دلم می خواست گیس هایش را آن قدر بکشم تا از ریشه درآید.

رازک- من این لباس رو نمی پوشم ها، اصلا من مهمونی خونه خاله طوبی نمیام؛ مامان سر من داد نزن!... آی، غلط کردم... آی مامان موهام رو کندی!

من و مادرم تلپاتی خوبی داشتیم، من آن بالا فکر می کردم که چطور دخل رازک را بیاورم و گویی به مادرم القا شده او اجرایش  می کرد. تا شماره پنج شمُردم و صدای مادر برای من بلند شد:

-راوک گیس بریده میای پایین یا من بیام جور دیگه بیارمت، الان طوبی می گه اومدن خوردن و رفتن... یه تکونی به تن مبارک بده و بیا لباس بپوش بریم برای شب کمکش کنیم .

  • لایک 37
  • تشکر 1
  • هاها 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

🌼پارت دوم:

نمی فهمیدم طوبی مهمانی داده بود، چرا من بچه وسطی خانواده هدایت چهاردِوَلی کردانی باید کمک می کردم تا او شام بپزد و بدهد خودمان بخوریم؟! خب هرکس خانه خودش درست می کرد و می خورد بهتر بود که. طفلی رقیه که مجبور بود جور همه ما را در هر مهمانی بکشد و گندهایمان را سرپوش بگذارد. خلاصه روزمرگی ما بهتر از این نبود و نهایت هیجانمان مهمانی های خانه عمو خسرو بود که کنار شام ماست و زیتون هم می گذاشت.

آن پایین داخل دستشویی رازک یواشکی روی لب های باریکش ماتیک می کشید، رقیه کش چادر می دوخت و من جوراب بلند پارازینم را روی شلوارم کشیدم تا از زیر دامن بلندم بیرون نزند. به اتفاق هم و در حالی که تنها کسی که از این رفت و آمد راضی بود؛ مادرم بود به سمت خونه طوبی پیاده روی کردیم.

چند هفته بعد یادم می آید وقتی برای انتخاب واحد رشته انسانی هم رفتم، همان لباس های نفرین شده و د مده را به تن داشتم و به چشم های قهوه ای  روشنم سرمه مالیده بودم. می خواستم در راه همه چیز را با صدای بلند برای مادرم تعریف کنم، اما او تمام مدت اخم در ابرو انداخته و دندان می سایید تا من جرعتش ر ا پیدا نکنم. چند باری هم آهسته لب زدم، اما نشنید یا شاید خودش ر ا به نشنیدن زد. کاش رازک هم همراهمان بود و او هوار هوار می کرد؛ کاش یکم صدایم بالا تر می رفت و جرعت داد زدن به خود می داد.

معلم مشاور کشمش در دهن انداخت و با سر کشیدن چایی سیاهش گفت:

-خانم هدایت انشالله راوکم میره خانوم معلم یا خانم وکیل می شه حسابی پیش در و همسایه سر بلند می شید.

با چادرم رو گرفتم و قطره اشکی برای تمامی رویا های پر کشیده ام ریختم، خیال مادرم که از عاقبت به خیری من راحت شده بود؛ لبخند خشکی زد و رو به معلم گفت:

-وکیل که نه، برای دختر خوبیت نداره! انشالله مثل ریمامون معلمی می خونه.

معلم کشمش بعدی را در دهان اندخت و درحین ملش ملوش کردن؛ برای ما که قصد رفتن داشتیم سر تکان داد و گفت:

-انشالله، انشالله... به سلامت خوش آمدید.

اکیپ شر مدرسه پشت سر ما وارد دفتر شدند، نگاه های تحقیر کنندشان را از پشت هم حس می کردم و ذره _ذره آب می شدم. همه با هم آمده بودند انتخاب رشته یکسانی داشته باشند، حالا هر رشته ای که می شد؛ هر چه پیش آمد خوش آید. دلم می خواست من هم حتی شده یک دوست برای این روز های نفرین شده داشتم تا به عشق من انسانی ثبت نام کند؛ حیف که حکومت نظامی مادر از رفیق بازی منعم کرده بود. تا خود منزلمان جوری با فاصله از او قدم بر می داشتم که گویی از برخورد لبه چادرم با او ابا داشتم. دست هایم را مشت و قد خمیده ام را صاف کردم؛ آرام بودن هیچ فایده ای جز شکست نداشت، باید ثابت می کردم همیشه دلخواه آن ها نمی شود. گناه من چه بود؟ رقیه که از همان اول هم علاقه ای جز خانه داری نداشت و همچنان نه درس خوانده و نه ازدواج، ریما معلمی را دوست داشت، رازک هرطور شده حرف خود  را به کرسی می نشاند و پسر ها هم که کلا مستمر آزاد بودند، هیچ کس خورده ای به آن ها نمی گرفت. این وسط بیاره من که نه زبان حرف زدن داشتم و نه اراده ایستادن، آن قدرم اعتماد بنفسم را تضعیف کرده بودند حتی قدرت تصمیم گیری هم نداشتم.

دیگر کم آورده بودم، تصمیم گرفتم از علایقم دست بردارم؛ تنها در صورتی که آن ها هم به اهداف جدول بندی شدشان نرسند. جلوی در منزل بی آنکه توجهی به صورت مسرور مادر کنم، بی وقفه پله های آجری نیم ساخته خر پشته را بالا  رفته و چادرم را با حرص از سر کندم. دیوانه شده بودم، جیغ بلندی کشیده و دست روی میز خیاطی زوار در رفته مادر کشیدم_ از وقتی پدرم میز آبرو مندانه تری آورده بود؛ آن عتیقه به من ارث رسیده بود. هرچه بود و نبود؛ از قلمو های هر کدام از یک رنگ و رنگ های خشک شده بگیر تا کاغذ های چرک نویس همه و همه را روی زمین پرت کردم، بخشی از آن ها هم از کناره راه پله به طبقه زیرین رفتند. رج به رج چیز هایی که به دیوار چسبانده بودم را پاره و از همان بالا هوار زدم:

-من تصمیمم رو گرفتم، می خوام وکالت بخونم! از هرچی هنر و عکس و مکس و اینام متنفرم... می خوام وکالت بخونم، شنیدین چی گفتم؟!

رقیه و مامان ترسیده توی راه ر وی طبقه پایین ظاهر شده و مادر با در هم کشیدن ابرو های نازکش گفت:

-هیس، صدات تا کوچه رفت، کارگر ها دارن بیرون کار می کنن؛ زشته صدات رو بیار پایین نامحرم می شنوه.

رقیه علاقه زیادی داشت ادای مادر را در بیاورد؛ او هم ابرو های بهم ریخته دخترانه اش  را درهم کشید و با پوستی که رو به قرمزی می رفت؛ همانند مامان لب زد:

-چته دختره سلیته؟! یابو برت داشته، هر روز چیزای جدید یاد می گیری... مامان ببینش آخه. صد دفعه بهتون گفتم نذارید بیشتر از سیکل درس بخونن، نگاه کن چه راحت ابرومون رو توی در و همساده می برن!

خرامان پله ها را پایین آمده و دهن به دهن رقیه گذاشتم:

-برو بابا تو اول برو مدل حرف زدنت رو یاد بگیر بیچاره،با همین افکار پوسیدته که هنوز رو دست مامان بابا موندی. زودتر بگرد یه شوهری چیزی برای خودت دست و پا کن، شرت از این خونه و سر ما کم کن!

مادر اجازه نداد بحث بیش از ادامه پیدا کند و بی احترامی ها بالا بگیرد؛ دست لک افتاده در اثر شست و شویش را بلند کرد و کشیده محکمی به صورتم زد. از فشار دستش روی موکت جلوی در وردی افتاده و گوشم زنگ  زد. همان طور که داخل می  رفت؛ رقیه را هم با خود برد و دوباره صدای غر زدن های بی وقفه اش فضا  را سمی کرد:

-پونزده سال دختر بزگ کن، آخرش یعجوج و معجوج بشن بیوفتن شیره جونت رو بمکن. اوی رازک خانم، با توام هستم! پاشو جمع کن اون بساط کثافت لاک بازیت رو، آره این کار ها رو خوب بلدین، خوب بلدین چطور دریده بار بیایید. هی گفتم بیایید بنویسمتون جلسه های خانوم صفری دوتا چیز یاد بگیرید، اخلاق، منش، درس زندگی؛ چمیدونم دو کلوم حرف حساب، به گوشتون نرفت که نرفت!

ثانیه ای ساکت و اینبار تهدید وارد جیغ زد: «من شب به باباتون میگم تکلیف خودم رو با شما ها روشن می کنم، اختیار شما ها دیگه از دست من خارج شده... وای، وای خدای من می ترسم از اون روزی که من سرم رو زمین بذارم و این ها دشمن علی و آل علی بشن! خدایا از ضمره من دشمن برای آل عبا نتراش من از عذابت می ترسم».

چشم هایم را داخل کاسه چرخاندم، می خواستم سرپا شوم که رازک از دست نشخوار های مغزی مامان فرار و به راهرو پناه آورد. در پس زمینه صدای آه و ناله های مادر سری تکان داد و بی حرف رسید: «چیشده»؟ بی گردنم رگ به رگ شد و با آه غلیطی گفتم:

-رازک کمکم کن، پشتم باش می خوام حقوق بخونم!

آدامس توی دهنش  را به جلف ترین حالت ممکن جوید و درحالی که کنارم می نشست و تکیه به کمد داخل راهرو می داد، گفت:

  • لایک 33
  • تشکر 1
  • هاها 3
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

🌼پارت سوم:

-آخه دختر خوب، وکالت زبون می خواد، اعتماد بنفس می خواد، صدای بلند می خواد. الان چیشد که تو فکر کردی می تونی وکیل باشی؟!

تمام وزنش را روی من انداخته بود تا بتواند چشم هایم را ببیند. به کنار هولش دادم، ابرو بالا انداخت و با شیطنت پرسید:

-خط چشم کشیدی کلک؟!

گل از گلم شکفت و درحالی که صورتم را مقابل صورتش قرار می دادم تا بهتر ببیند، آهسته گفتم:

-سرمه! معلومه، بهم میاد؟! به مامان نگی... می خوام وکیل بشم برم تهرون، توام میای؟

اولی کمی مکث کرد، انگار داشت فکر می کرد که چه جوابی درست تر است؛ بعد از ثانیه ای با قیافه پکر گفت:

-نه من نمی تونم بیام، مرتضی چی میشه؟! اگه بیاد خواستگاریم شاید باهم اومدیم.

-نمیاد!

اخم درهم کشید و یکم مکث کرد و گفت: «کجا تهران؟» بی تفاوت شانه بالا انداخته و در حین بلند شدن جواب دادم:

-خواستگاری!

به قصد تعویض لباس در وردی هال رو باز کردم که رازک با ناراحتی پچ زد:

-میاد!

*****

-میاد...

صدای رازک توی گوشم می پیچید، انگار هی جیغ می زد و تاکید می کرد که مرتضی به خواستگاری اش می آید. ناخودآگه چشم گشوده و با صدایی که اصلا در نمی آمد گفتم:

-نمیاد!

انگار از خواب پریده بودم، مردی درست بالای سرم درحال تعویض سرمم زیر لب آهنگ می خواند و کلمات تکراری را از نو زمزمه می کرد. نمی دانستم چه ساعتی از شبانه روز است، اما همراه مرد پرستار یا گروه انترمی راه نیوفتاده بود و همین شاید مدرکی دال بر این بود که نیمه های شب است. مرد با تعجب روی پاشنه چرخید، گویی که باور نداشت من به هوش آمده ام؛ چند ثانیه بدون حرکت نگاهم کرده و در آخر به سمت ایستگاه پرستاری رفت و داد زد:

-دکتر بخش رو خبر کنید، تخت شماره چهار به هوش اومده! گفتم تخت شماره چهار به هوش اومده؛ تکون بخور الان وقت خواب نیست!

پسرک با آن قد رو به بلند و موهای سیاهش که با رووش سفید تضاد ایجاد کرده بود؛ در به در زمین را متر می کرد و قصد جمع کردن کادر درمان به بالای سر من را داشت. در ذره ای آسان نمی گرفت و از ناحیه دست چپ و سر احساس می کردم قطع عضو شده ام. هرچند که اگر اینطور بود، گچ روی دست و انگشت هایم چه می گفت؟ جلسه ام چه می شد، یعنی منشی یادش می ماند که خوب مراجعینم را بپیچاند؟ بلاخره دکتر خواب آلود از ته سالن نمایان شد؛ درحالی که به سختی روپوش روی تن می کشید و موهای آشفته اش روی صورت ریخته بود، صورت بانمک خواب آلودش حوالی سن سی سالگی را نشان می داد. با هرقدم سریعی که بر می داشت سر من بیشتر به دوران می افتاد. درحالی که موهای فر درشت بلندش از پیشانی و شقیقه ها آویزان بود؛ روی صورتم خم شده و نور چراغ قوه را مهمان چشم های ضرب دیده ام کرد. صدای دورگه خمار از خوابش به گوشم نشست:

-بلاخره به هوش اومدی؟ الان می دونی کجا هستی؟! اسمت چیه، چرا توی این مدت کسی سراغت نیومده؟

حرف زدن برایم دست کمی از کوه کندن نداشت، به سختی جان کندن دهن گشونده و گفتم:

-را... راوک!

نور چراغ قوه دیدم را صد کرده و مانعم می‌شد تا دکتر را بهتر ببینم، از وارسی دست بر نمی‌داشت و بعد از چند دقیقه افراد بیشتری بالای سرم جمع شدند. وقتی مطمئن شدند هنوز زنده ام، با فشار دادن دست و پای آسیب دیده ام قصد داشتند خودشان کار را یکسره کنند. بلاخره موفق شدم دست دکتری که انگشتانم را در دست داد فشار ریزی داده و مثل از قبر بلند شده ها بگویم:

-من باید برم، موکلم... منتظره

چرا درک نمی‌کردند وقت برای من چه‌قدر ارزشمند بود؛ تا همان لحظه هم کلی از چارت برنامه ریزی هفتگی ام عقب مانده بودم. پرونده هایم، رژیم غذایی، ورزش و مطالعه؛ با بیادآوردن برنامه مورد علاقه ام که از دستش داده بودم، آه از نهادم بلند شد. دکتر ها و پرسنل بی توجه کار خودشان را می‌کردند و جوری به من و حرف هایم اهمیت نمی‌دادند خیال کردم هذیان می‌گویم

احساس کردم صدایم برگشته است، این‌بار شاکی تر از قبل آهسته ولی عصبی گفتم:

-ساعت چنده؟

دکتر ها تخته شاستی به دست، درحالی که درمورد من صحبت می‌کردند از آن بخش خارج شدند؛ من ماندم و همان پرستار آوازه خوان. پرستار به چشم های منتظرم نگاه کرد، دهن دره کرد و با همان حالت گفت: «بهت مسکن زدم، تا بچه های صندوق نیومدن ازت اطلاعات هویتی بگیرن؛ سعی کن بخوابی!» بلاخره دهن گشادش را بسته و ادامه داد:

-ساعت دو و نیمه صبحه

چطور انتظار داشتند در آن تخت ناراحت و بوی تند الکل بخوابم، خصوصا وقتی رو متکایی ام مخمل نبود و بوی کاموای درونش آزارم می‌داد. نگاه متعجبی به لباس های خال خالی توی تنم کرده و داد اعتراضم بلند شد:

-پالتوی مارکم، لباسام... لباسم کوشن؟ لطفا گوشیم رو بهم بدین باید وکیلم رو خبر کنم

پرستار خنده غیرعادی به حرکات طبیعی من کرد و بی هیچ اظهار نظری گذاشت و رفت. برام سوال بود که چطور در فیلم ها پرسنل درمان آن‌قدر با مریض هایشان گرم می‌گرفتند. داخل تخت تکان ریزی خورده و داد زدم:

-این تخت خیلی خشکه! کسی اونجا نیست، آیی من درد دارم نمی‌تونم بخوابم... هی با شمام

از تخت بغل دستیم که با فاصله از من قرار داشت؛ صدای ناله توام با اعتراض بلند شد و گفت:

-هیس، مردم مریضن خوابیدن

با حرص دندان ساییده و داد زدم:

-من یه اتاق خصوصی می‌خوام، هزینش رو از کارت اعتباریم کم کنید...! 

بیمارستان بود یا سلاخ خانه؟ هیچ کس توجهی به من نمی‌کرد، پرستار ها دور هم از انواع صفر هایشان به خارج صحبت می‌کردند و می‌خندیدند. قبل از اینکه دوباره بی‌هوش شوم، برای بار آخر دهن باز کرده و خط و نشان کشیدم:

-فردا صبح برای تک تکتون شکایت نامه پر می‌کنم، با بد موفتی در افتادید

*****

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

🌼پارت چهارم:

عباس پسر بزرگ خانواده؛ دوقلو ها را با خود به پشت بام برده بود تا همه پسر ها کنار آقاجان شب را در تور به صبح برسانند. طبق معمول بین رازک و ریما جا انداخته و زیر پتو خزیدم. رازک وقتی از بخواب رفتن همه مطمئن شد، به سمت من رو برگرداند و نزدیک تر خزید. در گوشم آهسته گفت:

-مرتضی گفت مام عقد کردیم میاییم تهرون

نیم خیز شده و با شک به رقیه که آن طرف رازک جاگیر شده بود، نگاه کردم و رو به رازک اشاره کردم خوابه. صورت به صورت خواهرم چسبانده و گفتم:

-چند ماه از اون قضیه گذشته، چیشد یهو راضی شد؟ می‌گم رازک اون ماتیک صورتی ات رو میدی، فردا می‌خوام برم کتابخونه کتاب های وکالت رو گرو بگیرم

رازک به نشانه مثبت چشم روی هم گذاشت، دستم را در دست گرفت و بی حواس کمی بلند تر گفت: «بنظرت آقاجون می‌ذاره برم کلاس ورزش؟ مرتضی می‌گه دارم خیلی چاغ می‌شم». نمی‌دانم یکهو چی شد، اما یک وقت دیدم رقیه پتو پس زد و با ابرو های بالا پریده سرجایش نشست. بازوی رازک را چنگ زد، او را به خود نزدیک تر کرده و با تردید پرسید:

-مرتضی کیه چش سفید؟ دوست پسر گرفتی خاک توسر؟ 

بی آنکه مادر بیدار شود، خودش یک تنه دخل دونفرمان را هم آورد. جوری زهره چشم از ما دو نفر گرفت که تا یک ماه بی‌اجازه اش تا خرپشته هم نمی‌رفتیم، هرچند که رازک همچنان توی راه مغازه و جاهای دیگر با مرتضی قرار می‌گذاشت. من بی‌عرضه بودم، نه تنها برنامه کتابخانه رفتنم کنسل شد؛ بلکه رقیه زورش می‌چربید و حتی نمی‌گذاشت لحظه ای کتاب بدست بگیرم. باز هم با رازک خدا را شکر می‌کردیم که بخش تهران رفتنمان را نشنیده بود، واِلا حتما پایمان را به لوله گاز خانه هفتاد و پنج متریمان زنجیر می‌کرد

هیچ وقت یادم نمی‌رود، رقیه برای ما به معنی کابوس و کابوس به معنای رقیه بود. شوهر نمی‌کرد هیچ، هروز خون ما را بیشتر در شیشه می‌گرفت که مبادا فاسد شویم. ریما برعکس بود، ساکت و گاهی کمی حمایت‌گر، برایم از دانشگاهشان اولین کتاب حقوق را آورد و در یکی از دو اتاق خانه که انباری اش کرده بودیم؛ آن را به صورت کاملا سری بهم تحویل داد. لای کتاب هایم استتارش می‌کردم و ماجرای تلاش برای حقوقم خواندنم از آن جا استارت خورد

از همان سال اولی که انتخاب رشته کردم، به بهانه معلمی از صبح تا شب برای حقوق می‌خواندم و ریما و رازک هم گندهایم را جمع می‌کردند‌؛ البته بیشتر رازک

طبق معمول توی هوای سرد خرپشته روی میز خیاطی درس می‌خواندم که نمی‌دانم برای چه این‌بار عباس به ریما گیر داد. از حرف هایشان اینگونه دست گیرم شد؛ تمام حرف حسابش این بود که چرا بی چادر با دوست هایش عکس گرفته و چاپ کرده. آقاجان هم که طبق معمول رینگ را به دست جوان تر ها سپرده بود و از بازخواست های عباس نهایت لذت را می‌برد، لام تا کام هم صدایش در نمی‌آمد

صدای چکی که ریما خورد تا بالا هم آمد؛ چک را خورده نخورده لب به اعتراض گشود و گفت:

-اگه خیلی مردی برو بالا جلوی راوک رو بگیر که هر روز داره برای حقوق می‌خونه تا بره تهرون

بردار دوقلو هایم پشت در توی راه رو ماشین بازی می‌کردند، عباس چنان در فلزی را با شتاب باز کرد که هردو پشت در له شدند؛ طفلی های خواهر مرده کاری جز گریه از دستشان در نیامد. با هول قصد پنهان کردن کتاب هایم را داشتم، اما قبل از اینکه کاری از دستم بر بیایید عباس پلنگ پله ها را دوتا یکی طی کرده و به من رسید

-ریما چی‌ می‌گه، هان؟! دست به یکی کردین غیرت و آبروی من رو ببرید زیر سوال؟ 

گوش هایم را از ترس گرفته و قبل از اینکه کتکه را بخورم، از دردش جیغ زدم. بین میز و پاگرد راه پله نیم ساخته می‌دویدم تا کتک نخورم و دعا می‌کردم مامان زودتر از روضه برگردد

عباس به خودیه خود اخمو بود، وای به حال آن لحظه که من هرآن فاتحه ام را با صدای بلند می‌خواندم. دست هایش را باز کرد تا مانع فرارم شود، آن‌قدر بهم نزدیک شد که کشیده آزادش صاف توی گوشم بنشیند. قدم های رو به جلویش را با قدم های رو به عقب جبران می‌کردم، یک آن چشم های عباس گرد و زیر پایم خالی شد. از پاگرد راه پله پرت و با کمر روی پله ها افتادم، صدای جیغم اول از همه صدای گره دوقلو ها را قطع و بعد آقاجان و ریما را به راه پله کشاند

جیغ خفه ای کشیده و با شتاب روی تخت ناراحت بیمارستان نشستم، احساس کردم با عکس العمل سریعم استخوان پای گچ گرفته ام از نو شکست. دست سالمم را به صورت کشیده و از اینکه دوباره خواب دیده ام به خود و گذشته ام لعنت فرستادم

خصومت در چشم هایم را مهار کرده و به دنبال پرستار های شیفت شب اطراف آن بخش شلوغ را زیر نظر گرفتم؛ درست سمت چپم روی صندلی نگار وکیل و همکارم با دهن باز بخواب رفته بود

بخاطر دردی که هرآن بر کمرم مستولی می‌شد، دراز کشیده و با صدای رسا صدایش کردم: «نگار، کی اومدی... کی خبرت کرده؟ پس دیشب کدوم گوری بودی تا صبح روی این تشک کوفتی کمر درد گرفتم». به سرعت از خواب پرید و سرجایش نشست، با چشم های نگران نگاهم کرده و در آخر با صدای دو رگه آهسته گفت:

-کجا بودم؟ همه جا رو دنبالت گشتم، آخر سر نصف شب ان‌قدر به گوشیت زنگ زدم که یه بنده خدایی جواب داد و گفت بیمارستانی! خدا می‌دونه که چقدر فحشت دادم، فکر کردم دوباره موکلت رو پیچوندی؛ راوک این پرونده پولش خوبه و اگه ببازی مشایخی می‌کشتت می فهمی؟

می‌فهمیدم! مطمئن بودم آن تصادف چندان هم اتفاقی نبودم، اما در آن لحظه فقط احتیاج داشتم از آن بخش عمومی لعنتی راحت شده و دوش آب گرم بگیرم. از وقتی چشم باز کرده بودم، نگاه های پیرمرد تخت بغلی کتفم را سوراخ کرده بود و حالا کثیفی بخش را بیشتر حس می‌کردم. ‌از فشار سردرد چشم روی هم گذاشتم، با دست سالمم به نگار اشاره زده و گفتم:

-داری زیاد حرف می‌زنی، فعلا من رو از این اتاق با این چیدمان گرد تخت های مزخرف خلاص کن. بعد راجبش حرف می‌زنیم

از دستم ناراحت شد و خواست بفهماند نگرانم است، ملحفه سفید تختم را روی سر کشیده و گفتم: «من حالم خوبه، به سرپرستار هم بگو بیاد می‌خوام به شکایتم رسیدگی کنه». آفتاب از شیشه بزرگ پنجره ها داخل را روشن کرده بود، از همه بدتر بوی سوند های درحال تعویض مریض ها بود که حالم را بهم می‌زد. چشم فشرده و گفتم:

-خدای من، دیگه داره اون روی سگم بالا میاد

  • لایک 33
  • تشکر 1
  • هاها 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

🌼پارت پنجم:

نگار قبل از اینکه من حسابی قاطی کنم، دکتر را بالای سرم آورد و با تشخیص ایشان که علائمم نرمال است از بخش مراقبت های ویژه به یک اتاق خصوصی در بخش منتقل شدم. در آنجا بهتر می‌توانستم تصمیم بگیرم، با استشمام بوی خوب تهویه هوا رو به نگار گفتم:

-خونه پیدا کردی؟! من دیگه حاضر نیستم حتی یک روزم توی اون آپارتمان شلوغ با اون سکنه بی نزاکت زندگی کنما

نگار از یخچال برایم آب میوه آورد و شاکی دهن باز کرد: «راوک تو از مرگ برگشتی می‌فهمی؟ بذار حالت جا بیاد، بعد برگرد به همون خود مزخرفت؛ حداقل یجوری ازم درخواست کن که بفهمم دارم بهت لطف می‌کنم، نه خدمت»! سپس روی صندلی راحتی اتاق نشست و از پنجره بلند بیرون را تماشا کرد، سکوتم را تاب نیاورد و گفت:

-حیف که دلم نمیاد، وگرنه... هوف! یکی پیدا کردم

می‌دونستم کارم را روی زمین نمی‌گذارد، من به او پول می‌دادم که بیش از یک دوست برایم مفید باشد و رابطه انگل وار یک به ظاهر رفیق را به خود نگیرد. کمی من و من کرد، می‌دانستم حتما یک جای کارش می‌لنگد؛ دم عمیقی گرفته و در حین بازدمش گفتم:

-نگار موضوع چیه؟! چشم هات رو مظلوم نکن، فقط بگو عمق فاجعه تا کجاست؟ 

کلافه از اینکه مرگ هم من را عوضک نکرده بود، پاشنه کفشش را روی زمین کوبیده و گفت:

-خونه خیلی دلبازیه، البته که به بودجه توهم می‌خوره و اهل محل همه تحصیل کرده و با شخصیت هستن. فقط... راستش فکر کنم بیخیالش بشی بهتره

دلم می‌خواست لیوان آب میوه را توی صورتش خورد کنم تا لب باز کند، در این اوضاع اقتصادی من دست دست کردن معنایی نداشت. اگر پرونده در دستم را توی یه سکوت مطلق پیروز نمی‌شدم، قطعا انگار کل زندگی ام را باخت داده و ورشکست می‌شدم؛ برای همین نباید چندان برای خانه به آن خوبی طاقچه بالا می‌گذاشتم. ندیده و نفهمیده، فقط برای اینکه از وضع خودم خبر داشتم گفتم:

-همون خوبه قرارش رو تنظیم کن، فقط من وقت ندارم؛ جوری باشه که بعد از بیمارستان بیام زیر سند رو امضا کنم و برم توی خونه

نگار من را خوب می فهمید، بدون من هم می توانست خوب پول در بیاورد؛ اما نمی دانم دلسوزی اش نمی گذاشت و یا... هرچه که بود، من از بودنش رضایت کامل داشتم. یکی که نه می خواست من آسیب ببینم و نه می گذاشت. مردد از بین لب های چربش یک باشه سرسری گفت و اتاقم را ترک کرد. باید تحقیق می کردم این تصادف اتفاقی است و یا مشایخی احساس خطر کرده بود؟ چطور جرعت داشت من را اینطور وحشیانه تهدید کند، در صورتی که پرونده قتل عمد پسر یکی یک دانه اش زیر دستم بود؟! من می توانستم با یک حقیقت تلخ پسره بی همه چیز را تا بالای دار بکشانم و یا با یک دروغ شیرین همه چیز را غیر عمد جلوه بدهم! او حق دخالت نداشت، همین طور تلافی.

با گردش به سمت چپم؛ دستی که گوشتش کوفته شده بود، زیرم ماند و جیغ خفه ای زدم. باید بیشتر از این ها مراقب خودم می بودم. چشم هایم را ریز کرده و به نیسانی که من را زیر گرفت فکر کردم، کار مشایخی نمی توانست باشد، اون هم درست سر آن دادگاه مهم و سرنوشت ساز پسرش. اگر او می خواست کاری کند، قطعا تا رای نهایی صبر می کرد و بعد با یک اشاره از دنیا مهوم می کرد، هرچند من هم نمی نشستم بر و بر نگاهش کنم و اجازه چنین کاری را هرگز به او نمی دادم. ساق پای گچ گرفته ام شروع به خارش کرده و من را از فکر های وقت دزد به خود آورد. از رفتن نگار پشیمان بودم، اما باید یک نفر کارها را انجام می داد...

بعد از یک روز تمام ماندن در آن اتاق خوش ساخت با دکور سفید_ ملاقات با دکتر های قد و نیم قد_ بلاخره نگار در اتاق را باز و با همان عینک آفتابی بزرگ روی چشمش گفت:

-بلاخره مرخص شدی! اول میریم بنگاه یا خونه؟!

نگاهی به ساک توی دستش که حاوی لباس های خودم بود انداخته و با بی میلی جواب دادم: «اول میرم خونه یه دوش می گیرم، تو برو بنگاه کار ها رو ردیف کن و من خودم با آژانس میام»! از لحن دستوریم ترش کرد، جلوتر آمد ساک مقوایی را روی تخت رها و همان طور که از اتاق خارج می شد، گفت:

-راوک بعد از گرفتن این خونه، دیگه روی من حساب نکن!

چشم هام رو ریز کردم، نگاهم را از لباس هایم گرفته و در حالی که می خواستم با لباس های توی تنم تعویضشان کنم، گفتم:

-خیله خب بهت یک ماه مرخصی میدم، تشویقیه کارهای منظمته! حالا برو اون دلال عوضیی که توی بنگاه نشسته رو راضی کن که با من سر قیمت کمیسیون چونه نزنه.

کلافگی از حرکاتش می بارید، هرگز او را این چنین مستاصل ندیده بودم؛ گویی می خواست چیزی بگوید که توانش را نداشت. یک قدم به سمت عقب برداشت و بدون اینکه آنچه باید را بگوید رفت. لباس هایم را پوشیده و در آخر گوشی موبایلم را روشن کردم، موکل ها غوغا کرده بوند و هرکدام در پیامک ها دم از گرفتاری خود می زدند. عینک و کیف کوچک دستی ام را هم برداشته و با قدم های استوار، بی اعتنا به تعجب پرسنل بیمارستان از آن مکان بدبو خارج شدم. یک پایم در گچ بود، اما به خود اجازه بیش از حد لنگ زدن را نمی دادم. باید اعتراف می کردم بدون عصا با گچ راه رفتن جدا سخت بود، آن هم با روش مغرورانه ای که من همیشه قدم بر میداشتم.

جلوی بیمارستان خود را بدون اجازه در تاکسی که کنار خیابان ایستاده بود انداخته و پس از اینکه نفسی تازه کرده، گفتم:

-دربست پونک!

*****

خانه جدید عجیب و غریب به نظر می آمد، فکر کن با وجود توضیحات یک ریز مرد بنگاهی هم نمی توانستی از ساختش سر در بیاوری. دوبلکسی که طبقه دومش برای من نبود، یکم که بیشتر دقت می کردی اصلا دوبلکس نبود. فقط یک ساختمان دو طبقه بود که پله های طبقه دوم از وسط حال طبقه اول می گذشت. از پله های پت و پهن طبقه دوم بالا رفته و با تک در چوبی زد سرقت مواجه شدم که رویش طرح پروانه زیبایی حکاکی شده بود. دست انداختم در را باز کنم، بنگاهی زودتر خودش را رساند و گفت:

-قفله! حالا ما کلید میاریم شما اون جا رو هم یه نگاهی بندازید، والله راستش هنوز وسایل های مستعجر قبلی اون تو هستن و شاید راضی نباشه!

با نگاه معنی داری رو به نگار شانه بالا انداخته و اطراف را دو مرتبه زیر نظر گرفتم، طبقه دوم تنها یک اتاق و یک پاگرد گرد بزرگ داشت که به تراس بزرگ تری ختم می شد. از پشت در تمام شیشه ای تراس نمای آفتاب گیر بیرون را نظاره کرده و با خود هزار و یک نقشه قشنگ برای آن تراس کشیدم. از پله ها که پایین می آمدی آشپزخانه هلالی اولین چیزی بود که می دیدی و در امتدادش پذیرایی مربع و یک اتاق خواب دیگر. حمام و دستشویی زیر راه پله قطور بود و با یک راه رو نه چندان بلند از بخش اصلی جدا شده بود. سقف بلند و ستون های گرد ابهت ساختمان را چند برابر کرده بود و در ورودی که با یک نیمه اتاق مانند از در کوچه جدا شده بود.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

🌼پارت ششم:

وسط پذیرایی چرخیده و بلند گفتم:

-معامله همین رو ببندین، هرچی کلید هم از این واحد دارین همین الان بهم تحویل بدین!

چهره مرد بنگاهی درخشید و نگار مضطرب تر شد، دقایق آخر قبل از امضا می خواست منصرفم کند و من حاضر به از دست دادن آن بنای جالب و پر آرامش نشدم. خانه بوی متروکه بودن نمی داد و گویی ماموری برای نظافت داشت. بعد از امضای مدارک و شبا کردن پول فروش خانه قبلی ام، همه را به زور از خانه بیرون کرده و در را پشتشان کوبیدم. کارگرها عصر تمام وسایلم را به آن جا منتقل و من تا آن موقع می توانستم به تن کوفته ام استراحتی بدهم. گچ پایم جدا اذیت می کرد، همزمان هم درد و هم خارش را با آن تجربه می کردم.

خوبی اش این بود کارگرها برای چیدن مدل دلخواهم به من نیازی نداشتند، تا آن ها اتاق و پذیرایی را تمام می کردند، من برای یخچال خالی ام دو مرتبه از خانه خارج شدم. سر راه عصای خوش رنگی از داروخانه خریده و تمام مواد غذایی مورد نیازم را خرید کردم. وقتی با شاگرد سوپرمارکتی محل به خانه برگشتم که نه تنها هوا تاریک شده بود، بلکه هیچ خبری از کارگرها نبود و تمام وسایل سفید و خاکستری رنگم به بهترین شکل چیده شده بودند.

پسر تازه به بلوغ رسیده مواد خوراکی را تا جلوی یخچال برایم آورد و بعد از گرفتن چند ده تومنی از خانه خارج شد. دلم می خواست روی کاناپه قدیمی مخصول یه خودم بنشینم و برنامه مستند پرونده را در سکوت محض نگاه کنم. لیوان سفالی ام را از قهوه دم کشیده پر و این بار لنگ زنان خود را به کاناپه راحتی ام رساندم. تبلیغ تلوزیونی تمام و ابتدای برنامه بود که صدای چرخیدن کلید در قفل گوش هایم را تیز و موهای تنم را سیخ کرد.

کمی درنگ کردم تا متوجه شوم واقعا درست شنیده ام یا خیر، صبرم با ورود کسی مواجه نشد و من با نوشیدن جرعه ای دیگر از قهوه خوش عطرم به تلوزیون چشم دوختم. برنامه آن روزشان در مورد پرونده سرقت عمدی بود که به قتل منجر شده بود، اتفاق پر تکراری که هرباره مقصرین عمل یا معتاد بودند و یا انکار می کردند. گچ پای سنگینم را روی پشتی مبل گذاشته و پای دیگرم هم کنارش قرار دادم، پنجه های سفید و باریک پای سالمم را تکان دادم و با حسرت به پای دیگرم که در حصار گچ بود نگاه کردم. گردنم را از حالت ایستاده در آورده و از مبل به صورت برعکس آویزان کردم. موهای رنگ کرده مشکی پر کلاغی ام را در چنگ گرفتن که در حال به یکباره باز شد و فردی با موهای فرو قامت بلند در حالی که دست هایش مملو از وسایل عکاسی بود در درگاه ظاهر شد. مثل کره آب شدم و سرم با ضرب به سرامیک های سفید با رگه های طلایی خورد.

خودمم نفهمیدم چطور دو مرتبه صاف نشستم و موهای آشفته ام به دورم ریخت. دوربینی که در دست داشت و درحال تنظیمش بود، بخاطر دیدن ناگهانی من از دستش رها و با بند از گردنش آویزان شد. گویی آدم فضایی دیده بودیم، هردو چند قدم بی هدف به سمت هم برداشته و همزمان گفتیم:

-شما اینجا چی می خوایید؟!

به دنبال رو سری و لباس مناسب به سمت تک اتاق پایین رفته و پسر هم مجال خالی کردن بارهایش در کنج شرقی خانه کرد. لباس هایم را نیمه پوشیده، نمیه درحال به تن کردن به سمت هال بازگشتم و گفتم:

-کدوم آدم بیشعوری به شما کلید خونه یه دختر تنها رو داده؟!

پسر ابرو های پت و پهن و بلندش را به هم رساند، نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرده و نگاه بعدی اش را حواله وسایل منزلی کرد که من به تازگی با خود آورده بودم. با نوک انگشت سعی در کنار زدن من داشت و بعد چند پله از طبقه دوم را طی نمود و شوکه داد زد:

-کی اجازه داده وارد خونه من بشی؟! شما دیگه کی هستین؟ اینجا... این وسایل...؟ وای خدای من.

خون در رگ هایم یخ بسته بود، لنگ زنان با پای شکسته و تن خسته ام پشت سرش قدم برداشتم، مهر معامله همچنان خشک نشده را نشانش داده و شکایت کردم:

-هنوز چند ساعت نشده که من این ملک رو خریدم، اینم مدرکش، چطور ادعایی دارین که اینجا برای شماست؟! لطفا با روی خوش هرچه سریع تر اون وسایل و کفش های گِلیتون رو از روی پارکت های من بردارید و بزنید به چاک جاده!

بدون کوچک ترین بحثی تلفنش را برداشت و ایستاد به صحبت با فردی غریبه:

-الو، دفتر خدمات خانگی؟! یه سری وسایل اضافی هست که می خوام از خونم بریزیدشون بیرونه... بله، بله تا پشت در! بله کفایت می کنه...

  • لایک 29
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • مدیر کل ✯

🌼 پارت هفتم:

موهای بلند فرش را طی یک حرکت هیستریک بالای سرش گوجه کرد و حصار فلزی پله ها را به دست گرفت. لنگ و لنبر خوران به سمتش رفتم، قدم به خودی خود از او کوتاه تر بود و ایستادن در بالای پله ها هم موجب شده بود کوتاه تر به نظر برسم. گردنم رو به سمت بالا کشیدم تا در معرض چشم های خمارش قرار بگیرم و گفتم:

-اوی آقا با کسی کار داشتید؟!

سه تا بکشن پشت سر هم در هوا زده و با حرکت خاصی به در اشاره کردم و گفتم: «در خروجی اون جاست، می تونید با شماره سه بند و بساطتون رو بردارید و بعد از تحویل کلید اون اتاق طبقه بالا برید به سلامت!» سپس با نوک عصا به طبقه بالا اشاره زده و گفتم:

-من همیشه انقدر بخشنده نیستم، ولی کرایه این چند ساعت که وسایلت توی خونم مونده بود رو ازت نمی گیرم!

پسر بلند بالا رسما نگاه منظور داری بهم کرد، نوک عصام رو بی هوا در دست گرفت و با وارد کردن ضربه ای به آن؛ من را شوکه کرد. تار موی بلندی از گوجه بالای سرش ریخت، آن را با دست به پشت گوش فرستاد و با تن صدای آهسته ای گفت:

-خانم نسبتا ناسالم، بنده قبل از شما... اصلا قبل از اینکه شما صلاحیت خونه خریدن رو داشته باشید، این خونه بهم ارث رسیده!

کلافه شالم را به پشت گوش فرستادم، همان دستم را پایین آورده و به کمرزدم. طلبکارانه جواب دادم:

-کو مدرک؟! مردک داری آقــــــا؟!

چنان صدایم را کشیدم، به یاد این منشی های لوس افتادم که طلبکار می گفتند؛ خانمم وقت قبلی داریــــد؟!

پسر ثانیه ای در چشم هایم خیره شد، انگار فکری به سرش زد که با دو پله ها را بالا رفته و من را با عصاب خوردی هایم تنها گذاشت.

-اوی، آقا کجا؟! من از شما به خاطر ورود به ملک غیر شکایت دارم...

قبل از اینکه حرفم تمام شود، صدای باز شدن قفل اتاق بالا به گوش رسید. از پا درد چند قدمی عقب گرد کردم، روی مبل پارچه جیر طوسیم نشسته و ماهیچه پایم را ماساژدادم. درد از نوک پا تا حوالی کمرم در رفت و آمد بود، با اخم مشغول ماساژ بودم که برگه ای عتیقه جلوی دیدم را مخطل کرد.

سربلند کرده و نگاه دقیق تری به برگه کردم، از شدت قدمت لبه هایش تا خورده و از بین رفته بودند و قسمت هایی ناخوانا و نازک شده بودند. چشم هایم را روی برگه ریز کردم و وقتی دیدم فایده ندارد، با کمال پروییت گفتم:

-اون عینک من رو از روی میز بده ببینم.

با کمال احترام و حرکات نمایشی عینک گوشه تیزم را به دستم داد و گفت:

-بفرمایید!

متاسفانه به طور وحشتناکی هرچه در آن برگه نوشته شده بود، درست به نظر می رسید. نحوه سند خوردن این خانه مزخرف ترین حالتی بود که من به عمر کاری ام دیده بودم. از پله دوم راه پله و تمام بالکن و اتاق طبقه بالا به نامنش بود. چنان این سند مهر و امضا شده بود که هیچ حرف و حدیثی نمی شد از آن در آورد.

از بالای عینک یک نگاه به او دو متربه به برگه نگاه کردم. مات و مبهوت گفتم:

-پس سندی که من امروز امضا کردم چی؟!

به سرعت به برگه بزرگ روی میز نهار خوری اشاره زدم تا بیاوردش و ادامه دادم: «من خودم همه چیز رو چک کردم، این خونه به نام منه!» پسر در نهایت احترام و آرامش هرچه می خواستم برایم می آورد. برگه بزرگ سندم که هنوز مهرش خشک نشده بود را به دستم داد، خودش هم از کنار سرم سعی در خواندش کرد.

با دیدن آرامشش بیشتر حرص می خوردم، شاید اگر هوا سرد بود؛ می شد دود های بلند شده از کله داغم را دید. داخل سند من هم همه چیز درست بود، الا یک نقطه کلیدی، همان خطی که می گفت:

-مالک خانه تا پله دوم خانه منظور...

سپس دوباره داد زدم:

-پله دوم؟! پله دوم چه سیقه ایه؟

پسر عینک من را از چشمم جدا و به صورت خود زد، درحالی که مثلا ادای خواندن در می آورد؛ جمله را برای من تفسیر کرد:

-یعنی می گه خانم عزیز شما تا پله دوم این خونه رو صاحب هستید!

این دیگر چه افتضاحی بود؟ یه فروشنده املاک پیزوری توانسته بود سر کوفت ترین وکیل شهر کلاه بگذارد، آن هم کلاه به این گشادی. حتما اثرات دارو هایم بود که مشکل به این بزرگی در سند را متوجه نشده بودم، با نوک انگشت کله بزرگش که بوی شامپو بچه می داد را از سرم دور کرده و عصبی گفتم:

-من خودم وکیل پایه یک دادگستری هستم، لازم نکرده برام سند رو به نثر روان ترجمه کنی! من از تو و اون صاحب بنگاه و مدیر برنامه هام که دوست خودم باشه شکایت دارم. چنان بلایی به سرتون بیارم که مرغای هوا به حالتون تب کنن...

در همان حین به سرعت با گوشیم شماره کلانتری را شماره گیری می کردم. پسر عینکم را به بالای سرش برده و گفت:

-بی فایدست... اون آقای فکری عجول کار خودش رو کرده!

برایم اهمیتی نداشت آقای فکری کیست، اینکه پسرک ژیگول درست می گفت یا نه هم مهم نبود. فقط می خواستم ثابت کنم من همانی هستم که بزرگ ترین مافیا های شهر سنگین ترین پرونده های جرمشان را با من حل می کردند.

بعد از اینکه پاسخگو کلانتری گوشی را برداشت، آدرس خانه را برایش بلغور کرده و خواستم هرچه سریع تر به خاطر ورود غیر به ملک یک دختر بی پناه مامور بفرستند.

پسر روی مبل تک نفره رو به رویی ام نشیت و پاهایش را به دسته مبل آویزان کرد. اخم وحشتناکی بین ابرو هایم انداخته و داد زدم:

-لنگای درازت رو بیار پایین تا دسته مبلم از فورم نیوفتاده!

بلافاصله درست نشست و دوباره سعی کرد من رو قانع کنه:

-ببین اگر یه لحظه گوش کنی متوجه می شی که این خونه به نام من هم هست، تازه این معامله کاملا قانونیه و تو نمی تونی شکایتی داشته باشی...

گوش هایم را محکم گرفتم و با اینکار نشان دادم ارزشی برای حرف هایش قائل نیستم.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • مدیر کل ✯

🌼 پارت هشتم:

من را از دست رفته پنداشت، پاهایش را دور هم پیچاند و ملودی خاصی را زمزمه کرد. ریتمی مثل قطعه بتهوون، گاهی سوت می زد و گاهی با آواهای دهانی اجرایش را پیش می برد. از حق نمی گذشتم؛ می شد روی هنرمند بودنش ذره ای حساب باز کرد. ناخنش را روی سر کشید، پوست سر جمع شده به زیر ناخنش را به مبلم مالید و بی اهمیت دوباره دست بین موهایش برد. چندشم شده بود، بیمقدمه از جا پریده، همزمان با پرتاب کوسن به سمتش داد زدم:

-کثیف، شپش موهای لونه کبوتریت رو به مبلم نمال! اصلا با چه اجازه ای مثل قلدر ها روی وسایل زندگی من نشستی؟!

کوسن درست با صورت بی نوایش برخورد کرده و گیج نگاهم می کرد. چند قدم به سمتش برداشته و خواستم تهدیدش کنم؛ زنگ در همزمان به صدا در آمد و من را مجاب کرد که اینطور ادامه بدهم:

-همینجا بشین الان مامور ها رو میارم تکلیف تو یه نفر رو روشن کنه!

تلو خوران به سمت در ورودی رفته و سپس در سفید رنگ کوچه را به روی پلیس باز کردم. سرگرد و سربازش با فاصله از در ایستاده و مشکوک به در نگاه می کردند. به محض رویت صورت آسیب دیده من از جا پریده و سرباز به حرف آمد:

-شما گزارش خشونت خانگی کرده بودید؟!

بهتر نبود زخم صورت و گچ پایم را هم گردن مو فرفری می انداختم؟! سرم را برای پراندن فکر های چرند تکان داده و به حالت موش مردگی گفتم:

-جناب سرگرد کمک کنید... یه آقایی با کلید یدک وارد خونه شخصی بنده شدن و هرکاری می کنم بیرون نمیرن. تازه دست به تحقیر من با کثیف کردن لوازم منزلم زدن. بس روی مبل نشستن و تکون هم نمی خورن، من جدا ترسیدم.

جوری اشک می ریختم که هرکس نمی دانست؛ فکر می کرد مردک گیسوکمند یک فس مفصل کتکم زده. مامور ها با شنیدن داستان من، حس قهرمان های داستان را گرفتند و با عجله از کنار من رد شده و وارد خانه شدند. همان طور که کفش هایشان را بی درنگ در می آوردند، من هم از فرصت استفاده کرده و پیاز د اغش را زیاد کردم:

-نمی دونید که، چنان با قلدری می خواست اساسم رو از خونه بریزه بیرون تا خودش جاگیر بشه... اصلا قلبم درست کار نمی کنه. من یه دختر تنها آخه چطور باید از پس همچین مرد نادرستی بر می اومدم؟

سرگرد اول وارد شد و سرباز پشت سرش حرکت کرد، از پشت دیدم که جلوی درگاه با تعجب اطراف را می کاوند. با یه ببخشید ریز از بین آن ها عبور کرده و خود نیز از جای خالی گیسوکمند به روی مبلم تعجب کردم. چشم گرداندم و او را درست روی پله دوم سند به دست دیدم که با لبخند ملیحی من را نظاره می کرد. با دست به مامورها نشانش داده و گفتم:

-خودشه!

طبق آنچه قانون حکم می کرد، سرگرد با سینه ای سپر و ظلم ستیزانه جلو رفت و با خراشی که به صدای کلفتش آورد، گفت:

-شما به چه حقی وارد ملک این خانم شدین؟

مردک گیسوکمند درحالی که روی پله دوم نشسته بود و پاهایش روی پله اول بود، کاملا خونسرد و بی آنکه لبخندش محو شود بلغور کرد: «خسته نباشید جناب. به حق این سند وارد این ملک شدم و ازتون تشکر می کنم که برای رفع مشکل ما خودتون رو رسوندین!» مرد با لباس های شسته و رفته نظامی برگه کهنه را با دقت از دست گیسوکمند در آورد و مطلب درج شده درش را آهسته خواند. سپس نگاه متعجبی به پله اول و دوم کرد، بلافاصله مو فرفری پاهایش را از پله اول به هوا برد و درحالی که سعی می کرد آن بالا نگهشان دارد که با پله اول برخورد نداشته باشد گفت:

-الان دیگه رسما من از ملک ایشون خارج و وارد ملک خودم هستم درسته؟

خون خونم را می خورد، هم از اینکه قرار بود باخت مفتضحانه ام را عذا دار شوم و هم اینکه روی پسرک فر دار پرو کم نشده بود.

سرگرد بی هوا تکان خورد و گویی از فکر درآمده باشد، روی پاشنه پا به سمت چرخید و گفت:

-خانم ایشون که کاملا قانونی وارد این ملک شدن!

دهنم را باز کردم، دستم را به سمتش نشانه رفتم و تا گفتم: «آخه...» مرد نظامی بین حرفم پرید و حرف خود را کامل کرد:

-در هر صورت این اعتراض داخل دایره اختیارات ما نیست. اگر همچنان از کسی شکایت دارید؛ برای پرکردن اون حضوری تشریف بیارید. مچکرم، یا علی!

مامور در حین راه رفتن در خانه سند پسر را روی میز نهارخوری گوشه سالنم گذاشت، هردو به سمت در خروجی رفته و ما را به حال خود رها کردند.

دهانم مثل ماهی از آب جهیده لب هام به دنبال گفتن حرفی باز و بسته شد، اما پیش از خروج کلمات مامور ها به سرعت خارج شدند و در چوبی با تق خفیفی بسته شد. همان طور خشک شده به سمت گیسوکمند برگشتم، حتی در ناحیه پلک هایم احساس خشکی داشتم و به تعویق چشم بر هم می زدم. انگشت اشاره به در گرفته و گنگ گفتم:

-دیدی...؟ چطور؟ چطور...

پاهایش را پایین آورد و دو مرتبه روی پله های اول گذاشت. به آن ها کش و قوص داد و همزمان با لحن صلح طلبانه ای گفت:

-اون ها وظیفه ای نداشتن! این فکری صبر نداشته تا من از مصافرت برگردم و بعد...

اصلا دلم نمی خواست بدانم جریان احتمالی آقای فکری چیست، پس بین حرفش پریده و با اشاره دست فهماندم که باید پاهایش را از حریم من جمع کند. بیخیال بود، درست مثل آدمی که یک ساعت بیشتر زنده نیست و دنیا برایش هیچ ارزشی ندارد.

  • لایک 25
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

🌼پارت نهم:

سرش کلاه گذاشته بودند، اما باز هم لبخند می زد و قطعه بتهون با دهان اجرا می کرد. روی مبل نشستم، پای گچ گرفته ام را هیستریک تکان می داد و ریتم سوت _ سوت آقای بیخیال گوش مغزم را گاز می گرفت. با ریتم آهنگ پلکم می پرید و تیک عصبی می زد، حال و احوالم شبیه به یهودی های زندانی شده در اُشویتس (اردوگاه کار اجباری) جنگ جهانی بود. جای فکر کردن به راه حل؛ با صدای ملودی جان می کندم.

تکان شدیدی به گردنم داده و داد زدم:

-هیس! کار و زندگی نداری؟ پاشو برو تو ملک خودت!

پاهایش را از پله های اول بلند روی پله دوم گذاشت و اشاره کرد که یعنی توی ملک خودم هستم. حداقل کاری که باید می کردم؛ این بود از هویتش مطلع شوم و راحت تر بتوانم از او شکایت کنم. برای برخ کشیدن اینکه پله اول برای من است، رو در رو با او روی پله اول نشسته و ژست او را به خود گرفتم.

-اصلا تو کیی؟ از کجا افتادی وسط زندگی من؟

لب هایش را  به طرفین کش داد و همان لبخند مضحک عصاب خمیر کن را به رویم پاشید. گویی از شنیدن سوالم شوکه شده باشد جواب داد: «من؟! خب من منم. یعنی من هستم.» عصا را از روی زمین درست کنار پله اول بلند کرده و با خشمی که دودش از سرم بلند می شد، گفتم:

-من رو مسخره کردی؟! میگم اسمت چیه؟

پسر بار دیگر با تر کردن لب هایی که طرح لبخند همواره آویزانش بود، برای برطرف کردن سو تفاهم اقدام کرده و دوباره تکرار کرد:

-من هستم!

می خوایتم بگویم: «خب به جهنم که تو هستی. مگه من گفتم تو نیستی؟ چرا فقط اسمت رو نمی گی تا بلکم بتونیم با هم شکایت تنظیم کرده و از شر همدیگه خلاص بشیم؟» اما با کمی فکر به خودم اطمینان دادم که او قصد مسخره کردن مرا ندارد، اصلا مال این حرف ها نبود. یک هنرمند که اگر تکانش می دادی جان از کف می داد. من باهوش تر از اآن حرف ها بودم که بخواهم خود را خنگ جلوه دهم. با ریز کردن چشم های سیاهم کمی تامل کرده و با تعجب پرسیدم:

-اسم تو منه یعنی؟! بهت میگم من؟

با خوشحالی سرتکان داد و بی اهیمت به رسم عادت سوت زد. سر تکان دادم و مطمئن شدم دیوانه است، در حینی که به سمت آشپزخانه ام می رفتم تا چیزی برای خوردن سر هم کنم، خطاب قرارش دادم:

-یعنی خانوادت هیچ اسم قشنگ تر و پر مسما تری پیدا نکردن تا روی تو بذارن؟

-شاید تقدیر این طور خواسته.

شیر جوش را برای درست کردن لَتِه روی گاز گذاشتم، کلافه سر خارانده و به دنبال پودر قهوه گشتم. یک جای کار می لنگید، من که نمی توانستم با یک اسم دو کلمه ای عجیب و غریب از او شکایت کنم، می توانستم؟ پس از در دوستی وارد شده و با لحن آرام تری پرسیدم:

-فامیلیت چیه؟

-ندارم!

مسخره می کرد؟ پشیمان شدم که چرا به اسم داخل قولنامه دقت نکرده بودم، باید موقع برگشت با آن پای چلاغم تا میز نهار خوری می رفتم و از نو مدرکش را برسی می کردم. از زیر چشم دیدم که به طبقه بالا رفت و با دوربین گران قیمتش برگشت و روی همان پله جا خوشک کرد. در حالی که سر روی صفحه دوربین خم کرده بود، تکه موی فر مضاحمش صورتش را نوازش می کرد. کاملا بی رو در بایستی گفت:

-بوی قهوت خیلی خوبه، می شه من رو هم مهمون کنید؟

دندانم را روی هم کشیدم، پلکم شروع به جهش کرد و شیر داخل شیر جوش سر رفت. انگشتانم را با چرخش نیم دایره ای مشت کرده و از لای دندان گفتم:

-فقط اندازه یه نفر درست کردم، درضمن فکر نمی کنم بتونم خوراکی هام رو با یه کلاه بردار شریک بشم.

چنان با ولع صفحه دوربینش را نگاه می کرد که گویی پول و طلا را. لیوان لته به دست خود را به میز نهارخوری رسانده و به روی برگه خم شدم، سعی در خواندن قسمت اسم مالک را داشتم... از شدت کهولت برگه آن قسمت مخدوش و تنها یک اسم دو حرفی (من) باقی مانده بود. زیر لب با شک تکرار کردم:

-من... من! چطور ممکنه؟ منه خالی آخه؟ چرا از اول به اسم سند نگاه نکرده بودم؟ نکنه تقلبیه؟ من...!

حسن بالا آوردن سرش گوجه موهایش باز شد و موهای بلند روشنش در هوا چرخ زد. یک حالت ناجی به خود گرفت و گفت:

-من رو صدا می زنی؟

ولی من مطمئن بودم حین حرف زدن با خود؛ اصلا صدای بلندی نداشتم. حتی خودم هم به زور صدای نداشته خود را می شنیدم. از هولم یه جرعه عمیق از لیوان داغم گرفتم که زبانم سوخت و پوست صورتم از سوزشش قرمز شد. خیلی ضایع بود اگر می گفتم حرفی ندارم، یا بهانه می آوردم نه صدایت نزدم. پی قیافه خونسردی به خود گرفته و گفتم:

-من... اسم سختیه، چطور صدات بزنم؟ من!؟ آخه من که معنی نمیده.

لینک صفحه نقد: لطفا نظرات خود را اینجا بنویسید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

🌼پارت دهم:

خندید و شانه بالا انداخت، وقتی می خندید چین جذابی کنار پلک و فورو رفتگی دلنشینی درست زیر چشم روی گونه اش می نشست، نمی شد گفت چال گونه، اما خب لنگه همان ها را من هم داشتم و بیشتر اوقات بهشان دقت نمی کردم.

لبخند زیبایی بود، درکل لبخند که زشت و زیبا نداشت، مهم حس خوبی بود که منتقل می شد. او که از رو نمی رفت و پله دوم را اجاره کرده بود، پس من نیز مشغول کار های خود شدم.

کپی پرونده مشایخی را از کشو فلزی چند طبقه اتاقم خارج کرده و به همراه شواهد و مدارکم به هال آوردم. طبق معمول همیشه همه را منظم و مرتب چیده و لیوان لته را کنارشان نهادم.

همه چیز مرتب و آماده تمرکز من بود، هرچند با آهنگ کلاسیکی پلی شده این امر را از مهالات می دانستم. هدفون زمان درس خواندنم را از وسایلم پیدا کرده و با پلی کردن موسیقی بی کلام غرق کارم شدم.

با وجود کوفتگی تن تا پاسی از شب، بی شام و نهار در برگه ها غرق بودم. پرونده قتل عمد پسر کله گنده ترین پولدار شهر که تنها امیدش من نبودم و حتی تا پای خرید قاضی هم رفته بود. هرچند پسر نکشته بود، اما می شد گفت مقصر عمد بود، کارگر شرکتش زیر دستگاه ریز ریز شده بود و همه اش به موجب سهل انگاری بی کفایتی او بود، هرچند که خداروشکر فیلم دوربین ها را پاک کرده بودیم که او کارگر را هول داده بود.

در آخرین دادگاه توانسته بودم ماجرا را اینطور به تصویر بکشم که تقصیر موکل من تنها این بوده که فنی کار را برای سرویس دستگاه ها دیر خبر کرده و محافظ های تیغه دستگاه شل شده بودند.

در جلسه پیش رو می خواستم مدارکی ارائه دهم که موکل من مهندس فنی را برای سرویس دستگاه ها خبر کرده، اما او سهل انگاری کرده است. به این ترتیب هربار با هر دادگاه جرم او سبک تر می شد و من می توانستم جای حکم اعدام، برای او کلی تخفیف بخرم. این طور برای خانواده مقطول هم بهتر بود، با پولی که مشایخی به ان ها می داد دردشان را از یاد می بردند و تا آخر عمر در پول غلط می زدند.

لبخند روی لبم نشست و فکر آخر پرونده و دریافت دستمزد زحمات خودم؛ خوشحال ترم کرد. من آدم بدی نبودم، تنها کارزی می کردم که نه سیخ بسوزد و نه کباب. چرا باید خانواده مقتول این قدر به حکم اعدام اصرار می کردند؟ اگر از همان روز های اول دیه را قبول می کردند، پول ها داغشان را هم زودتر می شست و می برد.

دستی به سر کشیده و زیر لب گفتم:

-هرچند آن پسر کارخانه دار احمق بازم برای خودش دردسر درست می کنه، اما قبل از اون سعی می کنم خودم با قانون به سراغش برم. فقط من باید حق و حقوق وکالتم را به طور تمام و کمال بگیرم... اوه، جونم در خطره و اول باید به سطح استاندارد امنیت.

با صدای برهم خوردن شدیدی که از طبقه بالا آمد به خودم آمدم. نگاه شاکی به سقف انداخته و بی آنکه چیزی بخورم وسایلم را روی میز ول کرده و به قصد خواب به اتاقم رفتم. مسواک و لوازم بهداشتی ام را برداشته و برای دستشویی قبل خواب آماده شدم.

مسواک، کرم آب رسان صورت، بالم لب، مرطوب کننده دست و تنظیم چشم بند به روی سر؛ از جمله کارهای روتینی بود که هرشب قبل از خواب انجام می دادم. با لیوان شیری که از یخچال پرکردم؛ به سمت تختم رفته و کتابی از کتابخانه ام انتخاب کردم.

رو تختی را کنار زده و سعی کردم حین خوردن شیر و دراز کشیدن، از کتاب خواندن هم لذت ببرم. صفحه اول را خواندم که چشم هایم سنگین شد، کتاب را کنار گذاشته و با گذاشتم چشم بند قصد خوابیدن کردم.

آن احمق در طبقه بالا همچنان اسب می تازاند و صدای قرومپ و قرومپ سم هایش اتاق من را به استبل اسب دوانی بدل کرده بود. متکا را بیشتر در سرم فشار دادم که صدای موزیک سنی هم به آن ها اضافه شد. با حرص رو اندازم را کنار زده و مانند جن زده ها در تختم نشسته و زیر لب گفتم:

-دیوانه!

پای دردمندم را به سختی روی زمین گذاشته و حین خروج از تخت به خود قول دادم؛ بکشمش و جنازه اش را در اسید قوی بندازم و سوختنش را تا ته تماشا کنم.

در اتاق را با ضرب باز کرده و داد زدم:

-خفه خون بگیر!

صدای آهنگ آنقدری بود که صدای خواب زده من را از آن پایین نشنود. با بدبختی پای گچ گرفته ام که دیگر از شدت تحرک جواب کرده بود را به دنبال خود کشانده و از پله ها بالا رفتم. همه جا تاریکی محض بود، پسر قد کشیده در بین طناب های کشیده در اطراف پاگردش می چرخید و عکس های خیس تاریک خانه فرضی اش را آویزان می کرد.

به قدری غرق کارش بود و به آن عشق می ورزید که حتی متوجه حضور پر آه و ناله من هم نشد، همچنان به همراه خواننده چه چه می زد و با عکس ها خودش را مشغول کرده بود.

از عکس ها به روی زمین آب می چکید و گرد نشسته در زیر دمپایی هایش سرامیک های فاخر را گل کرده بود. با عصبانیت برق را روشن کرده و داد زدم:

-تو بویی از فرهنگ آپارتمان نشینی نبردی؟

دستپاچه و ناراحت به سمت پریز کنار من جست زد و با صدای آلوده به درد گفت:

-وای عکسام... الان می سوزن! اینجا تاریک خونست نباید نور باشه...! عکسام، کلی براشون زحمت کشیده بودم...

لینک صفحه نقد: لطفا نظرات خود را اینجا بنویسید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

🌼پارت یازدهم:

دست زیر چانه برده و در آن روشنایی که در عرض چندثانیه حاصل شد، نگاهی به عکس های فاخرش کردم. عجب پرتره های جذابی بودند، لبه های دالبر دالبر کاغذ های عکس نمای نوستالژیک بیشتری به آثارش داده بود و فقط کمی از سوختن عکس های ظاهر شده اش دلم سوخت. تک عکس باقی مانده در دستش را با ناراحتی روی زمین انداخت، به سمت دوربینش دویید تا از حضور آن عکس ها در حافظه آن مطمئن شود و همزمان گفت:

-این نتیجه سه ماه سفر و پروژه سخت من هستش...

بی اختیار بود، اما سوالم را بی درنگ پرسیدم:

-می خوای نمایشگاه بزنی؟

صدای آهنگ را کم کرد، با گیره چوبی عکس دیگری را به بند آویزان کرد و همزمان گفت: «فقط آرشیوشون می کنم!» سپس دست و دلبازانه لای در اتاقش را باز و تعارف جالبی زد:

-می خوای ببینیشون؟!

دلم قنج می رفت که بگویم: «با کمال میل.» اما غرور لعنتی نمی گذاشت. چیزی که در همان چند ساعت هم ازش مطمئن بودم، این بود که (من) هیچ خصومتی با من نداشت، انگار به هر شرایطی به سرعت خو می گرفت و تنها چیزی که به آن اهمیت می داد؛ هنرش بود.

ابرو در هم کشیده و کاملا قاطع گفتم:

-از عکس ها متنفرم، اون ها فقط قابلیت این رو دارن زمان های کشته شده رو مثل یه قاتل جانی به رّخ آدما بکشن. بهتره زودتر جمعشون کنی... یه نفر اون پایین داره می خوابه. وگرنه طبق ماده 29 قانون هوای پاک که می گه: ایجاد هرگونه آلودگی صوتی توسط منابع ثابت و متحرک، ممنوع می‌باشد. در مورد منابع‌ ثابت، مرتکب به جزای نقدی درجه هفت موضوع ماده(19) قانون مجازات اسلامی محکوم میشی.

خواستم راهم را بکشم و او را با دهان باز و صورت هاج و واجش تنها بگذارم، اما برای اثر بخش تر کردن حرفم و دیدن نتیجه آن ایستادم، همان طور که پشت به او بودم، تاکید کرد:

-جزای نقدی درجه هفت موضوع ماده(19) قانون مجازات اسلامی: جزای نقدی بیش از ده میلیون (10.000.000) ریال تا بیست میلیون (20.000.000) ریال هستش که فکر نکنم یه عکاس آس و پاس بتونه از پسش بر بیاد!

دیگر می توانستم مقتدرانه از آن طبقه شلخته که نفسم را بند می آورد عبور کنم، سرم را برگردانده تا تاثیر کلامم را در صورت زاویه دارش ببینم و چشم هایم را از روی عمد محکم بستم.

همه چیز عجیب بود، اصولا قاتل ها همواره لبخند به لب داشتند و جوری نشان می دادند که احمق و مهربانند. اگر شب موقع خواب سراغم می آمد و من را می کشت چه؟ اگر یک جانی دو قطبی بود و شب ها رفتارش از این رو به آن رو می شد؟! اما احمق جان همان لحظه هم شب بود و اگر این فرضیه صحت داشت، باید تو را ریز ریز می کرد، نه اینکه حین رفتنت با سخاوت بگوید:

-معذرت می خوام بیدارتون کردم، حالا که تا اینجا اومدین، می خوایید یه قهوه شیرین با هم بخوریم؟

اشاره ای به پیک نیک گوشه پاگرد بزرگ و دایره شکل انداخته و مطمئنم که لبخندش را تکرار کرد، اما من ندیم. چطور می توانست در ان شرایط آن طور رفتار کند؟ می دانی انتظار داشتم او هم از اعتراضات من به سطوح آمده باشد و بعد از یک جنگ حسابی هردو تخلیه روح و روانی شویم. اما در ان لحظه حس خریداری را داشتم که به فروشنده اعتراض می کند که جنسش خراب است و فروشنده در کمال ناباوری به جای اینکه بگوید: «خب به ما ارتباطی نداره، مگه ما نمایندگی هستیم؟» می گوید: «طوری نیست ما جنس رو پس می گیریم و پولتون رو بازگشت می دیم.» کاملا شاس دعوا کردن را با این کارش گرفته بود.

من نرفته بودم قهوه شیرین بنوشم، رفته بودم دعوا کنم و شاید هم می خواستم او هم با من دعوا کند و این حس گند بی شعوری را به خود نگیرم. سوالش را بی جواب گذاشته و با فلاکت و درد پله های مرمری را پایین رفتم.

****

پس از آماده شدن و پوشیدن مقنعه خط اتو دارم، پوشه سبز رنگم را طبق معمول به زیر بغل زده و از اتاقم خارج شدم. صبحانه وعده مهمی بود که همواره قبل از آماده شدن؛ راس ساعت شش و سی و پنج دقیقه می خوردمش. قرارم با مشایخی مهم بود، پس از خانه به سرعت خارج شده و با تاکسی به دفتر کارش در جردن رفتم.

به محض ورودم مشایخی همه کارکنان دفترش را مرخص و هوار زد:

-توی کدوم جهنم دره ای بودی؟!

کلت نقره ای از کشو میزش بیرون کشید، پس از مسلح شدن به طرف من نشانه رفت و منتظر جوابم ماند تا یک گلوله حرامم کند.

لینک صفحه نقد: لطفا نظرات خود را اینجا بنویسید.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

پارت دوازدهم:

نیشخند مضحکی کنج لبم ظاهر شد، از آدم هایی متظاهر متنفر بودم و مشایخی هم. اشاره ای به عصا و پای گچ گرفته ام کرده و گفتم:

-یعنی می خوایید بگید شما کاملا بی خبرید جناب مشایخی؟! فکر می کردم باهوش تر از این حرف ها باشید که برای زهر چشم گرفتن از وکیلتون؛ درست روز دادگاه رو انتخاب نکنید.

سیگار نازک قهوه ای رنگش را روشن کرد، بوی تمباکویش هوای اتاق را آلوده و دودش صورت مرد را مه آلود کرد. اسلحه را روی میز پرت کرد و به ناگاه قهقهه کریحی زد. دندان های ردیف سفید و ته ریشی خاکستری رنگش از او میانسال جذابی ساخته بود، البته که دیگر به پنجاه سالگی سلام داده و دوره میانسالی را وداع می گفت. کام عمیق بعدی اش از آن چوب سیگار نازک به همراه کلامش بود: «دختر وکیل» بار دیگر کشیده تر بیان کرد:

-خانم وکیل! خانم راوک خانم هدایت... خانم هدایت چهاردِوَلی کردانی؛ چطور فکر کردی من انقدر احمقم روزی که می خوام به نتیجه برسم رو با یه تصادف ساختگی به اینجا و به تعویق افتادن جلسه دادگاه بکشونم؟

-باشه کار شما نبود. از ما به شما می رسه، فقط دفعه بعد که کسی رو فرستادین؛ بگید محکم تر بزنه تا بمیرم، چون اگه زنده بمونم بلاخره یه شاهده همه چیز تمومم که داره نفس می کشه.

همان طور که نخودی می خندید، از بین ارواح سیگار باریکش نگاهم می کرد. دست روی میز منبت کاری شده اش گذاشته و در حینی که کمی خود را به طرف جلو می کشیدم، با لبخند دلنشین و صدای آهسته ای ادامه دادم:

-البته، اگر بمیرمم همچین افاقه ای نمی کنه، نمی دونم کی ولی از یه جای مرموز یه سری مدارک و سندی کثافت می رسونه به اولین شعبه آگاهی شهر و... هه، هه، هه!

هردو می خندیدیم، در بین خنده اش نفسی گرفت و با همان لح وا رفته و صدای بمش گفت:

-برو دختر قصه حسین شبستری رو برای من تعریف نکن که اگر این شهامت رو توی تو نمی دیدم، حتی دستمال نمی دادم دستت روی میزم رو تمیز کنی. خوشحالم که حواست هنوز جمعه، کائنات بهت سلامتی رو زودتر برگدونه و دنبال پرونده آقازاده اسکیموزی ما هم باشه.

پوشه را دوباره وبال گردنم کشیده و از اتاقش خارج شدم، نوبتی هم که بود؛ نوبت رفتن به دفتر بود. راننده مشایخی به گفته خودش من را تا آن جا رساند و رفت. دفتر حقوقی دو طبقه ای که وکلایش جزو کاربلد ترین های تهران بودند، طبقه اول سالن انتظار و دو منشی و کشو های بایگانی بود و طبقه دوم که شامل چهار اتاق می شد. هر چهار تا متعلق به وکیل ها و رو به روی در های اتاق ها صندلی برای همراهین اضافه.

خبری از نگار نبود، منشی ها هردو دورشان به شدت شلوغ بود و صدای مظفری را شنیدم که کلافه گفت:

-ای وای خانم، خستم کردین! گفتم امروز خانم هدایت حتما تشریف میارن، ایشون دچاره سانحه تصادف شدند.

-خانم شما سه روزه من رو الاف کردین، این خانم وکیلتون کجان پس؟ اگر زاییده بودنم تاحالا تموم شده بود!

منشی دوم-خانم ما نگفتیم ایشون باردارن که...

گلو صاف کرده و با تکان دادن سر بلند و رسا گفتم:

-سلام!

هر سه به طرف من سر چرخاندند، موکل با دیدن صورت حاوی کبودی و کوفتگی من؛ با شرمندگی سر پایین انداخت و جواب سلام داد. منشی به محض دیدنم نفس راحتی کشیده و لب به شکایت باز کرد:

-سلام خانم هدایت، موکلتون هیچ توضیحی رو قبول...

بی آنکه به ادامه صحبتش توجهی کنم، به سمت طبقه دوم راه گرفتم و صدای تق تق پاشنه کفش چرمم فضا را پر کرد. موکل مانند جوجه اردک به دنبالم می آمد و از ترسش هیچی نمی گفت. در طبقه بالا اول در اتاق نگار را باز کرده و وقتی از خالی بودنش مطمئن شدم، دندان قروچه ای کرده و وارد اتاق بغلی که مالکش خودم بودم، شدم.

با ورود به اتاق اولین چیزی که به چشم می خورد، دو کتابخانه مجزا در دیوار عریض پشت سر بود که با تابلو رنگ روغن عتیقه ای در وسط به هم می رسیدند. دو پنجره بزگ عمودی که با تور لول شده به سبک قدیمی در دیوار راستی مبلمان بزرگ به رنگ گردویی. دیوار ها تماما با قرنیز های چوبی و وسایل کلاسیک تزئین شده بودند.

اتاقی ملال آور اما شیک و به سبک اروپایی، پشت میز سرتا سری ام نشسته و با قرار دادن کیف بزرگم در جایگاهش  رو به موکل گفتم:

-خب خانم رمضانی می فرمودید!

خودنویس به دست گرفته و پرونده هایی که منشی روی میزم گذاشته بود را باز کردم. همزمان با مطالعه آن ها به حرف های موکل رمضانی هم گوش فرا می دادم. اشک بیچارگی ریخت و گفت:

-اگر خط شناس رو بخره چی؟ خانم وکیل خونه و زندگی ما روی هواست! مردک بعد از چهل سال زندگی اومده می گه خونه برای بابای منه! چطور تونسته روی سند منگوله دار ما سند تک برگ بگیره؟

ناخودآگاه به یاد شرایط خودم افتاده و زیر لب گفتم:

-اینکه چیزی نیست، برای ما شده یک بام و دو هوا... چطور ممکنه یک خونه دوتا سند داشته باشه؟

چشم هایم را ریز و به جوهری که از خود نویس به روی برگه هایم پس می داد خیره شدم. خانم چادری صدا بلند کرد و من را به خود آورد:

-چی گفتید خانم وکیل؟

لینک صفحه نقد: لطفا نظرات خود را اینجا بنویسید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

پارت سیزدهم:

خود نویس را با اکراح از برگه ها جدا کردم، همزمان دستی به مقنعه سیاهم کشیده و گفتم:

-خانم رمضانی الان کاری از دست من بر نمیاد که، چرا هربار به خودتون زحمت میدین و تا اینجا میایید؟ من بهتون گفتم باید صبر کنیم خط شناس نظرش رو بده که امضا پدر اون جناب کلاه بردار که روی سند شما هست واقعی هست یا خیر؟ بعد اگر خدایی نکرده برعلیه شما بود، ما باید درخواست تجدید نظر بدیم و من خودم گفتم این کار ها رو طی می کنم که! حالاهم بفرمایید بیرون من ساعت یازده با موکل بعدی جلسه دارم.

تلفن دفتر زنگ خورد و در حینی که بیرون رفتن خانم لاغر چادری را نگاه می کردم، جواب دادم:

-الو خانم هدایت، چه عجب شما بلاخره جواب دادین! این لایحه دفاعیه ما چی شد تنظیمش کردین؟

با دست به سرم زطده و به سرعت سیستم روی میزم را روشن کردم. لبخند زدم تا اضطراب در کلامم مشخص نشود و گفتم:

-اون که صد البته، نوشتم تمام شده، به محضش اینکه منشی تایپش کنه، براتون ایمیلش می کنم خوبه؟

-عالیه خانم، فقط من یک ربع دیگه جلسه دادگاه اداره کار دارم ها! اومدم اینجا لایحه رو داخل کافی نت توی سامانشون بارگذاری کنم! برام می فرستیدش دیگه؟

-آ... آره! تمومه الان براتون می فرستم.

در حال قطع کردن بودم که گفت:

-راستی خان هدایت حتما می نویسید که من حق و حقوق کارگر رو به صورت تمام و کمال دادم دیگه؟! بنویسید که کارگر دزدی کرده و برای جبران خصارت بیمه سه ماهش واریز نشده!

باشه ای گفتم و تلفن را کوباندم، مردک شکم گنده فقط بلد بود مال مردم بخورد و دلیل بیاورد. هرچند به من مربوط نبود؛ من فقط لایحه می نوشتم و حق و حقوقم را می گرفتم. دیگر وقت آن نبود متنم را دست نویس کنم و از منش یب بخواهم تایپش کند، سیستم را باز و خودم یه کله مشغول تایپ شدم.

همزمان درب اتاقم زده شد و منشی به داخل سرک کشید:

-خانم هدایت موکلتون منتظرتون هستند، سه دفعست جلسه هاشون داره کنسل می شه! حسابی توپش پره!

همان طور که از حفظ تایپ می کردم با اضطراب گفتم: «بفرستش تو!»

مرد هیکلی وارد شد و بی سلام طلبکارانه روی مبل ولو شد. همان طور که به صورت نور تایپ می کردم، لبخند عریضی زده و انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده گفتم:

-حال شما چطوره؟ ببخشید من دارم متن دفاعیه شما رو داخل سیستم تایپ می کنم، فکر نمی کردم زودتر برسید، دوست داشتم وقتی اومدین کامل شدش رو براتون بخونم.

صحبت دفاعیه شد، مرد گل از گلش شکفت و با لبخند گفت:

-شما خوب هستید به سلامتی خانم هدایت؟ والله این زن من رو پیر کرد بس نبود، حالا مهریه دیگه چه صیغه ایه! فکر کردم یادتون رفته برای پرونده من دفاعیه تنظیم کنید و باز هم می خوایید مثل دادگاه قبل از حفظ پرونده رو پیش ببرید.

توی دلم گفتم: «اتفاقا دقیقا می خوام همین کار رو بکنم!» خط دیگری در سیستمم نوشته و لایحه مردک مال مردم خور را به نصف رساندم.

دوباره برای ضایع نشدن اوضاع لبخند مهربانی زده و گفتم:

-ببخشید باید منتظر بمونیدا! اول تمومش می کنم و بعد براتون می خونم تا ایرادتش رو با هم اصلاح کنیم.

آقای خصرونیا خم شد، از شکلات های روی میزم برداشت و دست و دلبازانه به من زمان داد تا من کارم را به نحو احسنت و در کمال آرامش انجام دهم.

بلاخره متنم تمام شد، آن را pdf کرده و برای موکلم ایمیل کردم. در ادامه سرفه مصلحتی کرده و از روی متن نداشته ام از حفظ خواندم:

-باسلام و عرض احترام خدمت دادگاه خانواده شعبه... استان تهران. اینجانب آقای ناصر خصرونیا طبق ماده...

خصرونیا در انتها با ذوق برایم دست زد و گفت:

-ماشاالله به این همه هوش و ذکاوت، چطور تونستید انقدر خوب بنویسید؟ دقیقا همین طور داخل دادگاه پیش برید... من مطمئنم برد با ماست!

چنان لبخندم را کش آوردم که چشم هایم بسه شد و زیر لب گفتم: «تازه اگر بفهمی از حفظ برات انشا خوندم و هیچ متن نوشته ای نداشتم، جای دست زدن باید بهم سجده می کردی.»

دقیقا کار هروز کاری ام بود، اگر اینطور پیش نمی رفتم که پرونده ها و موکلین مثل تَل رخت خواب دوران کودکی روی سرم هوار می شدند. اصلا اگر این همه موکل نمی گرفتم چه کسی خرج زندگی ام را می داد آن هم توی تهرانی که سگ صاحبش را نمی شناخت.

تا خود شب کار این را به دیگری بست دادم و دیگری را دنبال نخود سیاه فرستادم و بعدی را با صحبت چند دقیقه ای قانع کردم و بعدی و بعدی...

خوشبختانه هیچ کس ناراضی از دفتر راوک هدایت خارج نمی شد، همه چنان انگیزه ای به ادامه و پیروزی می گرفتند که حتی شکایت های وارده بر من را فراموش می کردند.

*****

در خانه کذایی ام را در حینی باز کردم که ذره ای نا در تنم نبود تا چند قدم باقی مانده را راه بروم و خود را به خانه بکشم. با باز کردن در دو لنگه پذیرایی بوی غذای داغ در مشامم پر شد و صدای معده ام را بلند کرد. آب دهنم را با صدا قورت داده و به چراغ های روشن طبقه بالا نگاه کردم.

حتما پسرک روی پیک نیک قرمزش غذا درست کرده بود. و اما منه بدبخت که نه طاقت سفارش دادن غذا داشتم و نه پختنش را.

لینک صفحه نقد: لطفا نظرات خود را اینجا بنویسید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر کل ✯

پارت چهاردهم:

صدای ملایم آهنگ آرتوش در فضا پخش و بوی سیب زمینی سرخ کرده های قیمه، من را به گذشته ها برد. همون موقع هایی که مامان غذا را می پخت، من سفره را پهن می کردم، رازک آن را جمع می کرد و ریمای بدبخت تمامی ظرف ها را می شست. نهار ها با گیس و گیس کشی سر ته دیگ سوخته برنج با رازک دعوا می کردیم و اما شام ها که ته دیگ حق مسلم عباس و پسر ها بود.

آرتوش اوج گرفت و فضای نیمه تاریک منزلم را به سمت و سوی دیگری برد:

-گریه مکن که سرنوشت ؛ گر مَرا از تو جدا کرد

عاقبت ؛ دل های ما را با غمِ هم ، آشنا کرد با غمِ هم ، آشنا کرد!

آه جان کاهی کشیدم. بعد از نهار درست وقتی همه می خوابیدند؛ واکمن قراضه را بر می داشتیم و با رازک در خرپشته مامن من آهنگ گوش می کردیم. آن زمان این چیز ها عوالم مخصوص خودش را داشت، چشم ها را که می بستی؛ خواننده همانی را می خواند که در دلت بود. درست یادم است، یک سال قبل از سوم راهنمایی، پدر واکمن را برای مامان خریده بود تا در آن نوار روضه و صوت قرآن گوش بدهد. اما آن نوار جادویی که با ته مانده پول هایمان شریکی با رازک خریده بودیم، برای خودش امپراتور دل ها بود.

مامان-برگشتی؟ شام خوردی؟!

صدای آرتوش را می شنیدم، گویی چشم هایم تار ببیند سرم را تکان داده و به انتهای پله ها نگاه انداختم. آن که از من سوال پرسیده بود؛ مامان نبود و خود پسرک گیسو کمند بود. چاقویی که با آن سالاد خورد کرده بود، در دستش بود و با لبخند ادامه داد:

-فکر کنم هنوز گرسنه ای، من یه چیزایی این بالا دارم، بیا شاید خوشت اومد!

گرسنگی راه های تردید را بر من بسته بود. دلم می خاست با کله بروم، ولیکن غرورم پاهاسم را به زمین چسبانده بود. همان طور هاج و واج با دهن باز او را نظاره می کردم که چند پله پایین آمد و دو مرتبه صدا زد:

-یالله، الانه که از گرسنگی پس بیوفتی.

وقتی من را آن طور گیج و کینه ای یافت؛ خودش پایین آمد و با دسصت هایی که آب گوجه از آن ها شره می کرد، بند کیف بزرگم را گرفت و به دنبال خود کشید. تمام مدت چشم های سرخم به دست های کثیف و بند کیفم بود. شاید از دست و دلبقازی اش خجالت کشیدم، نعره ای نزده و از کثیفی کیفم شکایت نکردم. اما دلیل نمی شد که گوشت تنم نریزد و نخواهم کیف  را به زباله دانی پرت کنم.

تا انتهای پله ها حرف زد:

-خب راستش من زیاد تنهایی غذا خوردن رو دوست ندارم، از وقتی از سفر برگشتم یکم احساس غربت گرفتم و دلم برای بچه هایی که ازشون عکس می گرفتم تنگ شده!  نه اون طور نگاه نکن، باور کن قبل از انجام هر مرحله از آشپزی دست هام رو شستم.

من را در وسط پاگرد گرد رو به روی در اتاقش نگه داشت، در بالکن تا انتها باز بود و نسیم ملایمی پرده توریش را نوازش می داد. پیک نیک قرمزش سیب زمینی های طلایی شده را همچنان در بر داشت و خودش با یک میز کوتاه مستطیلی شکل از اتاق به پاگرد آمد. قامت بلندش برای چیدن میزش به رقص درآمده بود و من مسخ آهنگ او را همچنان از نظر می گذراندم.

میزش شاید قبلا یک میز چرخ خیاطی بود، چون باید مثل چینی ها پشت آن روی زمین می نشستی و او ذره ای خجالت بابت اسباب و اساسیه کهنه و دمده اش نمی کشید. حتی گویی از بشقاب های لنگه به لنگه اش به طور هنری خوشنود بود.

همچنان کنار میز ایستاده بودم، او سیب زمینی ها را از ماهیتابه مستقیم روی ظرف گل سرخ خورشتش ریخت و با قرار دادن آن در وسط میز، سفره اش را تکمیل کرد و گفت:

-نمی شینی؟

-سلام گرگ بی طمع نیست! چی از من می خوای که اینطور شاعرانه برام شام آماده کردی؟

مثل مادر دلسوز همه چیز را برای بار دوم چک کرد تا کم و کسری نباشد و شانه بالا انداخت. یه کاسه پر از سالاد نگینی درست کرده بود و شاید انتظار داشت هردو توی یک ظرف بخوریم که پیاله نیاورده بود. انگار یاد چیزی افتاده باشد، یکاره از جایش پرید و در حین رفتن گفت:

-من فقط نخواستم تنهایی شام بخورم، وگرنه همیشه اینطوری آشپزی می کنم تا شکم پر سر و صدام رو آروم کنم.

از بین ظرف های پخش و پلا در کنار پیک نیکش یک پارچ سفالی پیدا کرد. در دستشویی موجود در پاگرد بزرگ را باز و به محض اینکه حرکت بعدی اش را حدس زدم، بلاخره داد زدم:

-می خوای از دستشویی آب پر کنی؟

لبخند خجالت زده ای زد و گفت:

-روشویی! من اینجا شیر آب دیگه ای ندارم...

بی حواس لب زدم:

-پس آشپزخونه رو ساختن برای چی؟

شاید فکر کرد که می خواهم زیر زبانش را بکشم که از محیط من استفاده کرده یا نه. اما او کاملا بهت زده، جواب داد: «خدا شاهده همه چیز هست و من وارد حریم تو نشدم!» سپس شیر روشویی را باز و پارچ را از آنجا پر کرد. دلم برایش قنج نمی رفت، اما کمی به حالش سوخت. حین بازگشتش آهنگ را قطع کرد و برق های فضا را کم کرد.

وقتی پشت میز رو به رویش قرار گرفتم، متوجه چیز عجیبی شدم.

لینک صفحه نقد: لطفا نظرات خود را اینجا بنویسید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

پارت پانزدهم:

او چشم هایش را بسته، دست هایش را روی میز گذاشته و هیچ نمی گفت. غذا جلویش سرد می شد؛ اما کوچک ترین توجهی به میز رنگینش نمی کرد. قرمزی کمرنگ کنار گودی چشمش نظرم را جلب کرده بود و برای همین از سکوت فرار کرده و گفتم:

-گوشه چشمت...

-هیس...!

گویی روی چیز مهمی تمرکز کرده بود و هیچ چیزی نمی خواست مانعش شود. گیج شده بودم، شانه بالا انداخته و با غذا های روی میز از خودم پذیرایی کردم. آشپزی اش در حد یک پسر تنها و مجرد خوب بود؛ البته هر چه که بود حداقل از من بهتر غذا می پخت.

در آرامش چندین قاشق از غذایم را خوردم تا بلاخره چشم گشود. برایم عجیب بود؛ بعد از آن روزه سکوت لبخندی به رویم پاشید و گفت:

-معذرت می خوام، نوش جونت. چیزی ازم پرسیدی؟

جدا عجیب و غریب بود، با چنگال در دستم به گوشه چشمش اشاره کرده و پرسیدم:

-دعوا کردی امروز؟

دستش را با کنجکاوی به سمت چشمش برد و تازه دردش را حس کرد، چشم ریز کرد و گفت: «شاید بخاطر تو...» متوجه حرفش نشدم، یعنی بخاطر من کتک خورده بود؟ یا چی؟ از شدت مرموز بودنش بر خودم لرزیدم.

دلم می خواست بپرسم چرا سکوت کردی، چرا انقدر عجیب و غریب رفتار می کنی، چرا هیچ ابایی از شریک شدن خانه ات با من نداری؟ اما فقط موفق شدم با لبخند بگویم:

-من... یعنی منظورم تویی! دارم اسمت رو صدا می زنم. من! خب تو کیی؟ who are you?

لب های فرم لبخندش را بیشتر کش آورد، ذره ای غذا در دهان گذاشت و با اشتیاق گفت:

-من همونی ام که تو دوست داری باشی.

پای آسیب دیده ام را تکان دادم تا از ذوق زدنش کم شود. با حرص قاشقی از سالاد در دهان چپاندم، نفس عمیقی کشیده و با بردن تمام محتوی دهنم به لپ گفتم:

-من از خودم بودن، لذت می برم و مگه خودم چشه که بخوام شبیه تو باشم. دیگه خیلی از خود راضی تو!

با گفتن: «تو خودت نیستی!» من را به فکر فرو برد و تا انتهای غذا سکوت را برای میزمان رزرو کرد. در حین خوردن هیچ کاری جز نگاه کردن و لذت بردن از غذایش نمی کرد. مانند مسخ شده هایی که کباب می خورند، از هر قاشقش به خوبی استقبال می کرد و برای خودش لبخندی از سر ذوق می زد.

باید سر از کارش در می اوردم، همینطور من جدا آن بالکن بزرگ و خوش آب و هوا را می خواستم، پس با قاشق آخر گفتم:

-نظرت راجب توافق چیه؟

-توافق؟

بشقاب خالی ام را بلند کرده و کمی جلوتر گذاشتم، خود نیز از میز فاصله گرفته و گفتم:

-من اجازه میدم تو آشپزخونم استفاده کنی و یه راه برای خروجت از خونه در نظر می گیرم و در عوض تو هم اجازه بده من یه سری از وسایلم رو توی این بالکن بذارم و گاهی از فضاش استفاده کنم!

فکر می کردم درخواستم را روی هوا بزند و درجا قبول کند، اما در کمال تاسف گفت:

-در موردش فکر می کنم.

با حرص از جا بر خواستم، لگد ریزی به میز مسخره اش زده و گفتم:

-میرم پایین پول غذات رو بیارم!

موهای فرش در اثر خم شدن به روی صورتش ریخته بود، به حرکت سر آن ها را کنار زد و میز را با همه وسایل رویش بلند کرد. لبخند معنی داری زده و گفت:

-فکر کنم هم غذا شدن شما با من بی طمع نبود، وگرنه که من برای سلامم طمعی نداشتم.

تمام خون تنم خشک شد، قطور شدن مویرگ های چشمم را حس می کردم. پاکوبان از پله ها پایین رفته و پس از ورد به اتاقم درش را کوبیدم. تازه بعد از ورود به اتاقم متوجه پای آسیب دیده ام شدم، خاطرات و عصبانیت با آدم چه ها که نمی کرد.

انقدر مغرورانه و صاف_ صاف راه رفته بودم که بعد از نشستن روی تختم متوجه پای ورم کرده ام شدم.

روی تخت دراز کشیده و فکر کردم:

-من؟! تو کیی؟ WHO IS MAN?من از کجا بفهمم که قصدش چیه؟ من... WHO MAN?

سپس جمله انگلیسی ام را هی پشت سر هم تکرار کردم:

-هومن... هومن، اون کیه؟ اون مرد کیه؟ هومن...

انگار که از تلفیق فارسی و انگلیسی کلمه ابداعی کشف کرده باشم، روی تخت نشسته و با درد کمر داد زدم:

-هومن! یعنی چه کسی، ولی توی فارسی یه اسمه و من می تونم این طوری راحت تر صداش کنم!

*****

با کمر روی پله های نیمه ساخته خرپشته افتادم، برای دقایقی همه جا را سیاه می دیدم و بعد رفتن مایع غلیظ از سرم را حس کردم. عباس و دوقلو ها از هر سو به سمت من حجوم آوردند و صدای ریما و دختر ها را بعد تر شنیدم.

صدای سوت در فضا پخش می شد و پشت سرش با تاخیر صدای خانواده را می شنیدم. هیچ حسی نداشتم، نه درد، نه ترس و نه فرار...!

گویی پس از سال ها به آرامش رسیده بودم. دیگر پس از گذشت دقایق صدای سوت و بقیه را هم نمی شنیدم. به یکباره با تکان دست عباس، گویی جهان دو مرتبه به جریان افتاد و درد وحشتناکم را با جیغ ممتد ارائه دادم.

چشم هایم از مایع غلیظی که از سرم می رفت پر شده بود، می دانستم دیگر زیاد دوام نمی آورم و همون لحظات است که فرشته مرگ را ملاقات کنم. من که گناهی جز آرزو نداشتم و پرونده اعمالم شاید از نرسیدن به حق و حقوقم و دزدکی آهنگ گوش دادن ها سیاه بود.

زیر لب با ترس وحشتناکی از مرگ خواندم:

-بسم... الله... الرحمن...

دیگر نمی توانستم ادامه دهم، دورم شلوغ بود؛ اما من می لرزیدم و از جوان مرگ شدنم؛ ترس دیدن فرشته مرگ لب هایم به هم می خورد.

دیدم که عباس با چه ترسی می خواست من را یارس کند، اما دیگر فایده نداشت، راوک همان جا روی پله ها مرده بود. راوک را جوان مرگ کردند و الفاتحه...!

لینک صفحه نقد: لطفا نظرات خود را اینجا بنویسید.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

پارت شانزدهم:

من می خواستم سکوت کنم و در سکوت بگذارم و بروم؛ شاید از این دنیا، شاید هم از من حقیقیم و شاید هم از جایی که در آن به من ظلم شده بود. ولی درد نمی گذاشت، درد ظلمی که به من روا داشته بودند از درد سر و کمر و جوارحم بیشتر بود. بغض تنهایی و ضعف داشت خفه ام می کرد. مگر می شد؟ خواهر خودم، من را به یک مشت عکس فروخته بود؟! حالم از هرچه عکس و عکاسی و لبخند شکوند خشک شده در عکس ها بود؛ بهم خورد.

دست و پای بی جانم از آغوش گُر گرفته عباس آویزان بود؛ اما چه فایده؟ من به این آغوش زمانی نیاز داشتم که خانواده تردم کرده بود. البته ترکم...

سرد شدم، سرد تر از آنکه به خود بلرزم. داشتم تن گرم و تنومند عباس را به چالش می کشیدم و شنیدم داد زد: «تنش داره سرد می شه!» سپس پدر به سر کوفت و ریما در سکوت دور شدنم با عباس را نظاره کرد. عذاب وجدان داشت؟ نه نداشت، این را از استرس ناخن جویدنش فهمیدم... او فقط ترسیده بود. پست فطرت!

قوای عصب های گردنم هم از دست رفت و اینبار با آویزان شدن سرم از دست عباس؛ صدای زجه مویه رازک را برای آخرین بار شنیدم:

-راوک قشنگم، راوک مهربونم! آخر کشتینش راحت شدین...! لکه ننگ خانواده رو پاک کردین، راحت شدین. راحت... .

*****

با صدای زنگ آلارم راس ساعت از خواب بیدار و از خواب های عجیب و غریبم؛ کلافه روی تختم نشستم. من اسکناس های زیادی را صرف فراموش کردن این خاطرات کذایی کرده بودم و آن ها به راحتی از خواب هایم سر در آورده بودند. طبق معمول همیشه؛ ورزش، صبحانه و حاضر شدن از امور اول صبحم بود که ورزش به خاطر پای چلاغم حذف شد.

سر میز غذاخوری ام با سرعت نور صبحانه می خوردم که با دیدن پکیج کاملی از پله ها پایین می آمد، دستم میان میز و دهانم خشک شد. گیسوکمند قواره بلند با دوربینی آویزان از سینه و کوله پشتی آویخته بر پشت، در حالی که موهای روشنش را بالای سر گوجه کرده بود، به رویم لبخند می پاچید. گویی هیچ عجله ای برای انجام هیچ کاری نداشت، حتی وقتی طوره موی افتاده روی صورتش را کنار می زد.

هنوز به پله دوم نرسیده بود، بلند گفتم:

-موقور بخیر، کجا اول صبحی شال و کلاه کردی؟! می دونی که اجازه رد شدن از پله دوم به بعد رو نداری؟

خنده اش شدت گرفت، مثل ملعبه های دوره قاجار و ناصرالدین شاه فقط بلد بود ریشخند بزند. کمر شلوار گشاد لی که به تن داشت را با یک دست از سمت راست بالا کشید و گفت:

-الان یعنی اول تفاوق یا اول عوارضی؟

لقمه آماده ام را به دهان برده و گفتم:

-اول توافق! من جدا اون بالکن رو می خوام.

به رسم مهمان نوازی که دیشب کرده بود، تعارف خشک و خالی زده و بی میل گفتم: «صبحونه!» حتی من نگفتم: بفرمایید صبحانه بخورید، اما او بی درنگ شانه بالا انداخت و گفت:

-می خواستم توی اولین کافه ای که دیدم صبحونه بخورم و یکم عکاسی کنم، ولی ترجیح میدم این تایم رو با تو بگذرونم و از تو عکاسی کنم. جدا مقنعه به صورت سفید و چتری های کوتاهی که توی صورتت می ریزه میاد.

رسما با تعریفش پای دلم رو لرزوند، هیچ کس تاحالا انقدر دقیق نشده بود تا بخواد هارمونی مقنعه و موی کوتاه جلوی سرم رو توصسف کنه. من می دونستم این دو خیلی به هم میان و اتفاقا ارزش زیادی براشون قائل بودم، اما هیچ وقت هیچ کس به آن اشاره نکرده بود. از عکس گرفتن، نه خوشم نمی آمد...!

دوربینش را گوشه میز گرد چوب گردویم گذاشت، کوله اش را پایین پایش به صندلی تکیه داد و از قوری روی میز برای خودش چایی ریخت. من همچنان با عجله صبحانه ام را می خوردم، تکرار می کنم که او هرگز سرعتی در انجام کار هایش نداشت. چشم های از بینی تا گوشه صورت کشیده شده اش را جمع کرد و پرسید: «حالا توافق کنیم به نفع من می شه، یا به ضررم؟ شما به عنوان وکیل معاضدتی من به من مشاوره بده، چون من هیچ پولی ندارم تا وکیل شخصی بگیرم.» همزمان با من دستش را به سمت چاقو آورد و بعد کاملا صبورانه صبر کرد تا من چاقو را به دست گرفته و لقمه ام را از کره بادام زمینی پر کنم. پسرک قواره بلند انگار هیچ کار و زندگی نداشت که برای آن عجله کند.

قبل از اینکه لقمه ام را به دهن بگذارم، جواب دادم:

-من هرگز بدون پول کار نمی کنم! ولی به عنوان یه کسی که باهات همدردم و سرم کلاه رفته می گم، توافق تا زمان دادگاه به نفع هردومون خواهد بود! همزیستی مسالمت آمیز. البته که من روی نظافت و انضباط خیلی حسام.

خندید و با بلند کردن دوربینش از گوشه میز گفت:

-دقیقا برعکس من! همه چیز باید آن طوری باشد که با آن ارتباط برقرار می کنی، چیزی به اسم چهارچوب و قائده ثابت برای تمام آدم ها وجود نداره. فقط فرهنگ مربوط به خودت رو بساز.

حرفش ثانیه ای حرکت دستم را کند تر کرد، و با حرف بعدی اش کاملا آن را متوقف کرد: «دیشب توی خواب جیغ می زدی!» بدون اجازه فلشر دوربینش را زد و از قیافه شوکه و جدی ام عکسی گرفت. شاید اگر سال ها قبل بود، می گفتم عجب لحظه ای را ثبت کردی. اما در آن لحظه فقط فکر کردم چه کار نفرت انگیزی.

لیوان نصفه چایی را روی میز رها کردم، با بیاد آوردن خواب و گذشته ام از پای میز بلند شده و ضرب العجل گفتم:

-برگه قراردادمون رو می نویسم و اگر وقت شد آخر امروز پرینتش می کنم... من باید برم دیرم شده!

به پشتی گرم و نرم صندلی اش تکیه داد و با فراق خاطر زیر لب گفت: «سیر این دنیا بی خودی انقدر تند شده، این همه دوییدن برای چیه؟ ما مردمی هستیم که سیب زمینی می کاریم تا سیب زمینی بخوریم و بتونیم سیب زمینی بکاریم. این بدو بدو های بی حاصل...» از صفحه دوربینش به عکسی که از من گرفته بود خیره شد و به رفتن با عجله ام لبخند حسرت باری زد.

لینک صفحه نقد: لطفا نظرات خود را اینجا بنویسید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

پارت هفدهم:

یک روز­هایی آدم تا پایش را از خانه بیرون می­گذارد، گویی کائنات دست به دست هم می دهند تا بهترین حس و حال را به تو القا کنند. نمی­دانم یک­جور حال و هوای متفاوت، خیال آدم به آن سمت و سوهایی می­رود که حتما خبر هایی در راه است. پای لنگم وبال گردنم بود، اما باز هم چیزی از سرعتم نمی­کاست. در مسابقه دو و میدانی میان مردم شهر هرکس سریع تر می­­رسید برنده بود، ولی مقصدی وجود نداشت! همواره راهی برای رفتن و جایی برای رسیدن بود. شاید این راه هایی که باید پیموده می­شدند، برکتی به وسعت ابد گرفته بودند و ما را مثال کر و کورهای دنیا ندیده به بازی گرفته بودند.

از ماشین دربستی به سختی پیاده شدم، طبق معمول جلوی درب دفتر دو طبقه شلوغ بود و همهمهه مردم گرفتار به هوا. طوری تنظیم کردم همه ببینند و ده هزارتومنی نقدم را با سخاوت به پسر بچه گل فروش دادم. در ازایش نه گل خواستم و نه علاقه ای به دریافت آن گل های کثیف داشتم. من به مقصودم رسیده بودم؛ چون حالا لبخند محبت حضار را به روی خود حس می کردم.

تا زمانی که عقل ملت به چشم هایشان بود، من می توانستم به مسیر خود ادامه داده و قله های ترقی را فتح کنم. حالا که از دزدیدن دل موکلین سایر وکیل ها مطمئن شده بودم، با قدم های رقصان و کمی دردمند از گچ پا به سمت اتاق خود روانه شدم.

کمه کم آن روز می­­­­توانستم حضور دو- سه نفری از آن موکیلن را در اتاق خود داشته باشم. همان اتاق طرح چوب کلاسیک و خشک با عتیقه جاتی که از عتیقه فروش سر بازار تهران می خریدم.

لیوان نسکافه­ام درست سرساعت مقرر روی میزم قرار گرفت و سرایدار با سری کچل لبخند زده و گفت:

-خانم راجب اون کمک مالی...

عینک گوشه تیزم را به چشم زدم، پوشه سبز پرونده مشایخی را به دست گرفته و گفتم:

-آقا حجت من گفتم شما برید بیوفتیم توی کار، چشم من در توان خودم کمک می­­­­باز من پول بدم بچه رو نفرستی مدرسه چی؟ اول برای گرفتن شناسنامش اقدام کن... من پولش رو میدم! حالا هم بفرمایید من هزارتا کار دارم.

بچه بیچاره نه شناسنامه داشت، و نه شانسی برای ادامه تحصیل. مادر و پدرش هرگز عقد رسمی نشده و برای همین تا قبل از اینکه اسمشان در شناسنامه هم نمی رفت؛ نمی شد کاری برای طفل معصوم کرد.

حجت باز هم برای پولی قلمبه دندان تیز کرده بود، مطمئن بودم او هرگز همت این کار های اداری را ندارد. شاید یک روز وقتی دقدقه های خودم کمتر شدند، کاری برایش می کردم.

او سینی به دست از اتاق خارج شد، هنوز یک قلپ از نسکافه ام نخورده بودم؛ دو مرتبه در را باز کرد. نگاهم به پرونده بود و با عصبانیت گفتم:

-آقا حجت من حسابی کار دارم، بعد راجبش حرف می زنیم.

صدای جوان و بلندی نظر من را به خود جلب کرد: «جلوی در کار تاثیر گذاری بود!» لبخند مرموزی روی لبم نشست و درحالی که می خواستم چتری هایم کنار برود، سربلند کردم. پسرک در اوایل دهه بیست سالگی بود، با موهای حالت دار تا روی گوشش و پیشانی کوتاه و چشم های نافذ مشکی.

لیوانم را به روی میز گذاشته و پرسیدم:

-با من قرار ملاقات داشتید؟! من تاحالا شما رو توی لیست موکل هام ندیدم.

پسرک بی تعارف روی مبل سمت چپ رو به پنجره نشست، ثانیه ای تامل کرد تا رشته کلامش ر ا به دست بگیرد و گفت:

-من ویگن آدامیان هستم! از جلوی دفتر رد می شدم، صادقانه بگم دنبال دکتر روانشناس بودم. اما فکر کردم شما بهتر بتونید من رو کمک کنید.

اینکه نصف موکلین من یا روانی بودند یا با یک روانی زندگی می کردند، یا گیر یک روانی افتاده بودند؛ کاملا موضوع پرتکرار و طبیعی بود. تعجب نکردم، دست هایم را روی میز به هم گره زده و با لحن صریحی گفتم: «اگر بتونم کمکی کنم، دریق نمی­کنم.» ویگن ابروهای پر و کوتاهش را با لبخند بالا داده و گفت:

-اگر من بخوام چند نفر رو به قتل برسونم... خب، راستش...! می خواستم بدونم حکمش چیه؟!

در اثر شوک شنیدن حرفش؛ گچ پایم محکم به میز خورد و صدای  بدی تولید کرد. این مدلش نوبر بود، الحق که باید به روانشناس مراجعه می کرد. از تیشرت ساده صورتی که به تن داشت، می­شد حدس زد پول زیادی برای خرج کردن ندارد. لبم را تر کرده و شاکی گفتم:

-بنظرم درست فکر کردی، روانپزشک بهتر می تونه به تو کمک کنه! اوناییم که می خوای بکشی؛ دیر یای زود پیمونشون سر میاد و خودشون می­میرن، بهتره خودت رو توی دردسر نندازی آقای آدامیان...

کفشش را ریتمیک روی زمین می­­زد و این حرکات تیک وار جدا عصاب من را می­آزرد. بار دیگر لب باز کرد و منظورش را طوری دیگر ادا کرد:

-ببینید منظورم اینه، چند نفر خودشون رو جای اعضا خانواده من به دروغ جا زدن... اگر، اگه بخوام اون ها رو به سزای اعمالشون برسونم باید چیکار کنم؟

جدا گیج شده بودم، حتی یک کلمه از حرف هایش هم قابل درک و فهم نبود. این پسربچه تازه جوان یا دوربین مخفی راه انداخته بود، ویا الحق روش جدید مخ زدن بود.

 

      لینک صفحه نقد: لطفا نظرات خود را اینجا بنویسید.                                                                

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

پارت هجدهم:

در سکوت من را می پایید، شاید هم منتظر عکس العملم نشیته بود. من امروز تا انتهای شب باید به سختی روی پرونده هایم کار می کردم، یک شاهد عینی را از میان بر می داشتم و به دادگاه ساعت دوازدهم می رسیدم. آن وقت این پسر به طرز خنده داری جلویم نشسته و می گفت؛ قصد آدم کستن دارد. در جا نیم خیز شدم، با دست به در بلند اتاقم اشاره زده و گفتم:

-امروز روز قشنگی برای مسخره بازی نیست! بهتره یه نفر دیگه رو پیدا کنی تا به حرف هات گوش بده. نمی دونم شاید همون روانشناسی که گفتی خوب باشه!

او هم به تقلید از من در جا نیم خیز شد، با این تفاوت که کارت دانشجویی در آورد و روی میزم گذاشت، رویش واژه های (دانشکده حقوق و علوم سیاسی تهران نقش بسته بود) نقش بسته بود. او هم رشته من بود، چیزی تفاوت ایجاد می کرد؛ تجربه و سابقه کاری ام بود. با ناخن کارت را به سمت خود کشیده و منتظر نگاهش کردم. به عنوان آخرین امیدش گفت:

-شما فکر کن من شاگردتم، هرجا که کار داری امروز همراهیت می کنم، فقط جواب سوال های من رو بده.

نه این چیزی نبود که من می خواستم، دمی آویزان و دست و پا گیر. ادامه حرفش فکرم را مخطل کرد: «اصلا شما فکر کن وکیل شخصی منی! من هزینش رو میدم!» برای راحت شدن از شر هومن دردسر ساز و توی اعصاب به پول بیشتری نیاز داشتم. متفکر به جام مسی روی میزم نگاه کرده و بعد از دقایقی گفتم:

-تو از پس مخارج یه وکیل شخصی بر میای؟!

ویگن حتی به حرفم فکرم نکرد؛ تنها مطمئن سر تکان داد و لبخند زد، اما نه به زیبایی لبخند هومن. از نظرم لبخند های او زمینی نبودند، یک جور وهم و شیرینی خاصی در خود گنجانده، شاید هم از شدت مرموزی به آن روز افتاده بودند.

افکارم را کنار زده، دوباره در جایم ایستاده و آمرانه گفتم: «اون پوشه که بینش برگه های بیشتری رو داره بردار و دنبالم بیا.» یک شاگرد دیوانه که برای شاگردی اش دستمزد پرداخت می کرد، فقط من می توانستم اینطور از آب هم کره بگیرم. در دلم ریز_ ریز خندیدم. همان طور لنگ و لنبر خوران از اتاق خارج شدم و او هم با تمام سرعت و خوشحال به دنبالم آمد. لب های نصف و نیمه بازش را بهم چفت کرد و آهسته و با هیجان گفت:

-حالا می گی اگر یه آدم دروغین رو بکشم جرمش چیه؟!

از بین معدود افراد ایستاده در راهرو سفید رد می شدیم، با سر از منشی ها خدافظی کرده و گفتم: «مگه خودت وکالت نمی خونی؟» او هم نه گذاشت و نه برداشت و اینگونه جوابم را داد:

-فقط من یه ترم دومی ام، چه انتظاری داری؟

شاگردم آنقدر ها هم پاپیچ نبود، برای تا جلوی مغازه شاهد عینی تاکسی گرفت، وسایلم به همراه کیف و بزرگ سنگینم را حمل و در آخر درب مغازه را برایم باز کرد. با اینکه خیال قتل به سر داشت، به نظر خطرناک نمی آمد. هرچند برای ورود به آن قهوه خانه قدیمی جدا به یک مرد قلبند مثل او نیاز داشتم. وارد فضای دود گرفته شده و به سختی به دنبال فرد مورد نظرم گشتم. یک مرد جوان در حدود سی و خورده ای سال، با زخم عمیقی روی گردن. همه با چشم های کثیف و آب دهن آویزان به ادامم نگاه می کردند. صاحب مغازه داد زد:

-آبجی اینجا بدرد شوما نمی خوره!

ویگن دم گوشم پرسید: «اسمش چیه؟» به او چیزی نگفتم، اما بلند داد زدم:

-محتشم دارید اینجا؟!

خیال می کردم کسی چیزی نگوید تا به خیال خودشان آدم فروشی نکرده باشند، اما یکی از انتهای تخت های سنتی داد زد:

-چشما همه درویش! بیا اینجا آبجی محتشم منم...!

ویگن کمکم کرد تا راه را برایم باز و از فضای تنگ و تاریک آنجا بگذرم. جلوی مرد خوش غیرت ایستاده و با ارائه کارت وکالتم گفتم: «دارم از طرف مشایخی میام! گفتن اون روز توی کارخونه شما شاهد بودین که چطور اون خدا بیامرز توی دستگاه افتاده؟» رفته -رفته ابرو های پیوندی مرد به هم تنیده در می شد، به نظر لات نبود، با آن سبیل پر پشت مشتی به نظر می آمد. مرد دستش را بالا آورد و گفت:

-یوخده صبر کنید! من بیخیال بشو نیستم. بحث حق زن و بچه مردمه.

از نظر من همه آدم ها قیمتی داشتند؛ یکی ارزان، یکی گران و آن یکی که خریده نمی شد؛ می شد دلش را به دست آورد. اشک دروغین در چشم هایم حلقه زد، خود را با درد روی تخت انداخته و گفتم:

-شما چطور خیر و صلاح زن و بچه مردم رو می خوایید، بنظرتون یه زن تنها با پول دیه شوهرش خوشبخت تر می تونه زندگی کنه یا با قصاص یه بی گناه؟ اصلا خود شما مگه زن و بچه ندارید؟ مگه بچتون یه عالمه آرزو نداره؟ مثلا با پنجاه ملیون نمی تونی خیلی از آرزو هاش رو برآورده کنی؟

صورت بزرگ و کشیده مرد قرمز و قرمز تر می شد، سروصدای موجود در قهوه خانه با سقف کوتاه نشان می داد شوک حضور من را فراموش کرده اند. با چشم های مظلومم برای دومین بار مستقیم به چشم های محتشم نگاه کردم. گویی با نگاهم به خط آخر رسید و از زیر دندان هایش غرید:

-من با این حرفا و این پولا خام نمی شم. بهتره این وقت ارزشمندتون رو صرف رضایت گرفتن از اون بیچاره ها کنید!

ویگن پشت سرم ایستاده بود و مراقب من افتاده در گوشه تخت بود. دستم را به سمتش دراز کردم، با ریزش اشک های درشتم گفتم:

-آقای آدامیان اون دسته چک رو بده به من!

دستمالی از روی تخت کشیدم، همزمان دسته چک و خودکار را از ویگن گرفتم. دماغ نداشته ام را تمیز و روی کاغذ چک نوشتم؛ هزار میلیون ریال. با حرکات خاص دست برگه را از دسته چک مشایخی جدا و گفتم: «من قول میدم نذارم به اون خانواده هم سخت بگذره! این طوری برای همه بهتره. مگه نه؟» به وضوح شک و دو دلی را در چشم هایش می دیدم. پایم را محکم به پای ویگن تازه از راه رسیده کوباندم و او به خودش آمد و حرف من را تایید کرد:

-آ، آره... بله اینطوری حق هیچکس پایمال نمی شه. پول شاید بتونه نبود سرپرست خانوار رو یه خورده جبران کنه، ولی قصاص...

در میان حرفش پریده، حالتم از گریه به یک لبخند عریض مبدل شد و گفتم: «شما روز شنبه این چک رو نقد می کنی و از دسترس خارج می شی، دادگاه روز بعد رو هم نمیای. وگرنه مجبور می شم اعلام سرقت چک کنم و بعدش...» همان طور که مقتدرانه می ایستادم، برای تاثیر بیشتر چشم در چشم های روشنش دوخته ادامه دادم:

-بعدش می دونی چی می شه؟ هیچ کس به یه وکیل خوش سابقه شک نمی کنه. همینطور کسی که یه زخم بزرگ روی گردن داره و همه وقت های آزادش رو توی یه قهوه خونه می گذرونه؛ مستعد یه جرم سنگین مثل سرقته! میدونی جزاش چیه؟ بر اساس ماده 657 قانون مجازات اسلامی که مقرر می دارد هر کس مرتکب ربودن مال دیگری از طریق کیف‌ زنی ، جیب‌ بری و امثال آن شود، سارق چک به مجازات حبس از یک تا پنج سال و تا 74 ضربه شلاق ‌محکوم خواهد شد.  خداحافظ شما باشه!

بلند شدم، لبه تیشرت ویگن را گرفته و به دنبال خود کشیدم.

لینک صفحه نقد: لطفا نظرات خود را اینجا بنویسید. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

پارت نوزدهم:

محتشم در شوک آمد و شد ناگهانی ام ماند، هاج و واج با یک برگ چک در دست وسط تخت نشسته بود و دور شدن من را تماشا می کرد. فضای دود گرفته قهوه خانه روی ریه هایم سنگینی می کرد، به اتفاق شاگردم بعد از خروج دم عمیقی از تازگی هوای بیرون گرفتیم. رنگ چشم های ویگن کدر تر شده بودند، با نگاه مجذوب کننده اش میخ چشم هایم شد و گفت:

-یکی از کار های تو انجام شد، حالا نوبت یکی از سوال های منه! هرچند تو شبیه به همون ها هستی، ولی می خوام دقیقا از زوایای مجازات یک قتل مطلع بشم!

آهسته راه افتادیم با اینکه کم- کم پنج الی شش سال از من جوان تر بود، اما باز هم من را می ترساند. دستم را به هم ساییده و گفتم: «چرا می خوای بکشیشون؟ چرا از راه قانون پیش نمیر؟! مگه من وکیل خصوصیت نیستم؟ فقط ازشون شکایت کن و بذار من روندش رو ادامه بدم.» آهی کشید که گویی از روی حسرت نبود، یکجور کلافگی آشکار در آن هویدا بود. سپس پرونده ام را از دستی به دست دیگر داد و گفت:

-هیچ قانونی نیست بگه مجازات یه آدم دروغگو یا یه آدم دو رو یا یه آدمی که خودش رو جای کس دیگه ای جا زده چیه؟ چرا هستا، ولی مجازاتش در اون حد که باید سنگین نیست. من می خوام اون ها رو به جای قانون مجازات کنم.

جدا از جون خودم ترسیده بودم، طبیعی نبود کنار یه آدمی با آن جدیت برای تصمیم ارتکاب به قتل قدم برداری و عین خیالت نباشد. از او فاصله گرفته و بلافاصله گفتم: «برای امروز بسته، ساعت بعد من دادگاه دارم. دادگاه خصوصی هستش و تو نمی تونی وارد بشی. پرونده هام رو بده و از همینجا برگرد.» بدون ممانعت پوشه پر از کاغذم را به دستم داد، در جایش ایستاد و حرکت عجیبی کرد. انگشت اشاره و شست دو دستش را به شکل قاب دو طرف چشمش قرار داد و با کادر بندی چشمش من را دقیق نگاه کرد.

فرار را بر قرار ترجیح دادم، شجاعت این را نداشتم بپرسم؛ این چه کاری است؟ زیر نگاه مرموزش سوار اولین ماشین شده و دعا کردم دیگر هرگز به دفترم باز نگردد. پس از آن چندین ساعتم را در دادگاه و باقی اش را صرف مطالعه کیس های پیشنهادی، راه هایی پیروزی پرونده هایم و سر و کله زدن با یکی دو موکل کردم. از خستگی می توانستم دو روز متوالی بی آب و غذا بخوابم. تاریک شدن سالن به من یادآوری کرد آقا حجت هم عزم رفتن کرده و تازه من به ساعت چشم دوختم. حوالی یازده شب را نشان می داد، با بیاد آوردن خانه، همزمان متن قرارداد هم به ذهنم آمد و با ضرب به روی میز زدم.

بهتر نبود به طور دست نویس با هم می نوشتیمش؟ قطعا برای راوک خسته و گرسنه اینگونه فرار کردن از کار؛ بهترین راه پیش رو بود. به سرعت وسایلم را از روی میز جمع و زودتر از آقا حجت از در اصلی خارج شدم. چشم و سرم به قدری سنگین بود، هرگز به دید زدن اطراف در حین ماشین سواری علاقه ای نشان ندارم. تکان های ریز ماشین در اثر برخورد سرم با شیشه تاکسی بر من مستولی می شد و همه چیز دست به دست هم می داد تا من به خلسه شیرینی فرو روم.

خستگی اجازه به خاطر نگهداشتن تمام جزئیات و زوایای آن شب را به من نمی داد، تنها وقتی در دو لنگه خانه را باز کردم؛ هومن منتظر مواجه شدم. او خسته و آشفته به نظر می رسید، با موهای به هم گره خورده و چشم هایی گود رفته. یه طور نگران کننده ای صورتش بی روح بود و رمق نداشت که بی اختیار نامش را صدا زدم: «هومن!» روی آخرین کاناپه نزدیک به پله ها نشسته بود و سرش را به زور دست ها روی گردنش نگهداشته بود. تار موی مزاحم افتاده روی چشمش هر دقیقه دلبری می ک رد و خواب را از سرم می کوچاند.

لینک صفحه نقد: لطفا نظرات خود را اینجا بنویسید. 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

پارت بیستم:

به محض دیدن من، تمام خستگی اش را پشت لبخند ساده ای پنهان کرد و چشم روی هم گذاشت و گفت: «رسیدی؟» باید جواب پس می دادم؟! شاید هم منظورش این بود منتظر من نشسته است. در هر صورت ناخودآگاه ابرو های من در هم تنیده شد و با لحن تندی گفتم:

-بابت ورود و خروجم باید به تو جواب پس بدم؟!

گویی شوک بزرگی به او وارد آمده باشد؛ لب هایش را روی هم فشرد و معذب شد. سپس تن خسته اش را بیشتر گردن پشتی مبل انداخت و شقیقه هایش را با انگشت اشاره فشرد. من نیز سردرد و زور خستگی کار امانم را بریده بود، اما این حال و روز برای او که از صبح زود چندان کار مفیدی جز نقاشی نمی کرد؛ کمی اغراق آمیز به نظر می آمد. برعکس شب گذشته، در اثر بی حالی هومن فضا خانه را غبار سرد بی روحی گرفته بود. به سمت آشپزخانه تاریک راه گرفتم و در طول مسیر کیفم را کنار پای هومن نزدیک به مبل رها کردم. برای رفع خستگی زیر آب جوش را روشن و با یک نیم نگاه به رفتار عجیب و غریب هومن گفتم: «شام خوردی؟» می ترسیدم او هم مانند من جواب بدهد؛ برای شام خوردنم باید از تو اجازه بگیرم؟ یا بگوید نکند انتظار داشتی برای تو هم نگه می داشتم. به هرحال سوالی بود که پرسیده بودم و باید منتظر جوابش، حالا هرچه که بود می ماندم.

-امروز توی کار کردن حسابی به خودت سخت گرفتی، نه؟

به دنبال ظرف قهوه فوری ام می گشتم، سوالش من را از جست و جو وا داشت و شوکه به سمتش برگشتم. اینکه به طور دقیق متوجه نحوه فعالیتم شده بود، داشت من را به درجه کمی از ترس می کشاند. پوست لب ور آمده ام را با دندان به بازی گرفته و مردد گفتم:

-ازکجا فهمیدی؟!

ریتم قلبم کاملا به طور ثانیه ای بالاتر می رفت، جوابش مثل آب روی آتش آن را آرام کرد. سرش روی پشتی مبل راحتی ام افتاد و با چشم های بسته جواب داد:

-خب وقتی یه نفر تا این ساعت خونه نیاد، یعنی حسابی مشغول کار بوده. هیچ کس استراحت و خودش رو به چیز های بی ارزش نمی فروشه!

بنده خدا راست می گفت، اگر بحث پول وسط نبود حتما خیلی زود تر از این ها به خانه می رسیدم. ته دلم نگران حرکات بی سابقه اش بودم، گویی در آن روز ها عادت کرده بودم همواره لبخند بزند و حتی شاید انتظار داشتم مانند دیشب به شام دو نفره دعوتم کند. کتری کوچک چینی ام به جوش آمده بود، دو لیوان روی سینی گذاشته و قهوه فوری به اندازه دو نفر درست کردم. باید در مورد بالکن و قرارداد همانجا صحبت می کردیم. می خواستم قبل از اینکه منصرف شود، مالکیت آنجا را در ازای زمین برای رفت آمد یا شایثد آشپزخانه شریکی بگیرم.

با سینی به هال برگشته و برای اینکه متوجهش کنم، با پایی که جوراب در آن خودنمایی می کرد، به پایش ضربه زدم. گیسوکمند ناگهان از جا پرید و با چشم های خمار قرمز نگاهم کرد. اشاره ای به راه پله کردم و در ادامه گفتم:

-شما رو به یه لیوان قهوه فوری و اخذ قرارداد در بالکن دعوت می کنم!

به سرعت رو به رویم سرپا شد. مجبور شدم بخاطر قد بلندش سرم بالا بگیرم تا حرکت بعدی اش را رصد کنم. سینی به سرعت از دستم گرفته و گفت: «من این ها رو میارم، با این پای گچ گرفته حتما سختت می شه!» این پسر چِش بود؟ احساس می کردم برای لرزاندن قلب من به هر طریقی کمر بسته؛ یکبار از روی ترس و یکبار از روی محبت. پشت سرش پله ها را به سختی و درد شدید بالا می رفتم، به ناگاه ایستاد و گفت:

-پای آسیب دیدت رو بذار روی پای من، با کمک هم بریم بالا! فقط از حفاظ پله بگیر که به عقب بر نگردی!

نگاه عاقل اندر سفیه به او کردم، جدا فکر می کرد برای انجام کارهایم به او تکیه می کنم؟! من به هیچکس نیازی نداشتم. پله بعدی را با غرور و صاف خواستم بالا بروم که همانجا قلنج پای سالم هم شکست و با نشیمنگاه روی زمین آمدم. وقتی به خودم آمدم روی پای هومن نشسته و مغزم در استخوان سرم تکان می خورد. سینی را به یک دستش داد، برای بلند شدنم کمک کرد و همزمان گفت:

-همیشه تنهایی چاره کار ها نیست، یوقتا برای بالا رفتن باید همقدم بشی! پات رو بذار روی پای من...

ضایع شدن که شاخ و دم نداشت، انگار خدا پشت هومن نشسته بود تا من یک نگاه چپ به او بندازم و درجا چوبش را بخورم. به کمک خودش پای گچ گرفته را روی پایش گذاشتم و گفت:

-یک دو می گیم و پله ها رو مثل پازل دونه دونه میریم بالا، خب!

آب دهنم را قورت داده و پله اول هنوز دو نگفته بالا رفت و لنگ چلاغ من را هم با خود برد. شبیه پرگار از وسط  باز شده و جیغ زد: «تو از عمد می خوای یه کاری کنی من کلا زمین گیر بشم!» کلافه به پله قبل برگشت و گفت:

-منکه گفتم با شماره دو! وقتی یک رو میگم یعنی باید آماده باشی دیگه!

-نمی خواد تو بشماری، من می شمارم! یک، دو...

این بار من بالا رفته و او جا ماند و باعث شد گچ پایم حسابی انگشت هایش را له کند. آخش را در گلو خفه کرد و گفت: «مگه نگفتی اول دو رو کامل بگی و بعد حرکت کنیم؟» دندان هایم را از شدت خشم روی هم ساییده و گفتم:

-تا هم نکشتیم بهتره هرکس به خودش تکیه کنه و بالا بره! پسره شمردن هم بلد نیست...!

به وضوح دیدم خنده اش می  رفت تا منفجر شود، جلوی خودش را گرفت و پشت من به راه افتاد تا جلوی سقوط ناگهانی ام را بگیرد. یک آن گویی از دستش در رفت و پق خنده خفیفش را شنیدم. ابرو در هم کشیده و همان طور در حین پله نوردی داد زدم:

-ساکت!

بلاخره داشتم یه زمین صاف می دیدم. به طور  قطع هنگام ورزش صبحگاهی آن طور عرق نمی ریختم که آن لحظه. به سرعت پاگرد گرد را پیمود و در بالکن باز گذاشت تا من هم وارد شوم. با دیدن منظره بالکن تمامی سختی ها راه را فراموش کردم، همانطور که می دانستم شاعرانه بود. بوم نقاشی بزرگ هومن رو به منظره خانه های ویلایی روی سه پایه نقاشی ایستاده، میز و صندلی پلاستیکی در کنارش و در نزدیکی حصار ها مملو از گل های شمعدانی بود. سنگ های نمای سفید روحیه خسته ام را تسلی می داد. روی یکی از صندلی های پلاستیکی آبی رنگ نشستم و لیوان قهوه ام از روی  سینی برداشتم.

هومن گویی چیزی یادش آمده باشد، قلمو باریک شماره دوازدهش را برداشت و با رنگ سیاه مانده بر روی پالتش خطی بلند و نازک روی بومش انداخت. چیزی مشخص نبود، قطعا داشت سورئال کار می ک رد و از فضا الهام می گرفت. همان طور که راضی نشده و خط دیگری در کنج بوم رسم می ک رد، گفت:

-نه  شام نخوردم!

تاخیر داشت یا می خواست بحث را باز کند؟ قلپی از قهوه داغم نوشیدم و با اکراه به دستش که رنگی شده بود نگاه می کردم. انگار نگاه سنگینم را دید و به صورتم خیره شد؛ چند ثانیه ای هم به من نگاه کرد و بعد با قلمو شماره سه خط عمیق نارنجی رسم کرد، نارنجی کاملا شاد و سرزنده. بنظرم اگر از من الهام گرفته بود؛ باید از رنگ خاکستری یا سرمه ای، شاید هم بژ استفاده می کرد. چون من کاملا در زندگی خنثی شده بودم، یک تکه بدن که در همه زمینه ها محار شده بود الا خواسته های بیخودی اش که معلوم نبود از کجا سرچشمه می گیرند. بارها شده بود از خودش می پرسید؛ جدا این کارها تمام خاسته من از دنیاست و بعد به هیچ جوابی نرسیده بود. رویایش جز پول و کار و استقلال چیز دیگری هم بود؟! نارنجی من را یاد نارنگی می انداخت و از نظر من...

هومن به طور ناخواسته فکر من را با حرفش کامل: «از نظر من آدم های خوب بوی نارنگی میدن، همون قدر ناب و نامعلوم. آدم نمی تونه بگه دقیقا بوش ترشه یا شیرین یا حتی گس، آدم های خوب مثل بوی نارنگی همش رو با هم دارن و هیچ کدوم از هم قابل تفکیک نیستن.» دهانم از این میزان تله پاتی باز مانده بود، جدا خیال می کردم ذهنم را می خواند؛ چون مطمئن بودم بلند حرف نزدم.

قلم و بوم را رها و با همان دست های رنگی دسته بینوای لیوان من را به دست گرفت. جدا برایش مهم نبود لیوان سفیدم لک شود؟ کنارم روی صندلی نشست و سکوت کرد تا کمی هم من حرف بزنم. با صندلی جوری چرخیدم تا صورتش را ببینم، الل خصوص تره مویش که باد گرم به بازی اش گرفته بود. بهتر نبود شربت خنک می خوردیم تا حال بیاییم؟ نه قهوه بهتر بود، باید حین بستن قرارداد خواب از سرم می پرید.

باید یک جوری سر صحبت را با آن عجیب الخلقه گیسو کمند باز می کردم، چینی به بینی ام داده و پرسیدم: «رژیم گرفتی؟» دست رنگی اش را با چشم دنبال کردم که ما بین موهایش رفت و تکه ای از آن خرمایی های روشن و تیره را نارنجی و سیاه کرد. لبخند مسخره ای زد و جواب داد:

-فقط چرا کمتر کار نمی کنی تا من هم بی بتونم به وعده های غذاییم برسم؟!

-کار من چه ربطی به غذای تو داره؟ مگه جلوی دهنت رو بستم؟

لنگ بلندش را روی دیگری انداخت، کاملا جدی نگاهم کرد و گفت: «دهنم رو نمی بندی، اشتهام رو کور می کنی! امروز بخاطر تو از شدت خستگی داشتم بیهوش می شدم!» چشم های از حدقه بیرون زده ام دید و به یکباره خودش را جمع و مسیر صحبت را عوض کرد:

-بگذریم، قرار نیست من همه چیز رو توضیح بدم، بهش فکر نکن. خب در مورد قرارداد...

با اینکه حرفش هیچ توجیحی نداشت، اما من بی اشتهایی و خستگی اش را گذاشتم پای استرس اخذ قرارداد. بی اختیار دستش که می رفت چشم خسته اش را بمالد، در میان هوا گرفته و گفتم:

-کثیفه نمال به چشمت!

نگاه های متعجبمان به هم گره خورد و من به سرعت دست گرمش را رها کردم. حاضر بودم قسم بخورم حرکتم از سر وسواس و کاملا غیر ارادی بود.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...
  • مدیر کل ✯

قسمت بیست و یکم

قشنگ در این شرایط بودیم که هرکس یک نقطه را برای تفکرات درون سلولی انتخاب می‌کند و در آن محو می‌شود. دستم را الکی برای توجیح کارم بی اختیار در هوا چند باری تکان دادم و در آخر بی حرکت و کِز زده روی دسته صندلی رهایش کردم. حرارت از گوش هایم بلند می‌شد و در چله تابستان بخاری تنم روشن شده بود.
چیزی نمانده بود از عرق نشسته بر پشتم دوش آب سرد بگیرم که بلاخره لب های مُهر خورده اش را باز کرد:  «از وسواس فکری و کار بی وقفه رنج می‌بری!» نگاهم دوباره به مو های فِر دارش افتاد و برای ایجاد تحول در جَو گفتم:
-بنظرم روی استدلال‌های تو اصلا نمی‌شه حساب کرد!
چشم هایش را تا آخرین حد گشود تا دلیل را جویا شود که من بلافاصله حرفم را ادامه داد:
-چون فکر کنم انقدر از مغزت کار کشیذی که فنرهاش زده بیرون!
درست مثل آدم های خنگ دستی به سرش کشید و در مورد مضمون حرفم فکر کرد. به محض اصابت دستش با فرفری های سرش متوجه هدفم که موهای فرش بود، شد.
ثانیه ای هم را رصد کردیم و سپس او بلند تر از حد ممکن خندید. حین خنده دندان های بلند پیشش جلوه خرگوشی داشت و سفیدی اش نشان از مسواک زندن های مرتب.
به دنبال برگه قراردادی که قرار بود من با خود بیاورم، چشم گرداند و پرسید:
-ببینم چی نوشتی توش؟!
ضایع بود بگویم ننوشتم و ضایع تر اینکه خود را آن‌طور بی برنامه جلوه بدهم. برای همین دستم که همچنان از برخوردش یخ زده بود را در هوا گردانده و گفتم:
-ترجیح دادم با هم بنویسیمش که تو بعدا نزنی زیرش که من گاف بندی مردم یا به نفع خودم قانونی رو برگردوندم!
از جایش بلند شد، پاهای کشیده اش به سمت اتاق قدم برداشت و گفت:
-من یکم خوراکی اینجاها دارم، صبر کن الان با یه کاغذ و خودکار برای نوشتن و یکم میوه برای خوردن بر می‌گردم.
-ممنون من چیزی نمی‌خورم!
دروغ می‌گفتم، مثل همیشه. من آن‌قدر ضعف داشتم که خر رو با خورش می‌خوردم. او بهتر از من، من را می‌شناخت گویی سال ها با حرف دل من زندگی کرده بود که گفت:
-تو یه آدم منظمی توی تمام چیز هایی که به پول و موفقیت ختم بشه. البته بگم توی بی اهمیت جلوه دادن خواسته های واقعیت و قتل خودت پشتکار خوبی داری.
چرت می‌گفت. با همین اراجیف های عجیب و غریبش من را می‌ترساند و افسار تمام خواسته هایش را محکم به دست می‌گرفت.
ظرف میوه سفالی به دست آمد. دست خیسش نشان می‌داد دو مرتبه میوه ها را داخل دستشویی شسته است و با همان دست خیس برگه و خودکار را چرک کرده بود. برگه را به دستم داد و نگاه وسواسی من را خیره لک های روی برگه خط دار کرد.
چطور می‌توانست؟ آخ که دلم می‌خواست برگه را مچاله و توی حلقش بچپانم و مجبورش کنم تا سلولز آخرش را بجود.
-توی گرما خشک می‌شه!
آلو سیاهی را از ظرف لب پر میوه ها برداشت و درحین بالا انداخانش گفت:  «یه سیب رو که بالا بنداری تا بیاد برسه به زمین، هزارتا چرخ می‌خوره!»
چینی به دماغم داده و گفتم:
-ولی توی دست تو یه آلو سیاه خیسه که آبش پاشید توی صورتم. آب شیر دستشویی...!
همه کارهایش بی قیدانه و چرک بود. اصلا کثافت را از روی رفتار او ساخته بودند، ته_ ته پلشت ها. دندان هایم را روی هم فشرده و از تمام وجودم در دل گفتم:  « اصلا عِند عفونت. دلم می‌خواد سلول به سلولت رو، نه اتم به اتمت رو توی اسید بشورم.» چنان پوست دستم را در دست دیگر فشرده بودم رو به کبودی رفته و از فشار زیاد انگشتم سِر شده بود.
فقط می‌خواستم هرچه سریع تر چند بندی را تحت عنوان قرداد شیوه بهتر زندگی بنویسم و خود را به حمام اتاقم برسانم. خودکار مرطوب آبی روشن را برداشته و در بالای برگه چنین نوشتم؛ "شیوه نامه زندگی بهتر" خودکار را به زور از دستم کشید و کمی بالاتر از متن من نوشت؛ "با یاد او".

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

قسمت بیست و دوم

- مگه برگه امتحانیه که بالاش به یاد "او" افتادی؟ دلیلی نداره...!

از آلو سیاهش، گاز بزرگی زد و جوری جویدش که ترشی پوست سفتش را من هم زیر دندان حس کردم. خودکار آبی را طبق عادت قلمو هایش در پشت سر به موهایش گیر داده و گفت: «تو یه وکیل حاذقی و من؛ من فقط یه عکاس ساده ام که گاهی از سر علاقه نقاشی می‌کشه. می‌دونی تو وکیل خودتی و وکیل من خداست! آدم قبل از هر قراردادی نماینده قانونیش رو معرفی می‌کنه و برای من چه وکیلی بهتر از خدا که الان بین ما هم حضور داره. اینجوری خیالم راحته حتی اگه خودتم بخوای، وکیلم نمی‌ذاره سرم کلاه بره.»

سپس خودکار را دومرتبه از لا به لای موهای روشنش بیرون کشید و با این کار باز هم آن ها را بهم ریخته تر کرد.
رو به روی چیزی که قبلا نوشته بود، دو نقطه ای گذاشت و این بار با خط نستعلیق نوشت: «خدا هست...!»

حرکاتش تنم را می‌لرزاند، تن بی رنگ خودکار مابین ناخن های کشیده و کمی بلندش جلوه روان‌نویس گران‌بهایی را داشت. شاید هم این همه تاثیر و زیبایی بخاطر ذاتش بود، آدم های زیبا صرفاً خواستنی نیستند.

با افتادن دست بی حرکتم از روی صندلی، به خود آمدم. خودکار را با ضرب از دستش، کشیده و گفتم:

-حالا انگار که چیزی هم برای باخت داره.
دو خط پایین تر از به نام او و غیره، این طور نوشتم:
طبق این نوشته استناد می‌شود، عرصه و عیان مذکور از آشپزخانه به طور اشتراکی استفاده شده و در عوض بالکن برای راوک هدایت می‌باشد. پله ها مشاع و اتاق ها کاملا شخصی...
برای من عریضه و قرارداد نوشتن به طور پیش‌فرض بود و هیچ سختی نداشت. 

هومن به صندلی پشتش، تکیه زد و بی مقدمه گفت:

-راوک عکسی که اون روز ازت گرفتم رو دیدی؟!

خودکار را روی میز رها کرده و با برداشتن استکان چایی‌ام متعجب گفتم:

-نه مگه ظاهرش کردی؟

با ذوق بلند شد و به سمت اتاقش پا تند کرد. با تمام قوا دوست داشتم زدانم اتاقش به چه شکل است و به همین منظور به آهستگی پشت سرش راه افتادم. قبل از ورودم به اتاق از آن در سفید خارج شد و رو به رویم با فاصله کم ایستاد.

نزدیکی شدید بود و تنفس عمیق احتمال برخورد را دو چندان می‌کرد. او از پشت به در بسته خورده بود و پاهای قفل من تاب یک قدم رو به عقب را نداشت.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

پارت بیست و سوم

گویی این نزدیکی برایش هیجانی به بار نیاورده بود، کاملا معمولی از کنارم گذشت و سر جای اولش نشست.

-بنظرم تو با مقنعه گیرایی داری که حتی کائنات رو جذب می‌کنه. من می‌تونم یه نمایشگاه اختصاصی با پرتره های تو بزنم...

انگار ابائی نداشت که بی منظور به دیگران عشق و محبت بورزد و به آن ها در مورد حس های درونی اش بگوید. یا تعریف کند.

پای گچ گرفته ام را وبال پای دیگر کشاندم و با نفس های به شماره افتاده از پله ها به سمت پایین روانه شدم.
او، یعنی من... نمی‌دانم همان هومن بهتر بود! رفتارش من را گیج می‌کرد.

-کجا؟!

همان طور که نرده پله را به سختی در دست می‌فشردم، لباسم را از سر وسوار مرتب کرده و شاکی گفتم:

-مگه باید برای رفتن به اتاقم از تو اجازه بگیرم؟!

لبخندش جوری بود که انگار می‌خواست بگوید: «حیف شد.» همین طور هم شد و گفت:

-ولی آخه تازه سر شبه، گفتم شاید دوست داشته باشی تو بالکن یه شام سبک داشته باشیم؟

جدا تنم گر گرفته بود، به سمتش برگشته و با بلند کردن انگشت اشاره ام گفتم:

-ببین پسره، آرتیستی، هنرمندی، هنروری هرچیزی که هستی حد خودت رو بدون! با من لاس نزن! چه دلیلی داره من با تو وقت بگذرونم... (درحالی که ثانیه ای به شماره افتاده بود) برگرد تو محیطت و سرت تو کار خودت باشه.

در حین پایین رفتن از پله ها پشتم بهش بود و دیگر صورتش را نمی‌دیدم. صدای ناامیدش را شنیدم:

-ولی آخه شام...

عصبی غریدم:  «نمی‌خورم...!» سپس با نفس هایی بریده از سر یک لنگه پای گچ گرفته ام، خود را به اتاقم رساندم. پشت درش ترسیده روی زمین افتادم و در خود کز کردم.

با او نمی‌شد بد تا کرد. نمی‌شد پیش بینی اش کرد، حتی نمی‌توانستی بفهمی در سرش چه می‌گذرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...