رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

Heli
 اشتراک گذاری

پیام توسط زهرارمضانی افزوده شد,

سطح قلم: B+

از نظرتون رمان چجوریه؟!  

3 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. از نظرتون رمان چجوریه؟!

    • عالی هستش😍💕
    • زیاد جذاب نیست🙁👌
      0


ارسال های توصیه شده

1648333128174_0kep.jpg

                                         

بسم الله الرحمن الرحیم

رمان:   سودای ماهپاره

 نام نویسنده:   زهراعاشقی

 ژانر:    عاشقانه،  تراژدی،  اجتماعی

خلاصه‌:

دخترک داستان، قصد پا گذاشتن  در مسیری را دارد که کمتر کسی حتی جرعت به زبان آوردنش را دارد‌. دخترک قصه، قصد سفر به کشوری دارد که  سال‌هاست جنگ‌ امانشان را بریده!  کشوری که داعش در  آن‌جا مانند ماری خوش خط و خالی لانه کرده و شیره‌ی خشکیده‌ی جان مردم آن کشور را می‌مکد. باید دید در این مسیر  اسیر داعش  می‌شود یا...

مقدمه:

آن‌گاه که عشق تو را می‌خواند، ملاقاتش کن و روی خوش به آن نشان بده! هر چند راهی پرنشیب در طالعت دیده می‌شود، اما باز ادامه بده! آن‌گاه که تو را زیر گستره‌ی بال‌هایش پناه می‌دهد، تمکینش کن! تمکین کن عشقی را که جان‌سوز است و از بی‌پناهی سر در بالینت نهاده. هر چند؛ تیغ پنهانش جانت را در هم دریده و لاشه‌ی بی‌جانت را مهمان کرکسان صحرا کرده، اما آن زمان که با تو سخن آغاز کند بدو؛ ایمان‌آور و هم‌پا‌ و هم‌راز سخنانش شو، حتی اگر آوای او رؤیای شیرینت را در هم ‌کوبد، مانند باد شرطه که بوستانی را در حصار خود تنیده و زندانی‌اش کرده. تو باز سکوت کن! سکوتی که صبر در پیش رویش می‌بیند و آن زمان است که صدای شکستنت را در سکوتی بی‌پروا به تماشا می‌گذارد و آن‌ زمان است که فریادهایت گوش فلک را کر می‌کند. منتظر آن روز باش!

صفحه نقد: معرفی و نقد رمان سودای ماهپاره

ویراستار: @ Negin jamali☆ویژه☆

ویرایش شده توسط Heli
ویراستاری Negin jamali

چه سخت است که اسیر دستان  ماران خوش خط و خال داعشی باشی و صدای فریادهایت گوش فلک را کر کند و کسی دم نزند!

رمان سودای ماهپاره  ♡

در حال تایپ👇📚

رمان‌ها:  عزت پنجه طلا، اسیر دست‌بندهایش

داستان کوتاه: لاوریتا

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

#پارت_۱

 

#پارت_یک


با  صدای جیر- جیر دری که نمی‌دانستم باید اتاق خطابش کنم یا سلول، کمی هوشیاری‌‌ام را به دست آوردم. چشمانم از فرط خستگی و سوزش اجازه‌ی باز شدن نمی‌دادند. چند باری چشمانم را باز و بسته کردم، اما وقتی چشمانم مهمان سوزشی عمیق شد، صلاح دیدم که دیگر پاپیچ چشمانم نشوم. با برخورد محکم پای فردی با شکمم از درد آخی زیرلب زمزمه کردم که صدایی به گوشم رسید. در خود، پروانه مانند تاری تنیدم تا از وجود ضربات پی‌در‌پی در امان بمانم. پلکم را تا نیمه باز کرده و متوجه صدای برخورد ظرف فلزی غذا با زمین شدم. اتاق در سکوت مطلق به سر می‌برد که با آن کار مرد داعشی، باعث ایجاد صدای ناهنجاری شد. چندی نگذشت که باز هم با یکی از پاهایش آن را به سمتم هُل داد.
صورتش قابل تشخیص نبود، البته با کمک نور کم‌سویی که از بیرون اتاق ساتر می‌شد، توانستم کمی از لباس مشکی و شلوار کُردی تنش را تشخیص دهم. او انگار سربازی بیش نبود. خیالم که از آن شخص راحت شد، به افکارم اجازه‌ی مشوش کردن ذهنم را دادم و خود نیز در آن غوطه‌ور شدم.
چند هفته‌ای از بودنم در این اتاق می‌گذشت و زندگی‌ام همین آش و همین کاسه شده بود!
دیگر برایم مهم نبود پاهایم در معرض دید دیگران باشند یا نه، دیگر برایم آبرو مهم نبود، دیگر برایم آرزویی نمانده بود که بتوانم به خود اهمیت دهم. زندگی‌ام در وقت گذراندن و رسیدگی به عیش و نوش مردان داعشی خلاصه شده بود که اگر به مُراد دلشان می‌رسیدند، رهایم می‌کردند و اگر نه؛ شکنجه‌های بعد از آن تفریح، تمامی نداشت‌.
با به یادآوری اتفاقات این مدت، حتی توان جیغ زدن را نیز نداشتم و مثل هر بار صدا در گلویم می‌ماند و خارج نمی‌شد.‌ آن‌قدر جیغ کشیده بودم که بار آخر با تهدید بریدن زبان و گلویم، ساکتم کردند. فهمیده بودم که دیگر جیغ‌هایم خریداری ندارد و من یک بازنده‌‌ی فراموش شده‌ام!
آن‌قدر بدنم به خاطر دلایل مختلف متورم شده بود که نمی‌دانستم به درد کدام قسمت از بدنم ناله کنم؛ به پاهای زخمی و سوخته‌ام یا به گلوی بریده شده‌ام که تازه خونش بند آمده بود‌ و خون اطرافش عفونت کرده بود.
چشم‌هایم را بستم؛ دیگر توان باز کردنشان را نداشتم، تلاش هر چند کوتاهی برای صحبت کردن کردم تا شاید از دهانم حداقل ناله‌ای خارج شود، اما...
کمی در همان حال باقی‌ ماندم و تکان نخوردم. امیدوار شده بودم که به حال خود رهایم کرده تا با درد خود به استقبال مرگ بروم، اما با ریخته شدن ناگهانی آب سرد روی صورتم، کمرم را بالا برده و مانند فردی که انگار جانش دوباره برگشته باشد، نفسی گرفتم. پوست صورت زخمی‌ام به خاطر سردی آب، به سوز و گداز افتاده بود و می‌سوخت. آرام لای پلک سمت راستم را باز کرده و سعی کردم با دست،  کمی خود را تکان بدهم؛ اما آب از پلک‌هایم آرام- آرام چکه می‌کرد و صورت زیبا، اما داغانم را مهمان خودش می‌کرد.
مانند جنینی تازه متولد شده پاهایم را کمی جمع کردم تا روی زمین بنشینم‌. مرد نگهبان که حالم را دید به سمتم آمد؛ فکر کردم شاید دلش به حالم سوخته است که می‌خواهد کمکم کند، اما با خوردن نفس‌هایش در نزدیکی‌ام از ترس در خود جمع شدم‌. واقعاً دیگر نمی‌توانستم‌‌‌، با فکر آن‌که قرار است باز چه بلایی به سرم بیاورند، اشکی از گوشه‌ی چشمم چکید. با شنیدن فریاد بلند ابوسلمان، شکنجه‌گر روحم، ترس تمامی وجودم را فرا گرفت.
- مردک، داشتی چه غلطی می‌کردی؟ باید سرت رو از تنت جدا کنم؟ مگه نمی‌دونی این دختر‌ نباید چیزی‌اش بشه؟ هان؟!
به راحتی می‌توانستم ترس و دلهره را در چهره‌ی سرباز داعشی ببینم. دیگر آن دختر لوس نبودم؛ بزرگ شده بودم، عاقل شده بودم! مرد نگهبان از ترس به پای ابوسلمان افتاده بود و التماس می‌کرد که او را ببخشد، اما مگر داعشی جماعت دل داشت؟ از طرفی مگر جای سالم در بدنم مانده بود که اصلاً همچین حرفی می‌زدند؟

@ Habib  @ N.H  @ Ayda.r☆ویژه☆  @ ...Kimia...  @ Z.mim  @ VampirE☆ویژه☆  @ Nasim.M  @ زری گل🌻  @ برهون  @ ندا خانم  

ویرایش شده توسط z,asheghi
☆ویراستاری نگین☆
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۲


او در ادامه چه گفت؟ درست شنید‌م؟ من با ارزش بودم؟ چه افکاری در ذهن پلیدشان داشت شکل می‌گرفت، خدا می‌داند! نکند قرار است تا ابد و یک روز این‌جا بمانم و آن‌ها هر روز به سراغم بیایند؟! نکند بخواهند باز آن کار شرم‌آورشان را تکرار کنند؟ من به خدا دیگر توان زنده ماندن نداشتم چه برسد به...
اشکی آرام از چشمم چکید و روی گونه‌ام سُر خورد. خدایا! این چه طالع شومی بود که در زندگی‌ام انداختی؟ خود را به سمت دیوار کشیده و آرام به آن تکیه دادم. با لب‌های لرزان به عربی شروع به صحبت کردم:
- ا... الآن چی گفتید؟ چه بلایی می‌خواید س‌‌‌‌... رم بیارید؟
منتظر به قیافه‌اش چشم دوخته بودم، نمی‌دانم چرا، اما صورتش انزجار را در دل آدم پرورش می‌داد. چشم‌هایی به سیاهی شب و پوستی تیره‌رنگ که لبان نه چندان خشک شده‌اش چهره‌ای منسجم را به وجود آورده بود، باعث ایجاد هماهنگی شده بود. او با چهره‌ای خشمگین به سمتم آمد و بدون تکه کلامی، با پوتین‌های گِلی‌ و کهنه‌اش دست بی‌نوایم را شروع به له کردن کرد. از شدت درد بلند فریاد می‌زدم و نفرینش‌ می‌کردم. دست دیگرم را محکم روی زمین خاکی می‌کشیدم و خدا- خدا می‌کردم که از شرش خلاص شوم. چندی که گذشت، دیگر متوجه اطراف نشدم و کم- کم چشمانم به استقبال سیاهی رفتند.

***

با شنیدن صدای سهمناک گلوله و شلیک، چشم‌هایم را باز کرده و به اطراف خیره شدم، هنوز هم این کابوس لعنتی تمامی نداشت! چرا خدا زنده نگه‌ام داشته بود؟ به چه دلیل؟! سرم را به سمت آسمان چرخاندم و با دلخوری لب زدم:
- خدایا! مگه من بنده‌ات نیستم؟ چرا اجازه میدی درد بکشم؟ تو که بهتر از همه از حال روح و جسمم خبر داری؟ تو که نامرد نبودی خدا؛ کمکم کن، کمک!
سرم‌ را پایین انداختم، به دستم خیره شدم و سعی کردم انگشتانم را تکان بدهم که سوزشش کل وجودم را به درد آورد. یادش به خیر! یاد زمانی که برای آینده‌ام نقشه می‌کشیدم. برای آینده‌ای که نمی‌دانستم به آنی در واحد و زودیِ زود از بین می‌رود! قرار بود عاشق شوم؛ نه؟ از مِهیار گذشتم تا این نصیبم‌ شود؟! از او دور شدم تا به هدفم برسم، اما تا چند روز دیگر صیغه و محرم کسی می‌شوم که حتی ندیدمش. مردی که شاید او هم مثل این نمک به حرام‌ها  خونم را در شیشه بکند و زنده- زنده خونم را بمکد.
به معنای واقعی زندگی‌ام دیگر تمام شده بود، اما قبل از رسیدن صاحبم داغ کشته شدنم را بر دلش می‌گذاشتم! پوزخندی روی لبم نقش بست. مرگ، کلمه‌‌ای که شرمم می‌آمد به زبان بیاورمش؛ اما الآن تنها چیزی بود که قصد رسیدن به آن را داشتم و در همان حال مرگ نیز به راحتی به دستم نمی‌آمد. چشم‌هایم را بستم و دستم را روی آن گذاشتم تا شاید کمی آرامش در روح و جسمم رخنه کند.
کمی که گذشت در با صدای آرامی باز شد و صدای قدم‌های فردی به گوشم رسید. در آن مدت سعی کرده بودم حس شنوایی‌ام را افزایش بدهم تا حتی اگر کور و نابینایم کنند، حداقل کَر نشوم.
چه  زود زمانش رسید! باز هم شکنجه، باز هم درد! دیگر عادت کرده بودم، عادت کرده بودم که زیر کتک‌هایشان جان بدهم و حرفی نزنم؛ عادت کرده بودم به آن زمان‌های گاه و بی‌گاه که به سراغم  می‌آمدند و از من می‌خواستند تا جای دیسک اطلاعات را برایشان لو بدهم.
مگر لو دادن و فاش کردن فقط برای کسانی نبود که از جای آن مطلع هستند؟ نگون‌بختی من فقط از آن‌جایی شروع شد که من حتی نمی‌دانستم دیسک کجا است، فقط می‌دانستم دست یک نامردی هست که جواب اعتماد را با نامردی داد!مردی که احتمال می‌دادم از افراد ابوسلمان باشد...
آرام در را بست و به سمتم آمد. صدای چرخی همراه با قدم زدن به گوشم رسید که توجه‌ای نکردم و به دیوار تکیه دادم. به خاطر زخم چاقوی گردنم نمی‌توانستم زیاد سرم را بلند کنم. دیوار و زمین سیمانی بدنم را از زیر تار و پود لباس می‌خراشید و بازیچه‌ی خود می‌کرد.
 

@ PsychoV7  @ faeze  @ 15Bita  @ harelip  @ Habib @ Masi.fardi  @ آلفای نقره ای  @ Masoome  @ Sogol  @ Ela6  @ سِنیوریتا @ Ghazal  @ ...Kimia...  @ آبی  @ Sanaz87  @ arisky  @ N.H  @ Ayda.r☆ویژه☆

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


 #پارت_۳

مرد که کنارم ایستاد دل نازکم به هول و ولا افتاد. زیر لب آرام اَشهدم را خواندم که مرد شانه‌هایم را گرفت و به سمت خود کشید.
با به بغل کشیده شدنم توسط مرد، متعجب به زمین خیره شدم. این‌جا چه خبر بود؟ او چرا مرا در حصار آغوشش گرفت؟ نکند باز... با استشمام بوی عطری که به مشامم رسید ضربان قلبم بالا گرفت. او این‌جا بود! مردی که باعث و بانی این حال و روزم بود. سعی کردم لبان خشک شده‌ام را کمی با زبانم تر کنم که سوزش و پارگی دور لبم مانع از ادامه‌ی کارم شد.
خواستم از بغلش بیرون بیایم، دستانم را روی شانه‌اش گذاشتم و برخلاف درد عمیقم او را به عقب هُل دادم که چاره‌ای نکرد و او خود آرام از خودش جدایم کرد. روی زمین کنارش نشستم که سر پایین زمزمه کرد:
- شرمنده‌ام زهرا! بابت همه‌ی اتفاق‌هایی که افتاده من و ببخش، حلالم کن!
سرم را به سمت دیواری که از قبل به خون آغشته شده بود تکیه دادم. کمی موهایم با برخورد به دیوار درد گرفت که از دردش فهمیدم موهایم به دلیل باز بودن شکسته است. کمی با دستم موهایم را مرتب کردم و با شنیدن حرفش پوزخندی روی لبم نقش بست. کمی به سمتش چرخیدم و با وجود سوزش گلویم لب زدم:
- ببخشم؟ چی رو ببخشم متیو؟! به خاطر تو و اون ماموریت مخفی، من دو هفته‌ی تمام شکنجه شدم! می‌دونی چی کشیدم؟ می‌دونی چقدر زجه زدم و التماس کردم، اما کسی به دادم نرسید؟ می‌دونی چقدر بی‌پناه بودم؟ معلومه که نمی‌دونی، وقتی من درد می‌کشیدم تو به ریش سفید من می‌خندیدی!
سرش را پایین انداخت، پشیمان بود، پشیمان از اشتباهی که مرتکبش شده بود. هنوز فراموش نکرده‌ام روزی را که از من جدا شد و خودش فرار کرد! روزی که التماس کردم من را این‌جا تنها نگذارد، اما او رفت. آهی از سر درماندگی کشیدم که صدای خنده‌ای از بیرون آمد و به گوش‌مان رسید. در سیاهی اتاق چهره‌ای اسکاتلندیش زیاد قابل دید نبود، اما به راحتی ترسش را احساس می‌کردم. چهره‌ای سفید و چشمان آبی آسمانی و حتی کک و مک‌های روی گونه‌هایش به خوبی در یادم نقش بسته بود‌.
ترس، چیزی که خود بارها و بارها احساسش کرده بودم. از فکر بیرون آمدم که بلند شد و لباسش را آرام تکاند؛ می‌توانستم با توجه به نور کم‌سویی اتاق که با بلند شدنش کمی در چهره‌اش تابید، تغییر چهره‌اش را احساس کنم. شاید تغییر چهره داده بود تا شناسایی نشود، آخر او نیز مانند من مدتی اسیر این نامردان روزگار بود. منتظر بودم تا ببینم قرار است چه کاری انجام بدهد که یک‌ دفعه آرام به سمتم خیز برداشت و گفت:
- باید ساکت باشی، مجبورم داخل سطل زبانه بزارمت تا بتونیم از این‌جا بیرون بریم، بعدش هر حرفی و هر کاری تو بگی انجام میدم، باشه؟!
نفسی عمیق، مهمان ریه‌هایم کردم و سرم را به عنوان باشه تکان دادم. فعلا مجبور بودم به حرفش گوش بدهم تا شاید از این جهنم بی‌عدالت رهایی پیدا بکنم. جهنمی که چند عده آدم بی‌دین و ایمان با قوانین ساختگی خود به وجود آورده بودند. با موافقتم لبخندی به رویم پاشید و کمکم کرد داخل سطل زباله جا بگیرم.
زخم‌های مختلفی در جای- جای بدنم قرار گرفته بود که شاهکار دست آن‌ها را اثبات می‌کرد. کمی که جا گیر شدم پاهایم‌ را جمع کرده و با دست‌هایم پوشاندمش‌. سخت بود، اما نه برای منی که روزهای بدتر از آن را نیز تجربه کرده بودم.
با به حرکت در آمدن سطل زباله، سعی کردم نفس را در سینه حبس کنم تا شانس فرار از این مکان منحوس از بین نرود. فقط خداوند را شاکر بودم که این اتاق و راه‌رو‌‌ها دوربینی نداشت تا فرارمان را لو بدهد!
با وجود حرکت‌های پی‌‌ در‌‌ پی سطل زباله و صدای منزجر کننده‌ی چرخ‌های سطل، سعی کردم نفس آسوده‌ و عمیقی بکشم و خوشحال باشم که قرار است از این‌جا بیرون بروم. دیگر کم‌- کم چهره‌ای سوزان خورشید و منطقه‌ی صحرای این مکان را فراموش می‌کردم. چند ثانیه از شادی‌ام نگذشته بود که با شنیدن پژواک گلوله و پیچیده شدنش در گوشم هراس تمام جسمم را فرا گرفت. نکند اتفاقی افتاده بود؟!
با ایستادن سطل ترسی در دلم جوانه زد که با شنیدن صدای فردی تا مرز سکته زدن رفتم.
 
@ Masi.fardi  @ Asma,N  @ Rastaa  @ TARANEH.M  @ N.H  @ 15Bita  @ Masoome  @ Sogol  @ elaheh_womix  @ Qazal  @ SADAT.82  @ Habib  @ زری گل🌻  @ ماهی  @ Farinaz   @ melika_sh  @ ...Giiilass...  @ ...Kimia...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت_۴


- صبر کن! این چیه؟ تو این محدوده چه غلطی داشتی می‌کردی؟!
این صدا متعلق به ابومجد بود؛ مردی که حتی با به یاد‌آوردن قیافه‌اش حالت تهوع به من دست می‌داد. بی‌حرکت ماندم و منتظر شنیدن جواب متیو شدم، امیدوار بودم جواب متیو ابومجد را راضی کند و او اجازه بدهد از این‌جا عبور کنیم وگرنه حسابمان با کرام الکاتبین است.
تجسم قیافه‌اش از این‌جا هم قابل درک بود. آن ریش‌های بلند و دندان‌های پوسیده و شکسته‌اش یا حتی سر بند الله اکبرش بیشتر از هر چیزی حالم را دگرگون می‌کرد.
- رئیس دستور داده بودن زباله‌های ریخته شده‌ی این قسمت رو تمیز کنم.
با استرس فراوان ناخن انگشتم را به سمت زبانم برده و مشغول جویدنش شدم. به سیاهی مقابلم خیره شده بودم و فقط در دل دعا می‌کردم تا خدا کمک‌مان کند تا از این تنگنا و گرفتاری خارج شویم.
- با اون دختر که کاری نداشتی؟
با شنیدن صدای قدم‌هایش که نزدیک‌‌تر می‌شد، آب گلویم را قورت دادم؛ در ادامه‌ی حرفش با لحن مشکوکی لب زد:
-  باید داخل سطل رو ببینم.
با شنیدن جمله‌ی ابومجد به معنای واقعی از ترس سر و رویم عرق ریخت. اگر می‌فهمیدند که فرار کرده‌ام شاید مرگ را هم به این راحتی نصیبم نمی‌کردند، حتما آن‌قدر شکنجه‌ام می‌کردند و گرسنگی به من ‌می‌دادند که خود آرزوی مرگ کنم.
اشک‌هایم بی‌اجازه از هم‌دیگر پیشی گرفتند و یکی- یکی روی دست و صورتم فرود‌ ‌آمدند.
- کدوم دختر؟ باشه اگر بخوای بگردی بگرد، مشکلی نیست!
با شنیدن سخن متیو زیر لب نفرین و فوشی نثارش کردم و در دل دعا کردم که به داخل سطل نگاهی نیندازد، در حال نذر و نیاز بودم که بانگ سهمناکی به گوشم رسید. بیرون چه خبر بود؟ نکند متیو را با گلوله زده بودند؟ صدای گلوله آن‌قدر نزدیک بود که به راحتی آن را شنیدم. کمی در جایم جابه‌جا شدم که با شنیدن صدای ابومجد که بلند فریاد ‌زد متعجب به صدای بیرون گوش فرا دادم.
- لعنتی‌های مفت خور! از پس یک زن آش و لاش هم بر نمیاین؟! ببینید کجا فرار کرده! پیداش نکنین آویدخان زنده‌مون نمی‌زاره!
از ترس لبم را گاز می‌گرفتم که سطل دوباره به راه افتاد؛ این‌جا چه خبر بود، از طرفی خدا را شکر کردم که صدمه‌ای به متیو وارد نشده. بارها و بارها اسم آویدخان را شنیده بودم و از احوالاتش خبر گرفته بودم، گفته بودند که در بد ذات بودن کم از آن مردان داعشی ندارد! آن‌قدر بی‌رحم است که مادر خودش را به خاطر ثروت بیشتر کشته است. با فکر به آن مرد، لرزه‌ای در تنم نشست که دستم را به دور شانه‌هایم بسط دادم تا کمی از لرزشش کمتر شود. کمی که حرکت کردیم سطل را متوقف کرد، بعد از چند ثانیه صدای آرام متیو به گوشم رسید.
- بیا بیرون، عجله کن! باید زودتر از این‌جا دور بشیم.
دست خشک ‌شده‌ام را کمی بلند کردم و در سطل را باز کردم. با تابش مستقیم نور خورشید به چشم‌هایم، پلک‌هایم را محکم روی هم فشار دادم و سعی کردم آرام از سطل بیرون بیایم.
متیو که وضعیتم را مشاهده کرد کمی به سمتم خم شد و آرام مرا روی دوشش سوار کرد. با ترس چشم‌هایم را بستم و دستم را دور گردنش حلقه کردم. متیو بدون حرف پا تند کرد و به سمت ماشین جنگی که کنار دیوار خاکی پارک شده بود دوید‌. نگاهم را به سمت دیوار سوق دارم و متوجه پرچمی بالای آن مکآن گِلی شدم. کمی پایین‌تر شاهکار و شعار داعشی‌ها به چشمم خورد.
روی اکثر دیوارهای خاکی "لا الله الا لله" نوشته بودند. سرم را به سمت ماشین سوق دادم و چشمم را به ماشین دوختم. ماشین خود کمی به رنگ خاکی بود و بهترین گزینه برای منطقه‌های کویری و صحرایی!
چیزی که توجه‌ام را به خود جلب کرد، لاستیک‌های بزرگ و پرحجم آن ماشین‌ بود که مخصوص این مناطق، ساخته شده بود.
صدای بلند آژیر خبر از آن می‌داد که سرسختانه به دنبال من می‌گشتند تا پیدایم کنند. حق هم داشتند، هنوز از من سیر نشده بودند و آخر هم مثل یک تیکه آشغال کادو پیچ شده تقدیم به یک عرب دیگه می‌کردند. کار آن‌ها همین بود؛ خدا لعنتشان کند‌!
 
@ Z.A.D  @ Atlas _sa  @ پان  @ arisky  @ گروه آچ  @ Rastaa  @ Ela6 @ Parnian_98  @ Lusia @ Asma,N  @ masoo  @ ندا خانم  @ ...Maedeh... @ Asra_p  @ ملیکا ملازاده  @ _parya_  @ Mahsa.farzin1  @ دلی قیز  @ Haniew  @ Z.mim  @ 15Bita  @ آبی
@ Nasim.M  @ PsychoV7  @ Masi.fardi  @ Sogol  @ Ayda.r☆ویژه☆

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۵

 

به ماشین که رسیدیم، متیو نفس زنان مرا روی زمین گذاشت و دستگیره‌ی ماشین را گرفت. انگار دست‌گیره‌ی ماشین به خاطر گرمای شدید آفتاب گرم شده بود که دستش را زود کنار کشید و من بدون توجه به نازک نارنجی بودنش در این زمان و محدوده در را باز کردم که تلخ خنده‌ای زد و کمکم کرد از قسمت راننده در جایم بشینم و کمی بعد هر دو با هم سوار ماشین شدیم.
با کمک متیو روی صندلی سمت چپ نشستم و به جلو خیره شدم. از حالت چهره‌ی آن شهروند ایرلندی خوب می‌شد متوجه شد که اصلا حوصله‌ی جر و بحث را ندارد. من هم سکوت را پیشه کردم و به بیرون خیره شدم.
داشتم در افکارم به این مدت زمان هر چند طولانی فکر می‌کردم که چشمم به ابوسلمان افتاد که کنار در ایستاده بود، عصبانیت روی چهره‌اش را از همین دور هم تشخیص می‌دادم. ابوسلمان گوشی‌اش را از داخل جیب شلوارش درآورد و و دستش را روی کمرش گذاشت. سعی کردم خودم را کمی قایم کنم تا به چشمش نیایم، اما تا خواستم پنهان شوم تلفن به دست نگاهش به‌ من داخل ماشین کنار متیو افتاد، چندی نگذشت که با صدای بلند، افرادش را صدا کرد. اسلحه‌ی داخل دستش را به سمت‌مان نشانه گرفت که از ترس هینی‌ کشیدم و سرم را کمی خم کردم.
آن‌قدر ترسیده بودم که نفس از سینه‌ام خارج نمی‌شد. آرام به اشک‌هایم اجازه فرود آمدن دادم و به متیو خیره شدم که با همان چهره‌ی عصبی به راحتی می‌شد حالت‌های ترس و دلهره را در چهره‌اش دید.
با روشن شدن ماشین محکم دستگیره‌ی در را گرفتم که متیو سوئیچ را پیچاند و دنده را جابه‌جا کرد، لحضه‌ای نگذشت که پایش را روی گاز فشرد. خدا را شکر قبل از شلیک ابو‌سلمان، بعد از چند ثانیه‌ی کوتاه ماشین به سرعت از آن ناحیه عذاب آور دور شد. کم- کم چهره‌شان ‌از مقابلم دیدم ناپدید شدند که با شنیدن صدای گلوله‌های مختلف مجاور ماشین، با ترس هردویمان به آینه‌ی کوچک مقابل ماشین خیره شدیم و با دیدن چهارتا از ماشین‌های داعشی که حدس می‌زدم وانت تویتای باشه، در چند متری ما قرار گرفته بودند که ما هر دو با ترس به هم دیگر خیره شدیم.
متیو زیر لب "لعنتی" زمزمه کرد؛ با دیدن آن صحنه دوباره اشک‌هایم به سمت صورتم هجوم آوردند و صورت زخمی‌ام را مهمان خود کردند.

زیر لب فقط صلوات می‌فرستادم و دعا می‌کردم که از آن مخمصه‌ی دردناک خلاص شویم. مشغول هق- هق و ناله بودم که با فریاد بلند متیو به خود آمدم.
- خفه شو زهرا! صدای گریه‌ات رو اعصابه، بزار تمرکز کنم وگرنه...
جمله‌اش تمام نشده بود که با برخورد گلوله به لاستیک ماشین فقط چرخش دورانی و صدای فریاد هردویمان بود که به گوشم رسید و چندی بعد خاموشی در آغوشم گرفت.

 ***

 با تابش مداوم و سوزناک گرمای خورشید و گرمای شن‌های زیرم، لای پلک‌هایم را باز کردم و به اطراف خیره شدم. کمرم به شدت درد می‌کرد و احتمال این‌که یکی از مهره‌هایم شکسته باشد، دور از ذهن نبود! اطراف را فقط به صورت تار مشاهده می‌کردم و دنبال متیو بودم. چه اتفاقی برای ما افتاده بود؟ آخرین تصویری که در ذهن داشتم، فقط صدای جیغ هر‌دویمان بود و بعد چیزی در خاطر ندارم.

کمی سرم را بلند کردم و با دیدن صورت خونی متیو که مقابلم افتاده بود از ترس در خودم جنین‌وار جمع شدم که صدای پای فردی باعث شد چشم‌هایم را ببندم.
 

@ Artemis.T @ N.H @ جانان بانو  @ So.Bloom  @ petrichor  @ Atlas _sa  @ Boray  @ amin141  @ ...Maedeh...  @ WolfisH  @ Ela6  @ Habib  @ nina4011  @ Atefeh L  @ Nazin.90  @ Mahsa kaff   @ Mahsa.farzin1  @ Negin Yazdani99  @ Negin jamali☆ویژه☆  @ آیلار مومنی  @ ...Kimia...

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۶

 
چیزی نمی‌دیدم، اما احساس این‌ که یک سایه بالای سرم مقابل نور ایستاده‌ است را خوب درک می‌کردم. باید فکر می‌کردند که مرده‌ام تا شاید دست از سر جنازه‌ام بردارند.
وقتی حرکتی از طرف مقابل ندیدم خوشحال شدم. خوشحال از آن‌که شاید آن‌جا را ترک کرده‌! اما با برخورد محکم چیزی با شکمم به عقب پرتاب شدم و از درد، ناخودآگاه آخی بلند زمزمه کردم.
چشم‌هایم را که باز کردم چهره‌ی شیطانی ابوسلمان با نیشخند تمسخر آمیزش مقابلم نقش بست. به خاطر ترس زیاد به سکسکه افتاده بودم که به سمتم قدم برداشت.
با ترس کمی سعی کردم خودم را به عقب بکشم که خودش را در چند قدم بلند به من رساند و کنارم روی زمین نشست و به صورتم خیره شد.
سرم را پایین انداخته بودم و هر لحظه منتظر حرکتی از او بودم که با احاطه شدن موهایم در دست‌های قدرتمندش با صدای بلند فریاد زدم، با حرکت آرام جسم تیزی روی صورتم چشمم را از ابوسلمان گرفتم و به چاقو خیره شدم.
- خفه شو دخترک نمک به حرام! حیف خریدار داری وگرنه همین جا از روی زمین محوت می‌کردم!
با خنده‌ی مضحکی خراش کوچکی روی گونه‌ام شکافت که از درد و سوزشش نفسم برید‌. دستم را آرام روی دستش گذاشتم و سعی کردم از خودم دورش کنم که چاقو را کنار انداخت و از گلویم گرفت.
فشار دست‌هایش را روی گلویم بیشتر کرد، کم- کم چشم‌هایم به خاطر کمبود هوا تیره‌تر می‌شد و من می‌دانستم که به خدا این آخر ماجرا نیست!
زیر لب فحش رکیکی به ابو سلمان دادم که جری‌ترش کرد و باعث شد فشار دست‌هایش فراتر از قبل بشود.
دیگر هوش و حواسم دست خود نبود و همین امر باعث شد دوباره چشمانم در سیاهی غلت بزنند.

(یک سال قبل_ ایران- تهران)

آه! دستم را دراز کردم تا بیشتر آن از من دور نشود، اما او باز مثل همیشه تنهایم گذاشت! رفته- رفته صورت نورانی‌اش از مقابل دیدگانم عبور کرد و مرا در بین گرگان این روزگار تنها گذاشت.
- معراج، نرو! خواهش میکنم...
چرا جوابم را نمی‌داد؟ شاید صدایم را نمی‌شنید، وگرنه مثل همیشه با لب خندان که باعث دلگرمی‌ام می‌شد، می‌گفت:
- خواهرکم باز چی شده که داره برای داداشش طاقچه بالا می‌زاره؟
بعد هم وقتی من با حرص نگاهش می‌کردم می‌خندید و ادامه می‌داد:
- داری مثلا ناز می‌کنی؟ خودم نوکرتم! نازتم خریدارم...
چقدر بد است که احساس کنی دیگر کوهی پشت سرت نیست و کسی نیست که باعث دلگرمی‌ات شود. با دیدنش که کمی جلوتر از من ایستاده، پا تند کرده و به سمتش دویدم تا به او برسم و حرف دلم را با او در میان بگذارم، اما چندی نگذشت که متوجه زیر پایم نشده و دره‌ای که در آن نزدیکی بود افتادم و فقط جیغ‌هایم بود که به راحتی در بینابین سنگ‌های آن دره دفن می‌شد.
- زهرا، دخترم! بلند شو مامان، داری خواب می‌بینی عزیزم.
با دستی که شانه‌ام را لمس کرد هراسان از تخت بلند شده و نفس‌زنان به مقابل خیره شدم. به دلیل خواب آلودگی هنوز حواس خود را جمع نکرده بودم و منگ می‌زدم. چندی که گذشت به مادرم خیره شدم که با چهره‌ای نگران در حال کنکاش صورتم بود و سعی می‌کرد حالم را از این طریق متوجه شود‌.
به سمت میز عسلی چرخیدم تا کمی آب بنوشم که مادرم از کاری که قصد انجام دادنش را داشتم مطلع شد و با همان چهره‌ی آشفته لیوان آب را به دستم داد.
به راحتی می‌شد فهمید که سردی بیرون از لیوان با گرمایی بدنم مخالفتی عنصری دارند و در عین حال باعث آرام شدن جلز و ولز درونم است. کمی که تپش قلبم منظم‌تر شد، لیوان آب را به سمت لبانم برده و جرعه‌ای هر چند کوتاه از آن را نوشیدم و مزه- مزه کردم.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۷

 
لبخندی از خنکی آب روی لبانم جاری شد و باعث شد از درون، آن خواب نه چندان آرام را بشورم و با خود ببرم‌. جرعه‌ای دیگری از آب را نوشیدم و به مادرم خیره شدم که بالای سرم ایستاده و در حال تماشای من است، اما انگار او نیز مانند من در افکارش غوطه‌ور شده بود.
صورتش را از نظر گذراندم؛ با وجود آن‌که نزدیک چهل و پنج سالش بود، اما هنوز آن چهره‌ای جوانی بر روی صورتش جا مانده بود.
در این بین موهای رنگ شده‌ای که دیگر کم- کم داشت موهای مشکی جایش را می‌گرفت تطابق بسیار دلپذیری با چشمان عسلی‌اش داشت که با هر رنگ و لباسی که می‌پوشید تغییر رنگ می‌داد.
مثل همیشه لباس‌های ساده و تمیزی به تن کرده بود.‌ او عاشق رنگ‌های روشن بود و این‌بار بعد از مدت‌ها لباس سیاه پوشیدن، لباسش را به صورتی گلبهی تغییر داده بود.
در حالی که داشتم کنکاشش می‌کردم، او با ساعتش دست و پنجه نرم می‌کرد. انگار باز آن ساعت کهنه‌ و قدیمی‌اش، دیگر توان کار کردن نداشت و کم- کم در حال خراب شدن بود. لیوان را به آرامی روی میز چوبی کنارم گذاشتم که نگاه‌های مادرم متوجه من شد.
- حالت چطوره؟ بهتری؟! باز داشتی خواب معراج رو می‌دیدی؟!
با شنیدن کلامش سرم را پایین انداخته و سکوت را پیشه‌ی خود قرار دادم. فکر کنم از ضرب المثل "سکوت علامت رضاست" تا آخر قضیه را رفته باشد و این به نفع من است که دیگر سوال پیچ مادر نمی‌شوم.
نم اشکی هر چند کوتاه در چشمانش جا خوش کرد و همان اشک، دلم را به درد آورد. چقدر برای یک مادر سخت بود که از فرزند شهیدت خبری نداشته باشی تا خودت را با همان خبر سرگرم کنی.
اما امروز بالاخره این انتظار به پایان می‌رسید، چرا که خبر داده بودند که پلاکی پیدا شده که متعلق به برادرم هست. نزدیک پنج سال بود که خبری از برادرم نداشتم. برادری که روزی جانم به جانش بسته بود و او از آن مطلع بود، اما باز توجه‌ی به التماس‌هایم نکرد و کار خودش را در پیش گرفت‌.
با صدای زنگ گوشی‌ام به خود آمدم و نگاهم را به قسمتی که صدا از آن‌جا می‌آمد سوق دادم. کمی خم شدم و دستم را زیر بالشت بردم و گوشی‌ام را از زیرش بیرون کشیدم.
با صدای مادرم توجه‌ام را از اسمی که روی گوشی پدیدار شده بود گرفتم و خیره‌اش شدم.
- من میرم بیرون، بعد از این‌که جواب تماست و دادی بیا بیرون که کارت دارم.
چشمی زیر لب زمزمه کردم و به مادرم خیره شدم که با دمپایی ابری‌هایش لنگان- لنگان به سمت در قدم برداشت و از اتاق خارج شد. تماس را برقرار کردم و قبل از برقراری تماس چند سرفه‌ای مصلحتی انجام دادم.
- الو، جانم امیرعلی چیزی شده؟!
دستم را روی تخت گذاشتم و دمپایی‌های خرسی خودم را پوشیدم. هم‌زمان که کلمات را کنار هم می‌چیدم تا اطلاعاتی از حرف‌های امیرعلی به دست بیاورم به سمت میز آرایش قدم برداشتم.
- چیزی نشده، فقط این‌که ساعت چند قراره معراج رو بیارن؟ بابات می‌خواست قبل آوردن معراج ببینتت.
دستم را آرام زیر چشمانم کشیدم و وقتی خواب ‌آلودگی از بدنم خارج شد دستم را به سمت کرم وازلین دراز کردم و کمی از کرم را روی دست مالیدم.


 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۸
 

گوشی را روی شانه‌ام گذاشتم و گوشم را به آن چسباندم تا از افتادنش جلوگیری کنم.
- دوباره واسه چی؟ من نمی‌تونم بیام، کلی کار دارم!
در ادامه‌ی صحبتم مقابل آینه‌ی که اطرافش با چوب‌های قهوه‌ای طراحی شده بود ایستادم و چشمانم را بی‌خیال باز و بسته کردم که صدایش گوش‌هایم را نوازش کرد.
- لجبازی نکن زهرا! نیم ساعت دیگه میام دنبالت!
کلافه دستی پشت گردنم کشیدم و همان‌طور که با دستم قفسه‌ی دوم کمد را باز می‌کردم گفتم:
- ول‌...
خواستم برخلاف صحبت‌هایش ایستادگی کنم و کم نیارم که با صدای بلندش حرفم نصفه ماند و در دهانم ماسید‌.
- ولی و اما نداریم زهرا، همین که گفتم!
بدون کوچک‌ترین حرفی در کمد را رها کردم و گوشی را از روی شانه‌ام برداشتم و تماس را قطع کردم. همیشه همین بود! همین‌قدر زورگو و یک‌دنده. خدا می‌داند آخر این داستان به کجا می‌خواهد ختم شود.
بدون کوچک‌ترین حوصله‌ی برای هرکاری با پای راستم در کمد را بستم و به سمت بیرون از اتاق راهی شدم. با احساس خوارش موهای سرم قسمتی از موها را با انگشتم خاروندم و نگاه گذرایی به پذیرایی انداختم.
کل خانه یک‌طبقه بود و اتاق ما در ته راه‌رویی که به پذیرایی متصل بود قرار داشت. اتاق من و معراج کنار یک دیگر و بود، اما الان فقط این قسمت از خانه با قدم‌های من احساس تازگی می‌کرد نه قدم‌های مستحکم برادرم که دیگر نبودش برایمان غم بود.
این خانه‌ی مادری بود، خانه‌ی بود که پدر به اسم مادرم کرده بود. خانه‌ی که بچگی من و معراج و حتی بیشتر اوقات بچگی امیرعلی نیز در این خانه سپردی می‌شد. تک- تک گوشه کنارهای خانه مرا یاد او می‌انداخت از ناچیزترین چیز گرفته تا در چشم‌گیرترین موارد!
چشمانم را چرخاندم و همان‌طور که نگاهم مست مبل‌های نسکافه‌ی رنگ ‌گوشه‌ی اتاق بود به دنبال مادر گشتم. باز کجا رفته بود؟! آشپزخانه دید کاملی نسبت به پذیرایی داشت و به همین دلیل اگر کسی کمی سرش را به سمت آشپزخانه متمایل می‌کرد به راحتی افراد حاضر در آن‌جا را می‌دید.
با صدای پخش تلوزیون که گوشه‌ی پذیرایی کم- کم در حال خاک خوردن بود به خود آمدم. با لمس چیزی زیر کفشم سرم را پایین انداخته و چشمانم درگیر کنترل تلوزیونی شد که کم مانده بود زیر پاهایم دکمه‌هایش از جا کنده شود.
کمی خم شدم و با احتیاط تلوزیون را خاموش کردم.
- مامان، کجایی؟ چی‌کارم داشتی؟!
منتظر پاسخ از طرف مادرم بودم، اما تنها چیزی که به گوشم رسید سکوت مرگ‌بار این خانه بود. واقعا چه بلائی سر این خانه‌ و اهالی‌اش آمده بود؟!
بی‌حوصله عقب‌گرد کردم تا به اتاق برگردم که با صدای زنگ آیفون گوش‌هایم به کار افتاد، راه نرفته را برگشتم و مقابل آیفون ایستادم‌. با دیدن امیرعلی که با چهره‌‌ای خشمگین به آیفون خیره شده بود آهی از کلافه‌گی کشیدم و بدون هیچ حرفی کلید آیفون را فشار دادم.
قبل از آن‌که به در خانه برسد و باز داد و بی‌داد راه بیندازد به سمت در خانه رفتم و آرام بازش کردم. مقابل در ایستادم که نگاهم به اویی ختم شد که در چند قدم عرض چند متری حیاط را گذراند و خودش را به مقابل در رساند.
- چرا گوشی رو قطع کردی؟
بدون توجه به او که تلبکارانه مقابل در ایستاده بود، دستگیره در را رها کرده و به او پشت کردم و به سمت آشپزخانه قدم برداشتم‌.
- اولا سلام! دوما، مگه حرفی باقی مونده بود؟ تا جایی که یادمه کامل حرف‌هام رو بهت زدم!
صدای قل- قل سماور دلم را شاد می‌کرد. دو لیوان مقابلش گذاشتم و کمی چایی دم کردم، به قول معراج چای صبح باید لب‌سوز باشد؛ حقا که این چای همان چای بود.
 - تو این لجبازیت به کی رفته خدا می‌دونه! آقا دستور داده تو رو ببرم پیشش و من هم اطلاعات کردم، پس دیگه الکی لجبازی نکن و باهام بیا!
لیوان را روی میز چهار نفری وسط آشپزخانه گذاشتم و بدون توجه به امیرعلی که به در آشپزخانه تکیه داده بود به چای خیره شدم. همان‌طور که با انگشتم لبه‌‌ی گردی چای را طرح ‌می‌کشیدم گفتم:
- من همون بار آخر حرفم رو زدم! هیچ کس نمی‌تونه من و از تصمیمی که گرفتم منع کنه!
در ادامه‌ی حرفم سرم را با قاطعیت بلند کردم و به چشمانش دوختم و تکرار کردم:
- هیچ‌کس!

@ Negin jamali☆ویژه☆  

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۹
 

منتظر حرفی از جانبش نشدم و چندی بعد چند قلوپی از چای را نوشیدم‌. کمی خنک شده بود. مشغول نوشیدن چای بودم و چشمم را به زمین کاشی شده دوخته بودم که با صدای کشیده شدن صندلی روی کاشی‌ها صدای ناهنجاری به وجود آمد.
چینی به بینی‌ام دادم و بدون توجه به او دوباره مشغول کارم شدم که لیوان چای دیگر را به سمت خودش کشید. زیر چشمی نگاهش کردم، انگار در افکارش غوطه‌ور شده بود، از فرصت استفاده کردم و شروع به کنکاش صورتش کردم.
اول از همه لباس سیاه و کت و شلوار سیاه رنگش به چشمم آمد. صورت و اَبروهای گندمی‌اش تناسخ زیبایی با رنگ تیره داشت. موهای لخت گندمی رنگش که معلوم بود با کلی ژل و موارد دیگه سعی در صاف کردنش داشته هر چشمی را مسخ خودش می‌کرد.
- زهرا...
در ادامه‌ی صحبتش، سرش را بلند کرد و نیم نگاهی به صورتم انداخت. بدون هیچ تعللی در چشمانش خیره شدم و منتظر ادامه‌ی کلامش شدم.
- ببین تو دچار سوء تفاهم شدی! رئیس فقط نمی‌خواد تو رو از دست بده، همین!
یکی از دستانش را به سمتم دراز کرد و خواست دستم را بگیرد که دستم را عقب کشیدم. شاید اگر الان زمان هجده یا هفده سالگی‌ام بود بدون هیچ خیالی اجازه‌ی برخورد دستش با دستم را می‌دادم، ولی از بعد حرف‌های معراج و اتفاقی که برایش افتاد زندگیم تغییر کرد.
زندگی که تا قبل از آن حتی نمی‌شد یک سوم لیوان پر را دید، اما بعد از گمنام شدنش به خودم قول دادم که تغییر کنم.
امیرعلی که واکنشم را دید بدون حرف دست جلو آمده‌‌اش را عقب کشید. دستانش را در هم گره زد و ادامه داد.
- به خاطر من، فقط همین یه بار!
کلافه چشمانم را بستم، دلم نمی‌آمد خواهشش را نادیده بگیرم. چشمم که به لیوان خالی افتاد با پاهایم صندلی را به عقب هدایت کردم و توجه‌ی به صدای جیر- جیرش که حاصل از کشیده شدن روی کاشی‌ها بود نکردم و به سمت سینک ظرف‌شویی قدم برداشتم.
لیوان را داخل سینک گذاشتم و به سمت پذیرایی عقب گرد کردم در همون حال گفتم:
- فعلا بیرون کار دارم، هر زمان که شد خبر میدم بیای دنبالم!
بی‌خیال به سمت اتاق قدم برداشتم. دلم کمی هوای تازه می‌طلبید. با صدای بسته ‌شدن در لبخندی روی لبانم آشکار شد. انگار این قاطعیت‌ام جواب داد و باعث شد که امیرعلی از جبهه‌اش پایین بیاید.
به او دروغ گفتم که کار دارم، بی‌کارتر از من پیدا نمی‌شد! از بعد استعفا از دانشگاه و بیمارستان به دلیل وضعیت روحی خرابم بیکارتر شده بودم و خودم را بیشتر با نقاشی سرگرم می‌کردم‌.
قدم زنان به سمت اتاق رفتم و نیم نگاهی به ساعت انداختم، ساعت نزدیک‌های یازده صبح بود. بی‌معطلی به سمت کمد لباس‌هایم رفتم و از بین سیل‌باری از لباس‌ها مانتوی زرشکی رنگ که با پارچه‌ی ابروبادی دوخته شده بود و خوراک این فصل از سال یعنی تابستان بود! چون کل لباس‌هایم زیر چادر می‌ماندند؛ بدون توجه به ست کردن شلوار کتان مشکی رنگ را از قفسه‌ی دوم کمد برداشتم. در ادامه دستم را به سمت کمد روسری‌ها دراز کردم و بدون توجه به رنگ‌بندی آن‌ها روسری مشکی طرح‌دار ساتن را برداشتم‌.
در عرض ده دقیقه آماده شدم و چادرم را از پشت در که به رخت آویزان شده بود را برداشتم‌. نگاه گذرایی هنگام پوشیدن چادر به خود کردم و دفتر نقاشی و قلم‌ مخصوص خود را از کشوی نزدیک تختم برداشتم و داخل کیفم قرار دادم‌‌.
گوشی را از روی عسلی کنار تخت برداشتم و همان‌طور که داخل دستم رمزش را وارد می‌کردم از اتاق خارج شدم.
 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۰

پیغامی برای مادرم فرستادم که به بیرون رفتم و شاید یک سر به شرکت بزنم و اگر دیر کردم نگران نباشد. بعد از سند شدن پیام، به سمت حیاط قدم برداشتم و قبل از خروج کلید خانه را از جا کلیدی نزدیک در برداشتم و به همراه گوشی داخل کیف انداختم‌.
کفش‌های نه چندان پاشنه بلندم را بدون خم شدن پوشیدم و به سمت در قدم برداشتم. نگاهی گذرا در حیاط انداختم، نگاهم خیره به لباس‌های شسته‌ شده‌ی افتاد که از روی رخت آویزان شده بود و به جز آن فقط نردبان بلند گوشه‌ی حیاط بود که خودنمایی می‌کرد.
عرض حیاط را طی نموندم و در کسری از ثانیه از خانه خارج شدم. اطراف را در چند ثانیه از نظر گذارندم و با دیدن کوچه‌ا‌‌ی خالی که حتی پرنده هم پر نمی‌زد، آه از نهادم خارج شد. کوچه‌‌ای که در آن صدای داد و فریاد کودکان و همسایگان و حتی بعضی وقت‌ها صدای فروشنده‌های دوره‌گرد به گوش نرسد که دیگر کوچه نیست!
همان‌طور که در حال کنکاش خانه‌های اطراف بودم به سمت خیابان اصلی که در چند قدمی‌مان بود قدم برداشتم. مشغول وارسی اطراف بودم که با دیدن تاکسی، دستم را بلند کردم که راننده متوجه منظورم شد و کمی جلوتر از من نگه داشت.
به سمت ماشین قدم برداشتم و در عقب را باز کردم. ماشین رنگ و رو رفته‌‌ای بود، اما خوب باز هر چه که بود حتما نان خود راننده و خانواده‌اش را می‌داد.
سلامی زیر لب به راننده دادم که در جواب سری تکان داد. از این نوع برخوردش بسیار ناراحت شدم، جواب سلام واجب بود!
- کجا برم؟
در جواب سوالش کمی در جایم جابه‌جا شدم و آرام زمزمه کردم:
- به سمت پارک ملت برید، لطفا!
ماشین که به راه افتاد نگاهم را به بیرون از تاکسی روانه کردم و اجازه دادم که افکارم ذهنم را مشوش کنند. در ذهن خودم مشغول آماده کردن جواب راضی کننده‌ای بودم که حداقل بتواند پدر را راضی به رفتنم کند. با ایستادن ماشین به خودم آمدم و با تشکری کوتاه کرایه را پرداخت کردم‌.
در ماشین را که باز کردم کوبیده شدن شلاقی باد را به صورت خود احساس کردم‌. در را بستم و نفس عمیقی را مهمان ریه‌هایم کردم. آرام- آرام به سمت پارک قدم برداشتم و دنبال سوژه گشتم تا نقاشی‌اش کنم که با دیدن مردی کهنسال آن‌طرف خیابان که در خود جمع شده و روی کارتن خوابیده بود آهی از دهانم خارج شد‌. با خودم کمی کلنجار رفتم و در آخر به سمت نیمکتی که روبه‌روی آن مرد بود قدم برداشتم. هرزگاهی خانم یا آقای از کنارم رد می‌شدند، اکثر این افراد هم میان‌سال بودند و برای ورزش یا قدم زدن به این‌جا می‌آمدند.
دستی روی نیمکت گرد و خاکی کشیدم و به آن مشت کردم و روی صندلی نشستم. یکی از پاهایم را روی پای دیگرم انداختم و خیره به مردی شدم که آن طرف خیابان روی زمین، در خود چمباتمه زده بود. دفتر نقاشی‌ام را کمی ورق زدم و وقتی به صفحه‌ای خالی رسیدم، با توجه به طرح مقابلم شروع به نقاشی کردم.
خوشحال بودم که حداقل در این مکان رفت و آمد ماشین‌ها کم است و این محیط جنگلی کوچک، بهترین راه برای دوری از دغدغه‌های زندگی بود.
به مرد که نگاه کردم به فکر فرو رفتم؛ واقعا در کار خدا مانده بودم. نمی‌دانم شاید حکمتی دارد که آن مرد با آن سن، به این روز افتاده باشد. ای کاش خداوند هیچ انسانی را به این ذلت نکشاند! چرا که امام حسین هم می‌فرماید:"مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت!"
با لمس توپی توسط پای راستم نگاهم را از دفتر نقاشی گرفتم و به توپ خیره شدم. با شنیدن صدای پای کسی به پشت سرم نگاه کردم و دختربچه‌ای را دیدم که با عجله به سمتم می‌آمد.

 @ N.H  @ آیلار مومنی   @ petrichor  @ Rastaa  @ Negin Yazdani99  @ Negin jamali☆ویژه☆   @ Fateme71  @ Nasim.M  @ Boray  @ Asra_p  @ Mahsa.farzin1  @ 15Bita  @ PsychoV7  @ Masi.fardi  @ Z.mim  @ So.Bloom  @ آبی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۱


ابرویی بالا انداختم و دفتر را بستم. دستم را روی قسمت فلزی نیمکت گذاشتم و به سمت زمین خم شدم. توپ هندوانه‌ای شکل را در دستم گرفتم و به دخترک خیره شدم.
دخترک که به نزدیکی من رسید با چهره‌ای آشفته به سمتم آمد و با عصبانیت گفت:
- طراح اینجا، واقعا طراح بوده یا نه؟ آخه این‌جا هم جای نیمکته که گذاشته؟! هیچی جای خودش نیست.
متعجب به دختر روبه‌‌رویم خیره شده بودم، او واقعا یک دختر هفت‌ ساله بود یا یک پیرزن هفتاد ساله که آن‌قدر غر-غر می‌کرد‌؟!
با خنده دست‌هایم را روی زانوهایم گذاشتم و به سمتش خم شدم و لب زدم:
- فکر نمی‌کنی شما جای بدی داشتی بازی می‌کردی؟ این‌جا که جای بازی نیست‌. باید بری اون قسمت پارک!
با دستم قسمت بازی پارک را نشانش دادم و لبخندی به چهره‌‌ی زیبایش زدم، منتظر جوابش ماندم که به سمتم آمد و توپ را از دستم گرفت و هم‌زمان که از من دور می‌شد لب زد:
- نه‌خیر! شما جای بدی نشسته بودید!
با خارج شدن آن حرف از دهانش به خنده افتادم و سرم را تکان دادم. خدا به ما صبر بدهد با این نسل جدیدی که در راه داریم!
سعی کردم دوباره مشغول کار خود بشوم که مدادم آرام سر خورد و روی زمین غلتید. زیر لب غر- غری کردم و با حرص خم شدم تا از روی زمین بردارمش که دستی جلوتر از من مداد را برداشت و به عقب رفت.
سرم را بلند کردم و با دیدن چهره‌ی بشاش و خنده‌روی امیرعلی پوف کلافه‌ای کشیدم و چشم‌ غره‌ای نثارش کردم.
او این‌جا چه‌کار می‌کرد؟ مگر قرار نشد که تنهایم بگذارد؟ نه به آن ماتم گرفتنش نه به این خندیدن‌هایش! ابروهایم را در هم جمع کردم و بدون توجه به او مداد را از دستش گرفتم و شروع به نقاشی کشیدن کردم.
- سلام مجدد!
‌‌بدون توجه به سلامی که از دهانش خارج شد، مشغول کشیدن ادامه‌ی نقاشی‌ام شدم که مقابلم ایستاد و منتظر نگاهم کرد‌.
کلافه سرم را از دفتر بیرون آوردم و به چهره‌ی خونسردش خیره شدم. دفتر نقاشیم را داخل کیفم گذاشتم و از جایم بلند شدم. کمی چادرم را تکاندم و زیر لب آرام لب زدم:
- چی می‌خوای؟ پارک هم محدوده‌ی رئیستونه و نمیشه این‌جا هم بیام؟!
بدون توجه به او شروع به حرکت کردم. کمی بعد کنارم آمد و ایستاد.
- نه خیر! فقط منم دلم یهو خواست یه سر به پارک بزنم حال و هوام عوض بشه خانم زرین!
خانم زرین... متنفرم از این اسم! با عصبانیت به سمتش برگشتم و با قسمت پایین کیف‌ام محکم به سمت شانه‌اش کوبیدم و لب زدم:
- امیرعلی فقط اگه یه بار دیگه به من بگی خانم زرین خونت و حلالت می‌کنم!
با دیدن لبخند روی لبش که به زور سعی در کنترل کردنش داشت، بیشتر عصبانیت به سمتم هجوم آورد که کیفم را بلند ‌کردم تا دوباره کتک نوش‌جانش کنم، ولی به عقب قدم برداشت.
- غلط کردم زهرا، فقط شوخی بود! اون لامصب درد داره.
با حرص دندان‌هایم را روی هم فشار داده و به راهم ادامه دادم. وقتی متوجه حضور امیرعلی در کنارم شدم، نفس عمیقی کشیدم و لب زدم:
- آقاتون دوباره چی از جونم می‌خواد؟ البته بگم که من کلی کار دارم!
با شنیدن لفظ آقاتون دوباره خنده‌ا‌ی کرد و ابرویی بالا انداخت. منتظر جوابش بودم که قدم‌هایش را تندتر کرد و مقابلم ایستاد در عرض چند ثانیه قیافه‌اش تغییر کرد و باعث شد با جدیت به صورتم نگاه کند.
- تو خونه هم گفتم! باید با من بیای، این‌بار بحث جدیه!
بحث جدی؟ مگر حرفی هم مانده بود؟ من که تصمیمم را برای رفتن گرفته بودم! بدون توجه به امیرعلی به سمت خیابان رفتم و لبه‌ی خط عابر پیاده ایستادم.
به اطراف خیره شدم‌. به تک- تک کسانی که هر کدام مشکلاتی در زندگی داشتند و سرچشمه همه‌ی مشکل‌ اکثر مردم، تورم و رکود جامعه بود.
با دیدن تاکسی که در مسیرم بود دستم را بالا بردم تا نگه دارد؛ مشغول وارسی ماشین بودم که با صدای ویراژ بلند موتوری، نگاهم را به عقب کشاندم که برگشتنم همانا و قاپیده شدن کیفم همانا!
به دلیل تعجب و شک و حرکت ناگهانی موتور سوار  کمی به جلو رانده شدم. کیف را رها کردم و دستم را روی آسفالت گرم گذاشتم تا از افتادنم جلوگیری کند. چندی نگذشت که به خودم آمدم فریاد بلندی کشیدم و سعی کردم به سمتشان بدوم تا شاید کیفم را پس بگیرم!

@ N.H  @ Rastaa  @ Z.mim  @ petrichor  @ 15Bita  @ Boray  @ Nasim.M  @ آیلار مومنی

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۲

 

- لعنتی!
با صدای فریاد بلند امیرعلی توجه‌ام به سمتش جلب شد که‌ از پشت سرم با عجله گذشت و به سمت موتورسوار‌ها دوید و قبل پیچیدنشان داخل کوچه‌ی فرعی که در چند متری خیابان بود با گرفتن مرد دومی که پشت راننده بود و کیف دستش، موتورشان را روی زمین انداخت.
فقط همین یکی کم بود! به خاطر کمی دویدن دستم را روی  قلبم گذاشتم تا نفس عمیقی بکشم. ضربان قلبم از شدت هیجان و استرس بالا رفته بود، هنوز سرم پایین بود که با قرار گرفتن کیف‌ام مقابل صورتم سرم را بلند کردم و به ناجی همیشگی‌ام خیره شدم.
زیر لب تشکری ادا کردم که ابرویی بالا انداخت و روی زمین نشست و پاشنه‌ی یکی از پاهاش رو کمی بلند کرد و به من خیره شد.
- باید این روز رو تو گینس ثبت کنم نه؟ دختر رئیسم که تو مغرور بودن زبان‌زد عام و خاصه، الان از من محافظ تشکر کرد؟!
به مردها نباید رو داد! به رویش خندیدم باز هوایی شد! همیشه هر زمان که می‌خواست لجبازی کند مرا دختر رئیسش خطاب می‌کرد، ولی در دیگر موارد برایش زهرای بیش نبودم!
از جایم برخاستم و کیفم را کمی جابه‌جا کردم، هم زمان ‌که چادرم را با دست مرتب می‌کردم، گفتم:
- آقا چه محافظ محافظی هم می‌کنه، فعلا شما نوکری؛ حالا پادویی ما رو بکن تا راجب محافظ شدنت حرف بزنیم.
پسرک پرو! جدی به هم خیره شده بودیم که با داد دختر بچه‌ای که چندی پیش دیده بودم حواس‌مان جمع شد.
- خانم شما چرا همه جا هستی؟ زشته! برین خونتون!
بعد هم به سمت امیرعلی برگشت و با همان لحن بچه‌گانه‌اش لب زد:
- آقا هواش رو داشته باش. دعوا دارید برید خونتون. خیابون که جای دعوا نیست! استغفرالله زن و شوهرن، زن و شوهرهای قدیم!
با حالت گنگی به سمت امیرعلی چرخیدم که او نیز به سمتم چرخید و چندی بعد هر دو به خاطر حرف‌های دخترک با هم شروع به خندیدن کردیم.
این وروجک زبان تند و تیزی داشت که باعث شد کمی از جو به وجود آمده‌ی بین‌مان دور شویم. با دیدن تاکسی زرد رنگی که داشت به سمت‌مان می‌آمد، دستی تکان دادم و منتظر ایستادنش شدم. با ایستادن تاکسی به سمت عقب ماشین رفتم که امیرعلی جلوتر از من قدم برداشت و در عقب را برایم باز کرد و کنار ایستاد تا سوار شوم. بدون توجه به او با ابهت خاصی کمی خم شدم تا سوار تاکسی شوم که سرم محکم به دستگیره‌ی بالایش برخورد کرد‌.
آخی از درد گفتم که صدای خنده‌ی راننده و امیرعلی به گوشم رسید. واقعا چرا باید سقف ماشین‌های پراید را آن‌قدر کوتاه بزنند که این اتفاقات به وجود بیاید؟! نفس خود را کلافه بیرون فرستادم و چادرم را کنار خودم جمع کردم و بدون توجه به آن‌ها در را محکم بستم.
توجه‌ی به صدای خنده‌ی امیرعلی و راننده نکردم و به کف ماشین خیره شدم. چندی بعد که امیرعلی داخل ماشین نشست راننده نگاهی از آینه به من انداخت و گفت:
- کجا برم؟!
کیفم را کنار دستم روی صندلی گذاشتم و دست راستم را روی صندلی کمک راننده گذاشتم و کمی به جلو خم شدم و خواستم آدرس خانه را بدهم که با شنیدن صدای امیرعلی حرف‌ در دهانم ماسید.
- به سمت انتهای شرقی اصفهانی برو.
با شنیدن کلامش ابروهایم در هم گره خورد، من که گفتم هنوز آمادگی روبه‌رویی با پدر را ندارم! نکند اصلا به زبان دیگری گفته‌ام که او نفهمیده و باز به کار خود ادامه می‌دهد؟!
کمی سمت چپ متمایل شدم و همان‌طور که نگاهم را از شیشه‌ی مقابل ماشین می‌گرفتم گفتم:
- مگه نگفتم فعلا نمی‌خوام اون‌جا برم؟ آقا مسیر رو عو...
خواستم مسیر را عوض کنم‌ و آدرس خانه را به راننده بدهم که امیرعلی کمی به سمتم چرخید. خیره به نیم‌رخش بودم که گفت:
- این‌بار رو کوتاه بیا بعدش هر کاری بخوای من برات می‌کنم! فقط بزار این‌بار به خوبی و خوشی تموم بشه!

@ Z.mim  @ Rastaa  @ آبی  @ آیلار مومنی  @ N.H  @ زری گل🌻  @ petrichor

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۳

 

با شنیدن صحبت‌های امیرعلی کلافه چشم‌هایم را بستم و پیشانیم را ماساژ دادم. هر بار که این‌گونه صحبت می‌کرد مقابلش کم می‌آوردم؛ خوب از نقطه ضعف من با خبر بود!
بدون حرف به عقب برگشتم و به صندلی تکیه دادم‌. امیرعلی که از بابت من خیالش راحت شده بود دوباره همان آدرس قبلی را داد. بدون توجه به آه پر دردی که کشید، سرم را به صندلی تکیه دادم و به بیرون خیره شدم.
مشغول وارسی اطراف بودم که با دیدن شرکت سرم را بلند کردم و صاف نشستم. هرزگاهی با راننده چشم در چشم می‌شدم و این حرکت او آزارم می‌داد! باید حسابش را کف دستش می‌گذاشتم تا بار دیگر این‌گونه به بقیه خیره نشود.
با ایستادن ماشین مقابل شرکت، دست داخل کیفم کردم و خواستم کرایه را پرداخت کنم که امیرعلی پیش دستی کرد و گفت:
- تو برو، من حساب میکنم‌.
بی‌خیال شانه‌ای بالا انداختم و همان‌جا داخل ماشین نشستم که امیرعلی کرایه را پرداخت کرد و با تعجب گفت:
- چرا پیاده نمی‌شی؟!
چشم‌‌ غره‌ای حواله‌اش کردم و همان‌طور که در ماشین را باز می‌کردم زمزمه‌وار گفتم:
- با راننده یه کاری دارم، تو برو داخل تا بیام.
با جدیت تمام به چهره‌اش خیره شدم که سری تکان داد و از ماشین پیاده شد. در باز شده را دوباره بستم و کمی به جلو خم شدم و گفتم:
- شما خانواده داری؟ اگه داری که هیچ، بهت رحم کنم و اجازه بدم باز هم چهره‌شون و ببینی، وگرنه بدم جوری چشمات و از کاسه‌اش دربیارن که سفیدیش رو به سیاهی بزنه، فهمیدی؟!
مرد راننده که تا قبل از آن حرفم از آینه نگاهم می‌کرد، با اتمام حرفم مثل برق زده‌ها به سمتم چرخید  و با چشم‌های گرد شده نگاهم کرد. جدی به صورتش خیره شدم که هیچ حرفی نزد. فکر کنم از دم و دستگاهی که داشت می‌دید حساب کف دستش آمد. بی‌حوصله دندان قورچه‌ای برایش رفتم و دستم را بند در ماشین کردم که صدا زدن راننده شروع شد.
بدون توجه به او به سمت شرکت راه افتادم. درسته که چشم‌هیزی در ذات مردان از زمان آفرینششان بوده، اما واقعا دیگر نه در این حد که حتی از مرز چادر هم عبور کنند!
بدون توجه به سلام‌های که کارکنان شرکت می‌دادند چشم چرخاندم و به دنبال امیرعلی گشتم که نگاهم در نگاهش قفل شد. کمی پا تند کردم و قبل از ورود تابلوی بزرگ مقابل شرکت را از نظر گذراندم. "شرکت بازرگانی زرین"
از زیر تابلو رد شده و به سمت امیرعلی که دست به سینه به دیوار آسانسور تکیه داده بود خیره شدم. بدون هیچ سخنی به سمتش قدم برداشتم که دکمه‌ی آسانسور را فشار داد و هر دو با هم وارد آسانسور شدیم.
به دیوار تکیه داده بودم و آرام زیر چشمی کنکاشش می‌کردم. با پاهایش خط‌های فرضی روی زمین می‌کشید و به زمین خیره شده بود. آن مرد بعد از معراج، تنها مردی بود که در بین آن همه آدم وقتی کنارش بودم احساس آرامش می‌کردم!
با شنیدن صدای خانمی که طبقه‌ها را اعلام می‌کرد، از آسانسور خارج شدیم و به سمت منشی پدرم حرکت کردیم.
نمای آن قسمت از شرکت را به خواسته‌ی پدر آبی کم‌رنگ زده بودند و از طرفی زمین کاشی شده را آن‌قدر طی کشیده بودند که از تمیزی برق می‌زد و از طرفی انعکاس سقف شیشه‌ای به براق بودنش می‌افزود. خانم نجفی پشت میز نشسته بود و مشغول انجام کارهایش بود. سرفه‌ی کوتاهی کردم که سرش را بالا آورد و با دیدن من با عجله از روی میز بلند شد و با لبخند ملیحی به سمت‌مان آمد.
- خانم زرین خوش آمدید، پدرتون داخل اتاق منتظر شما هستند.
لبخند مصنوعی تحویلش دادم و چشمم را از او گرفتم. به سمت در اتاق پدر که در سمت چپ میز منشی قرار گرفته بود رفتم و بدون در زدن، در اتاق را باز کردم. در را باز گذاشتم تا امیرعلی نیز وارد اتاق شود.
پدر که مشغول انجام کارهایش بود با باز شدن ناگهانی در سرش را بلند کرد و با دیدن من که کنار در ایستاده بودم، نگاه کوتاهی انداخت و مدتی نگذشت که نگاهش را از من گرفت و به دیوار چشم دوخت‌.
زمین پارکت و دیوارهایی که به راحتی در پشت کاغذها پنهان شده بود، بیشتر از هر چیزی خودنمایی می‌کرد.
 

♡♡♡♡♡♡

خوشگلایی که از رمانم خوشتون اومده لطفا رمان رو از قسمت پایین صفحه که نوشته  دنبال کنید لمس کنید و احوال من رو بیشتر از این شاد کنید😘💛

ویرایش شده توسط زری بانو
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_۱۴

 

چشم ‌غره‌ای برای این کارش رفتم که امیرعلی را پشت سرم  احساس کردم، آرام به سمت در یکی از صندلی‌ها قدم برداشتم و روی صندلی چرم‌ مشکی رنگ اتاق نشستم که چشمم به عکس مادرم افتاد. کمی خم شدم و بدون توجه به مکانی که در آن هستیم عکس را از روی میز برداشتم.
روزگار با ما بد تا کرد؛ هنوز فراموش نکرده‌ام روزی را که پدر واقعی‌ام روی من و مادرم به خاطر چند بسته مواد مخدر شرط بندی کرد. یادم نمی‌رود شب‌هایی را که به گرسنگی سر کردیم. یادم نمی‌رود روزهایی که نیامده برایمان تیره و تار شد؛ زندگی با ما بد تا کرد! زندگی برایمان جهنم شده بود تا زمانی که مادرم با کمک آقای زرین که از جوانی خاطرخواه مادرم بود، توانست طلاقش را از پدرم بگیرد.
تا الان هیچ بدی از پدر ندیده بودم. تا حدی که پدر صدایش می‌کردم، اما این یک سال نه او برای من خواب و خوراک گذاشته بود نه من برای او!
- زهرا می‌شنوی چی میگم؟ با توام!
سردرگم و پریشان حال به امیرعلی خیره شدم که با ابرویش به سمت پدر اشاره می‌کرد. سرم را به سمت پدر چرخاندم و چهره‌ی عصبی‌اش را ملاحظه کردم.
خودم را نباختم و سعی کردم از همین اول مستقیم حرفم را بزنم و به نوعی گربه را دم حجله بکشم.
- بله آقای زرین؟ چی شده شما از وقت ارزشمندتون زدید و به من وقت دادید؟!
پدر نفس عمیقی کشید و صندلی‌اش را به سمت میز آورد و دستانش را روی میز گذاشت.
- فکر می‌کنی ولت کردم و خبر ندارم داری چی‌کار می‌کنی؟ فکر می‌کنی خبر ندارم که پاسپورتت تا چند ساعت آینده تو دستته؟! زهرا تو منو چی فرض کردی؟
سرم را پایین انداختم، حوصله‌ی جر و بحث‌های تکراری را نداشتم، خواستم اعتراضی بکنم که محکم روی میز کوبید، متعجب سرم را بالا آورده و به او خیره شدم که از عصبانیت رگ‌های گردنش متورم شده بود.
- با توام دختر! من باید سر اون زنی که هواییت کرده بلایی بیارم تا تو بفهمی کاری که می‌خوای بکنی چقدر خطرناکه؟
با حالی خشمگین از جایم بلند شدم رو به رویش ایستادم. این دیگر زیاده روی بود، نه؟ دستم را محکم مشت کرده و به سمتش قدم برداشتم. مقابلش ایستادم که به سمتم چرخید، حال هر دو مقابل هم ایستاده بودیم.
- بابا، فقط اگر بشنوم بلایی سر آیه اومده باشه به خداوندی خدا هیچ وقت نمی‌بخشمت!
می‌دانستم آن‌قدر آدم دارد که می‌توانند در عرض چند ثانیه بلائی به سر آیه بیاورند که دور از ذهن هر انسانی باشد.‌
دیگر نمی‌توانستم خود را قوی جلوه دهم، چرا نمی‌فهمیدند که کم آورده‌ام؟ چرا نمی‌فهمیدند که از بعد معراج دیگر آن دختر قوی نیستم؟ چرا نمی‌فهمیدند که روحم مرده است؟! به اشک‌هایم اجازه‌ی سبقت از هم دیگر را دادم و پشتم را به او کردم.
هق- هق‌هایم بین کلامم مکثی ایجاد می‌کرد، با لب‌های که از فشار عصبی می‌لرزیدند لب زدم:
- خسته شدم از این زندگی! من بیست و سه سالم شده، درسم رو به خاطر حرف شما کامل خوندم و الان مدرک رو هم دارم! یادته؟ یادته روزی که قول دادی اگه مدرکم رو بگیرم اجازه میدی برم یمن؟!
در تک- تک لحضاتی که کلمات را پشت سر هم چیده و لب می‌زدم به اشک‌هایم نیز اجازه‌ی روان شدن را هم می‌دادم. بعد از تمام شدن نطق‌ام آرام اشک‌ ریختم و سعی کردم بغض به وجود آمده در گلویم را قورت دهم. چندی نگذشت که صدای لرزان پدر به گوشم رسید.
- چرا نمی‌فهمی که به خاطر از دست دادن معراج شرایط برای من و مادرت سخت هست، بعد تو فکر می‌کنی اگه اتفاقی برای تو بی‌افته من و مادرت این‌بار می‌تونیم تحمل کنیم؟ این‌قدر خودخواه نباش!
تک- تک حرف‌‌هایش را حفظ بودم، اما پس من چی؟ مگر من نمی‌توانستم برای  آینده‌ی که خودم اختیارش را دارم تصمیم‌گیری کنم؟ چندی نگذشت که امیرعلی به سمتم قدم برداشت و مقابلم ایستاد. جو اتاق بسیار خفه‌گان بود هر لحضه امکان داشت تک‌- تک‌مان را ببلعد.

خوشگلای که رمانم رو میخونین...

بی زحمت رمان رو دنبال کنید که اتفاقات خفنی در راهه💚

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...