رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

معرفی و نقد رمان مسافر زمان | Z sadghinjad کاربر انجمن نودهشتیا


ارسال های توصیه شده

  • سانسورچی
ارسال شده در (ویرایش شده)

اسم رمان: مسافر زمان

اسم نویسنده: زینب صادقی نژاد (Z sadghinjad)

ژانر: طنز، علمی تخیلی

 

خلاصه:

اگر در راه خروج از جنگلی را گم کردی 

اگر کلبه ای عجیب را در جنگل دیدی

هرگز به ان کلبه وارد نشو

چون در آن کلبه ماشین زمانی نهفته است

و تنظیم شده برای هزاران سال قبل ...

 

لینک صفحه رمان:

 

ویرایش شده توسط Z sadghinjad

بیست سال قبل،  در حالی که سیاره میکادو توسط سیاه‌چاله به ابدیت می‌پیوست، تکه سیارکی از آن جدا  شده و جان سالم به در برد.

از خاکِ سیارکِ تیلوم فرزندی از آن او متولد شد اما، سیاره زمین او را  از تیلوم جدا کرده و  سرپرستیش را به خانواده‌ء انسانی داد.

حال فرزند مانده و تفاوتی که  هیچ‌گاه ندانست از گذشته فراموش شده‌اش سر چشمه می‌گیرد.

رمان تیلوم، زندگی یک دختر به عنوان فرزندِ سیارک!

من قاتل نیستم! فقط معتقدم تنها راه اصلاح بشر، کشتن اون‌هاست.

داستان گیتاراما

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

سلاام:)

اسم رمان⇊

 ''اولین ماشین زمان'' اسم کلیشه نیست اما خب جذابیت آنچنانی نداره، پیشنهاد می‌کنم اسم رمان تونو عوض کنید.

ژانر⇊

عزیزم ژانر  سفر در زمان، ژانر درستی نیست!   به جاش از ژانر تخیلی استفاده کنید.

خلاصه⇊

خلاصه تون  گنگی لازم رو نداره و خیلی ساده همه چیزو لو میده. علاوه بر این اندازشم استاندارد نیست! اندازه خلاصه استاندارد بین ۵ تا ۱۰ خط عه.  بهتره خلاصه زیباتری بگذارید. 

مقدمه⇊

لحن مقدمه، از ادبی به عامیانه در  گردش بود، اصلاحش کنید بهتره!

𖡼در پارت اول، غلط املایی داشتید:

گزشت گذشت

موفق باشید.

✍️ببعی معتاد

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی
1 ساعت قبل، ببعی معتاد گفته است:

سلاام:)

اسم رمان⇊

 ''اولین ماشین زمان'' اسم کلیشه نیست اما خب جذابیت آنچنانی نداره، پیشنهاد می‌کنم اسم رمان تونو عوض کنید.

ژانر⇊

عزیزم ژانر  سفر در زمان، ژانر درستی نیست!   به جاش از ژانر تخیلی استفاده کنید.

خلاصه⇊

خلاصه تون  گنگی لازم رو نداره و خیلی ساده همه چیزو لو میده. علاوه بر این اندازشم استاندارد نیست! اندازه خلاصه استاندارد بین ۵ تا ۱۰ خط عه.  بهتره خلاصه زیباتری بگذارید. 

مقدمه⇊

لحن مقدمه، از ادبی به عامیانه در  گردش بود، اصلاحش کنید بهتره!

𖡼در پارت اول، غلط املایی داشتید:

گزشت گذشت

موفق باشید.

✍️ببعی معتاد

ممنوم اصلاحش ميكنم

 

بیست سال قبل،  در حالی که سیاره میکادو توسط سیاه‌چاله به ابدیت می‌پیوست، تکه سیارکی از آن جدا  شده و جان سالم به در برد.

از خاکِ سیارکِ تیلوم فرزندی از آن او متولد شد اما، سیاره زمین او را  از تیلوم جدا کرده و  سرپرستیش را به خانواده‌ء انسانی داد.

حال فرزند مانده و تفاوتی که  هیچ‌گاه ندانست از گذشته فراموش شده‌اش سر چشمه می‌گیرد.

رمان تیلوم، زندگی یک دختر به عنوان فرزندِ سیارک!

من قاتل نیستم! فقط معتقدم تنها راه اصلاح بشر، کشتن اون‌هاست.

داستان گیتاراما

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر آگهی

شخصیت ساختن به معنای صحبت کردن "اسم"ها نیست. اول باید تیپ‌سازی کنی که از کُل شخصیت‌ها فقط هستی یه کم تراش‌کاری شده بود؛ شخصیتی خاکی و شیطون. هر چند این خصوصیت به طرز محسوسی توی بقیه‌ی کاراکترها هم تراوش کرده بود. با این حال یک نفر تنها یک ویژگی اخلاقی نداره و حتماً E یا I بودنشون رو و موارد از این دست، اصلاح کن.

هرس اتفاقات زائد. رمان در کنار سیر تند و توصیفات تندی که داره، تازه توی پارت 19 شروع میشه و میره سر اصل مطلب. مقدمه‌چینی طولانی نشد؟ پیشنهاد میدم قبل بمب اصلی، شمارش معکوست رو منطقی‌تر بچینی که به مخاطب بفهمونی خانم یا آقای محترم من نمی‌خوام کلیشه بنویسم. من ایده‌ی طلایی دارم! برگردیم به شمارش معکوس. پیشنهاد میدم از جنگل شروع کنی؛ و اون شبی که از اتوبوس جا موندن. هیجانیه و می‌تونی در عوض اون کلیشه‌های قبلش، براش وقت بذاری و گسترشش بدی. حقیقتش اسم رمان چیزی بود که دست‌هام رو به هم مالیدم و گفتم به به! بریم تو کار هیجان اما دانشگاه رفتن و پرداخت ضعیف دلسردم کرد.

کلیشه! نه اتفاقا سوژت کلیشه نبود؛ اما بدتر از اون عناصرت کلیشه بودن! حتی صحنه‌ها! برای رسیدن به طنز قید همه چیز رو نزن. دمپایی زدن مامان؟ مطمئنم این صحنه برای خودتم آشناست. آهنگ پیرهن صورتی؟ نه، واقعا، این خدای کلیشست. آها گفتم آهنگ... رمانی که اسمت روش زده شده بهتره 99 درصد مطالبش متعلق به ذهن خودت باشه. پنجاه درصد این پارت‌ها آهنگ بود؛ طوری که با خودم می‌گفتم خدایا این اتفاقی که توی جریانش بودیم، چی بود؟ به خاطر یه چیز قید خیلی چیزها رو زدی. و اینکه... آهنگ چیزیه که تقریبا همه ازش خوششون میاد و یه جورایی تسکین دهنده‌ی روحه؛ اگه می‌خوای علاقه شخصیتت به آهنگ رو اثبات کنی، همین که چند بار با هندزفری توی گوش نشونش بدیی می‌فهمیم. باید روی اینکه چه چیزی رو نمایشی کنی و چه چیزی رو نقل؛ بیشتر تمرکز کنی. با این حال، آهنگ گوش کردن یه حرکت طبیعیه و توی بهبود و متمایز کردن شخصیت چیزی رو تکون نمیده.

متمایز بودن چیه؟ یه مثال از بیشاپ: "تفریحش این بود که گربه را در استخر بیندازد و بعد برای نجاتش شیرجه بزند" این یه چیز نوئه که در کنار خصلت های طبیعی شخصیت که مثلا مغرور و عصبیه قرار می‌گیره و تبدیلش می‌کنه به تیپیکال.

منطق یک رمان! بحث وجدان فکر کنم از برره شروع شد که کاراکتر شیرفرهاد عینا با وجدانش حرف می‌زد. درسته ژانرت رئال نیست اما شخصیتت هم یه شخصیت عجیب و غریب نیست! توی زندگی عادی هیچکس با وجدانش صحبت نمی‌کنه بلکه حسش می‌کنه. شاید با نوشتن درد وجدان منطق رو به دست بیاری و کلیشه رو بندازی دور؟ علاوه با این، فضای رمان هم منطق نداره. علمی-تخیلی فقط تا حدی اجازه میده راحت باشی و اون هم محدود می‌کنه؛ فقط محدودیتش کمتره. خودت تصور کن! یک روز توی جنگل گذروندن چقدر می‌تونه استرس‌زا باشه...؟ اما شخصیتات حتی ابراز ترس نکردن. ببخشید، درون شخصیتات حسی به نام ترس وجود نداره؟ آه، پس من نمی‌تونم باورشون کنم.

و نام! تبریک میگم اسم رمان عامل جذب شدنم بود. خلاصه هم تخیلی و طنز بودن رمان رو می‌رسوند و کلاً ساختار خوب بود غیر از افتتاحیه که کاملاً ناامیدم کرد.

"هیچکس جز تو نمی‌تونه این اثر رو به تحریر دربیاره، موفق باشی" @Z sadghinjad

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی
22 ساعت قبل، Flare گفته است:

شخصیت ساختن به معنای صحبت کردن "اسم"ها نیست. اول باید تیپ‌سازی کنی که از کُل شخصیت‌ها فقط هستی یه کم تراش‌کاری شده بود؛ شخصیتی خاکی و شیطون. هر چند این خصوصیت به طرز محسوسی توی بقیه‌ی کاراکترها هم تراوش کرده بود. با این حال یک نفر تنها یک ویژگی اخلاقی نداره و حتماً E یا I بودنشون رو و موارد از این دست، اصلاح کن.

هرس اتفاقات زائد. رمان در کنار سیر تند و توصیفات تندی که داره، تازه توی پارت 19 شروع میشه و میره سر اصل مطلب. مقدمه‌چینی طولانی نشد؟ پیشنهاد میدم قبل بمب اصلی، شمارش معکوست رو منطقی‌تر بچینی که به مخاطب بفهمونی خانم یا آقای محترم من نمی‌خوام کلیشه بنویسم. من ایده‌ی طلایی دارم! برگردیم به شمارش معکوس. پیشنهاد میدم از جنگل شروع کنی؛ و اون شبی که از اتوبوس جا موندن. هیجانیه و می‌تونی در عوض اون کلیشه‌های قبلش، براش وقت بذاری و گسترشش بدی. حقیقتش اسم رمان چیزی بود که دست‌هام رو به هم مالیدم و گفتم به به! بریم تو کار هیجان اما دانشگاه رفتن و پرداخت ضعیف دلسردم کرد.

کلیشه! نه اتفاقا سوژت کلیشه نبود؛ اما بدتر از اون عناصرت کلیشه بودن! حتی صحنه‌ها! برای رسیدن به طنز قید همه چیز رو نزن. دمپایی زدن مامان؟ مطمئنم این صحنه برای خودتم آشناست. آهنگ پیرهن صورتی؟ نه، واقعا، این خدای کلیشست. آها گفتم آهنگ... رمانی که اسمت روش زده شده بهتره 99 درصد مطالبش متعلق به ذهن خودت باشه. پنجاه درصد این پارت‌ها آهنگ بود؛ طوری که با خودم می‌گفتم خدایا این اتفاقی که توی جریانش بودیم، چی بود؟ به خاطر یه چیز قید خیلی چیزها رو زدی. و اینکه... آهنگ چیزیه که تقریبا همه ازش خوششون میاد و یه جورایی تسکین دهنده‌ی روحه؛ اگه می‌خوای علاقه شخصیتت به آهنگ رو اثبات کنی، همین که چند بار با هندزفری توی گوش نشونش بدیی می‌فهمیم. باید روی اینکه چه چیزی رو نمایشی کنی و چه چیزی رو نقل؛ بیشتر تمرکز کنی. با این حال، آهنگ گوش کردن یه حرکت طبیعیه و توی بهبود و متمایز کردن شخصیت چیزی رو تکون نمیده.

متمایز بودن چیه؟ یه مثال از بیشاپ: "تفریحش این بود که گربه را در استخر بیندازد و بعد برای نجاتش شیرجه بزند" این یه چیز نوئه که در کنار خصلت های طبیعی شخصیت که مثلا مغرور و عصبیه قرار می‌گیره و تبدیلش می‌کنه به تیپیکال.

منطق یک رمان! بحث وجدان فکر کنم از برره شروع شد که کاراکتر شیرفرهاد عینا با وجدانش حرف می‌زد. درسته ژانرت رئال نیست اما شخصیتت هم یه شخصیت عجیب و غریب نیست! توی زندگی عادی هیچکس با وجدانش صحبت نمی‌کنه بلکه حسش می‌کنه. شاید با نوشتن درد وجدان منطق رو به دست بیاری و کلیشه رو بندازی دور؟ علاوه با این، فضای رمان هم منطق نداره. علمی-تخیلی فقط تا حدی اجازه میده راحت باشی و اون هم محدود می‌کنه؛ فقط محدودیتش کمتره. خودت تصور کن! یک روز توی جنگل گذروندن چقدر می‌تونه استرس‌زا باشه...؟ اما شخصیتات حتی ابراز ترس نکردن. ببخشید، درون شخصیتات حسی به نام ترس وجود نداره؟ آه، پس من نمی‌تونم باورشون کنم.

و نام! تبریک میگم اسم رمان عامل جذب شدنم بود. خلاصه هم تخیلی و طنز بودن رمان رو می‌رسوند و کلاً ساختار خوب بود غیر از افتتاحیه که کاملاً ناامیدم کرد.

"هیچکس جز تو نمی‌تونه این اثر رو به تحریر دربیاره، موفق باشی" @Z sadghinjad

 

سلام

ممنونم از نقدتونايراداشم اصلاح ميكنم^^

بیست سال قبل،  در حالی که سیاره میکادو توسط سیاه‌چاله به ابدیت می‌پیوست، تکه سیارکی از آن جدا  شده و جان سالم به در برد.

از خاکِ سیارکِ تیلوم فرزندی از آن او متولد شد اما، سیاره زمین او را  از تیلوم جدا کرده و  سرپرستیش را به خانواده‌ء انسانی داد.

حال فرزند مانده و تفاوتی که  هیچ‌گاه ندانست از گذشته فراموش شده‌اش سر چشمه می‌گیرد.

رمان تیلوم، زندگی یک دختر به عنوان فرزندِ سیارک!

من قاتل نیستم! فقط معتقدم تنها راه اصلاح بشر، کشتن اون‌هاست.

داستان گیتاراما

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام چطووووری عمو صادق؟💋😎

اومدمممم نقد رمان بکنم واست.

آقا ببین قشنگ طنز رو میشه توی صحبت کارکتر ها دید اما به نظرم به خاطر اینکه فضا سازی کمی توی رمان شده،  من خواننده نمیتونم تصویر درستی بسازم از اون فضا. مخصوصا اینکه حالت گفت و گوی شخصیت هات  مشخص نیست یا شخصیت سازی خیلی کمی انجام شده. راستیییی علائم نگارشی فراموش نشه جانا.

پر قدرت ادامه بده قشنگم 😎🥺❤️❤️❤️💋

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی
1 ساعت قبل، حنا در محلهی شنگول گفته است:

سلام چطووووری عمو صادق؟💋😎

اومدمممم نقد رمان بکنم واست.

آقا ببین قشنگ طنز رو میشه توی صحبت کارکتر ها دید اما به نظرم به خاطر اینکه فضا سازی کمی توی رمان شده،  من خواننده نمیتونم تصویر درستی بسازم از اون فضا. مخصوصا اینکه حالت گفت و گوی شخصیت هات  مشخص نیست یا شخصیت سازی خیلی کمی انجام شده. راستیییی علائم نگارشی فراموش نشه جانا.

پر قدرت ادامه بده قشنگم 😎🥺❤️❤️❤️💋

سلام حنا جووونن😛♥️

هی دست رو دلم نزار که خونه ..

خودمم راضی نیسم ولی دلم نمی یاد بندازمش متروکه 

دارم پارت ۱ تا ۲۰ رو از اول مینویسم 

خوشحال میشم بخونی دوباره نقد کنی ♥️

 

عمو صادق فدات شه 😎♥️

@حنا در محلهی شنگول

 

بیست سال قبل،  در حالی که سیاره میکادو توسط سیاه‌چاله به ابدیت می‌پیوست، تکه سیارکی از آن جدا  شده و جان سالم به در برد.

از خاکِ سیارکِ تیلوم فرزندی از آن او متولد شد اما، سیاره زمین او را  از تیلوم جدا کرده و  سرپرستیش را به خانواده‌ء انسانی داد.

حال فرزند مانده و تفاوتی که  هیچ‌گاه ندانست از گذشته فراموش شده‌اش سر چشمه می‌گیرد.

رمان تیلوم، زندگی یک دختر به عنوان فرزندِ سیارک!

من قاتل نیستم! فقط معتقدم تنها راه اصلاح بشر، کشتن اون‌هاست.

داستان گیتاراما

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

41 دقیقه قبل، Z sadghinjad گفته است:

سلام حنا جووونن😛♥️

هی دست رو دلم نزار که خونه ..

خودمم راضی نیسم ولی دلم نمی یاد بندازمش متروکه 

دارم پارت ۱ تا ۲۰ رو از اول مینویسم 

خوشحال میشم بخونی دوباره نقد کنی ♥️

 

عمو صادق فدات شه 😎♥️

@حنا در محلهی شنگول

 

نه نیاز نیست بندازی متروکه کههههه اتفاقا رمانت واقعا طنز  جذابی داره به مولا. فقط همین رو رعایت کنی عالی میشه، تو بیا فقط ویرایش کن همین مطمئنم عالی میشهههه❤️

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی
40 دقیقه قبل، حنا در محلهی شنگول گفته است:

نه نیاز نیست بندازی متروکه کههههه اتفاقا رمانت واقعا طنز  جذابی داره به مولا. فقط همین رو رعایت کنی عالی میشه، تو بیا فقط ویرایش کن همین مطمئنم عالی میشهههه❤️

انرژی کی بودی تو ...

بیست سال قبل،  در حالی که سیاره میکادو توسط سیاه‌چاله به ابدیت می‌پیوست، تکه سیارکی از آن جدا  شده و جان سالم به در برد.

از خاکِ سیارکِ تیلوم فرزندی از آن او متولد شد اما، سیاره زمین او را  از تیلوم جدا کرده و  سرپرستیش را به خانواده‌ء انسانی داد.

حال فرزند مانده و تفاوتی که  هیچ‌گاه ندانست از گذشته فراموش شده‌اش سر چشمه می‌گیرد.

رمان تیلوم، زندگی یک دختر به عنوان فرزندِ سیارک!

من قاتل نیستم! فقط معتقدم تنها راه اصلاح بشر، کشتن اون‌هاست.

داستان گیتاراما

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ویراستار
1 ساعت قبل، حنا در محلهی شنگول گفته است:

نه نیاز نیست بندازی متروکه کههههه اتفاقا رمانت واقعا طنز  جذابی داره به مولا. فقط همین رو رعایت کنی عالی میشه، تو بیا فقط ویرایش کن همین مطمئنم عالی میشهههه❤️

نهههههه

هرگ ز فکر این به سرت نزنه 

داستان خیییییلی  جذابه فقط یکم مشکل داره که میتونی ویرایش کنی اصلاااا به فکر این نباش که بندازی متروکه 🥲🥲

ویرایش شده توسط reyyan

picsart_09-11-01.36.28_rzcd_5t2j.jpg

-  گاهی اوقات باید بدون اون‌که به هدف دید داشته باشی، شلیک کنی؛ شاید به هدف خورد...

رمان دنیای بی‌رحم!😢

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی
3 دقیقه قبل، reyyan گفته است:

نهههههه

هرگ ز فکر این به سرت نزنه 

داستان خیییییلی  جذابه فقط یکم مشکل داره که میتونی ویرایش کنی اصلاااا به فکر این نباش که بندازی متروکه 🥲🥲

شما ها کجا بودین به من انرژی بدین 🤑😍♥️

نمی زارمش متروکه کلی از اول دارم مینویسمش 

کلن میخوام ماشین زمان رو خودشون تو جنگ پیدا کنن 

یه جورایی جذاب تر بشه 😛😉

بیست سال قبل،  در حالی که سیاره میکادو توسط سیاه‌چاله به ابدیت می‌پیوست، تکه سیارکی از آن جدا  شده و جان سالم به در برد.

از خاکِ سیارکِ تیلوم فرزندی از آن او متولد شد اما، سیاره زمین او را  از تیلوم جدا کرده و  سرپرستیش را به خانواده‌ء انسانی داد.

حال فرزند مانده و تفاوتی که  هیچ‌گاه ندانست از گذشته فراموش شده‌اش سر چشمه می‌گیرد.

رمان تیلوم، زندگی یک دختر به عنوان فرزندِ سیارک!

من قاتل نیستم! فقط معتقدم تنها راه اصلاح بشر، کشتن اون‌هاست.

داستان گیتاراما

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...